2011/11/8
- گزارشی از پنجاه و هفتمین شب شعر طنز شکرخند
رضا رفيع، شكرخند 57 را با اين جمله ها آغاز كرد: در شرايطي كه باران شديداللحني مي بارد و كسي هم نيست جلويش را بگيرد، لطف شمايی كه به شب شعر آمده ايد، مضاعف است.
مجری كمكی اين دفعه، خانم زهرا عاملی، از مجريان خوب راديو بود كه به مجرد حضور روي سن درباره مجرد بودن رضا رفيع صحبت كرد و از او پرسيد شما تا حالا به خواستگاری رفته ايد؟! اصولا آدم پولداری هستيد؟ رضا رفيع جواب داد: نه، من بعد از گرفتن يارانه متحول مي شوم، آن هم كه فقط كفاف هزينه گل خواستگاری را می دهد!
خانم عاملی، يك امام جمعه را به عنوان اولين شاعر اين ماه روی سن فرا خواند:«رضا امام جمعه»! ايشان مطايبه ای با دندانساز خوش مشرب مشهدی اش داشت كه برايمان خواند:
هفته پيش بر سبيل نياز
رفته بودم سراغ دندانساز…
شاعر بعدي، كسي بود كه در جلسات شكرخند، وظيفه بررسي اشعار مشكوك را برعهده دارد و خودش هم شعر مي گويد اما نخستين بار بود كه آن هم به اصرار رضا رفيع، حاضر شد بخشي از وقت جلسه را هم به خواندن يكی از اشعار خودش اختصاص بدهد. ابتدا رفيع خاطره ای از او گفت: آقاي كتابدار اولين كسی بود كه روی من را به دخترها باز كرد! حكايتش هم برمي گردد به سال 72 كه من با كت و شلوار و آديداس(!) به تهران آمدم و از دخترها می ترسيدم. يك روز سردبير مجله، من را به همراه عكاس و آقای كتابدار كه يد طولايي در آن زمينه داشتند(!) براي تهيه گزارش به پارك شهر فرستاد. قرار بود آقاي كتابدار به من ياد بدهد كه با دخترها هم مي شود مثل پسرها حرف زد، منتها در چارچوب مشخص. براي همين يك چارچوب به دست ايشان داده و ما را راهي كرده بودند! آقاي كتابدار با چند دختر جوان شروع به مصاحبه كرد و وسط های كار، ضبط و بساط خبرنگاري را به من سپرد. من شروع به صحبت كردم ولی ناگهان متوجه شدم هيچ كس همراهم نيست و آقای كتابدار و عكاس مجله دم در پارک ايستاده اند و دست تكان می دهند!
خانم عاملي گفت: شما هم از فرصت استفاده كرديد!
- نه، منآن وقت ها تجربه شما را نداشتم! دستی به ضبط خبرنگاری و دستی به… نه خير آقای ستوده! چرا می خنديد؟ دستی به ميكروفن! ... خلاصه در يكي از سفرهای اخير استانيمان آقای كتابدار شعری درباره ازدواج من گفته كه از ايشان می خواهم برايتان بخواند.
خانم عاملي اظهار اميدواری كرد حالا كه يك آقای كتابدار پيدا شده و روی رضا رفيع را باز كرده، يك آقای كتابدار هم پيدا بشود كه بخت او را باز كند!
بالاخره آقای كتابدار روی سن رفت و در تكميل اين توضيحات گفت: در پارك شهر، با همه جور آدمی مي شد مصاحبه كرد، چون يك ضلعش كتابخانه بود و پر از دانشجو. در يك ضلعش برادران معتاد بودند و در ضلع ديگر، برادرانی كه خواهر هم قلمداد مي شدند! من هم خاطره ای از آن دوران دارم…
رضا رفيع پرسيد: از كدام ضلع؟!
- مركز، پيرمردها! در بينشان پيرمرد خوش سيمايی بود كه يك بار براي گفتگو با او رفتم و با عصايش دنبالم كرد. فرار كردم. فردای آن روز دوباره به سراغش رفتم. كنارش نشستم و شروع كردم به خواندن ابياتی درباره پيری و جوانی. چيزی نگفت تا رسيدم به اين بيت:
ياد ايام جواني جگرم خون مي كرد
خوب شد پير شدم كم كم و نسيان آمد
ناگهان گفت چه مي گويي بچه؟ و خلاصه با ما دوست شد. از آن به بعد هر يكشنبه به دفتر مجله می آمد تا اين كه يكشنبه ای نيامد و دوشنبه اش فهميديم فوت كرده.
داستان شعر من هم اين است كه اخيرا به تربت حيدريه رفته بوديم؛ مسقط الراس آقای رفيع! آنجا اشتباها اجرای شب شعرشان را بر عهده من گذاشتند! من هم ارتجالا اين ابيات را نوشتم و تمام مشاغل و ستون هايي را كه آقاي رفيع داشته اند در آن آوردم.
بشنويد از يك نفر اهل طرب
نه طرب در معنی لهو و لعب
طنز هم يعنی طرب يعنی شعف
يا اصولا خنده آوردن به لب
واقعا ممنون از توضيحتان
شرح موجز، مختصر، هم منتسب
از نژاد قوم تاتار است؟ نه
هست در اين ملك با اصل و نسب
تربت پاكش كه پر از نور باد
بر ديار مرو باشد منتسب
در جلو دارد هزاران آرزو
مانده اميدش وليكن در عقب
النكاح سنتی نشنيده را
اين غلط باشد قياسی مستحب
النكاح سنتی را كرده گيج
پای پيش و دست پس باشد جلب
چون كه للانسان حريص ما منع
ازدواج امری است سرشار تعب
هم بد است و هم اَخ است و هم اَه است
بي نتيجه، پرمرارت، بي سبب
من چو لب گويم لب دريا بود
باورش سخت است چون لب هست لب
دوزخ تجريد او باشد بهشت
شغل او آنجاست حمال الحطب
دوست دارد او گل آقا را زياد
همچنين ممصادق و مشدی رجب
با غضنفر بوده عمري هم غذا
كشك می خوردند و گاهی هم رطب
شاغلام از دوستانش بوده است
با كمينه بوده گهگاهي، عجب!
مي نويسد او كمی تا قسمتي
مي نويسد دائما در روز و شب
مي نويسد مفتكی و هفتگی
بر جوانان بد دنياطلب
نام او شهرام يا بهرام نيست
فالگير است و همين دارد لقب
ليك با جمشيد دارد نسبتی
جام جم را برده تا مرز حلب
هم صدايش خوب و هم سيماش به
اين يكی انگور آن ديگر عنب
حرف هايش هست بي حرف و حديث
مي زند حرف اضافه تا عطب
مر مخفي لدی طي اللسان
پس سخن كوتاه بايد والسلام
قافيه هرچند مي گردد غلط
باب خود مي بافد از جنس كنب
گرچه در ظاهر عجم باشد ولی
پر بود آثارش از لفظ عرب
الهو الپارسا الچاره ساز
الپسر التربتی البا ادب
گرچه مهمان، ليك باشد ميزبان
الرضای الرفيع العزب!
در اين لحظه يك نفر از حضار با اس ام اس به رضا رفيع يادآوري كرد هفتم آبان، روز كورش كبير است و همه شروع كردند به دست زدن. حتي من و دوستانم هيجان زده شديم و به نشانه احترام ايستاديم!
از آنجا كه «معصومه پاكروان» نوبت دكتر داشت، به عنوان شاعر بعدي روي سن رفت تا شعرش را بخواند و برود. رضا رفيع اشاره كرد: البته معلوم نيست چه دكتري. خانم پاكروان پرسيد: دكترم را بگويم؟
- نه. حتما دكتر داخلي است ديگر!
- نه اتفاقا خارجي است!
در شعر خانم پاكروان بادهاي بسياري مي وزيد!:
عيد آمد و عيد آمد تا باد چنين بادا!
رضا رفيع گفت:ديديد گفتم دكتر داخلي است؟ باد و اينها دارد!
خانم پاكروان در ادامه آن قدر تپق زد و به اين بادها علاقه نشان داد كه حتي «بابا دو نان سنگك خريد» را هم خواند« با باد و نان سنگك!» او با اشاره به رضا رفيع گفت: تقصير شماست ها! رفيع جواب داد: به من چه؟ شعرتان به بادگيري نياز دارد! به قول سعدي« ندارد هيچ عاقل باد در بند»!
شعر حتي تا بدانجا ادامه پيدا كرد كه:
ديديد كه هرفكري تا زور زديد آمد!
تا باد چنين بادا!
به طوری که رفيع با نگراني پرسيد: شعرتان ادامه دارد؟!
بعد از اين كه بالاخره خانم پاكروان رضايت داد و جلسه را به مقصد مطب دكتر ترك كرد، رضا رفيع داستان« فتنه فراگير پَ نه پَ» و مبارزه با اين فتنه را تعريف كرد كه لابد خودتان در كوچه و خيابان، مثال هايش را شنيده ايد. يكي از جالب ترين هايش اين بود:
مادرم با ديدن مسواك دردستم پرسيد مي خواهي مسواك بزني؟ گفتم بله مادر! پرسيد: خميردندان هم مي زني؟ گفتم: بله مادر! گفت: خاك برسرت، اين همه موقعيت پ نه پ برايت درست كردم، استفاده نكردي!!
در حكايت ديگر از نوزاد گرياني سوال مي كنند آيا گرسنه اي؟ نوزاد به اذن خدا به حرف درمی آيد(!) و مي گويد: پ نه پ، براي گرسنگان سومالي گريه مي كنم!
در اين ميان خانم عاملي كه بسيار خوشرو و خوش خنده است، متوجه حضور خانمي در اتاق فرمان شده بود و به او سلام كرد. گهگاهي هم برايش دست تكان مي داد!
«علي اصغر نجفي» با نام مستعار «اَغو» از شيراز آمده بود تا براي اولين بار شعرهايش را در شكرخند بخواند.
مرا خالي ز جنبه آفريدند
سبك مانند پنبه آفريدند
شب جمعه پدر طرح مرا ريخت
ولي در روز شنبه آفريدند!
رضا رفيع گفت: به اين مي گويند هدفمند كردن تولدها!
آقاي نجفي گفت: من قرار است دوتا شعر بخوانم چون مشمول بند پ شده ام. رضا رفيع گفت: پَ نه پَ !
بيا اجناس چين از چين رسيده
و اقلامي چنين از چين رسيده
نه اجناسي كه تكرار و كليشه است
مدل بالا، وزين از چين رسيده
خيالت اين و آن از چين رسيده؟
نه جانم، آن و اين از چين رسيده!
و تحسينات بر وارد كننده
براوو، آفرين از چين رسيده
براي نرم كردن، چرب كردن
پماد وازلين از چين رسيده
و تسليحات جنگي و نظامي
تفنگ و بمب و مين از چين رسيده
زمين خواران! دهيدم مژدگاني
كه انبوهي زمين از چين رسيده
اگر انگشتريتان ساده باشد
چه غم؟ صدها نگين از چين رسيده
كه تا راضي شود نسل مذكر
هزاران مه جبين از چين رسيده
و نام«مينه» و «اوشين» به جاي
مهين و يا شهين از چين رسيده
چه پرسيدي؟ رسيده همسر از چين؟
بله، همسر يقين از چين رسيده
چرا زن بعد از اين بايد بزايد؟
نزايد چون جنين از چين رسيده!
خوشي هاي فراواني براي
دل مستضعفين از چين رسيده
... خلاصه هرچه ناپيدا و پيداست
ز نوع بهترين از چين رسيده
اغو جان! غير از اينهايي كه گفتي
بگو چيزي جز اين از چين رسيده؟
بله، صد چيز ديگر توي راه است
ولي فعلا همين از چين رسيده!
شعر ديگر ايشان، به زبان محلي و بسيار شيرين بود که لهجه شیرینش آن را شنیدنی تر می کرد:
یک جای سنگلاخی، رُفتیده بیده بیدُم
سر را هِلیده بر گِل، خُفتیده بیده بیدُم!
دیدُم نگارِ نازی پهلوی مُو نشسته
چون گُل زدیدنِش اِشکُفتیده بیده بیدُم
در تور کردن او، از روی ناقلایی
حرفی که بیده لازم گُفتیده بیده بیدُم
از من چه بد تقاضا،از او چه خوش اجابت
بختُم بلند شد که ، اُفتیده بیده بیدُم!
بی اطلاع بیدُم از فوت و فنّ زرگر
امّا چه دُرّ پاکی ، سُفتیده بیده بیدُم
اقبال خوش ببین که این موسم گرانی
جنس گرانبهایی ، مُفتیده بیده بیدُم!
قربان لفطِ او که تمکین نمود ،منهم
او را به یک النگو لُفطیده بیده بیدُم!
اما ز خُو پریدُم در حالِ عشقبازی
دیدُم به تخته سنگی جُفتیده بیده بیدُم!
«مرتضي لطفي» شاعر ريزنقش بوشهري كه دوران دانشجويي اش را در تهران مي گذراند از اين فرصت براي ارائه اشعار خوبش در شكرخند به نحو احسن استفاده مي كند. رضا رفيع بعد از صدا كردن او گفت:« لطفي... ده بيده بيدم!!» و از شاعر پرسيد: شما همان كسي هستيد كه گاهي براي ما كامنت مي گذاريد؟ و چون جواب شنيد« بله، خود لامصبش هستم!»، گفت: چه شناخت خوبي از خودتان داريد!!
لطفي درباب كارتي شدن شكرخند و هرجلسه، يك سوراخ شدن مر كارت را(!) سروده بود:
مي خواست كه از غم نكنم آخ و واخ
هي گفت بيا شعر بخوان شعرت شاخ!
گفتم جريان كارت و سوراخش چيست؟
فرمود: گلم! هرجلسه، يك سوراخ!
از آنجا كه صداي مرتضي لطفي درست به گوش نمي رسيد، رضا رفيع از او خواست به ميكروفن نزديك تر شود. او گفت: باشد. اگر ايشان(ميكروفن) نيايد، ما مي رويم جلو! رفيع جواب داد: بله، نبايد تكبر داشت!
خيلي به آبروي بشر فكر مي كنم
تا نصف شب به روز خطر فكر مي كنم
گاهي نشسته يا لميده و گاهي ميان راه
دولا، راست يا كه دمر فكر مي كنم
تقصیر من كه نيست، انرژي زيادي است
گاهي به جاي چند نفر فكر مي كنم
از بس كه در فراز و نشيب است زندگي
در خواب هم به كوه وكمر فكر مي كنم
هي مي رسم به دره و هي مي پرم به كوه
در اين بپر بپر به فنر فكر مي كنم
در اين مسير از دل تونل گذشته ام
حالا به پل، زير گذر فكر مي كنم
حتي به دوستان گل آب زير كاه
حتي به مارهاي دوسر فكر مي كنم
با اين كه من جنوبي ام اما خدا گواست
گاهي به آب هاي خزر فكر مي كنم
فرزند ناخلف شدم اما هنوز هم
دارم به زخم دست پدر فكر مي كنم
«يارب مباد آن كه گدا معتبر شود»
لعنت به من، به سكه و زر فكر مي كنم
حالا كه هيچ كس تر و خشكم نمي كند
لابد خودم به خشك، به تر فكر مي كنم
وقتي كليد حل مسايل به دست ماست
قطعا به باز كردن در فكر مي كنم
شاعر نمي شوي كه بداني چه مي كشم
گاهي شبي به چند اثر فكر مي كنم
شب با «ستاره» يا «غزل»م حرف مي زنم
قبل از«سپيده» هم به «سحر» فكر مي كنم!
«دستي به جام باده و دستي به زلف يار»
من در چه حالتي به هنر فكر مي كنم!
«زين آتش نهفته كه در سينه من است»
به سيخي از كباب جگر فكر مي كنم
نبض مرا بگير، ببين تند مي زند
شرمنده ام كه تحت نظر فكر مي كنم
من ساده لوحم از همه جا حرف مي زنم
من تازه كارم از همه ور فكر مي كنم
«اصلا قبول حرف شما من رواني ام»
حتما رواني ام كه به هر... فكر مي كنم
«بدبخت من، فلك زده من، بدبيار من»
مانند قوم عصر حجر فكر مي كنم!
در همان حين، ما به خاطر حضور پيرمردي كه رديف جلوييمان نشسته بود و به طرز عجيبي بوي سيگار مي داد، سر درد گرفته بوديم و دوستم داشت تقريبا تمام ادكلنش را روي سرشانه هاي پيرمرد – بدون آن كه خودش بفهمد- خالي مي كرد. خانم بغل دستيمان هشدار داد: فكر كرده ايد وقتي برود خانه، خانمش به او چه مي گويد؟! ما متوجه شده و دست كشيديم!
آقاي «مصطفي مشايخي» شعر خوبي خواند كه متاسفانه بعد از پايان جلسه نسخه اي ازآن به دستم نرسيد و دو بيتش را بيشتر نتوانسته بودم يادداشت كنم:
مش رجب هم عاقبت شد اهل ديش
آنتني بنهاد او بر بام خويش
تا زند چرخي در اين كانال ها
فيلم ها بيند از آن باحال ها!
براي آغاز بخش«عكس و مكث»، رضا رفيع از اتاق فرمان خواست عكس ها را پخش كنند و چون جوابي نيامد، خطاب به مسوول آنجا گفت: امروز مشكوك شده ايد ها، از دور مي بينم كه آن بالا دو نفر تكان مي خورند! خانم عاملي فوري پرسيد: آن خانم كجا رفت؟! رفيع درخواست ديگري هم داشت: لطفا نور را كم كنيد من را نبينند كه بتوانم هر حرفي خواستم بزنم!
عكس ها مثل هميشه جالب بودند. يكيشان پارچه نوشته اي را بر سردر رستوراني نشان مي داد كه متنش اين بود: از پذيرفتن خانواده هايي كه نسبتي ندارند معذوريم! رفيع گفت: راست مي گويند ديگر. خوب ازدواج كنيد تا يك نسبتي با هم پيدا كنيد!
در عكس ديگر، بچه اي ديده مي شد كه داشت براي عروسك هايش قصه مي گفت. رفيع گفت: ببينيد چه بچه بامزه اي است. من هم وقتي اين عكس را ديدم هوس كردم... چند تا عروسك بخرم!
روي كيكي به جاي Love نوشته بودند Lave! رفيع گفت: واقعا «لاو» را تركانده اند!
در يكي از آگهي هاي شهرداري، اين جمله به چشم مي خورد: آيا مي دانيد خانه موش كجاست؟ رفيع ادامه داد: در فلق بود كه پرسيد سوار...
يكي ديگر از عكس ها، دست نوشته اي را روي ديواري كه احتمالا متعلق به يك خوابگاه دانشجويي بوده نشان مي داد كه متنش اين بود: خانم به ظاهر محترمي كه خامه كاكائويي مرا برداشتي من حرامت كردم. از گوشت سگ هم حرومترت باشه. آخه بي شعور نفهم به خاطر يك چيز بي ارزش؟!
يكي از عكس ها از يك صندوق« كمك به سرويس بهداشتي»تهيه شده بود! خانم عاملي گفت: شايد در سومالي باشد! رفيع گفت: يعني متن را به زبان فارسي سوماليايي نوشته اند؟!
عكس هاي جالب ديگري هم بود از ضرغامي در كنار مجسمه آزادي، استاد شفيعي كدكني در كلاسي كه دانشجويانش حتي روي زمين هم نشسته بودند و بالاخره يك پيكان روباز!
«رحيم رسولي» در وصف شكرخند ماه قبل كه تقريبا بدون حضور رضارفيع برگزار شد، گفت: ماه قبل، شكرخند راديويي شده و خيلي مزخرف بود!
او همچنین با اشاره به روز ازدواج، آرزو كرد همه جوان ها با همديگر ازدواج كنند!
وقتي كه وضع كوره دهي ها خراب شد
اعصاب كدخداي ده ما خراب شد
پير و جوان دهكده را جمع كرد و گفت
از پاي رودخانه به بالا خراب شد
پل هاي پشت سر كه از اول خراب بود
پل هاي پيش روست كه حالا خراب شد
« باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است»
يك دفعه حال مردم دنيا خراب شد
ما ترس و وحشت از خس و خاشاك داشتيم
از شانس گند ما زد و دنيا خراب شد!
ديروز ما به خاطر امروز ري... شد
امروز ما به خاطر فردا خراب شد!
باران نبود حال ده ما گرفته بود
باران گرفت باز خدايا خراب شد
ماندم كه بين اين همه مسجد چطور شد
ديوار چند مدرسه تنها خراب شد؟...
«عباس صادقي» شعرهايش را با چنان ابهت خاصي مي خواند كه بايد خودتان باشيد و بشنوید!
قصه اين گونه رقم خورد، نبايد مي خورد
حالم از عشق به هم خورد، نبايد مي خورد!
«آسمان بار امانت نتوانست كشيد»
قرعه اين بار به بم خورد، نبايد مي خورد
«بارها گفته ام و بار دگر مي گويم»
سومين بيت قسم خورد، نبايد مي خورد
« دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد»
مشت او بر دهنم خورد، نبايد مي خورد!
مادرت گفت پدر رفت نبايد مي رفت
بار خود بست و سفر رفت، نبايد مي رفت
پدر از كيش و دبي گفت نبايد مي گفت
خواهر از سمت قطر رفت، نبايد مي رفت
سر يك مساله اي نان پدر آجر شد
پدر از كوره به در رفت، نبايد مي رفت
بشكه ها از طرف راست و چپ سوراخ است
نفت اين گونه هدر رفت، نبايد مي رفت
پدرت گفت اگر گفت نبايد مي گفت
تا اوین رفت اگر رفت نباید می رفت
مادرت گفت ولی هیچ کسی گوش نداد
آن قدر گفت که در رفت... نباید می رفت؟
از شعر «ابراهيم قوامي پور» هم همين يك بيت را توانستم شكار كنم!:
در باب گرسنگي ظريفي، مي گفت بلاي آسماني است
اما زن من گرفت خوابيد، درگير بلاي ديگرم كرد!
بعد از پخش بخشي از مجموعه انيميشن «انقراض»، كار آقاي علي درخشي، «رضا احسان پور»روي سن رفت و در طنز منثور و تستي خود، به اين كه «هانيه توسلي» يك گربه خياباني را از زير باران نجات داده و به خانه برده و اسمش را گذاشته اردشير، دور كلاهش... نه ببخشيد، آن يك چيز ديگر بود... خلاصه به اين ماجرا تعدادي گير مبسوط داد كه يكي از سوال هايش اين بود:
هانيه توسلي اسم گربه اش را چه گذاشت؟
الف. اردشير ب. اردوغان ج. ارمغان!
ولي ما نفهميديم نجات يك گربه خياباني از سرما و گرسنگي كجايش محل اشكال است كه مي تواند با لحني «احسان پور وار»(!) مورد نقد قرار بگيرد.
پس ازآن، آقاي باني كه در مراسم عروسي يكي از نوه هايش بود، از راه دور به وسيله تكنولوژي استكباري تلفن همراه، وارد جمع ما شد و شعري خواند كه با توجه به مصراع«حريم خانه خود را حرمسرا سازم»، باز اين سوال براي ما پيش آمد كه آيا موضوع حساسي مثل ازدواج مجدد، شوخي است يا جدي!
«محمدرضا ستوده» اين بار دست از رباعي و دوبيتي دانشجويي برداشته بود:
از اين اوضاع شرم آور حكايت همچنان باقي است
بميري زودتر بهتر! حكايت همچنان باقي است
پدر شد از خجالت آب و پشتش از مصيبت خم
و از پشتش سرش خم تر، حكايت همچنان باقي است
تو بدبختي و من مفلس و او بيمار بي درمان
دودستي خاك ها بر سر، حكايت همچنان باقي است
و مردي جنب ميدان بزرگ انقلاب شهر
مبدل شد به خاكستر، حكايت همچنان باقي است
پدر دنبال نان سنگك، پسر دنبال نان سنگك
و خالي دست نان آور، حكايت همچنان باقي است
نمي بارد دگر باران به پشت خانه هاجر
كه اوكرده كنون شوهر، حكايت همچنان باقي است!
... نوشتيم و نوشتيم و نوشتيم و نوشتيم و...
به پايان آمد اين دفتر، حكايت همچنان باقي است
«علي مظفر» تا آمد شعرش را بخواند، ما حواسمان پرت شد و نفهميديم کی خواند و چه خواند!
شعر بعدي اش هم معلوم نبود با كي چند چند است و بالاخره به نفع خانمهاست يا به ضررشان!
مادرم درد نشسته در دلم پهناور است
درد من درد تمام دختران كشور است
مادرم تو از كجا باباي من را يافتي؟
دخترت با ذره بين در جستجوي شوهر است...
بعد از استاد «شهركي» كه شعري به زبان تركي خواند، «مهدي استاد احمد» روي سن رفت.
« در اين زمانه رفيقي كه خالي از خلل است»
« منم كه شهره شهرم به مهر ورزيدن» !!
Main course پيشنهادي استاداحمد، يك جور «تضادپلو» بود:
لختي باحجاب موجود است!
لال حاضرجواب موجود است!
سايه آفتاب موجود است
خواهش اجتناب موجود است
راحتي در عذاب موجود است
بوي گند گلاب موجود است
عفت منجلاب موجود است
چشمه ضدآب موجود است!
...الغرض كشوري است غرق تضاد
جبر در انتخاب موجود است!
شعر ديگر استاداحمد، شعري پر از كليدواژه هاي شهري در وصف يك معشوق خيالي بود:
دل من اگر خرابه افتاده تو طرح چشمات
كي مي شه كه چشماي من پُر شه از تراكم پات؟!...
«عليرضا لبش» طنز تلخ زير را به شكرخنديون هديه كرد:
پدرم كارگر بود
تنش بوي عرق مي داد
برادرم فيلسوف بود
دهانش بوي عرق مي داد
پدرم مرد
او را به خاك سپرديم و سنگ قبرش را با گلاب شستيم
از آن روز
خانه بوي عرق مي دهد
گورستان بوي فلسفه.
«مهدي فرج اللهي» طي دستورالعملي اداري كه در حال تنظيم مجموعه اي ازآن تحت عنوان رساله اشتغاليه است، براي دور كردن ارباب رجوع پيشنهاداتي مغذي ارائه داد: پياز تا نيم متر جواب مي دهد، سير تا يك متر، نخود و لوبيا كل اتاق را پوشش مي دهد و آش آلو تمام اداره را!
در اينجا رضا رفيع پيشنهاد كرد ايشان هم سري به پزشكِ خانم پاكروان بزند!
فرج اللهي در ادامه، به تحول تاريخي بيت
پسر نوح با بدان بنشست
خاندان نبوتش گم شد
اشاره كرد و گفت امروز، اوضاع طوري شده كه:
پسر نوح با بدان بنشست
پدرش هم نشست با آنها!
«محدثي قمي» در مورد اين خبر كه روزي غسالخانه ها الكترونيكي مي شوند، اين دو بيت را سروده بود:
آب كم شد فرات مي آيد
مردگان را ثبات مي آيد
بهر غسالخانه ها گفتند
مرده شوي روبات مي آيد!
استاد«حسامي محولاتي» براي خواندن شعرش ابتدا از خانمها درخواست كرد كمي تحمل بفرمايند!
گفت زن آدم است؟ گفتم نه!
گفت داري دليل؟ گفتم ها!
گفت حوا مگر نبود آدم؟
گفتمش نه بدون چون و چرا!
چون كه در روز اول خلقت
آن دو تن را كه خلق كرد خدا
گفت اسم يكي شود حوا (نقل به مضمون)
يك نفر آدم است از اينها!
از آنجا كه فريادي به اعتراض بلند نشد، رفيع نتيجه گرفت: نه، تحملشان خوب است!
استاد سپس به قصد ماستمالي شعر زير را خواند:
اگر خلقت زن به عالم نمي شد
بساطي كه بيني فراهم نمي شد
به فردوس گندم نمي خورد آدم
بدين گونه مشهور عالم نمي شد
به جرات كنون مي توان گفت كآدم
اگر زن نمي بود، آدم نمي شد!
استاد سپس پرسيد: كافي است؟ رفيع جواب داد: هرجور خودتان صلاح مي دانيد. يك نگاهي به خانمها بيندازيد!!
بيت آخر استاد محولاتي، دعاي خير ما براي شماست تا شكرخند بعدي:
حقوقي به ما ده كه فرجام كار
تو خشنود باشي و ما رستگار!