مرغ همسايه

 

پيوند روزانه

 

علم الاشياء (1)

شنبه سوم آبان 1393


درس اول: كليد

بعضي وقت ها بعضي اشيا اهميت ويژه اي پيدا مي كنند. از هر ايراني كه بپرسي مهم ترين شي ء در سال 1392 چه بوده، بدون ذره اي ترديد مي گويد كليد. اين شي ء فلزي، اگرچه از ديرباز، گشاينده قفل هاي مختلف و متعدد بوده است، اما در سالي كه گذشت، قدرت فوق العاده اي پيدا كرد و توانست در سرنوشت سياسي- اجتماعي مردم اين ديار موثر واقع شود؛ چنان كه يك نفر آمد يك كليد نشان مردم داد و همه به او و كليدش اعتماد كردند و راي دادند. اين جوري است كه كليد حتي مي تواند رييس جمهوري را انتخاب كند، پس نبايد آن را دست كم گرفت.

در گذشته، براي كليد صرفا مصارفي از قبيل گشودن بخت بسته و ورود به قلب ديگران در نظر گرفته مي شد، چنان كه شاعر مي فرمود: كليد قلبمو دادم بهت، گم نكني سربه هواي من!

عجيب آن كه شاعر در ادامه گفته است: هر خار و خسي رو بعد از اين نگيري به جاي من، اي سر به هواي من!

اين شعر نشان مي دهد از قديم الايام، ارتباط عجيب و پيچيده اي ميان كليد با خار و خس وجود داشته است. به استناد گفته هاي برخي مورخان، عده اي از مردم كه در يك برهه زماني با صفت خار و خس، مورد خطاب قرار گرفته بودند، در برهه زماني ديگري، كليد قلبشان را به مرد كليدداري سپردند تا شايد حلال مشكلاتشان شود. اما در باب اين موضوع كه دايره اشتراك ميان خس و خاشاك ها و طرفداران مرد بنفش پوش كليد به دست، چه جمعيتي را شامل مي شود، ميان مورخان اختلاف نظر وجود دارد.

در سال هاي اخير، از كليد همچنان براي مصارفي مانند بخت گشايي استفاده مي كنند، زيرا هنوز چنين اشعاري سروده مي شود: دل من قفل شده و معطل يك كليده!

اما اين كه براي كليد فقط چنين كاربردهاي پيش پاافتاده اي قائل باشيم، كوته بيني و ندانستن قدر اين شي ء با ارزش است. انسان معاصر براي موفق شدن در همه امور، نياز به كليد دارد، اگر بخواهد پولدار شود، بايد كليد گاو صندوق يا شاه كليد را داشته باشد. اگر بخواهد كليد گاوصندوق يا شاه كليد را به دست بياورد، نياز به مذاكره دارد كه آن هم به نوبه خودش نياز به كليد پيدا مي كند، كليد مذاكرات. همين جور برويد تا‌ آخر، مي رسيد به همان انتخابات رياست جمهوري.

 

شعر مرتبط
ليدر ِ كليددار

مردي كه آمده است همراه با كليد
يعني كه انتخاب، يا قفل يا كليد

درهاي بسته را اي كاش وا كند
چون باز مي كند هر قفل را كليد

اميد بسته ايم درهاي بسته را
بگشايد او كه هست مشكل گشا كليد

هر روزن اميد هرجا كه بسته شد
بوده است چاره اش از ابتدا كليد

در هشت سال قبل، شد قفل ها زياد
حتي ولي نبود با قفل ها كليد

يك عده بسته اند درهاي باز را
يك عده مي كُشند خود را برا كليد!

اي آن كه دائما تدبير مي كني!
اكنون براي ما كن دست و پا كليد

دست از طلب مدار، يك لحظه هم نكن
تدبير و چاره  را آويز ِ جاكليد!

ديگر نمي شود با وعده و وعيد
ماليد شيره را، حتي به شاكليد

ملت اگرچه خواست آزادي و غذا
درمان هردوشان بود از قضا كليد

قفل مذاكرات وا شد به گفتگو
باشد در اين جهان راز بقا كليد

تحريم را زديم ما دور، دور هم
ما را نجات داد از انزوا كليد

از كار ما بكن صد قفل بسته، وا
حالا كه داده اند دست شما كليد!

 

كلمه ها و تركيب هاي تازه

* كليد: بر وزن اوين، به كسر كاف/ وسيله اي كه براي باز كردن قفل از آن استفاده مي شود- گشاينده
مثال: دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی (حافظ)

* كليد شدن: گير كردن(مثال: دندان هايش به هم كليد شد)

* كليد كردن: گير دادن

* كليدي: مهم (مثال: محمد جواد ظريف، نقش كليدي را در پيشبرد اهداف ايران در مذاكرات ژنو بر عهده داشت)

* كليدر: اثري از محمود دولت‌آبادي كه هيچ ربطي به كليد ندارد.





شکرخند فتنه جو!

چهارشنبه شانزدهم مهر 1393


گزارشی از هشتاد و هشتمین شب شعر طنز شکرخند 

رضا رفیع با یادی از شهدای هشت سال دفاع مقدس، شکرخند مهرماه را که مصادف شده بود با هفته دفاع مقدس، آغاز کرد. او در بیان خاطره ای از یک شهید گفت: پسرخاله ام اورکتی داشت که چشم من در عالم بچگی دنبال آن بود. وقتی خبر شهادتش را شنیدم، دومین چیزی که به ذهن کودکانه ام رسید این بود که اورکتش چه شد؟ بزرگ ترها توجیهم کردند که شهدا را به خاطر پاکی شان با لباس به خاک می سپارند و من فکر کردم هم حیف از پسرخاله ام و هم حیف از اورکتش!

در همین راستا کلیپی با عنوان «گمنام»، ساخته هنرمند محبوب، پرواز همای، برای اولین بار آن هم در شکرخند پخش شد که با دیدنش اشک در چشم خیلی ها حلقه زد.

بعد از ادای احترام به فداکاری جوانانی که در راه وطن جان دادند، اولین شاعر شکرخند روی سن رفت، خانم زهرا دری که یک شعر به لهجه اصفهانی خواند و یک شعر بدون لهجه!

هر خر که یک دقیقه کنارم چریده است
تا پلک می زنم به مقامی رسیده است

رضا رفیع با اشاره به سفر رییس جمهور به نیویورک گفت: آقای روحانی در مجمع عمومی سازمان ملل، از روی کنجکاوی زیر میز را نگاه کرد دید با خودکار آبی یادگاری نوشته اند «احمدی نژاد»!

امین محمدی که پس از یک دوره غیبت، بار دیگر در شکرخند حاضر شده بود، ابتدا غزلی درباره جنگ، سروده محمدحسین ملکان خواند و سپس به سبک عباس صادقی، رباعیاتی از خودش در همین موضوع را.

یک عده لباس رزم و خون پوشیدند
از بهر وطن از دل و جان کوشیدند
یک عده ز شربت شهادت سیراب
هی شربت پرتقال می نوشیدند!

با نیت و قلب پاک خود جنگیدیم
با غیرت و با ملاک خود جنگیدیم
هرکس یک انگیزه به ما نسبت داد
ما بر سر آب و خاک خود جنگیدیم

در جبهه فقط جنگ مجازی می کرد
در خلوت خود حماسه سازی می کرد
حاجی شده مدعی جانبازی، چون
با جان همه همیشه بازی می کرد

رضا رفیع پس از پخش فیلمی که در آن احمدی نژاد ادعا می کند در سفر به نیویورک، با آن که مردم اسپانیولی حرف می زنند(؟!) او را به هم نشان داده و می گفتند «احمدی نژاد»(!)، گفت: اتفاقا امسال قرار بود من هم با هیات همراه آقای روحانی به نیویورک بروم تا مجری برخی مراسم دیدار با ایرانیان ساکن آمریکا باشم. بدم هم نمی آمد بروم و عمق فساد آمریکایی را که سال هاست بر آن مرگ می فرستیم از نزدیک ببینم! اما قسمت نشد و ان شاء الله در سفرهای بعدی. مژده لواسانی که مجری دوم این جلسه بود، گفت: آن وقت شما را به هم نشان می دهند و می گویند «قندپهلو»!

مریم رجبی نیا گفت شعرش را از زبان آقایان محترم سروده و باعث شد رضا رفیع بگوید: «محترم» را خوب آمدید!

همسرم اهل همین سوست، عجب دردسری!
نام او آفته بانوست، عجب دردسری

چند روزی است که با قهر از اینجا رفته
شیوه اش همچو هلاکوست عجب دردسری...

میهمان ویژه این ماه، در 27 آذر ماه 1331 در شهر گل و بلبل شیراز متولد شد. وی در سال 1359 در رشته تئاتر از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد. این بازیگر محبوب تئاتر و سینما و تلویزیون که در مجموعه ماندگار امام علی (ع) نقش مروان را ایفا کرده است، بعد از حضور روی صحنه، ابتدا یکی دو نکته از رزومه اش را تصحیح کرد (در حاشیه اش هم گفت یکی از دوستانش خیال می کرده رزومه کلمه ای فارسی است و آن را «رزنومه» ادا می کرده!) و گفت هرگز طراح و چهره پرداز نبوده، بلکه فقط در سال 1359 از روی بی کاری، وقتی دیده که صدا و سیما به یک عده گریمور احتیاج دارد، بعد از 16-15 سال کار تئاتر، به عنوان گریمور وارد تلویزیون شده و در اندک زمانی، سه بار به خاطر «مسایل کارمندی که بلد نبوده» (مدیونید فکر کنید منظورشان گزینش و امثال آن است!) اخراج می شود. از سال 1374 نیز دیگر قرابتی با دنیای چهره پردازی ندارد. از اول به شکل قرضی وارد شده و خیلی زود هم از آن بیرون آمده است. همچنین در فیلم علی بابا و 40 دزد بغداد هم بازی نکرده و نمی داند این موضوع چرا به بیوگرافی او در منابع مختلف اضافه شده است.

آقای همت در سال 1359 و باز از روی بی کاری، ازدواج هم کرده است! او توضیح می دهد: واقعا بالاترین آمار ازدواج مال همان سال است. هیچ کس نمی دانست چه کار کند، بنابراین همه ازدواج می کردند! رفیع گفت: بله، آن سال یک عده رفتند کشته شدند، یک عده هم ازدواج کردند!

او که قصد داشت یکی از اشعار کتاب تازه از زیرچاپ در آمده همسرش، خانم افسر اسدی، را برای حضار بخواند، در توضیح آن گفت: در دولت فخیمه قبلی، ما 4 نفر ماهی 182 هزار تومان یارانه می گرفتیم. این که 182 را با لحنی خاص و کشدار می گویم، داستان دارد. آن وقت ها که با امین تارخ به وسیله اتوبوس از تهران تا شیراز می رفتیم و برمی گشتیم، او همیشه می گفت اشکالی ندارد که با اتوبوس می رویم، فقط 16 ساعت طول می کشد اما با هواپیما یــــــــک ساعت طول می کشد! «یک» را می کشید تا به نظر طولانی تر بیاید. خلاصه ما هم صــــد و هشتــــاد و دو هزار تومان می گرفتیم. این دولت آمد گفت یارانه نگیرید. ما هم با وجود آن که احتیاج داشتیم انصراف دادیم تا به دولت کمک کرده باشیم، غافل از این که طبع شاعرانه خانم اسدی در خفا توطئه کرده و به تصمیم رییس خانواده اعتراض دارد و شعری در همین رابطه سروده که در کتاب « پروانگی ها» آورده است.

رفیع تاکید کرد: البته شما با انصراف از گرفتن یارانه واقعا کمک کردید به کسانی مثل خاوری و بابک زنجانی! سپس پرسید کتاب خانم اسدی چه موقع چاپ شده و اصغر همت به جای پاسخ  دادن، کتاب را جوری که انگار دارد دستش را می سوزاند، روی میز انداخت، یعنی که همین دیروز از تنور چاپ در آمده و رونمایی شده است.

به در می گویم این تا بشنود دیوار
ای قافله سالار خانواده همت!
کاش یارانه را که سهم من و تو، غزل و هامون بود می گرفتی مرد!

... هرگز من از تو سینه ریز برلیان نخواستم
مهریه هم به لطف خدا ما نداشتیم...

آقای همت در توضیح این بند از شعر افزود: مهریه خانم اسدی فقط یک جلد کلام الله مجید است، حتی چند شاخه نبات و چند نخ ابریشم هم ندارد. با این حال زندگی ما 5-34 سال دوام پیدا کرده است. ضمنا ایشان دفعه اول هم بله را گفت! رضا رفیع پرسید: وقتی ازدواج کردید، هر دو در عرصه هنر بودید؟ آقای همت پاسخ داد: اصلا ما روی صحنه تئاتر با همدیگر آشنا شدیم. رفیع گفت: باز بهتر از پشت صحنه است! همت یادآوری کرد: البته هر روی صحنه، پشت صحنه ای هم دارد!

وی در بیان خاطره ای از زندگی هنری اش گفت: یک بار با عبدالحی شَمّاسی، نمایشنامه نویس و محمود فرهنگ، داوران جشنواره ای در خراسان رضوی بودیم. در فراغتی که دست داد، به حرم رفتیم. موقع برگشتن دیدیم خواهری دوان دوان به طرف ما می آید و در حال نفرین و فحش دادن به من است و می گوید این مگر مروان نیست؟!

میهمان ویژه این ماه در بیان ارتباطش با شعر طنز گفت: یک بار در 18 سالگی شعر طنزی گفتم و با یک صندلی روبه رو شدم که نزدیک بود بخورد توی سرم! دیگر این کار را گذاشتم کنار. اخیرا آن شعر را برای رضا رفیع خواندم و تعریفکی کرد که باعث شد عقده 50 ساله من قدری فروکش کند.

اتفاقا اولین نقشی که اصغر همت بعد از 4 سال بر ترس هایش فائق آمده و برای ایفای آن روی صحنه رفته، یک نقش بامزه بوده که درباره اش می گوید: من نمی دانستم کارم طنز است و فقط روی صحنه زندگی می کردم. یکی از اشکالات بعضی طنزپردازهای الان این است که فکر می کنند گلوله نمک اند!

او با اشاره به این که خودش و همسرش از بینندگان برنامه قندپهلو هستند، می گوید: در این روزگار «بدبرنامگی» تلویزیون، برنامه قندپهلو نعمتی است... و اصلا هم منظورم نعمت در بیابان نیست! بعد می خندد و انگار که با خودش حرف بزند، می افزاید: الان دارم فکر می کنم چرا با آمدن به اینجا من هم یک خرده طناز شدم!

اصغر همت که باید به کار دیگری هم می رسید و برای رفتن عجله داشت، بلافاصله بعد از این حرف ها سالن را ترک و رضا رفیع از این که او با وجود «ترافیک سنگین همت» به شکرخند آمده بود، تشکر کرد!

 میلاد ماهیار با بیان این که نیت کرده است تا با 80 غزل از غزل های حضرت حافظ شوخی کند، دو تا از آنها را خواند.

الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

عجب حرفی زده حافظ فراموشش نکن هرگز
که اول مهریه گل بود نه ویلا پیش ساحل ها

خورشتایی که می گفتی دهانم آب می انداخت
ولی حالا منم اینجا به عشقت با فلافل ها...

*

دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را
بوی غذا که آمد املت گرفت ما را

نان بیات داریم گرچه ثبات داریم
سر می دهم بگیرم آن املت شما را...

بعد از شعرخوانی آقای شهرک که طبق معمول به زبان ترکی بود و ما از آن سر در نیاوردیم و به نظرمان یک جورهایی هم توهین به ترکی بلد نبودن اکثریت سالن است(!) گلناز میرترابی روی سن رفت.

دماغم توي آفسايد است اما تو نمي داني ( رفیع: اما می بینیم که!)
و خال صورتم هايد است اما تو نمي داني

كه لايكم مي كني دايم، نوتیفیکیشن قلبم
دل من بهر تو wide است اما تو نمي داني

با عكسايي كه من دارم دوباره عاشقم گشتي
نگاهت روي اسلايد است اما تو نمي داني

به من گفتي عجب مويي عجب شكلي عجب رويي
و ur قلبت الان died است اما تو نمي داني

تو پرسيدي كه يخچال جهازت چيست اي دختر
و گفتم سايد باي سايد است اما تو نمي داني

به تو گفتم كه مويم را با شامپو خارجي شستم
ولي شامپوي من تايد است اما تو نمي داني

الا يا ايها الساقي فرندانت برفت از ياد
Plan هاي تو بي فايده است اما تو نمي داني!

پرویز استاد، روحانی جوانی است که طنز هم می نویسد. او که یک بار هم از رضا رفیع پرسیده« امروز شکرخند برگزار می شود که مسجد را بپیچانم؟!»، وقتی پشت تریبون رفت و دست برد به جیب بغل عبایش، از رفیع شنید: همیشه با دیدن این حرکت خیال می کنم می خواهید چیزی به من بدهید! شاعر گفت: نه، شعرهایم را اینجا می گذارم! رفیع تکه انداخت: بله، شما همین که چیزی از ما نگیرید هم خوب است!

شعر استاد چندان مفهوم نبود!:

آقای رضا خنده شکر لیوانی
برهم نزند شور تو را حیوانی
تاریخ شدی زنده به گوری دختر
تزویج نکردی طلب از انسانی!

یکی از خانم ها بر اساس آنچه با حس خودش از این دو بیت درک کرده بود، بلند گفت: طلب کردیم، نیامد!

مهندس کاوه پیش از شعرخوانی، با اشاره به مهریه خانم اسدی که یک جلد کلام الله مجید است، گفت: ان شاءالله که ایشان مهرشان را به اجرا بگذارند، چون ما سال هاست می خواهیم قرآن اجرا بشود! وی سپس شعری جدی در راستای هفته دفاع مقدس خواند.

حسن حاتمی که با اهل و عیال از بهاباد یزد آمده بود، اشاره کرد: این شعر مال دوران پیش از ازدواجم است. رفیع پرسید: باعث دردسر نشود؟!

یک طرف مانتو و یک گوشه بلوز افتاده           
 یک طرف قابلمه و ظرف نسوز افتاده

پردۀ توری و جوراب هنوز افتاده                     
همگی چرک و نَشُسته دو سه روز افتاده

هرگز این خانه نبوده است به این داغانی
برو پایین پسرک از بغل مامانی...

بعد از آن که اکبر کتابدار درباره برنامه های فرهنگسرای نیاوران توضیحاتی به حضار داد، آقای سلامی، شاعر روشندل، شعر خیلی خوبی خواند که متاسفانه نشد آن را یادداشت کنم و چون خودش هم به خط بریل نوشته بود، نشد که یک نسخه از شعرش بگیرم! در ادامه برنامه، فیلم کوتاهی از یک پسربچه دیدیم که در پاسخ به پرسش گزارشگر تلویزیون درباره احساسش نسبت به بازگشایی مدارس می گوید: «هر روز باید ساعت 6 صبح بیدار شم، چه احساس خوشحالی باید داشته باشم؟!»

سعیده موسوی زاده بعد از خواندن شعری به لهجه مشهدی، گفت: اگر وقت نیست، مرخص شوم، وگرنه یک شعر دیگر هم بخوانم. رفیع پاسخ داد: بخوانید. آقای شهرک از بین حضار بلند گفت: بخوان... همشهری اش [یعنی همشهری مجری برنامه] هستی... بخوان!

قسمت بعدی برنامه، «عکس و مکث» بود که پخش آن از طرف مسئولان اتاق فرمان قدری به طول انجامید. من با اشاره به خاطره آشنایی اصغر همت و همسرش، گفتم: بالاخره اتاق فرمان، پشت صحنه است، شاید دارند با هم آشنا می شوند!

در میان عکس ها با  دیدن تصویری از حرم ناصرالدین شاه، متوجه شدیم ساپورت از همان دوره در ایران سابقه داشته، «قوّتو»هایی دیدیم که با نام شکرخند به فروش می رسند، و البته در عکسی از یک عطاری، دیدیم که رازیانه می تواند « زیاد کننده مادران شیرده» باشد!

عباس کریمی از استعدادهای تازه کشف شده در شکرخند است.

پاییز زندانی نمود افکارمان گفتیم
یک بار جای سبز باشی زرد هم بد نیست

از بس دمار از باقی مردم در آوردند
گفتم که دنیا آنچه با ما کرد هم بد نیست

هرکس سلامی گفت مقصودش دریدن بود
از گله گرگان کنندت طرد هم بد نیست

تنها شدم تنها شدم... آن قدر گفتم تا
هم صحبتی باشد ولو توزرد هم بد نیست

من بره بودم گرگ گشتم چون که فهمیدم
هم کاسگی با مردم نامرد هم بد نیست

جایی که مختاری میان ایدز یا تومور مغزی
آن وقت می فهمی تو یک دل درد هم بد نیست

وقتی فراموشم شده من قصه کاوه
مردی که آمد یک کلید آورد هم بد نیست

داریوش منصوری در باب تنوین که عربی است، شعر جالبی خواند.

ناچاراً و خواهشاً و یا گاهاً را 
انگار كه پژمرده زبان سوسن را 
این پارسی ِهزار و اندی ساله
 تا کی بکشد به دوش خود این«اً» را؟!

فرامرز ریحان صفت، شاعر بعدی شکرخند 88 بود.

با اسلحه و چماق می رفت جلو
بی غصه و درد و داغ می رفت جلو
در فکر کجا بود که در منطقه هم
پشت سر باجناق می رفت جلو؟!

با چفیه برای سر  خود سایه زدی
بالای سر سنگر خود آیه زدی
در منطقه گل کاشته بودی اما
بعدا چه گلی بر سر همسایه زدی

در طنز نباید به تله دم بدهیم
یا جو عوض دانه گندم بدهیم
مانند همین تلویزیون خودمان
اخبار درست را به مردم بدهیم

*

محبوب دل و نگار! مترو!
ای قد تو چون چنار مترو!

راه تو شبیه غار تاریک
در غار تویی چو مار مترو!

آرام و قرار عاشقانی
ای مقصد هر قرار مترو!

الحق که چه جای گرم و نرمی
داری تو برای کار مترو

یک سو پسری که می نوازد
با پنجه خود سه تار مترو!

یا دخترکی که می فروشد
فال از بد روزگار مترو!...

وقتی کوثر پاک سرشت روی سن رفت، رضا رفیع گفت: خانم لواسانی یک «هم حجاب» پیدا کرد! خانم پاک سرشت پیش از آن که شعرش را بخواند گفت تصمیم گرفته است دیگر به شهرش در ایلام برنگردد، چون به محض آن که پایش را به آنجا گذاشته، 700 زلزله رخ داده است! رفیع پراند: در صورتی که وجود شما کفایت می کرد!
همین موقع ها بود که ما مجلس را به مقصد منزل ترک گفتیم و گزارش نیمه تمام ماند.          





بداهه سرايي در تاريخ ادبيات فارسي*

دوشنبه هفتم مهر 1393


مطابق آنچه در دانشنامه زبان و ادب فارسی، اثر اسماعیل سعادت، آمده است، بديهه يا «ارتجال»، در لغت به معني ناگاه‌ و ناگهان است و در بلاغت به دو معني، يكي عامّ و ديگري خاصّ به كار مي‌رود.

معني عام بديهه آن است كه بي‌انديشه كلامي ايراد شود و ناگاه و بي‌مقدّمه سخني بر زبان رود. بدين معني كه شخص، بي‌آن‌كه پيشتر بينديشد و تأمّل كند، سخن بگويد.

معني خاص بديهه در انشاء، شعر و خطابه است؛ بدين معني كه نويسنده‌، شاعر يا سخنوري، بي‌مقدّمه و بي‌انديشۀ بسيار، بنويسد، بسرايد يا سخن براند. اين امر، به ويژه در باب شعر، رايج است و چون شاعري بدين صورت شعر بسرايد، اصطلاحاً‌ مي‌گويند «بر ارتجال» شعر گفت، «في البداهه» و «بالبداهه» سرود.

ضدّ بديهه، «رويّه» يا رويّت، به معنيِ تأمّل در كارهاست و مراد از آن، در اصطلاح بلاغت، نظم و نثري است كه از روي انديشه و با مقدّمۀ قبلي سروده يا نوشته شود و شاعر يا نويسنده در كار سرودن يا نوشتن آن شتاب نورزد، بلكه تأمّل كند، بينديشد و مقدّمات لازم را براي نوشتن يا سرودن فراهم آورد.

پيداست كه رويّت قاعده است و بديهه استثنا، به اين معني كه علي‌القاعده، نوشتن و سرودن و سخنوري از فكر و تأمّل به بار مي‌آيد و غالباً چنين است، امّا بديهه‌نويسي، بديهه‌سرايي و بديهه‌گويي امري استثنايي است كه گاه و در شرايطي خاصّ صورت مي‌گيرد و تنها برخي از شاعران ممكن است در بديهه‌سرايي نيز مانند رويّه‌گويي استاد شوند، چنان‌كه نظامي عروضي اين امر را نشانۀ استادي خود در شعر مي‌داند و مي‌نويسد: «بديهۀ من رويّت گشته بود».

 بديهه‌نويسي، بديهه‌سرايي و بديهه‌گويي، نشانه توانايي نويسنده، شاعر و سخنور است و با تمرين و به تعبير نظامي عروضي، «به رياضت» حاصل مي‌شود:«بديهه گفتن ركن اعلي است در شاعري و بر شاعر فريضه است كه طبع خويش را به رياضت بدان درجه رساند كه در بديهه معاني انگيزد».

بعضي از شاعران بزرگ از توانايي خود در بديهه‌سرايي سخن گفته‌ و بدان تفاخر كرده‌اند. خاقاني شرواني در قصيده‌اي در مدح سيف الدّين اتابك منصور، فرمانرواي شماخي (از بخش هاي جمهوري آذربايجان فعلي)، اين گونه به بديهه ‌سرايي خود مي‌نازد:

بديهه همي بارم از خاطر اين دُر
كز او سمعها بحر عمّان نمايد!

بسياري از شاعران بزرگ تاريخ ادبيات فارسي، تنها پس از آن كه قدرت خود در سرودن بداهه را نشان  دادند، توسط پيشكسوتان خود به رسميت شناخته شده و به شهرت رسيده اند كه خواندن نمونه هايي از آن خالي از لطف نيست.


سنان گيو در جنگ پشن

شهرت شعردوستي سلطان محمود غزنوي، دربارش را مركز اجتماع شعرا و حكما قرار داده بود. شبي از شب ها فرخي سيستاني، عنصري و عسجدي كه هر سه از شعراي معروف دربار سلطان محمود بودند، در يكي از باغ هاي شهر غزنين، محفل انسي ساخته و با همديگر مباحثه مي كردند. بر حسب اتفاق، مسافر بيگانه اي وارد شد و به نزد آنان رفت و به بحث شاعرانه آنها گوش داد. شعراي سه گانه موضوع گفتگو را تغيير دادند و عنصري به مرد تازه واردگفت: رفيق، ما شاعران درباريم و به غير از شاعر، كسي حق ندارد به محفل ما وارد شود. مرد تازه وارد با لحن محترمانه و متواضعانه اي گفت: من نيز مفتخرم كه شاعركوچكي هستم!

فرخي با تعجب گفت: اگر شما هم شاعريد، پس خوب است هركدام يك مصرع شعر بگوييم، شما هم چهارمين مصرع را بگو. مرد قبول كرد.

عنصري يكي از مشكل ترين اوزان شعري را در نظر گرفت و تصور كرد براي شاعر تازه وارد، سرودن مصرع چهارم غير ممكن باشد.

او گفت: چون عارض تو ماه نباشد روشن
عسجدي گفت: مانند رخت گل نبود در گلشن
فرخي سيستاني گفت: مژگانت همي گذر كند از جوشن
شاعر تازه وارد فورا رباعي را با اين مصرع تكميل كرد: مانند سنان گيو در جنگ پشن!

شاعران درباري از شنيدن چهارمين مصرع كه بي نهايت موزون و مناسب و درست بود، حيرت زده شدند و شاعر تازه وارد را كه كسي نبود جز ابوالقاسم فردوسي، با احترام به حضور سلطان محمود معرفي كردند.


داستان گريبان فرزدق!

در كتاب لطايف و ظرايف ادبي، حكايت شيريني از به شهرت رسيدن شيخ اجل، سعدي شيرازي، نقل شده است.

موقعي كه سعدي در سنين جواني، تازه لب به شاعري گشوده بود، در شيراز دو نفر شاعر معروف بودند كه تخلص يكي«خاقان» و ديگري«فرزدق» بود. روزي هر سه به اتفاق به اطراف شيراز رفته و لب خندقي نشسته بودند. فرزدق به رسم مشايخ صوفيه، گريبان خود را چاك زده و باز گذاشته بود. در همان احوال سعدي غزلي خواند و از آنها خواست تا نظر خود را درباره اش بگويند. آنها گفتند غزل بدي نيست ولي براي تفريح و مطايبه، بهتر است هركدام مصرعي بگوييم. اگر تو نيز از عهده برآمدي، آن وقت مي تواني در جرگه شاعران در آيي. سعدي قبول كرد.

از اين رو ابتدا فرزدق با اشاره به خندق گفت: من آب وضو دگر ز خندق نكنم!

خاقان به كنايه و با اشاره به سعدي گفت: من گوش دگر به حرف احمق نكنم!

سعدي رو به خاقان كرده و فورا پاسخ داد:
نامردم اگر دفتر اشعار تو را
مانند گريبان فرزدق نكنم!

 

نبوغ ملک الشعراي بهار

اگرچه محمدتقي بهار را نمي توان همطراز با سعدی یا مولانا دانست اما تاثیر این شاعر کمتر از بزرگان ادبیات ما نبوده و نیست. او علاوه بر این که نخستین جرقه شعر نو بود، آغازگر ادبیات ضد استبداد دوره مشروطه و از مخالفین شاعران درباری بود. مطالعه زندگی بهار از آن جهت حائز اهمیت است که او هم در تاریخ ادبیات ايران نقش دارد و هم در تاریخ سیاسی آن. زندگی شاعرانه بهار در هجده سالگی و از جایی آغاز شد که مظفر الدین شاه قاجار به مشهد رفت. بهار که به دنبال کسب مقام ملک الشعرایی پس از پدر بود، هنگام ورود شاه، شعری با این مضمون می سراید:

رسید موکب  فیروز خسرو ایران
اَیا خراسان دیگر چه خواهی از یزدان؟

شاه از شعر او خرسند می شود و دستور می دهد تا آزمون شاعری از او بگیرند. امتحان از این قرار بود که بهار می‌بایست با واژه‌هایی که به او گفته می‌شد، يك رباعی مي ساخت که در برگیرنده همۀ آن واژه ها باشد. در اين گونه آزمون، واژه ها معمولا طوري انتخاب مي شوند كه استفاده از تمامي آنها در يك جمله يا شعر، جمع اضداد است.

به اين منظور، واژگان «خروس»،« انگور»، «درفش» و «سنگ» را به بهار اعلام كردند. او چنين سرود:

برخاست خروس صبح برخیز ای دوست!
خون دل انگور فکن در رگ و پوست
عشق من و تو قصۀ مشت است و درفش
جور تو و دل، صحبت سنگ است و سبوست

 سپس واژه های «تسبیح»، «چراغ»، «نمک» و «چنار» انتخاب شد. بهار سرود:

با خرقه و تسبیح مرا دید چو یار
گفتا ز چراغ زهد نآید انوار
کس شهد ندیده است در کام نمک
کس میوه نچیده است از شاخ چنار

و در آخر واژگان «گل رازقی»، «سیگار»، «لاله» و «کشک» را برگزيدند. بهار چنین سرود:

ای برده گل رازقی از روی تو رشک
در دیدۀ مه ز دود سیگار تو اشک
گفتم که چو لاله داغدار است دلم
گفتی که دهم کام دلت یعنی کشک!

 بهار خود می گوید: در آن مجلس جوانی بود طناز و خودساز که از رعنایی به رعونت[خودبيني] ساخته و از شوخی به شوخگنی[گستاخي] پرداخته، با این امتحانات دشوار و رباعیات بدیهه، باز هل من مزید گفته و چهار چیز دیگر به کاغذ نوشت و گفت تواند بود که در آن اسامی تبانی شده باشد و برای اذعان کردن و ایمان آوردن من، بایستی بهار این چهارچیز را بسراید: آینه، اره، کفش، غوره.

من برای تنبیه آن شوخ چشم دست اطاعت بر دیده نهاده، وی را هجایی کردم که منظور آن شوخ هم در آن هجو به حصول پیوست و آن این است:

چون آینه نورخیز گشتی احسنت!
چون اره به خلق تیز گشتی احسنت!
در کفش ادیبان جهان کردی پای
غوره نشده مویز گشتی احسنت!

و این گونه مظفرالدین شاه مقام ملک الشعرایی را به کسی داد که خیلی زود از مخالفین سر سخت او شد.

 

آتش و مينا

صائب تبريزي، بزرگ‌ترین غزل‌سرای قرن یازدهم هجری و معروف ترین شاعر عهد صفویه بود كه از سوي شاه عباس دوم صفوي، ملك الشعرا ناميده شد. يك بار براي امتحان در حضور شاه به صائب مي گويند مصرعي مي گوييم و شما بايد مصرع دوم آن را بگوييد: از شيشه بي مي، مي بي شيشه طلب كن!

صائب بلافاصله مي گويد: حق را ز دل خالي از انديشه طلب كن!

دوباره مي گويند: شمع گر خاموش باشد آتش از مينا گرفت...

صائب في البداهه آن شعر را مصرع دوم انتخاب كرده و مصرع اول را اين طور اضافه مي كند:

امشب از ساقي ز بس گرم است محفل مي توان     
شمع گر خاموش باشد آتش از مينا گرفت!

البته اين داستان را به شكل ديگري هم روايت كرده اند و‌ آن اين كه صائب در مجلسي بود، پريرخي مي گذرد و پايش به شمعدان مي خورد و آن را مي اندازد و شمع خاموش مي شود. صائب في البداهه در وصف اين صحنه، بيت فوق را مي سرايد.

 

بر فراز نردبان خيال

از اين دست طبع آزمايي ها، داستان هاي فراواني در كتاب ها نقل شده است، به عنوان مثال در كشكول منتظري يزدي آمده است: پنج نفر از روي مزاح به شاطر عباس صبوحي (1315-1275) که از شاعران خوش قريحه دوران خود بود، گفتند: ما پنج نفر هركدام یک کلمه می‌گوییم، تو آنها را برای ما به نظم در آور. شاطر قبول کرد. یکی گفت ترنج، دیگری گفت نردبان، دیگری گفت چراغ، دیگری باد و دیگری غربال را انتخاب كرد. شاطر فوراً این شعر را سرود:

ترنج وصل تو چیدن به نردبان خیال
چراغ بر لب باد است و آب در غربال!

 

رباعي حبوباتيه!

روزي در مجلس«اتابك سعد بن زنگي»(پادشاه معاصر سعدي)، «بابا افضل كرماني»(فيلسوف و شاعرقرن هفتم) را امتحان كردند و از او خواستند كه با «عدس»، «ماش»، «نخود» و«برنج»، شعري في البداهه بگويد. او بدون فكر كردن اين رباعي را سرود:

تا خال عدس شكل، شبيخون‌آورد
غلتان چو نخود، ز چشم من خون آورد
سوداي دو چشم ماش گون تو مرا
از پوست، برنج وار بيرون آورد!


شاهان بديهه سراي قاجار

برخي شاهان قاجار، فارغ از ويژگي هاي ديگر  شخصيتي شان، از طبع شعر برخوردار بودند و حتي ابياتي بداهه مي سرودند كه در تاريخ ثبت شده است، از جمله‌ در سفرنامه مظفرالدين شاه، پس از نقل اين داستان كه «هوا ابر بود. ما رفتيم شكار بز. منشي حضور، پسر نظام العلما، آمد. پرسيدم چرا عقب ماندي؟ عرض كرد: پي كبك رفته و دو تا هم زدم»، بلافاصله مي گويد:

ز كبكان چنان بخت برگشته بود
كه او هم از آنان دوتا كشته بود!

 

شكوفايي طبع شعر فتحعلي شاه در كنار زنان حرمسرا!

درباره فتحعلي شاه قاجار اين نكته قابل توجه است كه وي زنان متعددي داشت و بسياري از همسران وي نيز زناني نازك انديشه و شاعرپيشه بودند.

نقل است كه روزي فتحعلي شاه نزد دو تن از زنانش به نام هاي «جهان» و «حيات» نشسته بود. در اين حال، طبع شعرش گل كرد و گفت:

نشسته ام به ميان  دو دلبر و دو دلم
كه را به مهر ببندم در اين ميان خجلم!

«جهان» پاسخ داد: تو پادشاه جهاني، جهان تو را بايد!
«حيات» گفت: اگر حيات نباشد، جهان چه كار آيد؟!

در اين موقع، يكي ديگر از زنان به نام «بقا» از پشت پرده خارج شد و گفت:

حيات و جهان، هردوشان بي وفاست
بقا را طلب كن كه آخر بقاست!

داستان ديگري كه در اين باره از فتحعلي شاه قاجار نقل مي كنند، اين است كه شبي براي ديدن هلال اول ماه به بام قصر رفته بود. در اين بين، يكي از بانوان حرم نيز دريچه اي را باز كرد تا ماه را ببيند. شاه به ملك الشعرا كه در حضورش بود، نگاهي كرد و في البداهه گفت:
در شب نو آن پريرخ بي نقاب آمد برون

ملك الشعرا فورا پاسخ داد:
ماه مي جستند مردم، آفتاب آمد برون!

 

مصرعي كه شاعرش را از زندان نجات داد!

یکی از روزهای عید نوروز، فتحعلی شاه قاجار به عمارت نگارستان رفت. درختان تازه شکوفه کرده بودند. قطرات شبنم بر روی گلها نشسته بود و زیر نور خورشید می درخشید. فتحعلی شاه با دیدن این منظره زیبا طبع شعرش گل کرد و گفت: «روز عید است و به هر شاخه نم باران است»، ولی هرچه کوشید نتوانست مصرع دوم را بگوید.

یکی از ملازمین که دوستی نزدیکی با فتحعلی خان صبا، شاعر دربار که به زندان افتاده بود، داشت، موقع را غنیمت شمرد و گفت: اگر اجازه فرمایند، فتحعلی خان صبا را که در زندان به سر می برد و در بدیهه گویی استاد است، به حضور بطلبند تا مصرع دوم را بگوید.

 فتحعلی شاه اجازه داد و شاعر را آوردند. همین که چشم فتحعلی شاه به وی افتاد، گفت:
روز عید است و به هر شاخه نم باران است

شاعر زندانی هم بلافاصله گفت:
 روز بخشیدن تقصیر گنهکاران است!

به این ترتیب هم بیت را تکمیل کرد و هم خود را از زندان نجات داد.

 

ديوانگي در تمامی سال!

«مَحرَم» یکی از شاعران معاصر ناصرالدین شاه بود. روزی به حضور وی رفت و پس از ادای سلام و احترام گفت: قبله عالم به سلامت! جان نثار یک مصرع شعر سروده ام، اما هر چه فکر می کنم نمی توانم مصرع دوم آن را بگویم!  شاه پرسید: آن مصرع  چیست؟ مَحرم گفت:
دیوانه شود مَحرم در ماه مُحَرم...

ناصرالدین شاه فی البداهه گفت:
در ماه صفر هم، ده ماه دگر هم!

 

در طلب اسب ترکمان

روزی ناصرالدین شاه بر اسب ترکمانی سوار و مشغول چوگان بازی بود که غفلتاً پای اسب می لغزد و شاه بر زمین می افتد. معتمدالدوله فرهاد میرزا، این رباعی معروف امیرمعزی را برای شاه می خواند:

شاها ادبی کن فلک بد خو را
کآسیب رسانید  رخ نیکو را
گر گوی خطا کرد به چوگانش زن
وراسب خطا کرد به من بخش او را!

 

ناصرالدین شاه فی البدیهه می گوید:

بد خویی ترکمان و اسبش دیدم
در کوه ز رفتار بدش  رنجیدم
آن استر اسب نام بی معنی را
ز اصطبل دوانده بر شما بخشیدم!

 

عندلیب سرخوش!

برخی شاعران از بدیهه سرایی خود، به نیت حاضرجوابی استفاده کرده اند، یعنی پاسخ رندانه ای را که می خواسته اند به کسی بدهند، به زبان نظم درآورده و گفته اند، یا با مناظره ای فی البداهه به مصاف یکدیگر رفته اند.

نقل است که «سرخوش هروي» و «عندليب الذاكرين» شاعر، سرگرم صحبت و شوخي بودند. ناگاه خري از بيرون به صدا در آمد. عندليب گفت:
سرخوش است اين خر كه دارد گرم اين كاشانه را!

سرخوش في الفور پاسخ داد:
عندليب آشفته تر مي خواند اين افسانه را!

 

ماجرای سراج الحکما

«صمد خان شجاع الدوله»( رییس ایل مقدم مراغه) به يكي از طبيبان كه زشت و سياه چهره بود، لقب «سراج الحكما» داد. سراج الحكما به شادي اين لقب، پس از اين كه ديوارهاي خانه اش را از درون و بيرون با گچ سفيد كرد، چند تن از دوستانش را به ميهماني فرا خواند.

يكي از ميهمانان كه باذوق و لطيفه پرداز بود، با زغال روي ديوار خانه ميزبان نوشت:

چه خاك ريخت خداوند بر سر حكما
كه ظلمت شب يلدا، سراج ايشان شد!

 

احمق ترین آدم!

«رشيدالدين وطواط» ( شاعر نامدار دوره خوارزمشاهیان) در يك روز برفي به در خانه دوستش، اديب شاعر رفت. چون در خانه را زد، زن مستخدم در را باز كرد و گفت اديب در خانه نيست. وطواط في البداهه گفت:

آن كس كه برون رود در اين روز
احمق تر از او كسي دگر نيست!

اديب كه در خانه بود، بلافاصله اين بيت را در پاسخ او ساخت:

من خود به سراي خويشم اكنون
پيداست كه در برون  در كيست!

 

در باب زلف کنیزک!

«فيضي» از علما و فضلاي بزرگ دربار سلاطين هندوستان بود. روزي به همراه «عرفي» و «شيرازي» كه از شعراي مشهور بودند، براي گردش قدم مي زدند كه چشمشان به كنيز زيبايي افتاد كه نسيم، زلف هاي او را به حركت در آورده بود. فيضي في البداهه گفت: اي صبا آن زلف را بر چهره زيباش نِه!

عرفي في البداهه، مصرع ديگر را چنين سرود:
آنچه بي رخصت ز جا برداشتي بر جاش نِه!

 

شعرهای بی نمک!

سلطان خضر خان بن ابراهيم، امير معروف سلسله آل خاقان كه در سال 474 هجري قمري پس از مرگ برادرش نصر بن ابراهيم درماوراء النهر به تخت حكومت نشست و پس از اندك زماني وفات يافت، مانند بسياري از همتايانش تظاهر به شعرشناسي و ادب دوستي مي كرد و به همين دليل، شاعران متعددي را در دربارش گرد‌آورده بود و صله هاي گرانبهایي به آنها مي پرداخت. يكي از اين شاعران، «عمعق بخارايي» بود كه سمت اميرالشعرايي داشت و سروده هاي ديگران، توسط او ارزش گذاري مي شد.

نقل است كه روزي سلطان از عمعق پرسيد: به نظر تو اشعار رشيدي [سمرقندي](شاعر نامی قرن ششم هجری قمری) در چه حد است؟ عمعق پاسخ داد: سروده هايش بد نيست، اما قدري بي نمك است.

در اين حال رشيدي از راه رسيد و خضر خان، اظهار نظر عمعق را با وي در ميان گذاشت. رشيدي كه در آن هنگام جوان بود، رو به عمعق كرد و بلافاصله گفت:

شعرهاي مرا به بي نمكي
عيب كردي، روا بود شايد
شعر من همچو شكّر و شهد است
اندر اين دو، نمك روا نآيد!
شلغم و باقلاست گفته تو
نمك اي بينوا تو را بايد!

از اين بديهه گويي، خضرخان به خنده افتاد و خطاب به عمعق گفت: شعرهاي رشيدي آن قدري هم كه تو مي گويي بي نمك نيست!

در ادامه، به ذكر تعدادي از بديهه سرايي هاي به جامانده در تاريخ ادبيات ايران مي پردازيم.

 

كرده و ناكرده!

«فضل الله كمپاني» در كتاب كشكول خود مي نويسد: روزي ابوعلي سينا به مجلس ابوسعيد ابوالخير )عارف و شاعر نامدار قرن چهارم و پنجم هجری قمری) درآمد و ضمن صحبت در مورد عفو الهي چنين گفت:

ماييم به عفو تو تولا كرده             
وز طاعت و معصيت تبرا كرده
آنجا كه عنايت تو باشد، باشد         
 ناكرده چوكرده، كرده چون ناكرده

ابوسعيد في البداهه درپاسخ او گفت:

اي نيك نكرده و بدي ها كرده            
وآنگه به خلاص خود تمنا كرده
بر عفو مكن تكيه كه هرگز نبود     
ناكرده چو كرده، كرده چون ناكرده!                                        

 

بديهه اي در وصف فرش برف

شبی در مرو برف زیادی بارید و سلطان سنجر(پادشاه سلجوقي) در آن وقت در مرو بود. مهستی شاعر معروف و خوش قریحه نیز در خدمت سلطان سنجر بود. سلطان که عزم شکار داشت، از مهستی پرسید که هوا چگونه است. مهستی نگاهی به بیرون انداخت و این رباعی را بالبدیهه بگفت:

شاها فلکت اسب سعادت زین کرد
وز جمله خسروان تو را تحسین کرد
تا در حرکت سمند زرّین نعلت
برگل ننهد پای، زمین سیمین کرد!

اسباب خودبيني

روزي «زيب النساء»، بانوي شاعر فارسي زبان هندي (1112- 1048 هجري قمري) در مقابل آيينه ايستاده بود كه بادي وزيد و آيينه را انداخت و شكست. پدر زيب النساء، «اورنگ زيب» كه پادشاهي شاعر مسلك بود، در آنجا حضور داشت و با ديدن اين صحنه گفت:
از قضا آيينه چيني شكست

دختر بلافاصله پاسخ داد:
خوب شد، اسباب خودبيني شكست!

 

جاي چشم ابرو نگيرد، گرچه او بالاتر است!

روزی در مجلسی، حکیم خاقانی شروانی (595-520 هجري قمري) را زیردست شخص عاری از فضلی نشاندند. وی برآشفت و فوری قطعه اي ساخت و خطاب به شخصی که بالای دست او نشسته بود خواند:

گر فروتر نشست خاقانی
نه ورا عیب و نه تو را ادب است
«قل هو الله» بین که در قرآن
زیر «تبّت یدا ابی لهب» است!

 

بدیهه گویی ناصر

در دوران پهلوي، روزی آقاي نواب، عده اي را براي صرف ناهار به باغ خود واقع در پشت باغ ملی (شهرداری کنونی) دعوت كرده بود، از جمله مرحوم «ناصر»  كه شاعر بود و «راد سرشت» ريیس اداره فرهنگ وقت.

 ظهر گذشت و موقع ناهار خوردن شد. آقایان حاضر در جلسه گفتند آقای ناصر اشعاری بسرایند که کلمات نواب، طاهری و راد سرشت در آن باشد. از آنجا كه هنوز ناهار را نياورده بودند و كمي دير شده بود، ناصر رباعی زیر را سرود:

در منزل نواب که بزمی است بهشت                 
من بودم و طاهری، دگر راد سرشت
آنها همگی در پی تعلیم علوم                          
من با پکری در پی مالیدن خشت!

 

بداهه کاتبی نیشابوری در وصف خودش!

«كاتبي نيشابوري»(شاعر نامدار دوره تیموریان) براي ملاقات با «بايسنغر بن شاهرخ ميرزا» از نيشابور به هرات رفت و در محل اقامت او حاضر شد. پادشاه كه با نديمان و خواص خود نشسته بود، شخصي ديد به غايت قوي هيكل و بلند قد، دستار پاره پاره بر سر و جامه ساربانان در بر. به او گفت: تو که هستي و از كجا و به چه كار آمده اي؟ جواب داد: مردي شاعر پيشه ام و از ولايت نيشابور آمده ام. بايسنغر گفت: مناسب حال خود بيتي بگو! شاعر في البداهه جواب داد:

قد بلند دارم، دستار پاره پاره
چون آشيان لك لك بر كله مناره!

بايسنغر از اين تعبير لطيف خنديد و او را در گروه شاعران دربار خويش جاي داد.

 

مرگ کجاست؟

 به بیدل دهلوی گفتند: شعری بگو که پایانی نداشته باشد. بی درنگ گفت:
به انگشت عصا، پیری حکایت می کند هردم
که مرگ اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجا...

 

همشیرگان!

شيخي بر حاكم مشهد وارد شد. حاكم به اتفاق برادرش به كشيدن شيره مشغول بود. شيخ فرمود:
بر خلاف طبيعت و سيره
دو برادر شدند همشيره!

 

خانه میزبان کجاست؟!

وقتي میرزا علي اصغر خان اتابك(صدراعظم سه تن از پادشاهان قاجار) در انجمن سادات اخوي قصيده اي مي خواند كه مطلعش اين است:

من نگويم كه من سخندانم
بلكه در قالب سخن جانم

تا رسيد به اينجا كه گفت:

نيستم ريزه خوار خوان كسي
كائنات است جمله مهمانم

ظريفي برخاست و گفت:

يكي از جمله كائنات منم
خانه ميزبان نمي دانم!

 

از سوز شمع تا سوزش سلمان!

شبی سلمان که پسر امیرشیخ حسن و دلشاد خاتون است، در مجلس سلطان اویس بود. چون مجلس منقضی شد، سلمان خواست که به منزل خود برود و شب تاریک بود، سلطان فراش را فرمود تا شمعی بزرگ با لگن زرین از مجلس همراه او ببرد. فراش، لگن و شمع را در منزل سلمان گذاشت تا او خودش برگرداند. چون سلمان بامداد به ملازمت سلطان آمد، فراش از سلمان لگن زرین طلبید و او بر بدیهه این دوبیت گفت :

من و شمعیم دو دلسوخته خانه سیاه
که شب او گرید و من از غم مردنسوزم
شمع خود سوخت شب دوشبه زاری وامروز
گر لگن را طلبد شاهز من، من سوزم!

سلطان خندید و آن لگن را به وی بخشید.

 

در جستجوی جوانی

در مجلس نورالدين جهانگير، چهارمين پادشاه گوركاني هندي، سخن از پيري بود. او في البداهه گفت:
چرا خم گشته مي گردند پيران جهان ديده؟

نورجهان بلافاصله پاسخ داد:
به زير خاك مي جويند ايام جواني را!

 

ماه مبارک

در جلد دوم کتاب « برداشت هایی از سیره امام خمینی» از قول حجه الاسلام و المسلمين برهاني آمده است: مرحوم آقاي واعظ زاده خوانساري که از عالمان و بزرگان عرفان و اهل منبر و با امام خيلي مأنوس بود، يک روز به من گفت: آقاي برهاني! امروز بيا به زيارت حاج آقا روح اللّه برويم.

به محضر امام رفتيم. با توجه به سوابق رفاقتي که اين دو با هم داشتند، امام به او فرمود: آقاي واعظ زاده! ما به خاطر رفاقت با شما، هميشه بهره اي هم مي برديم؛ چه از مباحث علمي و چه از اشعار ادبي؛ تا امام اين را فرمود، مرحوم واعظ زاده رباعي زير را خواند:

گيرد همه کس کمند و من گيسويت
جويد همه کس هلال و من ابرويت
در دايره دوازده برج تمام
يک ماه مبارک است، آن هم رويت!

امام هم في البداهه اين رباعي را در پاسخ او سرود:

گشود چشم نگارم ز خواب ناز از هم
نظر کنيد درِ فتنه گشت باز از هم
تو در نماز جماعت نرو که مي ترسم
کُشي امام و بپاشي صف نماز از هم!

بعد مرحوم واعظ ‏زاده شعر معروف مولوی را خواند که:
بشنو از نی چون حکایت می‏ کند 
وز جدایی ها شکایت می ‏کند

امام در پاسخ فرمودند:
نشنو از نی کآن نوای بینواست                                                                       
بشنو از دل کآن حریم کبریاست
نی بسوزد تل خاکستر شود                                                                          
دل بسوزد خانه دلبر شود!

 

بداهه بهاري

در اوایل فصل بهار روزی ملک الشّعرای بهار و دیبا و شهریار با شخصی به نام علمداری از تهران به سوی کرج عازم شدند. مرحوم بهار در کرج دوستی داشت که به منزل او رفتند. چون میزبان خواست با همراهان بهار آشنا شود، مرحوم بهار بالبدیهه این دو بیتی را ساخته بر او خواند:

ای کرج سویت سه تن از شهر، یار آورده ام
با «علمداری» و «دیبا»،«شهریار» آورده ام
خلق می گویند از یک گل نمی گردد بهار
زین سبب سویت سه گل با یک «بهار» آورده ام!

* چاپ در نوروزنامه اطلاعات- فروردین 1393





سر ِکار!

چهارشنبه دوم مهر 1393


ای دلبر رعنای من! روغن به مو! مو پرشکن!
ای ارغوانی پیرهن! ای لی به پا! ای جین به تن!

ای دلبر مو فرفری! زیبایی ات همچون پری!
آبی کتِ دکمه زری! از هر بدی هستی بری!

آه ای مهندس بعد از این! ای مهربان نازنین!
ای حرف هایت دلنشین! شیرین بیان نکته بین!

پس کی می آیی خانه مان با قصد شیرینی خوران؟
بعد از گذشت سال ها در انتظارم همچنان

گفتند با من دیگران: در انتظار او نمان
با ده نفر مانند تو او بوده همچون عاشقان

اما نگردد باورم این حرف ها ای یاورم!
تا بازگردی سوی من در انتظارم باز هم!





سوژه ای از همه ما شعرا شیرین تر!

دوشنبه هفدهم شهریور 1393


- گزارشی از هشتاد و هفتیمن شب شعر طنز شکرخند

طبيعي بود اولين چيزي كه رضا رفيع در شكرخند شهريور 1393 درباره اش حرف مي زند، درگذشت بانوي غزل، سيمين بهبهاني باشد: متاسفانه در رسانه ملي اجازه نداريم در اين مورد حرف بزنيم، اما من در برنامه ام گفتم« در هفته اي كه نبودم، بعضي ها به دنيا آمدند، بعضي ها از دنيا رفتند، فوت شاعر را تسليت مي گويم!» چون نمي توانستم لااقل در اين حد به موضوع اشاره نكنم. اختلاف نظر داشتن با يك نفر نبايد دليل كتمان تاثير او در حوزه ادبيات ايران باشد.

وي در ادامه، قطعه اي از سيمين بهبهاني خواند:

وصیت کرده ام بعد از مرگم همراه من
دو تا فنجان چای هم دفن کنند!
شاید صحبت های من با خدا به درازا کشید...
به هر حال دلخوری ها کم نیست از بندگانش
همان هایی که بی اجازه وارد شدند
خودخواهانه قضاوت کردند
بی مقدمه شکستند
و بی خداحافظی رفتند!

بعد از سخنان غراي رضا رفيع، خانم فاطمه صداقتي كه در كنار او به عنوان مجري شكرخند ايفاي نقش مي كرد، گفت: خوب شد حرف زد، چقدر درددل داشت! رفيع پاسخ داد: ممنون كه شما هم درك كرديد... با وجود همه مشكلاتي كه داريد! خانم صداقتي به حالت دفاعي پرسيد: من چه مشكلي دارم؟! رفيع پاسخ داد: خسته هستيد و از راديو آمده ايد!

به مناسبت اول شهريور- روز پزشك- دكتر حميدرضا طوسي اولين شاعري بود كه براي شعرخواني فرا خوانده شد. رفيع پرسيد: شما پزشك عمومي هستيد؟ پاسخ شنيد بله. دوباره پرسيد: قصد نداريد... آقاي كاوه از ميان جمعيت، پرسش را به دلخواه خودش كامل كرد: كه خصوصي بشويد؟!

دكتر طوسي در شعرش با لهجه مشهدي شوخي كرده بود:

گفتم نبر اين دل مرا، گفت مُبُرُم
گفتم بنشين كنار ما، گفت مو بُرُم!
گفتم كه مسابقه است، گفتا مُبُرُم!
گفتم نبُري نان مرا، گفت مُبُرُم!

شاعر در ادامه شعري را كه دوستي به مناسبت روز پزشك برايش فرستاده بود خواند:

اگر داری خود آزاری،  پزشكی!
ز شب تا صبح بیداری، پزشكی!

تفاوت می كنی با دوره خویش
و مال عهد قاجاری پزشكی

اگر چون مرده شو همواره داری
به تن روپوش چلواری پزشكی

ز تفریح و تفنن می گریزی
نداری وقت بیكاری، پزشكی

برای رفع سفتی مزاجی
چنان از شوق سرشاری پزشکی

شبی با شرمساري دست در جیب
بگویی كه نشد كاری پزشكی

و در آن شب تو از یزدان بخواهی
پناه دخمه ای، غاری پزشكی

به دور خود بچرخی بی مواجب
شبیه اسب عصاری پزشكی

سرای توست گر هر جای ایران
شدی توریست اجباری پزشكی

تو را پیك سلامت می شناسند
ولی یك جور چاپاری پزشكی

چو چشمان سرت وا شد و دیدی
مریوان و زریواری پزشكی

مریوان هم نشد، مسجد سلیمان
فشاپویه، نمین، ساری پزشكی

و چون دوران تبعیدت به سر شد
تو یك بدبخت سرباری پزشكی

تو درد دیگران را چاره سازی
خودت انگار بیماری پزشكی

چو رد كردی تو پنجاه و بدیدی
نداری دلبری، یاری پزشكی

زمانه پر شد از شبه طبیبان
ولی تو باز شك داری، پزشكی

خطوط چهره ات و دستخط ات
دلم می گوید انگاری پزشكی

خلاصه حرف بسیار است اما
تو همكار منی آری پزشكی!

رضا رفيع از آقاي طوسي خواست خاطره اي از كارش تعريف كند. او پاسخ داد: من دو سال طرحم را در روستاي كامو در اطراف كاشان گذراندم. يگ روز پيرمردي پيشم آمد و گفت پايم درد مي كند. گفتم چرا؟ در حالي كه سعي مي كرد بسيار مودبانه صحبت كند، گفت: بلانسبت شما، الاغم لگد زده است! یک بار دیگر هم پیرمردی با دردی مشابه آمد و گفت: قبلا با الاغم برای آوردن علف به کوه می رفتم اما چند وقت است که الاغم عمرش را به شما داده و تنها می روم!

غلامحسین فخیمی (مرآت) شاعر بعدی شکرخند 87 بود.

فریاد از این طبیب که با این هجوم درد
من فکر جان خویشم و او فکر جیب خویش!

پس از دیدن فیلمی از شعرخوانی استاد فریدون مشیری، علیرضا سلامی، طنزپرداز روشندل روی سن رفت.

شاعری خل، لیک بارز نیستم
هیچ در فکر مجوز نیستم
شهرتی دارم میان قوم خود
کمتر از گارسیا مارکز نیستم

شعر بعدی آقای سلامی، به قول خودش «یک نیمچه وصیتنامه» بود.

بر مزارم «گریه کن» موجود باشد بهتر است
مرده خورها در عوض معدود باشد بهتر است

مطربی کردم بسی در مجلس لهو و لعب
شادی روحم به تار و عود باشد بهتر است

صبح و ظهر و شام من همواره پیتزا خورده ام
شام هفت من اگر فَس(!) فود باشد بهتر است

کرده ام جعل مدارک بهر تثبیت مقام
تا قیامت صورتش مفقود باشد بهتر است

... در جهان تک همسری امری کسالت آور است
چون تعدد بعد از آن مقصود باشد بهتر است!

سید هانی رضوی به همراه یکی از دانش آموزانش به شکرخند آمده بود که قرار بود هردویشان شعر بخوانند، اما وقتی نوبت به آنها رسید، آقای رضوی گفت: شاگردم رفت! سپس شعر خود را با این جمله شروع کرد: «او رفت...»، آقای کاوه که در ردیف اول نشسته بود بلند پرسید: همان دانش آموز؟! و جواب شنید: نه خیر!

او رفت، غزل به رفتنش مرثیه خواند
صد قافیه اشک در دل بیت چکاند
گفتند نبر اسمش را چشم ولی
در حافظه تمام ما خواهد ماند

کاپشن تو بخواب چون که من بیدارم
ای سوژه شعر تا ابد پربارم
هرچند که دور باز با دشداشه است
من یاد تو را زنده نگه می دارم!

*

مطلع شعر مردف شده با شیرین تر
شرح باید بدهم پس که چرا شیرین تر؟

کسی آمد که شنیدیم که یک معجزه است
سوژه ای از همه ما شعرا شیرین تر

یک«اسی» داشت که می گفت که پیغمبرم اوست
آیه هایش همه از کفر خدا شرین تر

هاله نور به دور سر او می دیدند
سپس انکارش از این شیرین ها شیرین تر

چهره اش نورانی... آخ... بلانسبت ماه
خنده هاش از عسل ناب شما شیرین تر

هشت سال آخ... چه دنیایی را می دیدم
همه چیز از همه کس از همه جا شیرین تر

تو از او من من از این این از آن
ما از ایشان و شما از آنها شیرین تر

عامل خارجه را عزل کنی وقتی که
هیچ وقتی نشود از اینجا شیرین تر

یازده روز سکوت از سخنش خوشمزه تر
بعد از باز همان طبل صدا شیرین تر

گفت اگر اخم کنم صنعتشان نابود است
واقعا می شود از این آیا شیرین تر؟

گوشت در کوچه او ارزان تر، آسان تر
نفت اما به سر سفره ما شیرین تر

یک نفر آن ور دنیا به درک واصل شد
جا زد او را به میان شهدا شیرین تر

مادر غم زده را تنگ در آغوش گرفت
گفت امروز عموما به عزا شیرین تر

چفیه بر گردن کورش زد و فرمود که او
یک بسیجی است از اینها حتی شیرین تر

گفت در قعر امور است از این پس مجلس
رای من بیشتر است از اینها شیرین تر

گفت من تک رقمی نرخ تورم را... وای!
کاش می شد بزنم شیرین را شیرین تر

اصلا از هر سخنش قند مکرر می ریخت
سخن بی  معنی از معنا شیرین تر

هشت سال آخ تحمل کردیم این همه را
شرح باید بدهم باز چرا شیرین تر؟!

رضا رفیع با فراخواندن داریوش منصوری، گفت: ایشان همان کسی است که همیشه به من می گوید رفیعی! آقای جوادیه پیشنهاد داد: تو هم به او بگو منصور!

آقای منصوری با اشاره به شعری که ماه گذشته آقای بانی خوانده و در آن آرزو کرده بود اجل آن قدر به او مهلت بدهد تا روزی آقای جوادیه را بدون ریش ببیند، خواند:

دوست دارم عاقبت اندیش را
مردمی با فکر مثل خویش را
کاش بر من هم اجل مهلت دهد
تا ببینم بانی با ریش را!

از شاخ درخت بی ثمر برداریم
منصور که نیستیم و هم بر داریم
این مردی و نامردی و زن یعنی چه؟
بگذار که زیر ابروی خود برداریم!

دست غمتان از دل من پیش تر است
نوش دلم از زهر شما نیش تر است
با پیر مغان مشکل خود گفتم دوش
گفتا خودم از شما غمم بیشتر است!

در ادامه برنامه، بخشی از مصاحبه تلویزیونی خانم تهمینه میلانی، کارگردان موفق سینمای ایران را دیدیم که با وجود سعی خانم مجری برای همراه کردنشان با خود، ایشان همچنان با قدرت بر موضع خود درباره مخالفت با دلایل احداث پارک بانوان و هر فضای تفکیک جنسیتی شده دیگری پا می فشرد و می گفت اگرچه ممکن است چنین راهکارهایی مانند یک مسکن موقت عمل کنند اما در دراز مدت مشکل ساز خواهند شد.

جالب آن که بلافاصله پس از پخش این فیلم، خانم ارمغان زمان فشمی برای شعرخواندن پشت تریبون رفت که شعرهایش درباره طرح تفکیک جنسیتی بود. او پیش از شعرخواندن، یاد سیمین بهبهانی را گرامی داشت و گفت: گاهی عدد جلسه شکرخند با اتفاقاتی که در طول ماه قبل از آن افتاده است تقارنی ایجاد می کند که جالب، شگفت انگیز یا متاثر کننده است، مثلا این جلسه، هشتاد و هفتمین جلسه شکرخند است و خانم سیمین بهبهانی که در همین ماه درگذشت نیز 87 سال داشت.

رضا رفیع دست ها را بالا برد و گفت: من هیچ تقصیری در این زمینه نداشتم و اصولا در تهران نبودم که بخواهم تقصیری داشته باشم! اما خانم زمان فشمی پاسخ داد: شاید کرامات شما آن قدر موثر باشد که بتواند از راه دور هم عمل کند!

ما که سودای عافیت داریم
بیم انجام معصیت داریم
جای مهری به روی پیشانی
طرح تفکیک جنسیت داریم

گفته ای زن فرشته سا باشد
چون بهشتش به زیر پا باشد
پس چرا وقتی این قدر خوب است
باید از مردها جدا باشد؟

تو زنان را سیاه می بینی
موجبات گناه می بینی
عینک دیگری بزن زیرا
تو خودت اشتباه می بینی

طرح تفکیک جنسیت دارید
حسرت رشد جمعیت دارید
در تضادند این دو تا با هم
خود به خود هم مخالفت دارید!

رضا رفیع گفت: خوب شد ما آن فیلم را پخش کردیم! نکند این شعرها را همین الان گفتید؟ هیچ عقل سلیمی باور نمی کند که ما تبانی نکرده باشیم!

عباس کریمی همان شاعری است که ماه پیش در شعرش هزار بلا سر همسرش آورد «اما نمرد»! او که به عنوان شاعر بعدی روی سن رفته بود، با اشاره به میکروفن که خیلی پایین قرار داشت، به رضا رفیع گفت: هی شاعر خانم صدا می کنید، قدهایشان هم کوتاه است، این جوری می شود! رفیع به شوخی گفت: دفعه دیگر یک بلندش را [برای شما] می آوریم! بعد شاعر خواست میکروفن را بالا بیاورد که متوجه شد به خاطر اشکال فنی اصولا نمی توانسته بالاتر بیاید و چون آن را از پایه هم جدا کرده بود، مجبور شد تمام مدت با دست نگهش دارد که به قول رضا رفیع حقش بود!

رفته بودم جمعه شب بهر عبادت صومعه                   
پیرمردی در جلوم  ایجاد شد(!) خندید هی 

گفتم ای آقا کجا امشب بیا مهمان من                    
گفت باشد آمدم او شاد شد خندید هی

گفت مامورم کریمی بر زمین من از بهشت                   
بعد از آن بر من چنان استاد شد خندید هی                                  

دید ایشان بر زمین انسان جنایت می کند                 
جانشین حق چنین جلاد شد خندید هی

حمله کرد آن شب پلیس اشرار را در بند کرد               
صبح شد آن جمعیت آزاد شد خندید هی

گفته شد بچه بیارید جمعیت گقتند چشم                   
خانه ها تا خرخره نوزاد شد خندید هی

قبر متری ده تومن کرک و پر او ریخت رفت                
شاهد بی قبری اجساد شد خندید هی

رفت مسجد شیخ بعد از روضه ماچش کرد گفت           
مژده ایران صاحب پهپاد شد خندید هی

گشت می زد گشت ارشاد و نصیحت می نمود              
جامعه تغییر کرد آباد شد خندید هی

دید مردی با کلک اموال مردم خورد لیک              
 مرد پولش قسمت اولاد شد خندید هی

چرخ می زد بین ما هر لحظه نیشش باز بود                
هر و کر می کرد کلا شاد شد خندید هی

دید مردی بین آتش سوخت اما چشم هاش            
 منتظر بر خودروی امداد شد خندید  هی

کشته داده، زخم خوردیم انقلاب آمد پدید               
چون دوباره مصر استبداد شد خندید هی

قاضی و ملا وکیل اینجا خودم هم فاسدم               
چون فساد این حجم و این ابعاد شد خندید هی

رفت کارتونی ببیند روح او حالی کند              
 شاهد فیس عمو قناد شد خندید هی

نعره می زد هی عمو هی جیغ و هورا می کشید              
رفت آن شب گوشه ای معتاد شد خندید هی

بورس می دادند آقازاده ها از پول نفت              
 نام آنها زورکی استاد شد خندید هی

رفت او وامی بگیرد  بانک گفتش چایدی!                   
صحبت پنجاه استشهاد شد خندید هی

شب سر جا پارک دعوا شد کنار پارک شهر                
آن وسط از اهل منزل یاد شد خندید هی

آن قدر در پاچه اش مردم چپانیدند چوب               
پاچه اش چون پاچه سنباد(!) شد خندید هی

آمد از پارینه سنگی بردمش من فیس بوک                 
آشنا با تبلت و آی پاد شد خندید هی

دود و پارازیت بر روح و روانش رخنه کرد                  
سکته کرد اوضاع  قلبش حاد شد خندید هی

عید شد گقتند ما این می کنیم آن می کنیم                     
هی نکردند و نشد، مرداد شد، خندید هی

دید سن ازدواج اینجا چهل را رد نمود                   
توی مجلس حرف از موساد شد خندید هی

نخبگان رفتند از کشور به هر راهی که بود                     
عامل این هم چو آن موساد شد خندید هی 

گفت اینجا کار نیست و بیست و سی هم پخش کرد      
عامل این هم چو آن موساد شد خندید هی

گفتمش می خند؟! موساد و سیا جدی است مرد!             
مرد تویش انقلاب ایجاد شد خندید هی   

گفت یعنی هر چه مشکل هست کار دشمن است؟           
گفتم البته و شیخ  ارشاد شد خندید  هی

گفت می میرید هر شب با هواپیما، پراید                 
 گفتم این گفتی و دشمن شاد شد خندید هی

گفتمش تا پای جان ما پای صنعت مانده ایم                
حکم مرگ مردم استشهاد شد خندید هی  

این زمین خیلی خراب است و نباشد کار ما
غصه پس در جان او غمباد شد خندید هی            

گفتم از اینجا برو این وضع هضم ات می کند                    
ماند ایشان اتفاق ایجاد شد خندید هی

گفت می مانم کریمی هرچه باداباد، ماند                    
از قضا هم هرچه باداباد شد خندید هی

رفت ایشان پارک یک چرخی زند بر گشت گفت            
هی کریمی سرورت داماد شد خندید هی

گفتم آقا فضلعلی! ریش و سبیلت را زدی؟              
گفت آرمیتا نخواست بر باد شد خندید هی

گفت مهرش کرده ام من شصت نیسان پول نقد                
جان حاجی وسعم این تعداد شد خندید هی

گفتم آقا بینتان یک قرن سنی فاصله است                   
گفت مهرم به دلش افتاد شد خندید هی

رفت صبحی ثبت احوال او و چون برگشت گفت             
 اسم من از فضلعلی فرشاد شد خندید هی

گفتم آقا آن طرف تو حوض حوری دیده ای                     
شیخ یاد حوض و آن افراد شد خندید هی

گفت آقا جو نده آنجا یه روزی خوب بود                       
خوب بود تا انقلاب ایجاد شد خندید هی

گفتم اینجا مال تو من از زمین آزرده ام              
می روم شاید جهنم گفت ایشان بای بای!

نوبت که به سید امین تویسرکانی رسید، رضا رفیع با دیدن او گفت: به چهره شان می آید که نثر بخوانند! از قضا همین طور هم شد و آقای تویسرکانی واقعا نثر طنزی درباره فاضلاب خواند. رفیع گفت: کی بود که در کرامات ما شک داشت؟!  (ما که به کرامات ایشان از راه دور هم معتقدیم!)

شروین سلیمانی، شاعر بعدی شکرخند شهریور 1393 بود.

عمری است که زیر تبر تقدیریم
با مرگ به نام زندگی درگیریم
یا موقع رفتن به سفر توی پراید
یا وقت سقوط توپولف می میریم

یک نفر از بین جمعیت فریاد برآورد: توپولف نه، آنتونف!

رضا رفیع در اینجا به یکی از ترس های بزرگ زندگی اش اشاره کرد و گفت: جدیدا دست هایم موقع پرواز عرق می کند. دیگر پرواز فقط پول نمی خواهد بلکه چیزهای دیگر هم می خواهد، جرات و جسارت! او افزود: گاهی جهالت، نترسی می آورد، مثلا وقت پرواز هرچه از اصول مهندسی و سیستم هواپیما کمتر بدانی بهتر است. من در پرواز اخیر مدام حواس خودم را پرت می کردم تا به این چیزها فکر نکنم اما بغل دستی ام مدام می گفت: حتما در پروازی که سقوط کرد هم به مسافرها شکلات دادند، عین ما! لابد آنها هم به آشناهایشان پیامک می زدند!... یک بار هم مهندسی کنار من نشسته بود که در تمامی طول پرواز به بچه اش آموزش می داد که جاذبه فلان قدر است و اگر با شتاب فلان سقوط کنیم، زاویه سقوط بهمان قدر است و از این حرف ها! آقای سلیمانی گفت: شما اگر خدای نکرده سقوط هم بکنید، یا از شکاف می آیید بیرون( اشاره به مردی که در سقوط اخیر هواپیما به همراه همسرش از بخش شکسته هواپیما بیرون پرید) یا می روید بهشت! رفیع گفت: یا خودمان شکاف برمی داریم! بعد هم به یاد روزهایی افتاد که می گفتند حالا فلانی را اعدام می کنیم، اگر هم گناهکار نبود، می رود بهشت!

اغلب رباعیات اخیر شروین سلیمانی مثل رباعیات خیام به شرح جهنم و بهشت مورد نظر شاعر می پردازد.

رفتید بهشت، تار و تنبک بزنید
روی چمن بهشت پشتک بزنید
در راه اگر حور تمیزی دیدید
فی الفور به ما نیز پیامک بزنید!

شاعر افزود: البته کثیف هم باشد ما قبول داریم، نعمت های خداوند را رد نمی کنیم!

رفتید بهشت باد با خود ببرید
سی دی و نوار شاد با خود ببرید
تا پیش پری و حور راحت باشید
پیژامه پاگشاد با خود ببرید!

رفیع گفت: نه، آنجا راحت تر هم می توانید بگردید، گشتی در کار نیست!

رفتید بهشت سنگ با خود ببرید
یک روسری قشنگ با خود ببرید
شاید که بهشت گشت ارشاد نداشت
یک دست لباس تنگ با خود ببرید

*

هواپیمای بختم کله شد از آسمان افتاد
نه در دریا نه در جنگل که در آتشفشان افتاد

هواپیمای مردم با تفنگ و توپ می افتد
ولی مال من بیچاره با تیر و کمان افتاد

همان اول مرا با بچه ای دیگر عوض کردند
نخستین اتفاقم در اتاق زایمان افتاد

گرفتم آبله مرغان و زردی و تب و سرخک
کلکسیون بیماری به جانم توامان افتاد

زمان مدرسه با زجر طی شد مهرمان دی شد
بدون رخش و رستم بچه ای در هفت خوان افتاد

گرفتم دیپلم رفتم به خدمت گفت بابایم
خدا را شکر این جوجه کلاغ از آشیان افتاد

محل خدمت سربازی ام اول گلستان بود
یکی زیرآب ما را زد به مرز زاهدان افتاد

پس از خدمت هوای زن گرفتن در سرم پیچید
و گنجشک تجرد بی هوا در ریسمان افتاد

به رسم خواستگاری رفتم و دختر که چای آورد
لگد زد زیر سینی بر سرم شش استکان افتاد

برای جشن عقدم توی کوچه ریسه می بستند
یکی فریاد زد مادرزنت از نردبان افتاد

تمام وام ها و سکه ها شد خرج درمانش
ولی با بیمه تنها چسب زخمش رایگان افتاد

یکی چوبی چپاند انگار لای چرخ بخت ما
که هم پنچر شدم هم پیچ چرخم ناگهان افتاد

ولی با این همه شکرخدا که شهرتی داریم
که در بدشانس بودن اسم ما هم بر زبان افتاد!

بعد از شروین سلیمانی، نوبت به مصطفی مشایخی رسید که شعرش طعنه ای به آرم جدید شهرداری تهران می زد که به شکل پنجه بوکس طراحی شده است.

مطمئن، خوش دست، زیبا پنجه بوکس
گونه ای از فک شکن ها پنجه بوکس

بهتر از قداره حتی از قمه
سطح کارآییش بالا پنجه بوکس

منتخب در پنجمین جشنواره ی
بهترین ابزار دعوا پنجه بوکس

بین هر جمعی نزاعی بوده است
خوش درخشیده است آنجا پنجه بوکس

چیز کم حجمی است در این جیب هم
می توان جا داد ده تا پنجه بوکس

هر زمان دوران چیزی بوده است
روزگاری کلت حالا پنجه بوکس

گر و گر از چین و ماچین می رسد
باز هم دارد تقاضا پنجه بوکس

دست یک نوزاد جای جغجغه
دیده ام باور بفرما پنجه بوکس!

خانمی با شوهرش در گیر شد
مادرش می گفت مینا پنجه بوکس!

آق منگل خالکوبی کرده در
هر کجایش از تبر تا پنجه بوکس

مشکلی هر جا که پیدا می شود
راه حلش هست تنها پنجه بوکس

هرکه فرضا سد معبر کرده است
یا لگد کارش شده یا پنجه بوکس

بینی ای گوشی اگر در جاش نیست
احتمالا کنده آن را پنجه بوکس

جزوه ای هم منتشر گردیده در 
نحوه سرویس فک با پنجه بوکس!

آقای مشایخی در ادامه گفت: یک دوبیتی  هوایی هم دارم... چون الان از زمین و هوا دارد بلا می بارد. تایید می فرمایید؟ رفیع پاسخ داد: بله، به طوری که می زنی زمین هوا می ره!

بعد از شنیدن دوبیتی هوایی، رفیع گفت: یک بار طی سفر، کادر پرواز هواپیما از من خواستند شعر طنزی برایشان بنویسم. کاوه جوادیه بلند گفت: شاید می خواستند استرستان را از بین ببرند! رفیع گفت: بله، مثل این که می گویند اگر کسی سکسکه می کند او را بترسانید، بگویید احمدی نژاد آمد! آقای جوادیه گفت: این جوری که سکسکه می شود سکته سکته!

سعیده موسوی زاده بعد از بیان این نکته که«شماره پرواز را به خاطر بسپار، هواپیما مردنی است»، شعری با لهجه مشهدی خواند که تا خواستیم معنی اش را بفهمیم دیگر نشد یادداشتش کنیم!

کاوه جوادیه که روی سن رفت، با اشاره به این که اول جلسه، رضا رفیع از یک طرف و خانم صداقتی از طرف دیگر وارد صحنه شدند، گفت: بحمدالله طرح تفکیک جنسیتی در اینجا رعایت می شود! وی افزود: 1400 سال از اسلام می گذرد و خدا هنوز متوجه نشده که زن و مرد را در خانه اش از هم جدا کند، تازه آنجا همه فقط یک لنگ پوشیده اند!

آقای جوادیه سپس با بیان این نکته که سیمین بهبهانی بانوی غزل بود اما دستی هم در طنز داشت، شعری از او را برای خواندن انتخاب کرد.

بعد از طنزخوانی علی خوش گفتار، آقای کیوانیان از اصفهان روی سن رفت و سعی کرد باکلاس بودن همشهریانش را ثابت کند: انگلیسی زبان ها بعضی جمله ها را به شکل مخفف می گویند، مثلا به جای  I can not می گویند I cant یا به جای  I amمی گویند I m، ما اصفهانی ها هم همین طور هستیم، مثلا به جای رفته است می گوییم رفتِس!

وی ادامه داد: در مالزی(رضارفیع تکه انداخت: مالزی یکی از بخش های اصفهان است!؟) پلی ساخته اند که شبیه پل خواجوی اصفهان است، در بارسلون هم خیابانی شبیه چهارباغ وجود دارد.

می گن که اصفهان ما نصف جهونه
چیزی که عیونه چه حاجت به بیونه

عالی قاپو و مسجد و قیصریه داره
تموم اینها توی نقش جهونه!

بعد از هنرنمایی حسن ریوندی با تقلید صدا و تعریف خاطره طنزآمیزش از بانجی جامپینگ، نوبت به محسن طاهری رسید تا شعر بخواند.

توی مترو دختری دیدم قشنگ
فارغ از هرگونه رنگ و ضدزنگ

با کلاه و شال یشمی دیدمش
چند باری زیر چشمی دیدمش

ماه کامل بود و ابرویش هلال
چشم‌هایش مثل دریای شمال!

سر به زیر و با حیا بود و عفیف
غنچه لب بود و شبیه گل لطیف

مانتوی او خوب و ناچسبیده بود
آستین تا روی مچ پوشیده بود

زلف او مستور با هدبند بود
توی دستش مرجع دورلند بود

بود قدّ نازنینش ‌بی مزاح
در حدود آیدین نیکخواه!

فکر کن! اندازه‌ دور کمر
پنج سانتی‌متر یا باریک‌تر!

برف هم مانند دندانش نبود
حلقه‌ای هم توی دستانش نبود!

کنتور برق دلم تک‌فاز شد
«یا علی گفتیم و عشق آغاز شد»

چشم‌هایم روی یارم زوم بود
شش دقیقه پلک من معدوم بود

از قضا یک لحظه چشمم خسته شد
داخل واگن شد و در بسته شد...

عین تیری که رها از شست رفت
یار من در لحظه‌ای از دست رفت

بعد از این هر روز جایم مترو بود
عمدتا خط یک و خط دو بود!

توی صف‌ها در به در دنبال او
در پی رنگ کلاه و شال او

بعد، دیدم توی واگن بهتر است
چهره از نزدیک‌تر واضح‌تر است...

سخت بود و بی‌نتیجه کار من
هی از این واگن به آن واگن شدن

تازه مرد و زن در آن‌جا درهم است...
چون که دیدم شانسم این طوری کم است،

چادری پوشیده اهل دل شدم
توی بخش بانوان داخل شدم!

با صدایی عشوه ناک و دل‌ستان
راه می‌رفتم میان خواهران

گیر می‌دادم به شکلی مستمر
چسب زخم و روسری دارم، بخر

داشتم تقویم‌های سال نیز
می‌گرفتم گاه‌گاهی فال نیز

تا مگر دلدار من پیدا شود
بخت من هم تا حدودی وا شود!

پول خوبی داشت در کل کار عشق
تشنه بودم، تشنه‌ نکتار عشق

از چنین یاری شما خواهی گذشت؟
الغرض، یک پنج شش ماهی گذشت...

پا ز دانشگاه و خانه حذف شد
درس‌هایم دانه‌دانه حذف شد

جمعه ظهری در نماز نافله
در دلم افتاد شور و ولوله

رفتم و در لحظه‌ دلواپسی
یار را از دور دیدم با کسی

ابتدائا چشم‌هایم تار شد
بعد دنیا بر سرم آوار شد

خاک بر سر ریختم از بخت خود
کندم از موهای نرم و لخت خود

بر سرم زد فکر مرگی ماندگار
خودکشی با ریل‌های برق‌دار!

توی آن اوضاع و احوال خراب
دختری دیدم چو قرص آفتاب...!

آقای ریحان صفت شاعر بعدی شکرخند بود.

لطفا پی اشتباه ما را نفرست
از چاله به سوی چاه ما را نفرست
عمری به تو اعتماد کردم حاجی
دنبال نخود سیاه ما را نفرست

با هرکس و هر چیز جدا دعوا داشت
حتی وسط ذکر دعا دعوا داشت
وقتی که سلام آخرش را می گفت
انگار که با خود خدا دعوا داشت

این شعر، سلام آخر جلسه هم بود و بعد از آن همه سالن را ترک کردند تا سلامی دیگر.





درباره وبلاگ

شب شعر شكرخند، اگر اتفاق غيرمنتظره اي نيفتد، اولين شنبه هرماه در فرهنگسراي هنر (ارسباران) تهران برگزار مي شود؛ شش ماه اول سال از ساعت 5 و شش ماه دوم از ساعت 4 بعدازظهر.





 

Designed By M.Ranjbar