طنزهاي ارمغان زمان فشمي

به بهشت نمی روم!


چون اهل موزیک و رقص تا می میرند

در کنج جهنم همه جا می گیرند
می پرسم اگر برند من را به بهشت:
ویزای جهنم از کجا می گیرند؟!

مردان بهشت، مینیاتور هستند
نه بنز سوارند و نه دکتر هستند
با ابروی پیوندی و گیسوی بلند
مانند الیزابت تیلور هستند

مردان بهشت چشم روشن دارند
انگار نشانه هایی از زن دارند
کی مرد حسابشان توان کرد آخر
وقتی که قبا و زلف و دامن دارند؟

گویند بهشت حور و غلمان دارد
اینها همه را برای مردان دارد
پس هیچ نخواهم ز اهالی بهشت
خواهم ز همین جهان که «رادان» دارد!
( البته از نوع بهرامش!)

من طنز نویسم، چه کنم توی بهشت؟
آنجا ز چه چیز می توان طنز نوشت؟
هرجا برود سوژه اصلی، محمود
من هم بروم در پی او خشت به خشت!

آیا که بهشت «مارس» و کیت کت  دارد؟
فیلترشکن و وایبر و وی چت  دارد؟
جم تی وی و پی ام سی و اینها به کنار
تلویزیونش بگو که «عزت» دارد؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اسفند 1393ساعت 10:29  توسط ارمغان زمان فشمي  | 

پیکره بی در و پیکر

بنی آدم اعضای یک پیکرند
ولی عده ای قلب و برخی سرند

گروهی دوتایی چنان چشم و گوش
گروهی شبیه کبد، تک پرند

زبانند یک عده بی شمار
نگویند حرفی به غیر از چرند

گروهی چنان نبض یا مثل پا
به یک چشم برهم زدن می پرند

گروهی در این بین هستند دست
همان ها که نفت و طلا می برند

خواص گروهی مشخص نشد
شبیه آپاندیس از این منظرند

میان سران هیچ کس گوش نیست
از آنجا که آنها عموما کرند

گروهی شبیهند با شست دست
گروهی هم انگشت انگشترند

خدایا چرا عده ای پانکراس
ولی عده دیگری جیگرند؟

اگر جمله اعضای یک پیکرند
ولی عده ای را تو کردی سرند

تفاوت بود از زمین تا فلک
که هریک چه سهمی از آن می برند

گروهی لب آنجلینا جولی
گروهی زگیل لپ اخترند

چرا عده ای مغز یک پرفسور
گروهی نشیمنگه داورند؟

اقلا بده از جنیفر لوپز
که سر تا تهش لعنتی محشرند!

گروهی لبانی پر از خنده اند
گروهی ولی چشم های ترند

چرا در میان همه مردمان
فقط عده ای شانس می آورند؟

گمانم چنین است حرف درست:
بنی آدم اعضای یکدیگرند

شنیدم جوانی به معشوقه گفت:
تو قلب منی چون پری در پرند!

و در بین دعوا یکی داد زد:
فلان منی، چیزهاتم خرند!

بله، این درست است، مردم فقط
نه پیکر، که اعضای یکدیگرند!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم بهمن 1393ساعت 12:3  توسط ارمغان زمان فشمي  | 

یاران به این خوبی!

- گزارشی از نود و یکمین شب شعر طنز شکرخند/ بهمن ماه 1393

رضا رفیع با خواندن یک شعر از شاعری که نامش را به خاطر نداشت، شکرخند نود و یکم را آغاز کرد:

خدا را شکر می خندی، هوا هم کاملا صاف است
... البته هوا که چندان صاف نیست، شاید منظورش دهان ما بوده!
عزیزم خانه معذورم، ولی یک پارک اطراف است!...

وی سپس به بررسی وقایع ماه اخیر پرداخت و گفت: معمولا در هر ماه اختلاسی داشته ایم و ناشکر هم نیستیم. من همیشه سعی می کنم نیمه پر لیوان را ببینم. چرا ما اختلاس هایی که انجام نمی شود را نمی بینیم؟! این اشکال از من نوعی است که در ماه، 29 اختلاس که انجام نمی شود را نمی بینم ولی درست به همان یک دانه اختلاس که آن هم برای این انجام می شود تا یادمان نرود اختلاس چه بود، گیر می دهم. در مساله فوتبال هم همین طور است. باید زحمت های بچه ها را ببینیم و بدانیم این شکست می تواند مقدمه شکست های بهتر... ببخشید، مقدمه قراردادهای کلان تر باشد.

رفیع افزود: در این ماه مختصر مسایلی هم در مجلس پیش آمد و همان عزیزی که یک بار درباره ساپورت حرف زده بود، این بار درباره چیز دیگری حرف زد. باید یاد بگیریم هرکس می تواند حرف خودش را بگوید و نظرش را بدهد.

شعرخوانی شکرخند 91 با ارمغان زمان فشمی شروع شد.

بنی آدم اعضای یک پیکرند
ولی عده ای قلب و برخی سرند

گروهی دوتایی چنان چشم و گوش
گروهی شبیه کبد، تک پرند...

مجری دوم برنامه، آزاده نامداری بود که قدری دیر رسید و وقتی در جای خود مستقر شد، رضا رفیع مشغول یاد کردن از استاد مشفق کاشانی بود: مدتی پیش استاد به روزنامه اطلاعات آمد، درحالی که حال خوشی هم نداشت. برایشان ویلچری آوردند و ایشان گفت حالا چطور بنشینم؟ سید محمود دعایی(مدیر مسئول روزنامه) گفت به نازی که لیلی به محمل نشیند! من گفتم چرا لیلی؟ بهتر از آن می شود گفت به نازی که مشفق به محمل نشیند! و این آخرین شوخ طبعی میان ما بود.

بعید نبود اولین پذیرایی رضا رفیع از آزاده نامداری، پخش فیلم اتفاقاتی که سر صحنه برنامه های تلویزیونی برای او افتاده بود، باشد؛ آنجا که میز سقوط می کند یا میهمان برنامه همراه با صندلی اش واژگون می شود! خانم نامداری گفت باید می دانستم توطئه ای در سر دارید! و توضیح داد که میز آن برنامه، چرخدار بوده و برای همین با فشار مختصری، سقوط کرده است. وی افزود: مدتی بعد از آن هم به کیش رفته بودم، محل ضبط برنامه در کنار آب های نیلگون خلیج فارس بود و دکور تنها شامل یک پرچم ایران بود که پشت سر ما قرار داشت. از شانس ما این پرچم با مغز آمد توی سر میهمان برنامه! این اتفاقات به فاصله چند هفته، باعث شده بود همه به من مشکوک بشوند و بگویند هرجا می روم یک چیزی می افتد!

رفیع گفت: یادم هست همان وقتی که صندلی میهمانتان افتاد، من به شما پیامک  دادم که درست است بدشانسی آوردید، اما بدشانسی بدتر این بود که من هم آن برنامه را دیدم. اگرچه معمولا تلویزیون نگاه نمی کنم اما آن روز به طور اتفاقی در حال عوض کردن کانال ها بودم و چون مدتی پیش از آن خودم میهمان برنامه شما بودم، با دیدن آن برنامه به تماشا مشغول شدم. یادش به خیر سالادهایی را که در برنامه درست می کردید، تا آخر می خوردم، چون می دانستم به خانه خودم که برگردم، همین هم گیرم نمی آید!

رفیع برای آن که خانم نامداری را دلداری بدهد، افزود: برای من هم پیش آمده که در برنامه زنده، زبانم اشتباه بچرخد، طوری که به جای «گروه های خودجوش» گفته ام «گروه های خودجیش»! که بعدش ماله را درآورده و مشغول ماستمالی شده و حتی کارت ملی ام را نشان داده ام تا بگویم من هم آدمیزادم و گاهی  چیزی را اشتباه می گویم. اگرچه ملت گفتند اتفاقا از این سوتی تو خوشمان آمد!

خانم نامداری با شنیدن این خاطره، احساس راحتی بیشتری کرد و خواست خاطره مشابهی تعریف کند اما گفت نمی دانم بگویم یا نه! رفیع پرسید: خاطرات شمال که نیست؟! و جواب شنید: نه، آنها را که محال است یادم برود! و با این پاسخ نشان داد اگرچه به نظر خودش آدم بامزه ای نیست و نمی داند چرا به شکرخند دعوت شده، اما انتخاب درستی برای این محفل دوستانه طنزآمیز بوده! خاطره آزاده این بود: چند سال پیش با گروهی از هنرمندان و با هزینه خودمان به مکه رفته بودیم؛ منصور ضابطیان، مجید اخشابی، اندیشه فولادوند، هومن حاجی عبدالهی... وقتی برگشتیم من یک استیج داشتم... او در اینجا رو به مردم کرد و پرسید: استیج می دانید چیست؟ رفیع پاسخ داد: اختیار دارید، اینجا همه به روز هستند! خانم نامداری با بیان این که استیج، اصطلاحی است میان مجری ها، افزود: در آن استیج، قرار بود من از هومن حاجی عبدالهی دعوت کنم تا با عروسک پنگولش روی صحنه بیاید. رفیع از مردم پرسید: دعوت که می دانید چیست؟! در میان خنده مردم، خانم نامداری خاطره اش را این طور تکمیل کرد: خلاصه، دروغ چرا... (رفیع: راحت باشید، دروغ عادی است!) هول شدم و به جای آن که بگویم ایشان در مکه همسفر من بوده، گفتم از هم اتاقی ام در مکه دعوت می کنم! ببینید آدم چقدر باید بدبخت باشد که چنین سوتی بدهد! خودم از خجالت کبود شدم. رفیع گفت: من که گل انداختم! خانم نامداری گفت: البته این حرف به بوداری حرف های شما نبود. رفیع فکری کرد و گفت: بله خب... این یک جور دیگر بود!

بعد از تمامی این حرف ها بالاخره امین محمدی برای شعرخوانی فراخوانده شد.

هر روز خدا از همه دلخور باشیم
مشغولِ فقط غیبت و غرغر باشیم
بر شمر و یزید این همه نفرین کردیم
یک بار بیا و رهرو حر باشیم

مژگان مطهری، کاریکلماتور خواند.
* در تابستان، کرسی دانشگاه هم سرد می شود.
* کتابخانه آدم بی مطالعه، قبرستان کتاب هاست.

دکتر حیدریان در دوران جام جهانی فوتبال، شعری برای بازی بوسنی- آرژانتین سروده بود، اما گفت شعرش با حال و هوای این روزها هم سازگار است، شعری برای تمام فصول!

تیم فوتبالی چیده ام که مپرس
هافبکی برگزیده ام که مپرس

حمله، قوچی، پلنگ ایرانی
من دفاعی تنیده ام که مپرس

با دژاگه که مرد میدان است
خواب پابلو بریده ام که مپرس

بهر دروازه بانی این تیم
دلبری برگزیده ام که مپرس!

عکسشو توی وایبر و وی چت
توی فیس بوک دیده ام که مپرس...

شاعر در پایان این شعر اشاره کرد شعر دومی هم داشته که مشمول ممیزی شده است. رفیع گفت: آن هم دلایلی داشته که مپرس! شاعر پاسخ داد: پس به جایش خاطره ای تعریف می کنم. در زمان حج تمتع، شیفت بیمارستان حجاج بودم. آقای خرمشاهی، تهیه کننده – که البته آن موقع ایشان را نمی شناختم- مثل بسیاری دیگر از حاجی ها سرما خورد و پیش من آمد. گفت تزریق دارد اما نمی خواهد انجام بدهد، چون روز قبل آمپولی زده بود که به خاطرش هنوز نمی توانست راه برود. من نگاهی به آمپول انداختم و متوجه شدم آن را اصولا نباید به شکل عضلانی تزریق می کردند، بلکه باید به همراه سرم می زدند. خلاصه برایشان سرم وصل کردیم. موقع زدن سوزن، برای آن که حواسش را پرت کنم، این شعر را خواندم:

احرام نبسته، پرتوقع برگشت
دل پیچه گرفت و با تهوع برگشت
حاجی که خداوند از او برگشته
با ساک پر از حج تمتع برگشت!

آقای خرمشاهی خندید و ما سرم را زدیم. جالب این که یک بار ایشان مهمان شکرخند بود و من هم آمده بودم، دیدم این موضوع را به عنوان خاطره ای شیرین تعریف کرد.

محمد رسول پور، شاعر بعدی شکرخند بهمن ماه 1393 بود.

من ندارم در بساطم پول خرد

آخرین تک سکه ام را باجه خورد
خواجه را دیدم بگیرم سکه ای
ناگهان بانگی برآمد خواجه مرد!

آقای سنایی معمولا شعرهایی از شعرای دیگر می خواند و از سراینده هم نام نمی برد، برای همین وقتی در این جلسه، برای خواندن شعر مشکل پیدا کرد، یکی پیدا شد که بلند بپرسد: شعر خودتان است؟!

فرید کتابچی یا «مستر بین ایران»، یکی از میهمانان شکرخند 91 بود. وی با حضور روی سن با اشاره به حضور پرواز همای در سالن، گفت: ایشان کنار من نشسته بود. می خواستم بهشان بگویم اگر من شبیه مستر بین هستم، شما چقدر شبیه پرواز همای هستید. خوب شد نگفتم! بعد آمدم به یکی از دوستانم خبر بدهم، دوستم می گوید منظورت پرواز ماهان است؟!

مستر بین ایرانی در پاسخ به این پرسش رضا رفیع که آیا هرگز سعی کرده با ورژن اصلی مستر بین تماس بگیرد، گفت: بله، اول به خودش ایمیل زدم، جواب نداد. بعد به مدیر برنامه اش ایمیل زدم، جواب نداد. بعد به نویسنده شان ایمیل زدم، بازهم جواب نداد. به مدیر برنامه نویسنده اش ایمیل زدم، جواب داد، کلی هم استقبال کرد، فقط گفت مبلغ لیسانسش (کپی رایت) را بفرستید. من هم فورا گفتم ما فقط کار خیریه انجام می دهیم!

رفیع اشاره کرد: در زمان رییس جمهور قبلی... نترسید(!) ... بازیگر عزیزی بود که فقط به خاطر شباهتش به ایشان نمی گذاشتند کار کند. وقتی با ایشان تماس می گرفتیم، هربار به بهانه ای می پیچاند، تا این که مدتی پیش یک بار که میهمان شکرخند بود، با بیان این موضوع، ناخودآگاه بغض کرد و اشک ریخت.

مصطفی مشایخی شعری درباره مادرزن ها خواند و حسابی به آنها کم لطفی کرد:

یک شب آمد، سرخوش از دیدار شد اما نرفت
از همین رو باش یک قدری خشن رفتار شد اما نرفت...

آزاده نامداری، این پیامک را که همان موقع از طرف شقایق دهقان برایش ارسال شده بود خواند: دو جمله وجود دارد که احساسات زن ها را متحول می کند: 1. دوستت دارم عزیزم 2. هفتاد درصد تخفیف! و افزود: من دومی را ترجیح می دهم! رضا رفیع گفت: علاوه بر مستر بین و پرواز همای، میهمانان خوب دیگری هم در این جلسه حضور دارند، از جمله آقای ماهی صفت و صدرا حسینی، خواننده و گیتاریست. آزاده نامداری طی یک فقره سوتی دیگر گفت: لیست خوب ها را خودتان می خوانید، بدها را داده اید به من؟! و اصلا حواسش نبود «بدها»ی مورد نظرش بر می گردد به شاعران طنزنویسی مثل علی مظفر که بلافاصله شعری می گویند و در پاسخ، سوتی های خودش را به یادش می آورند!

دستی بزند به هرچه، آن افتاده
بغرنج اگرچه بوده آن یا ساده
این جمع همیشه خوب و خوش خندیدند
نامدارترین دختران! آزاده!

مجید شادمان نژاد، عکاس شکرخند، برای آن که بک گراند بهتری در عکس هایش داشته باشد، یک پرچم برد و درست گذاشت پشت سر خانم نامداری که با توجه به خاطرات ایشان از پرچم و نابود شدن دکورها در اطرافش، همه خندیدند. خانم نامداری در واکنش به این حرکت گفت: خیالتان راحت باشد، خودم که طوریم نمی شود، اطرافیانم در خطرند!

سیامک سلیمانی روشن، یکی از چهره های تازه شب شعر است.

تو را چون باد و باران دوست  دارم
چو آب چشمه ساران دوست دارم
تو خرمای بمی، قند فریمان
ولی من چای گیلان دوست دارم!
*
در جهان بند و بست بسیار است
گفتگو و نشست بسیار است

لایک با شکل شست بسیار است
فرق بین دو بست بسیار است

باز هم این که هست بسیار است
دست بالای دست بسیار است...

بخش بعدی برنامه، «عکس و مکث» بود. رضا رفیع ضمن پخش تصویری از تابلوی خیابان نوفل لوشاتو که ملت خودجیش(!) همیشه در صحنه، در اعتراض به توهین به پیامبر اکرم (ص) توسط کاریکاتوریست های فرانسوی، آن را پایین کشیده بودند، گفت: کار درستی نیست. در این ایام از بهمن ماه که نوفل لوشاتو برای همه ما یادآور خاطرات شیرینی است، نباید مسایل را با یکدیگر قاطی کنیم. مگر می شود از این به بعد بگوییم در 12 بهمن، پرواز امام خمینی از مالزی به ایران آمد؟!

کارت ملی فردی با نام خانوادگی« ابوطالبی زاده خر» و پارچه نوشت هایی برای خوشامد گویی به زائران کربلا از جمله تصاویر دیگری بود که پخش شد. روی یکی از آن پارچه ها نوشته شده بود:

پدر و مادر گرامی
بازگشت شما از کربلا را گرامی می داریم
از طرف فرزندان به غیر از محمد

آیا بهتر نیست رفتن به شهرهای زیارتی و قرار گرفتن در فضاهای روحانی، به خالی شدن دل هایمان از کینه و نامهربانی کمک کند؟

روی پارچه دیگر نوشته شده بود:
کربلایی حسن عباسی
زیارت قبول
از طرف دوستت پریسا!

آقای رضوی شاعر بعدی برنامه، به قول رضا رفیع، «شاعر اغلب سفیدپوش» است. او وقتی می خواست به خانم نامداری خوشامد بگوید، سوتی داد و نام خانوادگی ایشان را به درستی بیان نکرد. این کارش باعث شد یک نفر از میان جمعیت به خانم نامداری پیشنهاد بدهد که آقای رضوی را در یکی از برنامه هایش به عنوان میهمان دعوت کند! شاعر که از سوتی خود به شدت ناراحت شده بود، بارها از خانم نامداری عذرخواهی کرد.

فرمود تناسخ است در این عالم
هرچیز که هست چیز دیگر بوده

میمون که از آن درخت آویزان است
قبل از اینها سرو و صنوبر بوده...

در بخش بعدی برنامه، کلیپی از پرواز همای پخش شد که در پایان با تشویق حضار روبه رو شد. خانم پشت سری ما با لهجه آکسفوردی غلیظ در تایید آن مدام می گفت: براوو، براوو! و وقتی خود خواننده روی سن رفت، آن خانم با صدای بلند گفت: آقای همای خیلی دوستت داریم، مرسی که برگشتی! رضا رفیع که تحت تاثیر این ابراز ارادت خالصانه قرار گرفته بود، تذکر داد: لطفا در چارچوب موازین! آن خانم گفت: من همه سی دی های آقای همای را دارم، عاشقش هستم... و با کمی تامل افزود: مثل پسرم! مخصوصا این کلیپی که پخش کردید عالی بود!

پرواز همای بعد از بیان این نکته که تذکر دادن اشتباه دیگران در میان جمع، خودش یک کار اشتباه است و باید یاد بگیریم همدیگر را ببخشیم، یک قطعه موسیقی و آواز اجرا کرد که حسابی باعث لذت علاقه مندان به هنرش شد.

امیررضا ماهی صفت، برادر حمیدشان است. وقتی روی سن رفت، به رضا رفیع گفت: اجازه بدهید اول جواب دوستان را بدهم... رفیع پرسید: آن وقت جواب خدا را چه می دهی؟! آقای ماهی صفت از قول رضا رفیع این خاطره را نقل کرد: از آنجا که مادرم در شهرستان است و نگران تنها ماندنش بودم، برای خانه اش یک اینترنت وای فای خریدم. از آن روز به بعد، فامیلمان 24 ساعته در خانه مادرم هستند ویک لحظه تنهایش نگذاشته اند!

ماهی صفت از مردم خواست در فیس بوک، او را فالو کنند. رفیع پراند: اگر پدرش فالو کند، می شود بو فالو!

بعد از شعرخوانی فرامرز ریحان صفت، مهدی استاداحمد روی سن رفت.

بیا کنارم معنیِ قشنگی
بیا کنارم قلب دیزی سنگی
غزل برقصیم با پنیر و سنگک
بیا کنارم گوجه‌ی فرنگی
*
بیا کنارم نوبر بهاره
رو فرشِ برگ و موکتِ کوبیده
خمار سفره می‌شکنه پیش تو
عجب شرابی تو تَنِت خوابیده
*
گل بهارم
در انتظارم
طلای سرخی
بیا کنارم

*
تن لطیفت عاشق هزاری
صدای پختت رُبِ بی‌قراری
بذار بگیرم مثل چوب صندوق
تو رو در آغوش گوجه‌ی فراری
*
اگه بدونن تخم‌مرغ و روغن
چه دلنوازی لای نون‌ِ تافتون
هجوم میارن روی سطح تابه
منو با املت می‌برن آسمون
*
غروب گذشت و شب رسید به نیمه
بدون گوجه حالمون وخیمه
چه قصه‌ای شد قصه‌ی شب ما
ولی نخوابید بادِ غبغب ما
*
گل بهارم
در انتظارم
حریق سرخی
بده فشارم!

بعد از مهدی فرج اللهی، نوبت به شروین سلیمانی رسید که شعرهایش انصافا شنیدنی و خواندنی است.

با رفتن شاه میهن آزاد شده

با مردن او روح همه شاد شده
در این سه دهه که در جهنم بوده
شایع شده که جهنم آباد شده!
*

نگیر ایراد از ایران هموطن! ایران به این خوبی!
مدرن و عالی و رو فرم، سی استان به این خوبی!

... شعر بسیار زیبا و قابل تامل بود، اما جوری بود که می شد در پاسخش گفت:
تو این را گفتی و رفتی، ولی این را بدان شروین
که با شعرت می افتی آخرش زندان به این خوبی!

بهروز باغبان، یک چهره تازه دیگر بود که شعر خوبی هم خواند، اما حسن ختام شعرخوانی ها، مانند حسن مطلع آن، شعر یک خانم طنز پرداز بود، زهرا دری.

شکرخند 91 با آوازی از آقای صدرا حسینی به پایان رسید. او در توضیح کارش گفت: قرار بود با گیتار برقی در خدمتتان باشم اما گفتند مسئول اتاق فرمان رفته اند. رفیع گفت: یا برده اندش!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم بهمن 1393ساعت 14:58  توسط ارمغان زمان فشمي  | 

در وقت اضافه گل زدن می چسبد!

- گزارشی از نودمین شب شعر طنز شکرخند/ دی ماه 1393

چون ماه ربیع آمد
نوبت به رفیع آمد

رضا رفیع با این بیت به استقبال شکرخند 90 رفت. او افزود: به همه مجری ها می گویند شما بیا لابه لای برنامه ها حرف بزن، به من می گویند بیا حرف بزن، لابه لای شما یک چیزهایی هم پخش می شود!

باعث و بانی و مجری شکرخند، همچنین در بیان نکاتی آموزنده گفت: زن و شوهری برای رفع اختلافشان رفتند پیش ملا نصرالدین. اول مرد حرف زد. ملا گفت راست می گویی، حق با توست. بعد زن حرف زد. ملا گفت: حق داری، درست می گویی. فرد سومی آنجا بود. اعتراض کرد که ملا این چه طرز قضاوت است؟ ملا جواب داد: بله، تو هم راست می گویی! خوب است که ما با یک عکس یا فیلم که برش کوچکی از زندگی آدم هاست، بلافاصله قضاوت نکنیم.

وی طی بیاناتی دیگر افزود: این که می گویند شوهر کم است، اشتباه است، بلکه مرد زندگی کم است. گاهی مردها مرد زندگی نیستند، حالا من خودم را می گویم... شکسته نفسی بیداد می کند!

وقتی پس از بیان خطبه ها، بالاخره قرار شد شاعری روی سن برود، خانمی از وسط سالن بلند گفت: عروس خانم را صدا کنید، خانم پاک سرشت! البته کوثر پاک سرشت با حضور پشت تریبون، این شایعه را رد کرد.

دارم ز خدا سوی تو پیغام زبل خان
گویا شده ای عاشق اسلام زبل خان

نه صوم و صلاتی نه حج و خمس و زکاتی          
مومن شدی امّا تو سرانجام زبل خان؟

گو این که شده مایه ی دین داری سرکار            
یک حکم میان همه احکام زبل خان  

حالیست خفن خاصه زمانی که حلال است               
آغوش دو صد یار گل اندام زبل خان

آموخته ای شیوه ی تحریف تو گویا                   
پیش دو سه تا صهیون خاخام زبل خان

گو چیست دلیلت جز احادیث دروغین؟   
حتما شده چیزی به تو الهام زبل خان

گفتی ز احادیث و روایات و تفاسیر                    
از آیه «استمتع» و «انعام» زبل خان

تا شیره بمالی به سر شیرزن کُرد؟!             
هستم به خدا بچّه ایلام زبل خان

امروز به اندازه یک شهر در و داف                  
بی دغدغه انداز تو در دام زبل خان،

فردات به تعداد همان ها، به قیامت                   
مامور لطیفی کند اکرام زبل خان

داری چو ویار زن تازه، نده بر باد          
بیهوده تو حیثیّت اسلام، زبل خان

تفسیر به رای تو عجب نیست که این کار           
بس هست در این دوره و ایّام زبل خان،

یاران همه این کاره و اسلام مدارند     
نگذار برایت ببرم نام زبل خان

علی مظفر، شاعر بعدی شکرخند دی ماه 1393 بود.

برف ناآمده و بوت، خدا رحم کند!
به چنین ملت مبهوت خدا رحم کند

*

ای گربه خاموشِ نه خاور، نه میانه!
ای خرمن بر بادِ تو را شرم و حیا نه
دیروز پی تانک چه فهمیده روانه
امروز بسی تانک برایت نگرانه

در ادامه برنامه، بخشی از سخنرانی یک روحانی جوان پخش شد که با استفاده از ترانه های غیرمجاز روز به شرح و تفصیل منظور خود می پرداخت و معلوم بود که در جریان هنرهای مدرن هست! رفیع ضمن بیان مثال های بیشتر گفت: مثلا خواننده ای داریم که خوانده است «شبا همه ش به میخونه می رم من»، که اگر به جای میخانه، به باشگاه می رفت، روی فرم می آمد و بیشتر عمر می کرد! یا خواهرش که خوانده « بیا بنویسیم روی آب، روی خاک، رو پر پرنده»... که نشان می دهد ایشان اصلا به مسایل محیط زیست اهمیت نمی داده!

شروین سلیمانی شعرخوانی اش را با رباعی آغاز کرد.
رفتیم بهشت و مملو از شادی بود
خوردیم شراب، حور هم عادی بود
مامور نبود و همه می حالیدند
مانند زمان شاه آزادی بود!
و سپس شعر بلندی به نام مناجات نامه خواند:
یارب از بالا به ما هم اعتنا کن لااقل
بخت ما را هم از آن بالا صدا کن لااقل

نصف کشورهای دنیای تو از ما بهترند
وضع ما را نصف آنها باصفا کن لااقل

دیش عرش کبریایی گیر کرده سمت غرب
چند روزی روی دیشت را به ما کن لااقل

در اتوبان جهان پت پت کنیم عین پراید
بنز نه، ما را شبیه پرشیا کن لااقل

به اروپا این همه حال اساسی می دهی
یک کم از آن حال هم بر ما عطا کن لااقل

هرچه نعمت بود دادی به یو اس آی خبیث
پنج شش درصد از آن را سهم ما کن لااقل

وضع ما را که تمام هفته مثل گامبیاست
هفته ای یک روز چون آنتالیا کن لااقل

کشور ما را که در تاریخ سوتی داده است
جابه جا در نقشه جغرافیا کن لااقل

مرز ایران را جدا کن از عراق و روسیه
مدتی همسایه ایتالیا کن لااقل

رتبه ما را که در دنیا از آخر سومیم
از همان آخر ششم در آسیا کن لااقل

وقتی اینجا بین ما قانون جنگل حاکم است
وضع ما را سوژه راز بقا کن لااقل

هرکه آمد یک گره وا کرد، ده تا بست روش
آن گره های درشتش را تو وا کن لااقل

این عصایی که تو دادی نیل را نشکافت خوب
محض خنده گاه آن را اژدها کن لااقل

خانه بی پنجره که قابل تعمیر نیست
خانه را ویرانه کن از نو بنا کن لااقل

هرچه کردیم این وطن یک پله هم بالا نرفت
پس خودت پایین بیا و کودتا کن لااقل

از دعای ما که کاری برنیامد سال ها
بارالها! پس خودت ما را دعا کن لااقل

زهرا دری با این تک بیت، خانم ها را به تشویق واداشت:
ای خدایی که خالق مردی!
متشکر که خانمم کردی!

*
ای شیرجه رفته توی قندان
وی هیکل تو منارجنبان 

فیروزه ای زلال و روشن
آتشگاه و کهندژ من

سرسبزی تو شبیه لنجان 
وی منظره شالی و باران

مانند چهل ستون قدیمی
چون صفه بلندی و صمیمی

گاهی افقی گهی عمودی
موزونی رود زنده رودی 

لبخند تو چارباغ گل بود
از جنس دل سی و سه پل بود

ای مورد خوب و بی هیاهو
ای دورنمای  عالی قاپو

ای هشت بهشت خوشگل من
دروازه ی دولت دل من

تو در دل من نقش جهانی 
معماری ناب اصفهانی

از دست تو عشق خانه آباد
آخر بروم به تخت پولاد

در قلب منی، قسم به سعدی
باقیش برای وقت بعدی ...

وحید حسینی به استقبال شعری از خانم دیبا رفته بود.

در خیالات خودم توی خیابانی که نیست
می نشینم ناشیانه پشت نیسانی که نیست

در اتوبان های تهران باز دستی می کشم
دور درجا می زنم نبش خیابانی که نیست

می زنم از پشت سر، لکسوس را له می کنم
از کمر در می رود آن بند تنبانی که نیست

شاعر روشندل، آقای سلامی معمولا شعرهای شیطنت آمیز می خواند.
شاعری اهل حال می باشم
پی کیس حلال می باشم

سفر نخجوان و بانکوک نه
اغلب اما شمال می باشم...

متاسفانه از آنجا که ایشان شعرهایش را به زبان بریل می نویسد، هیچ وقت نمی توانم نسخه ای از آنها را بگیرم تا به شکل کامل برایتان نقل کنم.

الهی دفترت همواره باز است
زبان بنده ها پیشت دراز است

تو خیلی بنده حراف داری
تو کلی عبد بی انصاف داری...

نوبت به گلناز میرترابی رسید.

هی گند زدی برای تو کردم پاک
دندان منی، منم شبیه مسواک
تسکین منی ولی تو هم می کشی ام
شاید شده ای تو هم مث دیفلوفناک!

رضا رفیع در ادامه، از هنرمند فقید، مرتضی احمدی یاد کرد که وقتی میهمان شکرخند بود، با عصا سه ساعت تمام تا آخر برنامه نشست و در پایان هم با علاقه مندانش عکس یادگاری گرفت. رفیع تاکید کرد: ما این جور خانواده هایی هستیم و این طور پیشکسوت هایی داریم!... اتفاقا استاد همین جایی که الان آقای کاوه نشسته اند نشسته بودند!

این موضوع بهانه ای برای دعوت شاعر بعدی شکرخند شد که ابتدا در پاسخ به حرف رضا رفیع گفت: اگر من هم 90 سال عمر کنم، مشکلی با مرگ ندارم! رفیع تکه ای پراند: یک مرتبه بروید شورای نگهبان  دیگر!

حاج آقا! هی حاج آقا! تو چی کاره حسنی؟
توکار ما و خدا تو چی کاره حسنی؟

شما که جاتون رزرو حوریام منتظرن
عجبا ای عجبا تو چی کاره حسنی؟

تو و غلمان جوان، من و کیم کارداشیان
راستشو بگو حالا تو چی کاره حسنی؟

شاعر در توجیه تپقی که هنگام به زبان آوردن اسم هنرپیشه هالیوودی زده بود گفت: اصلا اسمش که می آید زبانم می گیرد! رفیع گفت: بعضی اسامی خیلی هم حساس هستند، مواظب باشید!

بعد از کاوه جوادیه، مصطفی مشایخی روی سن رفت.

از آن زمان که جام بلا سر کشیده ام
یعنی به اصطلاح تاهل گزیده ام

مانند چی به جان شما کار کرده ام
تا بوق سگ به حالت سگدو دویده ام...

عباس کریمی، تمام شدن ایام عزاداری را تبریک گفت و افزود: اخیرا هم که عزادار آقای مهدوی کنی و آقای مرتضی احمدی شدیم. شعر من هم درباره شب اول قبر است.[ اشکالات وزنی از فرستنده است، به گیرنده دست نزنید!]

خواب دیدم عده ای زنده به گورم می کنند
جملگی کورند و من را نیز کورم می کنند

چون فضا تاریک شد من خوف هستم را گرفت
یک ملک آمد یهو از پشت  دستم را گرفت

فکر می کردم فرشته خوشگل و گوگولی است
فیس داعش پیش اینها آنجلینا جولی است

گفت می آرم برون من سوزن از انبار کاه
نامه اعمال چرکت را ببین اینجاست آه

گفت کار خیر تو یک برگه آچار نیست
تازه بولدش کرده ام با فونت ب الهام بیست

آمده قبل از تو یارو اهل دین و اهل قرب
من فرو کردم به حلقش یک تریلی سرب مرب!

تازه در حال عبادت بود ایشان صبح و شب
آمدی با یک ورق اینجا و شادی لامصب؟!

تو اسیدی روی فیس بدحجابان ریختی؟
در نه دی آمدی و در خیابان ریختی؟

تو دهان غرب را با مشت داغانش نکردی
فتنه گر دیدی ولی با فحش مهمانش نکردی

فتنه کردی مثل اجدادت دوباره، توی زرد!
گفت شیطان در ازل این را... خدا باور نکرد

نه نمازی روزه ای ای خاک بر فرق سرت
گفتم آقا بی گناهم من به جان مادرت

در 9 دی مرد مومن من خودم را پاره کردم
آن قدر من فحش دادم غرب را بیچاره کردم

پول بیت المال کو؟ من پول خود را هم نخوردم
آن قدر روزه گرفتم آخرش از ضعف مردم!

من و فتنه؟ شرم کن تهمت نزن الله اکبر
بعد عمری وعده دادن سهم من این است آخر؟

گفت این اندک ثوابت کار دولت بود تازه
سهم تو از پول نفتی که فرستادید غزه

توی لبنان بمب داری توی سوریه نفربر
توی سودان مسجدی از مسجدالاقصی خفن تر

توی کابل مدرسه در گینه نو شهربازی
حیف مُردی، رفته دولت سمت هند و آن اراضی

موج پارازیت خوردی گرچه دیشی منزلت نیست
این ثوابش کمتر از آن بمب های غزه ات نیست

گفت اینها هست اما نیست اینها کافی ات
می کنم در حلق تو من سرب ای بی تربیت

گفت دستت رو شده دیگر برادر میم. ه
مثل آن ور این طرف آبدوغ خیاری نیست که!

گفتم آقا میم. ه من نیستم ما را گرفتی
این همه تهمت زدی یک بار نامم را نگفتی

ناگه آمد یک فرشته که تنش تی شرت بود
گفت هرچه گفته این از بیخ کلا چرت بود

گفت حق با توست می دانم ولی دیر است دیگر
نامه اعمال تو رد گشته یک ماه است جیگر!

گفت او حک می شود بر چهره هامان سرنوشت
پیش پایت رفت م.ه جای تو توی بهشت

گفت او جنت که نه مشتی درخت و سبزه است
زیر آنها جوب موب و دخترانی هرزه است

فکر کن چندش تر از این، شیر جای آب جوب
جای این، آن ور جهنم شیک، روشن، گرم، خوب

شانس آوردی کریمی کاش من جای تو بودم
می نشستم شعر خوفی راجع به این می سرودم

تو که در دریای دختر یکه و یالقوز ماندی
جای دلالی نشستی صبح  و شب هی درس خواندی

فرض کن رفتی تو جنت دین و ایمانت چه می شد؟
پیروی از مسلک و راه شهیدانت چه می شد؟

پس برو یک ماچ کن از لپ آقای نکیر
نه خودت را خسته کن تو وقت من را هم نگیر

گفتم اینجا مثل دنیا باز ما مستضعفیم
میم. ه در عشق و حال و ما دوباره تو کفیم

فکر کردی بچه جان چیزی نمی گویم خرفتم؟
حیف من خوابم وگرنه حالتان را می گرفتم!   

وقتی شاعر به جای خود برگشت، رفیع گفت: بله، بعضی حرف ها شخصی است و ما گوینده آنها را می نشانیم سر جایش! بلافاصله دعوت می کنم از آقای ریحان صفت که جهت ماستمالی تشریف بیاورند. وی تا رسیدن فرامرز ریحان صفت به جایگاه، گفت: به دکمه بالای پیراهن مردانه می گویند «بستنی طلاب» [زیرا طلبه ها آن را می بندند]، در مشهد هم یک بستی فروشی خوب داریم به اسم بستنی طلاب!
گویند کسی بود که بسیار دغل بود
شیطان تر از ابلیس گمانم ز ازل بود

پیش زن و فرزند خود اخلاق سگی داشت
در کوچه و بازار ولی عین عسل بود

بی عینک دودی و عصا راه نمی رفت
در خانه خود سالم و بیرون شل وپل بود

هرگز به کسی وعده بیهوده نمی داد 
مانند  امیران  وطن اهل عمل بود

با شعر نو و شعر کهن حال نمی کرد
زیرا که دلش در گرو عشق غزل بود

البته غزل آن غزل مد نظر نیست 
این دختره با حاجی ما بچه محل بود

روزی دوسه جا محفل پرجاذبه ای داشت
در نوع خودش نابغه بحث و جدل بود

از حضرت عیسی و خرش حرف زد اما
موضوع سخنرانی او جنگ جمل بود

می گفت عرق از نظر شرع حرام است
منظور وی اما عرق زیر بغل بود

با هرکس و ناکس همه جا رابطه ها داشت
چون معتقد رابطه بین ملل بود

تا این که بگیرد خبر از عالم بالا
شب ها پی تنظیم کد دیش و دکل بود

می داد تکان گاه کمی هیکل خود را
هم بیشتر آن منطقه که روی گسل بود

«حافظ منشین بی می و معشوقه زمانی»
این پند حکیمانه ای از شیخ اجل بود

مجری دوم، آرزو جعفرپور، خیلی دیر به شکرخندی ها پیوست. رفیع به او گفت: خوب است که شما با این تاخیرها مجری برنامه «به خانه بر می گردیم» هم بودید. به خانه هم همین جوری برمی گردید؟! نگرانتان می شوند که! خانم جعفرپور با اشاره به ترافیک شدید، خاطره ای هم نقل کرد: امروز تست گویندگی داشتیم...(رفیع: من خیال می کردم فقط پنی سیلین را تست می کنند!) به آقایی گفته شد به عنوان مجری یک برنامه باشکوه، ایفای نقش کند. آن آقا [جوگیر شد و] گفت: از برادر بان کی مون، رییس سازمان ملل دعوت می کنم روی سن بیایند!

بعد از شعرخوانی سعیده موسوی زاده، محمد امیری از تربت حیدریه روی سن رفت.

حرکت بکنید تا که درجا نزنید
قاطی نکنید و انگ بیجا نزنید
هرکس به توان خود قدم بردارد
آقای عزیز خواهشا جا نزنید

*

در چشم ستاره زل زدن می چسبد
در کوره عشق قل زدن می چسبد
در بازی زندگی زمان باقی هست
در وقت اضافه گل زدن می چسبد

راحله معماریان در عرصه شعر جدی و غزل امروز فعال است. به گفته رضا رفیع، این خانم با  دیدن ایشان در برنامه قندپهلو تعجب کرده بود، زیرا همان کسی را می دید که در سال های 75-1374 در کسوت شاطر مش رضا در مجله جوانان امروز بود و شعرهای او را چاپ می کرد. خانم معماریان شعر جدی خواند و ما نفهمیدیم چرا!

امین محمدی شاعر بعدی شکرخند دی ماه 1393 بود.

بچه که بودم
دلم که می گرفت
پناه می بردم به سینه های مادرم
بعدها به طبع شعر ناچیزم...
حالا چه کنم که هردو خشکیده اند

پرویز استاد، روحانی جوان، بعد از رفتن پشت تریبون پرسید: شعر بچگانه ای گفته ام، اشکالی ندارد؟ رفیع پاسخ داد: نه، شما هم دل دارید! خودتان چند تا بچه دارید؟ آقای استاد گفت: یک بچه سه ساله. رفیع پراند: خوب...از خودتان کوچک تر است!

با شعر تو من انس عجیبی دارم
دنبال توام عشق نجیبی دارم

شاعر توضیح داد: البته عشقش آسمانی است! رفیع گفت: همین که از سوی شما صادر شده است، نشان می دهد!

معشوق اگر جا بدهد بر عاشق...

شاعر دوباره توضیح داد: البته اول نوشته بودم«پا بدهد»، ولی آن را عوض کردم. رفیع گفت: بله، گفتم که، روحانیت مختار است! عیبی هم ندارد، پایش از دست رفت! آقای استاد چند بیت دیگر هم خواند و ناگهان گفت: فکر کنم همین قدر بس باشد!

خانم جعفرپور قصد داشت شعری از کتاب «قلمداد» مهدی استاداحمد انتخاب کند و بخواند، اما در توضیح موضوع آن کمی مردد بود: این شعر درباره روزهای خرید و... می توانم اسم ببرم؟ رفیع گفت: شما بگویید، من محکوم می کنم! خانم جعفرپور باز هم سعی کرد سربسته توضیح بدهد: روزهای محبت و... مردم یک صدا گفتند: ولنتاین! رفیع محکوم کرد: منظورشان سپندارمزگان است!

پس از شنیدن شعر مهدی استاد احمد، میهمان برنامه روی سن رفت و خودش زندگی اش را برای ما تعریف کرد: در سال 1347 به مدرسه عالی تلویزیون و سینما رفتم و کارگردانی تلویزیون خواندم. با همین عنوان در سریال های مثل آباد، سلطان و شبان و آیینه کار کردم. چند سال است به این طرف دوربین آمده ام و برنامه رادیو هفت، آغاز کارم در این سوی دوربین بود.

مسعود فروتن اهل شهر آمل است و تنها یک دختر دارد. او ضمن بیان خاطراتی از دوران فعالیت حرفه ای هنری اش گفت: دو هفته پیش در آمل بودم. جوانی پیش آمد و از من خواست تا با من عکس بگیرد، اما از آنجا که دوربین به همراه نداشت پیشنهاد کرد به یک عکاسی برویم. با هم رفتیم و در عکاسی هم کسان دیگری ما را دیدند و با همدیگر عکس گرفتیم. این اوج خوشبختی یک آدم است که می خواهد مشهور و محبوب باشد، زیرا مشهور و محبوب ماندن سخت است.

آقای فروتن با اشاره به این که حرفه ای ترین انسانی که در عمرش دیده، عکاس جلسه شکرخند است، از این که ایشان یک لحظه هم ننشسته و تمام مدت مشغول عکاسی بوده، سپاسگزاری کرد.

سپس تصاویری از میهمان برنامه پخش و از ایشان خواسته شد توضیحاتی درباره هریک از آنها بدهد. آقای فروتن با اشاره به یکی از عکس ها گفت: اینجا برج میلاد است. برای کنسرت رفته بودیم و من پولیور رنگی پوشیده بودم تا مردم مرا بیشتر از خواننده ببینند!

رضا رفیع درباره یکی دیگر از عکس ها پرسید: اینجا کن نیست؟ و بعد از شنیدن پاسخ منفی، مجددا گفت: سولقون چطور؟!

در یکی دیگر از تصاویر، مسعود فروتن در کنار محمدرضا فروتن دیده می شد. رفیع گفت: آیا شما چشم دیدن یک فروتن دیگر را دارید؟ مسعود فروتن پاسخ داد: من می گویم برای همه جا هست. پس یک کف برایم بزنید!

شما هم یک کف برای گزارشگر شکرخند بزنید تا اگر عمری باقی بود و در شکرخند دیگری حضور داشت، باز هم گزارشش را برایتان بنویسد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم دی 1393ساعت 10:55  توسط ارمغان زمان فشمي  | 

بین خودمان باشد!

- گزارشی از شکرخند 89/ نهم آذر ماه 1393

زهرا عاملی، شاعر و ترانه سرا، مجری کمکی شکرخند هشتاد و نهم بود که پس از خوش و بشی کوتاه با حاضران در سالن گفت: از دفعه پیش که به اینجا آمدم تا به حال، اتفاقات زیادی برایم افتاد، مثلا این که 20 کیلو [قطعا با اغراق!] چاق شدم، شوهر کردم و بختم باز شد! او درباره تجربه اش در سرودن شعر طنز افزود: مدتی پیش داشتم فکر می کردم من چه جور شاعری هستم که نمی توانم شعر طنز بنویسم؟ و بعد این ابیات را نوشتم:

کاش زیبا بودم، آدمی معمولی
با لبانی مثل آنجلینا جولی

کاش می شد یک شب با تو تنها باشم...

در لحظاتی که خانم عاملی فکر می کرد تا ادامه شعرش را به خاطر بیاورد، رضا رفیع پرسید: با کی؟! ملت منتظرند تکلیفشان مشخص شود! خانم عاملی توضیح داد: البته این حرف ها مال دوران مجردی است. اوایل ازدواج، زن و شوهر در یک بشقاب و با یک قاشق و چنگال غذا می خورند، بعد در یک بشقاب اما با قاشق و چنگال های جداگانه، مدتی بعد بشقاب هایشان را هم جدا می کنند... در نهایت آن بشقاب می خورد توی سرشان! رفیع گفت: اوایل ازدواج که اصلا غذا نمی خورند، حواسشان نیست!

زهرا عاملی که گویا از ازدواج خود بسیار خرسند به نظر می رسید، دعا کرد که ان شاء الله ازدواج، قسمت همه خانم ها بشود. رفیع پراند: مثل این که خیلی دنبالش گشته اید ها! و پاسخ شنید: بله، سه شنبه ها چادر از روده گوسفند رد کردم، پنج شنبه ها آب دعا پاشیدم!

کوثر پاک سرشت، اولین شاعر این جلسه، در حالی روی سن رفت که هدبند به سر داشت. رضا رفیع پرسید: حجاب برتر که می گویند، این است؟! مخلوطی از چادر با [سریال] کیف انگلیسی!

پس از شعرخوانی او، فیلمی از یک نوحه خوانی معروف با شعری در وصف رای دادن به کاندیدای انتخابات سال 1392، سعید جلیلی، پخش شد. رضا رفیع در انتقاد به این شیوه از تبلیغات گفت: مباد که مفاهیم سیاسی و به ویژه جناحی را در عزاداری و نوحه خوانی چنان مطرح کنیم که خنده  دار شود. ما حق نداریم از منبر برای سوژه سازی و طرح گزینه و گرایشات خاص استفاده کنیم.

پس از آن که زهرا عاملی چند رباعی از عباس صادقی خواند، مصطفی مشایخی روی سن رفت. او در بیان یک خاطره گفت: تلفن همراه مادرم مدام زنگ می خورد. شب برای آن که بتوانم بخوابم، گوشی او را روی حالت ویبره گذاشتم. نیمه شب دیدم مادرم صدایم می کند و می گوید بلند شو، گوشی ام می خواهد زنگ بزند، زورش نمی رسد!

آقای مشایخی پس از خواندن شعری به لهجه اراکی، جای خود را به سلمان خابوری داد.

الا شاخ شمشاد! شاسی بلند!
بیا باغت آباد شاسی بلند!

خیابان قرق می شود با قرت
بسی مست و دلشاد شاسی بلند

به تیک آف طیاره ای تایرت
همیشه پر از باد شاسی بلند

خدا برکتی داده بر ملک چین
که پیوسته می زاد شاسی بلند

اگر سکته کردم مرا می بری
به سوی برانکاد(!) شاسی بلند...

در بخش عکس و مکث، متوجه شدیم که آقای احمدی نژاد در محله شان میزی گذاشته و به «باقی مانده» مشکلات مردم رسیدگی می کند! خانم عاملی با اشاره به تصویر یخچال یک عزادار پس از ایام محرم، گفت: در همان روزها برای ما پیامک می آمد که دو پرس قیمه قاشق نخورده، تضمینی، معاوضه با فسنجان!

در میان عکس ها ماشین نوشته جالبی دیدیم به این مضمون: بنی آدم رو اعصاب یکدیگرند! راننده وانتی هم پشت ماشینش نوشته بود «وانتافه». به هرحال آدمی به امید زنده است!

یکی دیگر از عکس های جالب، مربوط به یک آگهی بود که روی شیشه مغازه ای چسبانده بودند: مقداری پول پیدا شده، با دادن نشانی هم نمی دهم، خودم لازمش دارم!

یک نفر با کشیدن یک نقاشی از نقشه محل زندگی حافظ، ادعا کرده بود دلیل آن که وی، رفتن به میخانه را به مسجد ترجیح می داد، نزدیک تر بودن میخانه شیراز به خانه اش، نسبت به فاصله خانه او تا مسجد محله بوده، چرا که تا میخانه فقط 5 قدم راه بود، اما تا مسجد 15 قدم!

پس از پایان بخش عکس و مکث، زهرا عاملی در بیان خاطره ای از مراسم ختم هنرمند فقید، مرتضی پاشایی، گفت: همه نمی توانستند وارد شوند. عده ای از مردم بیرون مسجد ایستاده بودند و از هنرمندانی که به آنجا رفت و آمد داشتند، فیلم می گرفتند. ما شاعریم و چهره مان برای مردم آشنا نیست. دیدم که یک نفر من را نشان داد و پرسید این کیست؟ دوستش نگاهی کرد و گفت این هیچ کس نیست! از این فیلم نگیر! یک نفر دیگر به من گفت خانم، برو داخل بگو آقای خواجه امیری بیاید بیرون!

وی در ادامه این بیت را خواند:

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
بی خبر بود که ما مشترک کیهانیم!

سپس کاوه جوادیه را برای شعرخوانی فرا خواند که از مردم خواست قسمت هایی از شعرش را تکرار کنند. رفیع حدس زد: رای می دم به جلیلی؟!

خونه مادربزرگه که یادتون نرفته
حالا یه جور جای دیگه س، با حرفای نگفته

خونه مادربزرگه جای غمی سترگه
خونه مادربزرگه جای شغال و گرگه...

مهدی استاداحمد پیش از آن که شعر بخواند، با اشاره به این که مذاکرات پرونده هسته ای ایران از روز سوم آذر ماه که تولد اوست شروع شده و تا روز تولد خانمش تمدید شده، گفت: به این ترتیب، فامیل ها روند مذاکرات را از چشم ما می بینند! خانم عاملی که گویا خودش هم آذر ماهی است، احساساتی شد و افزود: من روز و شب در آتشم، آذر به دنیا آمدم!

استاداحمد با بیان این که کتابش با عنوان «قلمداد» توسط انتشارات مروارید به چاپ رسیده است، یک نسخه از آن را به مجریان برنامه هدیه کرد. در همین لحظه شروین سلیمانی هم برگه ای به مجریان داد و باعث شد رضا رفیع بگوید: ایشان هم یک ورق از کتابشان چاپ شده! و از او بخواهد شاعر بعدی شکرخند 89 باشد.

مغزی که در آن کود بریزی یک عمر
یک روز به گُل اسید خواهد پاشید

*

فریاد زدم از سر یک گلدسته
ای خلق شدم از این شرایط خسته
دارم هوس لهو و لعب اما حیف
اسلام عزیز دستمان را بسته!

جوگیر شدیم و جای گل پژمردیم
تب کرد کسی و ما به جایش مردیم
گفتند که چاره مال مردم خواری است
جوگیر شدیم و مال هم را خوردیم!

رفیع پراند: اگر می خواهید پایین برود، آب هست!

*

ما همیشه ملتی هشیار بودیم از قدیم
دشمن سرسخت استکبار بودیم از قدیم

نصف دنیا مال ما بود از زمان داریوش
از همین پیداست دنیاخوار بودیم از قدیم

خط میخی های عهد باستان حاکی است که
ملتی بدخط و سهل انگار بودیم از قدیم

راه ابریشم درست از مرکز ما می گذشت
راه می دادیم اگر ناچار بودیم از قدیم

از نقوش تخت جمشید آشکار است این که ما
در صف ارزاق و خوار و بار بودیم از قدیم

بیم مردم پخش می کردند شاهان نان جو
از کمی یارانه برخوردار بودیم از قدیم

جارچی ها بس که می دادند اخبار دروغ
از دو تا منبع پی اخبار بودیم از قدیم

شِیر می شد هر خبر با یک کلاغ و چل کلاغ
پیشرو در دادن آمار بودیم از قدیم

هسته هر میوه را زیر زمین می کاشتیم
در امور هسته ای پرکار بودیم از قدیم

در سیاست هم قوی بودیم هم با انعطاف
نرم و محکم چون کش شلوار بودیم از قدیم

در تمام رأی گیری ها کمی تا قسمتی
متکی بر صندوق سیار بودیم از قدیم

سد راه ارتباطات جهانی می شدیم
در اتوبان جهان دیوار بودیم از قدیم

ساز را قایم نمی کردیم پشت دسته گل
اتفاقا دسته گل بردار بودیم از قدیم

می نوشتیم آنچه می خواهیم بر دیوار غار
آه... ما اهل قلم در غار بودیم از قدیم

حق ما تنها در اینجا مصرف اکسیژن است
راضی و دلخوش به این مقدار بودیم از قدیم

می رود دیوارمان کج تا ثریا... ای دریغ
ما همان خشت کج معمار بودیم از قدیم!

سید هانی رضوی با اشاره به رابطه میان کم شدن موهای آقایان با زیاد شدن لباس های خانم ها این شعر را خواند:

این قدر نگو که با همین قدر بساز
یک زن داری، نه بیشتر، پس بگداز
هر موی سرت اگر شود پیرهنم
توی کمدم لباس کم دارم باز!

امین محمدی در ماه های اخیر کمتر به شکرخند می آید، اما این بار آمده بود و این شعر را خواند:

می خواهم از مردی بگویم که همیشه
برنامه هایش مردمی بود و بخر داشت

در گفتگوی زنده اش با چیز حتی
از رانت های اقتصادی پرده برداشت

هرچند نام نیک ایشان هم حسن نیست
اما برای هر حسن حتی خطر داشت

از جنس مردم بود چون تا روز آخر
دلبستگان و عاشقانی در به در داشت

سرمایه اش عشق هواداران مخلص
دانشجو و استاد، دکتر، کارگر داشت

در دوره ایشان جگر جان گشت معروف
از بس که ایشان قدرت و هوش و جگر داشت

تدبیر این دولت اگر این قدر باشد
ما جمله می دانیم ایشان این قدر داشت

این هفته این استان و آن هفته فلان یک
از بس که ایشان میل بر سیر و سفر داشت

پست از پس آن حجم نامه برنیامد
حتی شنیدم کفترانی نامه بر داشت

چون تشنه خدمت به هر وضعیتی بود
بر مجلس و فدراسیون حتی نظر داشت

از شدت افکار پرنور و درخشان
یک هاله نور عجیبی دور سر داشت

پرونده های مالی یاران شده رو
پرونده های مالی یاران؟ مگر داشت؟!

چین و بولیوی، روسیه، کنیا و کنگو
در هر کجای این جهان ایشان نفر داشت

نطق اوباما نرخ نفتی را عوض کرد
فرمایش او بر هلو اما اثر داشت

من مانده ام با آن همه رأیش چطوری
حامی هرکس شد برای او ضرر داشت!

تاثیر اقدامات او حالا شد احساس
برنامه هایش باهدف بود و ثمر داشت

در وصف فیزیکش فقط این را بگویم
قدی چو سرو و چهره ای همچون قمر داشت

هرچند ماشینش قدیمی، چاردر بود
به زعم بنده این جدیدا یک دو در داشت

زیبایی و صدق و عدالت، پاکدستی
هر خصلت خوبی که گویی، این بشر داشت

از وضع پوتین ها و چاوز مطلع بود
از وضع مردم البته کمتر خبر داشت

البته مردم را در آغوشش گرفته
اما هوای مادری را بیشتر داشت!

یک روز یک شاعر به نقد او سخن گفت
یک فرد آمد شاعرک را بر حذر داشت

با خود نگویی شاعر گستاخ حالا
شد منتقد، آن روزها گارد و سپر داشت

نه جان من در دوره محبوب مذکور
هی شعر گفتم هی برایم دردسر داشت

این شعر تنها یادمانی بود از او
مردی که در قلب هر ایرانی مقر داشت

در وصف او، دوران او، تا صبح حتی
می شد نوشت خودکار من جوهر اگر داشت!

فریبا وکیلی، یکی دیگر از ترانه سراهای خوب کشورمان نیز در این جلسه از شکرخند حضور داشت و مجریان برنامه با اهدای جوایزی از او تقدیر کردند. ترانه تیتراژ سریال «داستان یک شهر» که اولین ساخته اصغر فرهادی به شمار می آید، سروده خانم وکیلی است. رضا رفیع با اشاره به این که خانم عاملی هدایای میهمان این برنامه را به ایشان تقدیم و با او روبوسی کرد، به خانم وکیلی گفت: همه کارها را خانم عاملی انجام داد، من محذوریت دارم وگرنه من هم به جای پسر شما! و چون اعتراضی نشنید، فراتر رفت: یا به جای نوه شما!... و چون باز هم اعتراضی نشنید، شرمنده شد: شوخی کردم، برادر شما!

بعد از این حرف ها، فرامرز ریحان صفت روی سن رفت.

هم روسری ات به پشت سر افتاده
هم موی تو تا قوس کمر افتاده
لا حول و لا قوه الا بالله
اسلام دوباره در خطر افتاده!

*

یک روز من و ساغر بین خودمان باشد
خوردیم به یکدیگر بین خودمان باشد

در شهر کمی گشتیم شب بود که برگشتیم
من خسته و او بدتر بین خودمان باشد

نزدیک در منزل گفتم که بیا داخل
گفتا که ولی آخر... بین خودمان باشد

هی چانه زدم با او از در مگر آید تو
البته نه از آن در بین خودمان باشد

گفتم کسی اینجا نیست کاشانه من خالی است
نه بچه و نه همسر بین خودمان باشد

«یاران چه غریبانه رفتند از این خانه»
من ماندم و تو دیگر بین خودمان باشد

القصه مهیا شد تشریف بفرما شد
آن مردنی لاغر بین خودمان باشد

رو به کلک آوردم آب خنک آوردم
کردیم گلویی تر بین خودمان باشد

گفتا که مرا دریاب، با آب نه با این آب
آن آب نشاط آور! بین خودمان باشد

رفتم سر یخچال و چیپس و آت و آشغال و...
هستید که مستحضر! بین خودمان باشد

من ریختم و او خورد، او ریخت و من خوردم
مستی و الی آخر... بین خودمان باشد

یک مرتبه وا دادیم از هر طرف افتادیم
من این ور و او آن ور بین خودمان باشد

ناگاه یهو آنی شد گرم سخنرانی
از این در و از آن در بین خودمان باشد

از دین و سیاست گفت از میهن و غیرت گفت
از مسجد و از منبر بین خودمان باشد

از دم همه را رد کرد احوال مرا بد کرد
آن بی پدر ومادر بین خودمان باشد

گفتم که ببین جانم من بچه مسلمانم
نه مثل شما کمتر بین خودمان باشد

گفتا تو مسلمانی تو جاهل و نادانی
با این عملت کافر بین خودمان باشد

تو آدم مکاری بسیار ریاکاری
گفتم که برو عنتر! بستم در و رفتم تو!

سپس نوبت به وحید حسینی رسید.

خاک عالم را به سرم کرده
زیر بار غم دمرم کرده
همه اهل کوچه می دانند
دختر مردم پکرم کرده

*

در عزم خودم دوباره بدقول شدم
هردفعه دچار لکنت و فول شدم
رفتم که بگویمش که من عاشقتم
لبخند زد و دوباره من هول شدم

*

یادم آمد سر زا قابله ارشادم کرد
در همان هفته اول لل ه ارشادم کرد

متنفر شدم از هندسه و جبر و حساب
چون معلم سر هر مساله ارشادم کرد

دسته بازی رایانه ای ام نیز شکست
پدرم آخر هر مرحله ارشادم کرد

با کتی بودم و از چشم زری جیم شدم
ناگهان پشت سرم راحله ارشادم کرد

دست در دست کتی جان لب دریا بودم
گشت ارشاد دم اسکله ارشادم کرد

گفت مامور به تندی که: غریبه است طرف؟
منتظر بود که گفتم بله، ارشادم کرد

وضع بحرانی و بد شد، پدرش هم آمد
تا مرا دید بلافاصله ارشادم کرد

آق داداش گلش عاقل و خونسرد رسید
برد در پشت درخت و رله ارشادم کرد

تا پسرخاله بی غیرتش از راه رسید
دوسه تا مشت زد و دوبله ارشادم کرد

گفت مامور به من ها کن و من ها کردم
چون که بو برد از آن مساله ارشادم کرد

مرد مامور گمان کرد که من بی دینم
به نماز خفن نافله ارشادم کرد

حبس رفتم دو سه ماهی و پس از آزادی
پدرم با کتک و با گله ارشادم کرد

من فقط دست کتی را دو سه  دفعه... بعله
تست خون آمد و شد حامله، ارشادم کرد

سر صبحانه، کره لب به نصیحت وا کرد
موقع شام دوباره ژله ارشادم کرد

فوتبالیست شدم یک شبه رفتم برزیل
به خودی گل زدم آن شب پله ارشادم کرد

بابت سوتی من معرکه ای برپا شد
سب بلاتر سر آن قائله ارشادم کرد

از همه دور شدم تا مغولستان رفتم
روح چنگیز از آن فاصله ارشادم کرد

مردم از این همه ارشاد سپس لحظه مرگ
ملک الموت سر حوصله ارشادم کرد!

سید امیر سادات موسوی هم این شعر را خواند:

جمعه‌ها کاری به غیر از خوردن دیزی نکن
بی‌خودی اعصاب خود را رنگْ‌ آمیزی نکن

آب را اسراف کردن، واقعاً کار بدی‌ است
صرفه‌جویی کن عزیزم آبروریزی نکن

تُرک شیرازی اگر دل را نمی‌آرد به دست
ناگهان در سر هوای تُرک تبریزی نکن

گر گرفتی زیرمیزی، بابت توجیه کار
با دلیل و مدرک آن را پولِ رومیزی نکن

پول را در جیب بگذار و چو عابربانک‌ها
چند و چون در مبلغ یک فیش واریزی نکن

تا بگویی بنده یک ایرانی با غیرتم
نام فامیل خودت را خسروپرویزی نکن

می‌شود یک روز پایت لنگ چون تیمورخان
پس سبیلت را خودت امروز چنگیزی نکن!

محمد رسول پور، از چهره های جدید شکرخند است.

دنیای ما مثل طناب داره
می گن دُرُس می شه ولی شعاره
زندگیمون همه ش تحت فشاره
یکی می خواد مسخره شو در آره

مسخره بازی هم یه حدی داره!

وسط شعرخوانی ایشان بود که گوشی یکی از حضار سالن زنگ خورد و او بلند گفت: الو سلام! آقای محرابی آخرین شاعر این جلسه بود که نتوانستم شعرش را یادداشت کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم دی 1393ساعت 11:13  توسط ارمغان زمان فشمي  | 

مطالب قدیمی‌تر