تبليغاتX
طنزهای ارمغان زمان فشمی
 

مرغ همسايه

 

 

هاچین و واچین، یه چینی بچین!

2012/4/8



گويي ز ازل، زير و زبر چينی بود
كليه اسباب بشر چينی بود
كليه كه گفته شد در اينجا، يعنی
از پای گرفته تا به سر چينی بود
يعنی كه ميان اين دو هرچيز كه هست
كتف و كمر و دل و جگر چينی بود

ای وای كه در مملكت پارسيان
هرچيز كه هست ازآن اثر، چينی بود
از هرچه بپرسيم كه اين مال كجاست
گويند مفيد و مختصر: چينی بود!
از راه هوايی و زمینی، كالا
يكسر برسد انر انر، چينی بود!

هرچيز كه شد خراب بعد از شش روز
هر بنجل زشت بی ثمر چينی بود
از پسته و زعفران و اشپل تا فرش
اوج هنر و شق قمر چينی بود

هرچند كه تركی است «عشق ممنوع»
شد شايعه مادر سمر چينی بود!
فرداست كه معلوم شود اينجا هم
مادرزن «صابر ابر» چينی بود!

وقتي كه تو را گرفت گشت ارشاد
گفتم كه نيا مقر، مقر چينی بود!
ای تنگ نظر! تو نيز چشمت تنگ است
پس خلقت تو ز هر نظر چينی بود

تلخ است هنوز كام ملت، تلخ است
زيرا همه جا قند و شكر چينی بود
بال و پر اقتصاد ما را چين چيد
هرچند كه كل بال و پر چينی بود!

در كارگه كوزه گري رفتم دوش
ديدم دوهزار كوزه گر چينی بود!
شد ريشه اشتغال در ايران خشك
شايد كه شود قطع و تبر چينی بود

چينی كه مدام مي شكستی همه عمر
ديدی كه تو را شكست اگر چينی بود؟!

مثل بز گر به جان بازار افتاد
نبض شركا به دست هرچينی بود
گفتم كه چرا گله نشد آلوده؟
گفتی كه بلاشك بز گر چينی بود!

با قصه خر برفت سرگرم شديم
خرچينی و خر چينی و خر چينی بود!
اخبار دروغين همه جا را پر كرد
چون داخل بيست و سي خبر چينی بود
گفتيم كه مرگ بر ابرقدرت ها
گفتيد مگر كه آن ابر چينی بود!

گويند خدا تمام دنيا را ساخت
خاكم به دهن! خدا مگر چينی بود؟!


لینک های مرتبط:
فقط مانده وطن از چين بياريم!(مهدي استاد احمد)
چين و ماچين(هالو)
چين چين(سعيد بيابانكي)





جایی که جدایی جایزه می گیرد!

2012/3/25



-از عقايد يك مقام نسبتا مسوول درباره جدايي نادر از سيمين!

بنده هم مستحضرم، سال نود
شد براي سينمامان(!) سال بد
گر نباشد معتبر اين ادعا
پس چرا نادر شد از سيمين جدا؟
بدتر از آن اين كه غوغا كرده اند
قصه را در بوق و كرنا كرده اند
اصغر فرهادي آن را ساخته
با گريم و با دكور پرداخته
از طلاق، اين بدترين كار حلال
مي شود تقدير تحت فيلم سال
توي فستيوال هاي معتبر
هي به آن دادند شير و گاو زر!
آن قدر بالا و بالاتر كشيد
تا خود اسكار هم حتي رسيد
من نفهميدم كجايش خوب بود
عقل داورهايشان معيوب بود!
گرچه مي ماند به ياد‌آدمي
بازي زيباي ليلا حاتمي!!
بود از آقاي حسيني اين بعيد
او كه بازي مي كند نقش شهيد
از چه اينجا مي زند داد و هوار
سخت قاطي مي كند ديوانه وار
قصه اي گفتند من باب دروغ
كارشان در سينما شد پرفروغ
ما هم آخر صد دروغ انباشتيم
از گزافه بذرهايي كاشتيم
لاف هايي در حد يك معجزه
اي دريغ از يك نخود، يك جايزه!
آنچه مي دانند بد در كار ما
مي دهندش جايزه در سينما
دور از انصاف است اين رفتارها
از حسودي نيست اين گفتارها

از همين رو زود بايد مثل مرد
خانه هاي سينما را جمع كرد!




طلا نگو بلا بگو!

2012/3/18



از نظر ما جامعه خانم ها، مهم ترين اتفاقي كه در سال 90 افتاد، بالا و پايين شدن نرخ سكه و طلا بود كه با فشارخون ما ارتباط مستقيم داشت: با هم بالا مي رفتند، با هم پايين مي آمدند.

آقايان فقط وقتي با اين قضيه برخورد مي كنند كه قرار است براي همسرشان طلا بخرند يا مهريه اش را بدهند، اما براي ما طلا اصولا فلز پركاربردي است كه از آن مي شود براي زدن پوز فك و فاميل، سرمايه گذاري مطمئن، به رخ كشيدن رفاه و آسايش، رام كردن شوهر، در آوردن چشم اقدس خانم و داشتن احساس خوشبختي و امنيت خاطر استفاده كرد. تازه فقط اينها نيست، ما از تمامي كاربردهاي علمي و عملي طلا به خوبي آگاهي داريم و علاقه مان به اين فلز خوش رنگ، Not only يك احساس تند و زودگذر نيست،But also  پايه و اساس علمي هم دارد. يعني مي دانيم طلا، فلزي است نرم و براق و چكش خوار با عدد اتمي 79. قابل انعطاف هم هست كه بهتر است همه ‌آن را در اين زمينه الگوي خودشان قرار بدهند. وقتي كسي ترسيده و هول كرده باشد، مي شود يك انگشتر طلا را توي ليوان آب انداخت و آب را به خورد او داد. يك بار هم خانمي را ديديم كه انگشترش را از نخ بلندي رد كرده بود و‌آن را با نبض مچ دست خانم هاي ديگر تماس مي داد و بعد بالاي دستشان نگه مي داشت و از روي مدل چرخيدن انگشتر، مي فهميد كه بچه آن خانم دختر خواهد بود يا پسر.

آقاياني كه به شدت علاقه ما به طلا مشكوكند، خوب است بدانند تحقيقات اخير نشان مي دهد سكه طلا براي درمان پروستات هم خوب است، يعني يك جذابيت صرفا مردانه. ما هم اگر به شوهرمان مي گوييم برايمان طلا بخرد، براي اين است كه به فكر خودش هستيم. فردا پروستات مي گيرد، مي افتد، يك دانه سكه طلا هم در خانه نداريم. 

با تمام اين حرف ها،‌ آقايان هنوز ما را متهم مي كنند كه آدم هايي مادي و پولكي هستيم، در حالي كه ما فقط واقع بينيم. مثل روز روشن است كه در اين روزگار بدون داشتن آرامش خيال ناشي از پر بودن چپ، نمي شود راحت زندگي كرد.

البته من نمي دانم اين اصطلاح« پر بودن چپ» از كجا آمده و آيا منظور طرف، پر بودن جيب سمت چپش بوده يا نه و آيا اگر جيب سمت راستت پر باشد، در زمره پولدارها به حساب مي آيي يا نه و ‌آيا اين يك اصطلاح سياسي است كه مثل سياست، راست و چپ دارد يا نه، اما به طور كلي، دانستن و ندانسن پاسخ اين پرسش ها خيلي هم مهم نيست چون براي آدم آب و نان و ارز و سكه و طلا نمي شود كه.

داشتم مي گفتم، روزگاري است كه اگر پول نداشته باشي، نگاهت هم نمي كنند، به طوري كه اگر در بيمارستان بستري باشي، مي برند توي بيابان رهايت مي كنند، تازه آن هم به شرطي كه اولش تو را به بيمارستان راه داده باشند. اگر زن بخواهي نمي دهند، شوهر برايت پيدا نمي شود. بچه ات سرافكنده مي شود و به هزار درد بي درمان روي مي آورد كه فقر پدر و مادرش را فراموش كند، آخرش هم يك روز شيشه مي كشد و توهم مي گيرد و مي زند ناكارتان مي كند. اين جور روزگاري داريم ما.  

حالا اگر همچنان كسي ادعا مي كند پول و طلا خوشبختي نمي آورد، من حاضرم همه چرك هاي كثيف كف دست و طلاهاي خوشبختي نياورش را از جلوي چشمش دور كنم، چون مي دانم شايد پول خوشبختي نياورد، اما بي پولي قطعا بدبختي مي آورد.





مناظره زن و مرد و زن (مرد و دو زن)!

2012/3/11



«ناهید نوری» شعری دارد به این مضمون:

به نام خدایی که زن آفرید
حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از لجن 
و بعداً مرا از لجن آفرید!

برای من انواع گیسو و موی
برای تو قدری چمن آفرید!

مرا شکل طاووس کرد و تورا
شبیه بز و کرگدن آفرید!

به نام خدایی که اعجاز کرد
مرا مثل آهو ختن آفرید

تورا روز اول به همراه من
رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف
مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما
بلندگو به جای دهن آفرید!

وزیر و وکیل و رییست نمود 
مرا خانه داری خفن آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب 
شراره، پری، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر
براد پیت من را حَسَنْ آفرید!

برایم لباس عروسی کشید
و عمری مرا در کفن آفرید

به نام خدایی که سهم تو را
مساوی تر از سهم من آفرید!

«نادر جدیدی» در جواب این شعر گفته است:

به ‌نام خداوند مردآفرین 
که بر حسن صنعش هزارآفرین

خدایی که از گِل مرا خلق کرد
چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید
و شد نام وی احسن‌الخالقین

پس از آفرینش به من هدیه داد
مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت
ندارم نیازی به لاک، همچنین

رژ و ریمل و خط چشم و کرم
تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست
نه کار پزشک و پروتز، همین!

نداده مرا عشوه و مکر و ناز
نداده دم مشک من اشک و فین!

مرا ساده و بی‌ریا آفرید
جدا از حسادت و بی‌خشم و کین

زنی از همین سادگی سود برد
به من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک‌ درخت
و دادم به او سیب چون انگبین

چو وارد نبودم به دوز و کلک
من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود
که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین

تو حرف زنان را از آن گوش گیر
و بیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایشت
نشسته مداوم تو را در کمین!

اینک جواب مرا می خوانید به جوابیه آقای جدیدی:

به نام خدايي كه مرد آفريد
و در طنز ما سوژه آمد پديد!

سي و پنج تن اعتماد به نفس
به هر ذره مردهايش دميد

تو اي مرد خودخواه اين را بدان
تو را گر خداوند زشت آفريد

دليلش بود اين كه زن مثل تو
فقط در پي خوشگلي نپريد

نه با چشم و ابرو نه با خط و خال
نخواهي توانست زن را خريد

اگر بي نيازي ز لاك و كرم
نباشد دليلش جمال مزيد

كه زن را نباشد توقع كه تو
كني مو سياه و كني رو، سفيد

تو را مي پسندد به مردانگي
نگردد ز زشتي تو نااميد

كه عقل زنان نيست در چشمشان
خصوصيت توست اين، اي پليد!

چه بسيار مردان كوته كه هست
به آغوششان بانواني رشيد!

اگر زن بود زشت پس از چه رو
به او از حسادت بپاشي اسيد؟!

اگر مكر زن مي فريبد تو را
دمش گرم چون عقل او مي رسيد!

خطاهايت از حمق و گولي بود
به آنها نگو سادگي اي مجيد!

بپرسي كنون پس چرا شو كنم؟
جواب تو اين است: زيرا... حميييييد!!





شادیم و گشادیم لب خویش به لبخند!

2012/2/28



- گزارشی از شب شعر شکرخند، اسفند ۱۳۹۰

رضا رفیع، شکرخند ۶۱ را با خواندن مصرعی آغاز کرد که همه را بیخودی به خنده انداخت:
جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن...

«رضا احسان پور» که باید زود جلسه را ترک می کرد، اولین شاعری بود که روی سن رفت. او حرف هایش را با این خبر خوش شروع کرد: من می خواهم بروم و یک صندلی خالی می شود... گرمش هم کرده ام! سپس، مطلبی درباره این که آقایان چگونه خودشان را از مضرات سنت ولنتاین رها کنند خواند و به سرعت صحنه را ترک کرد.

خانم صداقتی که به همراه رضا رفیع، کار اجرای این جلسه را بر عهده داشت، گفت: می گویید و فرار می کنید؟! ( رضا رفیع اشاره کرد: در رفتن حرف از دهن، گویند هر نوعی سخن!) تا شما اسکروچ ها فکر کنید چه هدیه ای بگیرید و چطور از زیرش در بروید، خانم ها کادوهایشان را گرفته اند!

رضا رفیع در باب تاریخچه ایام الله ولنتاین گفت: ما خودمان معادل ایرانی این آیین را داریم که سپندارمزگان است و بنا به روایتی، 29 بهمن و بنا به روایت دیگری، 5 اسفند می باشد. خوب است فاصله این دو را هفته تحکیم مودت در نظر بگیریم!

«گلناز سادات ترابی»، شاعر بعدی شکرخند اسفند ماه بود:
من جدا از پول گاز و آب و برق
پول هایم در موبایلم گشته غرق!...

در ادامه، روی پرده، سوتی یکی از مجریان صدا و سیما را دیدیم که وقتی شرکت کننده مسابقه، ادعا می کرد« هرگز نرسیدن، بهتر از دیر رسیدن است»، با کمی تامل، حرف او را تایید و تکرار می کرد!

در راستای کلیپ پخش شده، آقای«رضا امیراحمدی»، مجری صدا و سیما، به روی سن دعوت شد که سخن را با شعرخوانی آغاز کرد:
ای کاش کسی از عاشقی بو ببرد
دل را به شکار چشم آهو ببرد
خسته شدم از خودم خریداری کو
تا قلب مرا به شرط چاقو ببرد!

و با تعریف حکایت و خاطره ادامه داد: جوانی نامزد کرده بود( رفیع گفت: اتفاقا دوران تبلیغات نامزدها هم هست!) آن وقت ها هم که ارتباط به شکل ایمیلی و و توییتری و فیس بوکی وجود نداشت... خلاصه این جوان، مغموم نشسته بود که پدرش از راه می رسد و می پرسد چه شده. پسر می گوید:
جان پدر، تو غمزه جانان ندیده ای
زلف سیه، لعل بدخشان ندیده ای...
پدر که تجربتی داشت، جواب می دهد:
جان پدر تو سفره بی نان ندیده ای
بانگ عیال و ماتم طفلان ندیده ای
بنشسته ای به گوشه ای از درد مفلسی
وانگه ز در رسیدن مهمان ندیده ای!

رضا رفیع درباره فعالیت های آقای امیراحمدی گفت: ایشان مدتی است که شب های جمعه در قزوین برنامه دارند! و جواب شنید: خدا لعنتشان کند! ابن بطوطه گفت تا بشدیم، چند بار بشدیم!

آقای امیراحمدی همچنین به آکسان گذاری خاص رضا رفیع، موقع خواندن مصرع زیر در برنامه تلویزیونی اشاره کرد و به او خندید:
شادیم و گشادیم لب خویش به لبخند!
سپس گفت به دلیل نگرانی برای ماشینش، مجبور است شکرخند را ترک کند، چون آن را جایی پارک کرده که کنارش نوشته بودند در صورت پارک، چهار چرخش پنچر می شود!

«مهدی حدیثی قمی»، یک رباعی خواند که در مصرع آخر، ارادتِ«بانی»انه ایشان را به جنیفر لوپز نشان می داد! یکی از حضار که درست نفهمیده بود چه شده، درخواست کرد آن را دوباره بخواند، اما رضا رفیع گفت: نه... تکرار نکنند بهتر است... به خاطر جنیفر می گویم!
یارانه بود پول امام ای مردم
محکم نگهش دار مبادا بشه گم
محمودِ شما راضی و خشنود بود
بگذاری اگر تو بانک، تا دور نهم!

در بخش بعدی، پشت صحنه مصاحبه مردمی را دیدیم که در آن مجری از خانم مسنی می پرسید آیا می داند بهتر است با چای، خرما بخورد، نه قند؟
- بله.
- پس چرا قند می خورید؟
- دلم می خواد!
- نه، از این خرما بردارید... بهتر است.
- خوب... پس یک مشت برمی دارم. مال دولته، باید قاپید، چاپید!

خانم صداقتی، حکایتی به انتخاب رضا رفیع را خواند که در آن، ناصرالدین شاه به وجود مگسی در آش اعتراض می کند و آشپز اصفهانی او را دلداری می دهد که نگران نباشید، مگر یک مگس چقدر آش می تواند بخورد؟!
رفیع اشاره کرد: اگر مگس توی آش بریزید می شود مگساش!!

برای تایید درستی« پسر کو ندارد نشان از پدر»، «امیرحسین کاکایی» شاعر بعدی بود که فراخوانده شد تا این شعر را بخواند:
می گفتن راه راست اینه/ ولی من رامو کج کردم
نشستم پای عشق تو/
که با دنیام لج کردم
می گن بی عقلی محضه/
ولی بازم به پات موندم
همین عقل رجیمو من/
هزار بار از خودم روندم
تو این دنیا تو رو دارم/
تو تنها عشق دنیامی
من از عشق تو بیدارم/
نه بیداری اسلامی!
برای قلبم این روزا/
مدال افتخاری تو
بهای داشتنت کم نیست/
مث نرخ دلاری تو
می گفتن آدم عاشق بود/
سزای عشقشم دیدم
اگه من جای اون بودم/
یه وانت سیب می چیدم
من از بوی دهان شویه / من از مسواک بیزارم
دهانم را ببو شاید/ بفهمی دوستت دارم!

در بخش«عکس و مکث»، تصویری از یک عدد داماد دیدیم که ده ها عروس دنبالش می دویدند و شما هم احتمالا آن را دیده اید. خانم صداقتی گفت: آقایان معمولا رویاهایشان را به شکل عکس در می آورند! رفیع گفت: البته بعضی ها می گویند این عکس برعکس شده و درواقع، عروس ها می دوند تا فرار کنند و داماد دنبالشان است... خوب شد؟!

بعد از «افشین تلّو»، عباس صادقی روی سن رفت که سه کتاب جدید چاپ کرده و چون آنها را به ما هدیه داده، لازم می دانیم تبلیغشان را بکنیم که شامل سه عنوان « آیه های زمینی»، «پشت چراغ قرمز» و «راهنمای جی بی فیلم» می باشند و البته داشتنشان با امضای خود شاعر، چیز دیگری است!
از دشمن یک رو بخوری، شیرین است
با ترس که دارو بخوری شیرین است
از خنده هر خربزه باید فهمید
بی شرط که چاقو بخوری شیرین است!

« سلمان خاووری» این شعر را خواند:
صد شکر که راضی به ملاقات دو لب شد
هی ترش نکرد، آمد و این بار رطب شد
هرچند که درگیر گرایش به اصول است
این بار دمش گرم که اصلاح طلب شد!

قرار بود میهمان ویژه این جلسه، بازیگر خوب کشورمان، آقای«محسن قاضی مرادی» باشد که همسرشان« مهوش وقاری» هم در جلسه پیش به عنوان میهمان ویژه حضور داشت، اما متاسفانه آقای قاضی مرادی بر اثر حادثه ای که هنگام فیلمبرداری برایشان اتفاق افتاده و منجر به آسیب دیدگی دنده هایشان شده، نتوانستند به شکرخند بیایند. با این حال، حضار جلسه به خاطر پیشرفت تکنولوژی، صدای ایشان را با ترکیب آیفون و بلندگو شنیدند، البته بعد از آن که رضا رفیع هشدار داد صدایشان دارد پخش می شود و مواظب باشند هرچیزی را نگویند و جواب شنید: نه آقا، من فقط مریضم. دیگر مغزم معیوب نشده که!

«رحیم رسولی» با بیان این خاطره از همای – خواننده محبوب - حرف هایش را آغاز کرد: همای و همایون(حسینیان خودمان!) در رشت می رفتند. آقایی آمد و گیر داد که شما همای هستید و آیا خود خودش هستید یا نه؟ من همیشه آرزو داشتم  با شما یک عکس بگیرم. همای گفت باشد. آن آقا جواب داد اما گوشی من دوربین ندارد. همای گفت اشکالی ندارد، با گوشی من می گیریم. عکس را که گرفتند، معلوم شد گوشی آقا بلوتوث هم ندارد. پرسیدند پس حالا چه کار کنیم؟ آن آقا گفت هیچی، من فقط می خواستم عکس بگیرم، می توانی برداری برای خودت!

در ادامه، رسولی، خاطره دیگری تعریف کرد: یک بار من در دانشگاهی شعر خواندم... رفیع پرسید: آن دانشگاه باز است هنوز؟! رسولی ادامه داد: یکی از بچه محل هایمان در زورآباد کرج، که محله ای است معروف به نگین شب و زگیل روز(!)، شعر مرا شنیده بود. مدتی بعد دیدم یک نفر یک جعبه شیرینی برایم آورد و گفت دخترم شعر شما را شنیده و من باید دست شما را ببوسم. ما افتخار می کنیم نویسنده ای مثل شما در محله ما هست و اینها... حالا چون شما نویسنده ای، بیا یک نامه خطاب به رییس جمهور که می خواهد بیاید اینجا بنویس تا به او بدهم، شش ماه است حقوق نگرفته ام!

درست وقتی آقای رسولی شروع کرد به خواندن مطلبش که: خدایا تو را سپاس می گوییم... رضا رفیع گفت: صبر کن، خدا را نگه دار! یک نفر پیامک داده که آقای رسولی خیلی شبیه به اصغر فرهادی است، به امید موفقیت ایشان!
آقای ایران فدا مسوول اتاق فر
مان مثل وقت های دیگر، سریع ابتکار به خرج داده و عکس این دو هنرمند را روی پرده، کنار هم قرار داد تا همه متوجه شباهتشان بشوند!

خدایا تو را سپاس می گوییم که در سرزمینی زندگی می کنیم که همه طبع گل و بلبلی دارند ولی هیچکس جرات نمیکندبه دیگری بگوید دوستت دارم، نه به خاطر اینکه گل ها مصنوعی و بلبل ها چوبی شده باشند بلکه به این خاطر که شرعا درست نیست.

رضا رفیع گفت: آدم یاد این جمله می افتد که خدایا، گناهان ما را نادیده بگیر همان طور که دعاهایمان را نشنیده می گیری!
شعر بعدی آقای رسولی را اینجا بخوانید!

محمدرضا ستوده که ماه پیش، فقط یک بیت شعر خوانده بود، این ماه یک دفتر شعر با خودش آورده بود و گفت: من ایرانی ام، توقع تعادل نداشته باشید!
توی این شهر شلوغ خوشی نمی آره دوام
معذرت می خوام یادم رفت بهتون بگم سلام

از آنجا که ملت، از نبودن مهدی استاداحمد در جلسات اخیر نگران شده و خواستار حضور او شده بودند، نفر بعدی که فرا خوانده شد، ایشان بود که توضیح داد ماه پیش در بم بوده. رضا رفیع پرسید: رفته بودی تکان بدهی؟!
- نه، اتفاقا رفتیم آنجا، در تهران زلزله آمد. فکر کردیم ای بابا، آن دفعه هم ما تهران بودیم، بم زلزله آمد!

استاداحمد به مناسبت ولنتاین، تعدادی دوبیتی و رباعی خواند. بعضی ها از بین جمعیت، با صدای بلند یادآوری کردند اتفاقا اسم پسر خود شاعر هم «سپندار» است و در باب تاریخچه ولنتاین و سپندارمذگان، بحثی درگرفت و یک خانم زرتشتی توضیحاتی داد که یک نفر دیگر با ذکر منبعی موثق، آن را رد کرد و در نهایت معلوم شد هردو درست می گویند!
کتابم گیر کرده توی ارشاد!

وقتی آقای مصطفی مشایخی فراخوانده شد، خانم صداقتی به ایشان گفت: من نمی دانم چرا هروقت شما را می بینم یادم می افتد که آقای رفیع باید زن بگیرد!
آقای مشایخی مثل همیشه شعر خوبی خواند که چند بیتی از آن را توانستم یادداشت کنم. همین جا از ایشان استدعا دارم هر جلسه یک نسخه از شعرهایشان را به من برسانند تا در گزارش بیاورم، چون از طرفداران شعرهایشان هستم که در عین سادگی و روانی، حرف های خوبی برای گفتن دارند.
مد شده این روزها پز می دهیم
پیش هرکس، هرکجا پز می دهیم
جمعمان هروقت کامل می شود
یا که می لافیم یا پز می دهیم
کار ما اصلا همین پز دادن است
خوب و خوشحالیم تا پز می دهیم
هیچ فرقی هم ندارد جای آن
در عروسی یا عزا پز می دهیم
یک نفس در خواستگاری هایمان
یا که آنها، یا که ما پز می دهیم!
با قیافه، لنز، مو، گوشی، لباس
روسری، عینک، طلا، پز می دهیم
با عموها، عمه ها، هرکس که شد
دوست، فامیل، آشنا پز می دهیم
خالکوبی می کنیم ابروی خود
تازه آن هم تا به تا(!) پز می دهیم!
با چلوماهی اگر ممکن نشد
با خوراک لوبیا پز می دهیم!
در کلیپی، قسمتی از گوش ما
هست پیدا، را به را پز می دهیم!
... کاش این پزها کمی معقول بود
گاه خیلی نابجا پز می دهیم!


«صابر قدیمی» در شکرخند چندان هم قدیمی نیست اما سابقه خوبی در دنیای طنز دارد، اسنادش هم موجود است!:
مترو ای ماوای ما بی چیزها/ میبری هرروز ما را ناکجا
هرکجایی که رئیست پا دهد/کاش ما را در دل تو جا دهد
مترو یار هر که از یاری برید/با فشارش جامه ی مارا درید
از فشار قبر گاهی بدتر است/هل نده، آخ!،بینیم لای در است
وارد واگن شدن کاری خفن/زور خر می خواهد و دستی بزن
دست و پایم عضوی از مردم شده/کیف و کفش و دست و پایم گم شده
بغض من له شد،فغان از درد و غم/کفش یارو گیر کرده در یقم
تهویه ها go to hell,oh my God! /آتش است این بادو وانگه نیست باد
آتش افتاده به جان خرمنم/خر منم،آی خرمنم،آی،خر،منم
دستگیره،دست واگنهای پیر/دستگیر بی کسان،دستم بگیر
مترو یک بازار سیارو بزرگ/می فروشد یک نفر گوسفندو گرگ
پوستر شاه و بی بی،حتی وزیر/میوه و سبزی،لباس رو وزیر
کفش و مسواک و سوسیس بندری/پوشک و چیپس و جوراب و بربری
توی مترو گشته روشن دیده ام/شخصیت های فراوان دیده ام
دیده ام اشخاص مطرح در جهان/لینچان و یانگوم،شرک،ایکیوسان
کاکرو،جیمبو،خپل،اسفندیار/دکتر ارنست،بیگلی بیگلی،مورچه خار
خط یک،نه،خط دو،نه،لعنتی/من شدم بین خطوط خط خطی
گرچه از مترو سخن ها در سر است/می روم چون ایستگاه آخر است
آخر خط ناقه در گل مانده است/یک سوال سخت در دل مانده است
مبدا و مقصد فقط پایانه هاست/ما نفهمیدیم آغازش کجاست
واگنش می خارد و در آن کک است/ایستگاه آخرش کهریزک است!

«خلیل جوادی» پیش از آن که شعری برای خواندن انتخاب کند، گفت: یک چیزی بخوانم خدا را خوش بیاید. رضا رفیع گفت: می خواهید قرآن بدهم؟!
آقای جوادی بعد از ذکر این نقل قول از آقای بهمنی که گفته« با تحریم بانک مرکزی، وارد شعب ابی طالب می شویم» رباعی زیر را خواند:
تا چند رییس کل به ما قالب شد
کلیه رویدادها جالب شد
از دولت اختلاس های هنگفت
یکباره وطن، شعب ابی طالب شد!

« همایون حسینیان» ابتدا به بیان توضیحاتی درباره تاریخچه درست سپندارمذ پرداخت که رضا رفیع هم همان توضیحات را به نقل از پیامکی که برایش رسیده بود، تکرار کرد. همایون خان گفت: همه حرف های من را تکرار کرد ها! رفیع گفت: آخر منبعِ این موثق است، حرف های تو اعتباری ندارد!

شاعرکراوات زده شکرخند که از نظر بعضی ها، او هم شباهتی به اصغر فرهادی دارد( و بزرگ ترین دلیل این شباهت ها هم در گروی ریش است!) گفت: در جایی شعری خواندم، به من گفتند در این برهه حساس از انقلاب نباید این شعر را می خواندی... جالب است که ما سی و سه سال است در این برهه حساس گیر کرده ایم!

آقای فخیمی(مرآت) شاعر بعدی شکرخند این ماه بود:
اگر تلاش کنی دکترای خود گیری
به یک موسسه راننده، ناگزیر شوی
اگر به پول بگیری لیسانس قلابی
رسی به پست ریاست، سپس مدیر شوی!

الهی ای رضا داماد  گردی!
شکرخندی زنی، دلشاد گردی
شوی چون ما گرفتار عیالات
بجنبی صاحب اولاد گردی!

وقتی«علی مظفر» با این مصرع شروع کرد که:
حوا اگر نبود تو آدم نمی شدی!
رضا رفیع گفت: با حوا حوا گفتن دهان شیرین نمی شود!

شد اشتباه، زن به شتاب آفریده شد
تنها فقط برای عذاب آفریده شد
تنها فقط برای به دق دادن تو مرد
لطفا بفهم با چه حساب آفریده شد!

ما نمی دانیم چرا اگر ما شعری بخوانیم که به گوشه تریج قبای مردی بر بخورد بد است، ولی مدتی است آقایان راه به راه شعرهای ضد زن می خوانند کسی هم چیزی به آنها نمی گوید!

در این میان، تعدادی از دانشجویان مهندس بعد از این(!) که در جلسه بودند، از رضا رفیع خواستند روز مهندس را تبریک بگوید. یک نفر دیگر هم تذکر داد هفتم اسفند روز وکیل است و به همین مناسبت، خانمی که هم شاعر بود و هم وکیل، روی سن رفت و درحالی که به قول خودش آمادگی شعرخواندن نداشت، یک قصیده کاملا جدی خواند. اینجا بود که دوستِ آهن فروشِ دوست ما(!) هم به این فکر افتاد تا یادداشتی به آقای رفیع برساند و ادعا کند 27 اسفند، روز آهن فروش هاست! این یادداشت، آقای رفیع را کلی خنداند و خودش هم گفت کمتر چیزی او را می خنداند ولی این یکی خیلی بامزه بوده! دوست دوستمان گفت: تازه باید یک شعر هم آماده می کردم تا مثل آن خانم وکیل، بگویم آهن فروش شاعر هم داریم! ما پرسیدیم حالا چرا 27 اسفند؟ گفت: شما خیال کنید روز تولد کاوه آهنگر(!)، کی به کی است؟!

حسن ختام شکرخند 61، شعرخوانی استاد محولاتی بود که البته شعرشان تکراری بود و آن را در گزارش های قبلی آورده ایم.





لال حاضرجواب موجود است!

2011/11/8



- گزارشی از پنجاه و هفتمین شب شعر طنز شکرخند

رضا رفيع، شكرخند 57 را با اين جمله ها آغاز كرد: در شرايطي كه باران شديداللحني مي بارد و كسي هم نيست جلويش را بگيرد، لطف شمايی كه به شب شعر آمده ايد، مضاعف است.

مجری كمكی اين دفعه، خانم زهرا عاملی، از مجريان خوب راديو بود كه به مجرد حضور روي سن درباره مجرد بودن رضا رفيع صحبت كرد و از او پرسيد شما تا حالا به خواستگاری رفته ايد؟! اصولا آدم پولداری هستيد؟ رضا رفيع جواب داد: نه، من بعد از گرفتن يارانه متحول مي شوم، آن هم كه فقط كفاف هزينه گل خواستگاری را می دهد!

خانم عاملی، يك امام جمعه را به عنوان اولين شاعر اين ماه روی سن فرا خواند:«رضا امام جمعه»! ايشان مطايبه ای با دندانساز خوش مشرب مشهدی اش داشت كه برايمان خواند:

هفته پيش بر سبيل نياز
رفته بودم سراغ دندانساز…

شاعر بعدي، كسي بود كه در جلسات شكرخند، وظيفه بررسي اشعار مشكوك را برعهده دارد و خودش هم شعر مي گويد اما نخستين بار بود كه آن هم به اصرار رضا رفيع، حاضر شد بخشي از وقت جلسه را هم به خواندن يكی از اشعار خودش اختصاص بدهد. ابتدا رفيع خاطره ای از او گفت: آقاي كتابدار اولين كسی بود كه روی من را به دخترها باز كرد! حكايتش هم برمي گردد به سال 72 كه من با كت و شلوار و آديداس(!) به  تهران آمدم و از دخترها می ترسيدم. يك روز سردبير مجله، من را به همراه عكاس و آقای كتابدار كه يد طولايي در آن زمينه داشتند(!) براي تهيه گزارش به پارك شهر فرستاد. قرار بود آقاي كتابدار به من ياد بدهد كه با دخترها هم مي شود مثل پسرها حرف زد، منتها در چارچوب مشخص. براي همين يك چارچوب به دست ايشان داده و ما را راهي كرده بودند! آقاي كتابدار با چند دختر جوان شروع به مصاحبه كرد و وسط های كار، ضبط و بساط خبرنگاري را به من سپرد. من شروع به صحبت كردم ولی ناگهان متوجه شدم هيچ كس همراهم نيست و آقای كتابدار و عكاس مجله دم در پارک ايستاده اند و دست تكان می دهند!
خانم عاملي گفت: شما هم از فرصت استفاده كرديد!
- نه، من‌آن وقت ها تجربه شما را نداشتم! دستی به ضبط خبرنگاری و دستی به… نه خير آقای ستوده! چرا می خنديد؟ دستی به ميكروفن! ... خلاصه در يكي از سفرهای اخير استانيمان آقای كتابدار شعری درباره ازدواج من گفته كه از ايشان می خواهم برايتان بخواند.

خانم عاملي اظهار اميدواری كرد حالا كه يك آقای كتابدار پيدا شده و روی رضا رفيع را باز كرده، يك آقای كتابدار هم پيدا بشود كه بخت او را باز كند!

بالاخره آقای كتابدار روی سن رفت و در تكميل اين توضيحات گفت: در پارك شهر، با همه جور آدمی مي شد مصاحبه كرد، چون يك ضلعش كتابخانه بود و پر از دانشجو. در يك ضلعش برادران معتاد بودند و در ضلع ديگر، برادرانی كه خواهر هم قلمداد مي شدند! من هم خاطره ای از آن دوران دارم…
رضا رفيع پرسيد: از كدام ضلع؟!
- مركز، پيرمردها! در بينشان پيرمرد خوش سيمايی بود كه يك بار براي گفتگو با او رفتم و با عصايش دنبالم كرد. فرار كردم. فردای آن روز دوباره به سراغش رفتم. كنارش نشستم و شروع كردم به خواندن ابياتی درباره پيری و جوانی. چيزی نگفت تا رسيدم به اين بيت:
ياد ايام جواني جگرم خون مي كرد
خوب شد پير شدم كم كم و نسيان آمد
ناگهان گفت چه مي گويي بچه؟ و خلاصه با ما دوست شد. از آن به بعد هر يكشنبه به دفتر مجله می آمد تا اين كه يكشنبه ای نيامد و دوشنبه اش فهميديم فوت كرده.

داستان شعر من هم اين است كه اخيرا به تربت حيدريه رفته بوديم؛ مسقط الراس آقای رفيع! آنجا اشتباها اجرای شب شعرشان را بر عهده من گذاشتند! من هم ارتجالا اين ابيات را نوشتم و تمام مشاغل و ستون هايي را كه آقاي رفيع داشته اند در آن آوردم.

بشنويد از يك نفر اهل طرب
نه طرب در معنی لهو و لعب
طنز هم يعنی طرب يعنی شعف
يا اصولا خنده آوردن به لب
واقعا ممنون از توضيحتان
شرح موجز، مختصر، هم منتسب
از نژاد قوم تاتار است؟ نه
هست در اين ملك با اصل و نسب
تربت پاكش كه پر از نور باد
بر ديار مرو باشد منتسب
در جلو دارد هزاران آرزو
مانده اميدش وليكن در عقب
النكاح سنتی نشنيده را
اين غلط باشد قياسی مستحب
النكاح سنتی را كرده گيج
پای پيش و دست پس باشد جلب
چون كه للانسان حريص ما منع
ازدواج امری است سرشار تعب
هم بد است و هم اَخ است و هم اَه است
بي نتيجه، پرمرارت، بي سبب
من چو لب گويم لب دريا بود
باورش سخت است چون لب هست لب
دوزخ تجريد او باشد بهشت
شغل او آنجاست حمال الحطب
دوست دارد او گل آقا را زياد
همچنين ممصادق و مشدی رجب
با غضنفر بوده عمري هم غذا
كشك می خوردند و گاهی هم رطب
شاغلام از دوستانش بوده است
با كمينه بوده گهگاهي، عجب!
مي نويسد او كمی تا قسمتي
مي نويسد دائما در روز و شب
مي نويسد مفتكی و هفتگی
بر جوانان بد دنياطلب
نام او شهرام يا بهرام نيست
فالگير است و همين دارد لقب
ليك با جمشيد دارد نسبتی
جام جم را برده تا مرز حلب
هم صدايش خوب و هم سيماش به
اين يكی انگور آن ديگر عنب
حرف هايش هست بي حرف و حديث
مي زند حرف اضافه تا عطب
مر مخفي لدی طي اللسان
پس سخن كوتاه بايد والسلام
قافيه هرچند مي گردد غلط
باب خود مي بافد از جنس كنب
گرچه در ظاهر عجم باشد ولی
پر بود ‌آثارش از لفظ عرب
الهو الپارسا الچاره ساز
الپسر التربتی البا ادب
گرچه مهمان، ليك باشد ميزبان
الرضای الرفيع العزب!

در اين لحظه يك نفر از حضار با اس ام اس به رضا رفيع يادآوري كرد هفتم ‌آبان، روز كورش كبير است و همه شروع كردند به دست زدن. حتي من و دوستانم هيجان زده شديم و به نشانه احترام ايستاديم!

از آنجا كه «معصومه پاكروان» نوبت دكتر داشت، به عنوان شاعر بعدي روي سن رفت تا شعرش را بخواند و برود. رضا رفيع اشاره كرد: البته معلوم نيست چه دكتري. خانم پاكروان پرسيد: دكترم را بگويم؟
- نه. حتما دكتر داخلي است ديگر!
-  نه اتفاقا خارجي است!

در شعر خانم پاكروان بادهاي بسياري مي وزيد!:
عيد آمد و عيد آمد تا باد چنين بادا!
رضا رفيع گفت:‌ديديد گفتم دكتر داخلي است؟ باد و اينها دارد!

خانم پاكروان در ادامه آن قدر تپق زد و به اين بادها علاقه نشان داد كه حتي «بابا دو نان سنگك خريد» را هم خواند« با  باد و نان سنگك!» او با اشاره به رضا رفيع گفت: تقصير شماست ها! رفيع جواب داد: به من چه؟ شعرتان به بادگيري نياز دارد! به قول سعدي« ندارد هيچ عاقل باد در بند»!

شعر حتي تا بدانجا ادامه پيدا كرد كه:
ديديد كه هرفكري تا زور زديد آمد!
تا باد چنين بادا!
به طوری که رفيع با نگراني پرسيد: شعرتان ادامه دارد؟!

بعد از اين كه بالاخره خانم پاكروان رضايت داد و جلسه را به مقصد مطب دكتر ترك كرد، رضا رفيع داستان« فتنه فراگير پَ نه پَ» و مبارزه با اين فتنه را تعريف كرد كه لابد خودتان در كوچه و خيابان، مثال هايش را شنيده ايد. يكي از جالب ترين هايش اين بود:

مادرم با ديدن مسواك دردستم پرسيد مي خواهي مسواك بزني؟ گفتم بله مادر! پرسيد: خميردندان هم مي زني؟ گفتم: بله مادر! گفت: خاك برسرت، اين همه موقعيت پ نه پ برايت درست كردم، استفاده نكردي!!

در حكايت ديگر از نوزاد گرياني سوال مي كنند آيا گرسنه اي؟ نوزاد به اذن خدا به حرف درمی آيد(!) و مي گويد: پ نه پ، براي گرسنگان سومالي گريه مي كنم!

در اين ميان خانم عاملي كه بسيار خوشرو و خوش خنده است، متوجه حضور خانمي در اتاق فرمان شده بود و به او سلام كرد. گهگاهي هم برايش دست تكان مي داد!

«علي اصغر نجفي» با نام مستعار «اَغو» از شيراز آمده بود تا براي اولين بار شعرهايش را در شكرخند بخواند.
مرا خالي ز جنبه آفريدند
سبك مانند پنبه آفريدند
شب جمعه پدر طرح مرا ريخت
ولي در روز شنبه آفريدند!
رضا رفيع گفت: به اين مي گويند هدفمند كردن تولدها!

آقاي نجفي گفت: من قرار است دوتا شعر بخوانم چون مشمول بند پ شده ام. رضا رفيع گفت: پَ نه پَ !

بيا اجناس چين از چين رسيده
و اقلامي چنين از چين رسيده
نه اجناسي كه تكرار و كليشه است
مدل بالا، وزين از چين رسيده
خيالت اين و آن از چين رسيده؟
نه جانم، آن و اين از چين رسيده!
و تحسينات بر وارد كننده
براوو، آفرين از چين رسيده
براي نرم كردن، چرب كردن
پماد وازلين از چين رسيده
و تسليحات جنگي و نظامي
تفنگ و بمب و مين از چين رسيده
زمين خواران! دهيدم مژدگاني
كه انبوهي زمين از چين رسيده
اگر انگشتريتان ساده باشد
چه غم؟ صدها نگين از چين رسيده
كه تا راضي شود نسل مذكر
هزاران مه جبين از چين رسيده
و نام«مينه»‌ و «اوشين» به جاي
مهين و يا شهين از چين رسيده
چه پرسيدي؟ رسيده همسر از چين؟
بله، همسر يقين از چين رسيده
چرا زن بعد از اين بايد بزايد؟
نزايد چون جنين از چين رسيده!
خوشي هاي فراواني براي
دل مستضعفين از چين رسيده
... خلاصه هرچه ناپيدا و پيداست
ز نوع بهترين از چين رسيده
اغو جان! غير از اينهايي كه گفتي
بگو چيزي جز اين از چين رسيده؟
بله، صد چيز ديگر توي راه است
ولي فعلا همين از چين رسيده!

شعر ديگر ايشان، به زبان محلي و بسيار شيرين بود که لهجه شیرینش آن را شنیدنی تر می کرد:

یک جای سنگلاخی، رُفتیده بیده بیدُم
سر را هِلیده بر گِل، خُفتیده بیده بیدُم!
دیدُم نگارِ نازی پهلوی مُو  نشسته
چون گُل زدیدنِش اِشکُفتیده بیده بیدُم
در تور کردن او، از روی ناقلایی
حرفی که بیده لازم گُفتیده بیده بیدُم
از من چه بد تقاضا،از او چه خوش اجابت
بختُم بلند شد که ، اُفتیده بیده بیدُم!
بی اطلاع بیدُم از فوت و فنّ زرگر
امّا چه دُرّ پاکی ، سُفتیده بیده بیدُم
اقبال خوش ببین که این موسم گرانی
جنس گرانبهایی ، مُفتیده بیده بیدُم!
قربان لفطِ او که تمکین نمود ،منهم
او را به یک النگو لُفطیده بیده بیدُم! 
اما ز خُو  پریدُم  در حالِ عشقبازی
دیدُم به تخته سنگی جُفتیده بیده بیدُم!

«مرتضي لطفي» شاعر ريزنقش بوشهري كه دوران دانشجويي اش را در تهران مي گذراند از اين فرصت براي ارائه اشعار خوبش در شكرخند به نحو احسن استفاده مي كند. رضا رفيع بعد از صدا كردن او گفت:« لطفي... ده بيده بيدم!!» و از شاعر پرسيد: شما همان كسي هستيد كه گاهي براي ما كامنت مي گذاريد؟ و چون جواب شنيد« بله، خود لامصبش هستم!»، گفت: چه شناخت خوبي از خودتان داريد!!

لطفي درباب كارتي شدن شكرخند و هرجلسه، يك سوراخ شدن مر كارت را(!) سروده بود:

مي خواست كه از غم نكنم آخ و واخ
هي گفت بيا شعر بخوان شعرت شاخ!
گفتم جريان كارت و سوراخش چيست؟
فرمود: گلم! هرجلسه، يك سوراخ!

از آنجا كه صداي مرتضي لطفي درست به گوش نمي رسيد، رضا رفيع از او خواست به ميكروفن نزديك تر شود. او گفت: باشد. اگر ايشان(ميكروفن) نيايد، ما مي رويم جلو! رفيع جواب داد: بله، نبايد تكبر داشت!

خيلي به آبروي بشر فكر مي كنم
تا نصف شب به روز خطر فكر مي كنم
گاهي نشسته يا لميده و گاهي ميان راه
دولا، راست يا كه دمر فكر مي كنم
تقصیر من كه نيست، انرژي زيادي است
گاهي به جاي چند نفر فكر مي كنم
از بس كه در فراز و نشيب است زندگي
در خواب هم به كوه وكمر فكر مي كنم
هي مي رسم به دره و هي مي پرم به كوه
در اين بپر بپر به فنر فكر مي كنم
در اين مسير از دل تونل گذشته ام
حالا به پل، زير گذر فكر مي كنم
حتي به دوستان گل آب زير كاه
حتي به مارهاي دوسر فكر مي كنم
با اين كه من جنوبي ام اما خدا گواست
گاهي به آب هاي خزر فكر مي كنم
فرزند ناخلف شدم اما هنوز هم
دارم به زخم دست پدر فكر مي كنم
«يارب مباد آن كه گدا معتبر شود»
لعنت به من، به سكه و زر فكر مي كنم
حالا كه هيچ كس تر و خشكم نمي كند
لابد خودم به خشك، به تر فكر مي كنم
وقتي كليد حل مسايل به دست ماست
قطعا به باز كردن در فكر مي كنم
شاعر نمي شوي كه بداني چه مي كشم
گاهي شبي به چند اثر فكر مي كنم
شب با «ستاره» يا «غزل»م حرف مي زنم
قبل از«سپيده» هم به «سحر» فكر مي كنم!
«دستي به جام باده و دستي به زلف يار»
من در چه حالتي به هنر فكر مي كنم!
«زين آتش نهفته كه در سينه من است»
به سيخي از كباب جگر فكر مي كنم
نبض مرا بگير، ببين تند مي زند
شرمنده ام كه تحت نظر فكر مي كنم
من ساده لوحم از همه جا حرف مي زنم
من تازه كارم از همه ور فكر مي كنم
«اصلا قبول حرف شما من رواني ام»
حتما رواني ام كه به هر... فكر مي كنم
«بدبخت من، فلك زده من، بدبيار من»
مانند قوم عصر حجر فكر مي كنم!

در همان حين، ما به خاطر حضور پيرمردي كه رديف جلوييمان نشسته بود و به طرز عجيبي بوي سيگار مي داد، سر درد گرفته بوديم و دوستم داشت تقريبا تمام ادكلنش را روي سرشانه هاي پيرمرد – بدون آن كه خودش بفهمد- خالي مي كرد. خانم بغل دستيمان هشدار داد: فكر كرده ايد وقتي برود خانه، خانمش به او چه مي گويد؟! ما متوجه شده و دست كشيديم!

آقاي «مصطفي مشايخي» شعر خوبي خواند كه متاسفانه بعد از پايان جلسه نسخه اي ازآن به دستم نرسيد و دو بيتش را بيشتر نتوانسته بودم يادداشت كنم:
مش رجب هم عاقبت شد اهل ديش
آنتني بنهاد او بر بام خويش
تا زند چرخي در اين كانال ها
فيلم ها بيند از آن باحال ها!

براي آغاز بخش«عكس و مكث»، رضا رفيع از اتاق فرمان خواست عكس ها را پخش كنند و چون جوابي نيامد، خطاب به مسوول آنجا گفت: امروز مشكوك شده ايد ها، از دور مي بينم كه آن بالا دو نفر تكان مي خورند! خانم عاملي فوري پرسيد: آن خانم كجا رفت؟! رفيع درخواست ديگري هم داشت: لطفا نور را كم كنيد من را نبينند كه بتوانم هر حرفي خواستم بزنم!

عكس ها مثل هميشه جالب بودند. يكيشان پارچه نوشته اي را بر سردر رستوراني نشان مي داد كه متنش اين بود: از پذيرفتن خانواده هايي كه نسبتي ندارند معذوريم! رفيع گفت: راست مي گويند ديگر. خوب ازدواج كنيد تا يك نسبتي با هم پيدا كنيد!

در عكس ديگر، بچه اي ديده مي شد كه داشت براي عروسك هايش قصه مي گفت. رفيع گفت: ببينيد چه بچه بامزه اي است. من هم وقتي اين عكس را ديدم هوس كردم... چند تا عروسك بخرم!

روي كيكي به جاي Love نوشته بودند Lave! رفيع گفت: واقعا «لاو» را تركانده اند!

در يكي از آگهي هاي شهرداري، اين جمله به چشم مي خورد: آيا مي دانيد خانه موش كجاست؟ رفيع ادامه داد: در فلق بود كه پرسيد سوار...

يكي ديگر از عكس ها، دست نوشته اي را روي ديواري كه احتمالا متعلق به يك خوابگاه دانشجويي بوده نشان مي داد كه متنش اين بود: خانم به ظاهر محترمي كه خامه كاكائويي مرا برداشتي من حرامت كردم. از گوشت سگ هم حرومترت باشه. آخه بي شعور نفهم به خاطر يك چيز بي ارزش؟!

يكي از عكس ها از يك صندوق« كمك به سرويس بهداشتي»‌تهيه شده بود! خانم عاملي گفت: شايد در سومالي باشد! رفيع گفت: يعني متن را به زبان فارسي سوماليايي نوشته اند؟!

عكس هاي جالب ديگري هم بود از ضرغامي در كنار مجسمه آزادي، استاد شفيعي كدكني در كلاسي كه دانشجويانش حتي روي زمين هم نشسته بودند و بالاخره يك پيكان روباز!

«رحيم رسولي» در وصف شكرخند ماه قبل كه تقريبا بدون حضور رضارفيع برگزار شد، گفت: ماه قبل، شكرخند راديويي شده و خيلي مزخرف بود!
او همچنین با اشاره به روز ازدواج، آرزو كرد همه جوان ها با همديگر ازدواج كنند!

وقتي كه وضع كوره دهي ها خراب شد
اعصاب كدخداي ده ما خراب شد
پير و جوان دهكده را جمع كرد و گفت
از پاي رودخانه به بالا خراب شد
پل هاي پشت سر كه از اول خراب بود
پل هاي پيش روست كه حالا خراب شد
« باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است»
يك دفعه حال مردم دنيا خراب شد
ما ترس و وحشت از خس و خاشاك داشتيم
از شانس گند ما زد و دنيا خراب شد!
ديروز ما به خاطر امروز ري... شد
امروز ما به خاطر فردا خراب شد!
باران نبود حال ده ما گرفته بود
باران گرفت باز خدايا خراب شد
ماندم كه بين اين همه مسجد چطور شد
ديوار چند مدرسه تنها خراب شد؟...

«عباس صادقي» شعرهايش را با چنان ابهت خاصي مي خواند كه بايد خودتان باشيد و بشنوید!

قصه اين گونه رقم خورد، نبايد مي خورد
حالم از عشق به هم خورد، نبايد مي خورد!
«آسمان بار امانت نتوانست كشيد»
قرعه اين بار به بم خورد، نبايد مي خورد
«بارها گفته ام و بار دگر مي گويم»
سومين بيت قسم خورد، نبايد مي خورد
« دست غيب ‌آمد و بر سينه نامحرم زد»
مشت او بر دهنم خورد، نبايد مي خورد!
مادرت گفت پدر رفت نبايد مي رفت
بار خود بست و سفر رفت، نبايد مي رفت
پدر از كيش و دبي گفت نبايد مي گفت
خواهر از سمت قطر رفت، نبايد مي رفت
سر يك مساله اي نان پدر آجر شد
پدر از كوره به در رفت، نبايد مي رفت
بشكه ها از طرف راست و چپ سوراخ است
نفت اين گونه هدر رفت، نبايد مي رفت
پدرت گفت اگر گفت نبايد مي گفت
تا اوین رفت اگر رفت نباید می رفت
مادرت گفت ولی هیچ کسی گوش نداد
آن قدر گفت که در رفت... نباید می رفت؟

از شعر «ابراهيم قوامي پور» هم همين يك بيت را توانستم شكار كنم!:
در باب گرسنگي ظريفي، مي گفت بلاي آسماني است
اما زن من گرفت خوابيد، درگير بلاي ديگرم كرد!

بعد از پخش بخشي از مجموعه انيميشن «انقراض»، كار آقاي علي درخشي، «رضا احسان پور»‌روي سن رفت و در طنز منثور و تستي خود، به اين كه «هانيه توسلي» يك گربه خياباني را از زير باران نجات داده و به خانه برده و اسمش را گذاشته اردشير، دور كلاهش... نه ببخشيد، آن يك چيز ديگر بود... خلاصه به اين ماجرا تعدادي گير مبسوط داد كه يكي از سوال هايش اين بود:
هانيه توسلي اسم گربه اش را چه گذاشت؟
الف. اردشير ب. اردوغان ج. ارمغان!

ولي ما نفهميديم نجات يك گربه خياباني از سرما و گرسنگي كجايش محل اشكال است كه مي تواند با لحني «احسان پور وار»(!) مورد نقد قرار بگيرد.

پس ازآن، آقاي باني كه در مراسم عروسي يكي از نوه هايش بود، از راه دور به وسيله تكنولوژي استكباري تلفن همراه، وارد جمع ما شد و شعري خواند كه با توجه به مصراع«حريم خانه خود را حرمسرا سازم»، باز اين سوال براي ما پيش آمد كه آيا موضوع حساسي مثل ازدواج مجدد، شوخي است يا جدي!

«محمدرضا ستوده» اين بار دست از رباعي و دوبيتي دانشجويي برداشته بود:

از اين اوضاع شرم آور حكايت همچنان باقي است
بميري زودتر بهتر! حكايت همچنان باقي است
پدر شد از خجالت آب و پشتش از مصيبت خم
و از پشتش سرش خم تر، حكايت همچنان باقي است
تو بدبختي و من مفلس و او بيمار بي درمان
دودستي خاك ها بر سر، حكايت همچنان باقي است
و مردي جنب ميدان بزرگ انقلاب شهر
مبدل شد به خاكستر، حكايت همچنان باقي است
پدر دنبال نان سنگك، پسر دنبال نان سنگك
و خالي دست نان آور، حكايت همچنان باقي است
نمي بارد دگر باران به پشت خانه هاجر
كه اوكرده كنون شوهر، حكايت همچنان باقي است!
... نوشتيم و نوشتيم و نوشتيم و نوشتيم و...
به پايان آمد اين دفتر، حكايت همچنان باقي است

«علي مظفر» تا آمد شعرش را بخواند، ما حواسمان پرت شد و نفهميديم کی خواند و چه خواند!
شعر بعدي اش هم معلوم نبود با كي چند چند است و بالاخره به نفع خانمهاست يا به ضررشان!

مادرم درد نشسته در دلم پهناور است
درد من درد تمام دختران كشور است
مادرم تو از كجا باباي من را يافتي؟
دخترت با ذره بين در جستجوي شوهر است...

بعد از استاد «شهركي» كه شعري به زبان تركي خواند، «مهدي استاد احمد» روي سن رفت.
« در اين زمانه رفيقي كه خالي از خلل است»
« منم كه شهره شهرم به مهر ورزيدن» !!

Main course پيشنهادي استاداحمد، يك جور «تضادپلو» بود:

لختي باحجاب موجود است!
لال حاضرجواب موجود است!
سايه آفتاب موجود است
خواهش اجتناب موجود است
راحتي در عذاب موجود است
بوي گند گلاب موجود است
عفت منجلاب موجود است
چشمه ضدآب موجود است!
...الغرض كشوري است غرق تضاد
جبر در انتخاب موجود است!

شعر ديگر استاداحمد، شعري پر از كليدواژه هاي شهري در وصف يك معشوق خيالي بود:
دل من اگر خرابه افتاده تو طرح چشمات
كي مي شه كه چشماي من پُر شه از تراكم پات؟!...

«عليرضا لبش» طنز تلخ زير را به شكرخنديون هديه كرد:
پدرم كارگر بود
تنش بوي عرق مي داد
برادرم فيلسوف بود
دهانش بوي عرق مي  داد
پدرم مرد
او را به خاك سپرديم و سنگ قبرش را با گلاب شستيم
از آن روز
خانه بوي عرق مي دهد
گورستان بوي فلسفه.

«مهدي فرج اللهي» طي دستورالعملي اداري كه در حال تنظيم مجموعه اي ازآن تحت عنوان رساله اشتغاليه است، براي دور كردن ارباب رجوع پيشنهاداتي مغذي ارائه داد: پياز تا نيم متر جواب مي دهد، سير تا يك متر، نخود و لوبيا كل اتاق را پوشش مي دهد و آش آلو تمام اداره را!

در اينجا رضا رفيع پيشنهاد كرد ايشان هم سري به پزشكِ خانم پاكروان بزند!

فرج اللهي در ادامه، به تحول تاريخي بيت
پسر نوح با بدان بنشست
خاندان نبوتش گم شد
اشاره كرد و گفت امروز، اوضاع طوري شده كه:
پسر نوح با بدان بنشست
پدرش هم نشست با آنها!

«محدثي قمي» در مورد اين خبر كه روزي غسالخانه ها الكترونيكي مي شوند، اين دو بيت را سروده بود:
آب كم شد فرات مي آيد
مردگان را ثبات مي آيد
بهر غسالخانه ها گفتند
مرده شوي روبات مي آيد!

استاد«حسامي محولاتي» براي خواندن شعرش ابتدا از خانمها درخواست كرد كمي تحمل بفرمايند!
گفت زن آدم است؟ گفتم نه!
گفت داري دليل؟ گفتم ها!
گفت حوا مگر نبود آدم؟
گفتمش نه بدون چون و چرا!
چون كه در روز اول خلقت
آن دو تن را كه خلق كرد خدا
گفت اسم يكي شود حوا (نقل به مضمون)
يك نفر آدم است از اينها!

از آنجا كه فريادي به اعتراض بلند نشد، رفيع نتيجه گرفت: نه، تحملشان خوب است!
استاد سپس به قصد ماستمالي شعر زير را خواند:
اگر خلقت زن به عالم نمي شد
بساطي كه بيني فراهم نمي شد
به فردوس گندم نمي خورد آدم
بدين گونه مشهور عالم نمي شد
به جرات كنون مي توان گفت كآدم
اگر زن نمي بود، آدم نمي شد!
استاد سپس پرسيد: كافي است؟ رفيع جواب داد: هرجور خودتان صلاح مي دانيد. يك نگاهي به خانمها بيندازيد!!

بيت آخر استاد محولاتي، دعاي خير ما براي شماست تا شكرخند بعدي:
حقوقي به ما ده كه فرجام كار
تو خشنود باشي و ما رستگار!





در وصف تو باید آیه نازل بشود!

2011/10/23



پنجاه و ششمين شكرخند در حالي شروع شد كه رضا رفيع به عنوان سكاندار آن، قصد داشت خيلي زود جلسه را ترك كند تا به مراسم ديگري برسد. او در توضيح دليل يك ساعت تاخير در آغاز شب شعر گفت: بار خورده بود به فرهنگسرا(!) و يك برنامه ديگري اينجا برگزار شد كه در آن همشيره هايي مشغول دف نوازي بودند. به خاطر همين جلسه ما به تعويق افتاد. من هم بايد تا دقايقي ديگر شما را ترك كنم... خانم نسيم رفيعي كه نقش مجري همراه را داشت، با اشاره به كت و شلوار پلوخوري ايشان گفت: خير باشد. قيافه تان شبيه كساني است كه به خواستگاري مي روند! رضارفيع جواب داد: نه، به همولايتي هايم قول داده ام در جلسه شان شركت كنم. خانم رفيعي همچنان مشكوك پرسيد: عروس خانم مشهدي هستند؟!

رضارفيع براي پيچاندن قضيه، دستش را به سمت جمعيت دراز كرد و روز جهاني كودك را تبريك گفت. سپس به جهت توجيه حركت دستش گفت:« ببخشيد... بايد دستم را پايين مي گرفتم. اصولا آدم بايد هميشه بداند كه دستش را كجا بگذارد! البته چندان هم بيراه نيست كه بشود روز كودك را به همه شما و كودك درونتان تبريك گفت.»

او خاطره اي هم از دوراني كه در ستاد انتخاباتي يكي از كانديداهاي رياست جمهوري – كه البته راي هم نياوردند – فعال بود، تعريف كرد: « رفته بوديم پيش كانديداي مورد نظر. ايشان به كسي زنگ زد و به او گفت الان در خدمت مشتي از هنرمندان هستيم!» در اين موقع يك نفر از ميان جمعيت شروع كرد به كف زدن كه رضا رفيع گفت: « دستي اتصالي كرده!»

«رحيم رسولي»، آغازگر شكرخند مهرماه، سالگرد فقدان عمران صلاحي را تسليت گفت و از آنجا كه رضارفيع كم كم قصد رفتن داشت، با استفاده از مصونيت فضايي ناشي از حضور او(!) شعرهايش را خواند.

تا قصه گوش است و در و دروازه است
فرياد و سكوت هردو يك اندازه است
فرياد نزن، صدا بزن دنيا را
فرياد كه بي صدا شود، خميازه است!


وارد پارك شديم
تو به من پاشيدي
من به تو پاشيدم
و نمي دانستيم
آبپاشي جرم است
و عبور از نُرم است...!

ادامه این شعر را اینجا بخوانید 

همين كه مي گذاري پا به دنيا بي خبر، شك كن!
چطوري ناگهان پيدات شد اين دور و بر، شك كن
بگير از هر نظر، زير نظر، بالا و پايين را
زياد اما نرو بالا، كمي پايين تر شك كن!...

ادامه این شعر را اینجا بخوانید

رضا رفيع، بخش «عكس و مكث» را هم زودتر از هميشه برگزار كرد تا بعدش بتواند جلسه را ترك كند. در ميان عكس ها تصويري از يك تابلوي بزرگ بود كه ظاهرا در يك استخر زنانه نصب شده:«خواهرم هنگام شنا استخر را با چادرت معطر كن»!!
رضا رفيع در توضيح اين عكس گفت:« آدم گيج مي شود. نمي داند با چادر بايد بپرد توي آب يا زير چادر، مايو بپوشد و موقع پريدن، يك دفعه آن را دربياورد يا چي؟!»

عكس ديگر، منوي يك كافي شاپ بود كه در آن مي شد اين گزينه را انتخاب كرد:
«يه چيز خوشمزه ...........5000 تومان»!!

يكي از عكس ها سنگ قبري را نشان می داد كه فرزندان مرحوم بيچاره، با بي دقتي تمام، به جاي بيت:
« پدرجان با كه گويم غم هجران تو را
كه از اين پس ندارم تكيه گهي همچو تو را»
كه البته در باب درستي وزن و قافيه اش هم بين ادبا اختلاف است، اين بيت را حك كرده بودند:
پدرجان با كه گويم غم هجران تو را
كه از اين بس ندارم تكه گهي همچو تو را

كه مسلما با اين كار، تن مرده بينوا را توي گور خود روي ويبره گذاشته اند!

يكي از عكس ها كه به پيشنهاد رضا رفيع، از شعراي شكرخند خودمان تهيه شده بود، دو تن از آنها را درحالي نشان مي داد كه ريش يكي، سركچل ديگري را هم پوشش داده بود!

رضا رفيع پس ازآن، از شكرخند بيرون رفت و اداره جلسه را به خانم رفيعي سپرد كه به عنوان اولين نفر،«مهدي استاداحمد» را براي شعرخواني فراخواند. استاداحمد مثل دفعه قبل، كارش را با دوبيت پيش غذا شروع كرد:

با قهوه، خيال كيك هم مي چسبد
بوييدن ميلك شيك هم مي چسبد
در كشور ما روابط زن با مرد
در حد سلام عليك هم مي چسبد!

او همچنين، درمورد سانسور داستان خسرو و شيرين، قرن ها پس از نگاشته شدن آن، گفت:« واقعا كه نظامي را چه به شعر؟ تا كي بايد شاهد حضور نظاميان در عرصه فرهنگ [و بلكه باقي عرصات!] باشيم؟»!

خانم«طلوعي» شاعر بعدي بود كه روي سن رفت:

آن گاه كه خارج شدم از محدوده
رفتم به در ميكده خواب آلوده
افسوس كه اسم شب فراموشم شد
دادند به جاي مي به من فالوده!

مانند تو كاش دست و پا داشتمي
مجموعه خندق بلا داشتمي
با اين همه اقساط عقب افتاده
يك بانك به نام آريا داشتمي!

بعد از آن كه«مصطفي مشايخي» شعر جالبي خواند و متاسفانه نسخه اي ازآن به دست من نرسيد، «علي زراندوز»، سردبير مجله«بچه ها گل آقا» پشت تريبون رفت و خاطره اي به نقل از شاعر كودكان، آقاي جعفرابراهيمي(شاهد)، تعريف كرد كه ميهمان مدرسه اي بودند و در پايان، مدير مدرسه از بچه ها خواسته براي ايشان آرزو كنند ان شاءالله يك روز آن قدر كارشان خوب بشود كه بتوانند براي بزرگ ترها هم شعر بگويند!

«همايون حسينيان» در توضيح مطلب طنزي كه مي خواست بخواند گفت:« وقتي آقاي بذرپاش، رييس سایپا، به رياست سازمان ملي جوانان منصوب شد، با ذهنيت خودرويي اش، به اين نتيجه رسيد كه براي دخترها و پسرها، گواهينامه ازدواج صادر كنند. من پيش بيني كردم از اين به بعد از اين سازمان، چنين نامه هايي به ادارات فرستاده شود:

مدیران محترم ادارات، سازمان ها، نهادها و ...
با سلام

احتراما با توجه به لزوم داشتن نگاهی متفاوت به جوانان و ازدواجشان و عدم آگاهی صحیح جوانان نسبت به انتخاب همسر، خواهشمند است طبق دستورالعمل این سازمان در جهت بهینه سازی مصرف عشق و محبت، از پرسنل ذکور خود - با شرایط ذیل- معاینه فنی گرفته و نتیجه را به این مرکز گزارش دهید.

1- بازدید بدنه: با بازدید دقیق مطمئن شوید که فرد دارای بدنه سالم، چهار شانه، با  ابروها و سبیل هایی پر پشت ( به عنوان سپر دفاعی مردانه) باشد.

2- عدم روغن سوزی: شخص را در مسافت حداقل دو کیلومتری به طور متوالی بدوانید! و مطمئن شوید که فرد به فرت فرت نمی افتد.

3- عدم خلافی: با استعلام از مراجع ذیربط انتظامی مطمئن شوید که شخص هیچ گونه سوء سابقه حتی خط خوردگی، ساییدگی، مالیدگی و ... ندارد.

4- کمک فنر سالم: شخص را با آهنگی مناسب وادار به حرکات موزون نموده تا  یقین کنید که کمر عینهو شاه فنر کار می کند.

5- عدم آلودگی صوتی اگزوز: با آزمایش از شخص مورد نظر مطمئن شوید که در هنگام نشستن، راه رفتن، خندیدن، عطسه کردن، و کارهای دیگر محرک، صداهای ناهنجار از وی ساطع نشود.

6- کمربند ایمنی: باید مورد دارای کمربند بوده و یقین شود که آن کمربند به  راحتی باز نمی شود.

7- دوگانه سوز باشد:  یعنی علاوه بر غذا در  موارد ضروری با اکسیژن هم قادر به حیات باشد. CNG داشته و HIV نداشته باشد.

8- ترمز ABS سالم:  مطمئن شوید که در مواقع دیدار با جنس مخالف ترمزش عمل نموده و خدای ناکرده تصادفی نشود که تا پلیس نیاند نتوان جمعش کرد!

9- بازدید شماره: باید شماره ملی ، شناسنامه، کد پستی و از این جور شماره ها چک شود و ترجیحا در نقطه ای از بدن شخص شماره  حک گردد به طوری که نتوان آن شماره را دستکوب کرد.

لازم به ذکر است که در صورت عدم حائز بودن شرایط فوق، ضروریست که شخص خاطی را- تا به دست آوردن نتیجه مطلوب- همانجا بخوابانید!

با سپاس: سمج(سازمان ملي جوانان!)


نوبت به «ميلاد سلطانعلي» رسيد تا شعر بخواند:

اين نام كه در جهان طنين انداز است
البته همين سمند خيلي ناز است
ديروز هزار بار جل الخالق
فرمود به من كه درب خودرو باز است!

الهي زايمان بي دردسر بي
الهي آبرويم در خطر بي
سلامت هم براي ما مهم است
وليكن بچه ترجيحا پسر بي!
 

هرلحظه زند نفوس بد، مادرزن
باشد همه نقش خود بلد، مادرزن
يك بشكه عسل هم نبود كارگشا
درمشكل حل يك عدد مادرزن!
 

يك خانه و يك ليسانس آي تي دارم
هرجا كه طلب كنيد پارتي دارم
من را به غلامي بپذيريد شما
من تا دو سه سال هم گارانتي دارم!

«نادر ختايي» در توجيه شعري كه با مطلع
السلام اي جناب قذافي
مي رسد هي خبر كه علافي!
خواند، گفت:« به رضا رفيع گفتم مي خواهم شعري درباره قذافي بخوانم. او پرسيد در ذم قذافي است؟ گفتم: پَ نه پَ، در مدحش. تغيير جنسيت داده ام ببينم من را بين محافظانش مي پذيرد يا نه!»

امروز اغلب شعرا قبل از شعرخواني، دست به توجيه آنچه سروده بودند مي زدند، حتي استاد«حسامي محولاتي»!:«‌ در مجله توفيق كه بوديم، هربار سر به سر هويدا مي گذاشتيم. طوري شده بود كه اگر دو هفته چيزي نمي گفتيم از دفترش زنگ مي زدند ببينند چه شده!»

ديشب به خوابم آمد آن دلبر خيالي
گفتا كه در كنارم جاي تو مانده خالي
گفتم كه شام هجران كي مي رسد به پايان؟
گفتا كه اين تصور امري است احتمالي
آخر چنين كه بيني اوضاع ما به هم خورد
از بس كه خلق حالا گشتند لاابالي
از پول نفت ما شد آباد نصف دنيا
اما به ما ندادند يك دانه يك ريالي!
ما را نمي گذارند با حال خويش يك دم
ديوانه جنوبي، بيگانه شمالي
زان گوشه و كنايه، ديشب رئيس بنده
گفتا  كه كيست مقصود؟ گفتم جنابعالي!


بوسه از آن جهت بود شيرين
كه نشان محبتي باشد
نزد من بوسه اي بود خوشتر
كه در آن سوءنيتي باشد!

«محمدرضا ستوده» تعدادي آگهي تبليغاتي خواند كه بعضي هايشان خيلي خوشمزه بودند:

* فوري: به يك كارگر ساده جهت رياست فدراسيون فوتبال نيازمنديم!

* آموزش زبان علي آبادي با اخذ آزمون نهايي در اجلاس اوپك!

* به تعدادي مظلوم جهت ظلم كردن به آنها نيازمنديم!

* انواع جراحي ساكشن و ليپوساكشن و غيره، علي الخصوص و غيره!!

* خانه قديمي شما را خراب مي كنيم.
سازمان گردشگري و ميراث فرهنگي!

از آنجا كه رضا رفيع در جلسه نبود، كسي هم نبود كه تكه بيندازد. بنابراين شاعرها يكي يكي مي آمدند شعرشان را مي خواندند و مي رفتند كه در اينجا به تعدادي از آنها اشاره مي كنيم.

«خليل جوادي»:

بايد دل من بسوزد و دل بشود
تا اين كه مقابل تو قابل بشود
من شعر سروده ام فقط، شرمنده
در وصف تو بايد آيه نازل بشود!

«رضا احسان پور»:

پرسيد شبي ز حال من  دلدارم
گفتم كه ز رنگ و بوي تو بيزارم
گفتا نكند دو تا شده شلوارت؟
گفتم پ نه پ، فقط تو را من دارم!

« عباس صادقي»:

گفتيم نگوييم، زبان ول كن نيست
ساكت بنشينيم، دهان ول كن نيست
شش ماه تمام است نخوابيدم من
بيداري اسلاميمان ول كن نيست!
 

با سعي به حج رفت، صفا را بخرد
بيچاره كجا رفت كجا را بخرد
بنگاه ماملاتي مسكن داشت
مي خواست كه خانه خدا را بخرد!

اين جلسه، فهميديم كه خواهران پاكروان، يك برادر شاعر هم دارند كه اسمش«عليرضا»ست:

سو استفاده مي كنم
سو استفاده مي كني
همه سو استفاده مي كنند
ليوان ليوان!

« مرتضي لطفي»:

اين قدر كه گيج مي زنم بعد از تو
خود را به خليج مي زنم بعد از تو
تو جام شراب مي زني بعد از من
من آب هويج مي زنم بعد از تو!

در اين لحظه آقايي آمد كيف لپ تاپش را كنار صندلي ما گذاشت و رفت. ما هم به گمان اين كه با يك بمبگذاري سنتي مواجهيم(!) ترسيديم. اما خوشبختانه جلسه به آخر رسيده بود و مي توانستيم فرهنگسراي ارسباران را ترك كنيم. تا شکرخندی دیگر بدرود.





همسایه ها

2011/8/23


یک روز صبح، همسایه دست راستی آمد زنگ در خانه همسایه دست چپی را زد. دو تا سیب زمینی بزرگ می خواست. گرفت و رفت. عصر همان روز، همسایه دست چپی، زنگ در خانه همسایه دست راستی را زد. دو تا نان می خواست. گرفت و رفت. آن روز کار هردوتایشان به کمک همدیگر راه افتاد.

شب که شد همسایه دست راستی داشت با خودش فکر می کرد چرا به جای دو تا، سه تا سیب زمینی نخواسته. این جوری بساط استانبولی فردا هم به راه بود. همسایه دست چپی داشت فکر می کرد کاش همسایه دست راستی به جای نان لواش مانده، نان سنگک تازه داشت که با آبگوشت بیشتر می چسبید.

همسایه دست راستی از خودش پرسید آیا زشت نیست که برای ناهار فردا دوباره از همسایه دست چپی سیب زمینی قرض بگیرد؟ همسایه دست چپی هم کنجکاو شده بود بداند آیا همسایه دست راستی اینها، همیشه فقط نان لواش می خورند؟

فردا صبح همسایه دست راستی، یک گلدان کوچک برد تا به همسایه دست چپی هدیه بدهد. به همین بهانه رفت توی خانه شان و در حالی که تظاهر به صمیمیت می کرد، وقتی زن همسایه دست چپی چای می ریخت، سری هم به آشپزخانه زد. توی سبد پیاز و سیب زمینی را نگاه کرد و دید خالی خالی است. دیگر چیزی نگفت و بعد از نوشیدن چای برگشت خانه خودشان.

همسایه دست چپی هم به خیال خودش این وسط زرنگی به خرج داده و از همسایه دست راستی پرسیده بود از کدام نانوایی نان می خرند و حالا می دانست که آنها فقط گاهی نان لواش می خورند، آن هم نان ماشینی سوپرمارکتی.

تمام آن روز همسایه دست راستی با خوشحالی داشت با خودش فکر می کرد کم پیش می آید سبد آشپزخانه ما آن جور خالی باشد. امروز هم که سیب زمینی خریدم. شکرخدا دیگر کم و کسری نداریم.

همان موقع همسایه دست چپی هم داشت به خودش می گفت خوب است که ما اغلب نان تازه داریم. مردم چطوری می توانند هر روز از آن نان های بی مزه بخورند؟ خدایا شکرت.

هر کدام ازآنها برای خودش احساس خوشایندی از  خوشبختی داشت.

شب ساعت نه، همسایه ها همزمان آمدند دم در تا آشغال هایشان را بیرون بگذارند. همسایه دست راستی متوجه شد توی کیسه زباله همسایه دست چپی یک جعبه خالی سیب زمینی نیمه سرخ شده هست. به خودش گفت پس اینها سیب زمینی را این شکلی می خرند. به دست هایش نگاهی کرد که از رفت و روب و پخت و پز پیر شده بودند. دلش یک جوری شد و زود برگشت توی خانه.

همسایه دست چپی به زباله های همسایه دست راستی نگاه کرد و بینشان یک پلاستیک خالی دید که رویش نوشته بود نان رژیمی. فکر کرد پس اینها رژیم دارند که نان نمی خورند. به شکمش نگاهی کرد و یادش آمد از آخرین باری که تصمیم داشت خودش را لاغر کند سال ها می گذرد. دیگر آن قدر چاق شده بود که فکر نمی کرد هیچ رژیمی برایش موثر واقع شود. دلش یک جوری شد و برگشت توی خانه.

آن شب هردوتایشان احساس بدبختی می کردند. تا مدت ها توی رختخواب غلت می زدند و خوابشان نمی برد.

صبح فردا همسایه ها همدیگر را توی داروخانه دیدند. در واقع همسایه دست راستی کرم ضدچروک می خواست و همسایه دست چپی ترازو. اما رویشان نشد جلوی همدیگر بگویند چه می خواهند. تصمیم گرفتند یک چیز دیگر که لازم داشتند بخرند. همسایه دست راستی گفت: به خاطر رژیم غذایی شوهرم همه مان سوء هاضمه گرفته ایم. من قرص ویتامین می خواهم.

همسایه دست چپی گفت: آقای دکتر، من به پوست پیاز و سیب زمینی حساسیت دارم. دوا ندارد؟





خداوندگارا! خنده را از چهره ایرانیان نگیر!

2011/8/10



- گزارشی از پنجاه و پنجمین شب شعر شکرخند

فرشته ملک فرنود، بعد از چند ماه که به خاطر ناراحتی حنجره در شکرخند حاضر نمی شد، یک بار دیگر در کنار رضا رفیع، اجرای این شب شعر را به عهده گرفت. او در آغاز جلسه، شعر جالبی درباره قطع صدایش در ماه های اخیر خواند و افزود:« مصیبت بزرگی است که یک زن نتواند حرف بزند. خانم ها می دانند!»

«علی مظفر» اولین شاعر این جلسه بود:
با این همه قیل و قال آقا تا کی؟
ناممکن من! محال! آقا تا کی؟
چشمی است در انتظار و دستی به دعا
هرجمعه و ضدحال آقا تا کی؟!

با ناله و داد می کشد چشمش را
می رقصد و شاد می کشد چشمش را
لاحول ولا قوة الا بالله
هرگاه مداد می کشد چشمش را!

شلوارهاشان آمده پایین
دارد چه می آید به سرهامان؟
ای دختران غیرتی هشدار!
بعضا بلانسبت پسرهامان!...

طبیعی است که وقتی« مهدی فرج الهی» برای خواندن کاریکلماتورهای خود روی سن می رود، اول سالمرگ پرویز شاپور در ۱۵ مرداد ماه را یادآوری کند.
رژیم به درد آدم های چاق می خورد!
خرجم، دخلم را در آورد!
مدینه فاضله خروس، مرغداری است!
نمی دانم چرا هرچقدر به قربانت می روم نمی رسی!
به دلم آمد می آیی، آمدی دلم رفت!
مهرش به دلم افتاد اما مهریه اش آن را از دلم در آورد!

«همایون حسینیان» یک سری دعا آماده کرده بود که برایشان از ملت حاضر در سالن، آمین خواست.
پروردگارا! پیرانمان را با امروزشان و جوانانمان را با دیروزشان آشنا کن!
خداوندا! مخزن های سوختمان را پر و برگه های اقساطمان را خالی بگردان!
بارالها! ارزش هزار متر زمینی که بنده صادقت وعده اش را داد، بالا ببر!
خدایا! پس از هدفمند کردن یارانه ها، دولتمردان ما را هم هدفمند بکن تا از روی حساب و کتاب فعالیت کنند.

آفریدگارا! به مسوولین ما یادآوری کن که ما با همسران و مادران و خواهران خود محرمیم، لااقل داخل منزل طرح تفکیک جنسیتی را اعمال نکنند.
خداوندگارا! خنده را از چهره ایرانیان نگیر و در گسترش طنز به ما طنزپردازان یاری رسان نه به دولتمردان!
پروردگارا! تورم را کم و یارانه ها را زیاد گردان!

خدایا! آن چیزها را از لولو پس بگیر و به صاحبانشان بازفرست!
بارالها! این کشور را از سونامی دروغ در امان بدار!
خداوندا! برادران قاچاقچیمان را به کارهای سالم و قانونی هدایت بفرما!
آفریدگارا! نسل توپولف را منقرض بگردان!
پروردگارا! ریشه ساندیس را از خاک گهربار این سرزمین محو نما!

رضا رفیع هم اضافه کرد: خدایا اگرچه می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی اما فکر نکنم بشود، چون سمت راست تو، سمت چپ ماست!

«حدیثی قمی» بعد از حضور روی سن گفت:« بنده سفری به چین داشتم...» رفیع پرسید:« رفتید شعر چینی بیاورید؟» و جواب شنید:« نه خیر، رفتم زن چینی بیاورم!»
اما در واقع مخلوطی از شعر و زن، ره آورد سفر آقای حدیثی به چین بود:
می روی چین ای پدر بهرم زن چینی بیار
تا شوم خوشحال از سوغات آن شهر و دیار
آمدم گفتا چه شد سوغات؟ کردم دست دست
گفتم آوردم ولی از دستم افتاد و شکست!

بنا به نوشته رضا رفیع که توسط خانم ملک فرنود قرائت شد، میهمان ویژه این ماه « در سنه ۱۳۰۳ در تهران بدون ترافیک در خانواده ای با اصالت تفرشی به دنیا آمد. پدرش سقط فروش بود. در ۱۶ سالگی ورزش باستانی و فوتبال را شروع کرد. از مدافعان سرسخت تیم پرسپولیس بود. پس از تلاش آماتوری در عرصه تئاتر، در ۱۳۲۱ تماشاخانه ماه را روبه روی باغ فردوس دائر کرد. اوایل پاییز ۱۳۲۲ در تئاتر فرهنگ برای اولین بار پیش پرده خوانی کرد. پدرش او را از خانه بیرون کرد و از نخستین مشوقان وی بود! در ۱۳۲۲ ترانه « گل پری جون» را برای اولین بار اجرا کرد که باعث دعوت او برای کار در رادیو شد.
در بهار ۱۳۲۴ از طریق مسابقات فوتبال با ناصر فخرایی( در تیم آفتاب شرق) آشنا شد و به دعوت او به مراسم افتتاح دانشگاه تهران رفت و از نزدیک شاهد ترور محمدرضاشاه بود. در دوره های مختلفی در رادیو کار کرد.
از سریال های ایشان، سلطان صاحبقران، آینه، هفت شهر عشق و زیر بازارچه را می توان نام برد. در فروردین ۱۳۴۹ که خیلی از شماها به غیر از رضا رفیع به دنیا نیامده بودید، با علی حاتمی کار کرد. تا به حال بیش از ۴۰۰ ترانه ضربی و ۱۵۰ ترانه فکاهی خوانده است. یکی از کارهای دوبله ایشان، صدای پینوکیو در نقش روباه مکار بود.

نام نبرده در ۹ مرداد ۱۳۳۴ با یکی از همکارانشان در راه آهن ازدواج کردند. متاسفانه همسر ايشان در 25 ارديبهشت 1350 بر اثر سرطان درگذشت اما دو فرزند، يك دختر متولد 1337 و يك پسر متولد 1340 از خود به يادگار گذاشت كه هردو به سلامتي فرار مغزها كرده اند!
ايشان داراي تاليفات ارزشمندي از جمله خاطرات(پرسه/ اندر احوال تهرون و تهرونيا) و كهنه هاي هميشه نو(ترانه هاي تخته حوضي) هستند. هنرمند محبوب، مردمي، نويسنده، بازيگر سينما، تلويزيون، تئاتر و راديو، صداپيشه همشه ماندگار، استاد«مرتضي احمدي» با حضور روي سن معلوم كرد كه تعدادي از اطلاعات خورانده شده به ما توسط رضا رفيع، اشتباه بوده، ازجمله اين كه دخترشان فرار مغزها نكرده و در ايران زندگي مي كند!
ایشان شکرخند را تحسین کرد و آن را فرصت ادبی ارزشمندی در زمینه طنز دانست.

«عباس صادقي» شاعر بعدي بود كه روي سن رفت وما را ميهمان رباعيات خود كرد:
با اين كه شبيه خودتان انسانم
اما خودمانيم كمي شيطانم
پيغمبر خنده آورم مي خواهم
لبخند به لب هاي شما بنشانم!

آرام نشسته با ادب مي خواند
طبق ادبيات عرب مي خواند
حاجي كه قضا شده نماز صبحش
هر روز خدا نماز شب مي خواند

كار پدرم دست عصا افتاده
مانديم كه ايستاده يا افتاده
افسوس تمام عمر غافل بوديم
از حادثه هاي پيش پا افتاده

هي قيمت بازار عزا مي شكند
مداح جدا شيخ جدا مي شكند
در مجلس روضه كفش ما را بردند
هركس به طريقي دل ما مي شكند!

«نعيمه طلوعي» از خانم هاي طنز نويسي است كه براي اولين بار در شكرخند شعر مي خواند. ظاهرا در شعر اولشان، به ايشان گفت بودند با«صفا» جمله بسازد، زيرا اين كلمه در هر بيت از شعر تكرار شده بود!
ما خانه نداريم ولي كلبه چرا، هست
در كلبه ما رونق اگر نيست صفا هست
صبحانه فقط نان و صفا با دو قلپ چاي
عصرانه رژيم و سر شب، باد هوا هست
چندي است كه گرمايش ما گشته صفاسوز
محض خنكي، شكر كه سيما و صدا هست!
چون درد بگيرد سر و دست و كمر و پا
معجون كمي آب و صفا، جاي دوا هست
خوب است كه صادر بنماييم صفا را
در كشور چين صنعت توليد ريا هست
هي در پي آنيم كه يارانه بگيريم
در خانه همسايه صفا نيست، چه ها هست!

شعر دوم ايشان، سوژه جالبي داشت:
خواب ديدم كه توي يك باغم
سيب هاي گلاب مي چينم
گور باباي حضرت شيطان
هيبتش را چه ريز مي بينم
بچه ها توي باغ مي چرخند
من و آدم كنار هم خوشبخت
مثل آن فيلم هاي هندي ناب
پي هم مي دويم دور درخت
ناگهان مار خوش خط و خالي
مي شود فشّ و فش به ما نزديك
كه شما از بهشت رانده شديد
چيست اين باغ و اين عمارت شيك؟
گفتمش هان بگو به اربابت
تا شود چشم دشمنان همه كور
خانه و باغ بيست در پنجاه
هديه اي باشد از رييس جمهور!
البته در پايان، رضا رفيع به خانم طلوعي هشدار داد:« باغ كه مي رويد، مواظب باشيد!»

«رحيم رسولي» حرف هايش را با اين جمله شروع كرد:« به نام خدا كه به نام خدا چه كارها كه نمي كنند!»
گفتم از حادثه اي لبريزم
و پر از فريادم
در درونم غوغاست
گفت من حال تو را مي فهمم
دستشويي آنجاست!

سپس همان طور كه به دنبال شعر ديگري مي گشت و رفيع، شعر صفحه ۴۴ را پيشنهاد مي داد ( رجوع شود به گزارش ماه قبل!) در باب آن که بهت راست دنیای طنز به خود طنزپردازها سپرده شود صحبت کرد و در نهایت گفت: به قول نیچه، برای شناخت حقیقت، تنها باید زن بود!
ناچیز عمل کن ولی انبوه بساز
از دولت خود چهره نستوه بساز
تا هر خری از کار تو راضی باشد
کاری نکن، از کاه فقط کوه بساز!

البته رضا رفیع این گونه «سیاست های اوبامایی»(!) را به شدت محکوم کرد!

بعد یک عمر خلاصه دو سه تا پیک زدیم
تا بگوییم و بدانند که ما هم بلدیم
بحث برگشتن از دین و مسلمانی نیست
فکر کردید که ما مثل شما بی خردیم ؟
فکر کردید که علامه دهریم الکی؟
همه جا وارد و در حوزه احکام ردیم؟
«ساکنان حرم و ستر و عفاف و ملکوت»
خواب بودند که ما هم دو سه تا پیک زدیم
مست کردیم بگوییم به آزادی نیست
از بد حادثه محکوم به حبس ابدیم
مست کردیم بگوییم نمردیم و هنوز
زنده مانند همه مثل هزاران جسدیم
مست کردیم بگوییم کجا خانه ماست؟
ما در این خاک به دنبال کدامین سندیم؟
قصد ما نیست لگد روی دمی بگذاریم
پای ما لنگ و طبیعی است اگر می لگدیم
مدعی گفت خدا نسل شما را بکند
فکر می کرد که ما عامل زاد و ولدیم
فکر می کرد پس از آن همه رقص عربی
باز هم گاو حسن یا خر عبدالصمدیم
شیر دادیم که دادیم، ندادیم خریم
خوب بودیم که بودیم، نبودیم بدیم
(یه نفر نیس به این جوجه بدلکار بگه
واسه ما فیلم نیا ما خودمون مستندیم!)
بی جهت نیست که بعد از طی صد سال سیاه
این همه مضطرب از اول سال نودیم
بی جهت نیست که شد قافیه با عشق دمشق
بی جهت نیست که دلواپس بشّار اسدیم
بی جهت نیست کسی فکر نمی کرد که ما
ما که سر جمع فقط صاحب سی سانت قدیم
می بنوشیم و بگوییم «هوا سرد شده»
خسته از این همه مالیدن پشم و نمدیم
«این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم»
کاری از پیش نبردیم ولی در صددیم!

آقای رسولی برای خواندن یک شعر دیگ رهم اجازه گرفت و چون از او پرسیده شد« آیا شعرتان طولانی یا خطرناک نیست؟» جواب داد:« نه، اصلا درباره خر است، مال همان صفحه ۴۴!»
از نو رسیده یونجه به باغ الاغ ها
تحریک شد دوباره بزاق الاغ ها
هر جا دوباره بحث همین اتفاق هاست
اخبار دست اول و داغ الاغ ها
یک عده مثل خر مگس از صبح تا غروب
هی می شوند موی دماغ الاغ ها
کافی است تا که بوی خر مرده بشنوند
صف می کشند پشت اتاق الاغ ها
خرها همان خرند به قول شما فقط
تغییر کرده زین و یراق الاغ ها
هرگز خری عقیم نبوده از آن نظر
هرگز نبوده کور اجاق الاغ ها
وقتی چراغ رابطه تاریک بوده است
روشن نبوده نیز چراغ الاغ ها
تنها حساب خر تو خری را نکرده بود
قانون ازدواج و طلاق الاغ ها
من فکر می کنم که همه فکر می کنند
گاهی به پای لاغر و ساق الاغ ها
جمعی به فکر نظم نوین جهانی اند
با دسته بیل و چوب و چماق الاغ ها
شاید دوباره زحمت بار زمین ما
افتاده روی دوش الاغ الاغ ها
جای تاسف است بگویم هنوز هم
جمعیتی به سبک و سیاق الاغ ها
در گوشه و کنار جهان خواب می روند
با نغمه حجاز و عراق الاغ ها
گویی صدای عر عر تازه شنیده است
دنیا دوباره رفته سراغ الاغ ها!

انیمیشن«انقراض» که این روزها در دنیای اینترنت مشغول ترکاندن می باشد، کاری است از «علی درخشی». دیدن یک قسمت از آن در شکرخند خیلی کیف داشت و البته با حضور گوینده اثر - محمدرضا علیمردانی - روی سن، مشخص شد برخلاف آنچه رضارفیع به استحضار حضار رسانده بود، تا به حال ۱۷ قسمت از این انیمیشن ساخته شده، نه یک قسمت! خانم ملک فرنود که در پروژه آقای مرتضی احمدی هم با چند اختلاف میان علمل مواجه شده بود، فرصتی پیدا کرد تا این نکته را گوشزد کند:« این رضا رفیع هم که از هیچی خبر ندارد!» و رضا رفیع که کلا متلک خورش ملس نیست فی الفور پاسخ داد:« خانم ملک فرنود که از همان یک قسمتش هم خبر نداشت!»
آقاي عليمرداني كه از بازيگران گروه تئاتر«كاكتوس» هم هست و پيش از اين چند بار شاهد هنرنماييشان در شكرخند بوده ايم، حكايتي را كه خيلي ها شنيده بودند با لحن و لهجه جالبي تعريف كرد، طوري كه همه را به خنده انداخت:« هنوز براي من سوال است كه اتل متل توتوله يعني چه! واقعا توتوله يعني چه؟ تازه بعدش هم يكهو حال گاو حسن را مي پرسند! خود حسن كي هست كه گاوش چي باشد! بعد مي گويند نه شير دارد، نه جايگاهي براي ارائه شير! حالا شيرش را مي خواهند ببرند هندستون. كدام شير؟ آخر اين كه شير نداشت اصلا! تازه جايگاهش را هم نداشت! حالا چرا مي برند هند؟ حالا يك زن كردی بستون! چرا من بايد يك زن كردی را بروم در هندوستان پيدا كنم؟ چرا اين زن اسم ندارد؟ چه كاری است كه من بروم پيدايش كنم و تازه برايش اسم بگذارم! مي گويد اسمش را بگذار عم قزی، دور كلاش قرمزی! فكر كن! آنجا كه همه قرمز مي پوشند، بايد بروی دنبال يك نفر كه دور كلاهش قرمز است!از اين سوال هاي منطقي زياد است. مثلا مي گويند سواد داري؟ نچ نچ! بي سوادي؟ نچ نچ! خوب اين يعني چه بالاخره؟! جوابش كه ديگر شاهكار است: پس تو خر من هستی!!»

ايشان در ادامه شاعران شكرخند را مورد ملاطفت خاصي قرار داده و گفت:« به خدا من عاشق اين جماعتم! اين كساني كه شعر مي خوانند به جان بچه ام(!) آدم را به وجد مي آورند. واقعا خاصند. انتخاب شده اند. بيشتر مي دانند و بهتر مي بينند.»
ما كه در حال رفتن به سوي سقف سالن بوديم، با دعوت مجريان برنامه از « رضا احسان پور»، دوباره برگشتيم پايين تا آگهي هاي بازرگاني كسي را كه به قول رضا رفيع« هرچه از محاسنش(!) بگويند كم گفته اند» گوش بدهيم.

فعاليت هاي زيرزميني خود را به ما بسپاريد.
سازمان مترو

مي توانيم پس مي چاپيم!
انتشارات زردقناري

به يك همسر جهت ازدواج نيازمنديم
از طرف رضا رفيع!

«محمدرضا ستوده» شاعر بعدي شكرخند مرداد بود.
بسي رنج بردم در اين سال سي
عجب سرنوشتي! پر از ناقصي!
فقط رنج بردم در اين سال سي
چه خاكي! پر از كود و ناخالصي!
لذا رنج بردم در اين سال سي
تحمل نديدم بدين شاخصي
چرا رنج بردم در اين سال سي؟
جوابي برايش ندارم، چرا؟!

هرگوشه يواشكي كميني زده اند
يك مشت به سمت چشم و بيني زده اند
تا اين كه نفهميم چه با ما كردند
بر چشم شما عينك چيني زده اند!

کی گفته که دخل و خرج کم می آید؟
از سقف اتاق بوی نم می آید؟
چون روز نخست طرح بابایم مُرد
یارانه ما زیاد هم می آید...

زمینای هزار متری چه مفته
خودم دیدم فلانی اینو گفته
ولی از بس که بد شانسیم یقیناً
به ما باتلاق گاوخونی می افته!

بانو! تو دلت از دل من ریش تره
گرمای هوا برای تو نیشتره
تا کور شود هر آنکه نتواند دید
زیبایی زن داخل ون بیشتره!

در بخش «عكس و مكث» عكسي از مجسمه فردوسی ديديم كه پشت يك تريلي درحال جابه جايی بود و بعضي سايت هاي خبری فرياد وااسفا سر داده بودند كه مجسمه فردوسي هم هپلي هپو شد و جمع شد و هنر و فرهنگ و اصالت ما به تاراج رفت و اين حرف ها. رضا رفيع توضيح داد كه مدتي پيش در روزنامه اطلاعات، خبری چاپ شده به اين مضمون كه«مجسمه فردوسي منتقل شد»، منتها در ستون« پنجاه سال پيش»! بعد بعضی سايت ها بدون توجه به نام ستون، اين خبر را گذاشته اند كنار آن عكس و خيال كرده اند خبر داغ داغ است!

يكي از عكس ها، تعدادی خانم عكاس را نشان مي داد كه سرهايشان رو به آسمان و دوربين هايشان آماده شكار لحظه ها بود. در توضيح اين عكس نوشته بودند:« منتظر نزول شوهر از آسمان»! و ما به فكرمان رسيد به مردهای مجرد پيشنهاد بدهيم بروند آنجا و خودشان را از بالا بيندازند پايين!

«محسن اشتياقي» طنزنويس بعدي بود كه حضار را به فيض رساند:
هر کسی رمال و جن‌گیری قدر
می‌شناسد یا از او دارد خبر
اطلاعاتی دهد از وی به دست
تا ببیند این سخن‌ها شایعه‌ است
ای بسا کرده ا‌ست رمال خفن
کف ز میزان توانمندی من
لشکر جن و پری را – گرچه نیست-
می‌نمایم من به آنی سر به نیست
دشمن بی پیر را آدم کنم
روی دشمن را به شدت کم کنم
گر بیارد در خلیج فارس ناو
داخل هر ناو هم هشتاد گاو
ذبح خواهم کرد اول گاو را
غرق خواهم کرد زان پس ناو را
از هر انگشتم هنر ریزد همش
مثنوی هفتاد من باشد کمش
سرشناسم چون به هر جمعیتی
هرکسی آید پی‌ام با نیتی
نیت آنها اگر باشد درست
لاجرم باید از ایشان بهره جست
می‌دهم دستور، تا بندش کنند
دست هر کس را که باشد مستمند
خلق خواهم کرد در اقصای غور
هاله‌ای دور سر مردم به زور
زور گاهی آید آدم را به کار
خاصه در هنگام کسب افتخار
عزت مردم شود با من زیاد
همچنین بازار نامردان کساد
برخی از آنها که صاحب مایه‌اند
نزد خورشید رخ من سایه‌اند
می‌شناسم کارها را از اساس
پر کنم هر بانک را از اسکناس
شارژ خواهم کرد هر ماه از کرم
تا کند از پول، هر جیبی ورم
چون تورم رفت بالا اندکی
می زنم در حد اندک، پاتکی
پول اگر در جامعه باشد زیاد
آورد این پول لامصب فساد!
خوب می‌دانم که راه چاره چیست
راهکاری بکر دارم، کار بیست!
نرخ سود و بهره را کم می‌کنم
اقتصاد از پایه محکم می‌کنم
تا شود هم ارز با پوند و دلار
پول ملی را ببخشم اعتبار
صفرهای پول را خواهم پراند
جیب خلق الله را خواهم دراند
بعد اگر شد، در مسیر پیشرفت
جای آوردن به سفره، پول نفت
مشکل نقدینگی را حل کنم
شاید اصلا پول را منحل کنم!

«فاطمه زارعي» كه ميهمان شيرازي اين جلسه بود، داراي هنرهاي مختلفي از قبيل كار در راديوي شيراز و سرودن شعر و تاليف سه كتاب به گويش شيرازي است. وقتي رضا رفيع به خستگي ايشان بعد از سفر از شيراز به مقصد شكرخند اشاره كرد، او سعي كرد فورا از آب گل آلود ماهي بگيرد:« بنابراين پل بليت هواپيمايم را بدهيد تا ديگر كوفته نباشم!» رضا رفيع با لبخند جواب داد:«حتما... مي گويم هواپيمايش توپولف باشد!» بعد به عكاس جلسه كه معمولا با زوايايي بعيد و دور از دسترس عكس مي گيرد نگاهي انداخت و پرسيد:« شما از كجا عكس مي گيريد، از لهجه شان؟!»او در ادامه به خانم زارعي گفت:« براي انتخاب وسيله سفر بايد تناسب ظرف و روح را هم در نظر گرفت.» خانم زارعي جواب داد:«اگر اين طور باشد كه شما بايد تا شيراز با دوچرخه بروید!» و جواب شنيد:«پس فكر كرديد با چي مي روم!؟»

بنا به يادداشت هاي من، آقاي مرعشي آخرين شاعري بود كه در شكرخند اين ماه شعر خواند:
در كوچه هاي تنگ و گل‌آلود شهر ما
يا در كنار مردم بدبخت و بينوا
هر روز پيش چشم من و شما
فرياد مي كشند با لحن مرتعش
آي آب حوض كش!آي آب حوض كش!

ما هم همين جا از فرصت استفاده كرده فرياد مي كشيم به دليل آن كه اولين شنبه شهريور در ماه مبارك رمضان قرار دارد، زمان جلسه بعدي هنوز مشخص نيست و متعاقبا اعلام خواهد شد. شما مي توانيد با مطالعه گزارش شكرخند در يكي از سه شنبه هاي خدا كه در ضميمه ادبي روزنامه اطلاعات چاپ مي شود يا با مراجعه به وبلاگ رضا رفيع، از تاريخ شب شعر بعدي مطلع شويد.





شکر خنده، خنده ات افزون کند!

2011/7/3



شكرخند تيرماه، مصادف با پنجمين سالگرد برگزاري اين شب شعرطنزهم بود. همين كه يك شب شعرطنز اين قدر دوام آورده كافي است تا بشود به آقاي رضارفيع، باعث و باني آن، و بقيه مسوولان و دست اندركاراني كه اين مهم، بي حمايت آنان امكان پذير نبود، تبريك گفت.

در پنجاه و چهارمين شكرخند، خانم «فاطمه صداقتي»، گوينده خوب راديو، رضا رفيع را در اجرا همراهي مي كرد. رفيع، برنامه را با خواندن شعري از«عباس خوش عمل» آغاز كرد كه به قول خودش، مدتي است مفقودالاثر شده، يعني اثر(شعر) تازه اي از ايشان دردست نيست!

«مهدي استاداحمد» اولين شاعري بود كه براي شعرخواني دعوت شد:
دادی به همه صاف، به من دُرد بده
ته مانده آنچه ساقی افشرد بده
حالا كه همه شماره ات را دارند
لطفي بكن و به بنده پسورد بده!

«حميرا زنديه» اولين بار بود كه در شكرخند شعر مي خواند. خانم صداقتي از او پرسيد:«‌شما خواهري به اسم پريسا داريد؟» و وقتي جواب شنيد«دقيقا!»، گفت:«خواهرت دوست من است!» رضا رفيع متقابلا از خانم صداقتي پرسيد:«‌شما برادر داريد؟!»و جواب شنيد:«‌دارم ولي مثل شماست!» ( لابد در گريز از ازدواج!)
اما خانم زنديه براي خواندن شعرش، اول نام آن را خواند:« خواستگاري!» و رضارفيع بُل گرفت:« نگفتم؟! حالا به كرامات من ايمان بياوريد!»


اين ماه، بخش«عكس و مكث» را زودتر از هميشه داشتيم. در يكي از عكس ها، نوعي كاكتوس به  چشم مي خورد كه روي تابلوي كنارآن نوشته بودند«صندلي مادرزن»! این عکس، همه آقایان بی انصاف حاضر در سالن را به تشویق واداشت تا آن که خانم صداقتی به موضوع مهمی اشاره کرد:« اسم این گیاه، زبان مادرشوهراست!!» که این حرف، تشویق همه خانمهای واقع بین جلسه را به دنبال داشت!

«مرتضی اسدالهی» شاعربعدی شکرخند تیرماه بود:
ای کاش که همسر تو آدم گردد
مانند خودت لطف دمادم گردد
از بس که نجیبی به خودم گویم کاش
صد زن چو تو بهر من فراهم گردد!

ایشان درادامه، اصرار داشت شعری را بخواند که ظاهرا رضارفیع آن را دوست نداشت(!) و به جایش از شاعر درخواست می کرد شعر صفحه ۴۴ کتابش را بخواند. خداوکیلی چه بسیار امثال شعرهای صفحه ۴۴ به جای شعر دیگری خوانده شده اند که شکرخند تا امروز دوام آورده! شاعر کماکان بر خواسته خودش اصرار می ورزید و تا آخرین دقایق تقاضایش را تکرار می کرد تا جایی که راضی شده بود فقط دوسه بیت ازآن شعر را بخواند!

این طوری شد که وقتی آقای بانی برای شعرخوانی روی سن رفت و در میان ورق هایش دنبال شعر می گشت، یک نفر گفت:« صفحه ۴۴!»
گفتم آقا رضارفیع بیا
ساعتی در برم قرار بگیر
(رفیع: به چشم پدرو فرزندی!)
گوش دل باز کن به گفتارم
آنچه می گویمت به کار بگیر

اول از انزوای تنهایی
خویش را اندکی کنار بگیر
بعد چون شوهر طلاخانم
همسر۲۱عیار بگیر!
زن اگرچه بلا بود اما
این بلا را در اختیار بگیر!

رضارفیع، ترجیح داد به جای پاسخ دادن به شعر آقای بانی، به اس ام اسی اشاره کندکه دقایقی قبل، از مشهد برایش رسیده بود:
شُکر خنده، خنده ات افزون کند
کفر، خنده از شکر بیرون کند

یا یک همچین چیزهایی!

ازآنجا که خانم صداقتی قصد ترک جلسه را داشت(البته ایشان به شکرخند اعتیاد ندارد، جایی کار داشت و باید می رفت!) قرار شد آیتم «میهمان ویژه» هم زودتر از موعدش برگزار شود.
«مشترک مورد نظر این ماه، در ۲۸ مهر۱۳۳۰ در خیابان استاد نجات الهی(ویلای مذموم سابق!) به شدت هرچه تمامتر به دنیا آمد، درمنزلی واقع در کوچه ۶متری نوید که هنوز همان ۶ متر است. درسال ۱۳۴۶ برای دریافت گواهینامه رانندگی ثبت نام کرد اما به دلیل رد شدن های مکرر درامتحان توی شهر، اخذ آن را تا سال ۱۳۶۱ طول داد! مدتی دبیر ادبیات فارسی دردبیرستان هشترودی بود. روزی در حین دیدن یک نمایش به این نتیجه رسید که باید بازیگر شود. در سال ۱۳۵۲ با دیدن آگهی یک کارگاه تئاتر، با ۴۶ نفر دیگر از جمله آزیتا حاجیان و علیرضا خمسه، جذب آنجا شد و زیر نظر استاد آوانسیان آموزش دید. «آدم آدم است» نوشته برتولت برشت در تالار مولوی، اولین کار تئاتر اوبود. در سال ۱۳۵۹ در اولین کار تلویزیونی خود، «شازده کوچولو» نوشته آنتوان دوسنت اگزوپری که کاری بود از مسعود رسام، حاضر شد. اودر صد فیلم و سریال بازی کرده که از مجموعه های تلویزیونی اش می توان سربداران، تبریز مه آلود، مختارنامه و محله بهداشت  و از فیلمهایش می توان سفرجادویی، وقتی همه خوابیم، اسپاگتی در هشت دقیقه و... را نام برد. این هنرمند، در بیست ونهمین جشنواره فیلم فجر، برای فیلم«گلچهره» نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل مرد شده و اکنون در فیلم«هیچ کس فرشته نیست» به کارگردانی رضا عطاران مشغول بازی است.
« حسین محب اهری» دوبار دست به عمل خطیرازدواج زده و این برایش تجربه شده تا برای بار سوم این کار را تکرار نکند. اولین بار در سال ۱۳۵۷ ازدواجی کرده که حاصل آن یک دختر و یک پسرند. دخترش گریمور و پسرش طراح قالی، کاریکاتوریست و نقاش است که البته به ضرورت زندگی به کار تجارت یخچال می پردازد.
ازدواج دوم محب اهری در سال ۱۳۸۴ اتفاق افتاده که از قضا معلوم شد با وجود و حضور همسر اول هم بوده. رضارفیع که با دانستن این موضوع، به وضوح جا خورده بود جهت ماستمالی قضیه گفت:« همین دیگر! من زن نگیرم ایشان می گیرند! هیچ کاخی بنا نمی شود مگراین که کوخی در کنارش بنا شده باشد!!»

حسین محب اهری که دقایقی پیش روی سن حاضر شده بود با لبخندی رندانه جواب داد:« در توبه باز است، تشریف بیاورید!» او در پاسخ قیافه استفهام آمیز رضا رفیع درباره چرایی انجام عمل مشکوک ازدواج مجدد گفت:« ما کسی را مجبور به کاری نکردیم!» البته برداشت ما از این حرف آن بود که همسر دوم با دانستن ماجرای ازدواج اول، پا به زندگی ایشان گذاشته اما باید دید همسر اول مجبور به پذیرش این امر شده یا با طیب خاطر پذیرفته!
خانم صداقتی که از شنیدن این قضیه و برخورد راحت و خوشحال آقای محب اهری متاثر شده بود آمد گیری بدهد که محب اهری پیشدستی کرد و از او پرسید:« شما ازدواج کرده اید؟!»
رضا رفیع که لحظاتی سن را ترک کرده بود، سربزنگاه برگشت وچون این سوال را شنیده بود گفت:« مزاحم نباشم؟!» این تکه انداختن با اعتراض خانم صداقتی مواجه شد:« خیلی پلیدانه بود!»
- رندانه بود!
محب اهری چند حکایت شیرین تعریف کرد که راستش به خاطر موضوع پیش آمده، چندان به ما نچسبید. کلا خوشمان نمی آید که اخیرا در محافلی رسمی مثل برنامه های صدا و سیما، مردی چند زنه را بیاورند که با افتخار درباره شاهکارش حرف هم بزند، اگرچه دراین مورد با شکرخند هماهنگ نشده بود!

در ادامه، دکتر«مصطفی اعتمادزاده» شاعربعدی شکرخند این ماه ، روی سن رفت:
می گفت کسی که همسر آکله ام
پرسال درختی است، بر و برگ ندارد
الحق که شبیه کفش ملی باشد
از ریخت فتاده است ولی مرگ ندارد!

سپس ایشان، حکایت پزشکانی را تعریف کرد که هرکدام به تعداد بیمارانی که روش درمانیشان منجر به مرگ آنها شده، شمع روشن کرده بودند و درآن بین، یک نفر، فقط یک شمع روشن داشت. همه با شگفتی به سراغش رفتند تا رمز موفقیتش را بپرسند و معلوم شد که آن روز، اولین روز کاری او بوده است! رضارفیع جهت ادای پاره ای توضیحات درمورد طنز و رسالت آن، گفت:« خوب حالا با این حکایت، آیا ما باید نسبت به دکترها بدبین شویم؟ نه! تن به عمل هم می دهیم. همه اهل عملیم منتها بعد، منتظر عکس العملش می شویم!»

«رضا اسماعیلی»، پژوهشگری که اغلب شعرهای جدی می گوید، برای شکرخند چند رباعی طنزآمیز سوغات آورده بود:
مجنونم و در اداره شاغل شده ام
یک آدم سربه راه عاقل شده ام
خیلی عوضی شدم خودم می دانم
انگار شدیدا متحول شده ام!

ای مرد شما اصیل باید باشی
مجنون و از این قبیل باید باشی
گر طالب عاقبت به خیری هستی
یک شوهر زن ذلیل باید باشی!

مجنون یعنی جنون آنی، لیلا!
یک آدم کاملا روانی، لیلا!
دارد خطر مرگ، حذر کن از او
می خواهی اگر زنده بمانی لیلا!
 
من عاشق مردی ام که نیم من باشد
در خانه به زیر سلطه من باشد
درحرفه آشپزی سوپرزن حتما
در حرفه عاشقی سوپرمن باشد!

ایشان در ادامه، به تقلید از«قزوه دوستان» و «قزوه سرایان» دیگر، شعری با ردیف «قزوه» خواند:
شاعر شوخ و ناقلا قزوه!
برده دل از تمام ما قزوه!
حرفه اش شاعری است اما گاه
می کند فیل هم هوا قزوه!
اهل فرهنگ و اهل ارشاد است
من ندانم نشد چرا قزوه
می رود را به را سفر با شوق
سعدی روزگار ما قزوه!
هند و تاجیک و ترکیه، لبنان
چون زبل خان به هرکجا قزوه!
پدرشعرنو اگر نیماست
شد پدرجد شعر ما قزوه!
هردقیقه دو شعر می گوید
خوش به اقبال واژه ها قزوه!
بعد سی سال شاعری مانده
همچنان بنده خدا قزوه!
...می کنم هرچه گفته ام تکذیب
آمد از راه یا خدا! قزوه!

 قسمت های بعدی برنامه، اجرای پانتومیم موزیکال توسط«علیرضا ناصحی» و سخنرانی کوتاه آقای«خوراکیان»، رییس سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران بودند.
پس ازآن، استاد« محمدحسن حسامی محولاتی» از شعرای خوب خراسان، خطه محولات تربت حیدریه ( که لابد رضا رفیع به خاطر افتخار به همشهری بودنش با استاد، به اصالت ایشان اشاره ای داشت) سعی کرد خود را از میان جمعیت به روی سن برساند و ما از جمعیت خواستیم استاد را آهسته دست به دست کنند و با سلام و صلوات به مقصد برسانند! این وسط، دغدغه ذهنی رضا رفیع آن شده بود که آیا از سری بسته های تمرکز جی ۵ که به شعرای شکرخند تعلق می گرفت، به استاد محولاتی هم هدیه بدهد یا نه!
استاد محولاتی بعد از حضور پشت تریبون گفت:« من [ با این اوضاع و احوال جسمانی] بیشتر به خاطر این که دوستان را ببینم می آیم و واقعا به شما عادت کرده ام. یک مریضی پیدا کرده ام که فراموشی است...» رضارفیع یادآوری کرد:« البته بعد از مرض طنز نویسی!»
دخل و خرج من ِ حقوق بگیر
هم چیزش زیاده غیر حقوق
مثل راننده ای که ماشینش
همه جایش صدا دهد جز بوق!

گفتا که بود کشور ما بی صاحب
با آن که بسی تاجر و کاسب دارد
گفتم که زبان خویش را گاز بگیر
چون کشور ما هزار صاحب دارد!

استاد سپس شعری خواند درباره پیرمردی روستایی که زنی شصت ساله دارد و به فرشته آرزوها می گوید:
این زن شصت ساله را بردار
مرحمت کن سه بیست ساله بده!

ما هم در جواب این حکایت، آرزو کردیم کاش می شد سه تا مرد به آن فرشته داد و یک مرد درست و حسابی تحویل گرفت!

استاد محولاتی در ادامه، خواست از میان کاغذهای دم و دستگاهش، شعری درباره انتخابات بخواند. رضا رفیع درخواست کرد به جای آن، شعر صفحه ۴۴ را بیاورد و بخواند!
دوش با لعبتی سیاست باز
من سوال و جواب می کردم
گه مرا او مجاب می فرمود
گه من او را مجاب می کردم
انتخابات، گفت آزاد است
من که فکر جواب می کردم
گفتم این را نمی کنم باور
چون که با خود حساب می کردم
انتخابات اگر که بود آزاد
من تو را انتخاب می کردم!
 
«نسیم عرب امیری» قسمت هایی از اشعار عباسقلی خانی اش را که قرار است ان شاءالله به زودی در قالب کتاب چاپ شود، برایمان خواند:

«داشت عباسقلی خان پسری»
پسر نابلد و دربه دری
پسری از همه جا سر خورده
گله مند و دمغ و افسرده
مدرک تافل و لیسانس نداشت
هیچ در زندگی اش شانس نداشت
صاحب حجره در کیش نبود
مالک خانه تجریش نبود
طفلکی از همه دنیا می خورد
چوب بی عُرضگی اش را می خورد
جرات وجربزه یک ذرّه نداشت
طاقت کُشتن یک بَرّه نداشت
عاجز از دزدی و کلّاشی بود
توی زیر آب زدن ناشی بود
نه بلد بود مجیزی گفتن
نه تملق به عزیزی گفتن
بی خبر از همه چیز و همه جا
مثل دیوانه ی انگشت نما
با کسی دشمن دیرینه نبود
ذره ای توی دلش کینه نبود
قلبش اندازه  یک دنیا بود
سینه اش دشت و دلش دریا بود
به گدا گونی گندم می داد
قرض می کرد و به مردم می داد
همه جا حفظ مناعت می کرد
به کُتی پاره قناعت می کرد
بی زبان ذره ای آزار نداشت
به بد و خوب کسی کار نداشت
گرچه دایم غم آب و نان داشت
شرف و معرفت و وجدان داشت
ظاهر و باطن او یکسان بود
برخلاف دگران انسان بود!

***
بود عباسقلی خان پدری
پدر فسقلی و مختصری
شُل و وارفته و بد شکل و کچل
لاغر و مردنی و بد هیکل
کُت و تنبان به تنش گریان بود
هیکلش مثل نی قلیان بود
داشت یک همسر و از آن همسر
بیست-سی تا پسر قند عسل(!)
احد و کاظم و شهرام وسعید
اسد و قاسم و بهنام و حمید
ناصر و اکبر و محمود و کریم
یاسر و اصغر و مسعود و رحیم
حامدو بیژن ومهران و وحید
راشد وبهمن واحسان و مجید
باز هم ذکر کنم یا کافیست؟!
اسم باقی به خدا یادم نیست
گرچه شب نان و مربّا می خورد
نِق نِق بچه دلش را می بُرد
معتقد بود خدا رحمان است
حافظ حیثیّت انسان است
هر که جان داده خودش نان بدهد
کارها را سرو سامان بدهد
داشت در هر مدل و تیپ پسر
کاسب و جیب بُر و بازیگر
چه نویسنده چه دکتر بودند
با پدر راحت ودمخور بودند
بهره از لطف خداوندی داشت
مستعد بود و توانمندی داشت!
 
دراین جلسه که شاید به دلیل سالگرد بودنش، فضایی نسبتا مدیریتی برآن حاکم بود، بسیاری از شعرای طنزپرداز، مجال شعرخواندن پیدا نکردند. آقای رسولی که یکی از این شاعران بود، بیرون سالن، من را سرکار گذاشته بود و می پرسید آیا شعر او را یادداشت کرده ام تا در گزارش بیاورم یا نه!
برای شنیدن و خواندن شعرهای این دسته از عزیزان، تا شکرخند آینده صبر می کنیم.





مرد اتفاقات بزرگ!

2011/6/27



بكن قاطي وزارتخانه ها را  
پس ازآن قطع كن يارانه ها را
كسي شاكي نخواهد شد از اين كار
كه فعلا داده اي بيعانه ها را
حقوق ما سر هر ماه دادي
فزون كن عادت ماهانه ها را
تو مرد اتفاقات بزرگي
به ما از مهر دادي خانه ها را
اگر بنزين شده سهميه بندي
وليكن پر كني پيمانه ها را
تورم بار شد بر دوش مردم
قوي كردي تمام شانه ها را
سخن ها از تو بسيار است، بسيار
تو كردي گرم در ما چانه ها را
سر كورش به زير‌آب كردي
كه بايد سد كني ويرانه ها را
خودت هم تحفه اي مثل نطنزت
تو عشقولانه اي پروانه ها را
براي آشنايان ويژه هستي
سراپا سوژه اي بيگانه ها را
تواضع در تو ثابت شد ازآنجا
كه ياري مي كني ديوانه ها را
اگر جن گير و جن ها قصه بودند
تو كردي زنده اين افسانه ها را
نباش اين قدر فكر دوستانت
نكن لوس اين قدر دردانه ها را
نشد معلوم كي دانه درشت است
فقط تهديد كردي دانه ها را
ندارد كارها سامان وليكن
به راه انداختي سامانه ها را

به پايان هم مي انديشي تو آيا
چو مي بيني صف پايانه ها را؟!





بیست و سی یا بیست و "سه"؟!

2011/6/8



شد صفر پول ملی، مشمول حذف کردن
هی بیست و سی نشان داد اوضاع پوند لندن!
یارانه ها نشد یار با قبض های سنگین
در بیست و سی شنیدیم از مالیات در چین!
اینجا بهای هر نان نزدیک نرخ جان شد
آمد خبر که در«بُن» پشم شتر گران شد!
تهران تکان نمی خورد از معضل ترافیک
آمد خبر که بسته است یک کوره راه مکزیک
طیاره ها می افتند دائم در این حوالی
اخبار ما نشان داد یک بالگرد خالی!
تا افتتاح گردید، شد منفجر فلان جا
در بیست و سی بگویند از پیشرفت ناجا!
اینجا کسی نمانده از فقر و فاقه روپا
در بیست و سی خبرهاست از مردم اروپا
اینجا تظاهراتش البته اغتشاش است
کِی توی صدر اخبار، این اغتشاش جاش است؟
باشد مهمتر از آن آشوب های اردن
چون ده نفر نمودند در کوچه ای تحصن!
آن چیزها که دیدیم با چشم خود، تو و من
در بیست و سی ندیدیم هرگز به شکل روشن
اما به جای آنها شد پخش هی گزارش
از این یکی سمینار، ازآن یکی همایش
البته داد پوشش اخبار انتخابات
اما نه مال ایران، از گینه و مشاعات!
دیدیم اعتراض مردم به کار مجلس
البته مردمان یک روستای قبرس!
هشتاد درصد ما در زیر خط فقریم
مستاصل و گرفتار ماندیم بعد تحریم
اما درون اخبار خوب و خوش است اینجا
بحران اقتصادی رخ داده در اروپا
هنگام پخش اخبار، یک ساز بیشتر نیست
سازمخالف است آن، از تار و دف اثر نیست
در این صدا وسیما هرگز نبوده صحنه
عمرا در آن ببینی مرد و زنی برهنه
البته گاهی اوقات عیبی ندارد این کار
شد پخش چند باری، این چیزها به ناچار!
گوگوش را نبینی در جام جم به عینه
الا که باشد ایشان در اجتماع فتنه!
هرگز نبوده مردی لخت از کمر به پایین
الا که رفته باشد در کنفرانس برلین
هرگز زنی نرقصید با تاپ باز پرچین
الا که باشد او هم در کنفرانس برلین!

***

القصه توی اخبار، جز قسمت سیاسی
حتی نکن تو باور، وضع هواشناسی!




یک نفر آمده است بی دعوت!

2011/5/30



- گزارشی از شکرخند ۵۳

مجری کمکی شکرخند خرداد ماه، خواهر بزرگتر خانم فاطمه صداقتی،« حوریه صداقتی» بود. ایشان که از سال ۱۳۶۲ جزو مجریان صدا و سیماست، اولین مجری زن تلویزیون بعد از انقلاب هم می باشد.
رضارفیع، جلسه پنجاه و سوم را با خواندن یکی از شعرهای خودش که مرتبط با هفته زن بود، آغاز کرد:

کسی که گوش مرا می کشید مادر بود
کسی که در بغلم می لمید مادر بود
کسی که آب به قنداقه بست من بودم
کسی که زحمت شستن کشید مادر بود!
کسی که چهره من می نواخت با سیلی
اگر ز بنده صدا می شنید مادر بود
کسی که شیر برایم خرید بابا بود
کسی که شیر مرا سر کشید مادر بود!
کسی که در عوض پروراندن بنده
فقط به تیپ خودش می رسید مادر بود...
تمام آنچه که گفتم مزاح وشوخی بود
چرا که سوژه شعر جدید مادر بود!
کسی که خلد برین را بدون سرقفلی
ز محضر خود ایزد خرید مادر بود!

اولین شاعر این جلسه، « فرهاد فرید» در ابتدا غزلی را که خواند، تقدیم کرد به خودش! رضا رفیع با اشاره به این تقدیم ناگهانی، گفت:« روی میز شما نوشابه نگذاشته ایم... ولی آب هست!»
من سگم! به شما چه مربوط است؟
(رضا رفیع: دوستان که چیز دیگری گفته بودند... چه بود؟ فرهاد؟!... البته در مملکت آزادی است، اما اخیرا سگ ها را می گیرند ها!)
یا شما سگ، به ما چه مربوط است؟!
یا نه، سگ مظهر وفاداری است
سگ به ما و شما چه مربوط است؟!
این که سگ ها به ما شرف دارند
این به من یا تو یا... چه مربوط است؟
به تیریج قبایتان برخورد؟
به شماها چرا؟ چه مربوط است؟!
پارس کردن تمام غیرت ما است
این به قلاده ها چه مربوط است؟
این که انسان و استخوان خواریم
به ژن و دی ان آ چه مربوط است؟
احسن الخالقین چه گافی شد
این به طفلک خدا چه مربوط است!

«سید امیر سادات موسوی» هم چهره جدید دیگری بود که برای اولین بار در شکرخند شعر می خواند:
زود از این دور و بر برو بیرون
با توام! زودتر برو بیرون!
یک نفر آمده است بی دعوت
تویی آن یک نفر! برو بیرون!...
 در نهایت شاعر گفت:« با اجازه تان یک رباعی هم می خوانم.» رضا رفیع جواب داد:« بعد برو بیرون!» و با لبخند ادامه داد:« اتفاقا شما شاعر خوبی هستید. همیشه بیایید داخل!»

سرچشمه رای های او پنهان بود
یک کشور از انتخاب او حیران بود

(رضا رفیع: فعلا دم در بایستید، حالا ما یک چیزی گفتیم!...خوب... توکل بر خدا، بیت دوم را بروید!)
گفتند تقلب است، غافل بودند
آرای اجنه نیز با ایشان بود!

خانم صداقتی از رضا رفیع درباره شاعرپرسید:« بالاخره ایشان بیرون رفتنی اند یا داخل ماندنی؟!»رضا رفیع جواب داد:« ان شاءالله وقتی رفتند داخل(!) ما سعی می کنیم بیاوریمشان بیرون!»

شعری که من درباره صدا و سیما خواندم - و به زودی در وبلاگ خواهم گذاشت - با توضیح خانم صداقتی کامل شد:« ایشان با همسر من هم عقیده اند که لجشان می گیرد من ۲۸ سال است در صدا و سیما هستم!»

«علی مظفر» شاعربعدی شکرخند بود:
پشت سرهم فیلم خشن می بینیم

اسلام و ترور، لادن و بن می بینیم!
درمان همه پوشک ایزی لایف است
زین بعد همه شبانه جن می بینیم!

وقتی سروپا به کنفرانسی ای مرد!
در حال تماشای سکانسی ای مرد!
از پوشک ایزی لایف یادت نرود
تا چند همیشه روی شانسی ای مرد؟!

رضا رفیع، همان طور که «امین محمدی» را برای شعرخوانی فرا می خواند، لطیفه ای از اهالی برره تعریف کرد که در کارت دعوت هایشان می نویسند:« شروع برنامه از ساعت ۶ تا وقتی که دعوا بشود!»
 خانم صداقتی با اشاره به فهرست اسامی شعرا گفت:« دیگر اسم خانمی نمی بینم.» و جواب شنید:« بعضی ها از اسمشان معلوم نیست... وقتی می آیند بالا جنسیتشان را می فهمید!»

بر طبق کلام دین خدا بخشنده است
در جنت و در زمین خدا بخشنده است
هم توبه آدم شده رد، هم شیطان
حالا شما هی بگین خدا بخشنده است!

رضا رفیع از برنامه تلویزیونی اش، « پا تو کفش اخبار» تعریف کرد که شنبه و پنجشنبه ساعت ۹ صبح و سه شنبه ساعت۳۰/۷ صبح از شبکه ۵ پخش می شود:« توی خیابان دو تا موتور سوار کنارم ایستادند و پرسیدند آیا به خاطر این برنامه به شما گیر نمی دهند؟ اولش ترسیدم، خیال کردم می خواهند به من اسید بپاشند، بعد یادم افتاد من دختر نیستم! و اسیدپاشی یکی از آخرین مراحل خواستگاری در ایران است!»

این ماه، به جزآقای «مصطفی مشایخی» ِهمیشگی، یک دکتر« مرتضی مشایخی» هم در جلسه بودند که در سال ۱۲۹۹ به دنیا آمده و دارای فوق تخصص پزشکی اعصاب اطفالند و تازه شعر هم می گویند!

ز افراد بشر نیمی فقیرند
همه محتاج یک نان و پنیرند
چنان میوه گران گشته به بازار
که داریم از فراق او دلی زار
برنج اکنون به رنج ما فزوده
چنین کمیاب و پرارزش نبوده
چنان گردد گران اندر زمانه
که روزی می خریمش دانه دانه!

نفربعدی همان آقای «مصطفی مشایخی» خودمان بود که رضا رفیع از او پرسید:« این دفعه خانمتان نیامدند؟!»
ـ نه ولی گفت برو یک شعر درباره مترو بخوان!
- بله، بالای شهر به این وضعیت می گویند تفاهم!
او شد از پیچ جاده پیداتر
ما هم از این طرف مهیاتر
تا که ترمز کرد و در وا شد
حمله کردیم ناشکیباتر...
رضا رفیع جهت تکمیل شعر افزود:« در مترو واقعا بنی آدم اعضای یکدیگرند! به طوری که یک بار من روی شانه نفر جلویی ام زدم و گفتم: اقلاً بگو پایم کجاست! چون هیچ احساس خاصی نسبت به آن نداشتم. مردم هم به حکم همان شعر سعدی، پایم را پیدا کردند و تحویلم دادند!» خانم صداقتی گفت:« در بخش بانوان حتی لباس هم پرو می کنند!» رفیع جواب داد:« خیلی کارهای دیگر هم می کنند. کافی است بلوتوثتان را روشن کنید!»

« مهدی استاد احمد» ابتدا یک دوبیتی را به عنوان «دسر»، تقدیم حضار کرد:
ز دست دیده و دل هردو فریاد
که هرچه دیده بیند دل کند یاد
خدایا دست کم لطفی بکن تا
بیفتد خدمتم در گشت ارشاد!

شاعر سپس گفت:« برویم سراغ main course!» و شعر بلندی خواند.
بازم تابستون اومد
ناجا به میدون اومد!
دنبال هر یه لیلی
یه دسته مجنون اومد!
بازم ون ِ نفربر
توی خیابون اومد
بازم برای ارشاد
مامور ِ خندون اومد
با شیشه‌ آسیتون
دنبال ناخون!اومد
باز کشتی‌کشتی از چین
لاک و آسیتون! اومد
باز شد نصیبِ قیچی
مویی که بیرون اومد
هرکس مقاومت کرد
از چندتا جاش خون اومد!
یه کیس بی حجابِ
گیسوپریشون اومد
ون از ونک پی ِ اون
تا پیچ شمرون اومد!
باز معضلی مهم‌تر
از راهبندون اومد
تعریض مانتوی تنگ
واجب‌تر از نون اومد
باز بحث قد فاق و
پهنای ساسون اومد
تو دخل صنف بزاز
پول فراوون اومد
باز چادرای کیفی
تو کیف نسوون! اومد
انگار باید تو این شهر
بی‌حال و داغون اومد
تو چله‌ تابستون
مثل زمستون اومد
خلاصه توی این شهر
وقتی تابستون اومد
کلی فشار روی
هفتاد میلیون اومد
!

البته به آقای استاداحمد یادآوری می کنیم که به شعر اولشان می گویند starter نه دسر!

بعد ازآن که «معصومه پاکروان» یک شعر تکراری خواند، بخش «عکس و مکث» را داشتیم که در آن تعدادی عکس طنزآمیز جالب پخش شد. سپس« شهرام شکیبا» روی سن رفت و ضمن خواندن طنز، کتاب های تازه چاپ شده اش را معرفی کرد و گفت این کتاب ها بعد از شب شعر، بیرون از سالن فروخته می شوند و جهت تخفیف، خرده قیمتشان را انداخته اند. رضا رفیع پرسید: به کی انداخته اند؟! 

باید بخوری، اگر که خوردی، بردی
البته نبایست بگویی خوردی
مردی یعنی فتاده را پای زدن
گر دست فتاده را بگیری، مُردی!

با ناله و اشک و آه و غم می گوییم
پاکت بدهید دم به دم می گوییم
هر چند که بیست سالمان است ولی
از آوینی خاطره هم می گوییم!

در ادامه برنامه، یک فیلم کوتاه به نام« صبح بد» پخش شد. در یک صبح سرد زمستانی، مردی با زحمت زیاد، برف و یخ را از شیشه های ماشینش پاک می کرد و بعد از تمام شدن کار، تازه متوجه می شد ماشین جلویی، ماشین خودش است!

نوبت بعدی شعرخوانی به آقای«بانی» رسید:
آمدی از چین، بهرم گیوه چینی بیار!
گر میسر شد دو جعبه میوه چینی بیار!
گیوه و میوه نمی خواهم، رهایش کن، ولی
جای هر چیزی برایم بیوه چینی بیار!
و در نهایت برای حضار آرزو کرد:« ان شاءالله همیشه خندان باشید.» رضا رفیع با اشاره به شعر ایشان جواب داد:« بله، اگر توی این کارها باشید خندانید!»

استاد«حسامی محولاتی» بعد از حضور پشت تریبون، خاطرنشان کرد:« من ۸۳ سال دارم. فکرمی کردم در شکرخند به لحاظ سنی از همه بزرگترم اما با دیدن آقای مشایخی فهمیدم بزرگ تر از من هم هست! مدتی مریض بودم و نزدیک بود بروم پیش دوستم، آقای منوچهر احترامی. اما مرخصی گرفتم تا یک بار دیگر به شکرخند بیایم و شعر بخوانم.»

دل به دلبر داده ام، گیسوی دلبر شاهده!
در رهش سر داده ام، خود یارخودسر شاهده
بوسه اش مانند قند است و لبش مثل لبو
بهر صدق گفته ام قند و چغندر شاهده
زلف مشکینش ز رنگ و بو چو مشک وعنبر است
گر ز من باور نداری مشک و عنبر شاهده
خواند ریشویی مرا کافر ولی من گفتمش
من مسلمانم عمو! محراب و منبر شاهده!
گفت ضد انقلابی گفتمش بیخود نگو
پشت بام خانه مان الله اکبر شاهده!
ما مسلمانیم و از بس جنسمان باشد خراب
کافر از ما بهتره کردار کافر شاهده
هر که هرکاره است گر خود هم نمی دارد قبول
بر بد و خوبش هزاران فرد دیگر شاهده
زندگی ها فرق دارند از زمین تا آسمان
زندگانی های نادار و توانگر شاهده
در ره عمران کشور سخت زحمت می کشند
از دل و جان دولتی ها، وضع کشور شاهده!
در ره احقاق حق عدلیه هم خیلی بله
گر کند انکار مظلوم و ستمگر شاهده
هفته ای یک بار نرخ جنس ها گردد گران
هرچه می خواهی بخر نرخ گران تر شاهده
گر شود بارش گران خر هم صدایش در می آد
گر کسی باور ندارد عرعر خر شاهده!
گر پسرها عده ای دنبال دخترها روند
نیست تقصیر پسرها، جنس دختر شاهده!
هرچه را من گفته ام از خوب و بد با این غزل
بهر کذب و صدق آن خواننده بهتر شاهده!

«آذریار مجتبوی نایینی» به قول رضا رفیع،« ازآن گل آقایی های دست به عصا بوده که امروز عصا به دست به شکرخند آمده» و به عنوان شاعر بعدی روی سن رفت و شعر خواند.

«شادی محمودیان» یک بار دیگر شعری خطاب به مردها خواند:
دیگر بس است این همه سوتی و ضد حال
دیگر گذشته دوره ات ای مرد، بی خیال!
دنیا به دست زور تو افتاد و ورفتاد
جز جنگ و خون، نگاه تو چیزی به ما نداد
گشتی مدیر کل به تما م اداره ها
تنها به میز تکیه زدی با اشاره ها
دیگر بیا و لنگ خودت را زمین گذار
این عهده را به گرده امثال من گذار
آخر تمام غصه ات این روزها منم
رویای خام توشده کابوس، من زنم
من جانشین خوب خداوند خلقتم
من پایگاه مهر و سروش محبتم
ای مرد این جهان تو بی من جهنم است
تنها نه سور و سات که بی من هوا کم است
از من چه درک کرده ای ای خفته خیال
بیدار شو، سکوت کن ای اهل قیل و قال
یک عمر محو چشم و دماغ ولبم شدی
یک عمر درد مزمن روز و شبم شدی
«از دست بوس میل به پابوس کرده ای
خاکت به سر، ترقی معکوس کرده ای!»
محض رضای حال خودت دیگر ای عزیز
این شور و حال زندگی ام را به هم نریز
بنشین و صبر پیشه کن این دور دور ماست
دنیا اگر به دست زن افتاد باصفاست! 

رضا رفیع بعد از تعریف یک لطیفه - پسر یکی از شیوخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت، یک ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد که پدربرلین فوق العاده است و مردمش خوبند و من واقعا اینجا را دوست دارم اما خجالت می کشم با مرسدس طلایی ام به مدرسه بروم چون همه دبیرانم با ترن می آیند. مدتی بعد چکی یک میلیون دلاری با این نامه از پدرش رسید: پسرم بیش از این ما را خجالت نده. تو هم برو برای خودت یک ترن بگیر!» - آقای« قوامی پور» را برای شعرخوانی صدا کرد.
ما روضه به شادی و عزا می خوانیم
در دیرمغان، درس فضا می خوانیم
تحریم کنید و هیچ چیزی ندهید
ما هم به تلافی اش دعا می خوانیم!

دکتر« مصطفی اعتماد زاده» در مورد به سرقت رفتن لپ تاپ  مارک Dell یکی از دوستانشان، شعر جالبی خواند:
یک نفر گفتا که لپ تاپ مرا از نوع دل
دزد ناکس برده با ما بی وفایی کرده است
در جوابش گفت استاد بزرگ کودکان
این که دزدی نیست، طفلی دلربایی کرده است!

رضا رفیع با اشاره به حضور خانم« فرشته ملک فرنود» - از مجریان خوب رادیو- در سالن، گفت:« متاسفانه مدتی پیش تارهای صوتی ایشان آسیب دیده و دکترها با تلاش زیاد بالاخره موفق شدند صدایشان را در بیاورند! اما تا آخرخرداد ماه باید استراحت کنند. خانم آناهیتا همتی هم قرار بود میهمان ویژه این ماه باشند که امروز تماس گرفتند و گفتند به زاهدان رفته اند. با خانم شهره لرستانی هم نشد هماهنگ کنیم و خلاصه این طوری شد که به جای خانم لرستانی، آقای ساکی آمدند!»
واقعا چندان فرقی نمی کرد چون« رضا ساکی» هم اهل خطه لرپرور لرستان است. او این نثر طنز را خواند که البته اجرای زنده اش شنیدنی تر بود:
روز دوم خرداد از سر صبح بانک‌ها گند زده بودند به ارایه‌ خدمات. نمی‌دانم چرا. می‌خواستم چیزی از برج «پایتخت» سر میرداماد بخرم و پول می‌خواستم. خودپردازها پوکیده بودند. به هر چه خودپرداز در محله و منطقه‌ ونک بود سر زدم اما همه هنگ کرده بودند.
بی‌خیال پول نقد شدم، رفتم و خرید کردم و خواستم کارت بکشم، هر چه کشیدیم نشد، من کشیدم، نشد، مغازه‌دار کشید، نشد، شاگرد مغازه‌ کشید، نشد، کودکی آنجا بود گفتم تو پاکی بیا بکش شاید فرجی شد، کشید، نشد، خانمی آمد، جای مادرم بود، گفتم مادر شما اهل خدایی بیا بکش، کشید، نشد، ماموری دم در مغازه بود گفتم شما مرد قانونی بیا بکش، کشید، نشد، کسی تازه خرید کرده بود، گفتم شاید خوش شانس باشد، آمد، کشید، نشد، یکی گفت کارمندم، گفتم بیا بکش، آمد، کشید، نشد، پیر دنیا دیده‌ای آمد، عصا زنان کشید، نشد، مغازه‌دار گفت تند بکش، تند کشیدم، نشد، کسی گفت آرام بکش، آرام کشیدم، نشد، کسی گفت چند دقیقه بعد بکش، چند دقیقه بعد کشیدم، نشد، یکی گفت بنشین بکش، نشستم، کشیدم، نشد، یکی گفت بلند شو بکش، بلند شدم، کشیدم، نشد، یکی گفت برعکس بکش، برعکس کشیدم، نشد، یکی گفت تف بزن بکش، تف زدم، کشیدم، ‌نشد. یکی گفت موجودی بگیر بعد بکش، موجودی گرفتم، کشیدم، نشد، مغازه‌دار گفت ببر خانه بکش، بردم خانه، کشیدم، نشد…
نشد.

«رحیم رسولی»  حرف هایش را با گفته ای از «هارولد پینتر» آغاز کرد: از تعهد هنر این است که هنرمند آنچه را که مخاطب می خواهد به او ندهد، بلکه با سماجت، مخاطب را وادار به دریافت آنچه می خواهد بکند.
ایشان سپس شعری خواند که به شکل فی البداهه در راه سروده بود:
دخترانم زودتر شوهر کنید!
زودتر جان پدر شوهر کنید!
سوسن و سارا و الناز و پری
مهوش و یاس و سحر شوهر کنید!
وقت خود را مفت و مجانی چرا
می دهید آخر هدر شوهر کنید!
هر کسی آمد، خوش آمد، بی خیال!
دوره گرد و رهگذر شوهر کنید!
دوره این رفت و آمدها گذشت
بعد از این با یک نظر شوهر کنید!
ول کنید این سبز و زرد و سرخ را
با چراغ بی خطر شوهر کنید!
بگذرید از درس و مشق و مدرسه
رفته دنبال هنر شوهر کنید!
اولین شنبه به هر ماه آمده
در ارسباران مگر شوهر کنید!
راه اگر دادند تو بهتر، نشد
از همان جا پشت در شوهر کنید!
بعد اتمام شکرخند این بغل
راحت وبی دردسر شوهر کنید!
با کسی دیگر اگر ممکن نشد
لااقل با این جیگر(اشاره به رضا رفیع!) شوهر کنید!
الغرض در این کساد شوهری
عرضه می خواهد اگر شوهر کنید!
تازه می گویم اگر شوهر کنید
باز می گویم اگر شوهر کنید!

شعر«زیرشلواری» ایشان هم شنیدنی است:

یادش بخیر آن روزها با زیرشلواری
می رفت آدم هر کجا با زیرشلواری!
از بوق سگ تا چله گربه همه بودند
دنبال یک لقمه غذا با زیرشلواری
بودند دائم پیش هم اما نمی کردند
یک لحظه دست از پا خطا با زیرشلواری
حتی به بستر نیز می رفتند البته
خانم جدا آقا جدا با زیرشلواری!
بابای من الله اکبر را که می گفتند
می رفت مسجد بی ریا با زیرشلواری
در خانه پیش بچه ها شلوار می پوشید
می رفت بیرون ناقلا با زیرشلواری!
روی شکم می بست اول ها ولی الان
سر می خورد از پای بابا زیرشلواری
گویند بابا طاهر عریان شبی در خواب
در کوچه دید ابلیس را با زیرشلواری
یک لحظه مانند گذشته غیرتش گل کرد
«شبگردی آن هم بی حیا با زیرشلواری؟!»
آن وقت حرفی زد که شیطان با کنایه گفت
بی زیر شلواری و یا با زیرشلواری
مرد حسابی زیرشلواری اگر بد بود
«آدم» چرا شد آشنا با زیرشلواری؟!
دیگر گذشت آن دوره که از ترس می کردند
در خانه هم مردم شنا با زیرشلواری!
الان که دیگر گورخر حتی بلانسبت
شد قاطی جنس دو پا با زیرشلواری!
بد نیست گاهی ول شود آدم همین طوری
توی خیابان منتها با زیرشلواری!
این هم خودش یک نوع نافرمانی ملی است
از هر سه تا آدم دو تا با زیرشلواری!
اجرای زنده روی سن با زیرپیراهن
تنظیم تصویر و صدا با زیرشلواری!
آزادی مردی زبانم لال زندانی
یا مرگ بیماری رها با زیرشلواری
معلوم شد الان چرا در عالم بالا
دیشب قدم می زد خدا با زیرشلواری
حل شد تمام مشکل مردم فقط مانده
این مشکل ما و شما با زیرشلواری
تازه تو که اصلا همین را هم نپوشیدی
ایراد می گیری به ما با زیرشلواری؟!
ما را بگو که سالهای سال می کردیم
برعده ای لخت اقتدا با زیرشلواری!
و فکر می کردیم لابد جنسشان جور است
با ریش و تسبیح و عبا با زیرشلواری
...
شیطان سپس ساکت شد اما شیخ از نو گفت
این وقت شب حالا کجا با زیرشلواری؟!

اینک این شما و این رباعیات«محمدرضا ستوده»!
عمریست تبر حنجره از ما ببرد
از گردن و سر گرفته تا پا ببرد
امید به روزی که به امید خدا
چاقوی ستم، دسته خود را ببرد!

یک عده پناه سمت مغرب بردیم
الباقی قصه هم همین جا مردیم
در کشور ما گرسنگی اصلا نیست
چون تک تک ما گول شما را خوردیم!

ماندم که چرا قسمتمان این جوری است
کلا همه چیزمان کمی مجبوری است
چون اکثر چیزهایمان برعکس است
اجرای دموکراسیمان هم زوری است!

در فصل زمستان و خزان می گردیم
با نیت خوشحالیشان می گردیم
افکار شهید جنگ را ول کردیم
دنبال پلاک و استخوان می گردیم!
 

شاعرهای آخر جلسه، مجبورند شعرهایشان را تندتر و کوتاه تر بخوانند تا نوبت به چند نفر دیگر هم برسد، مثل آقای«عباس صادقی» که ما نفهمیدیم چه خواند و چطور خواند! در نهایت، رضا رفیع با صدا کردن آقای «کاوه» به او گفت:« چند جمله ای هم ذکر مصیبت از شما داشته باشیم!»
گفتم به نگار شوخ و شنگ و زفتی
تا شیخ نشین ها به چه نیت رفتی؟
لبخند زد و گفت: سیاست این است
افزایش صادرات غیر نفتی!


در پایان، همان طور که موسیقی بی کلام ترانه La isla bonita پخش می شد، سرخوش و خرم از سالن بیرون آمدیم و کتاب های آقای شکیبا را خریدیم و به امضای خودشان مزین ساختیم و کتاب آقای «مهدی فرج الهی» به نام « نانوا هم جوش شیرین می زند... بیچاره فرهاد!» را هم به لطف و امضای خودشان، هدیه گرفتیم و بردیم خانه مان. قصه ما به سر رسید، شکرخند پنجاه و سوم هم به سر رسید!


لینک مرتبط: گزارش خبرگزاری برنا از شکرخند53





لبخند شما در اين مكان الزامي است!

2011/5/23



رضا رفیع در آغاز پنجاه و دومین شب شعر شکرخند، درباره مجری همراه این جلسه، فاطمه صداقتی، چنین گفت:« ایشان جزو سه مجری برگزیده نظرسنجی مجله سروش در اواخر سال گذشته بودند. بعضی ها می گفتند نظرسنجی دستکاری شده که در مملکت ما چنین چیزی بعید است!»
رفیع در ادامه آن قدر حرف زد که خانم صداقتی اعتراض کرد:« اگر من سکوت کنم می خواهی رشته کلام را همین جوری بگیری و ول نکنی؟!»
- من هر چیزی را که مفت باشد می گیرم... رشته...نخ...! شما چرا این قدر از افعال مفرد استفاده می کنید؟!
خانم صداقتی ضمن دریافت هوشمندانه اشاره ظریف رضا رفیع در باب تذکر اخیر کسانی که صمیمیت و سرزندگی مجریان زن رادیو را برنمی تابند، رو به مردم کرد و گفت:« من امروز آمده ام تا مثل جلسه قبل، چند ساعت در کنار حضرت استاد رفیع بخندم!»
رفیع با شنیدن این تمجید، جهت گیری خود را کاملا عوض کرد:« چقدر مجری خوبی هستند ایشان!» سپس به ذکر نکاتی درباره چگونگی شرکت در شکرخند پرداخت:« ما طی تعاملی که با دوستان فرهنگسرا به خرج دادیم( و من فقط دراین زمینه اهل خرجم!) قرار گذاشتیم از این به بعد سیستم ورود به سالن، نه کارتی باشد نه بلیتی. تا وقتی کارتی بود، بعضی ها می گفتند کارت ما رو پس بده! مثلا می خواستند با خودشان همراه بیاورند و شاکی بودند که خوب، من کارت دارم پس هستم، ولی همراه من که کارت ندارد، اگر دکارت هم باشد پشت در می ماند! عده ای از علما مثل خودم(!) هم معتقد بودند سیستم بلیتی(مثل موزه دارآباد!) دون شأن ماست. بنابراین قرار برآن شد که کارت های عضویت شش ماهه ای صادر شود که به ازای هرجلسه هزار تومان، در اختیارعلاقه مندان قرار می گیرد. اگر با خودتان همراه آوردید، هزار تومان از کارتتان هم به خاطر او از خودتان و هفت جد و آبایتان(!) کم می شود و شما باید بروید مجددا کارت را شارژ کنید. یعنی می روید طبقه بالا، دوستان را شارژ می کنید، می آیید اینجا دوستانتان را شارژ می کنید! کلا یک جور هدفمندی عجیب و غریبی است!»

البته با توجه به ظرفیت سیصدنفری سالن، هرجلسه نهایتا سیصدهزارتومان جمع می شود که جوابگوی بسیاری از هزینه های برپایی چنین مجالسی نخواهد بود و رضارفیع از کسانی که از او می پرسند پرادویت را کجا پارک می کنی، شاکی بود:« خوب نیست آدم از استعداد طنز خود به قصد تخریب و جوسازی و طعنه زدن استفاده کند و قرار نیست این پول به جیب من برود.»
او دوباره آن قدر حرف زد که به اعتراض مجدد خانم صداقتی منجر شد:« واقعا چرا از مجری همراه استفاده می کنی؟!»
- به نکته ظریفی اشاره کردید! خودم سال هاست فکر می کنم این نفر(!) کنار من چه کار می کند!( در اینجا خانم صداقتی لیوان آب را برداشت تا بنوشد) بعد فهمیدم گاهی آب می خورد و مصرف کننده است!

اولین شاعر این جلسه،« شادی محمودیان» بود. به قول رضا رفیع، بامسماست که شروع جلسه طنز با «شادی» باشد!
چون عاشق شد، در دهن دل بزنید
فریاد به روی حکم باطل بزنید
میخانه اگر نباشد اشکالی نیست
با نیت پاک، سر به گوگل بزنید!

در کوچه چرا ولو شدی؟ خانه که هست!
چت روم چرا؟ دلبر جانانه که هست
بیهوده مزن دم از نداری پسرم
در بانک سر محله، یارانه که هست!

شادی محمودیان، سپس به استقبال از شعر معروف استاد« رهی معیری» در مورد خلقت زن رفت و شعری در مورد آفرینش مرد خواند. 
صداقت را مجوی از او که بیجاست
نیابی اندرونش روده ای راست
گمان برده که همتایی ندارد
خودش را جنس برتر می شمارد
زنان را گر دمادم قیل و قال است
ولی از عهد دیرین این مثال است
بترس از آن که سر بر زیر دارد
به ظاهر موش و ذات شیر دارد
اگر زن را زبان چون نیش مار است
ز مکر مرد، روزش شام تار است
به هر محفل زنی پردرد بینی
دلش زخمی به تیغ مرد بینی
رهی جان نزد تو من ناتوانم
ولی از گفته ات آزرده جانم
نمی خواهم که بنمایم قیاسی
تو بهتر جنس خود را می شناسی!

شاید خوانندگان این وبلاگ، شعر مشابهی را که دوازده سال پیش در همین باب سروده شده، اینجا خوانده باشند. حیفم می آید به بهانه شعر خانم محمودیان، دوستانم را به دوباره خواندن آن شعر دعوت نکنم:  مرد چیست؟!

وقتی « مصطفی مشایخی» برای شعرخوانی فرا خوانده شد، خانم صداقتی با یادآوری شعر جلسه قبل ایشان گفت:« اِ... آقای زن بگیرید!»
آقای «زن بگیرید»(!) گفت:« امروز از همسرم دعوت کرده ام در این جمع شرکت کند. می خواهم با کمال شهامت جلوی ایشان یک شعر بخوانم تا دیگران یاد بگیرند!» رضا رفیع از همسر آقای مشایخی درخواست کرد یک لحظه بایستند تا همه، کسی را که توانسته یک شاعر را تحمل کند ببینند!
همسرم بد تا نکن با من، به دردت می خورم!
بچه ها خوبند اما من به دردت می خورم!
دیر و زود این بچه ها از پیش ماها می روند
پس مرا دریاب زیرا من به دردت می خورم!
هیچ کس یک قرص یا شربت به  دستت داده است؟
وقت تب یا آنفلوآنزا من به دردت می خورم!
کی کسی این روزها خیرش به آدم می رسد؟
مطمئن باش این که تنها من به دردت می خورم!
هی نگو یک شوهر بی پول یعنی دردسر!
با تمام دردسرها من به دردت می خورم!
فکر کردی دائما این جور خوب و سالمی؟
وقت پیری نازنینا من به دردت می خورم!
عاقبت یک روز سست و بی تحرک می شوی
بعد با این وزن بالا من به دردت می خورم!
وقت یک بیماری صعب العلاج، آن وقت که
می روی در حال اغما من به دردت می خورم!
مجلس ختمت نمی خواهد مگر صاحب عزا؟!
پس زبانم لال، آنجا من به دردت می خورم!
دسته گل شب های جمعه برمزارت می برم
همچنین خرما وحلوا، من به دردت می خورم!
پس بیا اهل مدارا باش با وضعم بساز
غر نزن این قدر والا من به دردت می خورم!
تازه چندین کیس قابل هم دراین اطراف هست
دردسر را کم کنم یا من به دردت می خورم؟!
رضا رفیع گفت:« واقعا نمی دانستم آقای مشایخی این قدر به درد می خورند!»

فاطمه صداقتی، به عنوان شاعر بعدی، « مهدی استاد احمد» را صدا کرد که طبعا به خاطر همکاریشان در رادیو این کار را با لحنی گرم و هیجان زده انجام داد، طوری که رضا رفیع گفت:« رادیویی ها هوای همدیگر را دارند!» و فاطمه صداقتی جواب داد:« من به دردش می خورم!»
از آهوی شاخدار باید ترسید
از خنده سوسمار باید ترسید
گویند زنان بره و مردان گرگند
از بره گوشتخوار باید ترسید!
رفیع گفت:« قول صد در صد می دهم شما تنها آمده اید!»

تورم، فقر، ی کاری، ترافیک...
(رفیع: چی هستند اینها؟!
 – هیچی... مال تونس و قذافی و هستند!)
عوض می شه مگه این وضع آنتیک؟
ولش کن! گور بابای سیاست!
همین که سال عوض شد، داره تبریک!

استاد احمد ضمن خواندن شعری درباره حذف صفرها از پول ملی، گفت:« تازه بعضی جاها به جای صفر، آن عدد اولش را حذف می کنند!» رضارفیع فورا قضیه را حواله داد به آن طرف دنیا:« تو تونس؟!»
- تو در تویش نکنید... توی نِس!

یکی از حضار نکته سنج، درجلسه قبل، با موبایلش از پای رضا رفیع که آن را زیر میز، با ضرباهنگ تندی به زمین می کوبید فیلمی گرفته بود که قرار شد پخش شود. آماده شدن فیلم آن قدر طول کشید که رفیع، خطاب به مسوولان اتاق فرمان گفت:« می خواهید خودم پایم را تکان بدهم مردم ببینند... چون من پخش زنده دارم!»

فاطمه صداقتی که به دنبال توجیهی برای این حرکت ریتمیک می گشت از رضا رفیع پرسید:« شما واقعا استرس دارید؟» و جواب شنید که گاهی آن قدر فشار کار و برنامه های زنده رادیویی و تلویزیونی زیاد می شود که کار آدم به خوردن قرص آرامبخش هم می رسد و این چیزعجیبی نیست.

وقتی خانم « آذین بهار» برای دادن پاسخی به شعر جلسه قبل«محمدرضا ستوده» روی سن رفت، در بخشی از شعرش( که اگرچه وزن نداشت، درعوض قافیه هم نداشت!) گفت:« چرا پا می کوبی تو؟ زشته بابا، حیا بکن...» رضا رفیع جواب داد:« حالا که صحبت ضرب پای ما شد و شما این شعر را می خوانید، مردم هزار فکر می کنند!»

اتفاقا «محمدرضا ستوده» شاعر بعدی جلسه بود که گفت آن خانم می توانست جوابیه اش را خصوصی به خودم بگوید تا وقت جلسه گرفته نشود و رفیع تذکر داد:« عمومی باشد، به صلاح است!»
ترسیدن و اضطراب تقدیم تو باد
این حس غریب و ناب تقدیم تو باد
قذافی بی شرف، لجن، بی همه چیز
( رفیع: چقدر صمیمی هستید با هم!)
این جنبش انقلاب تقدیم تو باد!

«رحیم رسولی»، ضمن یاد کردن از سالمرگ صادق هدایت طی هفته گذشته، مثل همیشه ما را به شنیدن اشعار زیبایش میهمان کرد:
به خط انتها هم می رسیم آهسته آهسته
همه البته با هم می رسیم آهسته آهسته
علف شد زیر پای ما سه نقطه صبر کن فعلا
به بحث رنگ ها هم می رسیم آهسته آهسته
به جایی می رسیم آخر که شیطان پیش ما شیخ است
به امید خدا هم می رسیم آهسته آهسته
سرت در لاک خود باشد که بعد از حول و الاحوال
به حول حالنا هم می رسیم آهسته آهسته
بهار آمد به هم زد حال ما را«بچه ساکت باش»
به آن حال و هوا هم می رسیم آهسته آهسته
بهار آمد «یکی این بچه را ساکت کند لطفا»
به عمق ماجرا هم می رسیم آهسته آهسته
دوباره سبز شد «ساکت نشد این بچه نه؟ باشد»
حساب بچه را هم می رسیم آهسته آهسته
شما حاجی شما که روز و شب از مرگ می گویی
به سروقت شما هم می رسیم آهسته آهسته
همه روزی از این جا می رویم اما شما اول
بفرمایید ما هم می رسیم آهسته آهسته
شما فعلا از این الا و بالله  کن رها ما را
به لاحول و ولا هم می رسیم آهسته آهسته
ببین آغاز قرن و جنگ هفتاد و دو ملت را
به هفتاد و سه تا هم می رسیم آهسته آهسته
مدینه گفتی و کردی کبابم اول روضه است
به شام و کربلا هم می رسیم آهسته آهسته
خدا را شکر فعلا پشت صحنه روبروی ماست
به تصویر و صدا هم می رسیم آهسته آهسته
پریده تازه شیطان روی کول ما تحمل کن
به مار و اژدها هم می رسیم آهسته آهسته
همیشه دور باتوم و چماق و چوب دستی نیست
به دوران عصا هم می رسیم آهسته آهسته
خدایا روی ما را کن زیاد و رنگ ما را کم
به درک سنگ پا هم می رسیم آهسته آهسته
سفید و سبز و قرمز «مثل اینکه بچه هم خوابید»
به پایان دعا هم می رسیم آهسته آهسته!

آیتم بعدی برنامه، بخش«عکس و مکث» بود. تا آماده شدن عکس ها، رضارفیع با اشاره به ساخت نخستین«دستگاه مرده شور» در مشهد، گفت:« ظاهرا این دستگاه قابلیت شستن هفت مرده در ساعت را دارد که برای دریافت آمار دقیق تر، باید از خود مرده ها... ببخشید صاحب مرده ها(!) پرسید!...»
فاطمه صداقتی گفت:« موضوع بهتری برای صحبت پیدا نکردی؟»
- چرا... جدیدا سنگ قبرهای دیجیتالی در لندن ساخته شده که کل اطلاعات مربوط به متوفی در آن هست. وقتی می روید فاتحه بخوانید و دل ها آماده است، بلوتوثتان را روشن می کنید... وافتح بلوتوثکم!... تمام اطلاعات میت به موبایل شما منتقل می شود! این جوری می فهمید که آیا مرده مرض داشته(!) یا مثلا به خاطر کهولت سن و رودربایستی با عزراییل مرده. البته این سیستم در اینجا به کار نمی آید چون شاید مجبور باشیم بعضی از سنگ قبرها را فیلتر کنیم. مثلا طرف قاچاقچی است و اطلاعاتش بدآموزی دارد. شما می روی فاتحه او را بخوانی، او فاتحه شما را می خواند!
از آنجا که عکس ها هنوز آماده نشده بود، خانم صداقتی از رضا رفیع پرسید: «خوب... از سنگ قبر دیگر به کجا می خواهید بروید؟!»
- هیچی... ذکر خیر شما را می کنیم!
در نهایت رضا رفیع مجبور شد برای انتقال مجدد عکس ها از فلش به کامپیوتر، به اتاق فرمان برود. دیری نگذشت که برگشت، چون فراموش کرده بود فلش را همراه خودش ببرد!
 در غیاب او، «لاله غفاری» روی سن رفت و گفت:« شعر من جدی است!» و در عین ناباوری ما که شعر جدی چه ارتباطی به شب شعر طنز دارد، آن را خواند! به قول خانم صداقتی، این قضیه خودش طنز شد!
تنهایی من درد هجران را نمی فهمد
دریای توفان خورده باران را نمی فهمد...


پس ازآن « محمدرضا عالی پیام» در میان تشویق شدید حضار روی سن رفت که شدت تشویق ها به خوبی نشان دهنده اقبال خاص مخاطبان به شعر ایشان است.
تا شاهد جلوه جلوست شده ایم
معتاد خماری نحوست  شده ایم
گفتند ز میوه سیاست نخورید
خوردیم و گرفتار یبوست شده ایم!

آقای عالی پیام نثرطنزی هم خواند که بسیار جالب توجه بود و در وبلاگشان قابل دسترسی است.

« علی مظفر» بعد از حضور روی سن، کاغذی را به خانم صداقتی داد که درآن این دو بیت را نوشته بود:
مامور نشد کسی که معذور نشد
حرفی نزند کسی که مجبور نشد
بانوی صداقتی! کمی عادل باش
شادم که زنی رییس جمهور نشد!
رضا رفیع گفت:« عدالت رعایت نشده؟ خوب این که چیز عجیبی نیست!» خانم صداقتی دلیل این را که به بی عدالتی متهم شده پرسید و جواب شنید:« ای کاش که در صدا و سیما بودیم!»
ظاهرا شاعر به توجه کمی تا قسمتی بیشتر ِ خانم صداقتی به شعرای همکارش در رادیو اشاره کرده اما از نظر ما از آنجا که این توجه به اندکی آشناتر بودن لحن، هنگام صدا کردن شاعر ختم می شود، نباید برآن خرده گرفت!
صدات کردم چه فایده؟ حس نداشتی!
توجه بر من ای ناکس نداشتی!
موبایلم روشنه اما چه فایده
تو حتی حال اس ام اس نداشتی!

میهمان ویژه این ماه، در روز روشن 17 تیر، یک روز مانده به 18 تیر حساس، در سال 1332 در محله عشرت آباد تهران علیا به نحو احسن به دنیا آمد. در سال 1352 کار ئتاتر و در سال 1359 کار سینما را آغاز و بعد از مدتی با «پرستو گلستانی» ازدواج کرد. در شامگاه 18 آبان 1388 قبل از حضور در نمایش«هملت با سالاد فصل» دچار عارضه قلبی و مغزی شد ولی بعد از مدتی سلامتی خود را بازیافت تا در شکرخند شرکت کند!
فیلمنامه نویس، کارگردان و بازیگر دوست داشتنی، جناب آقای« بهروز بقایی» در میان تشویق جمع، پشت تریبون قرار گرفت تا از خودش دفاع کند! آثار بیماری اخیر هنوز در ایشان محسوس بود و یک بار دیگر ما را در این حسرت فرو برد که چه وقت می توانیم هنرمندانمان را آن چنان که شایسته شان است در زمان حیاتشان دریابیم و به مشکلاتشان رسیدگی کنیم، هنرمندانی متواضع و فرهیخته از نوع آقای بقایی که با خواندن اشعاری بسیار لطیف، روح همه ما را نوازش داد.
وقتی تعدادی عکس از بهروز بقایی روی پرده رفت، رضا رفیع از ایشان پرسید چرا در اغلب عکس ها حالتی متفکر دارند، به خصوص در عکس های انفرادی، بدون آن که به انفرادی رفته باشند!
فکر می کنم همه در آن لحظات توی دلشان برای سلامتی روزافزون این هنرمند عزیز دعا می کردند.

شاعر بعدی، «رضا احسان پور» شعرش را با لهجه اصفهانی خواند:
از محبت خارها گل می شود
کاکتوس انگار سنبل می شود
از محبت، عرعر یابو و خر
دلنشین چون صوت بلبل می شود
از محبت هم ارسطو هم هگل
عاشق و شیدا و اسگل می شود
از محبت جای زیپ بوالهوس
زانوان عاشقان شل می شود!

قسمت بعدی برنامه، پخش انیمیشن بسیار کوتاه«لاکی» بود که به دعوت از سازنده آن، «کیارش زندی» - متولد 1350 و صاحب امتیاز فصلنامه تخصصی«خط خطی» در زمینه انیمیشن - به روی سن انجامید که بلافاصله به رضارفیع توضیح داد:« کارگردان این کار خانمم بود، کارهایش را من کردم!»
- یعنی شما کارهای خانمتان را انجام دادید و ایشان این کار را ساخت؟!
- نه!... البته در واقع شما یک تیتراژ دیدید که یک انیمیشن هم به آن وصل بود!

شعر«جواد نوری» به تعبیر رضارفیع، مثل توت فرنگی بود که آدم می گذارد بعد از همه میوه ها بخورد تا خوشمزگی اش را حفظ کند!
خدمت ملت صاحب ادب ان شاء الله
ملت صاحب اصل و نسب ان شاء الله
باش آماده که ماه رمضان در راه است
می رسد پشت جمادی، رجب ان شاء الله
سخت برخویش نگیرید جهان بس جلب است
بگذرد برهمه این بس جلب ان شاء الله
مطمئن باش که در کشور ما با بوسه
دوست خواهد شد وهمراه لب ان شاء الله
نیست این بدعت و بسیار گمان دارم شیخ
واجبی را بکند مستحب ان شاء الله
کار ما روز چو انجام نشد هست امید
که به انجام رسد نصف  شب ان شاء الله
چیست تشویش تو ای نسل جوان؟ کار وطن
از جلو  راست  نشد از عقب ان شاء الله
شاد و آسوده بخوابید خودش می گذرد
سلطه  لرزه و دوران تب ان شاء الله
فقر معدوم  شود از وطن ما، چو نشد
متاهل  بشود  هرعزب  ان شاء الله
تا که شیرین بشود کام شما در شب و روز
وارد از چین بنماید رطب ان شاء الله
وقت اندوه به پایان رسد و گاه  عزا
می شود فرصت عیش و طرب ان شاء الله
هرکه بی نام و نشان است بگو با ما باش
تا شود صاحب اسم و لقب ان شاء الله
شده دوران شکوه وطن ان شاء الله
شاد باشید  بدین شعر من ان شاء الله
خوردن نفت دل و روده مارا فرسود
کاش در سفره بیاید لبن ان شاء الله
زود البته ز قاموس زبان حذف  شوند
نتوانیم ونشد، لا و لن  ان شاء الله
آن قدر برج بسازیم در این منطقه که
حلب آباد  شود منهتن ان شاء الله
طرح آن قدر زیاد است که هرکوچه و کوی
یا چو  دریا  بشود یا چمن ان شاء الله
حالیا شور در افتاده و  داغند  عرب
سرشان باش که گردد علن  ان شاء الله
بگذرد چند صباحی و چنان ما بشوند
تونس و اردن و مصر و یمن ان شاء الله
داخل تاکسی امکان  تجاوز چو نبود
می شود آن حرکت توی ون ان شاء الله
سر اگر در پی احقاق حق از تن برود
درعوض زنده بماند  بدن  ان شاء الله
دوسه قرن دگر البته شود پر از مهر
بحر و کوه و در و دشت و دمن ان شاء الله
جان فدای وطن خویش کنید ای مردم
تا که  آزاد  بگردد  وطن ان شاء الله
می رسد نوبت آزادی روح از تن خلق
آری آزاد شود  مرد و  زن ان شاء الله
شیخ بشنید صدایی و به یاران فرمود
گربه بوده است عزیزان من ان شاء الله!
دزد در خانه و ما گرد جهان می گردیم
تا شود قسمت ایشان  کفن صلوات بفرست!

با تعبیر قبلی، شعرهای« عباس صادقی» هم باید میوه های خوشمزه ای باشند!:
وقتی که فرار از این جهان الزامی است
وا کردن گاله دهان الزامی است
شاید که شئونات رعایت نشود
لبخند شما در این مکان الزامی است!
صادقی در ادامه تعدادی رباعی سه شنبه ای- انبه ای- پنبه ای خواند که همه را تحت تاثیر قرار دادند:
با الکل و پنبه برنگشته بابا
با پاکت انبه برنگشته بابا
رفته به خرید شب عید و دیگر
از روز سه شنبه برنگشته بابا

حسن ختام جلسه، شعری از دکتر« مصطفی اعتمادزاده» بود و بعد از آن می ماند نقل کرامات ما که بدون حضور در شکرخند52، گزارشش را تمام و کمال تحویل شما دادیم و بس!





بر خرمگس معرکه لعنت بفرست!

2011/3/6



رضا رفیع، شکرخند ۵۱ را با این جمله شروع کرد:« سلام به حضار در صحن علنی مجلس!» و گفت این جلسه، به جای خانم ملک فرنود که کسالت دارند و صدایشان گرفته، یکی دیگر از مجریان خوب رادیو - که صدای او را در برنامه چهارراه جوانی شنیده اید - مجری کمکی او خواهد بود. «فاطمه صداقتی» بعد از حضور پرانرژی اش روی سن، اعلام کرد امروز آمده تا بخندد! رضارفیع در جواب گفت:« من ریش ندارم ها!»

خانم صداقتی به عنوان اولین شاعر، من را صدا کرد که گفتم شعر نیاورده ام. آقای رفیع پرسید:« پس چه آورده اید؟» گفتم:« کاغذ برای نوشتن گزارش!» ( تازه آن را هم نبرده بودم و از دوستان گرفتم!) رضا رفیع در همین راستا به حکایتی اشاره کرد:« یک نفر از سفر آمده بود. به او گفتند چه آورده ای؟ گفت تشریفم را!» و بعد از مقادیری تعریف و تمجید از گزارش های شکرخند به قلم من که باعث شد خانم صداقتی به یاد بیاورد زمانی در رادیو همکار بوده ایم، از ایشان خواست نفر بعدی را صدا کند. خانم صداقتی پرسید:« خانم یا آقا؟» رفیع جواب داد:« فرقی نمی کند...» و بلافاصله افزود:« البته خانم با آقا خیلی فرق می کند!»


«مصطفی مشایخی» به دنبال دعوت مجری ها پشت تریبون رفت و شعر جالب زیر را خواند:
فرشاد! فرید! زن بگیرید!
فرهاد! وحید! زن بگیرید!
در اینجا، تصویر فایل pdf گزارش شکرخند را انداختند روی پرده و رضا رفیع پرید وسط شعر:« تا زن نگرفته اید، این تصویر را ملاحظه کنید، بعد!»
ای وای چرا شما جوانان
این قدر یخید؟ زن بگیرید!
از کله صبح توی چت روم
لطفا نلمید! زن بگیرید!
امشب بروید خواستگاری
لفتش ندهید! زن بگیرید!
هرطور شده فقط بجنبید
تا این ور عید زن بگیرید!
عمرا بشود، نمی توانید
در سال جدید زن بگیرید!
بالاست اگر اجاره خانه
چادر بزنید زن بگیرید!
از قیمت سکه هم نترسید
کو قصد خرید؟ زن بگیرید!
کی مهریه داده کی گرفته؟
با وعده وعید زن بگیرید!
کی گفته که لازم است حتما
عاشق بشوید زن بگیرید؟!
تا یک دو پیامک از ملیحه
یا زهره رسید زن بگیرید!
دیدید اگر پدرزنی توپ
فورا بروید زن بگیرید!
یارانه که می دهند فعلا
با آن بروید زن بگیرید!
این شهر شده مجرد آباد
یالا بپرید زن بگیرید!
دپرس شده حال نسترن هم
از غصه تکید، زن بگیرید!
فرزانه و ژاله هم گرفتند
غمباد شدید، زن بگیرید!
رضا رفیع پرسید:« همه اینها به شما مراجعه کردند؟! آخر دارید مثل یک پزشک متخصص به مشکلشان رسیدگی می کنید!»
کو حس به دادِ هم رسیدن؟
یالا بپرید زن بگیرید!
(چند بار بپرند؟!)
آقای رضارفی(ع!) شما هم
زحمت بکشید زن بگیرید!

خانم «داوودی مقدم» تنها خانم شاعری بود که در این جلسه از شکرخند، شعر خواند:
«خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است»
نیش شعرم ز سر تیغ ددان، تیزتر است...
رضا رفیع نظر داد:« مصرع اولش خیلی قشنگ بود!» شاعر، ضمن بدجنس خواندن ایشان، گفت مصرع اول شعر بعدی اش هم خیلي قشنگ است!:
«کارم از گریه گذشته است به آن می خندم»
بهر همرنگی خود با دگران می خندم
همگان از ستم و جور فلک می نالند
من ز دیوانگی خود به همان می خندم!

جمشید مقدم و همسرش که می خواستند یک شعر مشترک را اجرا کنند، بچه به بغل روی سن رفتند. رضا رفیع تازه وارد را معرفی کرد:« این امیرعلی است، سومین کار مشترک این زوج!» فکر نمی کنم تا به حال در هیچ جلسه ادبی و بی ادبی، کسی در این حالت شعر خوانده باشد!
به جز اثر و شعرمشترک، جمشید مقدم چند تک بیتی هم خواند:
سال ها دفتر ما در گروی صهبا بود
خوب شد ما دو سه تا دفتر دیگر داریم!

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
من و آیینه یهو سکته ناقص کردیم!

خانم صداقتی بعد از معرفی شاعر بعدی گفت:« ایشان را تشویق کنید تا وقتی که برسند روی سن!» شاعر بعدی که حاج آقا حسن شعبانی بود، برای آن که زحمت کف زدن حضار را کم کند، مسیر را به دو طی کرد!
خدا را شکر حاجاتم روا شد
لباس تازه بر اندام ما شد
خدایا شاهدی در طول عمرم
فقط یک بار شلوارم دوتا شد!

ای سرو روان! دچار قوزم کردی!
درگیر غم شبانه روزم کردی!
بنزین پر از شرار عشقت بس بود
فتانه چرا دوگانه سوزم کردی؟!

رضارفیع حکایتی ذکر کرد:« بنده خدایی می گفت هرکس بگوید از چیزی مطمئنم، احمق است. از او می پرسند مطمئنی؟ می گوید بعله!» این طور شد که «
رحیم رسولی» وقتی روی سن رفت و رضا رفیع به او گفت:« شش دانگ حواسمان پیش شماست»، پرسید:« مطمئنی؟!»
مرگ آمد و گفت بی صدا می کشمت!
هرجا که بگیرم به خدا می کشمت!
گفتم چه کنم؟ گفت برو پیش زنت!
گفتم زن من گفته نیا، می کشمت!!

آقای رسولی در ادامه، خاطره ای از ایام طفولیتش را تعریف کرد که ما مشابهش را در قالب لطیفه شنیده بودیم:« بیست و دو سه سال پیش با پدرم برای اولین بار به تهران آمدیم. از شانس ما، وقتی رسیدیم، جمعیتی توی خیابان ریخته و فریاد می زدند: وای حسینو کشتن! پدرم گفت بیا برگردیم، الان می اندازند گردن ما!» این، پیش زمینه ای بود برای خواندن شعری مناسب برای جشنواره طنز طهران:
از دود شد نابود تهران
نابود شد از دود تهران
تنها سر میلاد پیداست
در دود شد مفقود تهران...

دکتر«مصطفی اعتماد زاده» شاعر بعدی شکرخند۵۱ بود:
بیا برگرد ای زیبا مدارا کردنش با من!
اگر پژمرده این احساس، احیا کردنش با من!
غبارغم نشسته روی هر چیزی در این خانه
امید جشن دیدار است، برپا کردنش با من!
نشست آن کس که زیرپای تو اکنون که بازآیی
شود چون مرغ سرکنده، تماشا کردنش با من
گرفتم گوشه عزلت، ندارد راه کس اینجا
تو پشت در نمی مانی بیا وا کردنش با من!
تو با من مهربان تر باش، بهر رفع دلگیری
همیشه راه حلی هست، پیدا کردنش با من
فدای ناز لبخندت، ندارد ارزشی جانم
چو تسکینت دهد این تحفه، اهدا کردنش با من
چو شوری نیست در جانت و نه انگیزه ای در تو
تو قلبت را به من بسپار شیدا کردنش با من
تواز من شعر می خواهی؟ مکن پروا تو از سختی
فقط دستور در یک جمله، اجرا کردنش با من
شب وصلم اگر کوته، فلک نامهربان باشد
بیفزایم به عمرخویش، یلدا کردنش با من
اگر همراه من بودی ودیدی آشنایی را
مسلط راه خود برگیر، حاشا کردنش با من!
چو شرطی می نویسی بهر برگشتن مسلم دان
نخوانده متن این مکتوب، امضا کردنش با من
اگر مرغی پرید از بام، دیگر برنمی گردد
چو بازآید به جو آن آب، پایا کردنش با من
بدی گر گفت بدخواهی، ز قلب تیره اش بگذر
به نیروی کلام و هجو، رسوا کردنش با من!
اگر آن اعتماد قبلی اش یکباره برگردد
به لطف او امیدی هست، اغوا کردنش با من!

مهدی استاد احمد كه به تازگي پدر شده، شعر
لالايي را خطاب به پسرش سپندار، خواند. رضارفيع گفت:« چند روز پيش آقا مهدي ما را به يك ديزي دعوت كرد. نمي دانم آن ديزي چه داشت كه ما كلي از ايام دهه ۷۰ و احساسات و عواطفمان پيش او اعتراف كرديم!»
من نكته اي را براي آقاي رفيع sms كردم که بلند خواند:« حالا ما باید آقای استاد احمد را به یک دیزی مهمان کنیم تا اعترافات شما را برایمان تعریف کند!»

دکتر«جلیل بلاغی» از قم و
محمدرضا ستوده که شعرخوانی کردند، نوبت به بخش«عکس و مکث» رسید.
در یکی از مطبوعات، پیام محبت آمیزی به این مضمون چاپ شده بود:
همسر عزیزم زری جان
دوستت دارم
همسرت فهیمه!!
رضا رفیع گفت:« این باید غلط چاپی باشد وگرنه که غلط اضافی است!»
خانمی هم پشت سر ما نشسته بود که هراتفاقی می افتاد و هرکس چیزی می گفت، به عنوان واکنش، خطاب به رضا رفیع می گفت زن بگیر!

علی مظفر در توضیح شعرش گفت: «می خواهم مشکلات جامعه را بیان کنم.» رفیع پاسخ داد:« یعنی می خواهی مشکل درست کنی!؟»

همایون حسینیان هم در واکنش به ارسال کِرم به فضا توسط متخصصان ایرانی، پیشنهاد داد چیزهای دیگری هم به آنجا  بفرستیم:
بعد از این جوندار و بی جون می فرستیم به فضا
کرم (ر)و شد از توی دندون، می فرستیم به فضا!

عباس صادقي شعر بي فلسفه را خواند:

یک فاتحه بدون رحمت بفرست
بر فلسفه و منطق و حکمت بفرست
من با خود سقراط مخالف هستم
برخرمگس معرکه لعنت بفرست

تف بردرهمسایه نباید انداخت
درلای جهان لایه نباید انداخت
من با افلاطون مخالف هستم
درغارکسی سایه نباید انداخت

فی الفوربه رنگ هرنخود پی بردم
به هرچه شد وهرچه نشد پی بردم
با بیکن فیلسوف مخالف هستم
با علم به نادانی خود پی بردم

یک روز خودم گاو مقدس هستم
یک روزکس هرکس وناکس هستم
با فکر دکارت هم مخالف هستم
من فکر نمی کنم به من پس هستم!

تا جوهرپیکارتو درخودکاراست
کفرهمه را در آوری بوداراست
با اسپینوزا چرا مخالف هستم
چون معتقدم جوهر آدم کاراست!

قانون برابری چرا یکسان است
چون گرگ به اندازه خرحیوان است
با حرف توماس هابزمخالف هستم
انسان دوسه قرن است خرانسان است

شاید همه را تو حق بدانی خوب است
یا پای حقوق خود بمانی خوب است
با گفته جان لاک مخالف هستم
آزادی بعد هر بیانی خوب است!

درعلم وعلوم صاحب مرتبه ایم
گفتیم که بی کبکبه و دبدبه ایم
من با نظرهیوم مخالف هستم
ما تجربه کردیم که بی تجربه ایم

سوژه شوی و داغ نباشی بد نیست
بازیچه اوراق نباشی بد نیست
با ایمانوئل کانت مخالف هستم
پابند به اخلاق نباشی بد نیست

با دلهره وترس اگر می بریم
با تیغ و گیوتین و تبر می بریم
با کی یرکگارد هم مخالف هستم
در راه خدا ندیده سر می بریم

تو بت شکنی از دهن ما افتاد
در چانه زنی از دهن ما افتاد
من با نظر هگل مخالف هستم
چون روح منی از دهن ما افتاد

وقتی که اراده زمانه کور است
جای هنر و اهل هنر در گور است
با فکر شوپنهاور مخالف هستم
بدبینی و بینی بد ما جور است

با میل زیادمان پی ما ئده ایم
ما خارج ازاین اصول واین قاعده ایم
با استوارت میل مخالف هستم
بی فایده بوده در پی فایده ایم

جزحلقه مفقوده چه چیزی کم بود
با این همه تقلید که میمون هم بود
با داروین بی ادب مخالف هستم
انسان نخستین کمکی آدم بود!

سرمایه لباس بی یقه می خواهد
حتی زن عاشق نفقه می خواهد
من با نظرمارکس مخالف هستم
جنگ طبقاتی طبقه می خواهد!

با قدرت بی اراده ها او را کشت
سوپرمنی از زیر عبا او را کشت
من با نظرنیچه مخالف هستم
زنده است خدا وشیخ ما او را کشت

جغرافی ما جبرخود تاریخ است
انسان عملگرا خودش توبیخ است
من با ویلیام جیمز مخالف هستم
چون عاقبت اهل عمل با سیخ است

در کل متون و شعر سعدی ... بله!
در فر شدن گیسوی جعدی ... بله!
با ماکس وبر چرا مخالف هستم
چون در دو سه تا فتنه بعدی ... بله!

سرویس شدیم و ارتودنسی کردیم
از راه دهان کمک به انسی کردیم
با بحث فروید هم مخالف هستم
تنها کمک نقدی وجنسی کردیم!

از فلسفه شد خسته چه باید بکند
شد وارد صد دسته چه باید بکند
با ویتگنیشتاین مخالف هستم
حیوان زبان بسته چه باید بکند

من معتقدم که مرگ ما یک کوچ است
چشمان حقیقت نگرما لوچ است
من با نظر کامو مخالف هستم
بازی جهان بازی گل یا پوچ است

عمریست روانی مقدس شده‌ایم
بر لاشه هم شبیه کرکس شده‌ایم
من با نظر یونگ مخالف هستم
مردانه بگویم که مخنث شده‌ایم!

پیچیده‌ترین لاف، کلاف صلح است
شمشیر برهنه در غلاف صلح است
با راسل بی خدا مخالف هستم
چون جنگ ستیزیش خلاف صلح است

بازی نخوری به دست بازی عشق است
با هستی هر زمان بسازی عشق است
با هایدگر از بیخ مخالف هستم
خدمت نکنی اگر به نازی عشق است

آزادی محدود اگر هست کجاست
مسولیتی بود اگر هست کجاست
من با نظر سارتر مخالف هستم
یک آدم با وجود اگر هست کجاست 

بازار جنون را همگی داغ کنیم
با بیل شدن باغچه را باغ کنیم
با بحث میشل فوکو مخالف هستم
شاید چپقش را خودمان چاق کنیم

ازاین همه دعوای شما خسته شدیم
کم کم به خشونت همه وابسته شدیم
با کارل پوپر نیز مخالف هستم
در جامعه باز شما بسته شدیم

فیلسوف خفن شوی تو را می‌شکنند
مردانه بزن شوی تو را می‌شکنند
با ژاک دریدا مخالف هستم
ساخ تارشکن شوی تو را می‌شکنند!

راه و روش برادری یادم رفت
اندازه نا برابری یادم رفت
با ایده چامسکی مخالف هستم
چون زود زبان مادری یادم رفت

برحلق طناب دارمی اندازد
ایمان مرا کنارمی اندازد
با فلسفه غرب مخالف هستم
چون عقل مرا به کارمی اندازد

فرمود خدا که مرکز عالم باش
انسان تو بیا تجلی اعظم باش
من با نظر خدا موافق هستم
اندازه این خریتت آدم باش!

بعد از آن که آقای« مرآت فر»، شعری به نام« زن ذلیل» خواند، «حسن فرازمند»، روی سن رفت:
ما جوجه شاعرها
نه آب داریم و نه دانه
نه مسکن مهر و نه کاشانه، نه لانه
پیشی بیا ما را بخور گرنه
از جیک جیک و اعتراض ما
سرسام می گیری و آخر می شوی روزی تو دیوانه!

سپس «علی خوش گفتار» خوش گفت:
تا که شخصی ها مسافر می برند
کار تاکسی مبهم و مالیده است
یک نفر می گفت حتی سانتافه
خط آزادی کرج هم دیده است!

«ابراهیم قوامی» آخرین شاعر این جلسه بود که مثل دفعه پیش، بعد از جلسه، یکی ازشعرهایی را که خوانده بود برایم نوشت تا بتوانم در گزارش استفاده کنم.
تاریکی این اتاق تقدیم تو باد
آویختن به طاق تقدیم تو باد
آدم شدی یا به زور آدم کنمت؟
این فلسفه با چماق تقدیم تو باد!

هرماه بعد از پایان جلسه، تا دقایقی، شکرخند همچنان در فضای بیرونی فرهنگسرا در جریان است و طنز نویسان و علاقه مندان، در جوّی صمیمانه به تبادل نظر و ایمیل و غیره می پردازند. این بار یکی از شاعران خوب شکرخند در کنار این گپ و گفت ها، چند نسخه از کتابِ اخیرا از تنور چاپ درآمده اش را هم آورده بود تا علاقه مندان مجبور نشوند برای خرید آن به انقلاب و انتشارات مراجعه کنند. متاسفانه یکی از مسوولان فرهنگسرا که اگر ایرادی در این کار وجود داشت، می توانست آن را دوستانه با دوست شاعر ما مطرح کند، چنان به ایشان هجوم برد که کار به دعوا کشید. انتظاری که آدم از یک مکان فرهنگی دارد این است که مسوولانش از ادب و متانت برخوردار باشند و به هنرمندان که در بدترین شرایط همچنان به تولید غذای روح جامعه مشغولند و معمولا بهره مالی چندانی هم نمی برند، کمک کند تا محصولات فرهنگيشان را بدون واسطه به دست مخاطب برسانند، ‌نه اين كه پس از اتمام يك جلسه ادبي با چنين رفتار بي ادبي، كام حاضران را تلخ كنند و هنرمندي را بيازارند و دست رويش بلند كنند.

خلاصه آن که ما هم به فکر افتادیم اگر روزی کتابی چاپ کردیم، بهتر است به جای بیرون یک فرهنگسرا، آن را در مترو بفروشیم!





شکرخند که رسید به پنجاه...!

2011/2/12



سن که رسید به پنجاه، فشار می آید به چندجا. عجیب آن که شکرخند پنجاهم در شرایطی برگزار شد که هیچ فشار اضافی از سوی جمعیت پشت در مانده مشاهده نشد و هرکس آمده بود توانست جایی برای نشستن پیدا  کند. باید دید فشارهای پنجاهمین جلسه شکرخند به کجاها وارد می شود!

رضا رفیع برای شروع جلسه گفت:«امروز اول ربیع است و من هم که رفیع هستم! چه قافیه قشنگی!» و سپس رباعی را که «علی اصغر نجفی» از شیراز فرستاده بود- و به قول خودش احتمال دارد برای خانم ملک فرنود، مجری کمکی شکرخند سروده شده باشد! - خواند:
از بس که تو مجری شکرخند شدی
شیرین تر و خوشمزه تر از قند شدی
خونین جگران همه دعاگوی تواند
چون بر لبشان باعث لبخند شدی!


«مهدی فرج اللهی» اولین طنزپردازی بود که روی سن رفت:
قرص ماه در داروخانه پشت دخل نشسته بود.
بعضی خانمها تتو می کنند تا کسی به آنها نگوید بالای چشمت ابروست.

بعد ازشعرخوانی آقای فرج اللهی، خانم ملک فرنود که در مقام مجری رادیو، توجه بیشتری به زیروبم صداها دارد، به او گفت:« با آقای رفیع غیبت شما را کردیم. من گفتم جنس صدایتان خوب است.» رضارفیع تایید کرد:« بله، جنس شناسند ایشان!»

«صابر قدیمی» برای خواندن« مثنوی موش» پشت تریبون رفت:
موش ها در شهر جولان می دهند
گربه های شهر را نان می دهند
گرچه در حجب و حیا آماتورند
گربه که سهل است، آدم می خورند
هرچه برج اینجاست ویران می شود
موش تهرانی بتون را می جود
موش این موذی زشت و بی پدر
گردن او را نمی برد تبر
من خودم دیدم که یک گربه به دوش
مست مست از طعم تلخ مرگ موش
نصف شب با خنده هایی بی نمک
نعره می زد در خیابان ونک
در محله من خفن! من گنده لات!
من دهان گربه ها را فاعلات!
آبروی شهرداری برده ام
نصف شب ها رفتگرها خورده ام
می شناسندم همه با هر زبان
somebody call me jerry someone sichan!
وحشت سگ ها از استیل من است
دوسه میلیون باج سیبیل من است
موش های نر فراوان  دیده ام
من هزار و یک شکم زاییده ام
برج های شش قلو جای من است
شهر تهران زیرپاهای من است
خانه ام دیگر درون جوب نیست
چیدمان جوب ها مطلوب نیست
گاه گاهی می روم زیر پل و
می خورم آنجا کمی گربه پلو!
آخر هفته به ویلا می رویم
«ما ز بالاییم و بالا می رویم»!
هرکسی بیمار و بیچاره شده
یا اگر هرجای او پاره شده
عامل بدبختی اش من بوده ام
من به طاعون و وبا آلوده ام
عاقبت آن موش سرتا پا کلفت
رو به درگاه خدا نالید و گفت
ای خدای مهربان موش ها!
ای تو صاحب بر زبان و گوش ها!
سطل آشغال همه آباد باد
تهِ بشقاب همه مازاد باد
مردم از خانه نداری راضی اند
موش ها از شهرداری راضی اند!

«ابراهیم قوامی پور» یکی دیگر از کسانی است که ثابت می کند اغلب ابراهیم ها، یک رگ طنزپردازی در وجودشان دارند:
ماندم که با چه رویی دشمن نفوذ کرده
یا ازچه سمت و سویی دشمن نفوذ کرده
از توی ماهواره با یک لباس پاره
شکل عجب هلویی دشمن نفوذ کرده!!
لخت و پتی و عریان، البته در خیابان
بی هیچ آبرویی دشمن نفوذ کرده!
عکسم شده بلوتوث بی آبرو و ناموس
تا عمق دستشویی دشمن نفوذ کرده!!
«رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس»
از راه صرفه جویی دشمن نفوذ کرده!
جو کاشتیم و با جو گفتیم ای کماندو!
گندم اگر نرویی... دشمن نفوذ کرده!
دشمن نفوذ کرده؟ کرده که کرده!کرده
باید فقط بگویی دشمن نفوذ کرده!
«گفتا که بر خیالت راه نظر ببندم»
گفتم عجب ببویی! دشمن نفوذ کرده!

 یک روز برای دین خودم را کشتم
یک روز پی زمین خودم را کشتم
حالا که نه دین دارم و نه آب و زمین
یک روز فقط همین: خودم را کشتم!

صدبار قسم خوردی برجان خودت
هی مشت زدی و ریخت دندان خودت
هروقت که گند می زنی گردن ماست
یک بار سری بزن به تنبان خودت!

«محمدرضا ستوده» هنوز دست ازسر سوژه سقوط هواپیماها برنداشته. به قول خودش تقصیری هم ندارد چون این سوژه ماهی یک بار دارد تکرار می شود!
نشستن پای قلیان کار من بود
تفکرهای عصیان کار من بود
اگر جمعیتی با رنگ مخصوص
ولو شد در خیابان کار من بود!
هواپیما اگر افتاده پایین
هدایت کردن آن کار من بود
بلاشک او بدلکاری زبل بود
ولیکن مرگ پیمان کار من بود

ببینم زلزله... بم یادتان هست؟
پس ازآن سیل گرگان کار من بود
اگر میدان آزادی کسی رفت
به غیر از انگلستان کار من بود
بهاییت، تصوف، بت پرستی
بلی... تخریب عرفان کار من بود
اگر او مدرک دیپلم ندارد
عزیزان نصب کردان کار من بود
اگر بحران مالی در جهان است
خدا داند به قرآن کار من بود!
اگر ایران کمی شب ها شلوغ است
فقط یک سهم تهران کار من بود
نزن... باشد... بگویم آنچه گفتی!
برادر کل ایران کار من بود
خبرچینی، رذالت، فکر اصلاح
و گاهی جعل عنوان کار من بود
تحول در درونم گشته ایجاد
والا کنج زندان کار من بود!
اگر چیزی به ذهنت آمد ای دوست
نگو... اما بدان آن کار من بود!
فقط یک نکته ای را هم بگویم
بگویم قبل پایان... کار من بود!

شاعردر پایان گفت:« ببخشید که شعرم یک کمی لوس بود!» من با صدای بلند از طرف او ادامه دادم:« چون کار من بود!»

سپس یک قسمت از آیتمهای طنز«بمب خنده»، ساخته مهران مدیری، پخش شد و مورد انتقاد قرار گرفت. این انتقاد در حالی انجام می گیرد که در عرصه شعر طنز هم بعضی از شعرهایی که درجلسات عمومی خوانده می شوند، جای سوال دارند و اگر قرار به ارزش گذاری و زیرسوال بردن یکی ازآثار هنرمندی باشد که در مجموعه کارهایش، آثاری درخور توجه دیده می شود و کمتر کسی همپایه او در ایران وجود دارد که با این شرایط سخت و با وجود تیغ تیز سانسور، بتواند چنان طنزهای چندلایه قوی بسازد که همه اقشار جامعه ازآنها استقبال کنند، بهتراست این کار را با سوزن زدن به خودمان آغاز کنیم!

«حسین رضوی فرد»شاعر بعدی شکرخند پنجاه بود:
ظاهرا رفته ای ازاین کوچه
کوچه بی بوی تو پر از پوچه
یادآن روزهای شیرین ِ
لب ترشت به خیر آلوچه!
شایان ذکر است که مجموعه اشعار ایشان با نام «لبت را غلاف کن» به چاپ رسیده و آماده خریداری شدن توسط شماست!

«همایون حسینیان» سخنانش را با ارائه پیشنهاداتی برای رفع آلودگی هوای تهران شروع کرد:« می شود از سمت منجیل هوای تازه بفرستند به تهران یا از معتادها که در محو دود خبره اند استفاده کرد یا می شود از کهریزک، بالن بفرستند بالا ابرها را باردار کنند تا باران بیاید!»

الا  یا ایها  النخبه  ادرکهسا و ناولها
تو ای شیر ژیان، ای با نمک، ای اند خوشگل ها!
تو که خوش صحبتی و حرفها را خوب می فهمی
فقط تو راست می گویی و غیر توست باطل ها
اگر عطار گشته هفت شهر عشق را اما
تو گشتی سی و یک استان عشق، انسان کاملها!
مدارا می کنی با دشمن و با دوستها نرمش
مخالف یا موافق گشته از لطف تو شاملها
به محض انتقاد از تو، نوازش از طرفداران
فقط یک ذره وارد کن پماد و باند و آتلها
بپیچاندی اوباما را و لرزاندی اروپا را
و از دستت روانی گشته سارکوزی و مرکل ها
چه خوش گفتی که کاغذ پاره شورای امنیت
ندارد جز خجالت بهر آنان هیچ حاصل ها
و تحریمات آنان کارهای پوچ در پوچ است
که آخر سر پشیمانیست از توتالها، شل ها
تو گفتی می شود ارزان به زودی نفت و گاز و برق
و پر می گردد از ارزاق و گوشت و مرغ، منزل ها
هدفمند ار تو کردی هر چه را تا در مسیرت بود
برای صف نماندن بیش کن تعداد فاعل ها!
اگر چه ما هنوز اینجا پی یک لقمه نانیم
و گیر کرده است کار ما شبیه خر توی گل ها
خیالی نیست ار مشکل شده است این زندگی، آری
مهم این که تو را داریم ای حلال مشکل ها!

شاعر بعدی « معصومه پاکروان» بود که چون درسالن نبود، به جایش «مصطفی مشایخی» را صدا زدند. رضارفیع گفت:« البته ایشان هم از دوستان پاکدل و پاکروان ما هستند!»
ای کاش نگاه یک سرآغاز نبود
یا مرغ دلم را سر پرواز نبود
عاشق که شدم هرکه مرا دید بگفت
حیف از زن اولت پریناز نبود؟!

معصومه پاکروان بعد از برگشتن به سالن، برای شعرخوانی روی سن رفت:
ای همه  هوش وحواسم به تو
ای همه ی زنگ وتماسم به تو
ای که شبانه به تو تک می زنم
ای که رفیق توی احمق منم!
ای که تو عادت شده ای بیخودی
من به تو رو دادم و پررو شدی!
کاش دلت بال وپرم بود وبس!
پیش تو یک شال سرم بود وبس!
تو نزدی زنگ وپیامک به من
زنگ زدم داد زدی که نزن!
یاد نداری که کجا دیدمت؟
خط دوی مترو تو را دیدمت!
متروی سعدی تو به من تک زدی
مولوی وشوش پیامک زدی
عشق تو من را به خدا کرد پیر
یاد توام توی خط هفت تیر!
یاد توام، یادتو هستم الان!
زیر پل حافظم این هم نشان!
ذرت مکزیکی لیوانی ات!
کفش وکلاه وکت وبارانی ات!
پول همه را به خدا داده ام
هی خودمانی عجب ساده ام!
رفته ای امروز که عادت کنم
عاشق اینم که حماقت کنم
فاجعه یعنی که فشم کنسل است!
بی تو کرج رفتن من مشکل است
بازنکن عشق مرا از سرت
فاجعه یعنی که شدم خواهرت!
خاطره یعنی که همه جا تویی
پونک وفردوسی وگیشا تویی!
بازدلم تنگ شده تک بزن
باز به من زنگ وپیامک بزن!
دست نکش از من و ویرانی ام!
زنگ بزن متروی حقانی ام!

آقای «سنایی»، مسوول انجمن ادبی هفتگانه است که چهارشنبه اول هرماه در فرهنگسرای اشراق برنامه دارد. ایشان ضمن بیان خاطرات شیرینی از چهار گوشه دنیا، به داروهایی اشاره کرد که در ماهواره تبلیغ می شوند و به دروغ ادعا می شود که فی المثل با خوردنشان ده سانت قدبلندتر می شوید. در حالی که اگر این طور بود، یک نفر هست که با اوباما کری دارد، او می رفت و این دارو را می خرید!

«عباس صادقی» متخصص سرودن رباعی طنز است:
می خواست فقط به فکر فردا باشد
مانند علی تارک دنیا باشد
با سود حلال بانکی اش حق دارد
راضی به رضای حق تعالی باشد!

تنها کلمات ادبی می فهمد
انگار به شکل مذهبی می فهمد
تا کی به کلاس انگلیسی بروم
وقتی که خدا هم عربی می فهمد!

ای شاعر غیر انتفاعی!عباس!
نقاد و ذلیل اجتماعی عباس!
تو شعر برای عمه ات می گویی
ای مرد همیشه رباعی عباس!

«اشکان صمصام»، دبیر موسسه شاعران جوان ایران که از رشت آمده بود، بعد از حضور روی سن، از طرف موسسه شان از رضا رفیع «تجلیل کوچکی» به عمل آورد و هدایایی به او تقدیم کرد، هدایایی که به قول خودش بار مادی نداشتند. اما جعبه کوچکی که روی تقدیرنامه به چشم می خورد این احتمال را ایجاد می کرد که هدیه شان بار مادی هم داشته باشد! صمصام در ابتدای سخنانش چندبار از کاربزرگی که رضا رفیع انجام داده است تشکر کرد، تا آنجا که رفیع گفت:« دارم کم کم نگران می شوم. من کار بزرگ نکرده ام! چه کاری؟!»

اشکان صمصام از خانم ملک فرنود خواست متن لوح تقدیرنامه را بخواند و ایشان این کار را انجام داد:«هنرمند ارجمند، جناب آقای رضا رفیع...» جوّ جمله طوری بود که خانم ملک فرنود با چاشنی شیطنت ادامه داد:« وکیلم؟!!» و پیش ازآن که رضارفیع چیزی بگوید، به خواندن لوح ادامه داد و گفت:« چه خوشش هم می آید می خواهد زود جواب بدهد!»

این هم شعر آقای صمصام:
دوست دارم اگر که فرصت شد ، در کنار تو شب نشینی را
این روا نیست بشکنی قلب ، مثل من مرد نازنینی را!
ریش خود را اگرچه تیغ زدم ، به خدا سر براه هستم من 
من همیشه زمان تحصیلم  می شدم بیست درس دینی را!
به من این وصله ها نمی چسبد گر چه بی میل نیستم بانو
هرزمان که زنم طلاق گرفت با تو یک چای دارچینی را
شب و روزم شده بدهکاری خواب با چشم من ور افتاده
هفت ماه است پس ندادم من پول همکار خود امینی را!
پشت من مثل گونیا خم شد، سی چهل سال وقت می خواهد
تا که با این حقوق کارگری بخرم قطعۀ زمینی را
وقت آن است خودکفا باشیم بعد از این واردات ممنوع است
مادرم هم شکست زین فتوا ، کل سرویس های چینی را!
چکه می کرد بام خانۀ ما که گرفتیم وام تعمیرات
همسر من نمود خرج عمل ، تا کند باکلاس بینی را!
پیش مادربزرگ رفتم من بغلم کرد و گفت فاطی جان
تازه فهمیدم او نزد انگار، عینک شیشه ذره بینی را!
گر به ما شاعران نمی آید پیش هاکوپیان خرید کنیم
لاجرم می خریم از بازار جنس بنجل های چینی را!
دارم از درد عشق می سوزم به صد و بیست و پنج زنگ بزن
تا که آتش نشان کند خاموش سوز این عشق آتشینی را!
آخرین حکم دادگاه رسید ، زندگی در کنار او یا مرگ
حال که انتخاب دست من است چاره ای نیست آخرینی را!

«مهدی حدیثی قمی» شاعر بعدی این جلسه بود:
ای عزیزان ساکن تهران!
نه غلط شد، سراسر ایران!
گرکه خواهید شادمان گردید
در شکرخند کف زنید از جان!

رضارفیع، جلسه را با ذکر خاطره ای از ایام اسارت پدرش دردوران پهلوی ادامه داد:« برای پدرم خربزه برده بودم. مامور زندان که به همه چیز مشکوک بود پرسید تویش چیزی نیست؟ گفتم چرا، تخمهایش!... البته درنهایت گرفت ولی باز می ترسید.» رحیم رسولی که روی سن منتظر بود تا شعرش را بخواند و ظاهرا حواسش نبود، گفت:« ولی من نگرفتم!»
این قصه همیشه قهرمان داشت، نداشت؟
مداح و گدا و روضه خوان داشت، نداشت؟
این قدر نگو کرب و بلا آب نداشت
ای شیخ! برای تو که نان داشت، نداشت؟!

شاعر در اینجا از مردم اجازه گرفت تا «روسری»اش را بردارد و کلاهش را برداشت!
بابام هرگز مال مردم را نمی خورد
می گفت دارد حکم توهین مال مردم
تا این که روزی صحبت یارانه ها شد
گفتند شد یک عمر تضمین مال مردم
یارانه را پول امام عصر خواندند
یعنی که شد ازغیب تامین مال مردم
ما نیز مثل دیگران ناچار خوردیم
دیدیم بد هم نیست همچین مال مردم
هم طاقت و ظرفیت ما بیشتر شد
هم خون ما را کرد رنگین مال مردم
یا رب تو هم با طرح قانونی هدفمند
پنهان کن از چشم شیاطین مال مردم
یعنی که کاری کن خدایا تا دوباره
قسمت شود طبق موازین مال مردم
چون در حقیقت مالکِ هستی تو هستی
بالای تو مال تو پایین مال مردم!
سیب و بهشت ارزانی حوا و آدم
زخم زبان و لعن و نفرین مال مردم
هر چیز با زیر و سکون از آن غیرو
با ضمه و تشدید و تنوین مال مردم
شیخ و اجنه مال از ما بهترانت
گوش دراز و ذکر یاسین مال مردم
اموال مردم مال لبنان و فلسطین
میدان لبنان و فلسطین مال مردم!
جمهوری اسلامی ما مال آنها
جمهوری اسلامی چین مال مردم
چون بحث آب و خاک شد پس آب سنگین
مال شما و خواب سنگین مال مردم
پروردگارا روز از نو روزی از نو
این مال من، این مال تو، این مال مردم!

در قسمت بعدی برنامه، رضارفیع بر اساس آیه شریفه « وامرهم شورا بینهم» به مشورت با حضارشکرخند دوست پرداخت و ازآنها پرسید که آیا همین سیستم کارتی بودن را می پسندند یا بهتراست هرجلسه، برای همان جلسه بلیت فروخته شود. حضار که اغلب کارت داشتند، به دفاع از سیستم کنونی برخاستند و ما که هرگز زیر بار گرفتن کارت مخصوص هم نرفتیم و داشتیم با صدای بلند، طرفداریمان از بلیتی شدن جلسه را اعلام می کردیم، ناگهان فهمیدیم که در اقلیت به سر می بریم. جوانی که جلوی ما نشسته بود با حالت اعتراض آمیزی برگشت و گفت:« شما که شاعرید و به هرحال هرجلسه راهتان می دهند!» گفتم:« همین نشان می دهد که من به فکر منافع شخصی ام نیستم. شما هم  این قدر خودخواهانه فکر نکنید و به فکر بقیه باشید. با شرایط کنونی، هرجلسه فقط اعضای ثابتی که کارت دارند می توانند در شکرخند حضور پیدا کنند.»  گفت:« آن طوری هم اگر دیر برسیم بلیت بهمان نمی رسد.» گفتم:« خوب زود برسید!»

ما درگیر این بحث ها بودیم که رضا رفیع تیر بعدی را زد و پرسید اگر قرار باشد بلیت بفروشیم، آیا بلیت دوهزار تومانی قبول است؟ ما حساب کردیم اگرحق عضویت شش ماهه، پنج هزار تومان باشد، پس بلیت هرجلسه باید چیزی حدود هزار تومان شود. بنابراین اعتراضمان را با صدای بلند عنوان کردیم و حتی یک نفر پیشنهاد داد هزینه های شب شعر را از محل فروش فیلمهای منتخب جلسات تامین کنند. در نهایت رضا رفیع مجبور شد بگوید:« اگر به من فشار بیاید از کمیته امداد و جشن های گلریزان استفاده می کنم که یک نفر کلاه بگرداند و پول جمع کند. خدا برکت بدهد به هرکس که اولین چراغ را روشن کند!» خانمی از پشت سر ما با صدای بلند اذعان داشت:« خوب بلد هستید ها!»

سید محمدرضا عالی پیام، پیش از شعرخوانی، حرف دل ما را هم زد و در رابطه با پخش قسمتی از برنامه «بمب خنده» مهران مدیری گفت:« کانال های ماهواره که به اندازه شعورشان بیننده  دارند اما باید کانال هایی را نقد کرد که با پول مردم اداره می شوند و برنامه درست و حسابی نمی سازند.»


«امین محمدی» آخرین شاعری بود که شعرخواند و شعرش مثل خیلی از شعرهای دیگر به دست من نرسید. اگردوستان شاعر لطف کنند و یک نسخه از شعرشان را در همان جلسه به دست من برسانند یا در بخش نظرات اطلاع بدهند به گزارش اضافه خواهم کرد.





وقتي صاحبخانه اجازه ندهد ديوار را سوراخ كني!

2011/1/12



  ابتكار!



هوا کم است خدایا، کمی هوا بفرست!

2010/12/1



شکرخند ۴۹ را خانم فرشته ملک فرنود، با خواندن بیتی از« ناهید نوری» شروع کرد:
به نام خدایی که زن آفرید
حکیمانه امثال من آفرید!
ایشان سپس صادقانه اعتراف کرد که با «نسیم رفیعی» - مجری دیگر صدا و سیما که در شکرخند امروز حاضر بود- طرح توطئه ای چیده بودند مبنی براین که به محض پخش آهنگ مخصوص وارد شدن مجریان شب شعر، دونفری بیایند روی سن و «رفیع روی زمین بماند»!
رضا رفیع هم درعوض به مشکلی که با خانم ملک فرنود دارد اشاره کرد:« تونالیته صدای من پایین است و مال ایشان بالا. نمی دانیم میکروفن را چطور تنظیم کنیم... البته ایشان از ابتدا با همین صدای محکم به دنیا آمده اند!» خانم ملک فرنود نکته سنجی کرد:« وقتی من به دنیا آمدم، ایشان بودند!» رفیع هم بلافاصله پاسخ داد:« نه خیر، من از دیگران پرسیدم. اول تحقیقات محلی کردم بعد انتخابتان کردم! چی خیال کردید؟!»

آقای « مصطفی مشایخی» به عنوان اولین شاعر این جلسه، شعر بسیارقشنگی خواند که آن را می توانید در اینجا بخوانید. 

سپس رضا رفیع به جای« آذریار مجتبوی نایینی»، آقای « مجتبی آذریار مینوی»(!) را صدا زد! و تولد او را که بنا به روایات در ۲۶ آذر اتفاق افتاده است، پیشاپیش تبریک گفت. در این میان ملت، بیرون در سالن داشتند توی سروکله همدیگر می زدند بلکه چند نفر بیشتر اجازه حضور در جمع شکرخند را پیدا کنند. رفیع خطاب به نگهبان  دم در فریاد زد:« یک نفر دستش مانده تو. بقیه اش را هم بیاورید!»

« مهدی حدیثی قمی» بعد از خواندن شعرش همچنان پشت تریبون ایستاده بود که رفیع به اتاق فرمان، سفارش پخش فیلم داد. بعد متوجه ادامه حضور شاعر روی سن شد و  گفت:«اِ... شما هستید هنوز؟ دیدم یک چیزی تکان می خورد!» آقای حدیثی مانده بود تا برای کتاب هایش تبلیغ کند. یکی ازکتاب ها که آن را به من هم هدیه کرده، کتابی است با عنوان«شعر سپید چیست؟» این کتاب بامزه با صفحاتی کاملا سفید به چاپ رسیده و تنها در صفحه آخر آن می توانید یک شعر نه چندان سپید بخوانید. آن شعر را در اینجا نمی آورم، چون آن وقت به خودتان می گویید خوب  ما که همه اش را فهمیدیم، چرا برویم این کتاب را بخریم؟! اتفاقا کتاب جالبی است و خریدنش را به شما توصیه می کنیم. تازه، پشت جلدش هم می توانید بیوگرافی شاعر را بخوانید و عکسش را ببینید!

شاعر بعدی، مهدی استاد احمد بود که او هم از متولدان آذرماه است.
«چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی»
کند تفریح یک ملت، زبان را تا بچرخانی!
رود از دل برون غصه، شود در خستگی از تن
زبان را تا بچرخانی، دهان را تا بجنبانی
دهان چون باز بنمایی ادب می‌جوشد از چشمه
جهانی می‌برد لذت از این تفریح مجانی!
از این ذوق ادیبانه از این لحن حکیمانه
به غیر از سعدی و حافظ کم آورده‌است خاقانی
سنایی، رودکی، جامی، معلم! مولوی، صائب
و الــبــتّه به‌طور ویژه‌ای قصاب کاشانی!
نمی‌دانم که می‌دانی که می‌دانم نمی‌دانی
که داری در سخن گفتن عجب ذوق فراوانی
ندیدم بر زبان آری کلامی کوچه بازاری
تو حتی بهتری از آن گزارشگر(خیابانی)!
هنوز از جمله‌ نغزی که گفتی هیچ نگذشته
قصاری تازه می‌بافی که قبلی را بپوشانی
اگر که خوانده بودی فلسفه دیگر چه می‌کردی
که اکنون اینی و خواندی علوم غیر انسانی!
نباشند از عزیزانم کسی در بند زندانها
ولی فن بیان تو دلم را کرده زندانی
«خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی»
نداری غیر از این عیبی که کم داری سخنرانی!
«من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم»
که از حیث سخن گفتن تو هم از خاک کنعانی
به دنیا گوهری چون تو نمی‌آید به آسانی
و باید از زبان تو کند تیمی نگهبانی!
اگر که توی این سفره نباشد تکه‌ نانی
چه غم تا بر سر سفره بوَد همچین نمکدانی!
«شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل»
ندارم وحشتی اما چو کشتی را تو می‌رانی...


شعرهای رحیم رسولی، از قویترین اشعار طنز ارائه شده در شکرخند هستند.
ماییم فقط من و تو تنها من و تو
مجموعه ای از تمام دنیا من و تو
ماییم یکی و مثل ما نیست یکی
لاحول و لاقوه الا من و تو!

او پس از یاد کردن از هنرمند فقید،«حسین پناهی، ساموئل بکت ایرانی»، این شعر خود را هم به «گلچین گیلانی» تقدیم کرد:
می زنم زیرلحاف آهسته هرشب حرف خود را
هرچه شد می آورم آزاد برلب حرف خود را
بیخودی فرموده اند آزادی گفتار حرف است
من که دارم می زنم هرشب مرتب حرف خود را!
«باز باران با ترانه با گهرهای فراوان»
می خورد امشب خدا هم مثل هرشب حرف خود را
«یادم آرد روز باران توی جنگل های گیلان»
می زدم با سوسن و سارا و کوکب حرف خود را!
کودکی ده ساله بودم، از سیاست دور بودم
می زدم پشت سر ملای مکتب حرف خود را
آن زمان مانند این دوران نبود آدم بگوید
راحت و بی دردسر با اهل مذهب حرف خود را!
هرکه آمد کشت ما را جیک ما هم در نیامد
می خورند البته افراد معذب حرف خود را!
من نمی گویم یزید انسان خوبی بود... اما
داد اجازه تا زند آزاد زینب حرف خود را!
طرز صحبت کردنش این است و منظوری ندارد
می زند گاهی اگر با نیش، عقرب حرف خود را
روزگار منحنی و عصر کجدار و مریز است
چاره ای هم نیست باید زد مورب حرف خود را
گاه با یک حرف یا یک فعل ساده گاه اما
پیش باید برد با فعل مرکب حرف خود را
دولت خدمتگذار اول به کرسی می نشاند
وقت اگر شد می کند بعدا مصوب حرف خود را!
تازه فهمیدم چرا با منشی خود هر مدیری
می زند این روزها پشت در اغلب حرف خود را!
کرده ام تحقیق و دیدم بین حیوانات اهلی
گاو تنها می زند با«ما» مودب حرف خودرا!
چانه ام شد خسته از بس فک زدم القصه دیگر
می برم پایان خدایا با دو مطلب حرف خود را
مطلب اول خطرناک است و دوم مثل اول
ول کن اصلا پس گرفتم بنده یارب حرف خود را!

در این موقع یک اس ام اس به رضا رفیع رسید به این مضمون:« ما دختریم و اگر شب شعر طول بکشد مجبوریم بپیچانیم، خواهشا برنامه را تا ساعت ۶ تمام کنید!» رفیع با دیدگاهی مردانه نتیجه گیری کرد:« نه... خانواده را نپیچانید!» اما ما به این نتیجه رسیدیم که منظور دختر اس ام اس دهنده(!) پیچاندن شکرخند بوده، نه پیچاندن خانواده! اتفاقا خانم بغل دستی ام هم بلند گفت:« شما را می پیچانند، نه خانواده را!»
اتفاقا تر(!) شاعر بعدی، دکتر اکرامی، پس از رفتن پشت تریبون گفت:« من هم امروز سجاد عزیزی را پیچاندم و آمدم. خیلی هم از این بابت خوشحالم!»
ای دوست بیا گزیده گویی بکنیم
با مستمعین خود نکویی بکنیم
گیریم که شعر، قند باشد، لطفا
در مصرف قند صرفه جویی بکنیم!

در بخش «عکس و مکث»، یکی از تصاویر طنزآمیز، آگهی فروش کنسرو بود که به خاطر کمبود سواد، آن را « کنسرت(!) ذرت» نوشته بودند! رفیع گفت:« باز خوب است کنزرت نبوده!»
ماشین نوشته « بوق نزن، سالار خسته اس!» جالب توجه بود، اگرچه به نظر فوتوشاپی می رسید.
یکی دیگر از تصاویر، طرح گرافیکی تمبری با نشان شکرخند ۴۹ بود که ظاهرا یکی از علاقه مندان شکرخند به نام خانم «خاکی» آن را با ای میل از اصفهان فرستاده بود.

استاد حسامی محولاتی، گنجینه ای از خاطرات و لطایف یک نسل از طنزنویسان ایرانی است. ایشان به متنی که «خسرو شاهانی» برای سنگ قبر خودش نوشته اشاره کرد که چنین چیزی بود:
« نام: خسرو
نام خانوادگی: شاهانی
نام پدر:...
...
علت مرگ: زندگی!»
رفیع هم قول دیگری از آن مرحوم را نقل کرد که گفته بود:« مردم در پی وسایل پیشرفته اند و من به سرطان پیشرفته دچار شدم!»
استاد حسامی ادامه داد:« یک نفر به من گفت ان شاءالله ۱۲۰ سال دیگر عمر کنی. گفتم به تو چه که وقت تعیین می کنی؟! شاید من خواستم بیشتر عمر کنم!»
 تمام این حرف ها، زمینه سازی ایشان بود برای خواندن شعری که مناسب سنگ قبر است و ابیاتی از آن را در اینجا می آوریم:
این که خفته است در اینجا حسن است
آری این مرقد مرحوم من است!
یک شب از بس غم دنیا خوردم
آخر آن سان که شنیدی مردم!
... شاد از آنم که در اینجا صف نیست
حرف مستکبر و مستضعف نیست
نیست در رهگذر ما سدی
یا که بهر گذر ما حدی
بی هلیکوپتر و بی طیاره
ما به سیریم به هر سیاره
مرده ما ز شما زنده تره!
از شما بی خبران بی خبره
بین ما آدم ناجوری نیست
آنتن مخفی و ماموری نیست
...آن همه حرف و شعار و وعده
بوده از روی بخار معده!
از خوشی بیست بود نمره ما
پول نفت است سر سفره ما
کاملا امن و امان است اینجا
بهترین جای جهان است اینجا!

در پایان شعر، یک نفر از میان جمعیت با لحن نه چندان محترمانه ای خطاب به استاد گفت:« استاد همه اش برای سنگ قبرتان بود این همه؟!» اما رضا رفیع مثل همیشه با پاسخی طنزآمیز، زهر مطلب را گرفت و متلک را به گوینده برگرداند:« نصفش مال شما [باشد]!»

من در پی اشاره خانم ملک فرنود به کمبود خانمهای طنزنویس در این جلسه و دعوت از آنها، تصمیم گرفتم شعر بخوانم و با اس ام اس به اطلاع رضا رفیع رساندم که من هم  شعردارم. وقتی او مطلب را به خانم ملک فرنود منتقل کرد و ایشان مرا صدا زد، روی سن رفتم و گفتم:« البته من قصد نداشتم شعر بخوانم...» رفیع گفت:« من هم قصد نداشتم صدایتان کنم!» گفتم:« بنابراین به خانم ملک فرنود گفتید مرا صدا کند!» گفت:« آفرین!»
شعر مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود را خواندم که مردم حسابی خندیدند و رضا رفیع در پایانش گفت:« از برادران مستقر در سالن می خواهیم خانم را هدایت کنند... ان شاءالله هدایت بشوند!» و از دورانی یاد کرد که با خاتمی شوخی می کردند و احتمال داد احمدی نژاد هم با خواندن این شعر بخندد!

پس ازآن فیلم کوتاهی از یک «خروس خوش صدا» دیدیم که حدود سی ثانیه آواز لاینقطع گوشخراشی سر می داد! رفیع اشاره کرد که این خروس هم اگر در آلودگی اخیر هوای تهران بخواهد آواز بخواند، آوازش چیزی جز«قققق» نخواهد بود.

همایون حسینیان پیش از خواندن شعر بحر بی پایان گاو، برای نشان دادن طنز در میان روحانیون، به یکی از شوخ طبعی های آقای قرائتی اشاره کرد که بیست و پنج سال پیش در بحبوحه ترور شخصیت های سیاسی مذهبی توسط منافقین، تعریف می کرد که راننده محافظش چنان ویراژ می داد که ایشان ازترس، داشبورد ماشین را می چسبید. یک بار از راننده می پرسد دلیل این شیرین کاری چیست و می شنود به خاطر ناکام ماندن ترور احتمالی. ایشان به راننده می گوید: حالا آنها یک بار می خواهند یک تیر بزنند من را بکشند، این طوری که تو روزی صدبار مرا می کشی!
مدتی رفتم درون بحر بی پایان گاو
تا که جانم را کنم مانند خر قربان  گاو!

خانم«آذرمهر» شاعر میانسال نوظهوری بود که درباره واردات بی رویه میوه و بی توجهی به محصولات داخلی شعر خواند:
به نام خدا، خالق روی خوش
گریزان بود او ز روی ترّش

رفته بودم بخرم
 که به منزل ببرم
میوه ای از بازار
هلو و سیب و انار
دیدم آنجا بسیار
میوه دارد بازار
همه شان بیگانه
نبّدند از خانه...

«جواد نوری» هر ماه از همدان میهمان شکرخند می شود:
به گوانگجو برو که جان بینی
هرچه نادیدنی است آن بینی...

اشعار «عباس صادقی» از همان هاست که تبسم و تفکر را باهم به همراه می آورد:
خندیدن ما جهاد اصغر باشد
خندیدن عالمانه بهتر باشد
در جامعه غمزده هم خنداندن
در حکم همان جهاد اکبر باشد

خانمی که پشت سر ما نشسته بود، بعد از هر رباعی، بلند می گفت:«براوو!» در پایان آقای صادقی گفت:« من تا به حال هیچ استفاده ای جز شعرخوانی از این تریبون نکرده ام. اما این بار می خواهم چیزی بگویم: فرش هایم را فروختم تا کتاب هایم را چاپ کنم. کتاب هایم را می فروشم تا فرش هایم را بخرم. این تناسخ تاریخی مملکت ماست. چهار کتابند، دوهزار تومان.» البته بعد از شب شعر، وقتی من و دوستانم دوهزارتومانی به دست، از سالن بیرون رفتیم، متوجه شدیم کتاب ها ظرف سه سوت به فروش رفته اند و چیزی ازآنها باقی نمانده.

میهمان ویژه این ماه شکرخند، در سال ۱۳۱۰هجری شمسی به دنیا آمد. بچه سوم خانواده ای بود که جمعا شامل دو دختر و سه پسر می شد.از سال ۱۳۴۹ به صورت مرتب در برنامه «شما و رادیو» به همراه هوشنگ امیرفضلی، عزت الله مقبلی، مهین دیهیم، منوچهر نوذری، آذر دانشی و... حضور می یافت که در حال حاضر هیچ یک در قید حیات نیستند. از سال ۱۳۶۳در برنامه صبح جمعه با شما با کسانی همدوره بود که اینک در قید حیات نیستند. ( آدم دلش از این مدل زندگینامه نوشتن می گرفت) یکی از معروف ترین کاراکترهایش، « آمیز عبدالطمع» بود که در حال حاضر در برنامه «جمعه ایرانی» به نام« عبدالبیزینس» خوانده می شود و مقداری آپ تو دیت شده است. دو پسر به نامهای علیرضا و محمدرضا و دو نوه به نامهای آرین و یاسمین دارد.
استاد«رضا عبدی» با حضور بر روی سن  و اجرای چند قطعه رادیویی شاد، ملت را به کف زدن واداشت و آنها را به زور شاد کرد!

حتی «حامد اسحاقی» از راه دور – یزد- آمده بود تا بگوید:
یک فکر بدیع! زن بگیرید!
بسیار سریع زن بگیرید
تا دور شوید از گناه و
اعمال شنیع، زن بگیرید!
از کار تکی کنید پرهیز
مقیاس وسیع زن بگیرید!
تا این که دل جهان بسوزد
زین کارفجیع، زن بگیرید!
یک خیل عظیم زن گرفتند
آقای رفیع! زن بگیرید!

خدایی اش اگر همه این همه(!) به ما گفته بودند ازدواج کن، تا حالا شوهری برای خودمان گرفته بودیم!

«فرشته خدابنده» شاعر جوانی است که ظاهرا اغلب کار جدی  می کند یا جدی کار می کند! ایشان هم از راه دور- تربت- میهمان شکرخند بود:
در باغچه گل چرا بکارم؟ دارم!
یک خرمن گل با تو کنارم دارم
گفتی که بگو شعر، به چشم، این هم شعر!
غیر از تو کسی را که ندارم، دارم؟

نگویمت که به ما سیم یا طلا بفرست
هوا کم است خدایا کمی هوا بفرست!
رفیع گفت:« اتفاقا این بیت متناسب با الان هم هست.» شاعر جدی در تایید، با لحن صمیمانه ای گفت:« آره!»، طوری که چند نفر از لحن متناقض او به خنده افتادند. چند نفر هم به سبک پیرمرد شیرین زبان «قهوه تلخ» لحن تاییدی فوق الذکر را تکمیل کردند:«بعله... بعله!»
هوای تازه، هوای خنک، هوای لطیف
سفارشی کن و با پیک بادپا بفرست
...دوباره تربت ما مثل روستا شده است
مباشران خودت را به روستا بفرست

خانم خدابنده در قدم بعدی گفت یک« غزل مثنوی» هم آورده که رفیع به دلیل ضیق وقت، از او خواست علی الحساب، غزلش را بخواند تا بعد! شاعر گفت:« نه، قاطی است!»
-« کی قاطی کرده؟!»
رایزنی در مورد خواندن یا نخواندن آن شعر، بیشتر از خواندنش طول کشید!

«رضا احسان پور» از اصفهان، نثری در مورد عید خواند. رضا رفیع با اشاره به ریش بلند شاعر گفت:« من هرچه از محاسن(!) ایشان بگویم کم گفته ام!» شاعر بدون تعارف گفت:« بعد از آن خانم که هم ظاهر و هم باطنشان تعریف کردنی بود، از ما که نمی شود تعریف کرد!»

دکتر«مصطفی اعتمادزاده» که باردیگر به شکرخند آمده بود، طی یک فقره شعرخوانی، هزینه ازدواج رضا رفیع را تقبل کرد! ایشان در بیتی که نقل به مضمون می شود فرمود:
این رفیق نازنین، طناز ما، آقا رضا
هست مردی خوش زبان و ساده و ...
( ما فی البداهه ادامه دادیم: بی دست و پا!)
خانم ملک فرنود هم که به خاطر جو حاکم بر شکرخند، مشتاق سرو سامان دادن آقای رفیع شده، پرسید:« خرج عروسی که درآمد، کسی تالار ندارد؟!» رفیع اعلام کرد:« یک روزی ملت ایران را سورپرایز خواهم کرد!» ما هرچه فکر کردیم این سورپرایز چه چیزی می تواند باشد به نتیجه ای نرسیدیم، مگراین که ایشان برود طلاق آنجلینا جولی را از براد پیت بگیرد و با او ازدواج کند، وگرنه معمولا خود آدم بیشتر از دیگران موقع ازدواجش سورپرایز می شود!

بعد از دیدن فیلم کلاس آواز استاد شجریان و تمرین ایشان با یکی از شاگردانش که در نوع خود بسیار دیدنی بود، «رضا ساکی» طنزنویس و برنامه ساز رادیو پشت تریبون رفت و درباره این که شناگر ایرانی در بازی های آسیایی، روی مایوی خود نوشته بود« خلیج همیشه فارس» به نکات جالبی اشاره کرد:« مایو در دیپلماسی ما، هم تهدید به حساب می آید و هم فرصت. این اولین بار بود که ما تهدید را به فرصت تبدیل کردیم. از کاربردهای خاص شعارنویسی روی مایو این است که شما شعار را در یک جهت می نویسید اما در شش جهت می توانید نمایش بدهید. می توانید به دشمن مورد نظر پشت کنید تا تبلیغ روی مایو، کار خودش را بکند. گاهی ما می خواهیم گفتگو کنیم، آنها به ما پشت می کنند، گاهی آنها می خواهند گفتگو کنند، ما پشت می کنیم. در تمام این موارد، مایو ارزش تبلیغاتی پیدا می کند.» رفیع گفت:« قبلا حرف ها را پشت گوش می انداختند، الان پشت مایو می اندازند!»

محمدرضا عالی پیام، اگرچه انتخاب خوبی است به عنوان «حسن ختام» اما ما ترجیح می دهیم شعرهای ایشان را اواسط جلسه بدون استرس زمان و رفت و آمدهای اضافی توی سالن، با دقت و توجه بیشتری بشنویم، حتی اگر شعرشان مینیستی باشد:
هرکسی داد زن خویش طلاق
به خدایی خداوند خر است
چون که با قیمت سکه، امروز
دیه از مهریه باصرفه تر است!

دخترکی نوگل باغ شباب
شد زن یک مرد مقدس مآب...
مرد در شب زفاف آن قدر در پاسخ معاشقه های دخترک، شرعیات می گوید که جان دختر به لبش می رسد و خلاصه می گوید:
بعد برو پاک و مجرد بمیر!
شاعر موقع خواندن این مصرع به رضا رفیع خیره شده بود، طوری که خانم ملک فرنود پرسید:« چرا به شما نگاه کرد؟!»

در نهایت، هنرمند خوب کشورمان، آقای« علی دهکردی» که از اواسط شکرخند به ما پیوسته بود، به اصرار رضا رفیع روی سن رفت تا چند کلمه ای حرف بزند:« گل آقا صفحه ای داشت که هربار یکی از اشعار جدی معروف را به طنز می کشید. یک بار یک شعر جدی را بدون هیچ تغییری در آن صفحه گذاشته و به این که شعر مورد نظر کاملا جدی و بدون تغییر است، اشاره کرده بودند. من فکر می کنم حضور من پشت تریبون طنزپردازان، همان شعر جدی است که بدون تغییر آمده.» البته آقای دهکردی که نقش درخشانشان در فیلم« از کرخه تا راین» فراموش نشدنی است، در فیلم طنزآمیز« تاکسی نارنجی» و سریال طنزآمیز« مسافر زمان» هم به ایفای نقش پرداخته اند و از طرفی به عنوان یک هنرمند ایرانی، نمی توانند چندان با مقوله طنز بیگانه باشند، که حضورشان در محفل شکرخند، خود گواه این ادعاست. ایشان درباره یکی از کارهایش گفت:« آن کار فیلمنامه خوبی داشت اما متاسفانه...» که رفیع تکه ای پراند:
- « بازیگران خوبی نداشت!؟»
- « ولی مجری خوبی داشت!»
-« مخاطبان خوبی هم داشت، مثل من!»

ان شاءالله شما هم همیشه مخاطبان خوب گزارش های این وبلاگ از شکرخند بمانید. اگرهم بینتان کسی هست که از شعرخوانی من در این جلسه فیلمی تهیه کرده، لطفا به من خبر بدهد! از شاعران شکرخند هم می خواهم اگر مایلند از شعرشان در گزارش شکرخند استفاده کنم، طی جلسه، نسخه ای ازآن را به من برسانند. امیدوارم در شکرخند بعدی هم همدیگر را ببینیم.

با احترام به کسی که در گوگل، کلیات زندگی ارمغان زمان فشمی را جستجو کرده است!





بهترین جای جهان اینجاست، این هم یک دروغ!

2010/11/7



- گزارشی از چهل و هشتمین شب شعرطنز«شکرخند»

خانم محموديان،اولين شاعر شكرخند 48 بود كه در ابتداي سخنانش با ذكر نام خانوادگي مجريان برنامه، به آنها سلام گفت. آقاي رفيع پرسيد:« اسامي ما را اشتباه نگفتيد؟ من رضا رفيع هستم و ايشان، خانم نسيم رفيعي. دوستان لطفا دقت كنند. اين جلسه حساس است!»
خانم محمودیان باز هم از چیزهایی شکایت داشت و اشاره کرد:« ما فریاد می زنیم و به جایی نمی رسد.» رضا رفیع گفت:« مگر زیر آب فریاد می زنید؟»
- « نه.»
- « خوب است. چون زیرآب زدن کار خوبی نیست!»

آقای بانی ضمن تاکید برآن که «به بیگانه بگویید آن ممه را لولو خورد»، از اخبار ناشنوایان تعریف کرد که شرح این خبر را در آن دیده بود! رضا رفیع طی یک فقره مچگیری(!) پرسید:« شما فقط این اخبار را می بینید؟ انواع دیگرش هم هست ها... بیست و سی مثلا! برای شما اخبار «با شنوایان» بهتر است!»

در ادامه، رضارفیع طی سخنانی در مورد تهاجم فرهنگی، گفت:« تهاجم فرهنگی همیشه بوده و این طور نیست که با فارسی وان وارد خانه های ما شده باشد.» در همین لحظه، خانم رفیعی، نوع دیگری از مچگیری را برای مجری و موسس شکرخند رو کرد:« شما فارسی وان را توی تاکسی می بینید؟!» اما رفیع آن نبود که کم بیاورد!:« نه... دیروز از شما پرسیدم، در باره اش توضیح دادید... یادتان نیست؟!»

آقای «مصطفی مشایخی» درشعرش مصرعی داشت به این قرار:« ما یه فشم، یه آبعلی نرفتیم...!» و چون از محله ما نام برده بود، واجب دیدیم که از آن یاد کنیم!
در پایان شعرخوانی آقای مشایخی، رفیع به او گفت شماره تلفنش را ندارد و خواست اگر امکان دارد تبادل شماره کنند. سپس یادآوری کرد:« آدم چه راحت می تواند از یک آقا شماره تلفن بگیرد! حالا اگر یک خانم بود...!» خانم رفیعی همچنان در کار تکه پرانی بود:« همین جوری عمل کردید که مجرد مانده اید دیگر!»
-« نه... علت های دیگری دارد!»
-« اگر علت های دیگرتان مجاز بود بعدا برایمان بگویید!»

فیلم کوتاه«پیک نیک»، گوشه دیگری از ظلمات(!) تاریخی مردان بر زنان را نشان می داد که در قسمت بعدی برنامه پخش شد. مردی با ساندویچ مک دونالدش به ماهیگیری می رود که ناگهان کوسه ای ازآب بیرون پریده و خوردن ساندویچ را به خوردن مرد ترجیح می دهد. مرد بدجنس درنوبت بعدی، همسر خود را به همراه برده و ساندویچش را هم به دست او می دهد! البته این فیلم به وضوح نشان می داد که حتی کوسه نیز رغبت چندانی به خوردن مردان ندارد!

در این بین یک نفر به رفیع پیامک زده بود:« پول پیک را بدهید!» کسی از میان جمعیت پرسید:« چند پیک؟!»

وقتی رضا رفیع گفت:« یه روز یه ترکه...» بعضی ها خیال واهی کردند که قرار است جوک بشنوند، اما جمله، این طور ادامه پیدا کرد:

یه روز یه ترکه
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان...
خیلی شجاع بود، خیلی نترس
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد
جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد
فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو
برای این که ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم

یه روز یه رشتیه
که اتفاقاً آخوند هم بود
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد
برای این که کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه
اون قدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد

یه روز یه لره بود، به اسم کریم خان زند...

یه روز ما همه با هم بودیم
فارس و کرد وترک و رشتی و لر و اصفهانی و عرب
تا این که یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند
و قفل دوستی ما رو شکستند

حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم
به همدیگه می خندیم
و این جوری شادیم
خیلی خوش می گذره!


این وسط بعضی ها هنوز فکر می کردند این موضوع قرار بوده جوک باشد اما حادثه خبر نکرده! دو نفر داشتند رایزنی می کردند که «لره»، سوفیا لورن بوده یا لورن هاردی. متاسفانه این بعضی ها، پیام اخلاقی بسیار عمیق و زیبای مطلب را درنیافته بودند.

«محمد جاوید» از شاعران خوب خطه شیراز است که از راه دور با پیامی که رضارفیع از ایشان خواند، در میان ما بود:
کاش می شد که من بیایم تا
روده بر سازمت جناب رفیع!...

خانم « فاطمه محمدی»، همسر«جمشید مقدم»، شاعر بعدی بود که وقتی شعرش را خواند، رضا رفیع به او گفت:« شما و شوهرتان بازهم کارهای مشترک با هم بکنید... منظورم در حوزه شعر است!» نسیم رفیعی تکه انداخت:« شما هم اگر ازدواج کنید می توانید کار مشترک داشته باشید!» و رو به مردم ادامه داد:« چرا می خندید؟ اصلا چه اشکالی دارد ما آقای رفیع را سروسامان بدهیم؟ الان هرکس موافق ازدواج ایشان است دست بزند!» عده ای دست زدند.
رضا رفیع ترسید(!) و گفت:«حالا هرکس مخالف است دست بزند!»
عده دیگری که قاعدتا اغلب جزوآقایان بودند، با شدت بیشتری کف زده و خیال او را راحت کردند!

سپس «رحیم رسولی» با حاضر شدن روی سن، بعد از ایراد یک سخنرانی کوتاه و ذکر خاطراتی جالب از مرحوم عمران صلاحی، چند شعر طنز ناب به حضار تقدیم کرد. هنگامی که ایشان مشغول شعرخوانی بود، بطری آب از روی تریبون افتاد. رفیع گفت:
افتادگی آموز اگر طالب آبی
هرگز نخورد آب، رحیمی که بلند است!


یکی از اشعارآقای رسولی،« دوران کافوری» نام داشت که این طور شروع می شد:
دل ما تا ابد در حسرت دوری نمی ماند
همیشه رنج این ایام مهجوری نمی ماند
نگاه برکه بیخود نیست برآب گل آلود است
عروس ماهیان در پرده توری نمی ماند
خزان پیر از حال خراب و خسته اش پیداست
دوهفته بیشتر در باغ انگوری نمی ماند
بیا تا گل برافشانیم و می را بی خیالش شو
که جای بحث با مشتی گریگوری نمی ماند!
کریستال و کراک و چیزهای دیگری هم هست
همیشه شخص وافوری که وافوری نمی ماند!...

«همایون حسینیان» پیش از شعرخواندن، خاطره ای از جلسات قبلی شکرخند تعریف کرد:« روز ولنتاین بود. من چندبار با صدای آرام به آقای شادمان نژاد(عکاس اطلاعاتی جلسه!) گفتم برو به رضا(رفیع) بگو امروز روز زن و زمین است... زن و زمین... او ناگهان بلند گفت: همه زن ذلیلند دیگر، این که گفتن ندارد!»
او همچنان اشاره کرد:« اعلام شده نرخ تورم، تک رقمی است. ما با تک رقمی شدنش مشکلی نداریم، فقط گرانی دارد پدرمان را در می آورد!»

من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری
اونا تحریم بکنند و ببینم چه حالی داری
من فقط عاشق اینم تو مجامع جهانی
یه دفعه چیزی بگی و نشه هیچ کسی روانی!
من فقط عاشق اینم بگم از فقر و بیکاری
در جواب من با خنده، نمودار برام بذاری!
من فقط عاشق اینم توی پیسی و کسادی
بی خیال بری تو کار جراحی اقتصادی!...

در قسمت بعدی برنامه، رضارفیع، سالروز تولد آقایان بانی ـ که به طرز مشکوکی در چهارم آبان ماه اتفاق افتاده! - و مقدم - ۱۰ آبان - را تبریک گفت و ضمن تقدیم چند شاخه گل، با آنها روبوسی کرد. آقای بانی در پاسخ این محبت به او گفت:« ان شاء الله شب عروسی ات ببوسمت!» و جواب شنید:« شانس شب دامادی ما را باش!»
همان وقت که بعضی ها داشتند از خودشان می پرسیدند که آیا روز تولد آنان نیز بهشان گل داده خواهد شد یا نه، رضارفیع توضیح داد:« خانم رفیعی نمی توانست گل ها را تقدیم شاعران کند، چون دیدید که بعدش چه اتفاقی افتاد!»

پس ازآن، قسمتی از برنامه رادیویی«جمعه ایرانی» پخش شد که شخص شخیص رضاخان کمی تا قسمتی رفیع، در آن به هنرنمایی های خاصی پرداخته و فضا را به شدت مفرح کرده بودند! مسوولان سالن هم با خاموش کردن چراغ ها و رقص نور، به این فضای مشکوک دامن زدند! رضا رفیع پس از ارتکاب یک فقره آوازخوانی در این برنامه، می گفت:« حالا بگذارید مثل خودم یک شعر بخوانم!» و با سوال مجری مواجه می شد:« پس این مثل کی بود؟!» و میهمان برنامه امروز شکرخند، « مهران امامیه»، که از عوامل همان برنامه است، جواب می داد:« نه... لابد می خواهد کُت و اینها را در بیاورد!»
رضا رفیع هر روز ساعت یک ربع به یازده صبح، در رادیو جوان، برنامه شوخی با اخبار را دارد و شب های دوشنبه ساعت یک تا یک و نیم بامداد، در برنامه «برج مراقبت» همراه شنونده هاست.

استاد «حسامی محولاتی»، پیش از شعرخوانی لطیفه ای تعریف کرد:« یک نفر در جنگ دست هایش را از دست داد. باز هم به جبهه رفت. پاهایش را از دست داد... باز هم به جبهه رفت... خلاصه دیگر چیزی از او نماند اما باز هم خواست برود. پرسیدند دیگرکجا می روی؟ گفت: می خواهم بروم فحش بدهم!»

یار من مه پیکر و زیباست، این هم یک دروغ!
حسن او غارتگر دلهاست، این هم یک دروغ!
کاسب ما هست با انصاف، این هم یک چرند!
جنس دکانش همه اعلاست، این هم یک دروغ!
بی سوادی ریشه کن گردیده از این مملکت
مملکت پرعاقل و داناست، این هم یک دروغ!
هرچه ما امروز با این وضع سختی می کشیم
در پی اش آسایش فرداست، این هم یک دروغ!
مرد و زن در کشور ما در رفاه و راحتد
بهترین جای جهان اینجاست،این هم یک دروغ!

در اینجا رضا رفیع به جهت ماستمالی گفت:«البته استاد این شعر را چهل سال پیش گفته اند!» استاد جواب داد:« نه. الان واقعا همین طور است!» رفیع گفت:«بله، این هم یک دروغ!!» استاد اشاره کرد که این شعر در سال ۱۳۴۲ چاپ شده و رفیع، فرصت تایید ادعای قبلی اش را به دست آورد:« دیدید اسنادش هم موجود است؟!»

ای کریستف کلمب دریا گرد
که خدا از تو نگذرد ای مرد!
گشتی آن قدر دشت و دریا را
کشف کردی تو ینگه دنیا را
آخر ای مرد این چه کاری بود؟
بهر تو این چه افتخاری بود؟
بهر آزار مردمان خدا
دیو بیرون کشیدی از دریا
کشف بیهوده بدی کردی
پدر خلق را درآوردی!

آقای محولاتی در ادامه حرف هایش گفت:« دیگر واقعا دارم باور می کنم که پیر شده ام. گاهی آب می خواهم، ولی می گویم نان بدهید!...» رفیع پرسید:« درهمه موارد اشتباه می کنید؟» و استاد فورا جواب داد:« نه، آن که کار آقای احمدی نژاد است!»

همه خوش باورند، من هم، هم!
مثل یکدیگرند، من هم هم!
ظاهرا گرچه در تمام امور
همه دانشورند، من هم هم
وقت فهمیدن حقیقت امر
همه کور و کرند من هم هم
بی تعارف تمام نوع بشر
پی شور و شرند، من هم هم
از زن و مرد در تاتر جهان
همه بازیگرند، من هم هم
بی ریا اولیای کشور ما
خادم کشورند، من هم هم
درسشان را همه چو آب روان
کاملا از برند، من هم هم
کارمندان به گاه خرج و حقوق
همه جادوگرند، من هم هم!
مردم ما تمام از زن و مرد
دکتر و تاجرند، من هم هم
گر یکی جنس بنجلی بخرد
همگی می خرند، من هم هم!
گر یکی قرص فاسدی بخورد
همگی می خورند، من هم هم!
گر یکی مثل بز پرید از جوی
همگی می پرند، من هم هم
بی خبر از خطر چو بره و میش
پیش خود می چرند، من هم هم!


«محمدرضا عالی پیام» طنزپرداز قدرتمند وچیره دستی است. بسیاری از اشعار او بدون ذکرنام شاعر، دست به دست و بلوتوث به بلوتوث می چرخند و نقل محافلند. او نیز در این جلسه مثل استاد محولاتی، کلامش را با لطیفه ای جنگی(!) شروع کرد:« یک نفر دست خود را در جنگ از دست داد(!) ولی در جبهه ماند. بعضی ها گفتند دست او را می فرستیم به کاخ سفید تا آنها بفهمند چه خبر است. مدتی بعد او یک پایش را از دست داد. قرار شد آن پا را هم به انگلیس بفرستند به جهت کوبیدن مشت محکم به دهانشان با پا! مدتی می گذرد، طرف دست دیگرش را از دست می دهد که آن را هم می فرستند به اسراییل.... خلاصه خبر می رسد طرف، آخرین اعضای خود را هم دارد از دست می دهد. دستور می دهند که بگیرید این پدرسوخته را، دارد خودش را خورد خورد از مملکت خارج می کند، فکر کرده ما حالیمان نیست!»

رضارفیع، نفر بعدی را این طور معرفی کرد:« ایشان پزشک متخصصی هستند که البته شاید تخصصشان به درد خود من نخورد اما ان شاءالله خانمها بروند پیششان!»
آقای«مصطفی اعتماد زاده»، فوق تخصص زنان و زایمان در بیمارستان آسیا، پشت تریبون حاضر شد و در باب ارتباط شغل خود با شعر گفت:« شعر لطیف است و خانمها هم جنس لطیفند!» رفیع با بدترین مصرع ممکن، این حرف را تایید کرد:« بله، فردوسی  هم گفته است: زنان را همین بس بود یک هنر/ نشینند و زایند شیران نر»! جواب شنید:« چیزهای دیگری هم گفته... زن و اژدها...[ هردو در خاک به]» و رد کرد:« بیخود گفته!»
جناب آقای دکتر در ادامه سخنانش راجع به شغل شریف خود فرمود:« یک نفر به من گفت بهتر است بروی یک شغل آبرومند انتخاب کنی!» رضا رفیع تکه پراند:« نکند شما هم خواستید بیایید و از اینجا شروع کنید؟!»
- « It s too late!»
شعر آقای اعتمادزاده در باب مادرزن ها بود:
من چه خاکی بر سرم از دست مادرزن کنم؟
یا جنون یا خودکشی، کاری که باید من کنم!

در پایان، رفیع گفت دکتر، آدرس مطبش را هم بدهد من باب تبلیغ، اما آقای اعتمادزاده نپذیرفت:« اینجا بیشتر آقایان هستند!»
-« نه، از دور این جوری دیده می شود!»

و اما میهمان ویژه آبان ماه ۸۹،« در دومین روز از آبان ماه ۱۳۴۵، یعنی در یک همچو فردایی(!) در شهرضای اصفهان با قبول تمام تبعات آن، به شدت به دنیا آمد. او سومین بچه خانواده بود. یک دختر و پسر قبل از او بودند و یک دختر و پسر، بعد از او. چنین شد که خداوند اورا فرزند وسط قرار داد و خیر الامور اوسطها! در سال ۱۳۷۳ وارد رشته علوم تربیتی کودک، زیرشاخه روان شناسی شد. از بهمن ۱۳۶۸ کار خود را در رادیو با برنامه صبح جمعه با شما شروع کرد و در ادامه فعالیت های رادیو اکتیویته اش، سر از تلویزیون درآورد. ایشان مدیر یک مدرسه غیر انتفاعی هم هست و دو فرزند دارد.»
«مهران امامیه» با حضور روی سن، تعریف کرد که چگونه در نقش«سقت سیاه» در روستایی برنامه اجرا کرد و باعث خشک شدن واقعی رودخانه آن روستا شد! خدا آخر و عاقبت شکرخند را با این میهمانانی که اخیرا به آن دعوت می شوند، به خیر گرداند!
رفیع به این نکته هم اشاره کرد:« من بدون توجه به تاریخ تولد آقای امامیه و بدون قصد و غرض قبلی، ایشان را درست در سالگرد تولدشان به شکرخند دعوت کردم و تا تاریخ تولدشان را گفتند، به کرامات خودم ایمان آوردم!»
همچنین مژده داد «محمد سادات اخوی» که خود اهل قلم و طنز است، به سِمت معاونت هنری سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران منصوب شده که بی تردید این امر باعث پررونق و پرروغن تر شدن محافلی چون شکرخند خواهد شد، اگر خدا بخواهد.

در پایان برنامه، «مهدی مجردزاده کرمانی»،«محمدرضا ستوده» و«آذریارمجتبوی نایینی» به صورت اورژانسی شعرهایی کوتاه قرائت کردند که از آن میان به تک مصرعی از آقای مجرد زاده اشاره می کنیم:
یکی از اهل خرابات اگربو ببرد
ممه باقی نگذارند که لولو ببرد!





پیاده یا سواره؟ مساله این است!

2010/10/16



- چاپ در روزنامه شرق، ۷مهر

یکی از جمله تفریحات ساده
به بیرون رفتن است اما پیاده

تو با ماشین خود کی می توانی
درون کوچه تنگی برانی؟

وگر با آن روی دربند و توچال
نخواهد داد بالا رفتنت حال!

به جایش می شود پای پیاده
به هرجا رفت، کوه و باغ و جاده

ز ماشین ها اگر دوری گزینی
تو با آحاد مردم همنشینی

یکی از مشکلات مردم ما
همین باشد که مسوولان ِ بالا

از آنها دور و با آنها غریبند
ز درد و رنج آنان بی نصیبند

اگر یک روز با روی گشاده
سوار مترو یا پای پیاده

میان مردم عادی نشینند
مسائل را به چشم خود ببینند!

پیاده راه رفتن از دگر سو
بود ورزش برای کسب نیرو 

ولی امروزه تفریح جوانان
شده ویراژ دادن در خیابان

یکی را می شناسم من، پریده
به ماشینی که بابایش خریده

همان ماشین که دارد رینگ اسپرت
خودش در پشت فرمان می زند چرت

به ماشین بسته او یک سیستم توپ
و می کوبد به شدت، دوپس دوپ دوپ

پس ازآن دیگر او در این جهان نیست
و سرعت می رود روی صد و بیست!

کند بالا و پایین توی جردن
پی دل بردن است و دل سپردن

هنرها دارد او در یکه تازی
تصادف ها نمود از کورس بازی

جوان باید که ورزشکار باشد
که او از تنبلی بیزار باشد

چه معنی دارد او بی کار باشد
ولی پشت رل جگوار باشد؟!

جوان باید که اهل کار گردد
ز پول خویش ماشین دار گردد!

وگرنه قدر ماشین را نداند
و با آن سرعت بالا براند!

بکن از حرف هایم استفاده
برو تا می توانی پس پیاده!





شکرخند مقدس!

2010/10/9



«شادی محمودیان» درآغاز چهل وهفتمین شکرخند، با خواندن شعری خطاب به رضا رفیع از کارتی بودن جلسه و اوضاع قاراشمیشش گلایه کرد:

مانده بودم پشت در اما دلم خوشنود بود
خاطرم دلشاد از آن ایام مهرآلود بود
عده ای مانند من بی کارت پشت شیشه ها
من ولی آرام و ساکت در همان اندیشه ها
ناگهان دیدم خرامان سوی سالن می روید
با خودم گفتم که حتما باب خیری می شوید!
با تکان های سرو دست و جمیع عضوها
آشنایان را نمودید از میان ما جدا 
با هزاران زور و زحمت ساختم خود را عیان
سرتکان دادید یعنی در همان حالت بمان!
... آن هیاهو و سخن ها و محبت ها چه شد؟
دوستی کی آخر آمد، دوستداران را چه شد؟
... منتظر ماندم که هوشیاری به امدادم رسد
دوستی با معرفت آید به فریادم رسد
گرچه می گفتند بدخواهان رفیع افسرده بود
من تصور می کنم روزه شما را برده بود!
 
رضا رفیع در توضیح موضوع گفت:« اتفاقا پیش از شروع جلسه هم خانم نوجوانی ( من دراینجا همین جورالکی یاد پدرم افتادم که هروقت بیرون از خانه اتفاقی برایش می افتد و می خواهد برای ما تعریف کند، تمام شخصیت های لطیف مورد نظرش که در آن اتفاق نقش داشته اند به طرز عجیبی «پیرزن» هستند!) با حفظ موازین، یقه مرا گرفته بود و من حالت وزیر استیضاح شده ای را داشتم که باید پاسخگو می بودم چرا شکرخند را مثل آدم برگزار نمی کنم. در حالی که من تا آخرین قطره لبخندی که بر لب دارم یا تا آخرین قطره خونی که بر لب... خودتان جمله بندی را درست کنید. دیدید که این خانم گفت من افسرده ام. خودش« شادی» است، بقیه را افسرده می بیند!»
رضا رفیع، همچنین ورود موفقیت آمیز منشور کورش کبیر را از مسقط الراس کفر، لندن، به کشورمان تبریک گفت و یاد آور شد در قسمتی ازآن راجع به خوشه بندی هم اشاراتی شده است!

سپس حکایت ملیحی را تعریف کرد:« دکتر جراح با لباس سبز از اتاق عمل بیرون آمد... رنگش را اصلاح می کنم: با لباس ِ حالا یک رنگی(!)... چرا می خندید؟ درآمدن جراح خنده داشت؟!... به مردی که پشت در منتظر بود گفت متاسفانه خانمتان شرایط خوبی ندارد. او تا آخر عمر فلج شده به طوری که نمی تواند کوچک ترین کارهایش را هم خودش انجام بدهد. شما باید به او غذا بدهید و حمامش کنید. حتی نمی تواند حرف بزند چون تارهای صوتی اش شدیدا آسیب دیده اند...» رنگ از صورت مرد پرید و آهسته به دیوار تکیه داد. سرش گیج می رفت. نزدیک بود بیهوش بشود که دکتر روی شانه او زد و با لبخند گفت: شوخی کردم بابا، زنت همان اول مرد!»
رفیع در ادامه برای ماستمالی کردن بی معرفتی مردها که با این حکایت به آن اشاره کرده بود گفت:« البته این حکایتی بیش نیست. به افتخار همه همسرانی که...» یک نفر از پشت سر ما بلند گفت:« همان اول می میرند!»

«فهیمه داودی مقدم» خانم طنزپرداز دیگری بود که برای اولین بار در شکرخند شعر می خواند:
نوجوانی را چه آسان باختم
هوش خود را پشت سر انداختم
کاش جای شیطنت در خانه مان
یک عدد بمب اتم می ساختم!

در اینجا رضا رفیع اعتراض کرد:« فکر نمی کنید شعرتان بدآموزی دارد؟ فردا اگر یکی برود توی آشپزخانه اش بمب بسازد تکلیف چیست؟!» خانم داودی جواب داد:« پس برویم توی یک کار لطیف تر؟»
-« بله... یک بمب لطیف تر!»
بمب لطیف تر ِ خانم  داودی مقدم، شعری بود در باب گروه های جدید موسیقی که صدای انواع ساز را بدون نمایش تحریک آمیز سازها و با استفاده از حنجره طلایی خودشان در می آورند!:
مژده بدین تو موسیقی ایران
نابغه ها دارن می آن به میدان
با دهن و حنجره و حلقشون
ساز می زنن خیلی قشنگ و آسون
یکی می شه سه تار و یکی سنتور
یکی دف و تنبک و سازهای جور
کمونچه هم حال و هوایی داره
چه جوری این صدارو دربیاره؟
فکر نکنم حنجره یاریش کنه
بالاخره باید یه کاریش کنه!
از یه جایی صداش باید دربیاد
شاید صدا از اونجا بهتر بیاد!
یکی فقط تار می زنه با حلقش
تبارک الله که چه کرده  خلقش!
یه آقایی هم که می شه ساز عود
موسیقیمون دیگه نمی شه نابود
هم دین و هم دنیا رو باهم داریم
چشم حسود کور دیگه چی کم داریم؟!

«احمد سنایی» شاعر بعدی بود که پشت تریبون رفت:
گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهن گرفتن آموخت
هرگز به جهان نمی کشم دست
زین کار خوشی که بر من آموخت!

آقای«هوشیار» بعد از خواندن شعری که با مصراع« آن که دائم در تمام کار خود وسواس دارد» شروع می شد، برای خداحافظی گفت:« با عرض معذرت» و صحنه را ترک کرد. ما هرچه فکر کردیم چرا ایشان معذرت خواهی کرد نفهمیدیم، به خصوص آن که خیلی ها خیلی چیزها می خواندند که معذرت خواهی لازم داشت اما نمی کردند!

«
رحیم رسولی» شاعر بسیار خوش ذوق و تیزبینی است که تمام شعرهایش را باید با ولع گوش داد.
به نام خداوند خیلی وسیع
خداوند ما و رضای رفیع
( رفیع: احسنت!)
خداوند عدل و خداوند داد
چنین گفت فردوسی پاکزاد
که رحمت برآن قبر خیلی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
توانا بود هرکه احمق بود
خصوصا اگر خنگ مطلق بود!

شعر بعدی ایشان، «
مناجات ضد تروریست» نام  داشت که آن را به کسانی تقدیم کرد که معتقدند:
تن آدمی شریف است، نه جان آدمیت
و همین لباس شخصی است نشان آدمیت!

بنام خداوند هستی که نیست
و بود و نبودم برایش یکیست
خداوند مرد و خداوند زن
خداوند صفر و خداوند بیست
خدایی که منظور خود را نگفت
و ما هم نباید بپرسیم چیست
به تو چه خداوند من هر که هست
به من چه که اصلا خدای تو کیست
نگو هی به مردم که آدم شوید
که آدم خودش مثل آدم نزیست!
اگرچه که مشتی خدا ناشناس
و آدم کش و بدتر از صهیونیست
به گوش من از کودکی خوانده اند
عبادت به جز کشتن خلق نیست
الهی خودش هم سر و ته شود
کسی که کسی را کند سربه نیست!

شعر سوم آقای رسولی، « قصیده دروازه دولت» بود که فوق العاده زیباست:

نخند ای عقل نامیزان مؤدب باش
نخند این گونه ای نادان مؤدب باش
بلانسبت، بلانسبت، بلانسبت
زبانم لال دور از جان مؤدب باش
برو از قول اینجانب به آنجانب
بگو دارد اگر امکان مؤدب باش
شنیدم در میان جمع فرمودی
که دیگر برد لولو آن...مؤدب باش!
مگو هر چیز را هر جا و هر جایی
مکن هر چیز را عنوان مؤدب باش
عوض کن گاه جای واژه را فرضا
به جای خر بگو پالان مؤدب باش
نگو یک عمر دادند از الف تا یا
پدر هی آب و مادر نان! مؤدب باش
همیشه با سه نقطه کن شروع اما
دو نقطه مانده تا پایان مؤدب باش
به جای واژه زشت دموکراسی
بگو کنسرو بادمجان مؤدب باش
زمان شاه یادت هست می رفتیم
از این زندان به آن زندان مؤدب باش
ولی الآن خدا را شکر می گردیم
از این استان به آن استان مؤدب باش
تمام شهرها را زیر و رو کردیم
به جز البته رفسنجان مؤدب باش
همه آسوده و راحت همه خوشبخت
خصوصاً اهل گورستان مؤدب باش
یکی بر سر در «دروازه ی دولت»
نوشته: گوشت شد ارزان مؤدب باش
یکی هم گفته «قیمت ها شکسته شد»
خصوصاً قیمت انسان مؤدب باش!
الا یا ایهاالساقی ادر کاساً
و ناولها که عشق آسان ... مؤدب باش
به قول خواجه دیگر آن سبو بشکست
و آن پیمانه شد لیوان مؤدب باش
شما هم حضرت شاعر نگو خواجه
بگو آقا محمد خان مؤدب باش!
نگو او خوانده مردم را خس و خاشاک
به جای «او» بگو «ایشان» مؤدب باش!
مسلمان و اهانت؟! شرم کن مؤمن!
و آن هم تازه در ایران؟! مؤدب باش
نه پیش هر کسی در پیشگاه این
همیشه صحنه در میدان مؤدب باش
مؤدب باش یعنی هر چه او فرمود
و او یعنی سه نقطه...هان مودب باش!

رضا رفیع با یادآوری سفراحمدی نژاد به نیویورک گفت:
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هرکجا هست خدایا تو نگه می دارش!
(همان جا!)

«محمدرضا ستوده» استاد سرودن رباعی و دوبیتی است. این رباعی را ببینید:
شیرینی تر نخواهم از قنادی
یا قد بلند حامد حدادی!
ای کاش که راننده تاکسی بودم
بی واهمه نعره می زدم آزادی!

در بخش بعدی برنامه، فیلم کوتاهی از خبرگزاری موسوم به پارسینه دیدیم، صحنه هایی از یک اتاق عمل که جراح با لباس سبز(!) در حین جراحی مشغول خواندن « مرغ سحر» بود و وقتی در یک لحظه به دوربین نگاه کرد و صدایش را اوج داد، تمام سالن از خنده منفجر شد!
از نظر رضا رفیع، مرتبط ترین بخش ترانه مورد نظر با اتاق عمل، همان جاست که می گوید:« دست طبیعت گل عمر مرا مچین»! زیرا احتمالا مجلس ترحیم آن عزیز روز بعد از عمل فوق برپا شده!
یک نفر از حضار هم نظر جالبی داشت:« احتمالا آن روز متخصص بیهوشی نیامده و دکتر آواز می خوانده تا بیمار بیهوش شود!»

اولین بار بود که مهدی استاد احمد، بعد از فوت پدرش به شکرخند می آمد. او شعرش را این طور شروع کرد:
شلوارا کوتاهه، مانتوها چسبونه
دوهزارتا لیلی واسه هر مجنونه
من چقد خوشبختم همه‌چی آرومه
مانتوها چسبونن، همه‌چی معلومه!

رضا رفیع گفت:« می خواستم بگویم یک چیزی بخوانید که روح پدر معذب نشود!» استاد احمد که رشته کلام از دستش خارج شده و مجبور بود شعر را از اول بخواند، با یک حالت معذب گفت:« شما که باعث شدید دوبار بخوانمش که!»

رضا رفیع با خواندن بخشی از کتاب«فرهنگ جبهه»، به ذکر شوخ طبعی های رزمندگان دفاع مقدس پرداخت، مثلا آنجا که یکیشان از همسنگرش می پرسد:« خون چه رنگی است؟ اگر زرد باشد که من فاتحه ام خوانده است!» یا مشاعره در شب عملیات، آنجا که یک نفر، شعر مورد نظر همرزمش را می خواند:« دوست دارم شمع باشم در دل شب ها بسوزم...» و همرزمش می گوید:« جای شمع، آدم باش! چون این را من می خواستم بخوانم!»

پس از آن که علی مظفر، شعر حکمنی (روی اسم شعر کلیک کنید!) را برایمان خواند، قرار شد فیلم کوتاهی به نام «مرض» را ببینیم. رضا رفیع با اشاره به اتاق فرمان از آنها خواست این فیلم را حاضر کنند:« فیلم مرض... مرض... مرض...» وهرچه کسی در آن اتاق واکنشی نشان نمی داد، لحن ِ«مرض» می شد عوض!
«مرض» فیلم جالبی بود. در داروخانه، دکتر داروهای هربیمار را با ذکر بیماری او تحویل می داد، مثلا می پرسید چه کسی میگرن دارد؟ و دارو را می داد. در نهایت دو بیمار باقی می مانند که هیچ کدام حاضر نمی شود زیر بار بواسیر داشتن برود! تا آن که دکتر نام بیماری نفر آخر را می خواند که روی تلفظ اسمش بوق گذاشته اند و آنجاست که بیمار بواسیری، نگاه غضبناک پرسشگری به بغل دستی اش می اندازد و بلند می گوید آقا من بواسیر دارم!

ازآنجا که آقای «مرآت» به عروسی دعوت داشت، به عنوان نفربعدی برای شعرخوانی فراخوانده شد. رضا رفیع به ایشان گفت:« سلام ما را به عروس و داماد برسانید!» و جواب شنید:« خودت کی بساط عروسی را راه می اندازی؟»!
ایشان با اشاره به فیلم آوازخوانی جراح در اتاق عمل، گفت:« ظلم دکتر، جور امداد، قلوه من داده بر باد!»
تنعمات بهشتی کپک نخواهد زد
کسی عیال خود آنجا کتک نخواهد زد!...

در شکرخند 47 تعداد خانمهای طناز به طورمحسوسی افزایش پیدا کرده بود، به طوری که بعد از«ندا اظهری»، «مهوش قیاسی نیک» فراخوانده شد که رضا رفیع گفت:« اسمشان که آشناست. حالا بیایند روی سن تا ببینیم چهره شان هم آشنا هست یا نه!» خانم ملک فرنود گفت:« پس باید خیلی نزدیک بشوند تا شما ببینید!»

پس از آن ارمغان زمان فشمی(یعنی خودم!) را صدا کردند که گفتم شعری نیاورده ام. با این حال وقتی خانم ملک فرنود به خواندن مطلبی در مورد انواع ازدواج های پیشنهادی که از اینترنت پیدا کرده بود مشغول شد، متوجه شدم آن مطلب، نوشته من است:

انواع ازدواج های پیشنهادی ما جهت تصویب در مجلس محترم:

* ازدواج مسلم: ازدواج اول که حق مسلم هر مردی است.
* ازدواح مفرح: مردی که از یکنواختی زندگی با همسر اولش خسته شده است، برای تفریح زن دیگری بگیرد.
* ازدواج موجه: چرا مردی که زن اولش بچه دار نمی شود یا بیماری دارد، به بهانه های واهی مثل مردانگی و انسانیت و تن دادن به قسمت و صبر در امتحان الهی، به پای او بماند؟ موجه است که در این هنگام هرچه زودتر برای ازدواج بعدی اش اقدام کند.
* ازدواج متمم: مرد ببیند چه صفات زنانه ای را دوست داشته که زن اولش ندارد. بعد زنی بگیرد که آن صفت ها را داشته باشد.
* ازدواج مثلث: مرد تقوی پیشه کرده و به سه زن قناعت نماید.
* ازدواج مربع: مرد تمام چهار زنی را که شرع به او اجازه می دهد بگیرد.
* ازدواج ملون: مرد چهار زن بگیرد: سفید پوست، سرخ پوست، سیاه پوست و زرد پوست.
* ازدواج منظم: مرد هر شش ماه یک بار زن بگیرد.
* ازدواج میسر: مرد هر زنی را که برایش میسر است بگیرد.
* ازدواج مشبک: مرد یک شبکه هرمی ازدواج راه بیندازد. به این معنی که هر زنی گرفت، آن زن، چهار زن دیگر را هم به او معرفی کند و او همه آنها را بگیرد.
* ازدواج مکرر: مرد آن قدر زن بگیرد تا جانش از فلان جایش در برود!

در نهایت، قرائت این نوشته، به حضور من روی سن برای خواندن چند طنز دیگر انجامید.

«حسن فرازمند» در توضیح علاقه اش به اشعار نیمایی گفت:« دوستانم می گویند کی می خواهی دست از سر نیما برداری؟ من می گویم هنوز دستم به دامن نیما هم نرسیده!» رفیع جواب داد:« چون نیما دامن نمی پوشید!»
آقای فرازمند گفت شعری می خواند در مورد زلزله و رضا رفیع تکه انداخت:« در مورد عیال است؟!»

فرشته ملک فرنود، ضمن دعوت از«فرشته دانش پژوه» برای شعرخوانی، گفت:« ایشان بیایند چون اسم قشنگی دارند!» خانم دانش پژوه اشاره کرد شعر تازه ای ندارد و مهندس کاوه که هنوز به روی سن فراخوانده نشده بود، از میان جمعیت بلند گفت:« اتفاقا مرا هم توی خانه فرشته صدا می کنند!»

رضا رفیع که متوجه اشاره خانم دانش پژوه نشده بود همچنان انتظارمی کشید، که خانم ملک فرنود به او اطلاع داد ایشان اشاره کرده اند نمی آیند. رضا رفیع گفت:« خانمها بهتر اشارات را می گیرند. ما اگر می گرفتیم که وضعمان این نبود!»

«جمشید مقدم» قبل از خواندن شعر، در پاسخ به دعوت عمومی رفیع برای ذکر خاطراتی ازجنگ به مناسبت هفته دفاع مقدس، این خاطره را تعریف کرد:« یک بار برای من و همرزمانم که در مسجدی بودیم، هندوانه آوردند. من پیشنهاد کردم هندوانه ها را ببریم دم چشمه ای که آن نزدیکی ها بود بخوریم. چند نفر با من آمدند اما به مجرد آن که از مسجد دور شدیم گلوله توپی به مسجد خورد و بقیه شهید شدند. از آن به بعد آن دوستانی که با من آمده بودند، یک بار می گفتند دستت درد نکند که ما را از مرگ نجات دادی و یک بار می گفتند خاک بر سرت که نگذاشتی ما شهید بشویم!»

در بخش «عکس و مکث» این جلسه، طبق روال هربار، عکس های جالبی روی پرده دیدیم که بعضی هایشان خیلی خنده دار بودند، مثلا یکیشان آگهی دست نوشته ای با این متن را نشان می داد:« ویزیت خانم با پول سانت خوب نیازمندیم!» یا این یکی:« گل ولم تایم»! (ولنتاین)
اصولا تراکت نویس های ما آدمهای بامزه ای هستند. به این جمله دقت کنید:« خواهرم، طبیعت زیبای دریا را با حجابت مصفا کن!»
«اشکان صمصام» هم عکسی از ولایتشان آورده بود که در آن یک نانوا با استفاده از خمیر، کلمه« شکرخند» را روی نانی پخته بود!

رضا رفیع که می خواست از راه دور به مسوول اتاق فرمان بفهماند کدام سی دی را باید بگذارد، گفت:« سی دی قرمز!» جواب شنید:« این سی دی سبز است!» و گفت:« درست صحبت کن!» و چون مسوول اتاق فرمان باز هم نتوانست سی دی را پیدا کند، توضیح داد:« سی دی، وسطش سوراخ است!»

« رضا بنفشه خواه»، هنرمند باذوقی که خیلی وقت ها شکرخند را همراهی می کند، این بار به صورت تلفنی همراه ما بود و این لطیفه را تعریف کرد:« یک روز راننده ای که با سرعت می رانده، کنترل ماشینش را از دست می دهد و با سرعت وارد مغازه ای شده و خسارت زیادی به بار می آورد. وقتی افسر پلیس می رسد، راننده به او می گوید: مرگ من جوری بنویس که مغازه مقصر باشد!»

«همایون حسینیان» شعرهایش را جوری اجرا می کند که شنیدن آنها از زبان خودش لطف دیگری دارد. او ابتدا به ذکر یک سری اسامی عجیب و غریب که بعضی ها روی فرزندانشان گذاشته اند پرداخت که بسیار متاثرکننده بودند، مثل« اضافه خانوم»، « کلاغ»(برای مرد)، «انگل» و« خوب حمال»!
 اسم پایانی این لیست از نظر رضا رفیع« همایون حسینیان» و از نظر همایون،« رضا رفیع» بود!
سپس برداشت آزاد خود از منشور کورش را خواند که این طور شروع می شد:«منم محمود، رییس جمهور رییس جمهورها...»!

میهمان این ماه شکرخند « درسال 1331 در اراک به دنیا آمد و بعد از کسب یک سری مدارک مختلف، در سال 56 از مدرسه هنرهای دراماتیک لندن فارغ التحصیل شد. در سال 72 فوق لیسانس ادبیات فارسی را از دانشگاه علامه تهران گرفت و دیگر چیزی نگرفت به جز زن که همه می گیرند. [ البته خطاب به نویسنده این زندگینامه لازم است بگوییم همه هم زن نمی گیرند، ما هم مثال نقضش!]
ایشان بازی را با فیلم« تیغ و ابریشم» کیمیایی آغاز کرد و در فیلمهای دیگری مثل« دوستان»(1378) « مثلث آبی»(1378)«شوکران»(1377)«عقرب»(1375) و«پادزهر»(1372) به ایفای نقش پرداخت. نمایشنامه نویس، کارگردان، بازیگر، ترانه سرا، مجری برنامه دو قدم مانده به صبح... آقای محمد صالح علاء» با حضور بر روی سن، حرف هایش را این طور شروع کرد:« به نام آن که عاشق آفریده است... از پارسال در زندگی من اتفاق مهیبی افتاد که دل و دماغ طنز را ندارم...»
هرچه منتظر شدیم، هیچ حرف و سخنی نتوانست حتی یک لبخند کوچک به روی لب میهمان این ماه بیاورد. هرچند به نظر می رسید آقای صالح علاء - با وجود تمام احترامی که برای ایشان قائلیم - حتی اگر هم اتفاق مهیبی در زندگیشان نیفتاده بود، باز هم گزینه چندان مناسبی برای دعوت شدن به عنوان میهمان ویژه یک شب شعر طنز نباشند و بی تردید خودشان در مورد این موضوع بی تقصیرند. البته کتابی که ایشان با عنوان« همه آنچه مردان درباره زنان می دانند» ترجمه کرده اند و کتابی است کاملا سفید، می تواند تا حدودی علت این دعوت را توجیه کند!

اواخر برنامه، به دلیل آن که خانم ملک فرنود باید خودشان را به استودیو می رساندند، مجری توانای دیگر صدا و سیما، خانم « نسیم رفیعی» جایگزین ایشان شد. رضا رفیع گفت:« صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت!»

و استاد حسامی محولاتی، حسن ختام شکرخند مهرماه بود:
خواهم ز لبان تو بنوشم لبنیات
خوشمزه کنم از لبن تو دهنیات!

لینک مرتبط: گزارش خبرگزاری برنا از شکرخند 47





پارك در پارك!

2010/9/22



- چاپ در روزنامه شرق، امروز


به تعطيلات، جاي خارك رفتن
خوشا يك دم به سوي پارك رفتن

كه سرسبزيش مانند شمال است
نخواهد رفت ازياد، اين محال است!

از اين بابت بود مانند آمل
و از بعضي جهاتش مثل زابل!

بيابد هر كسي همسن خود را
ميان اجتماع پارك روها

براي بچه ها الاكلنگ است
براي پيرها شهر فرنگ است

براي تاب خوردن تاب هم هست
براي آب خوردن آب هم هست!

بساط چاي و شام و هندوانه
بچين در كنج دنجي، دانه دانه

(اگرخيلي زرنگي، پنج- شش بار
بكن مصراع قبلي را تو تكرار!)

زيادي هم نبايد شد صميمي
به هرحال اين مكان باشد عمومي

بنابراين اگر حتي شود dark
نبايد پا كني پيژامه در پارك!

 نود در صد درآنجا حوض هم هست
(نه هرحوضي مكان خوض هم هست!)

كه بنشيني لب جوي و ببيني
گذار عمر را زين همنشيني

نگاهي گر بيندازي به اطراف
و بشماري تو انسان هاي علاف

مشخص مي شود آمار چون زهر
كه بيكاري چقدر است اندراين شهر!

به جز وقتي كه مامور است و گير است
پر از دزد وگدا و فالگير است

يكي با موي مش يا سيخ سيخي
كناري ايستاده مثل ميخي!

يكي از دوره گردان، زيرگوشي
بگويد:" مي خري يا مي فروشي؟!"

به فكر كار در آن هير و وير است
و مي گويد كه جنس او" پنير" است!

يكي هم مي فروشد اكس و سي دي
تو هم گويي شتر ديدي نديدي!

خلاصه فيلمها برروي اكران
ميان بوستان ها توي تهران!





سینما در سی نما!

2010/9/15



- چاپ در روزنامه شرق، امروز

سینما سی عدد نما دارد
نظر ویژه ای به ما دارد
چون وجود و دوام خود را او
از فروش بلیت ها دارد
هرچه ما بیشتر به آن برویم
در جهان بیشتر بقا دارد
هنر هفتم است اما گاه
به هشلهفت اقتدا دارد!

لوپز و جولی و نیکول کیدمن
لیستی از این فرشته ها دارد
گرچه در فیلمهای هالیوود
اتفاقات بی حیا دارد
فیلمهای چرند بالیوود
رقص بسیار و نابه جا دارد
لیک در خیلی از ممالک هم
بعد انسانیت گرا دارد!

البته فیلمهای ایرانی
قصه ای ویژه و جدا دارد
آخر آن عروسی و عقد است
گرچه از اولش عزا دارد
می شود مشکلات، حل، زیرا
صحنه سکته و کما دارد
کارگردان ز قیچی سانسور
گله و غصه، این هوا(!) دارد
گرچه دارد مجوز از ارشاد
وقت اکران، فسانه ها دارد

می کند توی فیلمها بازی
هرکسی پول و آشنا دارد
ظرف شش ماه، سوپراستار است
عکس او روی جلد جا دارد
از خیابان که بگذرد با بنز
سوی مردم افاده ها دارد
هی نگاهش نکن که می گوید:
«چی شده زل زدی؟ نگا دارد؟»!
آن که بازیگر است مادرزاد
این افادات(!) را کجا دارد؟!

***
سینما روز خاص خود را نیز
توی تقویمهای ما دارد
تا که شاید عزیز مسوولی
طرح تکریم آن به پا دارد!





سوالات سریالی

2010/9/8



هر یک از جاهای خالی را با یکی از کلمات زیر که مناسب است پر کنید:
زاینده رود- نون و ریحون- جراحت

(1)
اگر خواهی جسارت با صراحت
پس از افطار، وقت استراحت
بزن کانال سه، تلویزیون را
بیین سریال امسالش: ...!

(2)
اگر تا نیمه شب هستی توحیرون
شدی بی خواب و غم داری فراوون
شکست عشقی ات را کن فراموش
ببین سریال طنز ِ ...!

(3)
در مسیر خرم ...
اتفاقاتی عجیب افتاده بود
فتحی از راه آمد و آن قصه را
سوژه سریال امسالش نمود!





در حکایت شکرخندِ کارتینگ سازی شده!

2010/8/30



چهل و ششمین شکرخند درحالی برگزار شد که چهل و شش دوربین - با کمی اغراق! - از زوایای مختلف آن را رصد می کردند، حتی یکیشان در ردیف اول کاشته شده و به همراه تصویربردار محترمش، کل چهل و شش اینچ چشم انداز عده ای از جمعیت را گرفته بود!

رضا رفیع با این تذکر که ایشان پشت به جمعیت هم ایستاده، آرزو کرد همه حضار، تهرانی باشند! یک نفر از میان جمعیت پیشنهاد داد تصویربردار مورد نظر برود پشت پرده و پیش از آن که به ایشان بربخورد، رضا رفیع فورا جواب داد:" اگر به همراه شما بروند که چه بهتر!" و توضیح  داد:" پرده در فرهنگ ما نقشی اساسی دارد، تا جایی که می گویند چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من!"
او همچنین با انجام یک رای گیری دستی دم دستی درباره نتایج سیستم کارت دار شدن( کارتینگ!)اعضای شکرخند گفت:" کارت چیز خوبی است. حتی یکی از فیلسوف های قدیم هم "دکارت" بود که می گفت من کارت دارم پس هستم!"

مثل خیلی وقت های دیگر، ندا اظهری اولین کسی بود که شعر خواند. بعد از او 
اشکان صمصام پشت تریبون رفت و شعر زیبای زن ذلیل را خواند:

بیا آینه با تو صحبت کنم
غم و غصه را با تو قسمت کنم
زنم گفته باید که همواره در
مسیری که او خواست، حرکت کنم!
...اجازه ندارم فقط یک ناهار
پدر مادر خویش دعوت کنم!
... پس از ازدواج آرزو داشتم
که لبخند او را زیارت کنم
... چنان مهر او سکه دارد زیاد
که می ترسم از او شکایت کنم!
... زنم دائما طعنه ام می زند
که با باجناقم رقابت کنم!
... مگر ظرف شستن اجازه دهد
که یک ثانیه استراحت کنم!
... بمیرم دگر زن نخواهم گرفت
اگر بار دیگر ولادت کنم!
اگر جان او را بگیرد خدا
محال است دیگر حماقت کنم!
من از زن ذلیلان سخن گفته ام
که خون در دل این جماعت کنم!

معصومه پاکروان هم شعر جالبی خواند که با مصرع زیر شروع می شد، اما هنوز آن را در وبلاگش نگذاشته تا ما کش برویم:
تو را از بین صدها گل، من احمق جدا کردم!

"پرویز استاد"، روحانی تازه دامادی است که شعر طنز هم می گوید!( آن وقت بعضی ها یکی از این کارها را هم نمی توانند درست انجام بدهند!) همزمان با حضور ایشان روی سن، رضا رفیع در مورد بحث های اخیر مجلس در باب ثبت یا عدم ثبت ازدواج موقت صحبت کرد و پیشنهاد داد در شناسنامه ها برای ثبت ازدواج موقت، یک صفحه قابل جداسازی مثل صفحه مربوط به مهرهای انتخابات درنظر گرفته شود که در صورت لزوم بتوان آن را جدا کرد! سپس از این که تخصصی در این زمینه نداشته و نظر داده، ازآقای استاد عذرخواهی کرد!

شاعر فوق الذکر دو شعر خواند که آنها را با این توضیح کوتاه از هم متمایز کرد:" این جداست!" رضا رفیع پرسید:"یعنی شعر قبلی را قبل از ازدواجتان گفتید و این یکی را بعدش؟" شاعر گفت:" نه، ربطی به ازدواج ندارد." و رفیع ادعا کرد:"ربطش می دهیم!"
از قضا شعر دوم به آنجا می رسید که:
من که رفتم، چیز لق دیگران
کار ما دیگر بزن دررو شده!

تا رفیع بتواند تکه بیندازد که:" نگفتم این مال بعد از ازدواج است؟!"

در قسمت بعدی برنامه، فیلم کوتاهی با عنوان"گمشدگان"(lost!)، ساخته خانم"زهره زاهدی کرمانی" پخش شد که به حضور خود ایشان روی سن انجامید. رضا رفیع از او پرسید:" تا به حال شده بخواهید فیلم کوتاه بسازید اما کوتاه نشود و بلند بشود؟!" خانم زاهدی جواب داد:" بعضی ها خیال می کنند کمال فیلم کوتاه، فیلم بلند است و به من می گویند حالا که چند فیلم کوتاه ساختی، ان شاءالله دیگر کم کم فیلم بلند بسازی(!) در حالی که اینها دو مقوله کاملا جداگانه هستند."

فرشته دانش پژوه زمانی که دست راستش شکسته و او را از کار و زندگی انداخته بود، شعری در فراق آن (همان دست راست!) سروده بود که آن را برایمان خواند. رضا رفیع از او پرسید:"آخرش دستتان که از پا نیفتاد، افتاد؟!"

وقتی علی مظفر که به همراه پسربچه ای در جلسه حاضر شده بود، برای شعرخوانی فراخوانده شد، از او خواستند وقتی روی سن رفت، درباره آن کوچولو هم توضیح بدهد تا همه بدانند کار چه کسی است!

رحیم رسولی قبل از خواندن شعرش، حکایت آن آدمی را تعریف کرد که پنج دقیقه مانده به اذان مغرب، روزه اش را می خورد و می گوید می خواستم به خدا ثابت کنم که می توانم روزه بگیرم، اما نمی گیرم!

طبق معمول در بخش "عکس و مکث" یک سری عکس طنزآمیز دیدیم. یکیشان تابلویی را نشان می داد که شعار تبلیغاتی شرکت هواپیمایی ایران ایر روی آن نقش بسته بود و به قول رضا رفیع علت سقوط هواپیماهای ما را به روشنی بیان می کرد:" با بال های بسته پریدن، هنر ماست!" 
درمیان عکس ها، یکی دیگرشان هم جالب بود که متن یک آگهی استخدام را نشان می داد:" به یک کارگر باسن کم نیازمندیم. سوپر ایران"!!
و بالاخره پارچه نوشته ای که نشانه اوج بی سوادی و بی دقتی تهیه کنندگان آن بود:" هجوم وحشیانه مردم مسلمان غزه را به دست رژیم اشغالگر قدس محکوم می نماییم"!

عباس صادقی، چند کاریکلماتور:
حاجی دست ندارد ولی همه جا دست دارد!
رژیم گرفت لاغر نشد، رژیم گرفتش لاغر شد!
 و یک عالمه رباعی خواند که نمونه هایش را اینجا می توانید ببینید.

در پایان، چهار نفر از عوامل سریال"نون و ریحون"( از جمله رضا داوود نژاد و گلاره عباسی) روی سن حاضر شدند و به خاطر نزدیک شدن به لحظات روحانی اذان مغرب، خیلی مختصر و مفید در مورد سریالشان حرف زدند. رضا رفیع از داوود نژاد( که اسم کوچکش را به قرینه حذف کردیم رفت!) سوال کرد:" شما در نون و ریحون چه نقشی داشتید؟" و چون جواب آمد"حامد"، آن را "خائن" شنید! در واقع نیز رضا داوود نژاد در این سریال، نقش یک خائن را بازی می کند!
وقتی آقای رضوی، تهیه کننده سریال، از مشکلات کارهای هرشبی ضرب الاجلی حرف زد، رفیع گفت:" البته تقصیر شما نیست، ماه رمضان مسوولین صدا و سیما را غافلگیر کرد! ان شاء الله از این به بعد با هماهنگی هایی که خداوند با مسوولان انجام می دهد، این مشکل هم حل خواهد شد!"

پس ازآن باید به سرعت از سالن خارج می شدیم تا یک پکیج افطاری نصیبمان شود. پس فعلا!





مسؤول هستم يا نيستم؟ مساله اين است!

2010/8/25



فرض كنيد شما يك كشاورز هستيد و پول كافي براي خريد تراكتور و بذر و آبياري و امثالهم نداريد. به وزير كشاورزي مراجعه مي‌كنيد. ايشان مي‌گويد: «ما مسؤول كساني هستيم كه مي‌توانند كشاورزي كنند، نه مسؤول كساني كه نمي‌توانند كشاورزي كنند!» چه حالي مي‌شويد؟!

حالا فرض كنيد مدير مدرسه‌اي هستيد كه اعتبار كافي به شما اختصاص نداده‌اند تا بتوانيد امورات را بچرخانيد شما به وزير آموزش و پرورش مراجعه مي‌كنيد. ايشان مي‌گويد: «ما مسؤول كساني هستيم كه مي‌توانند مدرسه‌شان را اداره كنند، نه مسؤول كساني كه نمي‌توانند مدرسه‌شان را اداره كنند!» چه حالي مي‌شويد؟!

دوباره فرض كنيد پزشك يك روستا هستيد كه براي تجهيز درمانگاه كوچكتان،‌ به پول احتياج دارید. به وزير بهداشت مراجعه مي‌كنيد ايشان مي‌گويد:«ما مسؤول كساني هستيم كه درمانگاهشان را تجهيز كرده‌اند، نه مسؤول كساني كه درمانگاهشان را تجهيز نكرده‌اند!» چه حالي بهتان دست مي‌دهد؟!

اين آخري را فرض نكنيد، مطمئن باشيد كه اگر از بيكاري به  تنگ آمده‌ايد. نبايد به وزير كار مراجعه كنيد. چون ايشان از قبل تكليف شما را معلوم كرده‌ و گفته‌اند: «ما مسؤول كساني هستيم كه كار مي‌كنند، نه مسؤول كساني كه كار نمي‌كنند!»





تعطیلات!

2010/8/18



- چاپ در روزنامه شرق، امروز

اداره بی اداره، کار تعطیل
مطب و دفتر و انبار تعطیل
اگر آن بار تعطیلش نکردید
شما را می کنیم این بار تعطیل
ستاد وسازمان وبانک و دکان
کلاس و دکه و بازار تعطیل
دو روز آخر هفته نکن کار
وهر روز ازحدودِ چارتعطیل!
دوساعت ظهرها وقتی اذان شد
برای خوردن ناهار تعطیل
و کلا چون خودش کاراست خوردن
دم صبحانه و افطار تعطیل
هوای شهر اگر آلوده باشد
کنیم البته بالاجبار تعطیل
و یا وقتی که برف آید زمستان
شود این مملکت ناچار تعطیل
و گاهی هم به شدت می شود گرم
اخیرا حاد چون شد حار، تعطیل
به جز هر روز قرمز توی تقویم
شود ایام مشکل دار تعطیل
سفر کن توی تعطیلات و خوش باش
که باشد در سفر، اخبار تعطیل!

... رسانم شعر خود را من به پایان
وگرنه"شرق" هم انگار تعطیل!





سوگ

2010/7/25



دوست خوبمان مهدی استاداحمد در سوگ پدر نشسته است. برای ابراز همدردی با او، امروز یکشنبه ساعت۳۰/۱۶
 تا ۱۸ در مسجد حجت بن الحسن واقع در خیابان سهروردی شمالی گرد هم می آییم. 
آمرزش و آرامش برای روح آن عزیز از دست رفته، و شکیبایی برای بازماندگان، آرزوی ماست.





چهل و چهارمین و چهارمین سالگرد شکرخند

2010/7/17



چهل و چهارمين شكرخند، چهارمين سالگرد آن هم بود( هرچند، وقتي  من پيش از شعرخواني، به اين توالي چهارها اشاره كردم، ظاهرا كسي متوجه نشد!) و به دليل آن كه همه از قبل ، كارت عضويت تهيه كرده بودند، دور از ازدحام و هياهوي هميشگي برگزار شد.
در آغاز، فيلم كوتاهي از شاعران شكرخند پخش شد كه چون آهنگ زيباي زير را روي آن گذاشته بودند، حال عجيبي به مجلس داد! 

Armin Van Buuren Ft Sharon Den Adel - In And Out Of Love

رضا رفيع كه بعد از اعتراض داريوش كاردان به كوپني شدن جلسه و تحريم آن توسط ايشان، تنها مجري شكرخند اين ماه بود، ضمن سخنراني كوتاهي به اعتراض ِ بعضي از شعرا و آقاي كاردان، اعتراض كرد و گفت البته معلوم است كه ما به جاي گشادتر... ببخشيد، بزرگتري نياز داريم اما اين خود ما طنز پردازها و طنزدوستان هستيم كه بايد جلسات طنزمان را حفظ كنيم و لاغير. او گفت احساسش به شكرخند مانند آن است كه شكرخند، بچه اش باشد! در اينجا من به بعضي از دوستانمان كه طي جلسات اخير مدام به فكر زن دادن آقاي رفيع هستند، گفتم:" بي خيال شويد. اين كه يك بچه چهار ساله هم دارد!"

رضا رفيع در ادامه، براي اولين بار در تاريخ شكرخند، اعلام كرد كه از همراهي يك مجري خانم در كنار خود و به منظور كل كل هاي لازم براي چنين جلسه اي سود خواهد برد و خانم فرشته ملك فرنود، مجري صدا و سيما را به روي سن فراخواند. خانم ملك فرنود با اولين جمله پس از حضور پشت ميكروفن و سلام و عليك با حضار، ثابت كرد كه مي تواند يك مجري شكرخندي موفق باشد:" اگر به من و آقاي رفيع نگاه كنيد، مي بينيد كه فعلا  از نظر ظاهر قضيه  من بردم و يك – هيچ هستيم!"
ايشان سپس كاغذي را از روي ميز برداشت و  گفت:" شاعرها را بايد از روي اين ليست صدا كنيم؟" رفيع جواب داد:" نه... ليست اسامي، اين يكي است. آن كاغذ، شخصي بود!!"

مهدي استاد احمد، اولين شاعري بود كه شعر خواند:
بحث اين نيست كه از پرده برون افتد راز
بحث اين است كه ديگر نه تو ماني و نه من!

بعد از شعرخواني ندا اظهري، خانم ملك فرنود گفت:" بعد از يك خانم و يك آقا، عادلانه است كه از يك خانم دعوت كنيم!" و مژگان افروزي را فراخواند كه بعد از رفتن پشت تريبون، گفت:" متاسفانه بازهم يك كار قديمي دارم..." رفيع متلك پراند:" خوشبختانه كار جديد نداريد؟!" افروزي جواب داد:" نه. كار راديو اجازه نمي دهد فرصت شعرگفتن پيدا كنم." رفيع گفت:" بچه هاي راديو مي گويند آنجا هم كه مي رويد  مي گوييد شكرخند اجازه نمي دهد كار كنيد!"

سپس رفيع قسمت بعدي برنامه را اعلام كرد كه " يك نماهنگ يا به قول كفار، كليپ" در راستاي چهارمين سالگرد شكرخند بود و من از ديدن بخش مربوط به خودم كه از ميكس چند قسمت از شعرخواني هايم تشكيل شده بود، بسيار مشعوف شدم. ابتدا بيتي از شعري كه يك بار درباره قناعت سروده بودم پخش شد:
نخواهم گفت شعري از قناعت
مگر رسما كنيد از بنده دعوت!
سپس كات مي خورد به قسمتي از يك شكرخند ديگر كه مجري ها رسما داشتند از من براي شعرخواني دعوت مي كردند! و داريوش كاردان كه هميشه مرا"فشم فشم" صدا مي كند. بعد دوباره مرا نشان دادند كه توي ميكروفن فوت مي كنم و خلاصه فيلمي بود براي خودش!

خانم ملك فرنود اشاره كرد:" من فكر مي كنم..." درست در همين لحظه يكي از حضار با صداي بلندي داشت مي گفت:" باورم نمي شود!" و رضا رفيع از فرصت استفاده كرد و به او گفت:" كه ايشان فكر مي كند؟!"
خانم ملك فرنود، در واقع داشت فكر مي كرد چه كسي را در نوبت بعدي دعوت كند كه قرعه به نام آقاي فولادي افتاد. ابتداي شعر ايشان با خنده حضار همراه شد:
به كجا چنين شتابان؟
حسن از كريم پرسيد...!

رحيم رسولي طبق معمول شعرهايي خواند كه بسيار مورد توجه حضار قرار گرفت. درست در همين لحظات بود  كه رضا رفيع اعلام كرد آلمان اولين گل خود را به آرژانتين زده و آن را به شكرخند تقديم كرده است!

يكي از سالگردهاي پيشين شكرخند را حضور رضا صادقي، متفاوت نشان مي داد. اين بار هم خواننده ترانه بسيار زيبا وعاشقانه اي ميهمان شكرخند بود كه اين روزها همه جا به گوش مي رسد:" همه چي آرومه، من چقدر خوشحالم/ پيشم هستي حالا، به خودم مي بالم..."

"حميد طالب زاده" بعد از رفتن پشت تريبون، از پشت ميكروفن آن پرسيد:" صدا دارم؟" براي او يك ميكروفن سيار آوردند و دوباره از توي آن پرسيد:" صدا دارم؟" و ما فهميديم كه صداي او در واقع توي ميكروفن هاست!
كليپ آهنگ معروف حميد طالب زاده كه از يك شبكه مشكوك ضبط شده بود پخش شد و او طي ‌آن به سوالات رضا رفيع پاسخ داد:
- " اينجا دستي روي يك ميز نشان داده مي شود كه دست يك نفر ديگر را مي گيرد. به سوال من جواب بدهيد تا شب، راحت بخوابم! اينها چه نسبتي با هم دارند؟!"
-" اين يكي دست برادرم است..."
-" آن يكي هم دست خودتان!"
-" نه. آن دست خانمش است!"
طي كليپ مزبور، مرتبا دست هايي روي آن ميز نشان داده مي شد كه درحال تقديم گل يا هديه به همديگر بودند. آقاي طالب زاده درخواست كرد تصوير، روي يكي از دست ها كه به نظر مي رسيد مربوط به خانم مسني باشد، متوقف شود و گفت:" اين خانم مسن كه دستشان تشريف آورد(!) هنوز چهلمشان نشده." و حضار به خواندن فاتحه اي براي شادي روح ايشان تشويق شدند.

او در توضيح بطري مشكوكي كه در يكي از صحنه هاي كليپ، روي ميز به  چشم مي خورد گفت:" موقع ساخت اين كليپ، به كارخانه سازنده اين نوشيدني مراجعه كرديم و گفتيم ما به هرحال داريم از محصول شما دركارمان استفاده مي كنيم و اگر بخواهيد مي توانيد اسپانسر ما شويد. آنها استقبالي نكردند. اما بعد از معروف شدن اين ترانه و كليپ، خودشان تماس گرفتند و گفتند مايلند در كارهاي بعدي من سرمايه گذاري كنند كه جواب دادم حالا ديگر من مايل نيستم!"
واقعا چقدر خوب است اگر صاحبان صنايع، قدم كوچكي در راه كمك به هنرمندان جواني كه در ابتداي كار قرار دارند بردارند و مطمئن باشند جاي دوري نمي رود!

طالب زاده در ادامه حرف هايش گفت:" لطف خدا بود كه اين يادگاري كوچك از من در دنيا باقي بماند. دوست دارم بعد از صد و بيست سال، وقتي خداي نكرده(!) از دنيا رفتم، برايم بنويسند: همه چيز برايش آرام شد!"
رضا رفيع براي تقديم چند شاخه گل به حميد طالب زاده از جايش بلند شد اما گل، پيش از رسيدن به مقصد، دوبار از دستش افتاد كه اين موضوع، فرصت مغتنمي براي خانم ملك فرنود شد:" ببينيم آقايان بالاخره مي توانند دوشاخه گل را به ثمر برسانند يا نه. پنج بار انداخت تا برسد!"

شهرام شكيبا را كه صدا كردند، رفت بالا و گفت:" هيچ چيز همراهم نيست. چه كار كنم؟" يك نفر از ميان جمعيت بلند جواب داد:" از صفر شروع كن!" رفيع هم گفت:" "همه چي آرومه" را مي تواني لب خواني كني؟!"
شكيبا گفت:" در جمعي، به دانشجوهاي عمران گفتم شما در بهترين موقع، فارغ التحصيل مي شويد. با تعجب پرسيدند چرا؟ گفتم چون براي انجام كارهاي عمراني، اول بايد همه چيز را خراب و گودبرداري كرد. الان شما درست در دوره گودبرداري كشور قرار داريد. پس مطمئنا بي كار نمي مانيد!" بعد به برنامه شان در راديو جوان اشاره كرد و گفت:" البته برنامه، جمعه شب هاست." رفيع تاييد كرد:" بله خوب... شب جمعه كه نمي شود!"

در قسمت بعدي برنامه، گزارش تلويزيوني كوتاهي از مصاحبه با مسوول همايش خواجه نصيرالدين طوسي پخش شد كه  سالنش تقريبا خالي مانده بود و هیچ مشخص نبود چرا بايد براي چنين همايشي هزينه شود. اما سوژه شكرخندي مصاحبه، نوع برخورد مسوول مربوطه بود كه در نهايت قاطي كرده و به خبرنگار مي گفت چرا من را به هم مي ريزيد؟!

معصومه پاكروان، موقع خواندن شعرهايش آن قدر تپق زد كه رضا رفيع به او گفت:" كي اين شعر را گفته؟!"

سيد محمد سادات اخوي با حضور روي سن، براي درخواست يك صلوات از حضار، توضيح داد:"هر اتفاقي در كشورما بيفتد، محمدي ها و آلشان سرجايشان هستند. يك صلوات بفرستيد..."
ملت، براي اصتلوات(صلوات خواهي!) هم بايد توضيح بدهند، روزگار غريبي است نازنين!

چند نفر از حضار در گوشه اي از سالن زدند زير خنده. رضا رفيع گفت:" ظاهرا يك شب شعر هم آنجاست. دوستان گاهي انيميشني از خودشان در مي كنند!"

آقاي عباس صادقي كه روي سن فراخوانده شد، رفيع در مورد دكوراسيون ايشان توضيح داد:" اگر آقاي زرويي سبيلش را زده، ايشان دارد جبران مي كند!"
اين بيت آقاي صادقي جالب بود:
لب هاي من و تو لاله و لادن شد
از هم كه جدا كنندمان مي ميريم!

خانم ملك فرنود، خواندن بيوگرافي ميهمان اين ماه را بر عهده گرفت:" او مثل تمام بزرگان ساخت ايران، در خانواده اي مذهبي به دنيا آمد و ديد چهار خواهر مثل شير بالاي سرش ايستاده اند. خوشبختانه اينك برادر كوچكتري نيز دارد. از طريق برنامه قند و نمك به راديو كانال زد و سر از برنامه صبح جمعه با شما در آورد. اكنون در برنامه جمعه ايراني( كه در فرهنگسراي شفق اجرا مي شود) فعاليت دارد و طي نظرسنجي در مورد طنزهاي راديو، جزو پنج نفر برتر شناخته شده است. او درهيچ سالي ازدواج نكرد و از مادر پير نود ساله اش نگهداري مي كند." دايي چپول"، مهمترين تيپ او در تلويزيون است."
"داوود منفرد" با حضور روي سن، با اشاره به تصوير ثابتي از كاريكاتور يك مرد كچل كه به عنوان نمادي از شكرخند روي پرده مي اندازند، گفت:" فكركردم  لابد عكسي از من نداريد و همين مرد كچل را به جاي من نشان مي دهيد!" رضا رفيع جواب داد:" نه، همه هنرمندان بالاخره يا عكسشان در مي آيد يا سي ديشان!"
داوود منفرد به ذكر خاطرات جالبي پرداخت كه اغلب نشان دهنده اين بود كه مردم اورا در خيابان نمي شناسند و وقتي مثلا بليت هاي اتوبوس را به او مي دهند تا به راننده برساند يا كاغذ حاوي آدرسي به او مي دهند تا راهنماييشان كند، به گمان آن كه امضا مي خواهد، بليت ها يا كاغذ را امضا مي كند!
اين، يكي از خاطرات ايشان است:" در حوادث اخير(!) يك بار داشتم جايي مي رفتم كه ميان جمعيتي گير افتادم. خلاصه مردم ما را ديدند و روي دست بلند كردند و شعار دادند كه هنرمند مردمي هستيم و اينها. منتها نمي دانم چرا مرا برعكس روي دست بلند كرده بودند! آقايي هم موقعيتي گير آورده و باسن مرا گرفته بود! وقتي آمدم پايين به او گفتم در اين شلوغي شما خوب حالي بردي ها! طرف گفت آقا من خودم آدم فرهنگي ام، كتاب شعر دارم!... خلاصه دوست شديم و هنوز با هم ارتباط داريم..." او درمقابل نگاه معني دار حضار توضيح داد:"بابا، زن و بچه دارد!" رفيع گفت:" مشكل اين است كه شما زن و بچه نداري!"

سپس تعدادي عكس از داوود منفرد پخش شد كه در يكي از آنها فقط قسمتي از موهايش پيدا بود و خودش عقيده داشت كه اين موها مربوط به او نيست. اما عكس بعدي كه در همان جا و از زاويه اي ديگر گرفته شده بود، ثابت كرد تصوير، متعلق به اوست. رضا رفيع از اين كه درست حدس زده بود خشنود شد و گفت:" ديديد؟ من سرشناسم!"

محسن اشتياقي با خواندن شعري با مطلع" پارسال با هم دسته جمعي رفته بوديم امارات!" و امير نيكيار با تركيب ماهرانه يك گزارش فوتبال با يك برنامه آشپزي و آقاي باني و جمشيد مقدم با شعرخواني، بخش هاي بعدي شكرخند را ترتيب دادند.

آقاي سهرابي نژاد در شعر خود به طبقه بندي شعرا پرداخته بود كه در بين آنها:
شعرهاي مبال هم داريم...
صنف اهل قتال هم داريم...
و خلاصه آن قدر از شاعرها بد گفت كه ما به اين نتيجه رسيديم كه در ميان آنها:
شاعر كج خيال هم داريم!

استاد حسامي محولاتي، مرد خوش تيپ و باوقار، حسن ختام طنزپردازها بود كه پشت تريبون به ذكر نكته اي پرداخت:"‌در شكرخند زياد سخت مي گيريد و بيهوده نگران برخوردهاي حكومتي هستيد. من در دانشگاه شعري خواندم كه همه گفتند مي گيرندت! مطلعش اين بود:
خواب ديدم شبي همين جوري
شده ام من رييس جمهوري!
مدتي بعد با من تماس گرفتند و گفتند از دفتر رياست جمهوري هستيم. من گفتم هركه مي خواهيد باشيد، من از كسي نمي ترسم! آنها  گفتند نه استاد، ما مي خواهيم به ديدنتان بياييم. برايم سكه و شاهنامه و گل فرستادند. حكومت با اهل طنز برخوردي نمي كند، به خصوص اگر طرف را بشناسد و بداند مغرضانه نمي نويسد. الان جيب من پر از شعر است و با توجه به آن برخوردها مشكلي در خواندنشان نمي بينم اما شما آن قدر تاكيد مي كنيد مواظب شعرهايمان باشيم كه نمي دانم بخوانم يا نه!"
ايشان سپس شعري خواند كه به اين بيت ختم مي شد:
گفت در دادگاه، قاتل ِ كُرد
گر نمي كشتمش، خودش مي مرد!
و گفت:" اين حكايت من است كه ديگر چند صباحي بيشتر در ميان شما نخواهم بود، پس مهم نيست كسي بخواهد مرا بگيرد و ببرد."

در اين جلسه دو اتفاق شخصي قابل ذكر هم براي خود من افتاد:
1. دقايقي بعد از شعرخواني من، جواني كه ديده بودم با گوشي تلفن همراهش از من فيلم مي گيرد، آمد و آن  را به من داد و گفت:" با شما كار دارد!" خانمي پشت خط بود كه كاشف به عمل آمد از دوستان هجده سال قبل است! او گفت ديروز شعرهاي كودكانه اي را كه من در همان سال ها سروده و با دستخط خودم براي او نوشته بودم از زير زمين آورده و با بغض درباره من و شعرهايم براي خانواده اش حرف زده. از قضاي روزگار، امروز برادرش به شكرخند مي آيد و ناگهان مي بيند خانمي با همان نام و نشان دارد شعر مي خواند... خلاصه به لطف شكرخند،  يكي از دوستان قديمي را هم پيدا كردم!

2. از كانال دو براي مصاحبه آمده بودند. من به بهانه آن كه روسري به سر دارم و حجابم آن طور كه آنها مي خواهند كامل نيست، نرفتم. بعدتر، آقايي آمد و گفت خانم فلاني هم حجابشان را درست كردند و آمدند. مشكلي نيست. شما هم تشريف بياوريد. از اين كه بايد متظاهرانه جلوي دوربين حاضرشد دل خوشي نداشتم، ضمن آن كه گفتم: مشكل من با تلويزيون، اصولا چيز ديگري است! آن آقا كه گناهي هم نداشت چیزی نگفت و رفت و كمي بعدتر من ناراحت شدم كه  جواب ايشان را آن طوری دادم، درحالي كه كار از جاي ديگر خراب است و او در آن ميانه بي تقصير بود. ان شاء الله كه مرا مي بخشد.

در نهايت به طنزنويسان لوح تقدير و كتاب طنز و شاخه هاي گل اهدا شد و همه تا دوم مرداد ماه و شكرخند بعدي به خدا سپرده شدند.

پانوشت:
دکتر «باقر باقری زرین» در «دگرخند» تیرماه وجوه تاریخی و افسانه‌ای شخصیت «بهلول» را بررسی می‌کند. همچنین کتاب «بهلول‌نامه» اثر پروفسور «اولریش مارزلف» در این نشست معرفی، نقد و بررسی می‌شود. در این نشست همچنین سخنان زنده‌یاد «مهدی اخوان ثالث» درباره‌ی دیوانگان شعر عطار پخش خواهد شد.
علاقه‌مندان برای شركت در اين نشست مي‌توانند ساعت 17 روز دوشنبه 28 تیر‌ماه به سالن شماره 2 تالار انديشه حوزه هنری واقع در تقاطع خيابان‌های حافظ و سميه مراجعه كنند .





کشف بزرگ!

2010/7/4



هرکجا مشکلات پابرجاست/ یا خرابی به نحوی از انحاست
بی گناهند جمله مسوولان / مطمئن باش بی کم و بی کاست
علتش بدحجابی زن هاست!

گر هدفمند گشته یارانه/ هیچ کس را اگر که یارا، نه
کی به تو گفت کار یارانه؟/ خوب بنگر، دلیل آن پیداست
علتش بدحجابی زن هاست!

هرکه معتاد بنگ و تریاک است/ آزمایش نشان دهد پاک است
پرقاچاق، ولوو و ماک است/ جنس هرآنچه خواستی اینجاست
علتش بدحجابی زن هاست!

نان فهمیده ها شده آجر/ کار پیدا نمی کند دکتر
شد اداره ز بی سوادان پر/ دور، دور صعود جاهل هاست
علتش بدحجابی زن هاست!

مردم آزرده اند و افسرده/ شور و شوق و امیدشان مرده
گفت با من زنی سیه چرده/ موقع خودکشی همین حالاست
علتش بدحجابی زن هاست!

گر ترافیک می شود افزون/یا که همچین شده است یا همچون
یا زمستان، هوا شود وارون/ یا دی اکسید کربنش بالاست
علتش بدحجابی زن هاست!

نیست بنزین به کارت ها کافی/ ولی از ما نبوده اجحافی
از چه بیخود دلیل می بافی؟/ این قَدَر هی نکش تو مو از ماست
علتش بدحجابی زن هاست!

از الف تا ی را گران کردیم/ قیمت خون جدّمان کردیم!
دلمان هرچه خواست، آن کردیم/ شد گران، گوشت، میوه، سبزی، ماست
علتش بدحجابی زن هاست!

هر دهاتی گذارمان افتاد/ زده شعبه، کمیته امداد
باز هم فقر می کند بیداد/ ریشه کن کردنش فقط رویاست
علتش بدحجابی زن هاست!

دوست داری که میلیونر باشی؟/ زود باید مامان و بابا شی!
گر به زیر مخارجش تا شی/ آن به ما چه؟ خودت دلت می خواست!
علتش بدحجابی زن هاست!

چون شود گم زجیبمان میلیارد/ یا بگیریم رو به مردم گارد
کلت و باتوم و پنجه بوکس و کارد/ بینمان این همه اگر بلواست
علتش بدحجابی زن هاست!

شده ملت مریدِ فارسی وان/ ماهواره مهمتر است از نان
هرکه دیدم نشسته پای آن/ بیست و سی وانهاده، بیند لاست!
علتش بدحجابی زن هاست!

مردها جفت و تاق می خواهند/ یک دو لاغر، دو چاق می خواهند
نصف زن ها طلاق می خواهند/ به خدا این یکی دگر سرراست
علتش بدحجابی زن هاست!

غرب را در فساد بینی غرق/ مرد با زن ندارد آنجا فرق
پسران را گرفته موها برق/ و زنان جمله شکل فارافاست
علتش بدحجابی زن هاست!

مگر آنجا نیامده توفان؟/ کرده آتشفشانشان فوران
سیل دائم می آید و بوران/ و زمین لرزه از چپ و از راست
علتش بدحجابی زن هاست!

شکر ایزد که ما مسلمانیم/ آن قَدَر از حجاب می دانیم
کایمن از باد و سیل و توفانیم/این بلایای خارجی ها just
علتش بدحجابی زن هاست!

عکس تفریط بین که افراط است/توی ایران،قطر،امارات است
خشکسالی ز افتخارات است/ورنه بارندگی که سیل آساست
علتش بدحجابی زن هاست!

عذرخواهم اگر خطا کردم/ شرح و تفسیر نابجا کردم
از خودم بیخودی دفا(!) کردم/شعر من گر بد است و گر ناراست
علتش بدحجابی زن هاست!




درباره وبلاگ
درمورد شب شعر طنز شکرخند که خیلی ها ازمن سوال می کنند این توضیح لازم است که شکرخند علی الاصول بایدشنبه اول هرماه درفرهنگسرای ارسباران تهران(زیر پل سید خندان) راس ساعت 4 یا 5 بعدازظهر برگزارشود اما گاهی به دلایل مختلف - مثل نبودن نفت و قیف و...!- در زمان و مکانش تغییراتی به وجود می آید که من مقام چندان مطلعی دراین زمینه نیستم!





 

Designed By M.Ranjbar