مرغ همسايه

 

پيوند روزانه

 

چون که جدی نیستم، ناچار شوخی می کنم!

یکشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۴


- گزارشی از نود و نهیمن شب شعر طنز شکرخند

نود و نهمین جلسه شکرخند را رضا رفیع به همراهی خانم فرزانه معصومیان اجرا کرد و در آغاز، شعری از سعید سلیمان پور برای حضار خواند.

«شهر تهران دو روز تعطیل است»، شخص مسئول حکم فرموده‌ است
«آسمان احتمالا آلوده‌ است»، گوییا در ادامه افزوده‌ است

راهکار کلیشه‌ای: آری، راه حل‌های ریشه‌ای: هرگز! 
کان که دنبال ریشه‌یابی رفت، آب دریا به کفچه پیموده‌ است 

خب دگر بیش از این چه می‌خواهی، مشکل این‌گونه کاملا حل شد
بحث آلودگی نکن شاعر! این قدر قیل و قال بیهوده‌ است

تو دو روزی درون خانه بمان، لگن‌ات را به سطح شهر نران
خودروی «فول‌بی‌آپشن» ات زیرا -مثل اعصاب شهر- فرسوده‌ است

همه در خانه بست بنشینند، دیگر آلودگی نمی‌بینند
خرّم آن کس که همچو مسئولان خاطرش شاد و فکرش آسوده ا‌ست

مشکل آیا هوای تهران است؟ یا مدیریت مدیران است؟
خواجه در بند نقش ایوان است، فارغ از پای‌بست و شالوده ا‌ست

دوش رندی به رمز با من گفت: با مدیریت جهانی ما
اغلب دودها که می‌بینی، به گمانم ز کله‌ها بوده ا‌ست

تو مپندار قافیه تنگ‌است، پای شعرم از این نظر لنگ است
که هنوز اندر این مغازه ما، قافیه‌های دبش موجود است

محسن ایمانی از پلدختر، اولین شاعر این جلسه بود. او در آغاز به رضا رفیع گفت شما سَروَرید، که باعث شد رفیع بگوید: من سِروِر هم نیستم!

مست می گردم ولی هشیار شوخی می کنم
چون که جدی نیستم، ناچار شوخی می کنم

می روم در انجمن با شاعران گپ می زنم
شعر می خوانم ولی انگار شوخی می کنم...

آقای ایمانی، شعر بعدی را تقدیم به نامزدش کرده بود.

هرکه با نحوی هنرمندانه از دستم پرید
این جواهر رفت و آن دردانه از دستم پرید

نازنین جیب مرا دید و به حالم زار زد
بعد از آن زاری خردمندانه از دستم پرید

چندتایی در قم و اهواز و قشم و سیرجان
چند تا هم در اراک و بانه از دستم پرید

عاقبت رویا به رویایی مبدل گشت و رفت
آخرش افسانه شد افسانه، از دستم پرید...

در طول شعر، به جز رویا و افسانه و نازنین و دیگران، «گلنار» هم از دست شاعر می پرید که رضا رفیع پرسید: خودش یا صابونش؟! در نهایت رفیع از شاعر خواست سلام شکرخندیان را به پلدختر و آن گلدختر (نامزد آقای ایمانی) برساند!
خانم معصومیان گفت: من داشتم فکر می کردم اینجا انفجار چقدر خوب است، یعنی بخندیم. رفیع پراند: اتفاقا داعش هم همین جور فکر می کند! طوری که بعضی جاها مجبور می شوند بنویسند لعنت بر کسی که اینجا منفجر شود! یا مثلا به همدیگر می گویند منفجر شو بابا ببیند!

محسن محمدی، شاعر بعدی شکرخند 99 بود.

امر بر طنز زورکی دادند
صله هم قول پولکی دادند
در نوشتار من نفهمیدم
پول نه، قول پولکی دادند

او دومین دوبیتی اش را تقدیم به رضا رفیع کرد:

از رضا خان، رفیع تر داریم؟
مهربانی شفیع تر داریم؟
مثل بنز است در بداهه و طنز
اصطلاحی سریع تر داریم؟

بعد نوبت به دکتر علی اصغر کرمی رسید که پیش از رسیدنش به تریبون، رضا رفیع شروع کرد به بیان خاطراتی از سفرش به نروژ: در آنجا آب مجانی بود. ما قولش را دادیم، آنها انجامش دادند! آنها روی نفت و گاز خوابیده اند ولی لوله کشی گاز ندارند، چون پول نفتشان را در بانک های خارجی گذاشته اند و با سودش، رفاه مردم را تأمین می کنند.

اولین دوبیتی دکتر کرمی، از سری دوبیتی هایی بود که اخیرا در شبکه های اجتماعی، در استقبال از مصرع «تو عروس کسی اگر بشوی» ساخته می شود.

تو عروس کسی اگر بشوی
نگذارم دمی بمانی شاد
من همان احمدی نژادم که
آبرویت به باد خواهم داد!

*

هنگامه که برپاست تو را می بوسم
هروقت دلت خواست، تو را می بوسم
چون جمله«من ببوسمت» فارسی است
پس از طرف راست تو را می بوسم!

رضا رفیع با بیان این که هرچه از سفرش بگوید، افسردگی می گیریم، افزود: مثلا سر هر چهارراه و پشت چراغ قرمز، ماشین ها خود به خود خاموش می شدند. خلاصه جوری بود که دیدیم وجود ما برایشان بدآموزی دارد، زود برگشتیم! گفتم خدایا اگر بخواهی اینها را به بهشت ببری، چه آپشنی می خواهی به آن اضافه کنی تا برایشان جذابیت توریستی داشته باشد؟!... بگذریم... کشور آرام بیخودی بود!

مصطفی مشایخی شعری تکراری در تضمین شعر معروف فروغ فرخزاد با مطلع «مرگ من روزی فرا خواهد رسید» خواند و سپس با همراهی خانم معصومیان، مجری دوم شکرخند، به اجرای نمایشنامه ای رادیویی پرداخت که ظاهرا از کارهای مشترک آنها بود. طی این نمایش، آقای مشایخی در نقش معلم، چند بار خانم معصومیان را به عنوان شاگرد خود، با لفظ «گلم» مخاطب قرار می داد.
بعد از آن، بهداد دالوندی و ارمغان زمان فشمی شعر خواندند و سپس نوبت به حامد اسحاقی رسید.

ما توی هر سه وعده غذا، کوفته قلقلی
گردیده قوت غالب ما کوفته قلقلی

اصلا درون خانه ما نیست خوردنی
جر کوفته ریزه، کوفته سیا، کوفته قلقلی

باید نشست توی خیابان و نعره زد
با یک شعار: مرگ و یا کوفته قلقلی

در این هوای خوب و زمان و مکان خوب
جان می‌دهد به جان شما کوفته قلقلی

امروز و روز بعد و همه روزهای بعد
هر بینوا و بی سر و پا کوفته قلقلی

مهدی، تقی، مجید، علی، مصطفی، کریم
میلاد و مرتضی و رضا کوفته قلقلی

حلال مشکلات همه کوفته قلقلی
حتی برای رفع بلا کوفته قلقلی

درماندگان همه به امید تو زنده‌اند
ای ذکر تو دوا و شفا کوفته قلقلی

ای هدهد صبا به صبا می‌فرستمت
بنگر که از کجا به کجا کوفته قلقلی

حافظ برای شخص شما شعر گفته است
آیینه خدای نما کوفته قلقلی

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن روی شما کوفته قلقلی

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحبنظر شود!

در قسمت بعدی برنامه، فیلمی از گفتگوی جعفر شجونی با رضا رشیدپور در برنامه «دید در شب» را دیدیم که در بیان خاطرات خود از دوران سیاه ستمشاهی نقل می کند که چگونه ساواک، زنانی زیبارو سر راهشان قرار می داد تا برایشان پرونده سازی کند و در پایان اظهار امیدواری کرد که عکس ها و فیلم های موجود از ایشان، مونتاژی باشد!

سپس جعفر حیدری برای شعرخوانی فراخوانده شد. از آنجا که شعر خانم زمان فشمی درباره بازداشت و زندانی شدن هادی حیدری بود، رضا رفیع با اشاره به نام خانوادگی شاعرِ فراخوانده شده گفت: آقای حیدری که آمد!؟

هوا خوبه تو هم خوبی منم بهتر شدم انگار
یه صبح دیگه عاشق شو به یاد اولین دیدار...

فرزانه معصومیان، به نقل خبری درباره آمار طلاق و ازدواج پرداخت و رفیع پرسید: به نظر شما دلیل اصلی طلاق، ازدواج نیست؟ آنها که ازدواج نکرده اند، طلاق هم نمی گیرند هیچ وقت! وی سپس با اشاره به کشور چین گفت: چین از لحاظ جمعیت کشور عجیبی است. در آنجا سیصد نفر سوار قطار می شوند، 350 نفر پیاده می شوند!

فاطمه محمدی، شاعر بعدی شکرخند 99 بود.

ما به احوال و به اوضاع جهان شک می کنیم
بر همه افراد از خرد و کلان شک می کنیم

شک ما یک شک ناپیدا و پشت پرده نیست
ما به طور واضح و خیلی عیان شک می کنیم

پیرو راه دکارتیم و تواناتر از او
چون که در شک کردن استادمان شک می کنیم!...

در ادامه، فیلم مصاحبه کوتاه «مهرداد مزرعه» پخش شد، همان پسر جوانی که صدایی لطیف دارد و از آن در کار دوبله یا ضبط صدای پخش شده در عابربانک ها (کارت خود را بردارید... وجه خود را بردارید...) استفاده می کند.

سپس سید امیر سادات موسوی روی سن رفت. او پیش از هرچیز گفت: آقای رفیع شما می دانید من و خانم زمان فشمی با هم فامیل هستیم؟ ایشان می شود نوه خواهر مادربزرگ همسر دختردایی خانم برادرزاده زن پسردایی مادر من! رفیع گفت: همان آشنا می ماندید راحت تر نبود؟! نسبت تان یک جوری است که باید درخواست ویدئو چک کنیم! 

البته آقای سادات موسوی درست می گفت. یک بار با شروین سلیمانی حرف می زدند و متوجه وجود یک نسبت فامیلی در میان خودشان شده بودند. از طرف دیگر یک بار آقای سلیمانی از من پرسید آیا فلان خانواده فشمی را می شناسم یا نه. معلوم شد من و آقا شروین هم نسبت دوری داریم. در نتیجه من و آقای سادات موسوی نیز با یک نسبت پیچیده تر، با هم فامیل می شدیم. البته پیچیدگی اش مهم نیست، مهم این است که طنز در خون همه خانواده ما جریان دارد!

آقای سادات موسوی، در بیان یک خاطره، با اشاره به حضور خود در برنامه کرسی گفت: در آن برنامه من پایم را بالا گرفته بودم تا ساز آقای نجفیان معلوم نباشد! رفیع اظهار امیدواری کرد: حل می شود، نروژ هم مشکلاتی دارد!
شاعر در ادامه، شعری از کتاب «پاکستان» خود خواند.

پسته و زعفران که معروف است
تخمه هندوانه هم داریم

ما شکرخندمان به راه است و
عصر شعر و ترانه هم داریم

تازه ما در میان مسئولان
خدمت صادقانه هم داریم

درد را می شود تحمل کرد
البته آستانه هم داریم!

زهرا دری با اشاره به نمونه هایی از تغییر هویت افراد در فضای مجازی، مانند تبدیل اسم «صغری» به «نفس»، شعری در این مورد خواند.

یه روز از همین شبا رو دلم پا می ذارم
چن تا عکس لختگی تو اینستا می ذارم...

تا اوضاع بدتر نشده(!)، به مطلب بعدی خانم دری اشاره می کنیم که نثر طنزآمیزی با عنوان «خانم رییس جمهور» بود.
بعد از پخش قسمتی از انیمیشن «دیرین دیرین»، خانم معصومیان، با اشاره به یک نظرسنجی جهانی گفت: شادترین شغل های دنیا به ترتیب، آرایشگری و سرآشپزی هستند. رفیع پراند: آمپول زن سرکوچه ما هم خیلی شاد است... نه که مختلط هم می زند! وی افزود: دور از شوخی، در ایران من فقط آقای شجونی را می بینم که شاد هستند. ان شاء الله که آن هم مونتاژ است!

مهدی استاداحمد، نقیضه ای بر ترانه معروف محسن چاووشی که تیتراژ سریال شهرزاد است، سروده بود.

یه هلدینگ شیک و یه بانک تاجیک و
یه باشگاه لیگ و طلا مثل ریگ و
یه تحریمِ آس و دلِ اختلاس و
یه ایران‌زمینو تو سفره‌م گذاشتن

جواب ‌و سوال و جنوب و شمال و
فروش و خرید و چکای سفید و
دلارای نفتو که از دست رفت و
سرآخر اوینو تو سفره‌م گذاشتن

وزیرم کجایی؟ دقیقا کجایی؟
کجایی تو بیژن؟ تو بیژن کجایی؟

یه دنیا غریبم، کجایی عزیزم؟
پولا رو می‌خوام به خزانه بریزم
چه حکمی بریدن خدایی نکرده؟
شنیدم که بیرون هوا خیلی سرده

همه‌جا رو گشتم، کجایی وزیرم
شماره حساب از کی باید بگیرم
نه هی جستجو کن، نه پرونده رو کن
پولایی که شستم بگیر و اتو کن

وزیرم کجایی؟ دقیقا کجایی؟
کجایی تو بیژن؟ تو بیژن کجایی؟!

رفیع نکته سنجی کرد: [به جز بابک زنجانی] مخفف بیژن زنگنه هم می شود ب.ز!
استاداحمد یک شعر تکراری هم درباره آلودگی هوا خواند و در توجیهش گفت: نمی گذارند مشکلات حل بشود که ما مجبور نباشیم شعر جدید بگوییم!

رفیع این بیت را خواند:
زاغکی قالب پنیری خورد
بر درختی نشست و درجا مرد!
سپس از محسن اشتیاقی که زمانی در کارخانه کاله کار می کرد، خواست بیاید و از کیفیت لبنیات دفاع کند. آقای اشتیاقی پشت تریبون رفت و آنجا یک بسته پروپانول پیدا کرد. بنابراین پرسید: این قرص های اعصاب مال کیست اینجا افتاده؟ خانم معصومیان گفت: حتما مال نفر اول یا دوم. رفیع پراند: یک نفر بود هی می گفت گلم؟! چون این حرف ها تپش قلب می آورد. تپش تپش وای از تپش...!

باور کنید کل تنم در مضیقه است
دردی عجیب از نوک پا تا شقیقه است...

در میان شعرخوانی، تلفن همراه خانمی زنگ خورد و او شروع کرد به صحبت با صدای بلند. رفیع تکه انداخت: سلام ما را هم برسانید!

فرید کتابچی (معروف به مستربین ایران) به همراه عروسکش «تِدی»، روی سِن روندگان بعدی بودند! ایشان در کارخانه سایپا کار می کند.
نفر بعدی مهدی فرج الهی بود که این خاطره را تعریف کرد: ماشین ما خراب شده بود. گفتند باید در باک، الکل بریزی تا درست شود. اول خیال کردیم شوخی می کنند اما واقعا باید این کار را می کردیم. جالب اینجاست که فروشنده داروخانه هم این روش درمانی را باور نمی کرد و در نهایت گفت به شرطی الکل می دهم که جلوی خودم آن را در باک بریزی! رفیع پرسید: باک مست نکرد؟!

بعد از او نوبت به ایمان حبیبی رسید.

من و یارم به هم وابسته بودیم
کبوترهای یک گلدسته بودیم
به هم بستیم پیمان تا قیامت
نگو ما هردو خالی بسته بودیم!

*
با زور و فشار نرخ نان را خوردیم
ما سینه و بال و استخوان را خوردیم
یک رادیو مادرم سر سفره گذاشت
تا مرغ سحر پخش شد آن را خوردیم

در این لحظه، رضا رفیع متوجه حضور شاعری در سالن شد که از اردبیل آمده بود. برای همین پرسید: آقای دانش، یک عطسه ای سرفه ای چیزی! اعلام حضور می کردید. خانمی از بین حضار پرسید: مگر باید با عطسه و سرفه اعلام حضور کرد؟ رفیع جواب خوبی نداد:
میان عاشق و معشوق رمزی است
چه داند آن که اشتر می چراند؟

مهدی دانش (ترک میرزا)، شاعر اردبیلی، با این شعر آغاز کرد:

من با رباب و مریم و لیلا موافقم
با شبنم و ستاره و سارا موافقم

با اصغر و مراد و غضنفر مخالفم
با ساغر و فرشته و رعنا موافقم

حرف حساب یارقلی قانعم نکرد
نشنیده با چرند سهیلا موافقم

آدم نمی شوی حسن آقای کله پز!
با خواهر گل تو سمیرا موافقم

از بین سبک های قدیم و جدید شعر
با سبک شعر خانم برنا موافقم

ایراد می گرفت ز حافظ، رییس گفت:
«چشم و چراغ انجمن ما! موافقم!»

لیلی دوباره منتخب جشنواره شد
شعرش سرم نمی شود، اما موافقم

من بر خلاف سعدی شیراز، مدتی است
با کاربرد صورت زیبا موافقم

حالم به محض دیدنشان خوب می شود
با منشیان صنف اطبا موافقم

جراح هم به عشق پرستار زنده است
با حکمتت خدای تعالی موافقم

«زن را خدا ز رحمت محض آفریده است»
احسنت بر تو شاعر دانا، موافقم!

هر گوشه زمین که به زن ها ستم شود
من با خراب کردن آنجا موافقم

در عین احترام به یوسف که پاک بود
با این که عشق برد و زلیخا موافقم

شاعر به عقل خویش رجوعی نمود و گفت:
من با جنون به خاطر لیلا موافقم!

او در تعریف از برنامه های رضا رفیع گفت: حتی کسانی که تلویزیون ایران را نمی بینند، قندپهلو را دیده بودند. رفیع گفت: هموطنان ترک تلویزیون ایران را نمی بینند؟؟ «فیتیله» را که دیده بودند!

مهدی دانش در ادامه سخنانش گفت: در حق آقایان اجحاف شده است و من می خواهم از آنها دفاع کنم. رفیع پاسخ داد: مسئول حقوق بانوان، خانم زمان فشمی است! آقای دانش، پای شاعر دیگری را وسط کشید و گفت: من یک آتو از خانم دری دارم! رفیع پراند: همه دارند! آقای دانش افزود: ما در یک روز به دنیا آمده ایم! رفیع باز هم پراند: از یک پدر و مادر؟!

دفاعیه مهدی دانش از حقوق آقایان که به نوعی پاسخ بیت همیشگی خانم دری هم به حساب می آمد، بیت زیر بود:

ای خدایی که خالق ماهی
من چه ماهم فقط تو آگاهی!

وی شعرخوانی اش را با خواندن«مرد نامه» به پایان رساند.

مرد یعنی جنون زن داری
تبعات شدید یک آری!

توپ فوتبال همسر و مادر
از کدامش کند طرفداری؟!

بانک بانو، بدون تعطیلی
حاضر از بهر بهره برداری

شیر سابق که موش می شود از
ترس بی پولی و بدهکاری

سپر مشکلات ریز و درشت
سمبل واژه گرفتاری

صبح رفتن، غروب برگشتن
آه از این روزهای تکراری

شاعری در لباس یک بقال
شوفری با لیسانس معماری

حاصل سال های خرخوانی
شده این سال های خرکاری

بار مسئولیت به دوش و به دل
حسرت اندکی ولنگاری

مرد یعنی فشار کار زیاد
یا فشار زیاد بیکاری

قرص خوردن برای خوابیدن
کوک ساعت برای بیداری

عاقل، اما ز سختی دوران
مستعد جنون ادواری

خسته از جبر روزگار، اما
بر لبش خنده های اجباری

همسرم صبحتان به خیر و به خیر
یاد ایام مردسالاری

همچنان در رکابتان هستم
تا زمانی که دوستم داری!

فرامرز ریحان صفت، شاعر بعدی شکرخند 99 بود.

یک عمر فقط وعده کندوی عسل را
دادند به ما و شکرش قسمت ما شد...

در ادامه برنامه، کلیپی ساخته آقای تیموریان پخش شد که مضمون آن را پیش تر در تصاویری منتسب به دختربچه ای سوری که بعدا معلوم شد مربوط به یک پروژه عکاسی بوده، دیده بودیم. حتی در یک سریال ترکی در شبکه های معاند آن ور آبی(!) هم از این مضمون استفاده شده است؛ دختربچه ای که تصویر مادرش را روی زمین می کشد و در آغوش آن نقاشی می خوابد. در نهایت هم نفهمیدیم اگر مفهوم جنگ را از داستان فاکتور بگیریم (که در این کلیپ، نشانه ای از آن وجود نداشت) پیام اخلاقی آن چه می شود. آیا به مادران توصیه می کند که نَمیرند؟ به نظر می رسد باید به کارگردان کلیپ یک پیام اخلاقی داد: تقلید نکنید!

نود و نهمین شکرخند با شعرخوانی آقای سنایی به پایان رسید و ما بیرون سالن با فامیل جدید خود، آقای سادات موسوی و رضا رفیع عکس هایی به یادگار انداختیم که در صفحه اینستاگرام من به نشانی armaghanzf موجود است.





خسرو و شیرین عصر جدید

سه شنبه ششم بهمن ۱۳۹۴


اگر بود شیرین در این روزگار
نمی شد برایش کسی بی قرار

نمی کَند مردی ز عشق و جنون
برایش ستون در ستون، بیستون

و در خانه می ماند در انتظار
که شاید بیاید یکی خواستگار

دماغش عمل کرده، مو زرد رنگ
خیالش که خیلی شده است او قشنگ

اگرچه به لب داشت تزریق ژل
نمی برد از مردها هیچ دل

می آمد یکی گاه از در درون
که با هم نمایند بعله برون

ولی هیچ پولی به جیبش نبود
و چیزی ز دنیا نصیبش نبود

نمی شد که با او کند زندگی
شود عشق خاموش با گشنگی

و شیرین که در چشم خود داشت لنز
توقع ز شو داشت در حد بنز

همین طور در خانه می ماند او
رمان های ممنوع می خواند او

*

اگر بود فرهاد هم نسل ما
نمی ماند از او بیستونی به جا

همان بار اول که نه می شنفت
دگر عشق را در دلش می نهفت

سراغ کس دیگری می گرفت
برای خودش همسری می گرفت

زنی خوشگل و لاغر و باسواد
چنان خوب تا چشم شیرین درآد

*

اگر بود خسرو در این روزگار
به یک بنز روباز می شد سوار

و می رفت دائم به اندرزگو
که یک داف خوشگل کند جستجو

نمی خواست او عشق فرهاد طور
فقط بود مشغول با دور دور

به شیرین چرا دل ببازد، چرا؟
چرا قصر شیرین بسازد، چرا؟

*

از آنجا که او داشت ویلا و پول
یقینا که می کرد شیرین قبول

که با او کند عقد و گردد زنش
و تا آخر عمر باشد فن اش

ولی خسرو در فکر شیرین نبود
به یاد تمنای دیرین نبود

تنوع طلب بود، پس داشت او
دو تا بور و مشکی و یک سرخ مو

یکیشان که دارای اولاد بود
زن سابق شخص فرهاد بود

که از جیب خالی به تنگ آمده
به سودای پول و فرنگ آمده

*

چه آمد خدایا به سر، عشق را
کجا کرده ای دربه در عشق را؟

روابط، مربع، مثلث شده
و حتی مخمس، مسدس مُده!

نه شیرین، نه خسرو، نه فرهاد ماند
نه چیزی از آن عشق در یاد ماند

کسی عاشق کس به جز خویش نیست
و آن قصه، افسانه ای بیش نیست





شکرخند زمستانی!

سه شنبه ششم بهمن ۱۳۹۴


- گزارشی از نود و هشتمین شب شعر طنز شکرخند

چون ماه ربیع آمد
نوبت به رفیع آمد!

این بیت، سرآغاز نود و هشتمین جلسه شکرخند بود که خدایی مثل ماه برگزاری اش- آذرماه- سرد و خلوت بود؛ شاید از آن رو که در موعد همیشگی برگزار نشد و بعد از پایان محرم و صفر، آن هم نه در اولین شنبه ماه و نه حتی در یک روز شنبه، بلکه در یک روز یکشنبه برپا و توسط رضا رفیع و نسیم نجفی اجرا شد. آقای رفیع اعلام کرد شب یلدا در کشور نروژ برنامه دارد.

برنامه با شعرخوانی مصطفی مشایخی آغاز شد.

سرشار از خمیازه هایی ناب نابم
می خواهم امشب بلکه یک ساعت بخوابم

 در خواب شاید آنچه می خواهم ببینم
 خود را کمی تا قسمتی آدم ببینم

 دلگیرم از پنجاه سال آدم نبودن
 از بودن اما آنچه می خواهم نبودن

 از بچگی نگذاشتند آدم بمانم
 یادش به خیر آموزگار مهربانم

 یک ترکه را خوش دست و خوشگل می تراشید
 می گفت ای بزغاله ها وحشی نباشید

 یک چند نوبت تا که می خوردم مرا زد
 می خواست از من یک بز اهلی بسازد

 بابام هی می گفت باید ناقلا شی
 می گفت ای گوساله باید گرگ باشی

 این درس را وقتی که در صف پاس کردم
 خود را شبیه کرگدن احساس کردم

  مادر که از الگوی برتر حرف می زد
از بچه های عمه اختر حرف می زد

 وقتی که او این گفتگو را بسط می داد
 حس شتر بودن به آدم دست می داد

 امروز هم هرچند یک کم توی باغم
 اما تصور می کنم خیلی کلاغم

 حالا زنم می خواهد از من موش باشم
 یعنی که موجودی سراپا گوش باشم

 مادر زنم هم بنده را یک اسب می خواد
 دامادهایی با همین برچسب می خواد

 از دید یک مسئول باید گربه باشم
 تا این که در قلبش اگر جا بود جاشم

دلگیرم از پنجاه سال آدم نبودن
این گربه است، اسب است، یک زاغ است یا من؟

 آدم که کارش مثل من سگدو زدن نیست
 تا بوق سگ دنبال نان مانند من نیست 

 گاهی سگم، گاهی شبیه بره آرام
 ترکیب ناهمگونی از این جانورهام

 این جامعه نگذاشت من آدم بمانم
نگذاشت آن چیزی که می خواهم بمانم!

سپس شاعر به طرح پرسشی اساسی پرداخت و گفت: چرا برای ما اسم می گذارند ولی با آن صدایمان نمی کنند، یکی می گوید عوضی، یکی می گوید کثافت...؟! رفیع پاسخ داد: برای همین است که می گویند «چی صدا کنم تو رو»؟! وی با اشاره به وام 25 میلیون تومانی خرید خودرو افزود: اگر این 25 میلیون را به عنوان وام ازدواج به مردم می دادند، یک اتفاقی می افتاد... البته کسی روی من حساب نکند!

بعد از امیرحسین کاکایی، نسیم نژادجعفری برای شعرخوانی روی سن رفت.

عده ای بر تکه ای نان ماست مالی می کنند
عده ای بر کل کیهان ماست مالی می کنند

از زمان ریزش پی تا زمان گچ بری
با گچ و دوغاب و سیمان ماست مالی می کنند

قشر خودرو سازی و این قطعه سازان عزیز
وقت نصب قفل و فرمان ماست مالی می کنند

گاه سریالی قشنگ و عالی و پر محتواست
می رسد تا رو به پایان ماست مالی می کنند

در تمام قشرها این امر پیدا می شود
شاعران هم توی اوزان ماست مالی می کنند

اهل زنجان، اهل مشهد، اهل بندر، اهل رشت
لاجرم استان به استان ماست مالی می کنند

آب را گل می کنند و وال بیرون می کشند
چون که باشد برف و بوران ماست مالی می کنند

مشکل آلودگی را در هوای شهر ما
فصل پاییز و زمستان ماست مالی می کنند

روی نام آن کسی که کرده کلی اختلاس
دائما پیدا و پنهان ماست مالی می کنند

گه گداری هم به جای ماست، با دوغ و پنیر
گاه با کشک فراوان ماست مالی می کنند

می برند از سهم ما و جای دیگر می زنند
بعد از آن هم بهر درمان ماست مالی می کنند

نیست از ما مشکلی ای دوستان نازنین
تا که باشد ماست ارزان، ماست مالی می کنند!

بعد از او علی مظفر دو شعر خواند و جای خود را به زهرا دری داد. خانم دری سخنانش را با توضیح معنای فعل«نکح» آغاز کرد و گفت نکاح در اصطلاح، به عمل دو گاو گفته می شود که پیشانی های خود را به یکدیگر می مالند! وی نتیجه گرفت: پس در ازدواج، خر نمی شویم، گاو می شویم!

زهرا دری شعری با عنوان«مرغ مشکی» خواند که در اینترنت پیدایش نکردم. در ادامه برنامه، یک جوان هنرمند - بهنام برار- به اجرای چند تقلید صدا از استاد رضا کیانیان و بازیگران مجموعه پایتخت پرداخت و هنرنمایی اش با استقبال همه مواجه شد.

فرشته دانش پژوه، شاعر بعدی بود که پشت تریبون قرار گرفت.

وقتی که نگاه من ندارد رازی
تو آخر قصه را خودت می سازی
چون غرق توهمی نرو در حمام
ترسم که گمان کنی که خوش آوازی

*

غرق شوقم، در ابرها هستم
در هوایی عجیب عرفانی
حکم های دویستی آمد
حکم هایی که خوب می دانی...

آخرین شاعران شکرخند 99، آقایان صادقی و سنایی بودند.





خبر

شنبه سوم بهمن ۱۳۹۴


صدمین محفل ادبی شکرخند، امروز سوم بهمن ساعت 16 در فرهنگسرای ارسباران برگزار می شود.





قندان پزشکی

چهارشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۴


- گزارشی از نود و هفتمین شب شعر طنز شکرخند

فرزانه معصومیان، مجری رادیو، در کنار رضا رفیع، اجرای نود و هفتیمن شب شعر طنز شکرخند را بر عهده داشت. با توجه به واقعه تأسفبار منا، رفیع با این مقدمه درباره آل سعود، سخنانش را آغاز کرد: تا حالا نشنیده ایم در عربستان، چیزی کشف شده باشد، حتی حجاب!

در رسیدن به قله دانش
نیست اصلا عجول، آل سعود

لیک خرج حرمسرایش را
می کشد روی کول، آل سعود

نام خود کرده خادم الحرمین
خائن شاسکول، آل سعود

گردد آل سقوط اگرچه، اکنون
گشته از نفت، لول، آل سعود

خانم معصومیان نیز ضمن بزرگداشت هما روستا، هنرمند فقید، مرگ را تولدی دوباره برای او نامید. رفیع با اشاره به خاطره بازدیدش از سایت هسته ای فردو، گفت: 180 متر پایین تر از زمین رفتیم. یک روحانی به استقبالمان آمد. گفتم180 متر زیر کوه هم روحانیت حضور دارد؟ ما هیچ جا رهایی نداریم ازدست شما!؟ مهندسان دم و دستگاه ها را ول کرده و آمده بودند. گفتم ای بابا، اورانیوم را بگیرید در نرود، ما ازدواج نکرده بمیریم!

زهره زمانی، ترانه سرا، اولین شاعر شکرخند 97 بود.

صد شاخه گل عاطفه پرپر کردم
شب های فراق را بسی سر کردم
آن قدر نیامدی دل از دستم رفت
آن قدر نیامدی که شوهر کردم!

فرزانه معصومیان با اشاره به نادرست بودن برخی خبرها گفت: مثلا خبر واردات 58 تن خون از چین به ایران دروغ است. رفیع پراند: بلکه معلوم شد آنها خون ما را می کنند توی شیشه و می برند! خانم معصومیان افزود: یا مثلا درباره تصادفات که من هر روز باهاش... رفیع پرید وسط حرف خانم مجری: می زنید این ور و آن ور؟ خانم معصومیان پاسخ داد: نه، منظورم اخبار تصادفات بود که من هر روز در ارتباط هستم... رفیع پرسید: با کی در ارتباطید؟! و افزود: بعضی تصادف ها، حسن تصادف هستند، مثلا بزنید به آمبولانس که بتوانند سریع شما را به بیمارستان ببرند!

خانم معصومیان گفت: در حال حاضر 80 هزار تخت بیمارستانی کم داریم و دولت، هر 40 سال می تواند 2000 تخت اضافه کند. چه راهکاری برای این مشکل وجود دارد؟ رفیع گفت: البته اینجا «پای تخت» است و ما همان طور که برای بقیه مشکلات اقدام کردیم، عمل می کنیم، یعنی صبر می کنیم. بالاخره دولت تخت اش کم است! یکی از حضار، راهکار عملی تری ارائه داد و بلند گفت: هرکس به بیمارستان می رود، تخت اش را هم با خودش ببرد!

سپس بهداد الوندی برای شعرخوانی روی سن رفت.

بزرگ سایپا! نیسان آبی!
یل تو جاده ها نیسان آبی!

رفیق بی کلک گر هست مادر
رفیق بی بلا نیسان آبی!...

رضا رفیع با اعلام این که دندانپزشکی به نام دکتر قناد، کتاب طنزی با عنوان«قندان پزشکی» به چاپ رسانده، شعری از آن کتاب را برای حضار خواند.

الهی از تو خواهم با دل و جان
نگردد کس اسیر درد دندان...

سپس فاطمه محمدی برای شعر خواندن روی سن رفت که باعث شد رفیع با اشاره به شاعر اول جلسه بگوید: یک مانتویی، یک چادری، یکی در میان!

لطفا بس است دیگر دلواپسان خدا را!
دمب خروس گشته بدجور آشکارا...

رفیع با اشاره به توهین برخی نمایندگان مجلس به دکتر ظریف، گفت: یک بار شد آن نماینده ای که به آقای ظریف گفت«غلط کردی»، بلند شود و به اختلاس کننده ها بگوید غلط کردید؟ عزیزی می گفت به همان دلیلی که خانم ها را به استادیوم راه نمی دهند، باید کم کم به مجلس هم راهشان ندهند!

سپس با اشاره به فیلمی از اکبر عبدی که وی خاطره ای از سفر به مکه خود را در آن تعریف می کند، گفت: فرق طنزپرداز و کمدین همین است. اگر آقای عبدی طنزپرداز بود، می توانست از کلمه ای استفاده کند که هم مفهوم را منتقل کند و هم بد نباشد. به خاطر همین بود که من اعلام کردم حاضرم با برنده مسابقه استندآپ کمدی خندوانه رقابت کنم؛ برای آن که مخاطب ببیند با طنز ادبی هم می شود مثل کمدی، مردم را جلب و جذب کرد.

با حضور صابر قدیمی روی سن، رضا رفیع از او پرسید: وزن کم نکردی؟ او پاسخ داد: در جدالیم. بعضی وقت ها می رود جلو و می آید عقب اضافه وزن ما.

درد و غم و رنج، همدم شادی ماست
جایی که قفس در پی آزادی ماست
گرگی که بلای جان چوپان بوده است
دلواپس بره های آبادی ماست

قدیمی، اوضاع دکتر ظریف را با یک مثال این طور تشبیه کرد: یکی از گنده لات های قدیم همیشه زخمی و شاکی بود. می گفت این روزها هرکس می خواهد قدرت نمایی کند، می آید ما را چاقو می زند که بگوید ما فلانی را زدیم!

هرکسی هر گوشه ای این روزها دلواپس است
دزد و داروغه، غریبه، آشنا دلواپس است

بعد ماجرایی از امیر تتلو تعریف کرد: اخیرا حاج آقا تتلو یک پست گذاشتند که «هرکس نگوید بق بقو، جزو ما نیست»، یک میلیون نفر نوشته اند بق بقو! رفیع در تأیید عمق فاجعه افزود: ظاهرا ایشان گفته باید برای ظهور آقا کاری کرد، یکی نیست بگوید تو خودت از نشانه های ظهوری!

شعر بعدی صابر قدیمی به نام«بق بقو نامه» در همین مورد بود.

عمر خود را پای بازی باختیم
زندگی های مجازی ساختیم...

خانم معصومیان گفت: در ژاپن، از پزشکان و پرستاران می خواهند مدتی یک خودکار بین دندان هایشان بگذارند تا خندیدن برایشان عادت شود.. رفیع گفت: خارجی ها خیلی عقب افتاده اند! در ایران کافی است تلویزیون را روشن کنی و به حرف های برخی نمایندگان مجلس گوش بدهی تا بخندی! طرف به آقای ظریف می گوید می دانی سانتریفیوژ جمع شود، چند نفر بی کار می شوند؟! خیال می کند پای هر دستگاه یک نفر باید بایستد! یا می گویند چرا امور هسته ای را می برید زیر زمین انجام می دهید که ما نبینیم؟!

شاعر بعدی، مصطفی مشایخی بود.

جون زن مرده چرا ای همه اذیت می کنی؟
آفرین حالمونو خوب رعایت می کنی

بعد از شعرخوانی محمدحسن صادقی، نوبت به سلمان خابوری رسید که شعرش را «در جواب آن خواهر» (زهره زمانی) سروده بود.

اوراق امید را چه پرپر کردی!
گفتی که نیامدم، تو شوهر کردی
خانوم تو که قصد کسی داشته ای
با وعده خود چرا مرا خر کردی؟

علی مظفر، یک شعر طنز و یک شعر فکاهه آورده بود.

هرکه باشد جمع در کشور، حواسش بیشتر
مطمئنا هست جمع اسکناسش بیشتر

هرکسی که از در دین می شود وارد کنون
فخر بفروشد به ما او با لباسش بیشتر

( شاعر گفت این بیت را تقدیم به آقای پرویز، روحانی طنزپرداز می کند!)

در عجب از ملتی هستم که مولاشان علی است
توی گینس ثبت گشته اختلاسش بیشتر...

رفیع خطاب به عکاس جلسه که از زاویه ای نزدیک، مشغول عکسبرداری از شاعر بود، گفت: برو تو حلقش!

علی مظفر با بیان خاطره ای از کرنش آقای ظریف در برابر او که کارمند جزء مجلس است، آخرین شعر خود را خواند که نامش هتل کوبورگ بود.

بعد از ارمغان زمان فشمی و محسن اشتیاقی، نوبت به رحیم رسولی رسید که بعد از مدت ها، دوباره به شکرخند آمده بود.

پشت چراغ سبز، توقف درست نیست
این قدر هم زیاد تکلف درست نیست

کی جاده امن بوده که آهسته می روی؟
رانندگی بدون تصادف درست نیست

وقتی خدا به خانه تو سر نمی زند
حاجی تو هم نرو که تشرف درست نیست

*
آرزو دارم که قبل از مرگ، شیطان را ببینم
تا نمردم این دگراندیش دوران را ببینم

آن که در آغاز خلقت ریخت طرح گفتمان را
تا منِ نوعی تعامل با خدایان را ببینم

گفت من پرسنده ام، آن قدر می پرسم که آخر
حاشیه غالب شود بر متن، عنوان را ببینم

گفت ما در آسمان ها قصد اصلاحات داریم
گفت تا در خانه این تعمیر و عمران را ببینم

گفت مرد از من، زن از تو، دوست از من، دشمن از تو
گفت جای مرد و زن مشتاقم انسان را ببینم

گفته بودی مرد از زن بیشتر دارد، چه دارد؟
کاش می شد لااقل این قدر از آن را ببینم!

تازه، من مردی نمی بینم، اگر از شرم گفتم
خواستم در پایشان توجیه تنبان را ببینم

گفت فیها خالدون را حد امکانی نباشد
گفت اصراری ندارم حد امکان را ببینم!

گفت معلوم است افکار براندازانه داری
گفت می خواهم کمی تغییر بنیان را ببینم

آنچه من فهمیدم از این گفتگو، این بود، باید
بیشتر از هر چه که پیداست، پنهان را ببینم

سال ها با فحش های دشمن دانا بسازم
بهتر از این است لطف یار نادان را ببینم

تا قیامت هم بنا باشد اگر در صحنه باشم
صحنه را تنها نبینم، صحنه گردان را ببینم

از همان اول همیشه منتظر بودم که روزی
آن که در طفلی به گوشم خواند هذیان را ببینم

منتظر تا برگی از تقویم دیواری بیفتد
منتظر تا روز وصل و شام هجران را ببینم

خواجه فرمودند «باز آید» لبی تر کن، رها شو
گفتم البته اگر می شد که کنعان را ببینم!

هانی رضوی با اشاره به برخی کسانی که این روزها به بزرگان فحاشی می کنند، گفت: برادر حاتم طایی هم برای آن که مثل برادرش معروف شود، آب زمزم را با نجاست آلوده کرد، اما باز هم گفتند برادر حاتم طایی این کار را کرده!

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
توی اسکل رفتی کوچه معشوقه ما!

شعرخوانی آقای نیکبخت، حسن ختام شکرخند این ماه بود.





درباره وبلاگ
شب شعر شكرخند، اگر اتفاق غيرمنتظره اي نيفتد، اولين شنبه هرماه در فرهنگسراي هنر (ارسباران) تهران برگزار مي شود؛ شش ماه اول سال از ساعت 5 و شش ماه دوم از ساعت 4 بعدازظهر.





 

Designed By M.Ranjbar