مرغ همسايه

 

پيوند روزانه

 

مرد چيست؟

یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393


«جهان داور چو گیتی را بنا کرد»*
پی ایجاد مرد اندیشه ها کرد

«مهیا تا کند اجزای او را»
ستاند از جانورها خلق و خو را!

ز شیر شرزه میل سلطنت را
ز میمون شیوه های شیطنت را

دلاور بودن از ببر و دل از موش
و نوع حمله سوی صید از قوش

فریب و حیله پردازی ز روباه
غرور کاذب از طاووس خودخواه

ز مرغ غمخورک نادانی و حرص**
و پشمالویی و سنگینی از خرس!

ز عشق آواز خواندن از قناری
و بی رحمی ز سگ های شکاری

مهاجر بودنش را از پرستو
زیانباریش را از موش پستو!

خیال انتقام از مار زنگی
و از حربا دو رویی و دو رنگی

هجوم و تیزدندانی ز کوسه
ولی چون ماهیان خواهان بوسه!

تعدد در نکاح از دیک لاری
ز کوکو کوتهی در بچه داری!***

ز گربه بی وفایی را جدا کرد
ازاین ترکیب ها مردی بنا کرد

«جهانی را به هم آمیخت ایزد»
همه درقالب او ریخت ایزد!

 

* از رهي معيري

**مرغ غمخورک یا بوتیمار، درکنار دریا می نشیند و از بیم به پایان رسیدن آب، چیزی از آن نمی نوشد و برای فردای بی آبی اشک می ریزد!

*** کوکو پرنده ای است که به خاطر فرار از مسوولیت جوجه ها، تخم خود را در میان تخم های پرنده دیگری می گذارد و می رود!





Made in China!

یکشنبه نوزدهم مرداد 1393



گويي ز ازل زير و زبر چيني بود
كليه اسباب بشر چيني بود

كليه كه گفته شد در اينجا، يعني
از پاي گرفته تا به سر چيني بود

يعني كه ميان اين دو هرچيز كه هست
كتف و كمر و دل و جگر چيني بود

اي واي كه در مملكت پارسيان
هرچيز كه هست ازآن اثر، چيني بود

از هرچه بپرسيم كه اين مال كجاست
گويند مفيد و مختصر: چيني بود!

از راه زميني و هوايي، كالا
يكسر برسد عنر عنر، چيني بود!

از پسته و زعفران و اشپل تا فرش
اوج هنر و شق قمر چيني بود

در كارگه كوزه گري رفتم دوش
ديدم دوهزار كوزه گر چيني بود

هرچند كه تركي است عشق ممنوع
شد شايعه مادر سمر چيني بود!

فرداست كه معلوم شود اينجا هم
مادرزن صابر ابر چيني بود!

اي تنگ نظر! تو نيز چشمت تنگ است
پس خلقت تو ز هر نظر چيني بود

هرچيز كه شد خراب بعد از شش روز
هر بنجل زشت  بي اثر چيني بود

تلخ است هنوز كام ملت، تلخ است
زيرا همه جا قند و شكر چيني بود

بال و پر اقتصاد ما را چين چيد
هرچند كه كل بال و پر چيني بود

شد ريشه اشتغال در ايران خشك
شايد كه شود قطع و تبر چيني بود

چيني كه مدام مي شكستي همه عمر
ديدي كه تورا شكست اگر چيني بود؟!

مثل بز گر به جان بازار افتاد
نبض شركا به دست هرچيني بود

گفتم كه چرا گله نشد آلوده؟
گفتي كه بلاشك بز گر چيني بود!

با قصه خر برفت سرگرم شديم
خرچيني و خر چيني و خر چيني بود!

اخبار دروغين همه جا را پر كرد
چون داخل بيست و سي خبر چيني بود

گفتيم كه مرگ بر ابرقدرت ها
گفتيد مگر كه آن ابر چيني بود!

گويند خدا تمام دنيا را ساخت
خاكم به دهن! خدا مگر چيني بود؟!





متروي تجريش

شنبه یازدهم مرداد 1393


- در وصف متروي تجريش كه 5 طبقه زير زمين است!

رفته است به اعماق زمين متروي تجريش
بسيار عميق است همين متروي تجريش

از آن تو نبين يك طبقه روي زمينش
شد بيشترش زير زمين متروي تجريش

بسيار عرق ريخت ز تن ها و جبين ها
شد ساخته با كد يمين متروي تجريش

تا هفت عدد زير زمين شد طبقاتش
در جاي درك، خلد برين متروي تجريش

هي مي روي و مي روي و مي روي انگار
باشد هدفت هرزگوين، متروي تجريش

بيرون زدن از آن بكشد طول دو ساعت
نازند كه شد گنده ترين متروي تجريش!

شش ماهه اگر حامله اي متروي قلهك
فارغ شوي از بار يقين، متروي تجريش

در قيطريه بذري اگر كاشته باشي
برداشت كن و ميوه بچين متروي تجريش

در فاصله پله ي برقي ش سرودم
ديواني از اشعار وزين، متروي تجريش

تا متروي تجريش برو در پي دانش
در بعد مسافت شده چين متروي تجريش

بسيار هوايش خفه و راكد و گرم است
دم كرده چو گرمابه فين متروي تجريش

درحسرت آب خنكم يك دو سه جرعه
اي كاش كه مي رفت اوين متروي تجريش!





در ازدحام شهر پر از دردسر بخند...

یکشنبه پنجم مرداد 1393


- گزارش شكرخند 86، عيدي من به شما!


شكرخند 86 به مناسبت تولد صاحبش (رضا رفيع) با ديدن كليپ شادي از رقص حيوانات آغاز شد كه شور و هيجان را به همه منتقل كرد. سپس فاطمه صداقتي به عنوان مجري كمكي اين جلسه، سيامك روشن را براي خواندن شعر فراخواند.

شكرخند لبات و چن تا نقطه...
دو تا لنز چشات و چن تا نقطه...
فقط پول بابام پول بابام كن
ببين پول باباتو چن تا نقطه...

*

گاهي شده فكر آبرو بايد كرد
با خوب و بد زمانه خو بايد كرد
در وقت نياز پيش مردم صورت
با سيلي خود سرخ و لبو بايد كرد
وقتي كه لولو فلان فلان را خورده
تنظيم شكايت از لولو بايد كرد
وقتي كه عروسي شمالي رفتي
با لهجه او‌«بوشو بوشو» بايد كرد...

كار اين شعر در ادامه به چنان جاهاي باريكي كشيد كه رفيع گفت: شما در همان سيستم سه نقطه كار كنيد بهتر است! در همين لحظه صداي «ربنا» از گوشه سالن بلند شد. رفيع گفت: آنجا افطار شد! بعد تلفن ديگري زنگ خورد و رفيع گفت: اين هم [ساعت گوشي اش را] براي سحر كوك كرده بود!

صابر قديمي عمل ليزيك انجام داده بود و عينك تيره اي به چشم داشت. از آنجا كه عجله هم داشت و بعد از شكرخند قرار بود خودش را به جلسه شعر و ترانه برساند، دومين شاعري بود كه روي سن رفت. رفيع در توضيح عينك تيره او به حضار گفت با آن كه آقاي قديمي عمل ليزيك كرده اما به شكرخند آمده است. كاوه جواديه كه در رديف اول نشسته بود، بلند گفت: بله، من مي خواستم دستش را بگيرم و كمكش كنم بيايد روي سن. رفيع پراند: بله... كوري عصاكش كوري دگر شود!

آن كسي كه اين چنين از اين ور آن ور مي خورد
چون به خلوت مي رود آن چيز ديگر مي خورد

اي برادر تو همه انديشه بودي پس چرا
ريش دارد ريشه هايت را سراسر مي خورد؟

مشكلي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
يك نماينده كجاي صحن بهتر مي خورد؟

چرخ مي چرخد براي هركه مي چرخاندم
چيزهاي تيز هم بر چرخ پنچر مي خورد

گاو ما از بچگي گوساله اي خرفهم بود
جاي شير مادرش شير سماور مي خورد

آن كه دائم در رژيم است آخرش خواهيم  ديد
هرچه بر سفره بيايد خشك يا تر مي خورد

مال خود را پيش چشم مال مردم خور نخور
مال مردم مال او بوده، به او برمي خورد!

او زمين خوار است و خار هر زمين را... حافظا!
خرس گنده توي خوابش دب اكبر مي خورد

مي روي استخر بغض خويش را پنهان كني
داخل استخر اشكت را شناور مي خورد

شعرهاي من ميان قلب مردم زنده است
گرچه او شعر مرا دفتر به دفتر مي خورد

بعد از صابر قديمي، دكتر طوسي پشت تريبون رفت و شعرهايي خواند كه رفيع در واكنش به آنها به شوخي پرسيد: نمي دانم طبابتتان هم مثل شعرتان است يا نه؟ خدا به بيمارانتان رحم كند!

بعد از ديدن فيلمي از يك روحاني كه در مسجد امام اصفهان و زير آن طاق معروف، «ربنا» مي خواند، بحثي ميان مجريان و يكي از خانم هاي حاضر در سالن درگرفت.  آن خانم مي گفت خاصيت اكوستيك  است كه صداي روحاني را دلنشين كرده و مجريان اصرار داشتند كه اين طور نيست كه هركسي برود ‌آنجا‌ آواز بخواند، آوازش شنيدني از كار در بيايد. از نظر ما آن خانم مي خواست بگويد اگر هم صداي اين روحاني به دل مي نشيند، به خاطر‌ آن است كه سعي دارد درست مثل شجريان بخواند و همه را به ياد صداي استاد بزرگ موسيقي مي اندازد.

رامينا خدمتي كه روي سن رفت، رفيع گفت: خواهرم حجابت را! ما از اين پايين پاسخ داديم: برادرم نگاهت را! رفيع گفت: نه، بخش دومش سخت است. ما را آفريده اند تا نگاه كنيم!

آقاي تويسركاني طنزي درباره مذاكرات ايران با 1+5  خواند، درحالي كه ظاهر خودش هم با آن كت و شلوار رسمي، شبيه اعضاي هيات همراه محمدجواد ظريف بود!

حميدرضا مويدي شعري درباره نماز خواند و بعد فيلم يكي از سخنراني هاي آقاي روحاني را ديديم كه در آن به زماني اشاره مي كرد كه قرار بود دوش در ايران جاي خزينه را بگيرد و عده اي فرياد وااسلاما سر داده بودند. رفيع با اشاره به اين كه پدرش نيز سال ها پيش در اين مورد براي او تعريف كرده بود، گفت: در آن دوران عده اي با وجود دوش، همچنان از خزينه كه منبع آلودگي هم بود استفاده مي كردند و معروف شده بودند به اصحاب خزينه. خيال مي كردند كار چريكي انجام مي دهند كه به يك خانه خزينه دار مي روند و حمام مي كنند. كاوه جواديه بلند گفت: چرك بودند، نه چريك! رفيع افزود:  به طور كلي انسان دشمن چيزي است كه نمي شناسد. حالا قديم ها دوش بود و الان، ديش! فكرش را بكنيد، سال ها بعد ‌آقاي روحاني مي آيد مي گويد زماني بود كه عده اي به خانه مردم مي ريختند و ديش ها را جمع مي كردند. مردم هم ناباورانه سر تكان مي دهند و مي گويند عجب آدم هايي بودند!

شروين سليماني يكي از طنزپردازان چيره دست شكرخندي است كه نوبت بعدي متعلق به او بود.

وقتي كه خدا بهشت اعلا را ساخت
پاداش نكوكاري ما را پرداخت
اي كاش فقط كنار هر جوي شراب
ايزد دوسه بسته چيپس هم مي انداخت!

رفيع گفت: حالا اول شما برو بهشت... شاعر گفت: ما دلواپسيم! رفيع پاسخ داد: هركسي از اعمال خودش خبر دارد! شاعر تاكيد كرد: نه خير، دلواپسيم كه برويم و چيپس نباشد! او افزود: در ادامه صحبت هاي شما راجع به دوش، بايد بگويم براي دلواپس ها حتي چيزي مثل «تخم گل» هم مي تواند نگران كننده باشد، اين هم سندش!

شب خريدم از دكانداري نشا با تخم گل
راهي منزل شدم از كوچه ها با تخم گل

ناگهان ماموري آمد قد بلند و ريش دار
ديد در پس كوچه اي تنها مرا با تخم گل

گير داد و گفت: هي يارو كجا؟ آن بسته چيست؟
گفتم آقا مي روم منزل سرا با تخم گل

گفت: بي غيرت! چه  تخمي؟ چه گلي اين وقت شب؟
نامسلمان مي روي عشق و صفا با تخم گل؟

پيش تر ها حال مي كرديد با دود و عرق
تارگي ها مي روي توي فضا با تخم گل؟

گفتم آقا نامسلمان چيست؟ بنده خوانده ام
در همين مسجد نماز بي ريا با تخم گل

گفت چشمم روشن اي بي شرم از دين بي خبر
كرده اي بر شيخ مسجد اقتدا با تخم گل؟!

در روايات آمده هركس كه خواند اين سان نماز
مي شود محشور در روز جزا با تخم گل!

گفتم‌آقاجان ولم كن، اين كه كاري زشت نيست
من چه كردم پشت او غير از دعا با تخم گل؟

گفت حالا اسم اين تخم گل سركار چيست؟
من نشانش دادم اسم بسته را با تخم گل

خواند و گفت اين بسته تخم گلت كه خارجي است
مي كني جاسوسي ما بي صدا با تخم گل؟

كرده اند از غرب و شرق و پيش و پس در ما نفوذ
سازمان نحس موساد و سيا با تخم گل

ما براي حفظ ارزش هايمان جان كنده ايم
مي دهي راحت تو بر باد فنا با تخم گل؟

اسم گل يا مريم و يا ميخك و يا سوسن است
نام نامحرم نمايي برملا با تخم گل؟

يك زمان با بي حجابي، يك زمان با پيتزا
يك زمان با ديش، الان هم بيا! با تخم گل!

حرف هايش رفته رفته كله ام را داغ كرد
مشت كوبيدم به فكش منتها با تخم گل

مثل لش نقش زمين شد تخم گل هم ريخت روش
گاه نازل مي شود قهر خدا با تخم گل

هركه مي ديدش در آن اوضاع مي پنداشت كه
رد شده از روي او اسكانيا با تخم گل

گرچه من بي تخم گل برگشتم آن شب، در عوض
مرد ريشو بيشتر شد آشنا با تخم گل!

بعد از شعرخواني محمد عموپور، فيلم كوتاهي از مجيد شادمان نژاد(عكاس هميشه در صحنه شكرخند) پخش شد درباره  موسسه خيريه سراي احسان؛ فيلمي تاثيرگذار كه با استفاده از موسيقي مناسب، بيننده را به خوبي با خودش همراه مي كرد. سپس آقاي طاهري مدير عامل اين موسسه كه محل نگهداري 461 بيمار رواني است، پشت تريبون رفت تا براي اولين بار در شكرخند، حرف هايي بزند كه اصلا خنده دار نباشند. او گفت: درود بر كساني كه جامعه را شاد مي كنند تا نياز كمتري به سراهاي احسان داشته باشيم. چيزهايي كه دوستان طنزپرداز در شعرهايشان خواندند، ما در سراي احسان با تمامي وجود حس كرده ايم. اگر شما از يارانه مي نويسيد، بايد بدانيد كه هيچ كدام از بيماران سراي احسان يارانه نمي گيرند، چون در آمار جمعيتي كشور به رسميت شناخته نشده اند. مسئولان اين همه از سلامت حرف مي زنند اما هيچ بيمه اي براي بيماران رواني مزمن وجود ندارد. حتي حرف زدن درباره آنها ممنوع است. آب سراي احسان را به خاطر بدهي قطع مي كنند. تا پايان سال 1392 بابت هر بيمار 230 هزارتومان پرداخت مي كردند و آن هم فقط براي 400 نفر. مي گفتند 61 نفر بقيه را خودتان خواستيد نگه داريد و به ما مربوط نيست. يعني ما جرات تبليغ نداريم و با همان مبلغ بايد مخارج سنگين دارو و درمان و نگهداري بيماران رواني را تامين مي كرديم و ماليات و  قبض هاي سنگين آب و برق را مي پرداختيم.

رفيع پرسيد: اين افراد خانواده و سرپرست ندارند؟ آقاي طاهري به تلخي جواب داد: چرا، سرپرست هاي خوبي دارند. مثلا مادر يكي از دخترها از ترس اين كه دختر ديگرش هم شانس ازدواج را از دست بدهد، فرزندش را برده توي خيابان رها كرده. هم جامعه اينها را فراموش كرده و هم خانواده هايشان. بيمارستان دولتي بيمار رواني را بيشتر از 50 روز نگه نمي دارد. وقتي تحريم شد و دارو نيامد، مواد نامربوط قاطي داروها كردند كه مصرفشان، فيزيك صورت اين آدم ها را به هم ريخت. وزارت بهداشت كلاهش را بگذارد بالاتر.

آقاي طاهري كه دل پردردي داشت، اگرچه در تمام مدت حتي يك لبخند هم نتوانست بزند، اما از مددجويانموسسه اش تمام قد دفاع كرد. او گفت: يك زماني در اروپا و جاهاي ديگر اين بيماران را مي سوزاندند و مي گفتند روح شيطان در آنها حلول كرده. بعدها آنها را ايزوله كردند و به زنجير كشيدند. كم كم علم روان شناسي به كمك اين افراد ‌آمد و كمك كرد تا بسياري از آنها به اجتماع برگردند.

اين آدم ها صاف صاف هستند، در بينشان پزشك و دندانپزشك داريم، كسي را داريم كه در اروپا ادبيات آلماني تدريس مي كرد. اين اتفاقي است كه براي هركدام از ما ممكن است بيفتد، يك لحظه اعصاب قطع مي شود و ديگر برنمي گردد. خوب است كه مسئوليت اجتماعي مان را به ياد بياوريم و در شعرهايمان مطرح كنيم. چه مي شود اگر شما يك بار به سراي احسان بياييد و شب شعرتان را آنجا برگزار كنيد؟ شمايي كه اگر اهل عاطفه و احساس نبوديد، در بعدازظهر گرم تابستان اينجا جمع نمي شديد تا شعرهايي بشنويد كه درد اجتماعي دارند. از قديم هركسي مي خواست حرف حساب بزند آن را در قالب طنز و سياه بازي بيان مي كرد. بيماران ما علاوه بر دارو و تغذيه و رسيدگي بهداشتي، به نوعدوستي هم احتياج دارند. شعر دوست دارند. اگر به آنها سر بزنيد، دز داروهايشان پايين مي آيد. آنها منتظر شما هستند.

رضا رفيع ضمن دادن پاسخ مساعد به درخواست آقاي طاهري، گفت: اگر خودمان هم نياييم كم كم ما را مي آورند! آقاي طاهري جواب داد: من دست كم دو تا تخت برايتان كنار مي گذارم!

درحالي كه مردم به شدت تحت تاثير قرار گرفته بودند، رضا رفيع يادآوري كرد كه هركس بخواهد، مي تواند فطريه خود و خانواده اش را به اين موسسه اهدا كند. شماره كارت هاي 6362141199504714 و   6037691990020356 ( بانك صادرات) به نام موسسه خيريه حمايت از آسيب ديدگان اجتماعي متعلق به اين موسسه اند. نشاني سراي احسان، جاده قديم قم، كهريزك، جاده دوتويه، بعد از روستاي قلعه نوچمن و شماره تلفن آن 5- 77680260 است. اگر نام سراي احسان را در گوگل جستجو كنيد، مي توانيد اطلاعات لازم را در سايت اين موسسه ببينيد.

فرامرز ريحان صفت شاعر بعدي شكرخند 86 بود.

آمد رمضان كه خوب بايد بخورم!
البته پس از غروب بايد بخورم!
وقتي كه تو را كنار خود كم دارم
از دست زمانه چوب بايد بخورم

سايه دزدي دوباره روي بام افتاده است
دزد خانه باز در سوداي خام افتاده است
البته سوداي خام او زيادي خام نيست
چون به فكر بشكه هاي نفت خام افتاده است!

حسن ريوندي كه خود را يك شومن مي ناميد، با حضور روي سن، توانست تلخي فضاي سنگين و غم آلود سالن را از بين ببرد و آن را به حالت طبيعي برگرداند، اميدواريم كه كمك هاي ما هم بتواند بيماران سراي احسان را به حال طبيعي برگرداند.

آقاي ريوندي با اشاره به اين كه قبلا حملات سايبري داشتيم و الان حملات وايبري، افزود: من چه بگويم كه قبلا نشنيده باشيد؟! بهتر است درباره نيسان حرف بزنم كه راننده آن با قوانين خاص خودش رانندگي مي كند. به قول آقاي بنفشه خواه، پشت پرايدي نوشته بودند: اعوذبالله من النيسان الرجيم! يا درباره رانندگي خانم ها بگويم...

 ناگهان همان خانمي كه درباره آواز خواندن يك روحاني در مسجد امام اظهار نظر كرده بود فرياد زد:«ما چه كار كنيم؟ خودمون كه اين جوري خلق نكرديم خودمونو!» رفيع در واكنش به حركت ناگهاني آن خانم گفت: اول جلسه گفتم ايشان را بگيريد! آقاي ريوندي فورا از آب گل آلود ماهي گرفت و گفت: شما ولش كنيد، من خودم مي گيرمش!

حسن ريوندي در ادامه هنرنمايي هايش، به تقليد صداي تعدادي از خواننده ها پرداخت و از گريه داريوش در دوران كودكي تا آواز محسن چاوشي «كه صدايش آن قدر خش دار است كه اگر وسطش آروغ هم بزند كسي متوجه نمي شود»(!) را اجرا كرد. بعد گفت از جلسه پيش، شكرخند را كشف كرده و به اينجا مي آيد تا ببيند چقدر قدرت في البداهه گويي در خنداندن مردم را دارد. او از شاعري كه آن جلسه شعري درباره حوادثي كه هيچ كدام منجر به مردن زنش نشد، سروده بود، ياد كرد و پرسيد: شاعر ِ « اما نمرد» نيامده؟ آقاي جواديه بلند پاسخ داد: خودش مرد!

آقاي مشايخي، با حضور روي سن، اين شعر را به حضار تقديم كرد:
هرکجا بر پاست قلیانی قشنگ
دور آن بنشسته جمعی شوخ و شنگ
کله ها از دود کلاً منگ منگ
این یکی چپ کرده آن در بكسوات
قل قلاتن قل قلاتن قل قلات
آتشش هر گوشه در هر جا به پا
دود عشقش گند زد بر ریه ها
بازهم جمعی به عشقش مبتلا
از پزشک و پیشه ور تا گنده لات
قل قلاتن قل قلاتن قل قلات
ای که با شلوارکی خیلی خفن 
پای قلیانت نشستی دائما
کم بکش خیلی خطرناکه حسن!
قلبت آخر می زند یک روز قاط
قل قلاتن قل قلاتن قل قلات
آن یکی پا می شود از صبح زود
با دوسیب و پرتقال و هر چه بود
عشق و حالی می کند با رقص دود
می خورد یک بشکه هم چایی نبات
قل قلاتن قل قلاتن قل قلات
این یکی با اتکا بر هوش خود
دود بیرون می دهد از گوش خود
کرده کلا خلق را مدهوش خود
عالمی از کار او مبهوت و مات
قل قلاتن قل قلاتن قل قلات
در خیابان، پارک یا بالای پل
در بیابان، تپه یا در خاک و خل
هر کجا باشیم حتی پشت رل
می کشیم از کم ملات و پر ملات
قل قلاتن قل قلاتن قلاتن 
بچه در قنداقه قلیانی شده است
بد تر از بابا و مامانی شده است
وای می بینی چه دورانی شده است 
بچه هم رفته است سوی نشئه جات
قل قلاتن قل قلاتن قل قلات!

پس از آن نوبت به سعيده موسوي زاده رسيد.

اخبار را كه مي شنوي بي خبر بخند
از ابتداي شب بنشين تا سحر بخند
در طول روز نيز برو در ادامه اش
در ازدحام شهر پر از دردسر بخند...

مهدي استاداحمد كه روي سن رفت، سلام كرد. رضا رفيع هم در پاسخ «سلام» گرمي گفت. استاداحمد گفت: يك جوري جواب داديد خيال كردم مي خواهيد چيزي بگوييد. فقط يك سلام خشك و خالي؟ رفيع گفت: بله! استاداحمد مكثي كرد و گفت: با خالي بودنش خيلي مشكل ندارم!

او در ادامه دو شعر تكراري خواند كه يكيشان اين بود:

بازم تابستون اومد
ناجا به ميدون اومد

دنبال هر یه لیلی
یه دسته مجنون اومد

بازم ون ِ نفربر
 توی خیابون اومد

بازم برای ارشاد
مامور ِخندون اومد

با شیشه‌ آسیتون
دنبال ناخون(!) اومد

باز کشتی‌کشتی از چین
 لاک و آسیتون(!) اومد

باز شد نصیبِ قیچی
مویی که بیرون اومد

هرکس مقاومت کرد
از چندتا جاش خون اومد

یه کیس بی حجابِ
گیسوپریشون اومد

ون از ونک پی ِ اون
تا پیچ شمرون اومد

باز معضلی مهم‌تر
از راهبندون اومد

تعریض مانتوی تنگ
واجب‌تر از نون اومد

باز بحث قد فاق و 
پهنای ساسون اومد

تو دخل صنف بزاز
پول فراوون اومد

باز چادرای کیفی
تو کیف نسوون! اومد

شاعر تاكيد كرد كه تلفظ صحيح اين واژه، «نسوون» است، مثل« ناخون»! بعد پرسيد كجا بوديم؟ رضا رفيع گفت: ساسون نسوون!

انگار باید تو این شهر
بی‌حال و داغون اومد

تو چله‌ تابستون
مثل زمستون اومد

خلاصه توی این شهر
وقتی تابستون اومد

کلی فشار روی
هفتاد میلیون اومد!

بعد از آن كه مژگان مطهري چند كاريكلماتور خواند، نوبت به آقاي باني رسيد.
دوست دارم قله تجريش را
در صعود ‌آن ببينم خويش را
كاش باني را اجل مهلت دهد
تا ببيند كاوه بي ريش را!

اشاره ايشان به محاسن بلند آقاي جواديه بود و از آنجا كه ما در نزديكي هم نشسته بوديم، من هم در تاييد اين شعر به آقاي جواديه گفتم: راست مي گويند، يك بار ريشتان را بزنيد ببينيم واقعا چه شكلي هستيد! ايشان هم در پاسخ، في الفور عكسي از خود ارائه كردند كه متعلق به دوران بي ريش بودنشان بود!

آقاي باني در ادامه به ذكر خير ماه مبارك رمضان پرداخت و گفت:

ماه رمضان نيا جلو، مي خورمت!
گر گشنه بشم مثل پلو مي خورمت!
ماه رمضان نيا اگر گشنه بشم
سر مي كشم و مثال «او» مي خورمت!

سپس حكايت شيريني تعريف كرد كه از اين قرار بود: شاعري كه شغلش شمع سازي بود به نجف اشرف مي رود و در حرم حضرت علي بلند مي گويد:

شمع مي سازم برايت يا علي مرتضي!
قد اين گلدسته هايت يا علي مرتضي!

در همين لحظه لوستر بزرگ طلاكاري شده اي كه بالاي سر او بوده به زمين مي افتد. مردم مي گويند حتما اين صله شعر تو بود، ببر طلاهايش را جدا كن و بفروش و استفاده كن.

شاعر ديگري كه قصيده اي بلندبالا براي حضرت علي سروده بود، با خودش مي گويد بهتر است زير بزرگ ترين لوستر حرم بروم و شعرم را بخوانم تا صله چرب تري گيرم بيايد. مي رود و شعرش را مي خواند اما اتفاقي نمي افتد. دوباره با آب و تاب شعرش را مي خواند، اما لوستر تكان نمي خورد. شعر را بازگو مي كند اما همچنان بي نصيب مي ماند. ناراحت مي شود و مي گويد: يا علي، اگر اسدالله هستي، باش. اگر اميرمومناني باش، قلعه گشايي باش... اما خودمانيم، شعرشناس نيستي!

خلاصه با دلخوري به خانه مي رود و مي خوابد. حضرت علي را در خواب مي بيند كه مي فرمايند: صله تو پيش فلان شاعر ثروتمند است. او دو سال پيش يك مصرع در وصف من سروده و نتوانسته آن را كامل كند. من ‌آن مصرع و ادامه اش را به تو مي گويم. برو و به او بگو.

فرداي آن روز اين شاعر به خانه آن شاعر مي رود و مي گويد از علي (ع) براي تو پيغام دارم. بعد هم نشاني ها را مي دهد. او مي گويد: درست است، من سروده بودم« به ذره گر نظر لطف بوتراب كند...» مرد فورا مي گويد: «به آسمان رود و كار آفتاب كند!»

در نهايت صله قشنگي مي گيرد و به خانه برمي گردد.

آقاي باني با توجه به حال و هواي اين روزها حكايت زيبايي را برگزيده بود. او همچنين گفت: مي گويند حاجب نيز چنين بيتي داشت:

حاجب اگر محاسبه حشر با علي است
من ضامنم كه هرچه تواني گناه كن

شب مولا را در خواب مي بيند كه فرمود: بنويس:

حاجب يقين محاسبه حشر با علي است
شرم از رخ علي كن و كمتر گناه كن!

آخرين حكايت باني، خاطره اي شخصي از خودش بود: من هم در دهه 40 مصرعي به زبان محلي خودمان سروده بودم كه تا همين چند ماه پيش نتوانسته بودم ‌آن را كامل كنم. تا اين كه يك روز  عيالم داشت سبزي پاك مي كرد و من هم نشسته بودم و آن مصرع را زمزمه مي كردم كه ناگهان مصرع تكميلي اش به ذهنم رسيد و زدم زير آواز كه:

الهي بر دلش بَنگِن [بينداز] كه جفتك ننگنه واس من
و از سيب زنخدونش يكيشو بنگنه واس من!

عيالم پرسيد سيب زنخدان چيست؟ گفتم يك چيزي تو مايه هاي سيب گلاب و سيب لبناني! او گفت پس بگو يكيش را هم بنگنه واس من! گفتم: نه، به درد تو نمي خورد!

در ادامه برنامه، استاد سيروس حقگو (موقر الشعرا) كه در معيت رضا بنفشه خواه به شكرخند ‌آمده بود، براي دقايقي روي سن رفت.

انكار خداي ازلي نتوان كرد
تفريق رسول از ولي نتوان كرد
ماتم كه علي را به چه تشبيه كنم
تشبيه علي جز به علي نتوان كرد

آخرين شاعر اين جلسه هم خود من بودم كه پيش از خواندن شعرم گفتم خيلي بدم مي آيد از اين كه در دقيقه نود شعر بخوانم و آخرين نفر باشم. رفيع گفت اتفاقا به اين مي گويند حسن ختام. البته من توضيح ندادم كه حسن ختام خيلي هم خوب است، به شرط اين كه پيش از آن به ضيق وقت اشاره نشده باشد و تعدادي از حضار، سالن را ترك نكرده باشند و تو مجبور نشوي شعرت را هول هولكي بخواني يا سر و تهش را بزني. البته پرواز هماي كه بعد از من روي سن رفت و مردم را به آوازي گيلكي ميهمان كرد نيز به درستي به اين نكته اشاره كرد: من هميشه دوست دارم آخرين نفر باشم.





لبخند هشتمين سالگرد شكرخند

دوشنبه شانزدهم تیر 1393


شب شعر طنز شكرخند، در تيرماه سال 1385 پا گرفت و تيرماه امسال، هشتاد و پنجمين جلسه آن برگزار شد. رضا رفيع با بيان اين تقارن نيك، آن را از كرامات خود دانست و افزود: گذشته از تبريك هشتمين سالگرد برگزاري شكرخند، يك تسليت هم بايد گفت و آن تسليت فوت استاد محولاتي، از پايه هاي ارزشمند اين شب شعر است كه دو ماه پيش در بيمارستان دي به ملاقاتش رفتم و دستش را گرفتم و در گوشش گفتم من رضا هستم. با آن كه در حالت اغما بود، دستم را فشار داد كه يعني فهميدم.

پيش از آن كليپ كوتاهي هم از استاد محولاتي پخش شده بود كه اشك به چشم همه دوستدارانش آورد.

از طرف بعضي رسانه ها به مناسبت سالگرد شكرخند، سبدهاي گل فرستاده شده بود، يكيش مجله جوانان و سردبير جديد آن، اميرحسين انبارداران كه مجله و شب شعر را برادر دانسته و ضمن تبريك، نوشته بود:

ما دوتايي داداشيم
شادي به دل مي پاشيم!

رفيع از مسئولان سالن تقاضاي ليواني براي نوشيدن‌آب كرد و اين كارش باعث شد كاوه جواديه كه در رديف اول سالن نشسته بود، بلند بگويد: پيشواز نرفته ايد؟! رفيع پاسخ داد:‌ مي گويند اگر كسي از خانه خود به حدي دور شود كه وايرلس اش آنتن ندهد،‌ مسافر حساب مي شود و روزه بر او واجب نيست!

مجري ديگر شكرخند 85، نسيم نجفي، دوبلور و بازيگر تئاتر بود كه پس از خوش و بش با حضار، عليرضا سلامي، طنزپرداز روشندل را به عنوان اولين شاعر اين جلسه به روي سن فرا خواند.

برات كردم تموم حرفامو فكس
نده ديگه برام ايميل يا فكس

آقاي كتابدار اعلام كرد از 3 تا 12 ماه مبارك رمضان، هرشب از ساعت 18 تا افطار، ضيافتي با حضور شاعران، ترانه سرايان و طنز پردازان در فرهنگسراي نياوران برگزار مي شود كه با آيتم موسيقي و پذيرايي مختصري براي افطار به پايان مي رسد. اين ضيافت از ابتكارات مديريت جديد فرهنگسرا، آقاي عباس سجادي است. سپس فيلم كوتاهي پخش شد كه به شكلي مبتكرانه يك ترانه محلي ايراني را روي بخشي از ماجراهاي لورل و هاردي سوار كرده بودند، گويي كه آنها دارند با ريتم اين ترانه مي رقصند!

مصطفي مشايخي شعرهاي بسيار زيبايي مي سرايد.

دست سیروس و نسترن گوشی
دست بلقیس و مش حسن گوشی

صبح تا شب مدام می بینی
بین هر گوش و هر دهن گوشی

خوش به حال مخابراتی ها
چون که افتاده دست زن گوشی

خوب کاری به دست ما داده است
با پیامک به هم زدن گوشی

تا برقصم به ساز او شده است
رِنگ بابا کرم بزن گوشی

رفته بالا هزینه اش یعنی
شده کلا کمر شکن گوشی

با تمام ظرافتش شده است
بدتر از شاخ کرگدن گوشی

شده چیزی برای پز دادن
یا همان قیف آمدن گوشی

بچه هایم به جز یکی دارند
رنگ هر کیف و پیرهن گوشی

آن یکی هم خریده از بازار
با حقوق سه برج من گوشی

 قد یک بربری است تقریبا
یا به قول خودش خفن گوشی

 پسرم مثل انتحاری ها
بسته در چند جای تن گوشی

وقت جاری و باجناق کشی
خوب و بسیار قلتشن گوشی

تا به اموات هم اسی بزنیم
می گذاریم در کفن گوشی!

رفيع در تاييد مضمون اين شعر گفت: ما بچه بوديم، كارمان بازيگوشي بود، الان كار بچه ها شده گوشي بازي!

كوثر پاك سرشت، اولين خانمي بود كه در شكرخند 85، پا روي سن گذاشت.

از همه اهل محل بوي ريا مي آيد
فكر كردم من ِخل، بوي خدا مي آيد!

ديشب آقا صفر از عشق و صفا آمده بود
بعد مي گفت كه از سعي و صفا مي آيد

بوي خمر از دهن حاجي ما بيرون زد
در شگفتم كه چه بويي ز كجا مي آيد

ممقلي مومن و پاك است و در آن شكي نيست
زچه اما سر راهم همه جا مي آيد؟

تا كه فهميده غضنفر پدرم مجلسي است
با عيالش همه شب خانه ما مي آيد

پس همين بود كه در خواب كسي با من گفت
مرضي سخت تر از صرع و وبا مي آيد

شاعري هست كه در كنگره ها خيلي شيك
با غزل هايي از افشين علا مي آيد!

«گفت حافظ لغز و نكته به ياران مفروش»
گفتم انصاف ده اين كار به ما مي آيد؟

دين و ايمان همه اهل محل در حلقم!
من نگفتم كه ز ابليس صدا مي آيد

رضا رفيع در واكنش به بيت پاياني، با توجه به اين كه خانم پاك سرشت، دانشجوي رشته پزشكي است، گفت: شما متخصص گوش و حلق و بيني بشويد بد نيست! و افزود: يك بار رفته بودم آندوسكوپي، دستگاه كوچكي تمامي دل و روده‌آدم را شفاف و قشنگ نشان مي داد. خواستم به دكتر بگويم دستگاهت توي حلقم، ديدم نيازي به گفتن نيست، خودش توي حلقم هست!

شروين سليماني، شعر زيبايي با قافيه «نيا پايين» خواند.

برو  بالا ولی از موضعِ  برتر نیا پایین                
 نه از پشت تریبون و نه از منبر نیا پایین

 نشستی پشت فرمان بیخودی بشکن بزن خوش باش         
اگر کردی تصادف یا شدی  پنچر نیا پایین

سـوارِ تک الاغِ دِه اگر بودی فقط هی کـن                 
بگو من نذر دارم هی کنم... از خر نیا پایین

بکش بالا خودت را با کلک، از هر طریقی  شد                   
بکن جا پای خود را محکم و دیگر نیا پایین

مقامت را بچسب از جان و دل محکم به هر قیمت              
اگر دادند فحش خواهر و  مادر نیا پایین

از اول هی بگو من قصدِ پایین آمدن دارم                
و با تکرارِ این یک جمله تا آخر نیا پایین

برو از هر که شد کولی بگیر، از چاق تا لاغر                      
سوارِ چاق  شو از گُرده لاغر نیا پایین

نشیمنگاه خود را پیچ کن بر شانه افراد                
شبیهِ  قُبّه از سردوش سرلشگر نیا پایین

اگر دیدی خریت جایگاه ویژه ای دارد                 
بلانسبت خودت خر شو بکن عرعر نیا پایین

بترس از منقل و سیـخ و ذغالِ  آدمِ  گُشنه               
به سیخت می کشند این گشنگان، جیگر نیا پایین

اگر روزی به پایین آمدن مجبور هم بودی                    
برای حفظِ جان با ته بیا، با سر نیا پایین!

پس از آن بخش «عكس و مكث» اجرا شد، تعدادي از عكس ها به اين شرح بود:

اطلاعيه ها:
* ارائه خدمات درماني به خواهران، منوط به رعايت حجاب برتر است ( يعني اگر خانمي داشت از دست مي رفت و او را به بيمارستان رساندند، بدون چادر راهش نمي دهند!)

*شلوار كردي سه خشتكه موجود است!
رفيع: اين در جواب ساپورت است كه غربي ها توليد مي كنند!

ماشين نوشته ها:
* هركي دلت را شكست/ صداشو درنيار/ يه روز دلش مي شكنه/ خودش صداش در مي آد
* خواهي نشوي همرنگ/ رسواي جماعت شو
* هميشه به يادتم/ ولي شارژ ندارم!
* خداييش قسطيه!

در ادامه فرامرز ريحان صفت، براي شعرخواني پشت تريبون حاضر شد.

اعصاب من پاك شده قاطي پاطي
با خبر مرگ محولاتي...

*

لب از گله و شكوه ببندي بد نيست
تقدير خودت را بپسندي بد نيست
هر روز كه با غصه و غم درگيري
يك ثانيه هم اگر بخندي بد نيست

اين بار همراه آقاي ريحان صفت، عباس آقا، پسر ايشان و محدثه سادات جليلي، دخترعمه ايشان هم به شكرخند آمده بودند و هركدام شعري خواندند تا نشان بدهند كه داشتن طبع شعر در فاميل ريحان صفت موروثي است. البته رضارفيع اشاره كرد: كاش [به جز شعرها] چند تا كلوچه هم مي آورديد!

به نام خداوند دل هاي پاك
خداوند چالوس و رشت و اراك

خدايي كه از هركسي بهتر است
واسمش سرآغاز هر دفتر است

خدايي كه هرچه دلم خواست داد
به من يك سبد با كمي ماست داد

خدايي كه هسته، اتم، گاز داد
به امثال من عشوه و ناز داد!

خداوند دريا و ماهي و طنز
خداوند خنده، فكاهي و طنز

... خدايا قسم بر دژاگه، مسي
نباشد اميدم به جز تو كسي

 

اين ابيات سروده خانم جليلي بود و حالا شعر ريحان صفت كوچك يا همان عباس آقا! ( هر بيتش يك ساز مي زند اما شما مضمون را بچسبيد و اشكالاتش را بي خيال شويد، شاعرش خيلي جوان است!)

 به نام خداوند پند‌آفرين
خداوند پست و بلند آفرين

 اي خداي خالق انسان
همه را آفريده اي يكسان

 حيف ما قدر تو نمي دانيم
گرچه آدم ولي نادانيم

 اي خدا ما آفريده توايم
بنده هاي برگزيده توايم

 اين دعا را اي خدا باطل نكن
توي دنيا دست ما را ول نكن!

 

ميهمان ويژه اين ماه در روز 15 تير 1332 در اهواز به شدت به دنيا آمد و ديپلم افتخار را در همين شهر دريافت كرد...

خانم نجفي همان طور كه مشغول خواندن زندگينامه ميهمان ويژه براي حضار بود، جوگير شد و گفت: كاش موزيكي هم در پس زمينه صداي من پخش مي شد! رضا رفيع يك جوري نگاه كرد و گفت: ما از اين قرتي بازي ها نداشتيم، هشت سال با عزت و‌ئآبرو زندگي كرديم! اما انگار مسئول اتاق فرمان با خانم مجري موافق بود، چون به زودي موزيك ملايمي در فضاي سالن طنين انداز شد كه شنيدن ادامه داستان را دلنشين تر مي كرد:

نام نبرده به گفته خودش نوعي كودكِ كار به حساب مي آمد و ساعات بعد از مدرسه را در مغازه كار مي كرد. در سال 1355 در سريال گلباران به كارگرداني رضا بابك به ايفاي نقش پرداخت و سپس در فيلم سينمايي چريكه تارا به كارگرداني بهرام بيضايي حضور پيدا  كرد (1357).

از جمله فيلم هاي سينمايي ايشان مي توان به اينها اشاره كرد و در رفت(!): يوسف هور(1391)، خنده در باران(1390)، پرنده باز، ميني بوس(1389)،همبازي(1388)، گزارش مريم(1384)، بودن يا نبودن(1377)، روز واقعه، روسري آبي(1373)، عبور از تله(1372)، مجسمه(1371) و گزل(1368).

ايشان تاليفاتي هم در زمينه هاي مختلف شعر، داستان و خاطره نويسي دارند مانند ت مثل تئاتر، بانوي نيلوفري و بازيگر.

 پيشكسوت تئاتر و سينما و تلويزيون، آقاي رضا فياضي، از آن هنرمنداني است كه بيرون از دنياي نقش هايش نيز دوست داشتني است، متبسم و متواضع و انديشمند. وي با اشاره به زندگينامه مفصلي كه درباره اش خوانده شده بود، گفت: من كه به اندازه كافي چاق هستم، ولي خيلي من را چاق كردند! سلام به شما عزيزان دل، الهي قربان تك تكتان بروم!

رضا فياضي كه بيشتر او را با نقش آقاي جمالي، همسايه خانواده زي زي گولو مي شناسيم، در بيان خاطراتي از دوران‌آن سريال گفت: يك بار من روي سه پايه رفته بودم تا ريسه ها را ببندم، سه پايه شل بود و من هم كمي شيطنت كردم و از آن بالا افتادم پايين. زي زي گولو با همان لحن مخصوص به خودش گفت: اقاي جمالي مرد! خاطره ديگرم از آن برنامه اين بود كه چون من در نقش آقاي جمالي، نوك زباني حرف مي زدم، بعضي ها خيال مي كردند كلا اين طوري صحبت مي كنم و يكي از كارگردان ها كه مرا براي فيلمش پيشنهاد كرده بودند، گفته بود آن بنده خدا هم كه نوك زباني حرف مي زند! حتي مادر خانم مريم سعادت هم دلش برايم سوخته بود!

يك بار هم به دندانپزشكي رفته بودم. منشي مدام صدا مي كرد آقاي جمالي، آقاي جمالي... و من همين طور نشسته بودم، نگو داشته مرا صدا مي كرده!

در اين لحظه خانم نجفي اجازه خواست صداي زي زي گولو را تقليد كند كه انصافا هم خوب اجرا كرد. او در توضيح كارش گفت: كودك درون من خيلي زنده است! رفيع كمي از همكارش فاصله گرفت و گفت: مثل اين كه زيادي زنده است!

سپس آقاي فياضي به نقل خاطرات ديگري از دوران كاري خود پرداخت و گفت: من نقش هايي مثل سفير كبير روس در سريال اميركبير يا ژنرال آمريكايي يا چرچيل را بازي كرده ام، براي همين به من مي گويند«رضا فياضي خارجي پوش»! يك بار در بازار كرمانشاه قدم مي زديم كه پينه دوزي با ديدن من شروع كرد به حرف زدن با همان لحن و لهجه سفير روس.

آقاي فياضي تاكيد كرد: ولي خاطرات شيرين و رويايي من با بچه ها بوده، زماني كه خنده شان را مي ديدم، مثل دختر بچه سيه چرده مينابي كه با دست هاي لرزان من را گرفته بود و مي خنديد و حسش را با تمامي وجودم مي فهميدم. اين سعادتمندي است و شكرانه مي خواهد كه آدم با لبخند مردم رو به رو باشد.

وي افزود: من در راديو هفت، شب هاي جمعه، قصه خواني كرده ام و قصه هاي ملي را خوانده ام. در حال حاضر كار تصويري كمتري دارم، اوضاع اقتصادي تلويزيون خوب نيست. در سريال معماي شاه بازي كردم اما چند ماه دستمزد نگرفتم. پس برايتان شعر مي خوانم...

البرز سر به زير
آرش
خميده تر از كمانش
رهيده از بند استغاثه...
مي آيد...

آقاي فياضي همچنين با اشاره به هشتمين سالگرد برگزاري شكرخند گفت:‌ اين بچه هشت ساله چقدر خوب بزرگ شده و چقدر رشد خوبي داشته! اتفاقا شاعري كه بعد از آقاي فياضي روي سن رفت، آقاي شهرك بود كه در همين رابطه گفت: روساي جمهوري هم حداكثر 8 سال باقي مي مانند!

خوش آمديم به لبخند سالگرد شكرخند
مبارك است به جمع و به فرد فرد شكرخند
قشون داعشيِ اخم و تخم داغان است
به كارزار و مصاف بهين نبرد شكرخند!

بعد از شعرخواني آقاي سليمان نژاد، عباس كريمي پشت تريبون حاضر شد.

آن قدر سانسور كرد از شعر من يك «است» ماند
پيش رويم يك مسير كاملا بن بست ماند
سطل قرمز را گرفت و هي ورق را سرخ كرد
آن قدر خط زد كه آن چيزي كه الان هست ماند!

او با اشاره به اين كه يك بار به سراي سالمندان رفته و با پيرمردي عصبي حرف زده، شعري را كه از مضمون حرف هاي آن پيرمرد ساخته بود خواند كه سالن را از خنده منفجر كرد.

همسر من با يه خاور زير شد اما نمرد!
پاي با پاي كلاغان پير شد اما نمرد

صبح و شب مي خورد ايشان بسته بسته قرص قلب
چند ماهي قرص قلبش دير شد اما نمرد...

خانم نژادجعفري به قول خودش يك «خر شعر» تقديم حضار كرد! رضا رفيع پرسيد: اسم خر را كه در بيت آخرش نياورده ايد؟ آخر معمولا شاعر، تخلص خودش را آنجا ذكر مي كند!

شعر من تقديم يك خر مي شود
كي ولي خرنامه باور مي شود؟

من در اين فرهنگ سرتاپا هنر
كم شنيدم شرح احوالات خر

خر به معناي بزرگ است و عظيم
گاه سرور مي شود گاهي رجيم...

حال من امروز چون حال خر است
(رفيع: يعني وقتي به شكرخند ‌آمديد اين حس به شما دست داد؟! «شكر خر» كه نيست!)
البته خر حالش از من بهتر است!

بعد از شعرخواني كاوه جواديه، رامينا خدمتي براي اولين بار روي سن رفت و گفت: بالاخره آمدم بالا! خيلي وقت است كه به شكرخند مي آيم اما رويم نمي شد شعر بخوانم. بعد از مدت ها اسمم را نوشتم و دادم، باز هم صدايم نكردند. مدتي گذشت تا فهميدم بايد شعرم را بدهم نه اسمم را! رفيع پرسيد: يعني 8 سال مي آمديد تا امروز بالاخره موفق شديد؟!

تيم ما مي بازد اما باز شادي مي كنيم
تا شويم ما با مسي هم فاز شادي مي كنيم!

معصومه پاكروان به عنوان حسن ختام برنامه فراخوانده شد و خانم نجفي گفت: هميشه اول و آخر كار با خانم هاست. رفيع پراند: بله، مشكلات يكي دوتا نيست!

اما از طايفه خانم ها هنوز كسان ديگري هم حضور داشتند كه شعر نخوانده بودند. در دقايق پاياني آنها يكي يكي روي سن رفتند و گاز انبري(!) شعر خواندند، گلناز ميرترابي و ارمغان زمان فشمي. تازه بعد از آنها هم روحاني جوان، آقاي استاد سعيد پشت تريبون رفت.

ارمغان زمان فشمي در پاسخ به شعري كه آقاي عليرضا سلامي خوانده بود و از چهار زن عقدي گرفتن و صيغه كردن در آن حرف زده بود، اين دو بيت را خواند:

آقاي سلامي ارچه گفتي
هركس كه سه زن گرفت، شاد است
اين را به شما بگويم اما
كه شوي، يكيش هم زياد است!

بعد از آن به قدري دير شده بود كه فرصت به ديگران نرسيد و ختم شكرخند اعلام شد. تا شكرخندي ديگر، بدرود.





درباره وبلاگ

شب شعر شكرخند، اگر اتفاق غيرمنتظره اي نيفتد، اولين شنبه هرماه در فرهنگسراي هنر (ارسباران) تهران برگزار مي شود؛ شش ماه اول سال از ساعت 5 و شش ماه دوم از ساعت 4 بعدازظهر.





 

Designed By M.Ranjbar