تبليغاتX
طنزهای ارمغان زمان فشمی
 

مرغ همسايه

 

 

لال حاضرجواب موجود است!

سه شنبه هفدهم آبان 1390



- گزارشی از پنجاه و هفتمین شب شعر طنز شکرخند

رضا رفيع، شكرخند 57 را با اين جمله ها آغاز كرد: در شرايطي كه باران شديداللحني مي بارد و كسي هم نيست جلويش را بگيرد، لطف شمايی كه به شب شعر آمده ايد، مضاعف است.

مجری كمكی اين دفعه، خانم زهرا عاملی، از مجريان خوب راديو بود كه به مجرد حضور روي سن درباره مجرد بودن رضا رفيع صحبت كرد و از او پرسيد شما تا حالا به خواستگاری رفته ايد؟! اصولا آدم پولداری هستيد؟ رضا رفيع جواب داد: نه، من بعد از گرفتن يارانه متحول مي شوم، آن هم كه فقط كفاف هزينه گل خواستگاری را می دهد!

خانم عاملی، يك امام جمعه را به عنوان اولين شاعر اين ماه روی سن فرا خواند:«رضا امام جمعه»! ايشان مطايبه ای با دندانساز خوش مشرب مشهدی اش داشت كه برايمان خواند:

هفته پيش بر سبيل نياز
رفته بودم سراغ دندانساز…

شاعر بعدي، كسي بود كه در جلسات شكرخند، وظيفه بررسي اشعار مشكوك را برعهده دارد و خودش هم شعر مي گويد اما نخستين بار بود كه آن هم به اصرار رضا رفيع، حاضر شد بخشي از وقت جلسه را هم به خواندن يكی از اشعار خودش اختصاص بدهد. ابتدا رفيع خاطره ای از او گفت: آقاي كتابدار اولين كسی بود كه روی من را به دخترها باز كرد! حكايتش هم برمي گردد به سال 72 كه من با كت و شلوار و آديداس(!) به  تهران آمدم و از دخترها می ترسيدم. يك روز سردبير مجله، من را به همراه عكاس و آقای كتابدار كه يد طولايي در آن زمينه داشتند(!) براي تهيه گزارش به پارك شهر فرستاد. قرار بود آقاي كتابدار به من ياد بدهد كه با دخترها هم مي شود مثل پسرها حرف زد، منتها در چارچوب مشخص. براي همين يك چارچوب به دست ايشان داده و ما را راهي كرده بودند! آقاي كتابدار با چند دختر جوان شروع به مصاحبه كرد و وسط های كار، ضبط و بساط خبرنگاري را به من سپرد. من شروع به صحبت كردم ولی ناگهان متوجه شدم هيچ كس همراهم نيست و آقای كتابدار و عكاس مجله دم در پارک ايستاده اند و دست تكان می دهند!
خانم عاملي گفت: شما هم از فرصت استفاده كرديد!
- نه، من‌آن وقت ها تجربه شما را نداشتم! دستی به ضبط خبرنگاری و دستی به… نه خير آقای ستوده! چرا می خنديد؟ دستی به ميكروفن! ... خلاصه در يكي از سفرهای اخير استانيمان آقای كتابدار شعری درباره ازدواج من گفته كه از ايشان می خواهم برايتان بخواند.

خانم عاملي اظهار اميدواری كرد حالا كه يك آقای كتابدار پيدا شده و روی رضا رفيع را باز كرده، يك آقای كتابدار هم پيدا بشود كه بخت او را باز كند!

بالاخره آقای كتابدار روی سن رفت و در تكميل اين توضيحات گفت: در پارك شهر، با همه جور آدمی مي شد مصاحبه كرد، چون يك ضلعش كتابخانه بود و پر از دانشجو. در يك ضلعش برادران معتاد بودند و در ضلع ديگر، برادرانی كه خواهر هم قلمداد مي شدند! من هم خاطره ای از آن دوران دارم…
رضا رفيع پرسيد: از كدام ضلع؟!
- مركز، پيرمردها! در بينشان پيرمرد خوش سيمايی بود كه يك بار براي گفتگو با او رفتم و با عصايش دنبالم كرد. فرار كردم. فردای آن روز دوباره به سراغش رفتم. كنارش نشستم و شروع كردم به خواندن ابياتی درباره پيری و جوانی. چيزی نگفت تا رسيدم به اين بيت:
ياد ايام جواني جگرم خون مي كرد
خوب شد پير شدم كم كم و نسيان آمد
ناگهان گفت چه مي گويي بچه؟ و خلاصه با ما دوست شد. از آن به بعد هر يكشنبه به دفتر مجله می آمد تا اين كه يكشنبه ای نيامد و دوشنبه اش فهميديم فوت كرده.

داستان شعر من هم اين است كه اخيرا به تربت حيدريه رفته بوديم؛ مسقط الراس آقای رفيع! آنجا اشتباها اجرای شب شعرشان را بر عهده من گذاشتند! من هم ارتجالا اين ابيات را نوشتم و تمام مشاغل و ستون هايي را كه آقاي رفيع داشته اند در آن آوردم.

بشنويد از يك نفر اهل طرب
نه طرب در معنی لهو و لعب
طنز هم يعنی طرب يعنی شعف
يا اصولا خنده آوردن به لب
واقعا ممنون از توضيحتان
شرح موجز، مختصر، هم منتسب
از نژاد قوم تاتار است؟ نه
هست در اين ملك با اصل و نسب
تربت پاكش كه پر از نور باد
بر ديار مرو باشد منتسب
در جلو دارد هزاران آرزو
مانده اميدش وليكن در عقب
النكاح سنتی نشنيده را
اين غلط باشد قياسی مستحب
النكاح سنتی را كرده گيج
پای پيش و دست پس باشد جلب
چون كه للانسان حريص ما منع
ازدواج امری است سرشار تعب
هم بد است و هم اَخ است و هم اَه است
بي نتيجه، پرمرارت، بي سبب
من چو لب گويم لب دريا بود
باورش سخت است چون لب هست لب
دوزخ تجريد او باشد بهشت
شغل او آنجاست حمال الحطب
دوست دارد او گل آقا را زياد
همچنين ممصادق و مشدی رجب
با غضنفر بوده عمري هم غذا
كشك می خوردند و گاهی هم رطب
شاغلام از دوستانش بوده است
با كمينه بوده گهگاهي، عجب!
مي نويسد او كمی تا قسمتي
مي نويسد دائما در روز و شب
مي نويسد مفتكی و هفتگی
بر جوانان بد دنياطلب
نام او شهرام يا بهرام نيست
فالگير است و همين دارد لقب
ليك با جمشيد دارد نسبتی
جام جم را برده تا مرز حلب
هم صدايش خوب و هم سيماش به
اين يكی انگور آن ديگر عنب
حرف هايش هست بي حرف و حديث
مي زند حرف اضافه تا عطب
مر مخفي لدی طي اللسان
پس سخن كوتاه بايد والسلام
قافيه هرچند مي گردد غلط
باب خود مي بافد از جنس كنب
گرچه در ظاهر عجم باشد ولی
پر بود ‌آثارش از لفظ عرب
الهو الپارسا الچاره ساز
الپسر التربتی البا ادب
گرچه مهمان، ليك باشد ميزبان
الرضای الرفيع العزب!

در اين لحظه يك نفر از حضار با اس ام اس به رضا رفيع يادآوري كرد هفتم ‌آبان، روز كورش كبير است و همه شروع كردند به دست زدن. حتي من و دوستانم هيجان زده شديم و به نشانه احترام ايستاديم!

از آنجا كه «معصومه پاكروان» نوبت دكتر داشت، به عنوان شاعر بعدي روي سن رفت تا شعرش را بخواند و برود. رضا رفيع اشاره كرد: البته معلوم نيست چه دكتري. خانم پاكروان پرسيد: دكترم را بگويم؟
- نه. حتما دكتر داخلي است ديگر!
-  نه اتفاقا خارجي است!

در شعر خانم پاكروان بادهاي بسياري مي وزيد!:
عيد آمد و عيد آمد تا باد چنين بادا!
رضا رفيع گفت:‌ديديد گفتم دكتر داخلي است؟ باد و اينها دارد!

خانم پاكروان در ادامه آن قدر تپق زد و به اين بادها علاقه نشان داد كه حتي «بابا دو نان سنگك خريد» را هم خواند« با  باد و نان سنگك!» او با اشاره به رضا رفيع گفت: تقصير شماست ها! رفيع جواب داد: به من چه؟ شعرتان به بادگيري نياز دارد! به قول سعدي« ندارد هيچ عاقل باد در بند»!

شعر حتي تا بدانجا ادامه پيدا كرد كه:
ديديد كه هرفكري تا زور زديد آمد!
تا باد چنين بادا!
به طوری که رفيع با نگراني پرسيد: شعرتان ادامه دارد؟!

بعد از اين كه بالاخره خانم پاكروان رضايت داد و جلسه را به مقصد مطب دكتر ترك كرد، رضا رفيع داستان« فتنه فراگير پَ نه پَ» و مبارزه با اين فتنه را تعريف كرد كه لابد خودتان در كوچه و خيابان، مثال هايش را شنيده ايد. يكي از جالب ترين هايش اين بود:

مادرم با ديدن مسواك دردستم پرسيد مي خواهي مسواك بزني؟ گفتم بله مادر! پرسيد: خميردندان هم مي زني؟ گفتم: بله مادر! گفت: خاك برسرت، اين همه موقعيت پ نه پ برايت درست كردم، استفاده نكردي!!

در حكايت ديگر از نوزاد گرياني سوال مي كنند آيا گرسنه اي؟ نوزاد به اذن خدا به حرف درمی آيد(!) و مي گويد: پ نه پ، براي گرسنگان سومالي گريه مي كنم!

در اين ميان خانم عاملي كه بسيار خوشرو و خوش خنده است، متوجه حضور خانمي در اتاق فرمان شده بود و به او سلام كرد. گهگاهي هم برايش دست تكان مي داد!

«علي اصغر نجفي» با نام مستعار «اَغو» از شيراز آمده بود تا براي اولين بار شعرهايش را در شكرخند بخواند.
مرا خالي ز جنبه آفريدند
سبك مانند پنبه آفريدند
شب جمعه پدر طرح مرا ريخت
ولي در روز شنبه آفريدند!
رضا رفيع گفت: به اين مي گويند هدفمند كردن تولدها!

آقاي نجفي گفت: من قرار است دوتا شعر بخوانم چون مشمول بند پ شده ام. رضا رفيع گفت: پَ نه پَ !

بيا اجناس چين از چين رسيده
و اقلامي چنين از چين رسيده
نه اجناسي كه تكرار و كليشه است
مدل بالا، وزين از چين رسيده
خيالت اين و آن از چين رسيده؟
نه جانم، آن و اين از چين رسيده!
و تحسينات بر وارد كننده
براوو، آفرين از چين رسيده
براي نرم كردن، چرب كردن
پماد وازلين از چين رسيده
و تسليحات جنگي و نظامي
تفنگ و بمب و مين از چين رسيده
زمين خواران! دهيدم مژدگاني
كه انبوهي زمين از چين رسيده
اگر انگشتريتان ساده باشد
چه غم؟ صدها نگين از چين رسيده
كه تا راضي شود نسل مذكر
هزاران مه جبين از چين رسيده
و نام«مينه»‌ و «اوشين» به جاي
مهين و يا شهين از چين رسيده
چه پرسيدي؟ رسيده همسر از چين؟
بله، همسر يقين از چين رسيده
چرا زن بعد از اين بايد بزايد؟
نزايد چون جنين از چين رسيده!
خوشي هاي فراواني براي
دل مستضعفين از چين رسيده
... خلاصه هرچه ناپيدا و پيداست
ز نوع بهترين از چين رسيده
اغو جان! غير از اينهايي كه گفتي
بگو چيزي جز اين از چين رسيده؟
بله، صد چيز ديگر توي راه است
ولي فعلا همين از چين رسيده!

شعر ديگر ايشان، به زبان محلي و بسيار شيرين بود که لهجه شیرینش آن را شنیدنی تر می کرد:

یک جای سنگلاخی، رُفتیده بیده بیدُم
سر را هِلیده بر گِل، خُفتیده بیده بیدُم!
دیدُم نگارِ نازی پهلوی مُو  نشسته
چون گُل زدیدنِش اِشکُفتیده بیده بیدُم
در تور کردن او، از روی ناقلایی
حرفی که بیده لازم گُفتیده بیده بیدُم
از من چه بد تقاضا،از او چه خوش اجابت
بختُم بلند شد که ، اُفتیده بیده بیدُم!
بی اطلاع بیدُم از فوت و فنّ زرگر
امّا چه دُرّ پاکی ، سُفتیده بیده بیدُم
اقبال خوش ببین که این موسم گرانی
جنس گرانبهایی ، مُفتیده بیده بیدُم!
قربان لفطِ او که تمکین نمود ،منهم
او را به یک النگو لُفطیده بیده بیدُم! 
اما ز خُو  پریدُم  در حالِ عشقبازی
دیدُم به تخته سنگی جُفتیده بیده بیدُم!

«مرتضي لطفي» شاعر ريزنقش بوشهري كه دوران دانشجويي اش را در تهران مي گذراند از اين فرصت براي ارائه اشعار خوبش در شكرخند به نحو احسن استفاده مي كند. رضا رفيع بعد از صدا كردن او گفت:« لطفي... ده بيده بيدم!!» و از شاعر پرسيد: شما همان كسي هستيد كه گاهي براي ما كامنت مي گذاريد؟ و چون جواب شنيد« بله، خود لامصبش هستم!»، گفت: چه شناخت خوبي از خودتان داريد!!

لطفي درباب كارتي شدن شكرخند و هرجلسه، يك سوراخ شدن مر كارت را(!) سروده بود:

مي خواست كه از غم نكنم آخ و واخ
هي گفت بيا شعر بخوان شعرت شاخ!
گفتم جريان كارت و سوراخش چيست؟
فرمود: گلم! هرجلسه، يك سوراخ!

از آنجا كه صداي مرتضي لطفي درست به گوش نمي رسيد، رضا رفيع از او خواست به ميكروفن نزديك تر شود. او گفت: باشد. اگر ايشان(ميكروفن) نيايد، ما مي رويم جلو! رفيع جواب داد: بله، نبايد تكبر داشت!

خيلي به آبروي بشر فكر مي كنم
تا نصف شب به روز خطر فكر مي كنم
گاهي نشسته يا لميده و گاهي ميان راه
دولا، راست يا كه دمر فكر مي كنم
تقصیر من كه نيست، انرژي زيادي است
گاهي به جاي چند نفر فكر مي كنم
از بس كه در فراز و نشيب است زندگي
در خواب هم به كوه وكمر فكر مي كنم
هي مي رسم به دره و هي مي پرم به كوه
در اين بپر بپر به فنر فكر مي كنم
در اين مسير از دل تونل گذشته ام
حالا به پل، زير گذر فكر مي كنم
حتي به دوستان گل آب زير كاه
حتي به مارهاي دوسر فكر مي كنم
با اين كه من جنوبي ام اما خدا گواست
گاهي به آب هاي خزر فكر مي كنم
فرزند ناخلف شدم اما هنوز هم
دارم به زخم دست پدر فكر مي كنم
«يارب مباد آن كه گدا معتبر شود»
لعنت به من، به سكه و زر فكر مي كنم
حالا كه هيچ كس تر و خشكم نمي كند
لابد خودم به خشك، به تر فكر مي كنم
وقتي كليد حل مسايل به دست ماست
قطعا به باز كردن در فكر مي كنم
شاعر نمي شوي كه بداني چه مي كشم
گاهي شبي به چند اثر فكر مي كنم
شب با «ستاره» يا «غزل»م حرف مي زنم
قبل از«سپيده» هم به «سحر» فكر مي كنم!
«دستي به جام باده و دستي به زلف يار»
من در چه حالتي به هنر فكر مي كنم!
«زين آتش نهفته كه در سينه من است»
به سيخي از كباب جگر فكر مي كنم
نبض مرا بگير، ببين تند مي زند
شرمنده ام كه تحت نظر فكر مي كنم
من ساده لوحم از همه جا حرف مي زنم
من تازه كارم از همه ور فكر مي كنم
«اصلا قبول حرف شما من رواني ام»
حتما رواني ام كه به هر... فكر مي كنم
«بدبخت من، فلك زده من، بدبيار من»
مانند قوم عصر حجر فكر مي كنم!

در همان حين، ما به خاطر حضور پيرمردي كه رديف جلوييمان نشسته بود و به طرز عجيبي بوي سيگار مي داد، سر درد گرفته بوديم و دوستم داشت تقريبا تمام ادكلنش را روي سرشانه هاي پيرمرد – بدون آن كه خودش بفهمد- خالي مي كرد. خانم بغل دستيمان هشدار داد: فكر كرده ايد وقتي برود خانه، خانمش به او چه مي گويد؟! ما متوجه شده و دست كشيديم!

آقاي «مصطفي مشايخي» شعر خوبي خواند كه متاسفانه بعد از پايان جلسه نسخه اي ازآن به دستم نرسيد و دو بيتش را بيشتر نتوانسته بودم يادداشت كنم:
مش رجب هم عاقبت شد اهل ديش
آنتني بنهاد او بر بام خويش
تا زند چرخي در اين كانال ها
فيلم ها بيند از آن باحال ها!

براي آغاز بخش«عكس و مكث»، رضا رفيع از اتاق فرمان خواست عكس ها را پخش كنند و چون جوابي نيامد، خطاب به مسوول آنجا گفت: امروز مشكوك شده ايد ها، از دور مي بينم كه آن بالا دو نفر تكان مي خورند! خانم عاملي فوري پرسيد: آن خانم كجا رفت؟! رفيع درخواست ديگري هم داشت: لطفا نور را كم كنيد من را نبينند كه بتوانم هر حرفي خواستم بزنم!

عكس ها مثل هميشه جالب بودند. يكيشان پارچه نوشته اي را بر سردر رستوراني نشان مي داد كه متنش اين بود: از پذيرفتن خانواده هايي كه نسبتي ندارند معذوريم! رفيع گفت: راست مي گويند ديگر. خوب ازدواج كنيد تا يك نسبتي با هم پيدا كنيد!

در عكس ديگر، بچه اي ديده مي شد كه داشت براي عروسك هايش قصه مي گفت. رفيع گفت: ببينيد چه بچه بامزه اي است. من هم وقتي اين عكس را ديدم هوس كردم... چند تا عروسك بخرم!

روي كيكي به جاي Love نوشته بودند Lave! رفيع گفت: واقعا «لاو» را تركانده اند!

در يكي از آگهي هاي شهرداري، اين جمله به چشم مي خورد: آيا مي دانيد خانه موش كجاست؟ رفيع ادامه داد: در فلق بود كه پرسيد سوار...

يكي ديگر از عكس ها، دست نوشته اي را روي ديواري كه احتمالا متعلق به يك خوابگاه دانشجويي بوده نشان مي داد كه متنش اين بود: خانم به ظاهر محترمي كه خامه كاكائويي مرا برداشتي من حرامت كردم. از گوشت سگ هم حرومترت باشه. آخه بي شعور نفهم به خاطر يك چيز بي ارزش؟!

يكي از عكس ها از يك صندوق« كمك به سرويس بهداشتي»‌تهيه شده بود! خانم عاملي گفت: شايد در سومالي باشد! رفيع گفت: يعني متن را به زبان فارسي سوماليايي نوشته اند؟!

عكس هاي جالب ديگري هم بود از ضرغامي در كنار مجسمه آزادي، استاد شفيعي كدكني در كلاسي كه دانشجويانش حتي روي زمين هم نشسته بودند و بالاخره يك پيكان روباز!

«رحيم رسولي» در وصف شكرخند ماه قبل كه تقريبا بدون حضور رضارفيع برگزار شد، گفت: ماه قبل، شكرخند راديويي شده و خيلي مزخرف بود!
او همچنین با اشاره به روز ازدواج، آرزو كرد همه جوان ها با همديگر ازدواج كنند!

وقتي كه وضع كوره دهي ها خراب شد
اعصاب كدخداي ده ما خراب شد
پير و جوان دهكده را جمع كرد و گفت
از پاي رودخانه به بالا خراب شد
پل هاي پشت سر كه از اول خراب بود
پل هاي پيش روست كه حالا خراب شد
« باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است»
يك دفعه حال مردم دنيا خراب شد
ما ترس و وحشت از خس و خاشاك داشتيم
از شانس گند ما زد و دنيا خراب شد!
ديروز ما به خاطر امروز ري... شد
امروز ما به خاطر فردا خراب شد!
باران نبود حال ده ما گرفته بود
باران گرفت باز خدايا خراب شد
ماندم كه بين اين همه مسجد چطور شد
ديوار چند مدرسه تنها خراب شد؟...

«عباس صادقي» شعرهايش را با چنان ابهت خاصي مي خواند كه بايد خودتان باشيد و بشنوید!

قصه اين گونه رقم خورد، نبايد مي خورد
حالم از عشق به هم خورد، نبايد مي خورد!
«آسمان بار امانت نتوانست كشيد»
قرعه اين بار به بم خورد، نبايد مي خورد
«بارها گفته ام و بار دگر مي گويم»
سومين بيت قسم خورد، نبايد مي خورد
« دست غيب ‌آمد و بر سينه نامحرم زد»
مشت او بر دهنم خورد، نبايد مي خورد!
مادرت گفت پدر رفت نبايد مي رفت
بار خود بست و سفر رفت، نبايد مي رفت
پدر از كيش و دبي گفت نبايد مي گفت
خواهر از سمت قطر رفت، نبايد مي رفت
سر يك مساله اي نان پدر آجر شد
پدر از كوره به در رفت، نبايد مي رفت
بشكه ها از طرف راست و چپ سوراخ است
نفت اين گونه هدر رفت، نبايد مي رفت
پدرت گفت اگر گفت نبايد مي گفت
تا اوین رفت اگر رفت نباید می رفت
مادرت گفت ولی هیچ کسی گوش نداد
آن قدر گفت که در رفت... نباید می رفت؟

از شعر «ابراهيم قوامي پور» هم همين يك بيت را توانستم شكار كنم!:
در باب گرسنگي ظريفي، مي گفت بلاي آسماني است
اما زن من گرفت خوابيد، درگير بلاي ديگرم كرد!

بعد از پخش بخشي از مجموعه انيميشن «انقراض»، كار آقاي علي درخشي، «رضا احسان پور»‌روي سن رفت و در طنز منثور و تستي خود، به اين كه «هانيه توسلي» يك گربه خياباني را از زير باران نجات داده و به خانه برده و اسمش را گذاشته اردشير، دور كلاهش... نه ببخشيد، آن يك چيز ديگر بود... خلاصه به اين ماجرا تعدادي گير مبسوط داد كه يكي از سوال هايش اين بود:
هانيه توسلي اسم گربه اش را چه گذاشت؟
الف. اردشير ب. اردوغان ج. ارمغان!

ولي ما نفهميديم نجات يك گربه خياباني از سرما و گرسنگي كجايش محل اشكال است كه مي تواند با لحني «احسان پور وار»(!) مورد نقد قرار بگيرد.

پس ازآن، آقاي باني كه در مراسم عروسي يكي از نوه هايش بود، از راه دور به وسيله تكنولوژي استكباري تلفن همراه، وارد جمع ما شد و شعري خواند كه با توجه به مصراع«حريم خانه خود را حرمسرا سازم»، باز اين سوال براي ما پيش آمد كه آيا موضوع حساسي مثل ازدواج مجدد، شوخي است يا جدي!

«محمدرضا ستوده» اين بار دست از رباعي و دوبيتي دانشجويي برداشته بود:

از اين اوضاع شرم آور حكايت همچنان باقي است
بميري زودتر بهتر! حكايت همچنان باقي است
پدر شد از خجالت آب و پشتش از مصيبت خم
و از پشتش سرش خم تر، حكايت همچنان باقي است
تو بدبختي و من مفلس و او بيمار بي درمان
دودستي خاك ها بر سر، حكايت همچنان باقي است
و مردي جنب ميدان بزرگ انقلاب شهر
مبدل شد به خاكستر، حكايت همچنان باقي است
پدر دنبال نان سنگك، پسر دنبال نان سنگك
و خالي دست نان آور، حكايت همچنان باقي است
نمي بارد دگر باران به پشت خانه هاجر
كه اوكرده كنون شوهر، حكايت همچنان باقي است!
... نوشتيم و نوشتيم و نوشتيم و نوشتيم و...
به پايان آمد اين دفتر، حكايت همچنان باقي است

«علي مظفر» تا آمد شعرش را بخواند، ما حواسمان پرت شد و نفهميديم کی خواند و چه خواند!
شعر بعدي اش هم معلوم نبود با كي چند چند است و بالاخره به نفع خانمهاست يا به ضررشان!

مادرم درد نشسته در دلم پهناور است
درد من درد تمام دختران كشور است
مادرم تو از كجا باباي من را يافتي؟
دخترت با ذره بين در جستجوي شوهر است...

بعد از استاد «شهركي» كه شعري به زبان تركي خواند، «مهدي استاد احمد» روي سن رفت.
« در اين زمانه رفيقي كه خالي از خلل است»
« منم كه شهره شهرم به مهر ورزيدن» !!

Main course پيشنهادي استاداحمد، يك جور «تضادپلو» بود:

لختي باحجاب موجود است!
لال حاضرجواب موجود است!
سايه آفتاب موجود است
خواهش اجتناب موجود است
راحتي در عذاب موجود است
بوي گند گلاب موجود است
عفت منجلاب موجود است
چشمه ضدآب موجود است!
...الغرض كشوري است غرق تضاد
جبر در انتخاب موجود است!

شعر ديگر استاداحمد، شعري پر از كليدواژه هاي شهري در وصف يك معشوق خيالي بود:
دل من اگر خرابه افتاده تو طرح چشمات
كي مي شه كه چشماي من پُر شه از تراكم پات؟!...

«عليرضا لبش» طنز تلخ زير را به شكرخنديون هديه كرد:
پدرم كارگر بود
تنش بوي عرق مي داد
برادرم فيلسوف بود
دهانش بوي عرق مي  داد
پدرم مرد
او را به خاك سپرديم و سنگ قبرش را با گلاب شستيم
از آن روز
خانه بوي عرق مي دهد
گورستان بوي فلسفه.

«مهدي فرج اللهي» طي دستورالعملي اداري كه در حال تنظيم مجموعه اي ازآن تحت عنوان رساله اشتغاليه است، براي دور كردن ارباب رجوع پيشنهاداتي مغذي ارائه داد: پياز تا نيم متر جواب مي دهد، سير تا يك متر، نخود و لوبيا كل اتاق را پوشش مي دهد و آش آلو تمام اداره را!

در اينجا رضا رفيع پيشنهاد كرد ايشان هم سري به پزشكِ خانم پاكروان بزند!

فرج اللهي در ادامه، به تحول تاريخي بيت
پسر نوح با بدان بنشست
خاندان نبوتش گم شد
اشاره كرد و گفت امروز، اوضاع طوري شده كه:
پسر نوح با بدان بنشست
پدرش هم نشست با آنها!

«محدثي قمي» در مورد اين خبر كه روزي غسالخانه ها الكترونيكي مي شوند، اين دو بيت را سروده بود:
آب كم شد فرات مي آيد
مردگان را ثبات مي آيد
بهر غسالخانه ها گفتند
مرده شوي روبات مي آيد!

استاد«حسامي محولاتي» براي خواندن شعرش ابتدا از خانمها درخواست كرد كمي تحمل بفرمايند!
گفت زن آدم است؟ گفتم نه!
گفت داري دليل؟ گفتم ها!
گفت حوا مگر نبود آدم؟
گفتمش نه بدون چون و چرا!
چون كه در روز اول خلقت
آن دو تن را كه خلق كرد خدا
گفت اسم يكي شود حوا (نقل به مضمون)
يك نفر آدم است از اينها!

از آنجا كه فريادي به اعتراض بلند نشد، رفيع نتيجه گرفت: نه، تحملشان خوب است!
استاد سپس به قصد ماستمالي شعر زير را خواند:
اگر خلقت زن به عالم نمي شد
بساطي كه بيني فراهم نمي شد
به فردوس گندم نمي خورد آدم
بدين گونه مشهور عالم نمي شد
به جرات كنون مي توان گفت كآدم
اگر زن نمي بود، آدم نمي شد!
استاد سپس پرسيد: كافي است؟ رفيع جواب داد: هرجور خودتان صلاح مي دانيد. يك نگاهي به خانمها بيندازيد!!

بيت آخر استاد محولاتي، دعاي خير ما براي شماست تا شكرخند بعدي:
حقوقي به ما ده كه فرجام كار
تو خشنود باشي و ما رستگار!





در وصف تو باید آیه نازل بشود!

یکشنبه یکم آبان 1390



پنجاه و ششمين شكرخند در حالي شروع شد كه رضا رفيع به عنوان سكاندار آن، قصد داشت خيلي زود جلسه را ترك كند تا به مراسم ديگري برسد. او در توضيح دليل يك ساعت تاخير در آغاز شب شعر گفت: بار خورده بود به فرهنگسرا(!) و يك برنامه ديگري اينجا برگزار شد كه در آن همشيره هايي مشغول دف نوازي بودند. به خاطر همين جلسه ما به تعويق افتاد. من هم بايد تا دقايقي ديگر شما را ترك كنم... خانم نسيم رفيعي كه نقش مجري همراه را داشت، با اشاره به كت و شلوار پلوخوري ايشان گفت: خير باشد. قيافه تان شبيه كساني است كه به خواستگاري مي روند! رضارفيع جواب داد: نه، به همولايتي هايم قول داده ام در جلسه شان شركت كنم. خانم رفيعي همچنان مشكوك پرسيد: عروس خانم مشهدي هستند؟!

رضارفيع براي پيچاندن قضيه، دستش را به سمت جمعيت دراز كرد و روز جهاني كودك را تبريك گفت. سپس به جهت توجيه حركت دستش گفت:« ببخشيد... بايد دستم را پايين مي گرفتم. اصولا آدم بايد هميشه بداند كه دستش را كجا بگذارد! البته چندان هم بيراه نيست كه بشود روز كودك را به همه شما و كودك درونتان تبريك گفت.»

او خاطره اي هم از دوراني كه در ستاد انتخاباتي يكي از كانديداهاي رياست جمهوري – كه البته راي هم نياوردند – فعال بود، تعريف كرد: « رفته بوديم پيش كانديداي مورد نظر. ايشان به كسي زنگ زد و به او گفت الان در خدمت مشتي از هنرمندان هستيم!» در اين موقع يك نفر از ميان جمعيت شروع كرد به كف زدن كه رضا رفيع گفت: « دستي اتصالي كرده!»

«رحيم رسولي»، آغازگر شكرخند مهرماه، سالگرد فقدان عمران صلاحي را تسليت گفت و از آنجا كه رضارفيع كم كم قصد رفتن داشت، با استفاده از مصونيت فضايي ناشي از حضور او(!) شعرهايش را خواند.

تا قصه گوش است و در و دروازه است
فرياد و سكوت هردو يك اندازه است
فرياد نزن، صدا بزن دنيا را
فرياد كه بي صدا شود، خميازه است!


وارد پارك شديم
تو به من پاشيدي
من به تو پاشيدم
و نمي دانستيم
آبپاشي جرم است
و عبور از نُرم است...!

ادامه این شعر را اینجا بخوانید 

همين كه مي گذاري پا به دنيا بي خبر، شك كن!
چطوري ناگهان پيدات شد اين دور و بر، شك كن
بگير از هر نظر، زير نظر، بالا و پايين را
زياد اما نرو بالا، كمي پايين تر شك كن!...

ادامه این شعر را اینجا بخوانید

رضا رفيع، بخش «عكس و مكث» را هم زودتر از هميشه برگزار كرد تا بعدش بتواند جلسه را ترك كند. در ميان عكس ها تصويري از يك تابلوي بزرگ بود كه ظاهرا در يك استخر زنانه نصب شده:«خواهرم هنگام شنا استخر را با چادرت معطر كن»!!
رضا رفيع در توضيح اين عكس گفت:« آدم گيج مي شود. نمي داند با چادر بايد بپرد توي آب يا زير چادر، مايو بپوشد و موقع پريدن، يك دفعه آن را دربياورد يا چي؟!»

عكس ديگر، منوي يك كافي شاپ بود كه در آن مي شد اين گزينه را انتخاب كرد:
«يه چيز خوشمزه ...........5000 تومان»!!

يكي از عكس ها سنگ قبري را نشان می داد كه فرزندان مرحوم بيچاره، با بي دقتي تمام، به جاي بيت:
« پدرجان با كه گويم غم هجران تو را
كه از اين پس ندارم تكيه گهي همچو تو را»
كه البته در باب درستي وزن و قافيه اش هم بين ادبا اختلاف است، اين بيت را حك كرده بودند:
پدرجان با كه گويم غم هجران تو را
كه از اين بس ندارم تكه گهي همچو تو را

كه مسلما با اين كار، تن مرده بينوا را توي گور خود روي ويبره گذاشته اند!

يكي از عكس ها كه به پيشنهاد رضا رفيع، از شعراي شكرخند خودمان تهيه شده بود، دو تن از آنها را درحالي نشان مي داد كه ريش يكي، سركچل ديگري را هم پوشش داده بود!

رضا رفيع پس ازآن، از شكرخند بيرون رفت و اداره جلسه را به خانم رفيعي سپرد كه به عنوان اولين نفر،«مهدي استاداحمد» را براي شعرخواني فراخواند. استاداحمد مثل دفعه قبل، كارش را با دوبيت پيش غذا شروع كرد:

با قهوه، خيال كيك هم مي چسبد
بوييدن ميلك شيك هم مي چسبد
در كشور ما روابط زن با مرد
در حد سلام عليك هم مي چسبد!

او همچنين، درمورد سانسور داستان خسرو و شيرين، قرن ها پس از نگاشته شدن آن، گفت:« واقعا كه نظامي را چه به شعر؟ تا كي بايد شاهد حضور نظاميان در عرصه فرهنگ [و بلكه باقي عرصات!] باشيم؟»!

خانم«طلوعي» شاعر بعدي بود كه روي سن رفت:

آن گاه كه خارج شدم از محدوده
رفتم به در ميكده خواب آلوده
افسوس كه اسم شب فراموشم شد
دادند به جاي مي به من فالوده!

مانند تو كاش دست و پا داشتمي
مجموعه خندق بلا داشتمي
با اين همه اقساط عقب افتاده
يك بانك به نام آريا داشتمي!

بعد از آن كه«مصطفي مشايخي» شعر جالبي خواند و متاسفانه نسخه اي ازآن به دست من نرسيد، «علي زراندوز»، سردبير مجله«بچه ها گل آقا» پشت تريبون رفت و خاطره اي به نقل از شاعر كودكان، آقاي جعفرابراهيمي(شاهد)، تعريف كرد كه ميهمان مدرسه اي بودند و در پايان، مدير مدرسه از بچه ها خواسته براي ايشان آرزو كنند ان شاءالله يك روز آن قدر كارشان خوب بشود كه بتوانند براي بزرگ ترها هم شعر بگويند!

«همايون حسينيان» در توضيح مطلب طنزي كه مي خواست بخواند گفت:« وقتي آقاي بذرپاش، رييس سایپا، به رياست سازمان ملي جوانان منصوب شد، با ذهنيت خودرويي اش، به اين نتيجه رسيد كه براي دخترها و پسرها، گواهينامه ازدواج صادر كنند. من پيش بيني كردم از اين به بعد از اين سازمان، چنين نامه هايي به ادارات فرستاده شود:

مدیران محترم ادارات، سازمان ها، نهادها و ...
با سلام

احتراما با توجه به لزوم داشتن نگاهی متفاوت به جوانان و ازدواجشان و عدم آگاهی صحیح جوانان نسبت به انتخاب همسر، خواهشمند است طبق دستورالعمل این سازمان در جهت بهینه سازی مصرف عشق و محبت، از پرسنل ذکور خود - با شرایط ذیل- معاینه فنی گرفته و نتیجه را به این مرکز گزارش دهید.

1- بازدید بدنه: با بازدید دقیق مطمئن شوید که فرد دارای بدنه سالم، چهار شانه، با  ابروها و سبیل هایی پر پشت ( به عنوان سپر دفاعی مردانه) باشد.

2- عدم روغن سوزی: شخص را در مسافت حداقل دو کیلومتری به طور متوالی بدوانید! و مطمئن شوید که فرد به فرت فرت نمی افتد.

3- عدم خلافی: با استعلام از مراجع ذیربط انتظامی مطمئن شوید که شخص هیچ گونه سوء سابقه حتی خط خوردگی، ساییدگی، مالیدگی و ... ندارد.

4- کمک فنر سالم: شخص را با آهنگی مناسب وادار به حرکات موزون نموده تا  یقین کنید که کمر عینهو شاه فنر کار می کند.

5- عدم آلودگی صوتی اگزوز: با آزمایش از شخص مورد نظر مطمئن شوید که در هنگام نشستن، راه رفتن، خندیدن، عطسه کردن، و کارهای دیگر محرک، صداهای ناهنجار از وی ساطع نشود.

6- کمربند ایمنی: باید مورد دارای کمربند بوده و یقین شود که آن کمربند به  راحتی باز نمی شود.

7- دوگانه سوز باشد:  یعنی علاوه بر غذا در  موارد ضروری با اکسیژن هم قادر به حیات باشد. CNG داشته و HIV نداشته باشد.

8- ترمز ABS سالم:  مطمئن شوید که در مواقع دیدار با جنس مخالف ترمزش عمل نموده و خدای ناکرده تصادفی نشود که تا پلیس نیاند نتوان جمعش کرد!

9- بازدید شماره: باید شماره ملی ، شناسنامه، کد پستی و از این جور شماره ها چک شود و ترجیحا در نقطه ای از بدن شخص شماره  حک گردد به طوری که نتوان آن شماره را دستکوب کرد.

لازم به ذکر است که در صورت عدم حائز بودن شرایط فوق، ضروریست که شخص خاطی را- تا به دست آوردن نتیجه مطلوب- همانجا بخوابانید!

با سپاس: سمج(سازمان ملي جوانان!)


نوبت به «ميلاد سلطانعلي» رسيد تا شعر بخواند:

اين نام كه در جهان طنين انداز است
البته همين سمند خيلي ناز است
ديروز هزار بار جل الخالق
فرمود به من كه درب خودرو باز است!

الهي زايمان بي دردسر بي
الهي آبرويم در خطر بي
سلامت هم براي ما مهم است
وليكن بچه ترجيحا پسر بي!
 

هرلحظه زند نفوس بد، مادرزن
باشد همه نقش خود بلد، مادرزن
يك بشكه عسل هم نبود كارگشا
درمشكل حل يك عدد مادرزن!
 

يك خانه و يك ليسانس آي تي دارم
هرجا كه طلب كنيد پارتي دارم
من را به غلامي بپذيريد شما
من تا دو سه سال هم گارانتي دارم!

«نادر ختايي» در توجيه شعري كه با مطلع
السلام اي جناب قذافي
مي رسد هي خبر كه علافي!
خواند، گفت:« به رضا رفيع گفتم مي خواهم شعري درباره قذافي بخوانم. او پرسيد در ذم قذافي است؟ گفتم: پَ نه پَ، در مدحش. تغيير جنسيت داده ام ببينم من را بين محافظانش مي پذيرد يا نه!»

امروز اغلب شعرا قبل از شعرخواني، دست به توجيه آنچه سروده بودند مي زدند، حتي استاد«حسامي محولاتي»!:«‌ در مجله توفيق كه بوديم، هربار سر به سر هويدا مي گذاشتيم. طوري شده بود كه اگر دو هفته چيزي نمي گفتيم از دفترش زنگ مي زدند ببينند چه شده!»

ديشب به خوابم آمد آن دلبر خيالي
گفتا كه در كنارم جاي تو مانده خالي
گفتم كه شام هجران كي مي رسد به پايان؟
گفتا كه اين تصور امري است احتمالي
آخر چنين كه بيني اوضاع ما به هم خورد
از بس كه خلق حالا گشتند لاابالي
از پول نفت ما شد آباد نصف دنيا
اما به ما ندادند يك دانه يك ريالي!
ما را نمي گذارند با حال خويش يك دم
ديوانه جنوبي، بيگانه شمالي
زان گوشه و كنايه، ديشب رئيس بنده
گفتا  كه كيست مقصود؟ گفتم جنابعالي!


بوسه از آن جهت بود شيرين
كه نشان محبتي باشد
نزد من بوسه اي بود خوشتر
كه در آن سوءنيتي باشد!

«محمدرضا ستوده» تعدادي آگهي تبليغاتي خواند كه بعضي هايشان خيلي خوشمزه بودند:

* فوري: به يك كارگر ساده جهت رياست فدراسيون فوتبال نيازمنديم!

* آموزش زبان علي آبادي با اخذ آزمون نهايي در اجلاس اوپك!

* به تعدادي مظلوم جهت ظلم كردن به آنها نيازمنديم!

* انواع جراحي ساكشن و ليپوساكشن و غيره، علي الخصوص و غيره!!

* خانه قديمي شما را خراب مي كنيم.
سازمان گردشگري و ميراث فرهنگي!

از آنجا كه رضا رفيع در جلسه نبود، كسي هم نبود كه تكه بيندازد. بنابراين شاعرها يكي يكي مي آمدند شعرشان را مي خواندند و مي رفتند كه در اينجا به تعدادي از آنها اشاره مي كنيم.

«خليل جوادي»:

بايد دل من بسوزد و دل بشود
تا اين كه مقابل تو قابل بشود
من شعر سروده ام فقط، شرمنده
در وصف تو بايد آيه نازل بشود!

«رضا احسان پور»:

پرسيد شبي ز حال من  دلدارم
گفتم كه ز رنگ و بوي تو بيزارم
گفتا نكند دو تا شده شلوارت؟
گفتم پ نه پ، فقط تو را من دارم!

« عباس صادقي»:

گفتيم نگوييم، زبان ول كن نيست
ساكت بنشينيم، دهان ول كن نيست
شش ماه تمام است نخوابيدم من
بيداري اسلاميمان ول كن نيست!
 

با سعي به حج رفت، صفا را بخرد
بيچاره كجا رفت كجا را بخرد
بنگاه ماملاتي مسكن داشت
مي خواست كه خانه خدا را بخرد!

اين جلسه، فهميديم كه خواهران پاكروان، يك برادر شاعر هم دارند كه اسمش«عليرضا»ست:

سو استفاده مي كنم
سو استفاده مي كني
همه سو استفاده مي كنند
ليوان ليوان!

« مرتضي لطفي»:

اين قدر كه گيج مي زنم بعد از تو
خود را به خليج مي زنم بعد از تو
تو جام شراب مي زني بعد از من
من آب هويج مي زنم بعد از تو!

در اين لحظه آقايي آمد كيف لپ تاپش را كنار صندلي ما گذاشت و رفت. ما هم به گمان اين كه با يك بمبگذاري سنتي مواجهيم(!) ترسيديم. اما خوشبختانه جلسه به آخر رسيده بود و مي توانستيم فرهنگسراي ارسباران را ترك كنيم. تا شکرخندی دیگر بدرود.





همسایه ها

سه شنبه یکم شهریور 1390


یک روز صبح، همسایه دست راستی آمد زنگ در خانه همسایه دست چپی را زد. دو تا سیب زمینی بزرگ می خواست. گرفت و رفت. عصر همان روز، همسایه دست چپی، زنگ در خانه همسایه دست راستی را زد. دو تا نان می خواست. گرفت و رفت. آن روز کار هردوتایشان به کمک همدیگر راه افتاد.

شب که شد همسایه دست راستی داشت با خودش فکر می کرد چرا به جای دو تا، سه تا سیب زمینی نخواسته. این جوری بساط استانبولی فردا هم به راه بود. همسایه دست چپی داشت فکر می کرد کاش همسایه دست راستی به جای نان لواش مانده، نان سنگک تازه داشت که با آبگوشت بیشتر می چسبید.

همسایه دست راستی از خودش پرسید آیا زشت نیست که برای ناهار فردا دوباره از همسایه دست چپی سیب زمینی قرض بگیرد؟ همسایه دست چپی هم کنجکاو شده بود بداند آیا همسایه دست راستی اینها، همیشه فقط نان لواش می خورند؟

فردا صبح همسایه دست راستی، یک گلدان کوچک برد تا به همسایه دست چپی هدیه بدهد. به همین بهانه رفت توی خانه شان و در حالی که تظاهر به صمیمیت می کرد، وقتی زن همسایه دست چپی چای می ریخت، سری هم به آشپزخانه زد. توی سبد پیاز و سیب زمینی را نگاه کرد و دید خالی خالی است. دیگر چیزی نگفت و بعد از نوشیدن چای برگشت خانه خودشان.

همسایه دست چپی هم به خیال خودش این وسط زرنگی به خرج داده و از همسایه دست راستی پرسیده بود از کدام نانوایی نان می خرند و حالا می دانست که آنها فقط گاهی نان لواش می خورند، آن هم نان ماشینی سوپرمارکتی.

تمام آن روز همسایه دست راستی با خوشحالی داشت با خودش فکر می کرد کم پیش می آید سبد آشپزخانه ما آن جور خالی باشد. امروز هم که سیب زمینی خریدم. شکرخدا دیگر کم و کسری نداریم.

همان موقع همسایه دست چپی هم داشت به خودش می گفت خوب است که ما اغلب نان تازه داریم. مردم چطوری می توانند هر روز از آن نان های بی مزه بخورند؟ خدایا شکرت.

هر کدام ازآنها برای خودش احساس خوشایندی از  خوشبختی داشت.

شب ساعت نه، همسایه ها همزمان آمدند دم در تا آشغال هایشان را بیرون بگذارند. همسایه دست راستی متوجه شد توی کیسه زباله همسایه دست چپی یک جعبه خالی سیب زمینی نیمه سرخ شده هست. به خودش گفت پس اینها سیب زمینی را این شکلی می خرند. به دست هایش نگاهی کرد که از رفت و روب و پخت و پز پیر شده بودند. دلش یک جوری شد و زود برگشت توی خانه.

همسایه دست چپی به زباله های همسایه دست راستی نگاه کرد و بینشان یک پلاستیک خالی دید که رویش نوشته بود نان رژیمی. فکر کرد پس اینها رژیم دارند که نان نمی خورند. به شکمش نگاهی کرد و یادش آمد از آخرین باری که تصمیم داشت خودش را لاغر کند سال ها می گذرد. دیگر آن قدر چاق شده بود که فکر نمی کرد هیچ رژیمی برایش موثر واقع شود. دلش یک جوری شد و برگشت توی خانه.

آن شب هردوتایشان احساس بدبختی می کردند. تا مدت ها توی رختخواب غلت می زدند و خوابشان نمی برد.

صبح فردا همسایه ها همدیگر را توی داروخانه دیدند. در واقع همسایه دست راستی کرم ضدچروک می خواست و همسایه دست چپی ترازو. اما رویشان نشد جلوی همدیگر بگویند چه می خواهند. تصمیم گرفتند یک چیز دیگر که لازم داشتند بخرند. همسایه دست راستی گفت: به خاطر رژیم غذایی شوهرم همه مان سوء هاضمه گرفته ایم. من قرص ویتامین می خواهم.

همسایه دست چپی گفت: آقای دکتر، من به پوست پیاز و سیب زمینی حساسیت دارم. دوا ندارد؟





خداوندگارا! خنده را از چهره ایرانیان نگیر!

چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390



- گزارشی از پنجاه و پنجمین شب شعر شکرخند

فرشته ملک فرنود، بعد از چند ماه که به خاطر ناراحتی حنجره در شکرخند حاضر نمی شد، یک بار دیگر در کنار رضا رفیع، اجرای این شب شعر را به عهده گرفت. او در آغاز جلسه، شعر جالبی درباره قطع صدایش در ماه های اخیر خواند و افزود:« مصیبت بزرگی است که یک زن نتواند حرف بزند. خانم ها می دانند!»

«علی مظفر» اولین شاعر این جلسه بود:
با این همه قیل و قال آقا تا کی؟
ناممکن من! محال! آقا تا کی؟
چشمی است در انتظار و دستی به دعا
هرجمعه و ضدحال آقا تا کی؟!

با ناله و داد می کشد چشمش را
می رقصد و شاد می کشد چشمش را
لاحول ولا قوة الا بالله
هرگاه مداد می کشد چشمش را!

شلوارهاشان آمده پایین
دارد چه می آید به سرهامان؟
ای دختران غیرتی هشدار!
بعضا بلانسبت پسرهامان!...

طبیعی است که وقتی« مهدی فرج الهی» برای خواندن کاریکلماتورهای خود روی سن می رود، اول سالمرگ پرویز شاپور در ۱۵ مرداد ماه را یادآوری کند.
رژیم به درد آدم های چاق می خورد!
خرجم، دخلم را در آورد!
مدینه فاضله خروس، مرغداری است!
نمی دانم چرا هرچقدر به قربانت می روم نمی رسی!
به دلم آمد می آیی، آمدی دلم رفت!
مهرش به دلم افتاد اما مهریه اش آن را از دلم در آورد!

«همایون حسینیان» یک سری دعا آماده کرده بود که برایشان از ملت حاضر در سالن، آمین خواست.
پروردگارا! پیرانمان را با امروزشان و جوانانمان را با دیروزشان آشنا کن!
خداوندا! مخزن های سوختمان را پر و برگه های اقساطمان را خالی بگردان!
بارالها! ارزش هزار متر زمینی که بنده صادقت وعده اش را داد، بالا ببر!
خدایا! پس از هدفمند کردن یارانه ها، دولتمردان ما را هم هدفمند بکن تا از روی حساب و کتاب فعالیت کنند.

آفریدگارا! به مسوولین ما یادآوری کن که ما با همسران و مادران و خواهران خود محرمیم، لااقل داخل منزل طرح تفکیک جنسیتی را اعمال نکنند.
خداوندگارا! خنده را از چهره ایرانیان نگیر و در گسترش طنز به ما طنزپردازان یاری رسان نه به دولتمردان!
پروردگارا! تورم را کم و یارانه ها را زیاد گردان!

خدایا! آن چیزها را از لولو پس بگیر و به صاحبانشان بازفرست!
بارالها! این کشور را از سونامی دروغ در امان بدار!
خداوندا! برادران قاچاقچیمان را به کارهای سالم و قانونی هدایت بفرما!
آفریدگارا! نسل توپولف را منقرض بگردان!
پروردگارا! ریشه ساندیس را از خاک گهربار این سرزمین محو نما!

رضا رفیع هم اضافه کرد: خدایا اگرچه می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی اما فکر نکنم بشود، چون سمت راست تو، سمت چپ ماست!

«حدیثی قمی» بعد از حضور روی سن گفت:« بنده سفری به چین داشتم...» رفیع پرسید:« رفتید شعر چینی بیاورید؟» و جواب شنید:« نه خیر، رفتم زن چینی بیاورم!»
اما در واقع مخلوطی از شعر و زن، ره آورد سفر آقای حدیثی به چین بود:
می روی چین ای پدر بهرم زن چینی بیار
تا شوم خوشحال از سوغات آن شهر و دیار
آمدم گفتا چه شد سوغات؟ کردم دست دست
گفتم آوردم ولی از دستم افتاد و شکست!

بنا به نوشته رضا رفیع که توسط خانم ملک فرنود قرائت شد، میهمان ویژه این ماه « در سنه ۱۳۰۳ در تهران بدون ترافیک در خانواده ای با اصالت تفرشی به دنیا آمد. پدرش سقط فروش بود. در ۱۶ سالگی ورزش باستانی و فوتبال را شروع کرد. از مدافعان سرسخت تیم پرسپولیس بود. پس از تلاش آماتوری در عرصه تئاتر، در ۱۳۲۱ تماشاخانه ماه را روبه روی باغ فردوس دائر کرد. اوایل پاییز ۱۳۲۲ در تئاتر فرهنگ برای اولین بار پیش پرده خوانی کرد. پدرش او را از خانه بیرون کرد و از نخستین مشوقان وی بود! در ۱۳۲۲ ترانه « گل پری جون» را برای اولین بار اجرا کرد که باعث دعوت او برای کار در رادیو شد.
در بهار ۱۳۲۴ از طریق مسابقات فوتبال با ناصر فخرایی( در تیم آفتاب شرق) آشنا شد و به دعوت او به مراسم افتتاح دانشگاه تهران رفت و از نزدیک شاهد ترور محمدرضاشاه بود. در دوره های مختلفی در رادیو کار کرد.
از سریال های ایشان، سلطان صاحبقران، آینه، هفت شهر عشق و زیر بازارچه را می توان نام برد. در فروردین ۱۳۴۹ که خیلی از شماها به غیر از رضا رفیع به دنیا نیامده بودید، با علی حاتمی کار کرد. تا به حال بیش از ۴۰۰ ترانه ضربی و ۱۵۰ ترانه فکاهی خوانده است. یکی از کارهای دوبله ایشان، صدای پینوکیو در نقش روباه مکار بود.

نام نبرده در ۹ مرداد ۱۳۳۴ با یکی از همکارانشان در راه آهن ازدواج کردند. متاسفانه همسر ايشان در 25 ارديبهشت 1350 بر اثر سرطان درگذشت اما دو فرزند، يك دختر متولد 1337 و يك پسر متولد 1340 از خود به يادگار گذاشت كه هردو به سلامتي فرار مغزها كرده اند!
ايشان داراي تاليفات ارزشمندي از جمله خاطرات(پرسه/ اندر احوال تهرون و تهرونيا) و كهنه هاي هميشه نو(ترانه هاي تخته حوضي) هستند. هنرمند محبوب، مردمي، نويسنده، بازيگر سينما، تلويزيون، تئاتر و راديو، صداپيشه همشه ماندگار، استاد«مرتضي احمدي» با حضور روي سن معلوم كرد كه تعدادي از اطلاعات خورانده شده به ما توسط رضا رفيع، اشتباه بوده، ازجمله اين كه دخترشان فرار مغزها نكرده و در ايران زندگي مي كند!
ایشان شکرخند را تحسین کرد و آن را فرصت ادبی ارزشمندی در زمینه طنز دانست.

«عباس صادقي» شاعر بعدي بود كه روي سن رفت وما را ميهمان رباعيات خود كرد:
با اين كه شبيه خودتان انسانم
اما خودمانيم كمي شيطانم
پيغمبر خنده آورم مي خواهم
لبخند به لب هاي شما بنشانم!

آرام نشسته با ادب مي خواند
طبق ادبيات عرب مي خواند
حاجي كه قضا شده نماز صبحش
هر روز خدا نماز شب مي خواند

كار پدرم دست عصا افتاده
مانديم كه ايستاده يا افتاده
افسوس تمام عمر غافل بوديم
از حادثه هاي پيش پا افتاده

هي قيمت بازار عزا مي شكند
مداح جدا شيخ جدا مي شكند
در مجلس روضه كفش ما را بردند
هركس به طريقي دل ما مي شكند!

«نعيمه طلوعي» از خانم هاي طنز نويسي است كه براي اولين بار در شكرخند شعر مي خواند. ظاهرا در شعر اولشان، به ايشان گفت بودند با«صفا» جمله بسازد، زيرا اين كلمه در هر بيت از شعر تكرار شده بود!
ما خانه نداريم ولي كلبه چرا، هست
در كلبه ما رونق اگر نيست صفا هست
صبحانه فقط نان و صفا با دو قلپ چاي
عصرانه رژيم و سر شب، باد هوا هست
چندي است كه گرمايش ما گشته صفاسوز
محض خنكي، شكر كه سيما و صدا هست!
چون درد بگيرد سر و دست و كمر و پا
معجون كمي آب و صفا، جاي دوا هست
خوب است كه صادر بنماييم صفا را
در كشور چين صنعت توليد ريا هست
هي در پي آنيم كه يارانه بگيريم
در خانه همسايه صفا نيست، چه ها هست!

شعر دوم ايشان، سوژه جالبي داشت:
خواب ديدم كه توي يك باغم
سيب هاي گلاب مي چينم
گور باباي حضرت شيطان
هيبتش را چه ريز مي بينم
بچه ها توي باغ مي چرخند
من و آدم كنار هم خوشبخت
مثل آن فيلم هاي هندي ناب
پي هم مي دويم دور درخت
ناگهان مار خوش خط و خالي
مي شود فشّ و فش به ما نزديك
كه شما از بهشت رانده شديد
چيست اين باغ و اين عمارت شيك؟
گفتمش هان بگو به اربابت
تا شود چشم دشمنان همه كور
خانه و باغ بيست در پنجاه
هديه اي باشد از رييس جمهور!
البته در پايان، رضا رفيع به خانم طلوعي هشدار داد:« باغ كه مي رويد، مواظب باشيد!»

«رحيم رسولي» حرف هايش را با اين جمله شروع كرد:« به نام خدا كه به نام خدا چه كارها كه نمي كنند!»
گفتم از حادثه اي لبريزم
و پر از فريادم
در درونم غوغاست
گفت من حال تو را مي فهمم
دستشويي آنجاست!

سپس همان طور كه به دنبال شعر ديگري مي گشت و رفيع، شعر صفحه ۴۴ را پيشنهاد مي داد ( رجوع شود به گزارش ماه قبل!) در باب آن که بهت راست دنیای طنز به خود طنزپردازها سپرده شود صحبت کرد و در نهایت گفت: به قول نیچه، برای شناخت حقیقت، تنها باید زن بود!
ناچیز عمل کن ولی انبوه بساز
از دولت خود چهره نستوه بساز
تا هر خری از کار تو راضی باشد
کاری نکن، از کاه فقط کوه بساز!

البته رضا رفیع این گونه «سیاست های اوبامایی»(!) را به شدت محکوم کرد!

بعد یک عمر خلاصه دو سه تا پیک زدیم
تا بگوییم و بدانند که ما هم بلدیم
بحث برگشتن از دین و مسلمانی نیست
فکر کردید که ما مثل شما بی خردیم ؟
فکر کردید که علامه دهریم الکی؟
همه جا وارد و در حوزه احکام ردیم؟
«ساکنان حرم و ستر و عفاف و ملکوت»
خواب بودند که ما هم دو سه تا پیک زدیم
مست کردیم بگوییم به آزادی نیست
از بد حادثه محکوم به حبس ابدیم
مست کردیم بگوییم نمردیم و هنوز
زنده مانند همه مثل هزاران جسدیم
مست کردیم بگوییم کجا خانه ماست؟
ما در این خاک به دنبال کدامین سندیم؟
قصد ما نیست لگد روی دمی بگذاریم
پای ما لنگ و طبیعی است اگر می لگدیم
مدعی گفت خدا نسل شما را بکند
فکر می کرد که ما عامل زاد و ولدیم
فکر می کرد پس از آن همه رقص عربی
باز هم گاو حسن یا خر عبدالصمدیم
شیر دادیم که دادیم، ندادیم خریم
خوب بودیم که بودیم، نبودیم بدیم
(یه نفر نیس به این جوجه بدلکار بگه
واسه ما فیلم نیا ما خودمون مستندیم!)
بی جهت نیست که بعد از طی صد سال سیاه
این همه مضطرب از اول سال نودیم
بی جهت نیست که شد قافیه با عشق دمشق
بی جهت نیست که دلواپس بشّار اسدیم
بی جهت نیست کسی فکر نمی کرد که ما
ما که سر جمع فقط صاحب سی سانت قدیم
می بنوشیم و بگوییم «هوا سرد شده»
خسته از این همه مالیدن پشم و نمدیم
«این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم»
کاری از پیش نبردیم ولی در صددیم!

آقای رسولی برای خواندن یک شعر دیگ رهم اجازه گرفت و چون از او پرسیده شد« آیا شعرتان طولانی یا خطرناک نیست؟» جواب داد:« نه، اصلا درباره خر است، مال همان صفحه ۴۴!»
از نو رسیده یونجه به باغ الاغ ها
تحریک شد دوباره بزاق الاغ ها
هر جا دوباره بحث همین اتفاق هاست
اخبار دست اول و داغ الاغ ها
یک عده مثل خر مگس از صبح تا غروب
هی می شوند موی دماغ الاغ ها
کافی است تا که بوی خر مرده بشنوند
صف می کشند پشت اتاق الاغ ها
خرها همان خرند به قول شما فقط
تغییر کرده زین و یراق الاغ ها
هرگز خری عقیم نبوده از آن نظر
هرگز نبوده کور اجاق الاغ ها
وقتی چراغ رابطه تاریک بوده است
روشن نبوده نیز چراغ الاغ ها
تنها حساب خر تو خری را نکرده بود
قانون ازدواج و طلاق الاغ ها
من فکر می کنم که همه فکر می کنند
گاهی به پای لاغر و ساق الاغ ها
جمعی به فکر نظم نوین جهانی اند
با دسته بیل و چوب و چماق الاغ ها
شاید دوباره زحمت بار زمین ما
افتاده روی دوش الاغ الاغ ها
جای تاسف است بگویم هنوز هم
جمعیتی به سبک و سیاق الاغ ها
در گوشه و کنار جهان خواب می روند
با نغمه حجاز و عراق الاغ ها
گویی صدای عر عر تازه شنیده است
دنیا دوباره رفته سراغ الاغ ها!

انیمیشن«انقراض» که این روزها در دنیای اینترنت مشغول ترکاندن می باشد، کاری است از «علی درخشی». دیدن یک قسمت از آن در شکرخند خیلی کیف داشت و البته با حضور گوینده اثر - محمدرضا علیمردانی - روی سن، مشخص شد برخلاف آنچه رضارفیع به استحضار حضار رسانده بود، تا به حال ۱۷ قسمت از این انیمیشن ساخته شده، نه یک قسمت! خانم ملک فرنود که در پروژه آقای مرتضی احمدی هم با چند اختلاف میان علمل مواجه شده بود، فرصتی پیدا کرد تا این نکته را گوشزد کند:« این رضا رفیع هم که از هیچی خبر ندارد!» و رضا رفیع که کلا متلک خورش ملس نیست فی الفور پاسخ داد:« خانم ملک فرنود که از همان یک قسمتش هم خبر نداشت!»
آقاي عليمرداني كه از بازيگران گروه تئاتر«كاكتوس» هم هست و پيش از اين چند بار شاهد هنرنماييشان در شكرخند بوده ايم، حكايتي را كه خيلي ها شنيده بودند با لحن و لهجه جالبي تعريف كرد، طوري كه همه را به خنده انداخت:« هنوز براي من سوال است كه اتل متل توتوله يعني چه! واقعا توتوله يعني چه؟ تازه بعدش هم يكهو حال گاو حسن را مي پرسند! خود حسن كي هست كه گاوش چي باشد! بعد مي گويند نه شير دارد، نه جايگاهي براي ارائه شير! حالا شيرش را مي خواهند ببرند هندستون. كدام شير؟ آخر اين كه شير نداشت اصلا! تازه جايگاهش را هم نداشت! حالا چرا مي برند هند؟ حالا يك زن كردی بستون! چرا من بايد يك زن كردی را بروم در هندوستان پيدا كنم؟ چرا اين زن اسم ندارد؟ چه كاری است كه من بروم پيدايش كنم و تازه برايش اسم بگذارم! مي گويد اسمش را بگذار عم قزی، دور كلاش قرمزی! فكر كن! آنجا كه همه قرمز مي پوشند، بايد بروی دنبال يك نفر كه دور كلاهش قرمز است!از اين سوال هاي منطقي زياد است. مثلا مي گويند سواد داري؟ نچ نچ! بي سوادي؟ نچ نچ! خوب اين يعني چه بالاخره؟! جوابش كه ديگر شاهكار است: پس تو خر من هستی!!»

ايشان در ادامه شاعران شكرخند را مورد ملاطفت خاصي قرار داده و گفت:« به خدا من عاشق اين جماعتم! اين كساني كه شعر مي خوانند به جان بچه ام(!) آدم را به وجد مي آورند. واقعا خاصند. انتخاب شده اند. بيشتر مي دانند و بهتر مي بينند.»
ما كه در حال رفتن به سوي سقف سالن بوديم، با دعوت مجريان برنامه از « رضا احسان پور»، دوباره برگشتيم پايين تا آگهي هاي بازرگاني كسي را كه به قول رضا رفيع« هرچه از محاسنش(!) بگويند كم گفته اند» گوش بدهيم.

فعاليت هاي زيرزميني خود را به ما بسپاريد.
سازمان مترو

مي توانيم پس مي چاپيم!
انتشارات زردقناري

به يك همسر جهت ازدواج نيازمنديم
از طرف رضا رفيع!

«محمدرضا ستوده» شاعر بعدي شكرخند مرداد بود.
بسي رنج بردم در اين سال سي
عجب سرنوشتي! پر از ناقصي!
فقط رنج بردم در اين سال سي
چه خاكي! پر از كود و ناخالصي!
لذا رنج بردم در اين سال سي
تحمل نديدم بدين شاخصي
چرا رنج بردم در اين سال سي؟
جوابي برايش ندارم، چرا؟!

هرگوشه يواشكي كميني زده اند
يك مشت به سمت چشم و بيني زده اند
تا اين كه نفهميم چه با ما كردند
بر چشم شما عينك چيني زده اند!

کی گفته که دخل و خرج کم می آید؟
از سقف اتاق بوی نم می آید؟
چون روز نخست طرح بابایم مُرد
یارانه ما زیاد هم می آید...

زمینای هزار متری چه مفته
خودم دیدم فلانی اینو گفته
ولی از بس که بد شانسیم یقیناً
به ما باتلاق گاوخونی می افته!

بانو! تو دلت از دل من ریش تره
گرمای هوا برای تو نیشتره
تا کور شود هر آنکه نتواند دید
زیبایی زن داخل ون بیشتره!

در بخش «عكس و مكث» عكسي از مجسمه فردوسی ديديم كه پشت يك تريلي درحال جابه جايی بود و بعضي سايت هاي خبری فرياد وااسفا سر داده بودند كه مجسمه فردوسي هم هپلي هپو شد و جمع شد و هنر و فرهنگ و اصالت ما به تاراج رفت و اين حرف ها. رضا رفيع توضيح داد كه مدتي پيش در روزنامه اطلاعات، خبری چاپ شده به اين مضمون كه«مجسمه فردوسي منتقل شد»، منتها در ستون« پنجاه سال پيش»! بعد بعضی سايت ها بدون توجه به نام ستون، اين خبر را گذاشته اند كنار آن عكس و خيال كرده اند خبر داغ داغ است!

يكي از عكس ها، تعدادی خانم عكاس را نشان مي داد كه سرهايشان رو به آسمان و دوربين هايشان آماده شكار لحظه ها بود. در توضيح اين عكس نوشته بودند:« منتظر نزول شوهر از آسمان»! و ما به فكرمان رسيد به مردهای مجرد پيشنهاد بدهيم بروند آنجا و خودشان را از بالا بيندازند پايين!

«محسن اشتياقي» طنزنويس بعدي بود كه حضار را به فيض رساند:
هر کسی رمال و جن‌گیری قدر
می‌شناسد یا از او دارد خبر
اطلاعاتی دهد از وی به دست
تا ببیند این سخن‌ها شایعه‌ است
ای بسا کرده ا‌ست رمال خفن
کف ز میزان توانمندی من
لشکر جن و پری را – گرچه نیست-
می‌نمایم من به آنی سر به نیست
دشمن بی پیر را آدم کنم
روی دشمن را به شدت کم کنم
گر بیارد در خلیج فارس ناو
داخل هر ناو هم هشتاد گاو
ذبح خواهم کرد اول گاو را
غرق خواهم کرد زان پس ناو را
از هر انگشتم هنر ریزد همش
مثنوی هفتاد من باشد کمش
سرشناسم چون به هر جمعیتی
هرکسی آید پی‌ام با نیتی
نیت آنها اگر باشد درست
لاجرم باید از ایشان بهره جست
می‌دهم دستور، تا بندش کنند
دست هر کس را که باشد مستمند
خلق خواهم کرد در اقصای غور
هاله‌ای دور سر مردم به زور
زور گاهی آید آدم را به کار
خاصه در هنگام کسب افتخار
عزت مردم شود با من زیاد
همچنین بازار نامردان کساد
برخی از آنها که صاحب مایه‌اند
نزد خورشید رخ من سایه‌اند
می‌شناسم کارها را از اساس
پر کنم هر بانک را از اسکناس
شارژ خواهم کرد هر ماه از کرم
تا کند از پول، هر جیبی ورم
چون تورم رفت بالا اندکی
می زنم در حد اندک، پاتکی
پول اگر در جامعه باشد زیاد
آورد این پول لامصب فساد!
خوب می‌دانم که راه چاره چیست
راهکاری بکر دارم، کار بیست!
نرخ سود و بهره را کم می‌کنم
اقتصاد از پایه محکم می‌کنم
تا شود هم ارز با پوند و دلار
پول ملی را ببخشم اعتبار
صفرهای پول را خواهم پراند
جیب خلق الله را خواهم دراند
بعد اگر شد، در مسیر پیشرفت
جای آوردن به سفره، پول نفت
مشکل نقدینگی را حل کنم
شاید اصلا پول را منحل کنم!

«فاطمه زارعي» كه ميهمان شيرازي اين جلسه بود، داراي هنرهاي مختلفي از قبيل كار در راديوي شيراز و سرودن شعر و تاليف سه كتاب به گويش شيرازي است. وقتي رضا رفيع به خستگي ايشان بعد از سفر از شيراز به مقصد شكرخند اشاره كرد، او سعي كرد فورا از آب گل آلود ماهي بگيرد:« بنابراين پل بليت هواپيمايم را بدهيد تا ديگر كوفته نباشم!» رضا رفيع با لبخند جواب داد:«حتما... مي گويم هواپيمايش توپولف باشد!» بعد به عكاس جلسه كه معمولا با زوايايي بعيد و دور از دسترس عكس مي گيرد نگاهي انداخت و پرسيد:« شما از كجا عكس مي گيريد، از لهجه شان؟!»او در ادامه به خانم زارعي گفت:« براي انتخاب وسيله سفر بايد تناسب ظرف و روح را هم در نظر گرفت.» خانم زارعي جواب داد:«اگر اين طور باشد كه شما بايد تا شيراز با دوچرخه بروید!» و جواب شنيد:«پس فكر كرديد با چي مي روم!؟»

بنا به يادداشت هاي من، آقاي مرعشي آخرين شاعري بود كه در شكرخند اين ماه شعر خواند:
در كوچه هاي تنگ و گل‌آلود شهر ما
يا در كنار مردم بدبخت و بينوا
هر روز پيش چشم من و شما
فرياد مي كشند با لحن مرتعش
آي آب حوض كش!آي آب حوض كش!

ما هم همين جا از فرصت استفاده كرده فرياد مي كشيم به دليل آن كه اولين شنبه شهريور در ماه مبارك رمضان قرار دارد، زمان جلسه بعدي هنوز مشخص نيست و متعاقبا اعلام خواهد شد. شما مي توانيد با مطالعه گزارش شكرخند در يكي از سه شنبه هاي خدا كه در ضميمه ادبي روزنامه اطلاعات چاپ مي شود يا با مراجعه به وبلاگ رضا رفيع، از تاريخ شب شعر بعدي مطلع شويد.





شکر خنده، خنده ات افزون کند!

یکشنبه دوازدهم تیر 1390



شكرخند تيرماه، مصادف با پنجمين سالگرد برگزاري اين شب شعرطنزهم بود. همين كه يك شب شعرطنز اين قدر دوام آورده كافي است تا بشود به آقاي رضارفيع، باعث و باني آن، و بقيه مسوولان و دست اندركاراني كه اين مهم، بي حمايت آنان امكان پذير نبود، تبريك گفت.

در پنجاه و چهارمين شكرخند، خانم «فاطمه صداقتي»، گوينده خوب راديو، رضا رفيع را در اجرا همراهي مي كرد. رفيع، برنامه را با خواندن شعري از«عباس خوش عمل» آغاز كرد كه به قول خودش، مدتي است مفقودالاثر شده، يعني اثر(شعر) تازه اي از ايشان دردست نيست!

«مهدي استاداحمد» اولين شاعري بود كه براي شعرخواني دعوت شد:
دادی به همه صاف، به من دُرد بده
ته مانده آنچه ساقی افشرد بده
حالا كه همه شماره ات را دارند
لطفي بكن و به بنده پسورد بده!

«حميرا زنديه» اولين بار بود كه در شكرخند شعر مي خواند. خانم صداقتي از او پرسيد:«‌شما خواهري به اسم پريسا داريد؟» و وقتي جواب شنيد«دقيقا!»، گفت:«خواهرت دوست من است!» رضا رفيع متقابلا از خانم صداقتي پرسيد:«‌شما برادر داريد؟!»و جواب شنيد:«‌دارم ولي مثل شماست!» ( لابد در گريز از ازدواج!)
اما خانم زنديه براي خواندن شعرش، اول نام آن را خواند:« خواستگاري!» و رضارفيع بُل گرفت:« نگفتم؟! حالا به كرامات من ايمان بياوريد!»


اين ماه، بخش«عكس و مكث» را زودتر از هميشه داشتيم. در يكي از عكس ها، نوعي كاكتوس به  چشم مي خورد كه روي تابلوي كنارآن نوشته بودند«صندلي مادرزن»! این عکس، همه آقایان بی انصاف حاضر در سالن را به تشویق واداشت تا آن که خانم صداقتی به موضوع مهمی اشاره کرد:« اسم این گیاه، زبان مادرشوهراست!!» که این حرف، تشویق همه خانمهای واقع بین جلسه را به دنبال داشت!

«مرتضی اسدالهی» شاعربعدی شکرخند تیرماه بود:
ای کاش که همسر تو آدم گردد
مانند خودت لطف دمادم گردد
از بس که نجیبی به خودم گویم کاش
صد زن چو تو بهر من فراهم گردد!

ایشان درادامه، اصرار داشت شعری را بخواند که ظاهرا رضارفیع آن را دوست نداشت(!) و به جایش از شاعر درخواست می کرد شعر صفحه ۴۴ کتابش را بخواند. خداوکیلی چه بسیار امثال شعرهای صفحه ۴۴ به جای شعر دیگری خوانده شده اند که شکرخند تا امروز دوام آورده! شاعر کماکان بر خواسته خودش اصرار می ورزید و تا آخرین دقایق تقاضایش را تکرار می کرد تا جایی که راضی شده بود فقط دوسه بیت ازآن شعر را بخواند!

این طوری شد که وقتی آقای بانی برای شعرخوانی روی سن رفت و در میان ورق هایش دنبال شعر می گشت، یک نفر گفت:« صفحه ۴۴!»
گفتم آقا رضارفیع بیا
ساعتی در برم قرار بگیر
(رفیع: به چشم پدرو فرزندی!)
گوش دل باز کن به گفتارم
آنچه می گویمت به کار بگیر

اول از انزوای تنهایی
خویش را اندکی کنار بگیر
بعد چون شوهر طلاخانم
همسر۲۱عیار بگیر!
زن اگرچه بلا بود اما
این بلا را در اختیار بگیر!

رضارفیع، ترجیح داد به جای پاسخ دادن به شعر آقای بانی، به اس ام اسی اشاره کندکه دقایقی قبل، از مشهد برایش رسیده بود:
شُکر خنده، خنده ات افزون کند
کفر، خنده از شکر بیرون کند

یا یک همچین چیزهایی!

ازآنجا که خانم صداقتی قصد ترک جلسه را داشت(البته ایشان به شکرخند اعتیاد ندارد، جایی کار داشت و باید می رفت!) قرار شد آیتم «میهمان ویژه» هم زودتر از موعدش برگزار شود.
«مشترک مورد نظر این ماه، در ۲۸ مهر۱۳۳۰ در خیابان استاد نجات الهی(ویلای مذموم سابق!) به شدت هرچه تمامتر به دنیا آمد، درمنزلی واقع در کوچه ۶متری نوید که هنوز همان ۶ متر است. درسال ۱۳۴۶ برای دریافت گواهینامه رانندگی ثبت نام کرد اما به دلیل رد شدن های مکرر درامتحان توی شهر، اخذ آن را تا سال ۱۳۶۱ طول داد! مدتی دبیر ادبیات فارسی دردبیرستان هشترودی بود. روزی در حین دیدن یک نمایش به این نتیجه رسید که باید بازیگر شود. در سال ۱۳۵۲ با دیدن آگهی یک کارگاه تئاتر، با ۴۶ نفر دیگر از جمله آزیتا حاجیان و علیرضا خمسه، جذب آنجا شد و زیر نظر استاد آوانسیان آموزش دید. «آدم آدم است» نوشته برتولت برشت در تالار مولوی، اولین کار تئاتر اوبود. در سال ۱۳۵۹ در اولین کار تلویزیونی خود، «شازده کوچولو» نوشته آنتوان دوسنت اگزوپری که کاری بود از مسعود رسام، حاضر شد. اودر صد فیلم و سریال بازی کرده که از مجموعه های تلویزیونی اش می توان سربداران، تبریز مه آلود، مختارنامه و محله بهداشت  و از فیلمهایش می توان سفرجادویی، وقتی همه خوابیم، اسپاگتی در هشت دقیقه و... را نام برد. این هنرمند، در بیست ونهمین جشنواره فیلم فجر، برای فیلم«گلچهره» نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل مرد شده و اکنون در فیلم«هیچ کس فرشته نیست» به کارگردانی رضا عطاران مشغول بازی است.
« حسین محب اهری» دوبار دست به عمل خطیرازدواج زده و این برایش تجربه شده تا برای بار سوم این کار را تکرار نکند. اولین بار در سال ۱۳۵۷ ازدواجی کرده که حاصل آن یک دختر و یک پسرند. دخترش گریمور و پسرش طراح قالی، کاریکاتوریست و نقاش است که البته به ضرورت زندگی به کار تجارت یخچال می پردازد.
ازدواج دوم محب اهری در سال ۱۳۸۴ اتفاق افتاده که از قضا معلوم شد با وجود و حضور همسر اول هم بوده. رضارفیع که با دانستن این موضوع، به وضوح جا خورده بود جهت ماستمالی قضیه گفت:« همین دیگر! من زن نگیرم ایشان می گیرند! هیچ کاخی بنا نمی شود مگراین که کوخی در کنارش بنا شده باشد!!»

حسین محب اهری که دقایقی پیش روی سن حاضر شده بود با لبخندی رندانه جواب داد:« در توبه باز است، تشریف بیاورید!» او در پاسخ قیافه استفهام آمیز رضا رفیع درباره چرایی انجام عمل مشکوک ازدواج مجدد گفت:« ما کسی را مجبور به کاری نکردیم!» البته برداشت ما از این حرف آن بود که همسر دوم با دانستن ماجرای ازدواج اول، پا به زندگی ایشان گذاشته اما باید دید همسر اول مجبور به پذیرش این امر شده یا با طیب خاطر پذیرفته!
خانم صداقتی که از شنیدن این قضیه و برخورد راحت و خوشحال آقای محب اهری متاثر شده بود آمد گیری بدهد که محب اهری پیشدستی کرد و از او پرسید:« شما ازدواج کرده اید؟!»
رضا رفیع که لحظاتی سن را ترک کرده بود، سربزنگاه برگشت وچون این سوال را شنیده بود گفت:« مزاحم نباشم؟!» این تکه انداختن با اعتراض خانم صداقتی مواجه شد:« خیلی پلیدانه بود!»
- رندانه بود!
محب اهری چند حکایت شیرین تعریف کرد که راستش به خاطر موضوع پیش آمده، چندان به ما نچسبید. کلا خوشمان نمی آید که اخیرا در محافلی رسمی مثل برنامه های صدا و سیما، مردی چند زنه را بیاورند که با افتخار درباره شاهکارش حرف هم بزند، اگرچه دراین مورد با شکرخند هماهنگ نشده بود!

در ادامه، دکتر«مصطفی اعتمادزاده» شاعربعدی شکرخند این ماه ، روی سن رفت:
می گفت کسی که همسر آکله ام
پرسال درختی است، بر و برگ ندارد
الحق که شبیه کفش ملی باشد
از ریخت فتاده است ولی مرگ ندارد!

سپس ایشان، حکایت پزشکانی را تعریف کرد که هرکدام به تعداد بیمارانی که روش درمانیشان منجر به مرگ آنها شده، شمع روشن کرده بودند و درآن بین، یک نفر، فقط یک شمع روشن داشت. همه با شگفتی به سراغش رفتند تا رمز موفقیتش را بپرسند و معلوم شد که آن روز، اولین روز کاری او بوده است! رضارفیع جهت ادای پاره ای توضیحات درمورد طنز و رسالت آن، گفت:« خوب حالا با این حکایت، آیا ما باید نسبت به دکترها بدبین شویم؟ نه! تن به عمل هم می دهیم. همه اهل عملیم منتها بعد، منتظر عکس العملش می شویم!»

«رضا اسماعیلی»، پژوهشگری که اغلب شعرهای جدی می گوید، برای شکرخند چند رباعی طنزآمیز سوغات آورده بود:
مجنونم و در اداره شاغل شده ام
یک آدم سربه راه عاقل شده ام
خیلی عوضی شدم خودم می دانم
انگار شدیدا متحول شده ام!

ای مرد شما اصیل باید باشی
مجنون و از این قبیل باید باشی
گر طالب عاقبت به خیری هستی
یک شوهر زن ذلیل باید باشی!

مجنون یعنی جنون آنی، لیلا!
یک آدم کاملا روانی، لیلا!
دارد خطر مرگ، حذر کن از او
می خواهی اگر زنده بمانی لیلا!
 
من عاشق مردی ام که نیم من باشد
در خانه به زیر سلطه من باشد
درحرفه آشپزی سوپرزن حتما
در حرفه عاشقی سوپرمن باشد!

ایشان در ادامه، به تقلید از«قزوه دوستان» و «قزوه سرایان» دیگر، شعری با ردیف «قزوه» خواند:
شاعر شوخ و ناقلا قزوه!
برده دل از تمام ما قزوه!
حرفه اش شاعری است اما گاه
می کند فیل هم هوا قزوه!
اهل فرهنگ و اهل ارشاد است
من ندانم نشد چرا قزوه
می رود را به را سفر با شوق
سعدی روزگار ما قزوه!
هند و تاجیک و ترکیه، لبنان
چون زبل خان به هرکجا قزوه!
پدرشعرنو اگر نیماست
شد پدرجد شعر ما قزوه!
هردقیقه دو شعر می گوید
خوش به اقبال واژه ها قزوه!
بعد سی سال شاعری مانده
همچنان بنده خدا قزوه!
...می کنم هرچه گفته ام تکذیب
آمد از راه یا خدا! قزوه!

 قسمت های بعدی برنامه، اجرای پانتومیم موزیکال توسط«علیرضا ناصحی» و سخنرانی کوتاه آقای«خوراکیان»، رییس سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران بودند.
پس ازآن، استاد« محمدحسن حسامی محولاتی» از شعرای خوب خراسان، خطه محولات تربت حیدریه ( که لابد رضا رفیع به خاطر افتخار به همشهری بودنش با استاد، به اصالت ایشان اشاره ای داشت) سعی کرد خود را از میان جمعیت به روی سن برساند و ما از جمعیت خواستیم استاد را آهسته دست به دست کنند و با سلام و صلوات به مقصد برسانند! این وسط، دغدغه ذهنی رضا رفیع آن شده بود که آیا از سری بسته های تمرکز جی ۵ که به شعرای شکرخند تعلق می گرفت، به استاد محولاتی هم هدیه بدهد یا نه!
استاد محولاتی بعد از حضور پشت تریبون گفت:« من [ با این اوضاع و احوال جسمانی] بیشتر به خاطر این که دوستان را ببینم می آیم و واقعا به شما عادت کرده ام. یک مریضی پیدا کرده ام که فراموشی است...» رضارفیع یادآوری کرد:« البته بعد از مرض طنز نویسی!»
دخل و خرج من ِ حقوق بگیر
هم چیزش زیاده غیر حقوق
مثل راننده ای که ماشینش
همه جایش صدا دهد جز بوق!

گفتا که بود کشور ما بی صاحب
با آن که بسی تاجر و کاسب دارد
گفتم که زبان خویش را گاز بگیر
چون کشور ما هزار صاحب دارد!

استاد سپس شعری خواند درباره پیرمردی روستایی که زنی شصت ساله دارد و به فرشته آرزوها می گوید:
این زن شصت ساله را بردار
مرحمت کن سه بیست ساله بده!

ما هم در جواب این حکایت، آرزو کردیم کاش می شد سه تا مرد به آن فرشته داد و یک مرد درست و حسابی تحویل گرفت!

استاد محولاتی در ادامه، خواست از میان کاغذهای دم و دستگاهش، شعری درباره انتخابات بخواند. رضا رفیع درخواست کرد به جای آن، شعر صفحه ۴۴ را بیاورد و بخواند!
دوش با لعبتی سیاست باز
من سوال و جواب می کردم
گه مرا او مجاب می فرمود
گه من او را مجاب می کردم
انتخابات، گفت آزاد است
من که فکر جواب می کردم
گفتم این را نمی کنم باور
چون که با خود حساب می کردم
انتخابات اگر که بود آزاد
من تو را انتخاب می کردم!
 
«نسیم عرب امیری» قسمت هایی از اشعار عباسقلی خانی اش را که قرار است ان شاءالله به زودی در قالب کتاب چاپ شود، برایمان خواند:

«داشت عباسقلی خان پسری»
پسر نابلد و دربه دری
پسری از همه جا سر خورده
گله مند و دمغ و افسرده
مدرک تافل و لیسانس نداشت
هیچ در زندگی اش شانس نداشت
صاحب حجره در کیش نبود
مالک خانه تجریش نبود
طفلکی از همه دنیا می خورد
چوب بی عُرضگی اش را می خورد
جرات وجربزه یک ذرّه نداشت
طاقت کُشتن یک بَرّه نداشت
عاجز از دزدی و کلّاشی بود
توی زیر آب زدن ناشی بود
نه بلد بود مجیزی گفتن
نه تملق به عزیزی گفتن
بی خبر از همه چیز و همه جا
مثل دیوانه ی انگشت نما
با کسی دشمن دیرینه نبود
ذره ای توی دلش کینه نبود
قلبش اندازه  یک دنیا بود
سینه اش دشت و دلش دریا بود
به گدا گونی گندم می داد
قرض می کرد و به مردم می داد
همه جا حفظ مناعت می کرد
به کُتی پاره قناعت می کرد
بی زبان ذره ای آزار نداشت
به بد و خوب کسی کار نداشت
گرچه دایم غم آب و نان داشت
شرف و معرفت و وجدان داشت
ظاهر و باطن او یکسان بود
برخلاف دگران انسان بود!

***
بود عباسقلی خان پدری
پدر فسقلی و مختصری
شُل و وارفته و بد شکل و کچل
لاغر و مردنی و بد هیکل
کُت و تنبان به تنش گریان بود
هیکلش مثل نی قلیان بود
داشت یک همسر و از آن همسر
بیست-سی تا پسر قند عسل(!)
احد و کاظم و شهرام وسعید
اسد و قاسم و بهنام و حمید
ناصر و اکبر و محمود و کریم
یاسر و اصغر و مسعود و رحیم
حامدو بیژن ومهران و وحید
راشد وبهمن واحسان و مجید
باز هم ذکر کنم یا کافیست؟!
اسم باقی به خدا یادم نیست
گرچه شب نان و مربّا می خورد
نِق نِق بچه دلش را می بُرد
معتقد بود خدا رحمان است
حافظ حیثیّت انسان است
هر که جان داده خودش نان بدهد
کارها را سرو سامان بدهد
داشت در هر مدل و تیپ پسر
کاسب و جیب بُر و بازیگر
چه نویسنده چه دکتر بودند
با پدر راحت ودمخور بودند
بهره از لطف خداوندی داشت
مستعد بود و توانمندی داشت!
 
دراین جلسه که شاید به دلیل سالگرد بودنش، فضایی نسبتا مدیریتی برآن حاکم بود، بسیاری از شعرای طنزپرداز، مجال شعرخواندن پیدا نکردند. آقای رسولی که یکی از این شاعران بود، بیرون سالن، من را سرکار گذاشته بود و می پرسید آیا شعر او را یادداشت کرده ام تا در گزارش بیاورم یا نه!
برای شنیدن و خواندن شعرهای این دسته از عزیزان، تا شکرخند آینده صبر می کنیم.





درباره وبلاگ
درمورد شب شعر طنز شکرخند که خیلی ها ازمن سوال می کنند این توضیح لازم است که شکرخند علی الاصول بایدشنبه اول هرماه درفرهنگسرای ارسباران تهران(زیر پل سید خندان) راس ساعت 4 یا 5 بعدازظهر برگزارشود اما گاهی به دلایل مختلف - مثل نبودن نفت و قیف و...!- در زمان و مکانش تغییراتی به وجود می آید که من مقام چندان مطلعی دراین زمینه نیستم!





 

Designed By M.Ranjbar