طنزهاي ارمغان زمان فشمي

امشو شووشه لیپاک لی لی روره!

- گزارشی از شب شعر طنز شکرخند/ اسفند 1393

رضا رفیع، شکرخند 92 را با ذکر خاطره ای آغاز کرد: از سایت راه آهن برای یکی از همکارانم بلیت خریدم. او دیر به ایستگاه رسید و قطار را از دست داد. بعد از آن دیگر پول من را نمی داد و می گفت من که نتوانستم بروم، چرا باید پول بدهم؟! تا این که در مراسم عروسی اش، وقتی یکی از دوستان او از میهمانان فیلم می گرفت و از آنها می خواست خاطره ای از داماد تعریف کنند، من این ماجرا را تعریف کردم و گفتم با این همه مطالعه فلسفی که ایشان دارد، من یک نکته را نتوانستم بهش بفهمانم و آن این که مشکل او بود که به قطار نرسید، نه من!

وی با اشاره به رفتن آقای محمدرضا رحیمی به هتل اوین و انتظار برای این که ببینیم سرنوشت باقی دوستان چه خواهد شد، افزود: یک بار عزیزی به من گفت چرا این شب شعر تعطیل نمی شود؟ من به او گفتم الان مشکل شما دقیقا چیست؟!

رضا رفیع برای سال پیش رو که سال بز است، آرزو کرد سال بزهای اخفش نباشد. او گفت: آدم باید همه شبکه ها را ببیند تا با مقایسه حرف ها، بتواند حرف حق را تشخیص بدهد، نه آن که مثل بز اخفش هرکس هرچه گفت، تایید کند و سر تکان بدهد. باید از کسی که فقط یک کتاب در کتابخانه اش دارد، ترسید.

حمیدرضا مویدی، اولین شاعر شکرخند اسفند 1393 بود. او درباره شعرش توضیح داد: دو ماه پیش خواب دیدم که در معیت قیصر امین پور هستم. یک خط شعر من می گفتم و یک خط شعر ایشان. این شعر را در همین مورد نوشته ام.

آلودگی صوتی ما را نفروشید
این حاصل شهر است، صدا را نفروشید

در شهر اگر تنگ شده راه نفس ها
این راه گلوگیر هوا را نفروشید

به به چقدر چاله در این کوچه زیاد است
این منظره خوب نما را نفروشید...

رفیع بیتی از شاعری از اهالی شهرکرد خواند:

گفتا که نبی امر نموده است به معروف
گفتم پ نه پ، امر نموده است به منکر!

و سپس سلمان خابوری به عنوان شاعر بعدی فراخوانده شد.

وقتی که حوا گاز می زد سیب ما را
از پشت سر قابیل می زد جیب ما را
از اولش انگار ما آدم نبودیم
هرکس بیاید می دهد ترتیب ما را

او در توضیح شعر بعدی اش گفت: این هم زبان حال آن کسی که انتشار تصویر و سخنرانی هایش ممنوع شده است. رفیع تایید کرد: ترتیبش را دادند!

سرد است هوا بنده به ناچار فریزم
لب بسته پابسته، منع الهمه چیزم!

بعد از دیدن بخش کوتاهی از سریال شب های برره، رضا رفیع از خانم فاطمه محمدی، مجری شبکه آی فیلم، خواست به عنوان مجری کمکی به او بپیوندد. وی افزود: البته ایشان گفتند نگویید من بیایم، اما من می گویم بیایید!

مجری کمکی پس از حضور روی سن و سلام و احوالپرسی با حضار، گفت: من خیلی غیر منتظره بالا آمدم. رفیع پراند: خوب است بالا نیاوردید! در واقع من بالا آوردم شما را! سپس از آنجایی که خانم محمدی شناختی از شعرا نداشت، رضا رفیع از او خواست به شکلی بی طرف، شاعر بعدی را انتخاب کند و از آنجا که ایشان، آقای سنایی را انتخاب کرد که معمولا به خواندن اشعاری از شاعران دیگر بسنده می کند، آقای جوادیه که بیخ گوش ما نشسته بود، گفت: مطمئن شدیم که ایشان شناختی از شاعرها ندارد!

پس از آقای سنایی، سید وحید حسینی روی سن رفت.

آن قدر دپرس و گیج و نگرانم انگار
مرد مامور به من نامه دعوت داده
مثل مردی دگراندیش که کیهان روزی
از سر نقشه به او دست رفاقت داده

حس و حالم شده احوال یکی مرثیه خوان
که سخنرانی اول به زنی بر بخورد
غرق در استرس و موقع منبر رفتن
بی تعادل شده با کله به منبر بخورد

مثل مردی نگرانم که زمان تفریح
با زن صیغه ای اش، همسر اول برسد
مثل معتاد که از بخت بدش ماموری
در زمانی که نشسته دم منقل برسد

مثل حال زن شاغل که پس از یک هفته
وعده داده به خودش خانه مامان برود
پنجشنبه شده و خانه پر از مهمان است
خودخوری می کند ای کاش که مهمان برود

خسته ام مثل دل شاعر طنازی که
مشکلات همه را وارد آثارش کرد
خواند در پشت تریبون و نخندید کسی
یکی از بین جماعت متلک بارش کرد

آه! بدشانس ترین عاشق این شهر منم
اختلاف طبقاتی که ندارد پایان
بغض او در دل باران ترکید و گم شد
من ولی گریه کنم، بند می آید باران

توی شطرنج جهان مثل وزیری هستم
که بریده است و کسی نیست به دادش برسد
منتظر مانده که سرباز خیانتکاری
کلکش را بکند تا به مرادش برسد

کنج زندان تنم با  دهنم درگیرم
درد را گفته ام امروز به درب زندان
بی زبان گوش سپرده است ولی می ترسم
عاقبت از غم من سکته کند زندانبان

*

اوضاع بهشت کاملا ناجوره
خندیدن و رقصیدن ملت زوره
هر روز غروب مومنین می گویند
امشو شووشه لیپاک لی لی روره!

*

مادرزن من وارد ارتش بشود
هر روز دچار توپ و ترکش بشود
تا این که بفهمد چه به من می گذرد
ای کاش اسیر دست داعش بشود

وقتی همایون حسینیان روی سن می رفت، رضا رفیع اعلام کرد که امروز روز تولد او هم هست. بعد از آقای شاعر پرسید: خاطره ای از تولدت نداری؟! همایون، روزگاری را به خاطر آورد که در مدرسه بازی بسکتبال را انتخاب می کردند، چون زمین بسکتبال در جایی بود که توپ، قابلیت افتادن به آن طرف دیوار را داشت. بعد به بهانه آوردن توپ می رفتند و آن را می انداختند توی حیاط مدرسه ولی خودشان دیگر برنمی گشتند!

آقای حسینیان بعد از تبلیغ برای شب شعر خودشان که ساعت 18 چهارشنبه اول هر ماه در بلوار گل های تهرانسر، نبش خیابان شانزدهم برگزار می شود، این شعر را خواند:

دیگر نه فیس بوک، نه یاهو از این به بعد
وبلاگ و سایت داخل پستو از این به بعد

فیلتر شکن دگر نکند هیچ یاری ام
باید که تکیه کرد به بازو از این به بعد...

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کالا گزیده تر ببرد او از این به بعد...

رضا رفیع که در جلسات قبل دانسته بودیم ترس از پرواز دارد، ضمن بیان خاطره ای درباره این که در یک سفر هوایی به لطف یکی از مسئولان پرواز، به ردیف جلو رفته و بعد هم در کابین خلبان با کادر پرواز نیمرو خورده است، گفت: آنجا یاد مهران مدیری افتادم که در یکی از طنزهایش، خلبان شده بود و در هواپیما بلال باد می زد. فهمیدم روش مقابله با استرس، جایگزین کردن یک چیز دیگر با آن است؛ مثلا اگر می خواهیم مردم برنامه های ماهواره را دنبال نکنند، باید خودمان برنامه های خوب بسازیم.

رفیع خاطره اش را این طور به پایان برد: ایران تنها کشوری است که وقتی هواپیماهایش می نشینند، مردم دست می زنند! آن روز هم وقتی تصادفا(!) هواپیما سالم روی زمین نشست، معلوم شد آقایی که مرا به ردیف جلو برده بود، یکی از ماموران امنیتی پرواز است که به شکل مخفی در میان مسافران می نشینند و خلاصه گفت هر وقت سقوطی چیزی داشتی به من زنگ بزن!

بعد از دیدن ویدیوی کوتاه تبلیغاتی مربوط به یکی از خطوط هوایی خارجی که آدم با دیدنش همین طور می خواست پرواز کند، رفیع تاکید کرد: نمی خواهم بگویم ما هم همین جوری باشیم ولی فکرش را بکنید، در ایران اسم هواپیما را گذاشته اند «معراج»!

همه خندیدند و رضا  رفیع گفت: دیدید؟ نکته ای در این اسم هست که شما می خندید. فهم عمومی ما می گوید معراج جای مقدسی است که زمان جنگ برای پیکر شهدا استفاده می شد، اما انتخاب چنین اسمی برای خط هوایی و هواپیما، کج سلیقگی است. پرواز در ایران خودش به اندازه کافی استرس دارد، حالا با این اسم چه چیزی به ذهن می آید؟! تصور کنید خلبان وقتی می خواهد تیک آف کند، بگوید می خواهیم بلند شویم، بلند بگو لااله الاالله! آیا جای این جمله اینجاست؟ هر سخن جایی و هر نکته مقامی – یا به قول آنهایی که همیشه دنبال مکان هستند، مکانی(!)- دارد. خلاصه ما همین نکته را درباره نامگذاری آن شرکت هواپیمایی گفتیم و به قدری اعتراض کردند که شبکه مجبور به عذرخواهی شد. اما مدتی بعد شنیدیم آنها جلسه ای در این مورد گذاشته اند تا ببینند چه کار می توانند بکنند.

بعد از همه این حرف ها سعیده موسوی زاده روی سن رفت.

وزوز کنان یک روز زنبور عسل شد
با نیش و نوشش مثل یک ضرب المثل شد...

پیش از آن که فرامرز ریحان صفت روی سن برود، رضارفیع این خاطره را از او تعریف کرد: دیروز با هم به اصفهان رفتیم. من با خوردن یک بیسکویت می توانم سه تا برنامه قندپهلو ضبط کنم، ایشان برعکس من است. حالا فکرش را بکنید با همدیگر برویم سفر!

تا عاشق وایبر و ایمیلی لیلی!
مانند قطار سر ریلی لیلی

اعصاب مرا به کل به هم ریخته ای
خیر سر من عین دریلی لیلی

در عشق و وفا به شرح ذیلی لیلی
بی معرفت و فاقد میلی لیلی

از دست غم تو تا رهایی یابم
باید بروم زیر تریلی لیلی

من کورم و تو خط بریلی لیلی
نیشم نزنی مثل رتیلی لیلی...

مانند گزینه روی میزی لیلی
یعنی تو برای من عزیزی لیلی

اوضاع زمانه شیر تو شیر شده
اعصاب مرا به هم نریزی لیلی...

خیر سر من همه تو را می خواهند
انگار چلوکباب هستی لیلی...

ما که نفهمیدیم قالب این شعر چیست اما رضا رفیع به نکته ای در آن اشاره کرد: اگر از شاعر بپرسیم شاه بیت این شعرت چه بود، می گوید همان بیتی که چلوکباب داشت!

در قسمت بعدی برنامه یکی از کارهای سروش رضایی (سوریلند) با عنوان «اندر مزایای سکوت» را دیدیم که باعث شد خانم محمدی در رابطه با سکوت، خاطره ای تعریف کند: ما در استودیو برای ارتباط با عوامل پشت صحنه از گوشی استفاده می کنیم. در یکی از برنامه ها میهمان مشغول صحبت بود و تهیه کننده هم از توی گوشی همزمان حرف می زد. این همزمانی تمرکز من را به هم زد، به طوری که وقتی میهمان برنامه با سوز و گداز گفت بچه ام مریض  است، من گفتم الهی شکر، الهی شکر! در واقع فقط داشتم پاسخی می دادم که یعنی دارم حرف هایت را گوش می دهم. بعد که متوجه شدم، گفتم خدا همه مریض های اسلام را شفا بدهد!

آقای محرابی، شاعر بعدی شکرخند در توضیح شعرش گفت: نزدیک عید است و زمان خانه تکانی، آقایان هم که تا بتواننداین روزها  از خانه فرار می کنند، یکی شان خود من! رفیع پراند: می آیند شب شعر!

مرد آن است طی یک صد سال
نکند کارِ خانه یک مثقال

بخورد، لم دهد به  هر منوال
مردی اش را نشان دهد به عیال

چون بشوری تو دیس و لیوانی
پس بدان که از زن ذلیلانی...

وقتی بهروز باغبان را صدا زدند تا شعر بخواند، آقای مسنی که پشت سر من نشسته بود، از بغل دستی اش پرسید چرا خانم ها را صدا نمی کنند؟ بغل دستی گفت: خانم ها نیامده اند. آقای مسن تر گفت: چرا، من دوتایشان را دیدم. آن یکی جواب داد: خانم ها با همدیگر خوب نیستند [که کنار هم بنشینند]! اینجا بود که دیگر طاقت نیاوردم و برگشتم بهشان گفتم چرا، خیلی هم با هم خوبیم! آقای مسن تر گفت: من همیشه گفته ام از خانم فشمی می ترسم!

شهزاده ما قاصدک نامه رسان
ای آینه بلاکش بوالهوسان
آنجا که تویی خدا همان نزدیکی است
لطفا به خدا سلام ما را برسان!

*

شاعر که شد، اندازه اش شد صد برابر
از هر نظر آوازه اش شد صد برابر...
*

بعد از تو آخر دفتر شعرم زنم شد
بعد از تو حتی مادرم هم دشمنم شد...

شاعر تند و تند شعرهایش را از حفظ می خواند، به طوری که رضا رفیع پرسید: رَم(حافظه) شما چند گیگ است؟! و از به چاپ سوم رسیدن کتاب ایشان با نام« خدا یک نقطه دارد» توسط انتشارات شانی خبر داد.

خانم محمدی درباره تسلط آقای باغبان به شعرهایش گفت: من حس کردم در شعرشان غرق شده اند! آقای رفیع گفت: من دیدم شما هم غرق ایشان شده ای! خانم محمدی توضیح داد: من که خودم مجری هستم، گاهی کم می آورم اما ایشان بی وقفه و با تسلط عجیبی اجرا می کند.

بعد از شعرخوانی مصطفی مشایخی، آقای سپهر، نوازنده آکاردئون، برای اجرای قطعاتی خاطره انگیز روی سن رفت. او نام چند قطعه را برد و از رضا رفیع پرسید کدامشان را اجرا کند. رفیع گفت: به به! پس منو هم دارید! ایام الله ولنتاین هم هست... آیا خنده ندارد؟ مگر دین چیزی غیر از محبت و دوست داشتن است؟ مگر نمی گویند «هل الدین الاالحبّ»؟ و سپس از خانم محمدی خواست قطعه ای را انتخاب کند. اوشان گفت: به نظرم بردی از یادم! رفیع پرسید: کی؟! بله... یک جورهایی همان یادم تو را فراموش است!

پس از اجرای قطعه زنده یاد دلکش، رفیع این استتوس را خواند: با آجیل دیگران طوری رفتار کنید که می خواهید با آجیل شما رفتار کنند!

بعد از شعرخوانی ارمغان زمان فشمی و شروین سلیمانی، سیامک سلیمانی روشن، تریبون را در اختیار گرفت.

در موقع چای کاش قندت بودم
یا گیره آن موی بلندت بودم
این شهر پر است از حشرات موذی
ای کاش عسلم من پشه بندت بودم!

رفیع گفت: ببینید قانع بودن مرد ایرانی را! ( اشاره به شعرهای خانم زمان فشمی درباره غلمان!)

بودن و نبودن همه مساله این است
بازار پر از بنجل بی ارزش چین است...

علی مظفر شاعر بعدی آخرین شکرخند سال 1393 بود:
دوست خوب و گل جواد آقا
چه ظریفی چه باسواد آقا!

بعد نوبت به زهرا  دری رسید.

الطاف لبت قدم قدم می چسبد
کمتر گله کن سکوت کم می چسبد
یک بوسه به یک سکوت ایجاد شود
بی حرف ببین دو لب به هم می چسبد

وی پس از خواندن این رباعی منشوری، یک خاطره منشوری هم از دعواهای پیرزن همسایه شان با عروسش تعریف کرد و در توضیح واژه های اصفهانی آن گفت: خارسو یعنی خار چشم که به مادر زن و مادر شوهر می گویند. رفیع پراند: آن خار اولش هم شبیه فحش است!

سید هانی رضوی این شعر را خواند:

من از همه این شعرا نازترینم
این طور نبینم، غلط اندازترینم
هرچند که جز اخم نداری عادت
در حسرت لبخند تو طنازترینم

او پیش از خواندن دومین شعرش گفت: یکی از مهم ترین اخبار ماه گذشته، خبر بازگشت آن عزیز به عرصه سیاست بود و اولین نفری که از شنیدن این خبر جان به جان آفرین تسلیم کرد، مادر خودشان بود.

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
هاله نور به سر دار کسی می آید

داد عشق همه را دست لولو تا ببرد
دید یک ملت را خار و خسی می آید

باز می گردد چون خون به رگ ماست هنوز
تا ابد می ماند تا نفسی می آید

عشق من، معجزه سوم تاریخ بشر
عشق من با عشقش، داش اسی می آید

تا که ای شاعر افسرده که بی سوژه شدی
طبعت آزرده شود از قفسی می آید

تا که ای نان تو ز لب ها کم کم دور شوی
تا که ای جان تو به لب ها برسی می آید

طبق معمول فقط بهر رضای مردم
نه که از روی هوا و هوسی می آید

پیش از این کارِ لودر را به سرانجام رساند
پس از این روست که با کمپرسی می آید

*

در چشم روز کور، چه معنی دهد عقاب؟
دندان موریانه چه می فهمد از کتاب؟
سید بخند باز که خورشید زنده ای
حتی اگر که بشکندت شب درون قاب

به دلیل ضیق وقت، غلامحسین فخیمی(مرآت) آخرین شاعر این جلسه بود.

ای رفیقان از گرانی هاج و واج افتاده ام
چون پرایدی درب و داغون بی کلاج افتاده ام
در دهن دندان ندارم بی رمق باشم ولی
با پری ها در خیال ازدواج افتاده ام

در پایان من برای دلداری دادن به آقای کاوه جوادیه که فرصت شعرخواندن پیدا نکرده بود، به ایشان گفتم: عیبی ندارد، شما خودتان شب شعر دارید!

جلسه شعر آقای جوادیه با عنوان « عصر طنز حلوای تن تنانی» در ساعت 16 آخرین شنبه هر ماه در سرای محله قیطریه برگزار می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:54  توسط ارمغان زمان فشمي  | 

ماجراهای دماغ ارمغان!

از روزی که یک فقره عکس بر سردر وبلاگ الصاق شد، انگار دماغ ما شد یکی از مشکلات عالم. داستان از آنجا شروع شد که یک نفر با نام مستعار «جهانگرد» این شعر را در باب آن عکس سرود:

* محضر جناب شاعره مخدره:

بلاگت را به عکست زنده کردی!
به بینی نور را تابنده کردی!
گرفتی چون که سر را رو به بالا
دو چشمت ریز و بینی گنده کردی!

* من پاسخ دادم:

چرا این قدر ای آقا تامل
به روی عکس شخص بنده کردی؟
مگر خود خواهر و مادر نداری؟
که بر بینی و چشمم خنده کردی؟

کم کم بقیه هم وارد گود شدند و این مشاعره شکل گرفت:

* جهانگرد:
نخندیده ست کس بر عیب عکست

بدین تهمت مرا شرمنده کردی

غرض هشدار بر یک اشتباهیست
که با آن چهره ارزنده کردی


هر آن نوری که تابد روی چیزی
به چشم آن چیز را هم گنده کردی

ولی با نورباران دماغت
کجا آن چهره را زیبنده کردی؟

از آن سو چون به پایین چشم داری
چو عاقل بر سفیهان خنده کردی...

دو چشمت تنگ شد، فیگور بد بود!
چرا پرسش ز مام بنده کردی؟!

تامل کو؟ مرا عکس تو ناچار
به نقدی این چنین سازنده کردی


* من:
تو را پیچاندمت تا پس بگیری

چنان نقدی که بر این بنده کردی

نفهمیدی و نقدت را تو تکرار
چنان یک آدم یکدنده کردی

علف را تا بزی جان می پسندد
نگو نقدی خوش و ارزنده کردی

دماغم گر بزرگ است و اگر نیست
نگا کن آی کیویم چنده! کردی؟!


* جهانگرد:

نگفتم من دماغت هست گنده
خودت با نور آن را گنده کردی!

خطای عکس را گفتم من و تو
سوال از خوار و مار بنده کردی

ادب را خود ستودی لیک ما را
به وصف نافَهِم زیبنده کردی

ز طنازان که خود ارباب نقدند
نشاید این که ناقد رنده کردی

ز آی کیوی بالایت همین بس
که عکسی این چنین آپنده کردی!


* من:
برای انتخاب عکس، معیار
نباشد در نظرخواهی ز اغیار
خودم وقتی پسندیدم، بسنده است
و فوقش برگه تاییدی از یار!


* یک کارگر:

الا ای آن که کامنتی نهادی
و نقدی این چنین ارزنده کردی

بدیدی اشتباه عکس و عکاس
و توصیفی چنین زیبنده کردی

علف کِی داره درک از قاب و تصویر؟
چرا نقدی چنین سازنده کردی؟

 

* لیلا:

تو ای طناز نورانی(!) خوش تیپ 
که ناظر را به سختی رنده کردی

گمانم عیب از تاریخ عکس است 
که در این قالب تابنده کردی 

بکن آپ دیت عکس کودکی را 
که کاری احسن و ارزنده کردی 

* من: 
شما دیگر چه می گویید خانم؟
که اینجا را ز نقد آکنده کردی

از آنجایی که این عکسم جدید است
به بازی خویش را بازنده کردی!

کجا کودک کند ابرو و مو رنگ؟
مرا با حدس خود شرمنده کردی!


* محسن آ:

به دانش ارمغان فخر زمانی
از این رو در زمانه ارمغانی

شنیدم عکستان غوغا نموده
اخیرا مشت مردان وا نموده

دماغ حضرتت را دیده بودند
بسی خبط و خطا فرموده بودند

تو بینی بینی و من زیر بینی
تو پایین تر از این بینی نبینی

بیا پایین که باغ راز باشد
سراسر نکته و اعجاز باشد

انار و هندوانه دسته دسته
هلویی نیمه باز و نیمه بسته

تو وا کن چشم دل تا جان ببینی
کمی پایین بیا تا آن ببینی

دهانم وا نکن امشب که مستم
شرابی خوردم و جامی شکستم

به معنی بنگرد انسان باهوش
نه چشم و بینی و زلف و بناگوش

هزاران نکته از لب تا دهان است
بسی اسرار پنهان در میان است

تو غافل از نگین حسن خلقی
تو درویشی که در افکار ملکی

جهانگردی که دور خود نگشته
جهان را گشته و بی خود نگشته

 

* مورچه کارگر در جواب محسن آ:

تو به سیمای شخص می نگری
ما در ایراد عکس حیرانیم

تنگ چشمان نظر به میوه کنند
ما به نقدی چنین خندانیم

هر که دستی به شعر و طنز ببُِِرد
ما در عشقش هزار دستانیم

تو مپندار که ما هم هیزیم
یا به فکر هلو و ...


* بابک:

ابوالفضلی،مرا معذور دارا
ز ایهامی به سبک محسن آ

«هلویی نیمه باز و نیمه بسته»؟!
خجالت می کشم زین حرف رسوا!

نگویم از انار و هندوانه
که ایهام چه ها باشند اینها!

تهش گفته ز معنی بنگرم من
ز این سو بنگرم بدتر شود ها؟!

اصن من خام و چیپ و دق دهنده
جهانیگرد و محسن خوب،اما

خدایی خود وکیل،این تن بمیره
مرا تو بیشتر خوش آید آیا؟!


* محسن آ:

ای که تا صحبتی چنین دیدی
از سراپای خویش بی خبری

گیج و مبهوت و واله و حیران
همچو موری گرسنه در به دری

تو در آن شعر و گلشن ابیات
به هلو هندوانه می نگری

ورنه کی اهل دل بدین معنا
کرده بر عاشقان خود نظری

کشته ها داده چشم و ابرویی
فتنه ها کرده گردش کمری

کوش تا یار اهل دل باشی
تا نمیری به عیب بی هنری

 

* مورچه کارگر در جواب محسن آ:

ما چو موری گرسنه، دربه دریم
تو بپندار که ما بی هنریم

تا که چون مورچه ای بار بریم
به خیالت رسیده گاو و خریم

آنچه گفتیم شعر سعدی بود
ما ز افکار او سود بریم

چون آنارشیزمیزست این ره ما
ما ز هر راه و رسم می گذریم

عیب ما نیست اگر بی خبریم
چون که ما مورچه ای کارگریم

 

* بهروزفر:

آتش افروز شود هُرم چراغی، ساقی
خانمان سوز بُوَد نور دماغی، ساقی

کودکی گفت: جواب نظر من رو بده
آفتی خواست ز تو میوه باغی، واییییییییی!

البته  داستان بسیار دنباله دار تر شد که ادامه اش را می توانید در کامنت های پست «تفکیکات» بخوانید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:1  توسط ارمغان زمان فشمي  | 

تهرون تهرون که می گن...

بابابزرگ من بود مولود کوچه دردار
با خاطرات بسیار ازحول وحوش بازار

این نامه گشته صادر از بنده در شمیران
با یاد این کلانشهر، شهربزرگ تهران:

ای شهر پیر و خسته! ای قامتت شکسته!
گم شد صدای آهت در کوچه های بسته

ای شهر کهنه من! ای شهر دود و روغن!
فرمول خانه هایت: تکرارسنگ و آهن

ای پیر زشت قوزی! شهرشبانه روزی!
ای همنشین یکرنگ با موشهای موذی!

شهر سعادت آباد! شهر اوین و دربند!
ای شهر برج میلاد! همسایه با دماوند!

ای شهر پول و ثروت! ای شهر برج و شیشه!
ای بی مرام! در تو  هرکس به فکر خویشه!

شهر مخل اعصاب با بوق و با ترافیک
با داد دوره گردان در کوچه های باریک

آلودگی که داری! وارونگی*که داری
جز دود و جز تورم دیگر بگو چه داری؟!

شهر سوسول قرتی! شهر کثیف dirty
با این بساط درهم، حقا که شهر هرتی!

از شهروند هایت هرچند می کنی پوست
با این همه تو را من بسیار دارمت دوست!

*پدیده خطرناک وارونگی هوا که اغلب در زمستان اتفاق می افتد

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:22  توسط ارمغان زمان فشمي  | 

به بهشت نمی روم!


چون اهل موزیک و رقص تا می میرند

در کنج جهنم همه جا می گیرند
می پرسم اگر برند من را به بهشت:
ویزای جهنم از کجا می گیرند؟!

مردان بهشت، مینیاتور هستند
نه بنز سوارند و نه دکتر هستند
با ابروی پیوندی و گیسوی بلند
مانند الیزابت تیلور هستند

مردان بهشت چشم روشن دارند
انگار نشانه هایی از زن دارند
کی مرد حسابشان توان کرد آخر
وقتی که قبا و زلف و دامن دارند؟

گویند بهشت حور و غلمان دارد
اینها همه را برای مردان دارد
پس هیچ نخواهم ز اهالی بهشت
خواهم ز همین جهان که «رادان» دارد!
( البته از نوع بهرامش!)

من طنز نویسم، چه کنم توی بهشت؟
آنجا ز چه چیز می توان طنز نوشت؟
هرجا برود سوژه اصلی، محمود
من هم بروم در پی او خشت به خشت!

آیا که بهشت «مارس» و کیت کت  دارد؟
فیلترشکن و وایبر و وی چت  دارد؟
جم تی وی و پی ام سی و اینها به کنار
تلویزیونش بگو که «عزت» دارد؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:29  توسط ارمغان زمان فشمي  | 

پیکره بی در و پیکر

بنی آدم اعضای یک پیکرند
ولی عده ای قلب و برخی سرند

گروهی دوتایی چنان چشم و گوش
گروهی شبیه کبد، تک پرند

زبانند یک عده بی شمار
نگویند حرفی به غیر از چرند

گروهی چنان نبض یا مثل پا
به یک چشم برهم زدن می پرند

گروهی در این بین هستند دست
همان ها که نفت و طلا می برند

خواص گروهی مشخص نشد
شبیه آپاندیس از این منظرند

میان سران هیچ کس گوش نیست
از آنجا که آنها عموما کرند

گروهی شبیهند با شست دست
گروهی هم انگشت انگشترند

خدایا چرا عده ای پانکراس
ولی عده دیگری جیگرند؟

اگر جمله اعضای یک پیکرند
ولی عده ای را تو کردی سرند

تفاوت بود از زمین تا فلک
که هریک چه سهمی از آن می برند

گروهی لب آنجلینا جولی
گروهی زگیل لپ اخترند

چرا عده ای مغز یک پرفسور
گروهی نشیمنگه داورند؟

اقلا بده از جنیفر لوپز
که سر تا تهش لعنتی محشرند!

گروهی لبانی پر از خنده اند
گروهی ولی چشم های ترند

چرا در میان همه مردمان
فقط عده ای شانس می آورند؟

گمانم چنین است حرف درست:
بنی آدم اعضای یکدیگرند

شنیدم جوانی به معشوقه گفت:
تو قلب منی چون پری در پرند!

و در بین دعوا یکی داد زد:
فلان منی، چیزهاتم خرند!

بله، این درست است، مردم فقط
نه پیکر، که اعضای یکدیگرند!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 12:3  توسط ارمغان زمان فشمي  | 

مطالب قدیمی‌تر