مرغ همسايه

 

پيوند روزانه

 

شکرخند برگزار نمی شود

شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴


دوستان 

به گفته آقای رفیع، از آنجا که ایشان در تهران نیستند، امروز شکرخند برگزار نمی شود. لطفا اطلاع رسانی کنید.

پی نوشت: شکرخند مرداد، چهارشنبه 14 مرداد برگزار می شود.





شما با اخم هم زیباترینی!

سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴


 - گزارشی از نود و چهارمین جلسه شب شعر طنز شکرخند

شماره شکرخند این ماه، با شماره امسال یکی بود. شکرخند خرداد ماه 1394، مثل اکثریت قریب به اتفاق شکرخندهای دیگر، با تاخیری یک ساعته آغاز شد. گلسا بحری، مجری کمکی این جلسه، در ابتدا از مجری و هنرمند فقید رادیو، مهران دوستی، یاد کرد. رضا رفیع گفت: مدتی بود که مرگ بین خانواده های مسئولان می چرخید و ما هنرمندان فکر می کردیم در حاشیه امن قرار داریم.

شعرخوانی مانند اغلب اوقات، با یک خانم شروع شد. ارمغان زمان فشمی، پاسخ های چند طنزپرداز خانم و خودش به مسابقه «خالی بندی درباره تعداد خواستگار» را خواند و تریبون را به سید وحید حسینی سپرد.

عاشق که شدیم، دلبری می کردیم
هی خواهری و برادری می کردیم
البته نصیحت پدر طوری بود
انگار که خاک بر سری می کردیم

محمدحسن صادقی شاعر بعدی شکرخند خرداد 94 بود.

همه جای ایران سرای من است
سند دارم از آن، برای من است!

سپس نوبت به بخش «عکس و مکث» رسید که طی آن تعدادی عکس طنزآمیز پخش شد که دیدنشان، تبسم و تفکر را به دنبال داشت؛ مثل عکس پیکانی که پشت آن نوشته شده بود: «ظرفیت دو نفر، خودم و خودت»! یا وانتی که پشت آن نوشته بودند: خرید ضایعات بهانه است، کوچه به کوچه شهر را می گردم بلکه تو را پیدا کنم!

یک فقره اعلان طنزآمیز با این مضمون روی دیوار چسبانده بودند: آقا هستم، 29 ساله، صاف و سالم، شماره 0912...!

بعد از مهرداد خرمی که درباره مواد لازم برای بازگو کردن خاطره صحبت کرد، فاطمه خدابنده روی سن رفت.

ما زمزمه های گیج را می فهمیم
فرق کلم و هویج را می فهمیم
بیخود متکان قبای ما را یارا
برخوردن بر تریج را می فهمیم

*
مشکلات زندگی بر گردن و کول من است
راستش تقصیر این بابای بی پول من است...

او در بخشی از شعرش، به خواستگاران خود اشاره کرد که یکی از خانم های حاضر در سالن، با اشاره به شعری که ارمغان زمان فشمی خوانده بود، گفت: خانم فشمی برایش خواستگار فرستاده! همان خانم، وقتی شروین سلیمانی روی سن رفت، گفت: ایشان آقای اسماعیلی هستند. خانم فشمی پاسخ داد: البته [سلیمان و اسماعیل] جفتشان پیامبرند، عیبی ندارد!

در جمع رییس ها کسی تنها نیست
خوش می گذرانند و غم ماها نیست
از چند مدیر کل روایت شده که
هر کس نرود آنتالیا از ما نیست

*

ما در ایران از صدای باد لذت می بریم
از زمین افتادن افراد لذت می بریم

350 روز از سال عزاداریم ما
چند روز باقی از اعیاد لذت می بریم

بس که بی تفریح ماندیم و بدون دلخوشی
از تماشای ون ارشاد لذت می بریم

مشکلات مملکت چون سوژه جوک های ماست
مشکلی چون می شود ایجاد لذت می بریم...

چون آقای شهرک با عنوان استاد روی سن فرا خوانده شد، یک نفر بلند گفت: ما هم از این واژه استاد لذت می بریم! آقای شهرک پیش از شعرخواندن گفت: آقای رفیع مجرد است، ولی هر جلسه یک خانم کنارش نشسته است!

بعد از عبدالله مقدمی، نوبت به کوثر پاک سرشت، رسید؛ دانشجوی پزشکی که شعر طنز هم می گوید.

شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که وی چت به واتس آپ گفت

که من فیلترم گر بسوزم رواست
تو را داد و فریاد دیگر چراست؟

به او گفت واتس آپ بر سر زنان
که هر چند در جای جای جهان

از اتریش تا هند و چین و هلند
از امثال من بهره ها می برند

ولی تا رسیدم به این آب و خاک
ندارم از آن روز خواب و خوراک

میانگین چت هست در این مکان
سه چندان آمار کل جهان

شنیدم که از فرط این اعتیاد
شده زخم بستر در ایران زیاد

همین گونه بودند در گفتگو
که من جستم آخر ز زیر پتو

به او گفتم ای ناقلا خب اگر
چنین است اوضاع این بوم و بر

بخواهم ز فیلترچی محترم
که فیلتر شوی مثل وی چت تو هم

نگاهی به من کرد با خلق تنگ
نگه کردن عاقل اندر مشنگ

که آخر تو کی دیده ای با تشر
شود برطرف اشتباه بشر؟

تو اصلا خودت گوشی ات نیست پر
ز جوک های قزوینی و ترک و لر؟

اگر لاین و واتس آپ فیلتر شود
نمی سِندی آن وقت جوک های بد؟

و یا فی المثل شخص زنباره ای
که هر روز دنبال مهپاره ای

به جان می دود تا که تورش کند
ز پاکی و عفت به دورش کند

وفا نیست در طبع زن باز او
بگیری اگر گوشی اش را ز او

پشیمان شود از هوسرانی اش؟
کند توبه از کار شیطانی اش؟

عزیزم! ز هر قوم جوک ساختن
و یا داف در دام انداختن

دوایش جز اصلاح افکار نیست
به جان عزیزت به اجبار نیست!

«نبشته است بر گور بهرام گور»
که فرهنگ سازی به از دست زور!

فرید کتابچی که به مستر بین ایران معروف است، شاید تحت تاثیر جلسه قرار گرفته بود که به جای ارائه هنر خودش، شعر خواند و البته که بهتر است هرکس در همان زمینه ای که استعداد دارد فعالیت کند!

شاعر بعدی حسین ادهمی بود که اول اسمش را به اشتباه خواندیم حسین یک دهمی!

تعداد چهره های تازه در هر جلسه از شکرخند بیشتر می شود. محسن صیرفی یکی دیگر از کسانی بود که برای اولین بار در این شب شعر شعر می خواند.

چندی است که کودک درونم
بیرون زده از تمام جونم!

پیدا و نهان به چهره من
چندان که نه من منم نه اونم

گفتم که برو بخواب بچه
گفتا تو برو که من بمونم

گفتم چقدر لجوج هستی
گفتا که تو پیر، من جوونم...

رفیع پیشنهاد داد: در بیت آخر خطاب به کودک درونتان می گفتید بیا برو درونم!

در ادامه برنامه، یکی از ساخته های نسبتا جدید سروش رضایی به نام «فرهاد نسل نو» پخش شد. سپس زهرا دری پشت تریبون قرار گرفت تا شعر بخواند.

ای خدایی که خالق مردی
متشکّر که خانمم کردی!

تو خودت خالقی و استادی
متشکّر که حقّ من دادی

هست یکسان حق زن و شوهر
گرچه شوهر شده مساوی تر!

ای خداوند خالق زوجات
به مجرّد نداده ای... هیهات!

گفته بودی نماز مزدوجان
در قیاس نماز تنهایان

هست هفتاد مرتبه بهتر
آفرین بر نماز با همسر!

ضمن این که شنیدم این را هم
گفته شد در حدیثکی محکم

هرکه قبل از نماز با ادراک
بزند چند ثانیه مسواک

آن نماز از فرایض دیگر
هست هفتاد مرتبه بهتر !

فلذا ای تمام یالقوزان!
ته اعماق کلّ تان سوزان!

نشده جفت، میخ و تخته چه باک؟!
سر نمایید با دو تا مسواک

بارک الله بر همین مسواک!
دلبر من، صد آفرین مسواک!

او در ادامه شعرش به ذکر محاسن خرید یک مسواک بر ازدواج پرداخت؛ مانند این که می توانیم هر 4 ماه یک بار مسواکمان را عوض کنیم! این شعر «معاشقه با مسواک» نام داشت که رضا رفیع در واکنش به عنوان آن گفت: خانواده در جریان است؟!

ابیات بعدی بسیار خوب و خنده آور بود، اما رفیع را از واکنش بر حذر نداشت: اللهم اشف کل مریض! طرف بی کار باشد با مسواکش هم حرف می زند! آخر یک مسواک کوچک...؟! اما خودش هم می دانست که از این به بعد موقع مسواک زدن، فکرش به جاهایی می رود که نباید: تا دیشب مثل آدم مسواک می زدیم ها!

رفیع با اشاره به این که اگر مسواکش برقی بود چه می شد، به ذکر خاطره ای در این مورد پرداخت: مسواک خوبی خریده بودم و مدت ها با آن همان کار اصلی را انجام می دادم! یک روز از دستم افتاد، دیدم روی زمین دارد تکان می خورد! فهیمدم مسواک برقی بوده و من یک سال تمام داشتم از آن به شکل معمولی استفاده می کردم!

وقتی خانم بحری، بهداد الوندی را برای شعرخوانی صدا زد، او تشکر کرد که اسم و فامیلش درست خوانده شده!

مست، دکتر می شود، هشیار دکتر می شود
خواب دکتر می شود، بیدار دکتر می شود

در وطن دکتر شدن دیگر کلاسش کم شده
در دیار کفر و استکبار دکتر می شود

شرط دلبر دکترا باشد به جای مهریه
از برای دلبرش دلدار دکتر می شود

مدرک لیسانس کافی نیست بهرکار چون
دائما هی آدم بی کار دکتر می شود

آن یکی دکتر شده با زور و اصرار پدر
این یکی البته بی اصرار دکتر می شود...

بعد کم کم شعرها به جایی رسید که رضا رفیع به خانم بحری گفت: کاش اسم و فامیلی اش را درست نمی خواندید تا جای فرار داشت!

شاعر بعدی شکرخند 94، فرامرز ریحان صفت بود.

آن روز که در ونک دلم را بردی
با خنده مشترک دلم را بردی
این جور نبودی به خدا بانو جان
آن روز تو با بزک دلم را بردی

*

آن روز که در سفر دلم را بردی
با چشمک مختصر دلم را بردی
گفتی پدرم ثروت خوبی دارد
وقتی توی بی پدر دلم را بردی

*
با قهوه و فال خود دلم را بردی
با آن خط و خال خود دلم را بردی
تو کیس مرتبی نبودی اما
با خودروی سال خود دلم را بردی!

ریحان صفت در ادامه شعری تکراری با قافیه «بین خودمان باشد» خواند که البته بسیار شنیدنی است.

دو تن از خواهران و یک نفر از برادران رضا رفیع در این جلسه از شکرخند حضور داشتند که رفیع با اشاره به حضورشان گفت: وقتی بچه بودیم، یک سال من با عیدی هایم یک توپ والیبال خریدم. روزی با خواهرم جرو بحثم شد، رفتم خانه ای را که او با کارت پستال های دوستانش ساخته بود، روی زمین گذاشتم و عین داعش، جفت پا پریدم رویش! ایشان هم عصبانی شد و رفت توپ مرا با چاقو پاره کرد. خلاصه از آنجا که «الغضب مفتاح کل شر»، به جایی رسیدیم که فکر کردیم کاش از اول مشکلاتمان را با مذاکره حل می کردیم. درست است که آقای ظریف نبود، اما خودمان ظریف بودیم، اسنادش هم موجود است!

او در ادامه از خواهرش «ام فروه» که همنام مادر امام صادق(ع) است، دعوت کرد روی سن برود و در همان حال گفت: بعضی ها اسم ایشان را به اشتباه «ام فربه» می نوشتند، یعنی مادر چاق ها! و با اشاره به شعر آقای ریحان صفت، افزود: این خاطره هم قرار بود بین خودمان باشد!

ام فروه رفیع، یک شعر فمینیستی خواند که شبیه بیانیه های مدافعان حقوق زنان بود و ما خوشمان آمد! وسط شعرخوانی اش یک لیوان آب هم خورد که این حرکت، فورا مورد اصابت متلک برادرش قرار گرفت: آب بستی به شعر؟! شاعر با اشاره به این که استرس دارد، گفت: حالا اگر اجازه بدهید، شعری با مایه های طنز بخوانم. مرد مسنی از میان حضار بلند جواب داد: اجازه نمی خواهد، بخوان!

همیشه ساده بودن، ساده گفتن نیست درمانت
کمی رفتار و گفتاری کمی بودار می چسبد...

مرضیه خانم نیز خواهر بزرگ تر این خانواده بود که در جلسه حضور داشت و به قول رضا رفیع، خودش مظهر شعر و عشق است. بعد از آن، آقای سلامی، طنزپرداز روشندل روی سن رفت.

گفتم به پدر که عاشقم من
همواره به حالت دقم من!...

و سپس جای خود را به بهروز باغبان داد، شاعری که اجراهایی گیرا و دیدنی دارد.

با قاف سخن قله بسازی هنر است
با چلچله ها چله بسازی هنر است
در دوره کافر شدن اهل قلم
با نام خدا جمله بسازی هنر است

*

تو گربه که نه، شیر دلیری ایران
وقتش شده باید بپذیری ایران
ما گرچه تو را مادر خود می خوانیم
تو مادر کورش کبیری ایران!

رضا رفیع با اشاره به تشویق های یکی از حضار گفت: یک نفر آفرین های تاثیرگذاری می گوید!

بعد از آنچه مژگان مطهری به عنوان کاریکلماتور می خواند، سلمان خابوری پشت تریبون رفت.

سلام ای گل که از گل بهترینی
شما با اخم هم زیباترینی
زبان ریزم برای تو که شاید
دوباره شب به اعصابم...!

خانم بحری برای دعوت از نفر بعد که روحانی جوانی بود، گفت: دعوت می کنم از پرویز استاد که تشریف بیاورند روی استیج! رفیع گفت: حاج آقا و استیج؟!

رضا رفیع در ادامه، ضمن نظرسنجی از حضار پرسید: شکرخند بعدی به ماه رمضان می افتد. آیا بعد از افطار می آیید؟ مردم هم در پاسخ از او خواستند خودش بانی خیر شود و افطاری بدهد. حتی یک نفر برای آن که به صاحب مجلس فشار نیاید، پیشنهاد کرد رضا رفیع به همراه خواهران و برادرش که حاضر بودند، این کار را تقبل کند! رفیع پاسخ داد: خواهر و برادرانم که پول برگشتنشان را هم خودم می خواهم بدهم!

او اعلام کرد مردم پس از تماس با فرهنگسرای ارسباران، می توانند با شماره داخلی 118 از خانم محمدی، جویای احوالات شکرخند باشند. از آنجا که شکرخند، گاهی شکل خودگردان پیدا می کند، یکی از حضار بلند گفت: به افتخار خانم محمدی! و بقیه کف زدند!

یک نفر برای استاد جلال الدین کزازی شعری گفته بود که به زبان لری خواند.

کاوه جوادیه ضمن اشاره به بیماری یکی از برادران بزرگ تر رضا رفیع، افزود: از خانم ام فروه می خواهم نذر کنند تا اخوی خوب شوند... این یکی را هم زن بدهند!

تا انتهای تاریخ آسیمه سر دویدیم
خود را پیاده دیدیم آن گاه که رسیدیم...

مهندس محسن اشتیاقی، شاعر بعدی این جلسه از شکرخند بود.

اونی که تو شیشه کرده مثلا خون تو رو
اگه درگیر هزار درد و مرض شه چی می شه؟...

آقای سنایی مطابق معمول، شعرهایی خواند که معلوم نبود هر کدامشان متعلق به کدام شاعر بخت برگشته ای است!

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
آن یکی هم که رسید، بابک زنجانی بود!

او از استاد جلال الدین کزازی هم یاد کرد که زمانی وقتی می خواسته به مقصد میدان اقبال تاکسی بگیرد، به راننده گفته: آوردگاه بخت!

رضا رفیع در همین راستا گفت: استاد زمانی خواست اسم و فامیلی خودش را هم به فارسی سره در بیاورد، متوجه شد که می شود «سردار شکوه آیین زغال فروش»، از خیرش گذشت. او خاطره ای شخصی هم از استاد بیان کرد: ایشان گفت من رو به روی شما نشسته ام، در حالی که [طبق گفته پزشک] هم نمک برایم بد است و هم قند! من هم گفتم:

«دیدار می نمایی و پرهیز می کنی
بازار خویش و آتش ما تیز می کنی»

رضا رفیع در پایان برنامه، شعر زیبایی از ایرج علی نژاد خواند.

پیراهنم، پیراهنت را دوست دارد
پیراهنم، عطر تنت را دوست دارد

پیراهنم وقتی که می آیی سراغش
آغوش گرم و ایمنت را دوست دارد

پیراهنم، شب در اتاق گفتگومان
پیراهن از تن کندنت را دوست دارد

پیراهنم، چشمش تو را خیلی گرفته
نامرد، چشم روشنت را دوست دارد

خیلی حسود است و تو را از چشم مردم
پیداست... پنهان کردنت را دوست دارد

پیراهنم، دلتنگ می گردد برایت
تنگ غروب دیدنت را دوست دارد

آهسته در گوشَت بیا چیزی بگویم...
پیراهنم، پیراهنت را ...





نازخند

شنبه ششم تیر ۱۳۹۴


- گزارشی از شکرخند اردیبهشت 1394

نسیم نجفی، مجری کمکی شکرخند 93، با این جمله استارت جلسه را زد: بر در اهل قلم بوسه بر خاک ادب باید زد. او با اشاره به این که در جلسه نهمین سالگرد برگزاری شکرخند هم حضور داشته، گفت: خوشحالم که در ابتدای سال 1394 هم اینجا هستم.

رضا رفیع سخنانش را این طور آغاز کرد: وقتی متوجه شدم یک نفر اسم دخترش را «نازخند» گذاشته، با خودم گفتم اگر خدا دختری به ما داد، اسمش را نازخند می گذاریم. البته اول باید مقدمات این کار را انجام بدهم! می گویند یک نفر شب و روز دعا می کرد تا در مسابقه ارمغان بهزیستی برنده شود. به او گفتند اول برو کارت قرعه کشی ارمغان بهزیستی را بخر... شما خوب هستید خانم ارمغان زمان فشمی؟!

او تاکید کرد: برای فرزندانتان اسامی خوب بگذارید، نشاط، بلبل، تیهو، گنجشک... خانمی از حضار با صدای بلند پیشنهاد داد:کرکس، لاشخور! رفیع گفت: نه دیگر، اینها را آدم ها نمی گذارند! وی افزود: مدتی قبل متوجه شدم برنامه قندپهلو از «پاتایا» هم بیننده دارد. شما ببینید چقدر چیز دیدنی آنجا هست اما مردم برنامه ما را انتخاب می کنند! این توفیق کمی نیست.

خانم نجفی برای دعوت از اولین شاعر، تشخیص داد که اسم یک خانم بیشتر بین اسامی نیست و سپس زهرا دری را صدا زد.

خانم دری به عادت همیشه، ابتدا گفت: به نامِ نامِ نیکوی خداوندی که زن ها را به زیبایی کشیده، نازشان را هم خریده، حرف هاشان را شنیده، ضمن این که توی فاز شوخ طبعی، مردها را آفریده! رفیع پراند: آفریده تا با شما شوخی کنند دیگر!

بعد از شعرخوانی زهرا دری، خانم نجفی به حضار گفت: خنده، حتی اگر ساختگی باشد، بر روی جسم و جان ما اثر مثبت می گذارد. می خواهید با هم یک تمرین انجام بدهیم؟ یک نفس عمیق بکشید... رفیع با دیدن خانم نجفی که آماده تمرین  دادن حضار شده بود، گفت: ای بابا، این ها از این قرتی بازی ها بلد نیستند! او در ادامه به ذکر خاطره ای پرداخت: زمانی به باشگاه شهید شیرودی می رفتم. در آنجا وزیر ارتباطات هم می آمد و می دوید. جالب بود، چون تا آن وقت هیچ وزیری را با شورت ندیده بودم، البته شورت مامان دوز! مربی مان می گفت من تا 10 می شمارم، شما بی دلیل بخندید. من می گفتم چه معنی دارد؟ تبسم باید با تفکر همراه باشد. ولی می دیدم از وزیر گرفته تا مدیر روزنامه و بقیه، همه می خندند و ما هم خندیدیم. حالا ان شاء الله که باز هم آقای احمدی نژاد... نه... عجب حرفی زدم! حالا چه کاری است!

او همچنین اعلام کرد: خانم ها سه مقطع سنی دارند، نوجوانی، جوانی و چقدر خوب ماندی!

محمدحسن صادقی، شاعر بعدی شکرخند اردیبهشت 94 بود.

ای که از کوچه معشوقه ما می گذری
از گذرگاه جگرگوشه ما می گذری

داده معشوقه به ما صبحدم آمار تو را
گفته از کوچه چنان باد صبا می گذری...

صادق اکبرنژاد از گتوند آمده بود تا در شکرخند، شعر بخواند.

بلندی عین یک تیرآهنی تو
شبیه دیوهای قبلنی تو
بغل کردی تو اشتون را کری جان!
بنازم، واقعا جنتلمنی تو

شاعر با خواندن بیتِ
خواهی نزنند بر  تو کنتور
کم گوی و گزیده گوی چون لر!
تریبون را به نفر بعدی، آقای محرابی، سپرد.

تهران که پر از دود و غبار ریز است
طرح ترافیک بعد از آن انگیزه است
یک آرم خریدیم و به ماشین چسبید
گفتند که به به! چه هوا پاکیزه است!

بعد از دیدن کلیپ کوتاه طنزآمیزی که در آن، شلوار کردی تبلیغ می شد، رضا رفیع به بیان خاطره شخصی خودش از خرید اجناسی که تبلیغاتشان در شبکه های ماهواره ای پخش می شود پرداخت و گفت: زنگ زدم پکیج خاصی را بخرم، صدایم را شناختند. به خودم گفتم خوب شد چیز دیگری سفارش ندادم!

در همین لحظه، خانم میانسالی یک کله قند که روی آن عکس رضا رفیع را چسبانده بود، روی سن برد و به او تقدیم کرد. معلوم شد ایشان همان خانم «نامور» است که در جلسه اسفند ماه هم کفش پر از گلی را که خودش بافته بود، به نشانه برنامه «پا تو کفش اخبار» به رضا رفیع هدیه کرده بود. خانم نامور گفت: اتفاقا من هم اهل تربت هستم!

فیلمبردار برای آن که کله قند مذکور، جلوی دوربین را نگیرد، آن را جابه جا کرد، به طوری که جلوی خانم نجفی قرار گرفت. رفیع گفت: حالا برایمان حرف در نیاورند! آدم گاهی نمی داند کجا بگذارد!

او با اشاره به حضور برادرش یاسر در جلسه، افزود: ایشان آخرین محصول و آخرین تلاش پدر و مادر من هستند که یک قل دیگر  هم دارند. یکی از حسرت های زندگی من این است که ای کاش پدرم زنده بود و یک بار من را در تلویزیون می دید. اگر به من زنگ می زدند و می گفتند پدرت دارد برنامه را می بیند و می خندد، دیگر چیزی از دنیا نمی خواستم.

رضا رفیع در ادامه، به بیان خاطراتی از پدرش پرداخت: بابا از زلزله می ترسید، تا جایی که اگر اعلام می کردند ممکن است زلزله بیاید، اولین کسی که زیر درخت، جا می انداخت، او بود. یک سال در دهه هفتاد، پدرم زمین خورد و کمرش شکست، به طوری که از گردن او را گچ گرفته بودند و نمی توانست از جایش بلند شود. بعد از مدت ها هم که گچ را باز کردیم، اوضاع کماکان به همان شکل بود. تا این که یک روز من  داشتم کتاب ها را مرتب می کردم که ناگهان زلزله شد. بابا چنان به حول و قوه الهی بلند شد که من و او با هم به در رسیدیم. آنجا به هم گیر کردیم و هر دو فشار می آوردیم تا زودتر بیرون برویم. همان جا به ذهنم رسید این که می گویند در روز قیامت، پدر و فرزند از همدیگر فرار می کنند، همین است که مثال زمینی اش را دیدم.

رضا رفیع با اشاره به این که در خانه، 9 تا بچه بودند، گفت: زمانی که پدر ما بود، سازمان تنظیم خانواده نبود و وقتی که سازمان تنظیم خانواده بود، پدر ما دیگر نبود! این هم نتایجش که یکی از آنها اینجا نشسته!

فرامرز ریحان صفت، شاعر بعدی اولین شکرخند سال 1394، این شعر را خواند:

باغ را پر می کند بوی گل رز در بهار
باغبان اما به جایش می دهد پز در بهار...

بعد از او، محمدرضا گلزار روی سن رفت:

بازیچه حرف مفتمان هم باشید
یا عاشق جفت جفتمان هم باشید
این تازه ظریف بود و خیلی قلمی
پس منتظر کلفتمان هم باشید!

امیرعلی غفاری چنان پشت تریبون ژست گرفت که رضا رفیع پرسید: این فیگور حمله است؟ شاعر پاسخ داد: با پایه میکروفن مشکل دارم!

ما قشر نجیب زاده بازاریم
بنگاه معاملات ملکی داریم...

وقتی ارمغان زمان فشمی روی سن رفت، رضا رفیع از او پرسید: شما واقعا ضد مرد هستید؟ شاعر گفت: نه والا! رفیع تکه انداخت: پدر من پسته دوست داشت، اما نمی گفت. در عوض یواشکی جیب هایش را پر از پسته می کرد! خانم زمان فشمی فورا توطئه را خنثی کرد و پاسخ داد: ولی جیب های من خالی است! سپس یکی از مسایجات گروهی واتس اپی را خواند که به همراه چند نفر از طنزسرایان دیگر سروده شده بود.

با رفتن آقای شهرک روی سن، رضا رفیع گفت فایل های صوتی مربوط به برنامه نوروزی ایشان خراب شده بود و موفق نشدند آن برنامه را پخش کنند اما استاد به روی مبارک خودش هم نیاورد! آقای شهرک با اشاره به خاطرات رضا رفیع از پدر مرحومش، پاسخی داد که معلوم شد اساسا فکرش جای دیگری بوده که به پخش نشدن برنامه اش گیر نداده: حالا والده که در قید حیات است. بانی هم هست... من هم هستم! رفیع گفت: ممنون از پیشنهاد بی شرمانه شما! اما خانم نجفی به نکته جالب تری اشاره کرد: انگار امروز قرار است اینجا وصلتی انجام بگیرد تا این کله قند حیف نشود!

آقای شهرک در توضیح شعری که می خواست بخواند، گفت: البته قرار شد ما به مساله ای که در عربستان اتفاق افتاد نپردازیم. رفیع پاسخ داد: بله، مشکل از جوان های ماست. وگرنه قدیم هم می رفتند حج و چنین چیزی تعریف نکرده اند!

بعد از شعرخوانی آقای شهرک، آقای صدرا حسینی، روی سن رفت و قطعه «خواب» از عارف را که مربوط به فیلم سلطان قلب هاست، اجرا کرد. سپس نوبت به شعرخوانی صابر قدیمی رسید.

بیماری حاجی چه علاجی شده است
در دکه غیرت چه حراجی شده است
هرچند که ناموس تو بر باد رود
خوش باش که فرزند تو حاجی شده است

*

دیروز مدیری که زنش جوجه کشان است
پرسید چرا بچه ندارید؟ چتان است؟...

در بخشی از برنامه همهمه ای سالن را در گرفت که چرا یادی از محمدرضا عالی پیام نمی شود که تنها به جرم سرودن شعر طنز به زندان اوین رفته است. رضا رفیع در این باره کمی حرف زد و تریبون را به شروین سلیمانی سپرد که این شعر را خواند:

نگذار که اسب شاعران زین بشود
بر ساحتتان دوباره توهین بشود
باید که بترسید از این هالو چون
هالوی اوین رفته، هالووین بشود!

*

رفتیم درِ بهشت و دیدیم شب است
گفتیم پر از حوری و آب عنب است
اما همگی عقب عقب برگشتیم
چون گفت که دربان بهشتش عرب است!

*

اعتبار و شهرتی سرتاسری دارد کلنگ
از خزر تا کیش کلی مشتری دارد کلنگ

در دیار ماله کش های همیشه مضطرب
در کنار بیل نقشی محوری دارد کلنگ

هیچ تغییری نکرده از هزاران سال پیش
دشمنی با عرصه فناوری دارد کلنگ...

مصطفی مشایخی تازه ترین شعرش را به حضار تقدیم کرد:

مشکل از میز است چون تا میز پیدا می شود
زیر آن یک جای حاصلخیز پیدا می شود!...

بهروز باغبان، با اشاره به این که امسال اولین سالی است که نمی تواند روز پدر را به پدرش تبریک بگوید، شعر زیبایی خواند که با نحوه اجرای فوق العاده اش، بسیار جگرسوز  شد.

تازه فهمیدم جنون دارم
السلام علیک یا مجنون
گهگداری دلم که می گیرد
می زنم از خودم کمی بیرون...

مهرانه نعیمی که همسر آقای سیامک روشن و صاحب کتاب تحفه طنز است، شاعر بعدی این جلسه از شکرخند بود.

هرکه بامش بیش برفش بیشتر
هرکه  داراتر بود درویش تر...

سپس مهدی استاد احمد روی سن رفت که قصد داشت شعر خود را از روی گوشی تلفن همراهش بخواند. به همین مناسبت، خانم نجفی به یاد روزی افتاد که در استودیوی رادیو در حال خواندن شعری از روی گوشی اش بوده که ناگهان گوشی زنگ می خورد و شعر را به فنا می دهد! خاطره خانم نجفی بدآموزی داشت و باعث شد صابر قدیمی به مهدی استاد احمد زنگ بزند تا همه عملا ببینند این جور وقت ها چه اتفاقی می افتد! نتیجه این شد که به شاعر توصیه کنند گوشی اش را روی حالت پرواز بگذارد.

استاد احمد گفت می خواهد یک سری رباعیات بی ناموسی بخواند. رفیع گفت: پس خانوادگی است! مهدی پاسخ داد: بله، یک خانواده بزرگ درهم پیچیده هم دارد!

آن کیست که عشق و حال را طالب نیست
بر عقل هوای نفس وی غالب نیست
هرچند تو هم آدمی اما کلا
رفتار تو با همسر من جالب نیست!

*
او با علی و سیامک و قاسم بود
من نیز دلم به هرکجا عازم بود
حالا که قضیه رو شده می‌گوییم
این دوره برای ما دوتا لازم بود!


*
هر مسأله خرق عادتش می‌چسبد
هر عشق فقط دو ساعتش می‌چسبد
او با تو و من با وی و ما با ایشان
انگار فقط جماعتش ‌می‌چسبد!


*
هر بار قدم می‌ذاری تو این خونه
فرداش تمام زندگیم داغونه
چن‌بار بهت بگم خودت خوشبویی
اون عطر غلیظه رو نزن، می‌مونه!

بعد از آن بود که پرواز همای روی صحنه رفت و طی سخنانی نه چندان مفهوم که مخاطبش هم چندان مشخص نبود، اشاره کرد: من در راستای چیزهایی که شنیدم، چیزی نوشتم(رفیع: چیز تو چیز شد!) تا بگویم اگر کسی به خاطر شعر به زندان برود، عیب نیست. خوب است کسی برای مسایل اخلاقی به زندان نرود.

شاعرانی که دفاع از حق مردم می کنند
شهر را با شعرهاشان پرتلاطم می کنند
شکوه ها از شیخ و از اخلاق و از قم می کنند
گاه گاهی خویشتن اخلاق را گم می کنند

سپس قطعه ای اجرا کرد که رضا رفیع با اشاره به ساز او، به مردم گفت: به این می گویند سه تار!

در ادامه برنامه، نسیم نجفی به عنوان تعریفی از رضا رفیع به او گفت: واقعا آدم اصلا نمی تواند در محضر شما اجرا کند. رفیع خطاب به مردم پاسخ داد: پس این آخرین اجرای ایشان بود که دیدیم! و وحید حسینی را برای شعر خواندن فرا خواند.

ای ملت آشنا کپی پِیست کنید
پیوسته و را به را کپی پیست کنید

وقتی برسد موعد پایان نامه
تحقیق خفن چرا؟ کپی پیست کنید

تا این که نماینده جایی بشوید
از مدرک دکترا کپی پیست کنید

از هیکل آن مدیر کل تا نشده
یک مرتبه کله پا، کپی پیست کنید...

نسیم نجفی، از دوستش نازآفرین سمیعی دعوت کرد روی سن برود و در معرفی او گفت ایشان در عرصه سوارکاری صاحب مقام هستند. شعری که این دوست سوارکار خواند، باعث شد رضا رفیع بگوید: فکر کنم شعرشان را هم روی اسب گفته اند!

بر دارم و بر دارم، عشق تو چنان داری است
محکوم به عشق تو، یک عاشق سرداری است...

نوبت بعدی به محمد رسول پور رسید.

هی دلو ریش می کنن، پس چرا دل ریش نمی شه؟
هی جرقه می زنن پس چرا آتیش نمی شه؟

هی می آن جلو می خوان وزیرمونو کیش کنن
انگاری نمی دونن وزیر اصن کیش نمی شه!...

رفیع: [بلکه] کیش می ره!

بعد هم سیامک روشن روی سن رفت.

وجودم مبتلای هرچه عشقه
خدای من خدای هرچه عشقه
برو با اون سزای تو همونه
برو گور بابای هرچه عشقه!

*

وقتی غزل دچار ترافیک می شود
قافیه مبتلا به کمی تیک می شود...

در لحظات پایانی، رضا رفیع از حسن ریوندی خواست پشت تریبون برود. او رفت و گفت: من داشتم از شعرها لذت می بردم. رفیع پراند: نزدیک بود شعر شنیدن را حرام اعلام کنم! آقای ریوندی کمی آواز خواند و وقتی به درخواست خانم نجفی خواست باز هم بخواند، از مردم پرسید: موافقید؟ بعد خطاب به تنها روحانی حاضر در مجلس گفت: حاج آقا شما دیگر چرا؟!





شاهکار بلاگفا

شنبه ششم تیر ۱۳۹۴


البته ما در این مملکت گل و بلبل به از دست دادن عادت کرده ایم ولی هنوز آن قدر دل و دماغ برایمان مانده است که به برخی از این از دست دادن ها اعتراض کنیم.

بلاگفای عزیز! آیا بهتر نبود دست کم در پایان هر سال یک نسخه پشتیبان تهیه می کردی تا همه خاطرات سال 1393 ما به باد فنا نرود؟





چگونه صحنه های عاطفی فیلم خود را باورپذیر کنیم؟!

سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴



شما یک کارگردان ایرانی هستید که می خواهید با رعایت قوانین فرهنگی کشورتان، فیلمی برای اکران داخلی بسازید. مطابق سناریو شما مجبور می شوید یک صحنه عمیق عاطفی را در فیلمتان بگنجانید. در این صحنه قرار است دو عزیز از جنس مخالف که در داستان فیلم، محرم یکدیگر هستند، در لحظه ای خاص به هم برسند، مثلا آزاده ای بعد از سال ها اسارت به خانه برگردد و مادرش را ببیند، یا پدری بعد از سال ها دختر گمشده اش را پیدا کند.

 شما می دانید که کاراکترهای زن و مرد فیلم مجازند توی گوش هم سیلی بزنند و همدیگر را هل بدهند و کتک کاری کنند اما نمی توانند به بهانه این که می خواهند به بینندگان بفهمانند همدیگر را دوست دارند رو به روی دوربین کارهای بی ناموسی انجام بدهند. پس چگونه می خواهید صحنه ای تا حد امکان طبیعی، از برخورد عاطفی آنها ایجاد کنید؟

در اینجا روش هایی برای حل این مشکل به شما پیشنهاد می شود:

 

* می توانید قبل از برخورد این دونفر، شیء خاصی را به یکی از آنها اضافه کنید، مثلا کوله پشتی به دستش بدهید یا چادر نماز سرش کنید تا طرف مقابل بتواند به جای او آن شیء را در آغوش بکشد یا ببوسد.

* از آنجا که وقتی کسی مثلا بعد از بیست سال مادرش را می بیند بعید است به بوسیدن چادرش اکتفا کند شما می توانید او یا مادرش را در لحظه برخورد، به بهانه هیجان زدگی بیش از حد به حالت غش درآورده و این صحنه را به زمانی که یک نفر با پاشیدن آب به صورت فرد مغشوش(!) قصد به هوش آوردنش را دارد وصل کنید.

* می توانید به سناریو یک ماجرای فرعی بیفزایید تا طی آن دو شخصیت مورد نظر از یکدیگر طوری رنجیده باشند که در اولین لحظه برخورد، در قبال آن دلخوری یکیشان بزند توی گوش آن یکی و بعد اشک بریزد و فضا را تلطیف کند و یادش بیفتد که چقدر طرف را دوست داشته. این طوری می تواند چادر نماز یا کوله پشتی او را ببوسد و باورپذیر هم باشد.

* می توانید این ماجرای فرعی را طوری ترتیب بدهید که یکی از شخصیت هایتان دچار یک جور مشکل روحی روانی خاص شده و در برابر مسایل، واکنش معکوس نشان بدهد. یعنی وقتی از دست کسی عصبانی است او را در آغوش بگیرد و وقتی کسی را دوست دارد از او رو بر گرداند. می بینید که این بیماری به خوبی می تواند مشکل صحنه عاطفی فیلم شما را حل کند.

*  یک شگرد معناگرا و زیبای دیگر که می توانید به آن متوسل شوید، حرکت به موقع دوربین به سمت هرچیز غیر از دو شخصیت مورد نظر شماست. یعنی دوربین شخصیت ها را درست تا لحظه به هم رسیدنشان تعقیب می کند و بعد ناگهان به سوی آسمان یا زمین یا گلدان های شمعدانی لب حوض یا قطره اشکی که از چشم یکی از شاهدان ماجرا فرو چکیده، تغییر جهت می دهد. این طوری بیننده می تواند تخیل خود را به کار گرفته و از احساس توهین شدگی به شعور خود بکاهد.

* اصولا شما توانایی این را هم دارید که از فیلمنامه نویس بخواهید ماجرا را از اول با دو شخصیت همجنس - مثلا پدر و پسر به جای مادر و پسر - بنویسد تا در صحنه های مختلف فیلم چنین مشکلاتی پیش نیاید.

 





درباره وبلاگ
شب شعر شكرخند، اگر اتفاق غيرمنتظره اي نيفتد، اولين شنبه هرماه در فرهنگسراي هنر (ارسباران) تهران برگزار مي شود؛ شش ماه اول سال از ساعت 5 و شش ماه دوم از ساعت 4 بعدازظهر.





 

Designed By M.Ranjbar