تبليغاتX
طنزهای ارمغان زمان فشمی
 
درباره وبلاگ

سلام.من یکی ازمعدودخانم هایی هستم که شعرطنز می سرایند و باامیدبه افزایش روزافزون طنزپردازان زن,به کارم ادامه می دهم.

درمورد شب شعر طنز شکرخندکه خیلی ها ازمن سوال می کنند این توضیح لازم است که شکرخند علی الاصول باید شنبه اول هرماه در فرهنگسرای ارسباران تهران(زیر پل سید خندان) راس ساعت 4 بعدازظهر(تابستان ها ساعت 5) برگزارشود اما گاهی به دلایل مختلف - مثل نبودن نفت و قیف و...!- در زمان و مکانش تغییراتی به وجود می آید که می توانید ازطریق وبلاگ شکرخند - که لینکش در قسمت پیوندها موجود است - یا شماره تلفن های 22802043 و 22802058 ازآنها باخبر شوید. باور کنید خودمن هم همین کار را می کنم و مقام چندان مطلعی دراین زمینه نیستم!


مرغ همسايه

 


 

مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود!

دوشنبه هشتم تیر 1388



- این شعر، از زبان یک دختر جوان خطاب به پسر مورد علاقه اش سروده شده و هرگونه شباهتی که بین هر دو چیزی به نظرتان بیاید، نامربوط و مربوط به خودتان است.

نمی دانم چه دارد مهر ورزیت (و شاید هم تبادل های ارزیت!)
که دنیا می شود مجنون ِ فرضیت!
به دلهای همه مهر تو افتاد
ز ناف گینه بیسائو تا چاد!
تو در چشم همه ماه تمامی
تو محبوبی، تو محبوب عوامی
تو معشوق هزاران بی قراری
تو بیست و چار میلیون رای داری!
و من هم از هواخواهات هستم!
خس و خاشاک زیر پات هستم!

تو را چون رگ به خونم دوست دارم
و تا حد جنونم دوست دارم
و با هر ضرب ِ نبضی دوست دارم
به وقت کشت ِ سبزی دوست دارم!
ببندی یا نبندی، دوست دارم
به من دل را، چو قندی، دوست دارم!
تو را با گرمکن من می پسندم
نگو هی"شرم کن!"، من می پسندم!
اگر چه پیش چشم عاشق من
چه کت پوشیده باشی و چه کاپشن!

سری سرشار شر و شور داری
به دورت هاله ای از نور داری
تویی سرمنشاء الهام هامان
چه محصولی علم کردی برامان!
تو استاد سخن هستی عزیزم!
تو خیلی اهل فن هستی عزیزم!
چه فرقی می کند آمار و فیزیک
چه باشد اقتصاد و چه ترافیک
به هر علمی و فنی خبره هستی
تو دست ابن سینا را شکستی
(به این معنی که سفت از پشت بستی
سپس دادی نشانش ناز شستی!)
نمی دانم نمودارت چه بوده
که در بهت و عجب ما را نموده!
حسودانت همه بزغاله هستند
همان بازندهء فوتباله هستند!

نه از شش... پنج... از چار آمدم تا
بیارم هدیه ناقابلم را
برایت شعر خود را خواندم از دور
ندارد قابلت را شعر مذکور!





شکرخند سبز!

چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388



شکرخند سی و سوم، یک ستاد انتخاباتی به نظر می رسید، چون اغلب شعرها یک جورهایی به انتخابات پیش رو مربوط می شدند. رضا رفیع نیز با اشاره به فضای انتخاباتی در کشور، مردم را به شرکت در این اتفاق عظیم دعوت کرد:" شما هم می توانید از کاندیداهایی که به طور رایگان در اختیارتان هستند کمال استفاده را برده و یکی را انتخاب کنید!" سپس این جوک را برای ما تعریف کرد:" یارو کاندیدا می شود و سه تا رای می آورد. شب که به خانه می رود، زنش به او می گوید: می دانستم پای یک زن دیگر هم در میان است!"  

"جمشید مقدم"(حامی) نخستین شاعری بود که پا به سن گذاشت، هرچند که همه ما کمابیش مشغول پا به سن گذاشتنیم! او یک سری "رباعیات پیژامه ای ساده و خط خطی" خواند:
ای دوست بیا باز خفن رای بده
این بار به خاطر وطن رای بده
در بین تموم نامزدها به خدا
پیژامه من خوبه، به من رای بده!
رضا رفیع پیشنهاد کرد:" شما می توانید اسپانسر شرکت های پیژامه دوزی شوید و از توی پیژامه نان در بیاورید!"
او در بخشی از شعر که شاعر در قالب کاندیدا می گفت:" هرچیز نهفته را عیان خواهم کرد"، نیز هشدار داد:" گاهی استثنا هم لازم است و توضیحاتی باید اضافه شود!"

"حسن فرازمند" کلام را این گونه آغاز کرد:" شعری به نام رییس جمهور" و باعث شد رضا رفیع یادآوری کند:" بقیه قبلا "به نام خدا" می گفتند!"
شعر آقای فرازمند که قیافه شان آدم را به یاد مهدی اخوان ثالث می اندازد، از زبان کاندیدای مورد علاقه ایشان سروده شده، و شاعر امیدوار بود ما از روی آن بتوانیم حدس بزنیم به چه کسی رای می دهد که البته ما نفهمیدیم!:
مردم این بار به من رای دهید
من همانم که مرا، وسط هر اتوبوس
دیده اید آویزان
صبح ها در مترو
می گذارید مرا تحت فشار
نفر آخر نوبت هستم
دائما در صف نان
و جهان
تخم مرغی است که یک شانه ازآن
روی هر دست من است
مردم این بار به من رای دهید
و بدانید که این بار صلاحیت من
مثل یک شاخه یاس
رد شود از سر دیوار فلک...

"مصطفی مشایخی" این شعر را خواند:
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که به نام چه کسی رای به صندوق فکنم!
سخت دلواپس آنم که مبادا یک بار
به سر و هیکل آینده خود گند زنم!
آن یکی گفته اگر قرعه به نامش افتد
نو کند کفش و کلاه و کت و هم پیرهنم
این یکی گفته که از نفت دهد سهم مرا
پر کند دیگچه و کاسه و تشت و لگنم...

مردم ما ثابت کرده اند که گاهی سکوت، سرشار از ناگفته هاست و یک شال سبزکه آن را یک مدل خاصی سرت کرده باشی می تواند معانی عمیق و قابل تحسینی داشته باشد، چون وقتی مرا برای شعرخوانی صدا کردند و از جا بلند شدم، بدون آن که چیزی گفته باشم و حتی پیش ازآن که به سمت تریبون حرکت کنم، همه همین طور بیخودی(!)تشویقم کردند! حتی رضا رفیع گفت:" من چه سبزم امروز!"
در همین وقت، امیرحسین مدرس هم از راه رسید. هردو پشت میکروفن هایمان قرار گرفته و لحظاتی بعد همزمان به ملت سلام کردیم، طوری که ایشان رو کرد به من و گفت:" حال شما، خوب هستید؟!" من توضیح دادم:" آخر من هرچه صبر کردم دیدم اتفاقی نمی افتد، گفتم من شروع کنم!" او گفت:" شما چقدر برای اتفاق عجله دارید!" گفتم:" نه... فقط تا ۲۲ خرداد!" و رضا رفیع نظر داد:" همین حجاب شما خودش کلی اتفاق است!" و توضیح داد:" این روزها بهترین نوع آرایش... آرایش سیاسی است!... که شما هم با همین نوع آرایش حاضر شده اید!"
من با این دوبیتی آغاز کردم:
شود اسباب وحدت بین اقوام
مهندس موسوی با صد تدبر
موفق می شود، این هم دلیلش:
خودش ترک است اما همسرش لر!
سپس شعر وای وای وای کاندیدای من کوش؟! را خواندم و در نهایت گفتم:"دعا می کنم برای سلامتی آقایان احمدی نژاد، رضایی، کروبی... و رییس جمهور آینده!" در این قسمت مردم آن قدر با شدت و حدت مرا تشویق کردند که نزدیک بود خیال کنم طنزنویس خیلی خوبی هستم!
خالو راشد انصاری راه دوری را از بندرعباس پیموده بود تا این شعرها را برای ما بخواند:
در محضر ملتی خرابم نکنید
لب تشنه روانه سرابم نکنید
باور بکنید ذره ای بارم نیست
پس لطف نموده انتخابم نکنید!

***
از پست جدید خویش مغرورم من
مامورم و مسوولم و معذورم من
در خواب که مشکلات را حل کردم
گفتم نکند رییس جمهورم من!!

***
ایها الناس! به من رای دهید!
بندرعباس! به من رای دهید!
به خدا زاهد و صوفی هستم
دکترای خط کوفی هستم!
دائما شوق عبادت  دارم
دست من نیست که عادت دارم!
نیمه شب نافله هم می خوانم
عربی هم کمَکی می دانم
لقمه را قد دهان می خواهم
بنده رای همگان می خواهم
از چپ و راست به من رای دهید
بی کم و کاست به من رای دهید!
هرکسی نام مرا قید کند
تن ماهی پس از این صید کند!
من فلان را به فلان خواهم داد
و فلان را به همان خواهم داد!
رضا رفیع گفت:" کاش همه همین طور شفاف صحبت می کردند که ما بدانیم کی چی را کجا می گذارد!!" و به سوتی های روزنامه ها دراوضاع وانفسای تبلیغاتی پیش از انتخابات اشاره کرد که به فرض تیتر زده بودند:" یوسف گمگشده(!) باز آید به کنعان غم مخور!" یا به وقت صحبت از رایحه یکی از کاندیداها نوشته بودند:" بوی موی جولیان(!) آید همی!!"

"همایون حسینیان" با کراوات روی صحنه ظاهر شد. رضا رفیع گفت:" از کراوات شیخ ما این است...!!" و امیرحسین مدرس افزود:" کراوات، یک خط فرضی است که لوزه را به ناف متصل می کند!" رضا رفیع از شاعر پرسید:"حالا چرا نزدیک انتخابات که می شود کراوات می زنید؟!" و زوج هنری شاعر یعنی"نادر ختایی" ازبین جمعیت، به جای او پاسخ داد:" نه... موقعی انتخابات می شود که ایشان کراوات زده!"
اشعار همایون خان در نوع خود بسیار جالب بودند:
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
آنچه در می آید
پدر هردوی ماست!

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
چه کسی بنشیند؟!
                  ستاد تخلفات انتخاباتی!
ایشان مقادیر دیگری شعر نیز به اینها افزودند، به طوری که رضا رفیع گفت:" از اشعارتان استفاده کردیم، ان شاء ا... باز هم شکرخندی باشد که بتوانیم استفاده کنیم!" و ادامه داد:" شکرخند بعدی ویژه سومین سالگرد و بعد از انتخابات هم هست که شور و حال ویژه ای دارد... البته بستگی دارد!" او در همین حال برای برداشتن شعری از توی کیفش خم شد اما اشتباهی(!) یک دستمال سبز درآورد! بعد آن را برگرداند توی کیف و به جایش یک شال سبز خارج کرد! سپس در توضیح این شعبده بازی گفت:" من قبلا هم توی این کارها بوده ام. فردا روز در نبودِ شکرخند مرا زیر پل سیدخندانی، جایی خواهید دید که مشغول همین کارم!"

خانم "قیاسی"(شاید هم غیاثی!) پیش از شعرخوانی گفت:"خیلی ها در مورد انتخابات شعر خواندند. حالا کمی از این حوزه بیرون بیاییم و ادبی اش کنیم..." امیرحسین مدرس پرسید:" مگر انتخابات، بی ادبی است؟!"
شعر ایشان در مورد مناظره شاعران و اعتراض آنها به این که فردوسی هم خیابان دارد، هم میدان و هم مجسمه، سروده شده بود. رضا رفیع گفت:" الان دارند دنبال یک خیابان نه چندان طولانی می گردند که اسم بابا طاهر را بگذارند رویش!"و توضیح  داد:" دوبیتی هایش کوتاه است دیگر!"

"مهدی استاد احمد" و "محمد رضا ستوده" مثل همیشه شعرهای خوبی خواندند که من با دوربین فیلمبرداری ضبط کردم و بنابراین الان نمی توانم برایتان نقلشان کنم!
  
آقای" بانی"این شعر را خواند:
با ما بیا به شکرخند و شاد باش
دل بر ظریفه گویی ما بند و شاد باش
اینجا محل هم و غم و اخم و تخم نیست
بانی صفت بخند و بخندان و شاد باش
 ما در بحر قافیه فرو رفته بودیم که شاعر در قسمتی از شعر به همسرش اشاره کرد. رضا رفیع پرسید:" حضور دارند؟" و با "بـــله" محکم شاعر مواجه شد. پس دوباره پرسید: " اینجا؟" و شنید:" نه... در قید حیات!!"
تصور کنید با این میزان ارادت قلبی به همسر، یکی از ابیات شاعر این باشد:
عارفی گفتا خدا یکی و زن یکی یکی
گفتمش این نکته را یعنی نمی دانم
خودم؟!

میهمان ویژه این ماه" در آخرین روزهای بهاری، ۲۷ خرداد ۱۳۳۱، چندمین روز ژوئن الحرام(!) در محله باکلاس دروازه دولاب تهران بدون تصمیم قبلی به دنیا آمد. پدرش در بازارچه نایب السلطنه ( خیابان ری) قهوه خانه داشت. او با عموی سرهنگ خود در یک منزل قدیمی زندگی می کرد که به خاطر اختلاف مذهبی با پدرش از خانواده جدا شد. از نوجوانی به کارتاتر و نمایشنامه نویسی روی آورد و به عضویت مرکزی متعلق به بهزیستی درآمد و با کسانی مثل عبدالرضا اکبری و مهدی میامی، گروه تاتر کوچ را تشکیل دادند . آنها زیر نظر اساتیدی مثل داریوش مودبیان و بهزاد فراهانی چنان در کار خود پخته شدند که نزدیک بود ته بگیرند!
کارهایشان در کاخ های جوانان آن موقع، همیشه صاحب مقام اول یا دوم می شد و از جمله آنهاست نمایش "بهترین بابای دنیا"(۱۳۵۰)و" بامها و زیر بامها" به کارگردانی عبدالرضا اکبری. کم کم کوچ، به عنوان یک گروه حرفه ای مطرح شد.
در سال ۱۳۵۹ ایشان در یک تاتر تلویزیونی به نام "میرا" که کریم اکبری مبارکه( بازیگر نقش ابن ملجم در سریال امام علی) کارگردانش بود، بازی کرد و پس ازآن در کارهایی مثل" افسانه سلطان و شبان"،"پاییز صحرا"،"امیر کبیر"،"پرنده کوچک خوشبختی"،"مریم و میتیل"،" عمارت فرنگی"( درنقش تدین، رییس مجلس زمان مرحوم مدرس) شرکت کرد. ماندگارترین نقشش" آقا نیکی" در سال ۱۳۶۷ بود که صادق عبداللهی و محمد اوزی کارگردان هایش بودند. ایشان که در حوزه شعر و ترانه و موسیقی هم دستی دارد، در سال ۱۳۵۹ مرتکب عمل ازدواج شده و با یک خانم ازدواج کرد! هم اکنون دو فرزند به نامهای عماد( مهندس کامپیوتر) و نازنین( دانشجوی پزشکی) دارد.
"امیر نیک یار" بعد از حضور روی سن، نمایش یک نفره موزیکالی را در راستای اثبات این که چهار برادرند و همگی زن ذلیل(!) اجرا کرد. همچنین به ذکر خاطرهء همزمانی ایفای نقش در تاتر"هتل پرماجرا"با فوت پدرش پرداخت که چگونه در آن شرایط نیز روی صحنه حاضر شده و چون در داستان تاتر، از پدرش می خواسته برای او پول بفرستد، گریه می کرده و مردم می خندیدند و می گفتند این چقدر دارد جدی بازی می کند!

"آذریار مجتبوی نایینی" آخرین شاعری بود که شعر خواند:
گفتا که میان شیخ یا میر کدام؟
گفتا که میان عقل و تدبیر کدام؟
گفتم که چو هردو شهره خوبانند
تو رای بده... تا که تقدیر کدام!

اوبراساس این خبر که" جدّ فـُک های دریایی شناسایی شد"، سروده بود:
جدّ فک های ناز دریایی
مژده دادند شد شناسایی
خاطر خلق شد آسوده
که نبوده است هیچ رسوایی!!

در پایان فیلمی از ثبت نام "داریوش کاردان" برای کاندیداتوری ریاست جمهوری پخش شد که وقتی از قبل می دانستی دوربین مخفی بوده و برای سرکار گذاشتن خبرنگارانی که این جور وقت ها دنبال پیدا کردن سوژه هایی برای سوال پیچ کردن و دست انداختن می گردند، کر کر خنده می شد! کاردان در توضیح این ابتکار عمل جالب گفت:" همیشه در روزهای ثبت نام، خبرنگارها کسی را پیدا می کردند تا به او بگویند این طوری ژست بگیر یا لری بخوان... گرچه آنها حقشان بود ولی نه این قدر! من هم رفتم ثبت نام کردم و گفتم بگویند کاردان با هیچ کس مصاحبه نمی کند و اعصاب ندارد... به خاطر همین همه خبرنگارها ریختند روی سرم و سوالاتی پرسیدند که فیلم کاملش ان شاء ا... قبل از ظهور حضرت بیاید بیرون!"
وقتی کاردان در پاسخ خبرنگاری که قصد او را از کاندیداتوری می پرسید گردن کج کرد و گفت"خدمت!!"، یا آنجا که به او گفتند رجل سیاسی نیست چون سابقه کار سیاسی ندارد و جواب شنیدند" همه بالاخره از یک جایی شروع کرده اند که سابقه دار شوند!" و حتی می خواست رجل بودنش را اثبات کند، ما از خنده روده بر شدیم.
طنز واقعا در تک تک رگ های بعضی ها جاری است، از جمله داریوش کاردان و از جمله رضا رفیع که با قیافه ای جدی، طنزآمیزترین مضامین ممکن را تحویتان می دهد و با این حکایت، پرونده شکرخند ۳۳ را می بندد:" به یارو می گویند بیا برویم کاندیدا شو. می گوید به خدا من توی این محل آبرو دارم!"

با امید حضور باشکوه و سبز شما در صحنه انتخابات که یکی از اماکن مناسب برای کوبیدن مشت محکم به دهان ( یا همان سرویس کردن فک و نقاط دیگر) یاوه گویان و بدخواهان میهن عزیز ماست، تا شکرخندی دیگر بدرود.





چه عظمتی!

پنجشنبه هفتم خرداد 1388



            چه عظمتی!

صدا وسیما در تکاپوی انتخاباتی، هیجان زده شده و املای درست "عظمت" را فراموش کرده!
عکس: armaghonline





اوباما در ایران!

پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388



سوال:
به ایران گر که می آمد اوباما
کجا می رفت اول؟ گو تو با ما!

مهدی استاد احمد:
نمی دانم کجا می رفت اما
اگر خواهی بپرسم من ز آقا!

مولانا بدپیله:
چه خیری بوده از آن بانو با ما
که بینم حال از شخص اوباما؟!
به جایی بی گمان می رفت مردک
که باشد نان و آب او مهیا
گمان کردی که آید خواستگاری
به تهران و فشم فی الفور، آیا؟!
نه پیش تو قدم رنجه نماید
نه من که گشته ام یکپارچه آقا!
نه شیراز و نه کرمان و نه تبریز
که آنها مهد فرهنگند بابا!
نه شاید هم به بوی نفت آید
به آبادان و خرمشهر جانا!
به عشق کیک زرد و آب سنگین
نطنز و اصفهان بد نیست گویا
بله، زیبای خفته! این چنین است
حدیث پرزدنت ینگه دنیا!
چو او با ما از اول هم نبوده است
همین شد مقصد داداش اوباما!
وگر پیش تو آید همچنان که
عمو نوروز نزد مامی سرما
دماغ او بسوزد زان که بیند
تو را همواره غرق خواب و رویا
موبایلت گرم زنگ و ویبره اما
خودت در خر و پفی رعد آسا
همه بی خواب گشته از مسیجت
ولی تو ِاندِ جیش و بوس و لالا!

جمشید مقدم:
نماز جمعه می آمد یقینا
برای گفتن استغفرلا!!

رضا الهامی:
اوباما هم شبیه دیگران است
دو پا دارد، دو دست و چشم بینا
اگر رسمی بیاید، میزبانی
کنند از او تمام دولتی ها
اگر هم غیرقانونی بیاید
زند بر دست او دسبند، ناجا!
پس ازآن می رود زندان قصر و
می آشامد کمی آب گوارا!
نزن حرف از ورودش خواهر من!
که زندانی شوی در بند زن ها!

فرشته دانش پژوه:
سیاست، راست کارم نیست جانا
ولی دانم نمی آد اصلا اینجا
بیاد پیشم بهش می گم کاراتون
تضاد داره با این حرفای زیبا!
( اشاره به پیام تبریک اوباما)

نسیم عرب امیری:
ولش کن گور بابای اوباما
بگو اول کجایی ارمغانا!؟
چرا وبلاگتان تعطیل گشته
گمانم قهر کرده ای تو با ما!




وای وای وای کاندیدای من کوش؟!

چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388



توی میدان هفت حوض، امروز
گشت ارشاد را ندیدم من
و برایم سوال شد ایجاد
که چرا نیست هیچ اثر از وَن؟!
بعد دیدم که گشت ها هستند
گیر اما نمی دهند اصلا!
اعتراضی نمی کنند انگار
به مدل مو و رنگ پیراهن
یا اگر سایز تو چهل بود و
سی وشش کرده ای به تن، دامن!
رندِ شوخی که دید حیرانم
گفت:" ای نکته سنج هم میهن!
چون که نزدیک انتخابات است
اولویت ندارد این، فعلا!
هرجوان، چون شبیه یک رای است
هست زیبا به چشم اهل فن!
فیلم را اندکی عقب زده اند
به همان جا که گفته شد:"عمرا
مدل ِ مو به ما ندارد ربط
گر که تیفوسی است یا که خفن!"
زن شده توصیه به آرایش
مردها را به مو زدن، روغن!
دوست داری بپوش برمودا
یا که کوتاه و تنگ کن بر تن
این نباشد عجیب، زیرا که
چیزها دیده ام در این برزن
فی المثل گوجه را در این اطراف
زیر قیمت به مشتری می دن!
سیب زمینی که هست مجانی!
پس بگیر و برو بزن به بدن!
پرتقالش ولی نشد معلوم
هست یا نیست صادرات پکن؟!
معجزه در هزاره سوم:
شده ارزان زمین و هم مسکن
رفته بالا حقوق، باشد که
بشود کور چشم هر دشمن
گرچه باکس ذخیره ارزی
شده منفی در این میان، رسما!
تازه وای وای کجاست پارمیدا؟!
رونمایی شد از ساسی مانکن!
نیست با این حساب، دور از ذهن
فرض کنسرتی از سوزان روشن!
با مجوز شود به زودی پخش
فیلمهایی که برده نخل کن
الغرض کرده تجربه ثابت
که برای همه، چه مرد و چه زن
می شود قبل ِهر همه پرسی
سانفرانسیسکو، جای جای وطن!"