تبليغاتX
طنزهای ارمغان زمان فشمی
 

مرغ همسايه

 


 

شعر 30یا30!

یکشنبه هجدهم بهمن 1388



(۱)

او گفت به من:"شعر قناسی بنویس!
تویش سخنان بی کلاسی بنویس!"
گفتم که چرا مرا تو می پیچانی؟
یکباره بگو شعر سیاسی بنویس!

(۲)

او گفت که یک شعر حماسی بنویس
در مورد قانون اساسی بنویس
از شیوه غسل ارتماسی بنویس
من کی گفتم شعر سیاسی بنویس؟!

(۳)

گفتم که بگو ز کوش آداسی بنویس!
در مورد موسیقی ساسی بنویس!
در بین تمام سوژه های با حال
این قدر نگو شعر سیاسی بنویس!

(۴)

او گفت که از فجر سپاسی بنویس!
از دزدی و قتل و اختلاسی بنویس
گفتم:نده سوژه ای برادر، چون من
بهتر که شوم همان"سیاسی بنویس"!

 چاپ در روزنامه بهار، پنجشنبه ۱۵ بهمن





مراسم چهلم شکرخند!

سه شنبه سیزدهم بهمن 1388



چهلم شکرخند هم به خوبی و خوشی برگزار شد.
رضارفیع در آغاز، به نقل خاطراتی از جشنواره طنز طهران پرداخت و گفت در آن ایام بیمار هم بوده و وقتی به آزمایشگاه مراجعه کرده، همان طور که نمونه به دست ایستاده، از رادیو با او تماس می گیرند تا ببینند نمونه ای از کارهای اخیرش در دست دارد یا نه! او تذکر داد:" ادب ایجاب می کند وقتی با موبایل کسی تماس می گیرید ابتدا از او سوال کنید آیا در شرایطی هست که بتواند صحبت کند یا خیر. آدم در هزار حالت ممکن است باشد! مثلا فرض کنید روی تخت تزریقاتی باشید و زنگ بزنند نظر شما را در مورد سوزنی سمرقندی بپرسند! یک بار پیش آمد که من از نردبان بالا رفته بودم تا آنتن را درست کنم و سر راه، جهت مبارزه با تهاجم فرهنگی لگدی هم به دیش همسایه بزنم که با من تماس گرفتند تا نظرم را در مورد سریال نردبام آسمان بپرسند!... گاهی در مجلس ختم، موبایل آدم به صدا در می آید و به طرف می گویی باباجان من ختمم. می گویند شوخی می کنی. ختمی؟!(ختم روزگار احتمالا!) و باید توضیح بدهی که نه خیر، توی ختمم."

ملت حاضر در صحنه شکرخند یک جاهایی از صحبت ها به طرز مشکوکی می خندیدند که البته رضا رفیع می گفت خوشحال می شود وقتی می بیند دلها این قدر آماده است!

تعدادی جایزه از سوی نشریه جهان سینما آماده شده بود تا به شاعرانی که شعر می خوانند تقدیم شود. رفیع برای بالا بردن مشارکت مردم گفت از حضار نیز سوالی می پرسد تا به کسانی که پاسخ آن را می دهند جایزه داده شود. سوال این بود:" می دانید که حلقه ازدواج را در انگشت یکی مانده به انگشت کوچک می اندازند... از آنجا می گویم "انگشت یکی مانده به آخر"، چون این انگشت اسم ندارد، آخر مثل انگشت سبابه کاربرد خاصی نداشته تا بشود اسمی برایش انتخاب کرد!( قابل توجه آقارضا: اتفاقا این انگشت هنگام ازدواج و استفاده از حلقه، کاربرد مهمی پیدا می کند که به خاطر همین کاربرد، آن را انگشت انگشتری می نامند. البته ایشان تقصیری ندارد، مجرد است دیگر!) حالا جدا از فلسفه یونانی قضیه که می گوید انگشتر ازدواج را باید در این انگشت قرار داد، چرا که در این انگشت، رگی وجود دارد که مستقیما به قلب می رود و پیام حلقه را بسته به قیمتش(!) منتقل می کند، به شکل عملی بگویید چرا حلقه را در این انگشت می اندازند."
سه نفر از خانمها با حضور پشت تریبون به پاسخگویی عملی با استفاده از حرکات دست و انگشت پرداختند که جوابشان درست بود و جایزه گرفتند. آقایان اعتراض کردند که چرا ازبین آنها کسی انتخاب نشده و قرار شد سه نفر از آنها هم پاسخگوی سوال باشند. البته کاردان تذکر داد:" آقایان هم فقط از انگشتانشان می توانند استفاده کنند!"

رفیع در نهایت خودش هم به توضیح پاسخ صحیح پرداخت:"اگر انگشت های دو دست را این شکلی، دو به دو به هم بچسبانید، هرکدامشان می تواند از انگشت متناظر خود جدا شود مگر انگشت های انگشتری. انگشت اشاره نشانه خوار... خواهر و برادرآدم است که سرانجام هرکدام روزی می روند سر خانه و زندگی خودشان. سایر انگشت ها هم نشانه پدر و مادر و فرزندان و اقوامند که آنها هم روزی آدم را ترک می کنند. فقط همسر است که تا پایان عمر می تواند در کنار هرکس بماند." کاردان با یک جمله، تمام این رشته ها را پنبید(!):" ولی آنها که الان زرت و زرت دارند از همدیگر جدا می شوند، زن و شوهرها هستند!"
رفیع یک باردیگر به دفاع از نظریات انگشتی مشغول شد:" نسل هاست که ما داریم با همین انگشت ها وقت خودمان را پر می کنیم..." کاردان با نگاه پرسشگری به او خیره شد:" چه جوری؟!" رفیع ادامه داد:" آن وقت ها اینترنت و ماهواره که نداشتیم. مثلا یک بازی بچگانه بود که این انگشت به این یکی می گفت برویم دزدی. این یکی می گفت چی بدزدیم؟... خلاصه بازی می کردیم و هیچ وقت هم انگشت هایمان فیلتر نمی شد!"

مجید رحمانی صانع از مشهد آمده  و به عنوان سوغاتی، اشعار واردات چینی و خراسان را با خودش آورده بود. در بخشی از شعرخراسان، آمده بود:
قطار شهری اش را دیده ای تو؟
ندیدی، چون که پنهان است اینجا!
رضا رفیع گفت:" شنیده ایم قطارهایی که برای متروی مشهد گرفته اند توی تونل هایش جا نشده! ظاهرا قد قطارها بلندتر از تونل، و فقط طولشان مناسب بوده!"

دراین لحظه داریوش کاردان از راه رسید و مردم با کف زدن ریتمیک از او خواستند روی سن برود. رفیع مجبور شد تذکر بدهد:" شما با حالت عادی بیایید آقای کاردان!"
کاردان بعد از حضور روی سن گفت:" دانشمندان کشور دارند ترور می شوند و شاید این آخرین اجرای ما باشد!"

ردیف شعر"بانی"،"بیلمیرم" بود و باعث شد کاردان یادآوری کند بعضی ها به اشتباه، این فعل ترکی را صرف می کنند:"بیل می رم، بیل می ری، بیل می ره، بیل می ریم، بیل می رین، بیل می رن!"
بانی در بخشی از شعرش گفت:" کُخ را بیلمیرم!" رفیع که با شعر مجید رحمانی، عِرق خراسانی اش گل کرده بود هیجان زده شد:" اِ! توی آن شعر هم کخ داشت!" بانی توضیح داد:" بله، یک جور حشره کوچک است!" کاردان گفت:" الان حشره زیاد شده!"

حجه الاسلام پرویز استاد، روحانی جوانی است که کلاس کیک بوکسینگ دارد، شعر می گوید و خلاصه انگار باید در موارد دیگری مثل آب حوض کشی هم در مورد فعالیت های ایشان تحقیق شود! رضا رفیع نیز در اشاره به همین تنوع کاری گفت:" ایشان با آن که روحانی است، شعر هم می گوید." و کاردان اشاره کرد:" جمله عجیبی گفتی و یاد ماجرایی افتادم. حاج آقا صدیقی، امام جمعه موقت تهران،از فملای(!) ماست. در مراسم پدرم، ایشان دوساعت در مورد جناح های مختلف صحبت کرد و هیچ چیز از پدر من نگفت. آخرش گفت: البته آن مرحوم آدم خوبی بود و بچه های خوبی هم دارد. حتی پسر کوچکش( داریوش کاردان) هم اگرچه هنرمند است ولی مومن است!"

آقای سنایی برای شعرخوانی روی سن رفت ولی پیش از آن گفت:" می خواهم جواب سوال آقای رفیع را هم به شکلی دیگر بدهم و آن این که در انگشت حلقه، رگی هست که به قلب می رود..." کاردان ضمن ابراز تعجب ازاین که شاعر، این توضیح را نشنیده بوده، پرسید:" یعنی ازهرجا یک رگ به قلب برود، می شود حلقه را گذاشت آنجا؟!"

بعد از پخش قسمت هایی از اختتامیه جشنواره طنز طهران که در آن، آیتمهایی حاصل از گره زدن مقوله های کاملا جدی با طنزبه چشم می خورد، مثلا این که ارکستر بزرگی به اجرای موسیقی برنامه عروسکی مدرسه موشها پرداخته و رضا صادقی ترانه ای با درونمایه های طنز اجرا می کرد، مهدی استاد احمد برای شعرخوانی روی سن رفت. کاردان به او گفت:" آقا صدایتان به سالن نمی رسد. ماجرا(میکروفن) از دهانتان دور است!" استاداحمد با اشاره به پایه چسبکاری شده میکروفن گفت:" آخر بهش چسب زده اند!" بعد فکری کرد و به نتیجه رسید:" البته خودم را که چسب نزده اند! می آیم این ورتر!"
استاد احمد به خواندن "نشتی های قلم" خود پرداخت، فی المثل این که:
وقتی برای جلوگیری از ابتلا به آنفولانزا دست نمی‌دهید، برای جلوگیری از ایدز پا ندهید!

در نهایت وقتی ملت سعی کردند با کف زدن بی حالشان او را تشویق کنند، کاردان گفت:"درست تشویق کنید... گفتند پا ندهید ولی دست می توانید بزنید!"

در بخش عکس و مکث، عکسی را دیدیم که فیلمبرداری را نشان می داد، پشت دوربین به خواب رفته. کاردان گفت:" اکثر سریال ها این جوری ساخته می شوند!" رفیع فورا مثال آورد:" مثل نربام آسمان!" ( که کاردان در آن بازی کرده است)

مرآت ابهری شعری خواند که در آن ادعا کرده بود:

به جای ذبح اسماعیل اگر حکم خدا این بود
که ابراهیم قربانی نماید هاجر خود را
چه شوهرها که می کردند قربان همسر خود را!
(نقل به مضمون)

همان طور که کاردان دچار سوالی فلسفی در ذهن خود شده و زیر لب می گفت" یا چه قربان ها که می کردند... همسر خود را...چی؟!"، خانمی از وسط های سالن بلند گفت:" حوا بود که آدم را آدمش کرد!"

حدیثی قمی کتابی را که اخیرا به چاپ رسانده، معرفی کرد که عنوانش" شعرسپید چیست؟" می باشد و جالب آن که همه صفحه های این کتاب سفید هستند! یک نفر از بین جمعیت پرسید:"ارشاد اشکالی نگرفت؟" رفیع جواب داد:"چرا... یک جایش زیاد سفید بود، گفتند باید درستش کنی." کاردان پیشنهاد داد:" باید برود سولاریوم!"

جواد زهتاب شعر فوق العاده زیبایی در مورد اعتراف خواند که متاسفانه هنوز در وبلاگش موجود نیست. بعد از جلسه وقتی از او سوال کردم، گفت می خواهم اول در چند جلسه واکنش ها را نسبت به آن بسنجم! در قسمتی از شعر، شاعر هشدار داده بود:
ادب مرد به ز دولت اوست
بی ادب! باید اعتراف کنی!
 که مردم یاد خاطراتشان افتاده و کلی دست زدند، آن قدرکه شاعر در بیت نهایی به این نتیجه رسید:
بطر ماء الشعیر شوخی نیست
ما که رفتیم اعتراف کنیم!
مجریان برنامه ادعا کردند تمام حوادث اخیر این شعر درعراق اتفاق افتاده است!

کاردان به درخواست مردم و مسوولین... - مردم و مسوول جلسه در واقع!- یکی از اشعار خودش را خواند که در قسمتی ازآن آورده بود:" فلان دیگری را می فلانید!" و رفیع پرسید:" درعراق دیگر؟!"

مژگان افروزی با توجه به تجربه شیرین ازدواج که اخیرا پشت سر گذاشته، در بیت آخر شعرخود، رضا رفیع را هم به ازدواج تشویق کرده بود. کاردان گفت:" هرکس مایل است می تواند برای ازدواج با آقای رفیع ثبت نام کند... خلاصه یک کِیسی هست!" این حرف ها مطابق معمول با اعتراض رفیع مواجه شد. کاردان ازاو پرسید:" نکند عیبی علتی چیزی داری؟!" و دوباره با اعتراض عمیق و غلیظ رفیع مواجه شد:" نه آقا...! خودتان عیب و علت دارید!" کاردان با لبخند معنی داری به پشتی صندلی اش تکیه زد:" ما که دیگربالاخره...!! اما رضا... موهایت سفید شده ها!"
-" بهتر از این است که بریزد!"
- ما ریخته ایم که سفید نشود!... خلاصه خانه ایشان در میرداماد است. دوخوابه با دستشویی اپن... خودش در موسسه اطلاعات کار می کند..." وهمان طور که رفیع به اعتراض ادامه می داد ناگهان کاردان گفت:" اصلا این نمی خواهد. خودم هستم!!"

در بخشی از برنامه، رفیع در مورد حجاب خانمهایی که شعر می خوانند تذکر داد:" دوستانی که خانمم هستند... خانم من نه... خانم "هم" هستند... اگر حجاب را رعایت کنند ما می توانیم از فیلم شعرخوانی آنها استفاده کنیم." و وقتی مرا برای شعرخوانی فراخواندند گفت:" مثل ایشان!"

مهدی استاد احمد و محسن اشتیاقی که بعد از شعرخوانی فراموش کرده بودند جایزه خود را بگیرند، طی حرکتی هماهنگ وسط صحبت مجریان برنامه، دوتایی روی سن رفته و دو عدد جایزه برداشتند و آمدند پایین که باعث خنده حضار شد. کاردان گفت:" همان طور که ملاحظه کردید حق را باید گرفت!"
ظاهرا خود ایشان تا حالا نتوانسته بسیاری از حقوقش را بگیرد، چرا که وقتی رفیع گفت" بهتر است ما مجری ها زیاد حرف مفت نزنیم"، جواب داد:" واقعا هم حرف مفت می زنیم چون تا حالا کسی یک قران بابت این کار به ما نداده است!"
اگر کسی پیدا شود یک قران هم بابت نوشتن گزارش های شکرخند به ما بدهد دعا به جانش می کنیم و تشویق می شویم تا به این کار ادامه بدهیم! تا شکرخندی دیگر درود و دوصد بدرود!





شارژ گازدار!

پنجشنبه یکم بهمن 1388



يك طراح چيني، تلفن همراه و باتري‌هايي طراحي كرده كه به وسيله نوشابه گازدار شارژ مي‌شوند. مكالمات زير توسط اين نوع گوشي، پيش‌بيني مي‌شود:

ـ ‌ببين بهرام، دو ساله تكليف من رو مشخص نمي‌كني. بازهم داري وعده‌هاي آبكي مي‌دي.
ـ باور كن اين دفعه وعده‌ام آبكي نيست، شارژر گوشيم نوشابه است!

* * *
ـ از شارژري كه خريدم خيلي راضي‌ام.
ـ پپسي كولاست يا كانادا دراي؟!


شعر مرتبط:
انداخت سوسيس را به ماهيتابه
ناگاه به من گفت به عجزولابه:
اي واي كه گوشي‌ام ندارد شارژی
پس نيست براي شاممان نوشابه!





شوهرداری!

یکشنبه بیست و هفتم دی 1388



دیروز محسن اشتیاقی طی sms ی که ظاهرا برای مسایجه با دوستان شاعر سروده بود، این بیت را فرستاد:

خواب دیدم که یکی همسر دیگر داری
می شود پرده ازاین راز خفن برداری؟!

جواب دادم:
ما نداریم همان یک عددش را حتی
مانده توی دلمان حسرت شوهرداری!





لبخندت را بياور جلو!

سه شنبه پانزدهم دی 1388



سي‌ونهمين جلسه شكرخند مانده بود پا در هوا تا آن كه يك روز پيش از اختتاميه سومين جشنواره طنز طهران كه قرار بود در فرهنگسراي بهمن برگزار شود، در سالن همايش‌هاي مؤسسه اطلاعات، برگزارش كردند! بي‌ترديد اين كار، بدون نظر موافق و مساعد حاج‌آقا دعايي، سرپرست مؤسسه، امكان‌پذير نمي‌شد و ما بروبچه‌هاي جوانان امروز هم حسابي خوش‌خوشانمان شد كه شكرخند، همين بيخ گوش خودمان باشد و بتوانيم به راحتي در آن شركت كنيم و ديگر وقتي قديمي‌ترهاي مؤسسه، از زماني كه مؤسسه اطلاعات، محل تجمع شعرا و نويسندگان و هنرمندان روزگار خود بوده و شب شعري هم به طور مستمر در آن برگزار مي‌شده، حرف مي‌زنند، حسرت نخوريم.

مسئولان اتاق فرمان سالن هم از اين اقدام نيكو و در اختيار داشتن فضايي دو برابر سالن فرهنگسراي ارسباران، هيجان زده شده بودند و شايد به خاطر همين بود كه سرود رسمي كشورمان را دوبار پخش كردند!

رضا رفيع يادآوري كرد كه اين سالن، در ضمن، محل برپايي همايش‌هاي يكي از كانديداهاي انتخابات اخير رياست جمهوري هم بوده كه عاقبت به خير نشده و مردم براي خاطر اين عاقبت به خير نشدن، آن قدر كف زدند و خوشحالي كردند كه رضا رفيع شرمنده شد: «من نيازي به تشويق ندارم... من متعلق به همه شما هستم!»

حاج آقا دعايي، خودش هم آدم شوخ‌طبع و نكته‌پردازي است و وقتي به اصرار رضا رفيع حاضر شد چند دقيقه‌اي پشت تريبون برود و صحبت كند، گفت: «بگذاريد يك جلسه هم برگزار شود كه در آن آخوندي حرف نزند!» با اين حال خاطرات شيريني از حضرت امام(ره) را تعريف كرد كه شنيدنشان خالي از لطف نبود: «امام اصرار داشتند از آنچه در جامعه مي‌گذرد و دغدغه مردم است اطلاع داشته باشند، حتي كساني را انتخاب كرده بودند تا جوك‌ها و متلك‌هاي رايج ميان مردم را برايشان جمع‌آوري كنند، يكي از اين افراد آقاي جواد طباطبايي، برادر دكتر صادق طباطبايي بود. از طرف ديگر امام عادت داشتند با زمان‌بندي و برنامه‌ريزي، آنچه را كه دشمن در راديوهاي بيگانه عليه‌شان مي‌گفت، به طور مستقيم گوش بدهند.يك روز عروسشان، دكتر فاطمه طباطبايي وارد مي‌شود و مي‌بيند گويندة راديو با پستي تمام، دارد دشنامهاي زشتي به زبان مي‌آورد و صفات نامربوطي را به امام نسبت مي‌دهد. ايشان ناراحت مي‌شود و به امام مي‌گويد چرا اين حرف‌ها را گوش مي‌كنيد؟ امام جواب مي‌دهند: من بايد اينها را بشنوم تا باورم بشود چنين چيزهايي هم هست كه بايد در مقابل مجيز و تعريف مسئولان خودمان قرار بدهم و نفسم را تعديل كنم.»

رضا رفيع از آقاي دعايي خواست تا خاطراتي از امام كه جلوه‌هايي طنزآميز از رفتار ظريف ايشان همراه داشته باشد، برايمان تعريف كند. ايشان گفت: «روزي امام در كلاسي مشغول تدريس بود كه ناگهان صداي چند الاغ در آن نزديكي، چنان بلند شد، گويي آنها سرشان را از پنجره داخل كلاس كرده‌اند! امام با لبخند به شاگردانش گفت: مزاحم اقوي پيدا شد!» (يعني تا به حال من مزاحم شما بودم، حالا مزاحم قوي‌تري پيدا شده!)

آقاي دعايي، به عنوان حسن ختام، از برادران رفيع تعريف كرد و گفت همه آنها در زمينه‌هاي طنز و ادبيات و فن‌آوري جزو افتخارات مؤسسه‌اند.
داريوش كاردان كه با كمي تأخير به جلسه رسيده و در كنار رضا رفيع، مجريگري شكرخند را به عهده گرفته بود، فوراً جواب داد: «اما رضايشان يك اشكالي دارد و آن اين كه زن نمي‌گيرد!» آقاي دعايي هم گفت: «ان‌شاءا... خداوند زودتر ايشان و همه دوپاهاي ديگر را چهارپا كند!» قبل از آغاز مرحله رسمي شعرخواني طنزپردازان، رضا رفيع از آقاي كاردان پرسيد كه چرا دير كرده است. او به جاي جواب دادن، سؤال ديگري پرسيد: «مرحوم مدرس كجاست؟»
ـ «اميرحسين مدرس نمي‌آيد، سر فيلمبرداري است.»
ـ «من در بزرگراه ايشان گير كرده بودم!...خوب دیگر بیا چیز کنیم...» با بلند شدن همهمه ای در میان ملت، کاردان شاکی شد:" ذهن همه تان منفی و معلول است. چرا وقتی می گویم بیا چیز کنیم می خندید؟ مگر نشنیده اید هرجا چیزی چیز بشود همه می گویند چیز!"

قرار بود شعرايي كه روي سن مي‌روند، اشعاري را كه براي شركت در جشنواره طنز طهران سروده‌اند، قرائت كنند اما اغلب ترجيح مي‌دادند شعر ديگري بخوانند. مهدي استاد احمد و من، اولين نفراتي بوديم كه شعر خوانديم.

بعد قرار شد انيميشني پخش شود كه چون آماده نبود، ما براي لحظاتي شاهد پرده سفيد بوديم. رضا رفيع گفت: «اين انيميشن راجع به انقلاب سفيد است!»

«خليل جوادي» را با شعر طنز «محكمه الهي» مي‌شناسيد كه مدت‌ها بلوتوث... ببخشيد، نقل محافل بود! اما با حضور روي سن، به مجريان برنامه نگاهي كرد و خواند:

«نسبت به تو حس كور ميلي دارم!»

رضا رفيع با حالتي كه انگار به او برخورده باشد، گفت: «لطفاً به جمعيت نگاه كنيد، نه به ما!»

بقيه شعر اين بود:

«دور و بر خود هزار ليلي دارم
من ناز نمي‌خرم شما هم نفروش
چون عاشق كشته مرده خيلي دارم!»

داريوش كاردان، شيفته تواضع شاعر شد!: «اگر اضافه داری، چند درصد بده اين ور!»

رباعي بعدي هم جالب بود:

«با زير مخالفي، بگو بم بشوم
لبخند بزن مقابلت خم بشوم
تو يك كلمه بگو كه حواي مني
من امضا مي‌دهم كه آدم بشوم!»

داريوش كاردان دوباره متلكي پراند: «خوب بعيد است!»

و رفيع افزود: «البته دو تا ضامن هم بايد بياوری!»

در اين موقع انيميشن، كه كاري بود از بزرگمهر حسين‌پور، حاضر شد و پخش شد و مايه سرور شد. (دوست دارم سه بار از يك فعل استفاده كنم، مشكلي هست؟!) در اين انيميشن جالب توجه، حكيم ابوالقاسم فردوسي، پاي تلويزيون نشسته بود و شبكه‌هاي مختلف را رصد مي‌كرد كه يكیشان سخنراني الهي قمشه‌اي بود و يكیشان گزارش فوتبال عادل فردوسي‌پور و ديگريشان گزارش خبرنگار اوشون فشم(!) از بافت بزرگترين جوراب دنيا در تهران! و... خلاصه كار به آنجا مي‌رسد كه حضرت فردوسي، همسرش را صدا مي‌زند و مي‌گويد: «برو ديوان مرا بياور، جلد فلان، صفحه بهمان، مصرع بيسار، نوشته‌ام: هنر نزد ايرانيان است... آن را خط بزن و بنويس: هنر نزد ايرانيان بود!!»

«زهرا دري» از اصفهان، به خاطر شعري با سوژه مترو، جزو برگزيدگان جشنواره طنز طهران معرفي شده بود اما وقتي روي سن رفت، اصرار كرد تا شعر ديگري به نام «دانشگاه برزخ» را بخواند. بعد از چند لحظه كل‌كل، داريوش كاردان بالاخره كوتاه آمد: «بخوان بابا... با زن‌ها نمي‌شود كل‌كل كرد!» رضا رفيع بلافاصله از آب گل‌آلود ماهي گرفت: «هی مي‌گويند زن بگير!!»
شعر زهرا دری بدانجای رسید که رفیع گفت:" شما برمی گردید اصفهان. ما می مانیم و تهران!... حاجی کجایی که رضایت را کشتند!"اما کاردان به موضوع علاقه مند شد و از خانم دری خواست یک نسخه از شعرش به او بدهد. فورا این توضیح را هم خطاب به مردم اضافه کرد:" نه...من نیت پلید ندارم. با شعر که نمی شود کاری کرد!"

آيتم ترانه طنز با اجراي «عليرضا ناصحي» و آيتم «عكس و مكث» كه پخش تصاوير طنزآميز است، از آيتمهاي ديگر شكرخند هستند. يكي از عكسها در بخش عكس و مكث، تابلويي را در كنار زاينده رود خشك و خالي از آب نشان مي‌داد كه روي آن نوشته شده بود: «ورود به آب اكيداً ممنوع»! و داريوش كاردان، تأسف خود را از بي‌آبي رودی كه بايد مظهر زايندگی باشد، با اين جمله نشان داد: «يا: ورود آب اكيداً ممنوع!»

يكي ديگر از عكس‌ها، ماشين گشت ارشادي را نشان مي‌داد كه رندی، با دستكاری كلمه، آن را به «گشت شاد» تبديل كرده بود. رضا رفيع گفت: «كاش واقعاً گشتي بيايد كه به مردم بگويد: لبخندت را بياور جلو! اخمهايت را بكش عقب!...»
عكس بعدی، پدری بود كه روی پای بچه‌اش، خواب هفت پادشاه را مي‌ديد. (بعد از حذف تاريخ پادشاهان از كتب درسي تاريخ، معلوم نيست اين جور وقت‌ها آدم بايد خواب چی ببيند!) رضا رفيع گفت: «بچه دارد پدر بزرگ می‌كند!»
بعد از دیدن عکس یک پیرزن خارجی اسکیت باز، رفیع گفت:" البته اگر ایشان در تهران بود بهش تذکر می دادند!" کاردان با اشاره به پوشش کامل پیرزن جواب داد:" این که موردی ندارد." رفیع گفت:" مورد درمی آورند!" کاردان یادآوری کرد:" اگر به زمین بیفتد شاید مورد پیدا کند!"

«سعيده موسوي‌زاده» از مشهد، يكي ديگر از برگزيدگان جشنواره طنز طهران بود كه شعری با لهجه مشهدی را بسيار شيرين و دلنشين، به حضار تقديم كرد.

«هوشنگ مرادي كرماني»، «سهيل محمودی»، «همايون حسينيان» و «حسن باني» از ديگر هنرمنداني بودند كه در جلسه حضور داشتند و براي دقايقي هم پشت تريبون به هنرنمايي پرداختند. رضا رفیع هرجا که از مضمون شعری احساس نگرانی می کرد به شاعر می گفت:" شما شعری در مورد مترو ندارید؟!" و ناگهان خودش به این نتیجه رسید:" حالا ما این قدر می گوییم شعر مترو بخوانید، شعر مترو بخوانید، حواسمان نیست که خود مترو الان بیشتر زیر ذره بین است! می گویند در جهنم مارهایی هست که از ترس آنها پناه می بری به عقرب!"

محمدرضا عالی پیام با اشاره به این که یک نفر، دلیل وقوع سیل در اروپا را بی حجابی و فساد زنان آنجا ( رفیع: کثافت ها!!) دانسته بود،
شعر تیزبینانه ای در این مورد خواند و بعضی قسمت هایش با تشویق شدید حضار روبه رو شد که به قول رضا رفیع" این، حساسیت مردم ما را نسبت به بعضی مسائل نشان می دهد!" یکی از این قسمت ها بیت زیر بود:
پس اگر نه این همه اسرار را
از کجای خویش در می آوری؟
رفیع گفت:" اگر کسانی هستند که می توانند نشان بدهند، بعد از جلسه مراجعه کنند!" کاردان گفت:" حالا هی دست بزنید!" یک نفر از بین جمعیت داد زد:" می زنیم. حسودی ات شد؟!"

اما لب كلام شكرخند را استاد «حسامي محولاتي» در دوبيتي‌اش آورده بود:

«با شكرخنديان نشو محشور
گرچه هر شب كنند مهمانت
ورنه از خنده روده‌بر گردي
بكني جيش توي تنبانت!»

و داريوش كاردان مجبور شد از ايشان هم بپرسد: «شما شعري در مورد مترو نداريد؟!»

***

و ما كه به همراه عده‌اي از جواناني‌ها در شكرخند 39 شركت كرده‌ايم، دعا مي‌كنيم ارتباط مؤسسه اطلاعات با محفل ادبي كم‌نظير شكرخند، بيش از يك جلسه ادامه پيدا كند.





درباره وبلاگ
درمورد شب شعر طنز شکرخند که خیلی ها ازمن سوال می کنند این توضیح لازم است که شکرخند علی الاصول باید شنبه اول هرماه در فرهنگسرای ارسباران تهران(زیر پل سید خندان) راس ساعت 4 یا 5 بعدازظهر برگزارشود اما گاهی به دلایل مختلف - مثل نبودن نفت و قیف و...!- در زمان و مکانش تغییراتی به وجود می آید که من مقام چندان مطلعی دراین زمینه نیستم!





 

Designed By M.Ranjbar