مرغ همسايه

 

پيوند روزانه

 

چگونه صحنه های عاطفی فیلم خود را باورپذیر کنیم؟!

سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴



شما یک کارگردان ایرانی هستید که می خواهید با رعایت قوانین فرهنگی کشورتان، فیلمی برای اکران داخلی بسازید. مطابق سناریو شما مجبور می شوید یک صحنه عمیق عاطفی را در فیلمتان بگنجانید. در این صحنه قرار است دو عزیز از جنس مخالف که در داستان فیلم، محرم یکدیگر هستند، در لحظه ای خاص به هم برسند، مثلا آزاده ای بعد از سال ها اسارت به خانه برگردد و مادرش را ببیند، یا پدری بعد از سال ها دختر گمشده اش را پیدا کند.

 شما می دانید که کاراکترهای زن و مرد فیلم مجازند توی گوش هم سیلی بزنند و همدیگر را هل بدهند و کتک کاری کنند اما نمی توانند به بهانه این که می خواهند به بینندگان بفهمانند همدیگر را دوست دارند رو به روی دوربین کارهای بی ناموسی انجام بدهند. پس چگونه می خواهید صحنه ای تا حد امکان طبیعی، از برخورد عاطفی آنها ایجاد کنید؟

در اینجا روش هایی برای حل این مشکل به شما پیشنهاد می شود:

 

* می توانید قبل از برخورد این دونفر، شیء خاصی را به یکی از آنها اضافه کنید، مثلا کوله پشتی به دستش بدهید یا چادر نماز سرش کنید تا طرف مقابل بتواند به جای او آن شیء را در آغوش بکشد یا ببوسد.

* از آنجا که وقتی کسی مثلا بعد از بیست سال مادرش را می بیند بعید است به بوسیدن چادرش اکتفا کند شما می توانید او یا مادرش را در لحظه برخورد، به بهانه هیجان زدگی بیش از حد به حالت غش درآورده و این صحنه را به زمانی که یک نفر با پاشیدن آب به صورت فرد مغشوش(!) قصد به هوش آوردنش را دارد وصل کنید.

* می توانید به سناریو یک ماجرای فرعی بیفزایید تا طی آن دو شخصیت مورد نظر از یکدیگر طوری رنجیده باشند که در اولین لحظه برخورد، در قبال آن دلخوری یکیشان بزند توی گوش آن یکی و بعد اشک بریزد و فضا را تلطیف کند و یادش بیفتد که چقدر طرف را دوست داشته. این طوری می تواند چادر نماز یا کوله پشتی او را ببوسد و باورپذیر هم باشد.

* می توانید این ماجرای فرعی را طوری ترتیب بدهید که یکی از شخصیت هایتان دچار یک جور مشکل روحی روانی خاص شده و در برابر مسایل، واکنش معکوس نشان بدهد. یعنی وقتی از دست کسی عصبانی است او را در آغوش بگیرد و وقتی کسی را دوست دارد از او رو بر گرداند. می بینید که این بیماری به خوبی می تواند مشکل صحنه عاطفی فیلم شما را حل کند.

*  یک شگرد معناگرا و زیبای دیگر که می توانید به آن متوسل شوید، حرکت به موقع دوربین به سمت هرچیز غیر از دو شخصیت مورد نظر شماست. یعنی دوربین شخصیت ها را درست تا لحظه به هم رسیدنشان تعقیب می کند و بعد ناگهان به سوی آسمان یا زمین یا گلدان های شمعدانی لب حوض یا قطره اشکی که از چشم یکی از شاهدان ماجرا فرو چکیده، تغییر جهت می دهد. این طوری بیننده می تواند تخیل خود را به کار گرفته و از احساس توهین شدگی به شعور خود بکاهد.

* اصولا شما توانایی این را هم دارید که از فیلمنامه نویس بخواهید ماجرا را از اول با دو شخصیت همجنس - مثلا پدر و پسر به جای مادر و پسر - بنویسد تا در صحنه های مختلف فیلم چنین مشکلاتی پیش نیاید.

 





دردسرهای حضرت لسان الغیب!*

چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴


 
- تأملی بر حواشی زندگی شاعر بزرگ شیراز

این که دیوان اشعار یک نفر، پس از قرآن، پرفروش ترین کتاب در میان مسلمانان فارسی زبان باشد و یک جلد از آن را در کتابخانه یا روی تاقچه هر خانه ای بتوان پیدا کرد، افتخار کمی نیست. با توجه به این اقبال گسترده، زندگی چنین شاعری می تواند آمیخته با افسانه های شگفت آوری شود که دهان به دهان و نسل به نسل نقل می شود و هرکسی از ظن خود با آنها همراهی می کند. حافظ شیرازی نه تنها در طول حیات، با مشکلات ناشی از شهرت و محبوبیت خود مواجه بود، بلکه هنوز پس از چند قرن، جزییات زندگی اش مورد توجه علاقه مندان به اوست، جزییاتی از اعتقادات شخصی اش گرفته تا راستی و ناراستی تفال به دیوانش. به راستی که حافظ بودن دشوار است!


*مسلمانی از نوع حافظ

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت، با دشمنان مدارا

اگرچه غزلسرای برجسته تاریخ ادبیات ایران، چنین مشی زیبایی را سرلوحه زندگی می شمارد، اما کیست که نداند بزرگانی مانند او همواره در معرض کینه ورزی دشمنان تنگ نظر و کج اندیش بوده اند؟ شاید درسی که لسان الغیب در این بیت می دهد، نتیجه تجربه رویارویی اش با چنان دشمنانی باشد، آنها که به هر شیوه می خواستند او را زیر سوال ببرند و از چشم بزرگان و مردم بیندازند.

می گویند روزی شاه شجاع - از سلاطین آل مظفر و همدوره با حافظ- با اعتراض به شاعر بزرگ گفت: ابیات غزلیات شما یکنواخت نیست، بلکه از هر غزل، چهار بیت در تعریف شراب است، دو بیت در تعریف عشق و دو بیت در صفات محبوب و دیگر چیزها. حافظ پاسخ داد: فرمایش سلطان درست است، ولی با وجود اینها شعر حافظ در همه آفاق شهرت دارد و نظم حریفان را پای از دروازه شیراز بیرون نیست.

شاه شجاع از این کنایه دلگیر شد و در صدد آزار وی برآمد. اتفاقا در آن ایام، حافظ غزلی سروده بود که یک بیت از آن این بود:

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
وای اگر از پس امروز بود فردایی

شاه شجاع این بیت را مطرح کرد و از فقهای عصر خواست از آنجا که حافظ با آوردن «اگر» در این بیت، نشان داده است که به قیامت اعتقادی ندارد، حکم قتل او را صادر کنند!

حافظ مضطرب شد و به نزد «زین الدین ابوبکر تایبادی» رفت و از او چاره خواست. تایبادی گفت: باید بیت دیگری مقدم بر این بیت بیاوری، به این معنی که کسی چنین گفت. در این صورت به مقتضای این که نقل کفر، کفر نیست، از تهمت نجات پیدا می کنی.

حافظ بیتی سرود و جلوتر از بیت مورد اعتراض جای داد و از تهمت رست:

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت
بر در میکده ها با دف و نی، ترسایی:

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
وای اگر از پس امروز بود فردایی!

 

*داستان حافظ و یزید

شاید شنیده باشید که می گویند مصرع « الایا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها» که حافظ در تضمین آن، غزل زیبایی سروده، از یزید بن معاویه است. در طول تاریخ، بسیاری از شعرا و تذکره نویسان  بر حافظ خرده گرفته اند که مسلمانی چون وی نباید به استقبال غزلی از یزید می رفت، از جمله اهلی شیرازی، همشهری حافظ و شاعر معروف قرن دهم هجری قمری (متوفی به سال 942). می گویند اهلی شیرازی، شبی حافظ را در خواب دیده و پاسخ اعتراض خود را از او شنیده است، زیرا خودش ضمن قطعه ای می گوید:

خواجه حافظ را شبی دیدم به خواب
گفتم ای در فضل و دانش بی همال

از چه بستی بر خود این شعر یزید
با وجود آن همه فضل و کمال؟

گفت: واقف نیستی زین مساله
مال کافر هست بر مومن حلال!

با وجود این، کاتبی نیشابوری، شاعر قرن نهم که معاصر بایسنقر میرزای تیموری بوده و تذکره نویسان، وفاتش را بین سال های 838 تا 850 قمری ثبت کرده اند، قطعه ای دارد که گرچه سال ها قبل از شعر اهلی شیرازی سروده شده است، اما پاسخ مناسبی برای استدلال وی به حساب می آید. کاتبی نیشابوری گفته است:

عجب در حیرتم از خواجه حافظ
به نحوی کش خرد زان عاجز آید

چه حکمت دید در شعر یزید او
که در دیوان نخست از وی سراید؟

اگرچه مال کافر  بر مسلمان
حلال است و درآن شکی نشاید

ولی از شیر عیبی بس عظیم است
که لقمه از دهان سگ رباید!

*وقتی حافظ از کیسه خلیفه می بخشد!

شاعران نکته سنج در طول تاریخ، بسیار به تضمین و تلمیح اشعار حافظ پرداخته اند و این کار را نه از روی دشمنی و تنگ نظری، که تنها برای مطایبه و شوخی یا به منظور یاد کردن از او انجام داده اند، مثلا خواجه حافظ غزلی با این مطلع دارد:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

مرحوم میرزا جواد دماوندی که از شاعران دماوند بود، در پاسخ به این بیت سروده است:

 اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را 
به خال هندویش بخشم سر و جان و دل و پا را

اگر من چیز می بخشم ز مال خویش می بخشم
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را


می گویند شهریار نیز در پاسخ به هردوی آنها این ابیات را نوشته است:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

اگر من چیز می بخشم به سان مرد می بخشم
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را!

این مطایبات تا امروز همچنان ادامه پیدا کرده است و نمونه های فراوان دارد اما به نقل یکی دیگر از آنها اکتفا می کنیم. مهرانگیز رساپور (م. پگاه)، شاعر و منتقد ادبی، شوخ طبعانه می سراید:

چنان بخشیده حافظ جان، سمرقند و بخارا را
که نتوانسته تا اکنون، کسی پس گیرد آنها را!

از آن پس بر سر پاسخ به این ولخرجی حافظ
میان شاعران بنگر فغان و جیغ و دعوا را

وجودِ او معمایی است پر افسانه و افسون 
ببین خود با چنین بخشش، معما در معما را

بیا حافظ که پنهانی، من و تو دور ازاین غوغا
به خلوت با هم اندازیم این دل‌های شیدا را

رها کن ترکِ شیرازی! بیا و دختر لر بین 
که بریک طره‌ مویش، ببخشی هردو دنیا را

فزون برچشم و بر ابرو، فزون بر قامت و گیسو 
نگر  بر دلبر جادو، که تا ته خوانده دریا را

شنیدم خواجه‌ شیراز، میان جمع می فرمود:
« پگاه» است آن که پس گیرد سمرقند و بخارا را

بدین فرمایش نیکو که حافظ کرد می‌دانم
مگر دیگر به آسانی کسی ول می‌کند ما را؟!

 

*ای خواجه شیرازی، تو کاشف هر رازی!

شاید نخستین چیزی که اغلب مردم با شنیدن نام حافظ به یاد می آورند، تفال زدن به دیوان او باشد، چرا كه آنها حافظ را «لسان الغیب» و واقف بر اسرار پنهان می دانند، اما درباره درستی و نادرستی این اعتقاد، سخن و اختلاف نظر فراوان است.

استاد ابوالقاسم فقیری، مردم پژوه، درباره تفال ایرانیان به حافظ بر این باور است که حتی در زمان حافظ هم تفأل زدن مرسوم بوده و بیت «از غم هجر مکن ناله و فریاد که من/ زده ام فالی و فریاد رسی می آید» حکایت از همین موضوع دارد.

وی درباره فال حافظی که در شب های یلدا گرفته می شود، می گوید: یک نفر دیوان حافظ را به دست می گیرد و به ترتیب برای همه مجلسیان فال می گیرد که به فال دوره معروف است. گروه طالب فال با خلوص نیت به روح حافظ صلوات می فرستند و برای آمرزش روح خواجه فاتحه می خوانند و نیت می کنند و می گویند «ای خواجه حافظ شیرازی، تو کاشف هر رازی، من طالب یک فالم، بر من نظر اندازی» و «یا خواجه حافظ شیرازی، تو کاشف هر رازی، تو را به حق خرقه ای که پوشیدی، به شراب آن طهوری که نوشیدی، تو را به شاخه نباتت قسم می دهم که بگویی نیت من خیر است ان شاء الله یا نه؟». [به طور کلی برای دریافت پاسخ، حافظ را به عزیزترین معشوقش، شاخ نبات و گرامی ترین چیزها به نزدش، مانند آب رکن آباد و مصلّی و اشخاص و چیزهای دیگری مانند شاهچراغ، سر پیر مغان، سر شاه غازی، روز روشن و به مقدسات مذهبی، چون محمد و آل محمد، مولا علی، دوازده امام، چهارده معصوم و حضرت عباس قسم می دهند] آن گاه دیوان را باز می کنند و غزل بالای سمت راست جواب تفأل است، منتها اگر وسط غزل باشد، از ابتدای غزل که در صفحه پشت است، خوانده می شود و سه بیت از غزل بعدی نیز شاهد فال خواهد بود.

دکتر منصور رستگار فسایی، یکی دیگر از حافظ پژوهان، بر این باور است که حافظ بازتاب همه احساسات نیک و بدی است که بسیاری از مردم ایران حس می کنند ولی نمی توانند بیان کنند. به همین دلیل است که ایرانیان با دیوان او فال می گیرند.

در مقابل کسانی مانند استاد فرزانه، زنده یاد عبدالحسین زرین کوب، معتقدندند حافظ انسانی است معمولی و قصه تفأل به حافظ وجهه درستی از نظر علمی ندارد. عبدالکریم سروش، نظریه پرداز و مولوی شناس، می گوید: اگر در جایی ثبت کرده بودند که چه بسیار فال ها از دیوان حافظ و مثنوی و غیره گرفته اند و درست در نیامده است، دیگر کسی برای این فال ها سر و دست نمی شکست و به عبارت دیگر، حکم به اعتبار تفال، حکمی است ابطال ناپذیر و لذا اعتماد ناپذیر اما مگر مشی مردم همواره علمی و سنجیده است؟ سائق های بسیاری در کارند که مردم را به رفتارهای خاص وا می دارند که یکی از آنها اشباع نیاز آینده دانی است.

واقعیت این است که رد یا اثبات درستی تفال به دیوان خواجه تغییری در نظر علاقه مندان و مشتاقان به حضرت حافظ نمی دهد و دیری است که وی همنشین محفل ایرانیان است.

نخستین فال حافظ

به گفته محمدرضا جلایی نایینی، محقق و زبانشناس، در اوایل سده نهم هجری که دیوان حافظ گردآوری شد، فال گرفتن از آن مرسوم نبود. وی می گوید: هیچ مرده و زنده ای علم غیب ندارد و ظاهرا فال گرفتن با دیوان حافظ از آنجا ناشی شد که در مقدمه دیوان جمع آوری شده توسط سخندانان سنه 907 هجری به سرپرستی شاهزاده ابوالفتح فریدون بهادر پسر سلطان بایقرا، او را «لسان الغیب» لقب دادند. حافظ در بیتی خطاب به یک زاهد ریایی می گوید:

ناامیدم مکن از سابقه روز ازل
تو چه دانی که پس پرده که خوب است  و که زشت

اما به گفته ادوارد براون،  ایران‌شناس مشهور بریتانیایی، نخستین فال حافظ دقیقاً ساعاتی پس از مرگ خواجه شیراز گرفته شد. وی در جلد سوم «تاریخ ادبیات ایران» اشاره می کند كه پس از فوت حافظ، مخالفانش او را تكفیر و از دفن او در گورستان مصلی جلوگیری كردند.

برای حل مشكل تصمیم گرفتند با تفأل از كلام خود حافظ راهنمایی بگیرند و پس از آن كه كلیه غزل های او را نوشته و در سبدی ریختند، كودكی تفأل می زند و غزل شماره ۸۲ می آید كه به طرز عجیب و باور نكردنی پاسخ آن جماعت ریاكار را می دهد و گفته اند كه از آن روز به وی لقب لسان الغیب داده اند. غزل شگفت انگیز چنین است:

كنون كه می دمد از بوستان نسیم بهشت
من و شراب فرح بخش و یار حورسرشت

مكن به نامه سیاهی ملامت من مست
كه آگه است كه تقدیر بر سرش چه نوشت؟

قدم دریغ مدار از جنازه حافظ
كه گرچه غرق گناه است، می رود به بهشت

پس همه مطابق این فتوا عمل کردند و جنازه با احترام، تشییع و دفن شد.

از نگاه برخی از پژوهشگران، این روایت نمی تواند بنیان چندان درستی داشته باشد، زیرا حافظ اشعارش را به هنگام حیات خود تدوین نکرده بود و جمع آوری اشعار پراکندۀ او در زمانی کوتاه و به هنگامی که هنوز جنازۀ حافظ روی زمین بوده، به آسانی امکان نداشته است.

 نخستین کسی که به تفأل زدن به دیوان حافظ اشاره می کند، مؤلف کتاب دیار بکریه، ابوبکر طهرانی است که در سال 867 هجری قمری، 75 سال پس از مرگ حافظ، به شیراز رفته بود.

 

نمونه های تاریخی و معاصر فراوانی از تفال به دیوان حافظ وجود دارد که خواندن برخی از آنها خالی از لطف نیست.

*ای خوشا سرو که از بند غم آزاد آمد

کریم خان زند، غلامی به نام «سرو» داشت که او را به خاطر امانتداری و درستکاری اش بسیار دوست می داشت. سرو به همه علایق دنیوی پشت پا زده بود و هرچه به دستش می رسید، به فقرا انفاق می کرد. دوستانش ازاین رو او را انتقاد می کردند و می گفتند چرا برای روز مبادا و ایام پیری ات چیزی ذخیره نمی کنی؟ ولی گوش سرو به این حرف ها بدهکار نبود.

روزی کریم خان در جمع، سرو را ملامت کرد و به او دستور داد پس از این اموالش را برای خودش نگه دارد. سرو با آن که غلامی مودب بود، بی اختیار خنده اش گرفت و گفت: رویه من تغییری نخواهد کرد. من به چیزی از دنیا دلبستگی ندارم، به جز دیوان حافظی که هر شب انیس من است و آن را می خوانم.

کریم خان که خود به خواجه و دیوانش معتقد بود، گفت: پس برو همان دیوان خودت را بیاور تا در اینجا برای تو فالی بگیریم. خواهی دید که حافظ هم تو را نصیحت می کند و خیر تو را می خواهد؛ به شرطی که به گفته اش عمل کنی.

سرو رفت و دیوان حافظ را آورد. در آن باب فالی گرفتند. این غزل آمد:

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آود

زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بند غم آزاد آمد

 

*خلف وعده

معتمدالدوله فرهاد میرزا نشاط که از دانشمندان سلسله قاجاریه بود و تالیفات ارزشمندی دارد، ارادتی کامل به خواجه حافظ شیرازی داشت و هرشب به زیارت قبر وی می رفت. در آن زمان که حکومت فارس را اداره می کرد، خشکسالی سختی بود و تمامی اهالی از این جهت پریشان خاطر بودند.

روزی فرهاد میرزا بر سر مزار حافظ رفت و فالی گرفت و نیتش این بود که آیا در آن ماه که ذیحجه بود، باران رحمت الهی خواهد بارید یا خیر. این بیت آمد:

سکندر را نمی بخشند آبی
به زور و زر میسر نیست این کار

دوباره نیت کرد که در عاشورای محرم باران می آید یا نه. این بیت آمد:

دارم امید بدان اشک چو باران که مگر
برق دولت که برفت از نظرم بازآید

بنابرین نذر کرد که اگر در روز عاشورا باران بارید و گفته حافظ مصداق پیدا کرد، ضریحی از آهن برای مزار او بسازد. باران به موقع بارید ولی معتمدالدوله نذر خود را فراموش کرد.

چندی بعد، صبح عید هفدهم ربیع الاول – روز میلاد پیامبر (ص)- به زیارت خواجه شیراز رفت و تفالی زد. بیتی آمد که یادآور نذرش بود:

ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی نرود از یادت!

 

*در پی گمشده ها

طرفداران تفأل، معمولا برای اطلاع از بهبودی حال بیمار، رفتن به سفر و بازگشت مسافر، آگاهی از پیروزی یا شکست در کار، رفع دودلی در انتخاب همسر، خرید مِلک و کالا و مانند آنها نیت می کنند و دیوان حافظ را می گشایند. از آنجا که یکی از امیدواری های کسانی که فال می گیرند، آگاه شدن از اسرار و مجهولات است، حکایت هایی درباره پرسش از حافظ درباره گمشده ها نیز وجود دارد.

روزی شاه تهماسب اول با انگشتری بسیار گرانبهایی بازی می کرد. ناگهان از دست وی افتاد و هرچه گشتند، آن را نیافتند. عاقبت شاه فالی از دیوان حافظ زد. این بیت آمد:

دلی که غیب نمای است و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد؟

می گویند شاه تهماسب در این زمان به حالت تعجب دستش را به زانو می زند و در همین حین احساس می کند چیز برجسته ای زیر دستش آمد. پیگیر آن می شود و می بیند که انگشترش لغزیده و در سجاف لباسش گیر کرده است.

داستان دیگری می گوید زمانی کریم خان زند در ارگ خود میهمانی مفصلی با حضور عده ای از بزرگان کشور برپا کرده بود. در آن شب یکی از جواهرات گرانبها گم شد و هرچه گشتند، آن را پیدا نکردند.

در پایان مجلس، هنگامی که میهمانان در حال مراجعه به منازل خودشان بودند و غلامی به نام «دلاور»، چراغ بر سر راه آنان نگه داشته بود، کریم خان خواست تا فالی از دیوان حافظ بگیرند. وقتی فال گرفتند، این بیت آمد:

به فروغ چهره زلفت، همه شب زند ره دل
چه دلاور است دزدی که به شب چراغ دارد

در نتیجه، همان شب دلاور را تحت فشار قرار دادند و او به دزدیدن جواهر اعتراف کرد.


*پیشگویی درباره جنگ با عثمانیان

در «عالم آرای عباسی» آمده است: در سال 1012 هجری، هنگامی که آذربایجان در تصرف عثمانی ها بود، شاه عباس به ظاهر برای سفر به مازندران، ولی در نهان برای آزادی آذربایجان، اصفهان را ترک می کند.

در همان اوقات، روزی «مولانا صبوری»، منجم تبریزی، برای دیدن وکیل پاشا، فرمانده عثمانی ها، به قلعه تبریز می رود و در آن میان از شایعه آمدن شاه گفتگویی به میان می آید. تفألی به دیوان خواجه حافظ شیرازی می زنند. این بیت می آید:

عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ!
بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است!

 

*عرصه سیمرغ

روزی شاه اسماعیل اول، موسس سلسله صفویه که مذهب شیعه را مذهب رسمی ایران قرار داد، به اتفاق شخص جاهل و متعصبی معروف به «مگس»، به زیارت قبر حافظ رفت. این شخص، شاه اسماعیل را به اتهام این که حافظ شیعه نیست، به تخریب قبر وی ترغیب کرد. شاه اسماعیل این کار را موکول به تفال از حافظ کرد و چون دیوان خواجه را گشود، این مطلع برآمد:

جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
یعنی غلام شاهم و سوگند می خورم

شاه اسماعیل این بیت را به منزله وفاداری و بیعت حافظ با خود دانست و بسیار خشنود شد. «مگس» باز اصرار کرد و شاه دوباره دیوان را گشود. این بیت آمد:

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود می بری و زحمت ما می داری!

این حکایت را به شیوه دیگری هم نقل کرده اند و آن این که در زمان حمله مغول به ایران، در میان سرداران مغول، «مگس» نامی بود که وقتی به شیراز رسید، به جهت عقاید الحادی که به حافظ منسوب می دانست، قصد تخریب مقبره او را داشت. وزیر ایرانی و دانشمند سردار مغول، او را از این کار بر حذر کرد. سرانجام تفألی زدند و آن بیت آمد.

 

*نجات جان سیاووش!

شاه عباس دوم غلامی به نام سیاووش داشت. دیگر غلامان همواره نزد شاه از او بدگویی می کردند و او را واجب القتل می دانستند. شاه در این باب فالی از دیوان لسان الغیب زد. این بیت آمد:

شاه ترکان، سخن مدعیان می شنود
شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد!

 

*یار سفر کرده

اردشیر بهمنی، محقق و ادیب معاصر، می گوید: شبی خواب دیده بودم که یکی از یاران نزدیک که در سفر بود و انتظار نمی رفت تا مدت ها برگردد، برگشته است. تبرکا فالی زدم. در آغاز صفحه 339 چشمم به این دو بیت از غزل شماره 439 تصحیح علامه قزوینی افتاد:

دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
کز عکس روی او شب هجران سرآمدی

قرائت غزل تمام نشده بود که در به صدا درآمد و یار سفر کرده وارد شد.

 

*مشورت با حافظ برای انتخاب نام فرزند

دکتر اسماعیل حاکمی والا، پژوهشگر و مترجم ایرانی، نام فرزندش را نیز از دیوان خواجه حافظ شیرازی وام گرفته است. ایشان می گوید: سال ها پیش چون در صدد انتخاب نام مناسبی برای فرزندم بودم، به پیشنهاد دوستان، از دیوان خواجه مدد جستم و دو بار تفال کردم که هر دوبار کلمه «مژده» جلب نظر می کرد و چون برای بار سوم در خانه نیز ضمن غزلی آمد که:

لطف الهی بکند کار خویش
مژده رحمت برساند سروش
از تردید به در آمدیم و قول خواجه را به کار بستیم.

 

*ماجرای تشییع پیکر استاد مینوی

سید جعفر شهیدی، استاد و پژوهشگر برجسته زبان و ادبیات فارسی، فقه و تاریخ اسلام، می گوید: در سخن مولا امیرالمومنان، فال حق خوانده شده است اما مسلم است که مقصود از آن فال، کتاب شعر نیست. آنچه خود با آن روبه رو شدم این است که چون استاد مجتبی مینوی دارفانی را وداع گفت و به رحمت ایزدی پیوست، روزی سرد و پر برف بود. مردد بودم که آیا برای تشییع بروم یا نه. حافظ را گشودم و این بیت رادیدم:

قدم دریغ مدار از جنازه حافظ
که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت

 

*من اگر نیکم اگر بد، تو برو خود را باش

دکتر مهدی محقق، ادیب و فقیه ایرانی، می گوید: من اعتماد جازم یقینی به فال حافظ ندارم ولی برای گشودن دری برای خوشبینی و امیدوار گردیدن بسیار خوب است و فال را باید نیک گرفت تا بدان دست یافت که «تفالوا بالخیر، تجدوه». داستانی را که استاد بزرگوارم مرحوم شیخ محمدعلی مدرس خیابانی، صاحب کتاب نفیس ریحانه الادب برای من نقل کرد یاد می کنم. آن مرحوم فرمود روزی در اندیشه این بودم که آیا حافظ مردی با ایمان و متشرع بوده یا نه؟ فکر کردم که از خود او فال بگیرم، شاید پاسخم را بدهد. وقتی دیوان را باز کردم، این غزل آمد:

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم اگر بد، تو برو خود را باش
هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است، چه مسجد چه کنشت!

 

*بار غمی که خاطر او خسته کرده بود

بهاءالدین خرمشاهی، نویسنده و حافظ پژوه برجسته – که نام یکی از پسرانش را هم حافظ گذاشته - بر این باور است که فال حافظ توجیه علمی ندارد، اما با اعتقاد به جنبه های فراروان شناسی می شود به آن معتقد بود. وی در بیان نمونه هایی از این جنبه تفال در گفتگو با یکی از نشریات اواخر دهه 60 می گوید: یکی از دوستان حافظ پژوهم نقل می کرد که در سال های پیش از انقلاب، یکی از حافظ نشناسان، مطلبی نوشته و در آن حافظ را همانند خود منکر مبدا و معاد شمرده بود.

دل این دوستدار حافظ از آن ضایعه ادبی و معنوی به درد آمده و ماه ها در نقد و رد آن اثر زحمت کشیده بود. پس از تکمیل نقد خود، به خاطرش رسید که خوب است ببینم نظر حافظ درباره آن همه تهمت و تحریف و نیز درباره نقدی که من نوشته ام، چیست. با خودم شرط کردم که در این تفال، فقط با نخستین بیتی که در آغاز صفحه دست راست می آید کار داشته باشم، نه با هیچ چیز دیگر. چند سوره کوچک قرآن خواندم و دیوان قزوینی را گشودم. نخستین بیت در آغاز صفحه دست راست چنین بود:

بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت

قرآن پژوه معاصر، در بیان یک ماجرای دیگر می افزاید: در یکی از شهرستان ها با یکی از فضلا به نام آقای اویسی، بحث و گفتگویی پیرامون حافظ و سعدی و غرلسرایان دیگر داشتیم. جناب اویسی می گفت من به اندازه شما به شعر و هنر حافظ اعتقاد ندارم و سعدی را غزلسرای بهتری می دانم و چنین و چنان. بحث بالا گرفته و سرانجام به آقای اویسی گفتیم آیا حاضر است در این مورد تفالی بزنند و ببینند حافظ چه پاسخی می دهد؟ آقای اویسی از این تهدید، هراسی به دل راه نداده و گفته بود بله، حاضرم. سپس طبق آداب فال گرفته و چنین پاسخ شگفتی دریافت کرده بود:

من از جان بنده سلطان اویسم
اگرچه یادش از چاکر نباشد

کسی گیرد خطا بر نظم حافظ
که هیچش لطف در گوهر نباشد!


*پاسخ حافظ به خواستگار مصری!

حتی استاد فقید، رمضان صلاح الصاوی، ادیب و محقق پرتوان مصری که سالیان درازی از عمر خود را در ایران سپری کرده بود، وقتی به خواستگاری رفت، از حافظ مشورت خواست. وی می گوید: وقتی به خواستگاری خانمی رفتم، در آنجا برای فال به دیوان حافظ مراجعه کردیم. این بیت آمد:

رطل گرانم ده ای مرید خرابات
شادی شیخی که خانقاه ندارد

و همین بیان حال بود و همین سرانجام کار شد.

 

*در جستجوی آرامش

علی اکبر کاوه، خوشنویس برجسته معاصر، این خاطره را از سال های آخر جنگ تحمیلی علیه ایران تعریف می کند: در روزهایی که صدام مردم ایران را به بمباران هفت شهر مهم تهدید کرده بود، در جمع خانوادگی برای رهایی از اضطراب و خلجانی که بر دل ها چیره شده بود، از حافظ مدد خواستیم و در پاسخ ما غزلی آمد با این مطلع:

بیا که رایت من منصور پادشاه رسید
نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید
که واقعا لسان غیب بود و آرام بخش.

 

*از مرغ سلیمان تا هواپیما

دکتر محمد حسین مشایخ فریدنی، دیپلمات و پژوهشگر عصر پهلوی، می گوید: در سال 1331 هجری شمسی که در پاکستان به خدمات فرهنگی اشتغال داشتم، مساله ملی شدن صنعت نفت و درگیری ایران با انگلستان، اختلالاتی در کار پست و تلگراف و سفرهای هوایی و دریایی پیش آورده و موجب زحمت شده بود. در کراچی آشنایی داشتم که مترجم سفارت و گوینده رادیو بود. او مدتی بود انتظار ورود خانواده اش را می کشید اما از ایشان خبری نمی رسید و کوشش هایش برای گرفتن بلیت هواپیما بی نتیجه مانده بود. روزی در کمال نگرانی نزد اینجانب آمد و بعد از شرح تاخیر نامه و تلگراف و بی خبری از وضع زن و فرزندان، تقاضا نمود فالی از حافظ برای او بزنم، شاید بشارتی برسد. بنده فالی زدم و این بیت در سر صفحه سمت راست بود:

من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه
طی این مرحله با مرغ سلیمان کردم

چون سرمنزل عنقا را کنایه از هند و مرغ سلیمان را اشاره به هواپیما تصور کردم، به او اطمینان دادم که مسافرانش به سلامت با هواپیما خواهند رسید. و روز دیگر مسافرانش با هواپیما به کراچی آمدند.

 

*چتری برای نیت های مختلف

دکتر علی موسوی گرمارودی، شاعر، معتقد است: وقتی شعری تا اوج آفتاب بالا رفته باشد، هرجا باشید، همین که پا به فضای او بگذارید، به شما خواهد تابید. شعر حافظ کلیتی دارد که امور جزئی را نیز زیر چتر شمول و عمومیت خود می گنجاند. چنین است که وقتی یک ایرانی از هر طبقه و قشری با یک نیت شخصی و خصوصی از دیوان او فال می زند، می پندارد که حافظ به خال زده است.

وی در مصاحبه ای با نشریه کیهان فرهنگی به مناسبت بزرگداشت حافظ ( آبان ماه 1367) برای اثبات حرف هایش، درجا چند تفال انجام می دهد: اجازه بفرمایید همین حالا برای مجله شما نیت کنیم که آیا در مطبوعات کشور به جایی خواهد رسید که همه خواسته های ادبی- فرهنگی اقشار مختلف فرهنگی کشور را برآورده سازد؟ حافظ قزوینی- غنی را می گشایم و بیت اول بالای صفحه 214 را می خوانم:

از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور
در سر کوی تو از پای طلب ننشستم

یا نیت کنیم آیا کیهان فرهنگی واقعا از سر ارادت به حافظ این اقتراح را کرده یا در آستانه برپایی کنگره جهانی بزرگداشت حافظ خواسته از همگنان عقب نماند؟ و پاسخ رندانه حافظ را در بالای صفحه 252 می خوانیم:

هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده ایم
هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده ایم

استاد گرمارودی نتیجه می گیرد: ملاحظه می فرمایید که به قول خود حافظ« نقش هر نغمه که زد، راه به جایی دارد».


*حافظ و دیپلماسی ایران- آمریکا!

شهرت اشعار حافظ تا بدانجا رسیده است که در نوروز سال 1392، باراک اوباما، ریيس‌جمهور آمريکا که به سنت سال‌هاي گذشته، مقابل دوربين نشسته بود تا متن آماده‌ شده از سوي مشاوران ديپلماسي عمومي خود را براي ايرانيان بخواند، تفألی هم به دیوان حافظ زد.

اوباما که «والري جارت»، مشاور شيرازي ‌تبار ارشد او در امور ايران نیز پيش از آن از علاقه‌اش به شيراز سخن گفته بود، بیتی خواند که می تواند به درستی بیانگر بهترین خط مشی سیاسی میان تمامی سیاستمداران تمامی کشورهای دنیا در تمامی دوران باشد:

درخت دوستي بنشان که کام دل به بار آرد
 نهال دشمني برکن که رنج بي‌شمار آرد!

 

*تجربه های شخصی

در پایان، چند ماجرای کوچک از تفال های شخصی خود را نقل می کنم که برای من نشانه ای از روح جاویدان و شوخ طبع حضرت لسان الغیب است.

گاهی برای فال حافظ گرفتن، زوایدی به کار می افزایند، مثل استفاده از قیچی یا بلبل برای انتخاب صفحه مورد نظر. روزی در مجلسی بودم که با قیچی فال حافظ می گرفتند. کارشان به نظرم خنده دار آمد. فکر کردم تفالی بزنم تا نظر خود خواجه را درباره درستی پاسخ چنین تفالی بدانم. فرمود:

ز چشم من بپرس اوضاع گردون
که شب تا روز اختر می شمارم
بدین شکرانه می بوسم لب جام
که کرد آگه ز کار روزگارم!

*

زمانی که هنوز دوربین های دیجیتال به بازار نیامده بود، با جمعی از دوستان در جایی عکسی گرفته بودیم که برایم مهم بود عکس خوبی شود. قبل از ظهور فیلم، نیت کردم که آیا عکس خوبی خواهد شد یا نه. خیال کردم از آنجا که در زمان حافظ خبری از عکس و دوربین نبوده، او قادر نیست پاسخی به این پرسش بدهد، اما در کمال شگفتی این بیت آمد:

نازنین تر ز قدت در چمن حسن نرست
خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود!

*

دوستی داشتم که خانواده اش می خواستند او را به اجبار به عقد محمود، پسر یکی از اقوامشان دربیاورند. او که قصد ادامه تحصیل داشت، از این بابت متاثر بود و اجازه نمی داد مهر محمود بر دلش بنشیند. به من گفت تفالی بزن تا نظر خواجه شیراز را در این باره بدانم. نیت کردم، فاتحه ای خواندم و دیوان را گشودم. این بیت آمد:

محمود بود عاقبت کار در این راه
گر سر برود در سر سودای ایازم

او هم بیش از آن با تقدیر نجنگید و با همان پسر ازدواج کرد. اکنون که نزدیک به بیست سال از ازدواجشان می گذرد، دو پسر دارد و بسیار از زندگی مشترک  خود راضی است.

*

روزی به همراه سه خواهرم دور هم نشسته بودیم و فال حافظ می گرفتیم. نیت کردیم که کدام یک از ما چهار نفر در زندگی آینده خود پس از ازدواج خوشبخت تر خواهیم شد. این بیت آمد:

چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکی است
نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود

در این لحظه مادرم که نامش «عصمت» است، لبخندی زد و گفت: دیدید که حافظ هم می گوید خانه بابا از همه جا بهتر است!


* چاپ در نوروزنامه اطلاعات- فروردین 1394





امشو شووشه لیپاک لی لی روره!

دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳


- گزارشی از شب شعر طنز شکرخند/ اسفند 1393

رضا رفیع، شکرخند 92 را با ذکر خاطره ای آغاز کرد: از سایت راه آهن برای یکی از همکارانم بلیت خریدم. او دیر به ایستگاه رسید و قطار را از دست داد. بعد از آن دیگر پول من را نمی داد و می گفت من که نتوانستم بروم، چرا باید پول بدهم؟! تا این که در مراسم عروسی اش، وقتی یکی از دوستان او از میهمانان فیلم می گرفت و از آنها می خواست خاطره ای از داماد تعریف کنند، من این ماجرا را تعریف کردم و گفتم با این همه مطالعه فلسفی که ایشان دارد، من یک نکته را نتوانستم بهش بفهمانم و آن این که مشکل او بود که به قطار نرسید، نه من!

وی با اشاره به رفتن آقای محمدرضا رحیمی به هتل اوین و انتظار برای این که ببینیم سرنوشت باقی دوستان چه خواهد شد، افزود: یک بار عزیزی به من گفت چرا این شب شعر تعطیل نمی شود؟ من به او گفتم الان مشکل شما دقیقا چیست؟!

رضا رفیع برای سال پیش رو که سال بز است، آرزو کرد سال بزهای اخفش نباشد. او گفت: آدم باید همه شبکه ها را ببیند تا با مقایسه حرف ها، بتواند حرف حق را تشخیص بدهد، نه آن که مثل بز اخفش هرکس هرچه گفت، تایید کند و سر تکان بدهد. باید از کسی که فقط یک کتاب در کتابخانه اش دارد، ترسید.

حمیدرضا مویدی، اولین شاعر شکرخند اسفند 1393 بود. او درباره شعرش توضیح داد: دو ماه پیش خواب دیدم که در معیت قیصر امین پور هستم. یک خط شعر من می گفتم و یک خط شعر ایشان. این شعر را در همین مورد نوشته ام.

آلودگی صوتی ما را نفروشید
این حاصل شهر است، صدا را نفروشید

در شهر اگر تنگ شده راه نفس ها
این راه گلوگیر هوا را نفروشید

به به چقدر چاله در این کوچه زیاد است
این منظره خوب نما را نفروشید...

رفیع بیتی از شاعری از اهالی شهرکرد خواند:

گفتا که نبی امر نموده است به معروف
گفتم پ نه پ، امر نموده است به منکر!

و سپس سلمان خابوری به عنوان شاعر بعدی فراخوانده شد.

وقتی که حوا گاز می زد سیب ما را
از پشت سر قابیل می زد جیب ما را
از اولش انگار ما آدم نبودیم
هرکس بیاید می دهد ترتیب ما را

او در توضیح شعر بعدی اش گفت: این هم زبان حال آن کسی که انتشار تصویر و سخنرانی هایش ممنوع شده است. رفیع تایید کرد: ترتیبش را دادند!

سرد است هوا بنده به ناچار فریزم
لب بسته پابسته، منع الهمه چیزم!

بعد از دیدن بخش کوتاهی از سریال شب های برره، رضا رفیع از خانم فاطمه محمدی، مجری شبکه آی فیلم، خواست به عنوان مجری کمکی به او بپیوندد. وی افزود: البته ایشان گفتند نگویید من بیایم، اما من می گویم بیایید!

مجری کمکی پس از حضور روی سن و سلام و احوالپرسی با حضار، گفت: من خیلی غیر منتظره بالا آمدم. رفیع پراند: خوب است بالا نیاوردید! در واقع من بالا آوردم شما را! سپس از آنجایی که خانم محمدی شناختی از شعرا نداشت، رضا رفیع از او خواست به شکلی بی طرف، شاعر بعدی را انتخاب کند و از آنجا که ایشان، آقای سنایی را انتخاب کرد که معمولا به خواندن اشعاری از شاعران دیگر بسنده می کند، آقای جوادیه که بیخ گوش ما نشسته بود، گفت: مطمئن شدیم که ایشان شناختی از شاعرها ندارد!

پس از آقای سنایی، سید وحید حسینی روی سن رفت.

آن قدر دپرس و گیج و نگرانم انگار
مرد مامور به من نامه دعوت داده
مثل مردی دگراندیش که کیهان روزی
از سر نقشه به او دست رفاقت داده

حس و حالم شده احوال یکی مرثیه خوان
که سخنرانی اول به زنی بر بخورد
غرق در استرس و موقع منبر رفتن
بی تعادل شده با کله به منبر بخورد

مثل مردی نگرانم که زمان تفریح
با زن صیغه ای اش، همسر اول برسد
مثل معتاد که از بخت بدش ماموری
در زمانی که نشسته دم منقل برسد

مثل حال زن شاغل که پس از یک هفته
وعده داده به خودش خانه مامان برود
پنجشنبه شده و خانه پر از مهمان است
خودخوری می کند ای کاش که مهمان برود

خسته ام مثل دل شاعر طنازی که
مشکلات همه را وارد آثارش کرد
خواند در پشت تریبون و نخندید کسی
یکی از بین جماعت متلک بارش کرد

آه! بدشانس ترین عاشق این شهر منم
اختلاف طبقاتی که ندارد پایان
بغض او در دل باران ترکید و گم شد
من ولی گریه کنم، بند می آید باران

توی شطرنج جهان مثل وزیری هستم
که بریده است و کسی نیست به دادش برسد
منتظر مانده که سرباز خیانتکاری
کلکش را بکند تا به مرادش برسد

کنج زندان تنم با  دهنم درگیرم
درد را گفته ام امروز به درب زندان
بی زبان گوش سپرده است ولی می ترسم
عاقبت از غم من سکته کند زندانبان

*

اوضاع بهشت کاملا ناجوره
خندیدن و رقصیدن ملت زوره
هر روز غروب مومنین می گویند
امشو شووشه لیپاک لی لی روره!

*

مادرزن من وارد ارتش بشود
هر روز دچار توپ و ترکش بشود
تا این که بفهمد چه به من می گذرد
ای کاش اسیر دست داعش بشود

وقتی همایون حسینیان روی سن می رفت، رضا رفیع اعلام کرد که امروز روز تولد او هم هست. بعد از آقای شاعر پرسید: خاطره ای از تولدت نداری؟! همایون، روزگاری را به خاطر آورد که در مدرسه بازی بسکتبال را انتخاب می کردند، چون زمین بسکتبال در جایی بود که توپ، قابلیت افتادن به آن طرف دیوار را داشت. بعد به بهانه آوردن توپ می رفتند و آن را می انداختند توی حیاط مدرسه ولی خودشان دیگر برنمی گشتند!

آقای حسینیان بعد از تبلیغ برای شب شعر خودشان که ساعت 18 چهارشنبه اول هر ماه در بلوار گل های تهرانسر، نبش خیابان شانزدهم برگزار می شود، این شعر را خواند:

دیگر نه فیس بوک، نه یاهو از این به بعد
وبلاگ و سایت داخل پستو از این به بعد

فیلتر شکن دگر نکند هیچ یاری ام
باید که تکیه کرد به بازو از این به بعد...

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کالا گزیده تر ببرد او از این به بعد...

رضا رفیع که در جلسات قبل دانسته بودیم ترس از پرواز دارد، ضمن بیان خاطره ای درباره این که در یک سفر هوایی به لطف یکی از مسئولان پرواز، به ردیف جلو رفته و بعد هم در کابین خلبان با کادر پرواز نیمرو خورده است، گفت: آنجا یاد مهران مدیری افتادم که در یکی از طنزهایش، خلبان شده بود و در هواپیما بلال باد می زد. فهمیدم روش مقابله با استرس، جایگزین کردن یک چیز دیگر با آن است؛ مثلا اگر می خواهیم مردم برنامه های ماهواره را دنبال نکنند، باید خودمان برنامه های خوب بسازیم.

رفیع خاطره اش را این طور به پایان برد: ایران تنها کشوری است که وقتی هواپیماهایش می نشینند، مردم دست می زنند! آن روز هم وقتی تصادفا(!) هواپیما سالم روی زمین نشست، معلوم شد آقایی که مرا به ردیف جلو برده بود، یکی از ماموران امنیتی پرواز است که به شکل مخفی در میان مسافران می نشینند و خلاصه گفت هر وقت سقوطی چیزی داشتی به من زنگ بزن!

بعد از دیدن ویدیوی کوتاه تبلیغاتی مربوط به یکی از خطوط هوایی خارجی که آدم با دیدنش همین طور می خواست پرواز کند، رفیع تاکید کرد: نمی خواهم بگویم ما هم همین جوری باشیم ولی فکرش را بکنید، در ایران اسم هواپیما را گذاشته اند «معراج»!

همه خندیدند و رضا  رفیع گفت: دیدید؟ نکته ای در این اسم هست که شما می خندید. فهم عمومی ما می گوید معراج جای مقدسی است که زمان جنگ برای پیکر شهدا استفاده می شد، اما انتخاب چنین اسمی برای خط هوایی و هواپیما، کج سلیقگی است. پرواز در ایران خودش به اندازه کافی استرس دارد، حالا با این اسم چه چیزی به ذهن می آید؟! تصور کنید خلبان وقتی می خواهد تیک آف کند، بگوید می خواهیم بلند شویم، بلند بگو لااله الاالله! آیا جای این جمله اینجاست؟ هر سخن جایی و هر نکته مقامی – یا به قول آنهایی که همیشه دنبال مکان هستند، مکانی(!)- دارد. خلاصه ما همین نکته را درباره نامگذاری آن شرکت هواپیمایی گفتیم و به قدری اعتراض کردند که شبکه مجبور به عذرخواهی شد. اما مدتی بعد شنیدیم آنها جلسه ای در این مورد گذاشته اند تا ببینند چه کار می توانند بکنند.

بعد از همه این حرف ها سعیده موسوی زاده روی سن رفت.

وزوز کنان یک روز زنبور عسل شد
با نیش و نوشش مثل یک ضرب المثل شد...

پیش از آن که فرامرز ریحان صفت روی سن برود، رضارفیع این خاطره را از او تعریف کرد: دیروز با هم به اصفهان رفتیم. من با خوردن یک بیسکویت می توانم سه تا برنامه قندپهلو ضبط کنم، ایشان برعکس من است. حالا فکرش را بکنید با همدیگر برویم سفر!

تا عاشق وایبر و ایمیلی لیلی!
مانند قطار سر ریلی لیلی

اعصاب مرا به کل به هم ریخته ای
خیر سر من عین دریلی لیلی

در عشق و وفا به شرح ذیلی لیلی
بی معرفت و فاقد میلی لیلی

از دست غم تو تا رهایی یابم
باید بروم زیر تریلی لیلی

من کورم و تو خط بریلی لیلی
نیشم نزنی مثل رتیلی لیلی...

مانند گزینه روی میزی لیلی
یعنی تو برای من عزیزی لیلی

اوضاع زمانه شیر تو شیر شده
اعصاب مرا به هم نریزی لیلی...

خیر سر من همه تو را می خواهند
انگار چلوکباب هستی لیلی...

ما که نفهمیدیم قالب این شعر چیست اما رضا رفیع به نکته ای در آن اشاره کرد: اگر از شاعر بپرسیم شاه بیت این شعرت چه بود، می گوید همان بیتی که چلوکباب داشت!

در قسمت بعدی برنامه یکی از کارهای سروش رضایی (سوریلند) با عنوان «اندر مزایای سکوت» را دیدیم که باعث شد خانم محمدی در رابطه با سکوت، خاطره ای تعریف کند: ما در استودیو برای ارتباط با عوامل پشت صحنه از گوشی استفاده می کنیم. در یکی از برنامه ها میهمان مشغول صحبت بود و تهیه کننده هم از توی گوشی همزمان حرف می زد. این همزمانی تمرکز من را به هم زد، به طوری که وقتی میهمان برنامه با سوز و گداز گفت بچه ام مریض  است، من گفتم الهی شکر، الهی شکر! در واقع فقط داشتم پاسخی می دادم که یعنی دارم حرف هایت را گوش می دهم. بعد که متوجه شدم، گفتم خدا همه مریض های اسلام را شفا بدهد!

آقای محرابی، شاعر بعدی شکرخند در توضیح شعرش گفت: نزدیک عید است و زمان خانه تکانی، آقایان هم که تا بتواننداین روزها  از خانه فرار می کنند، یکی شان خود من! رفیع پراند: می آیند شب شعر!

مرد آن است طی یک صد سال
نکند کارِ خانه یک مثقال

بخورد، لم دهد به  هر منوال
مردی اش را نشان دهد به عیال

چون بشوری تو دیس و لیوانی
پس بدان که از زن ذلیلانی...

وقتی بهروز باغبان را صدا زدند تا شعر بخواند، آقای مسنی که پشت سر من نشسته بود، از بغل دستی اش پرسید چرا خانم ها را صدا نمی کنند؟ بغل دستی گفت: خانم ها نیامده اند. آقای مسن تر گفت: چرا، من دوتایشان را دیدم. آن یکی جواب داد: خانم ها با همدیگر خوب نیستند [که کنار هم بنشینند]! اینجا بود که دیگر طاقت نیاوردم و برگشتم بهشان گفتم چرا، خیلی هم با هم خوبیم! آقای مسن تر گفت: من همیشه گفته ام از خانم فشمی می ترسم!

شهزاده ما قاصدک نامه رسان
ای آینه بلاکش بوالهوسان
آنجا که تویی خدا همان نزدیکی است
لطفا به خدا سلام ما را برسان!

*

شاعر که شد، اندازه اش شد صد برابر
از هر نظر آوازه اش شد صد برابر...
*

بعد از تو آخر دفتر شعرم زنم شد
بعد از تو حتی مادرم هم دشمنم شد...

شاعر تند و تند شعرهایش را از حفظ می خواند، به طوری که رضا رفیع پرسید: رَم(حافظه) شما چند گیگ است؟! و از به چاپ سوم رسیدن کتاب ایشان با نام« خدا یک نقطه دارد» توسط انتشارات شانی خبر داد.

خانم محمدی درباره تسلط آقای باغبان به شعرهایش گفت: من حس کردم در شعرشان غرق شده اند! آقای رفیع گفت: من دیدم شما هم غرق ایشان شده ای! خانم محمدی توضیح داد: من که خودم مجری هستم، گاهی کم می آورم اما ایشان بی وقفه و با تسلط عجیبی اجرا می کند.

بعد از شعرخوانی مصطفی مشایخی، آقای سپهر، نوازنده آکاردئون، برای اجرای قطعاتی خاطره انگیز روی سن رفت. او نام چند قطعه را برد و از رضا رفیع پرسید کدامشان را اجرا کند. رفیع گفت: به به! پس منو هم دارید! ایام الله ولنتاین هم هست... آیا خنده ندارد؟ مگر دین چیزی غیر از محبت و دوست داشتن است؟ مگر نمی گویند «هل الدین الاالحبّ»؟ و سپس از خانم محمدی خواست قطعه ای را انتخاب کند. اوشان گفت: به نظرم بردی از یادم! رفیع پرسید: کی؟! بله... یک جورهایی همان یادم تو را فراموش است!

پس از اجرای قطعه زنده یاد دلکش، رفیع این استتوس را خواند: با آجیل دیگران طوری رفتار کنید که می خواهید با آجیل شما رفتار کنند!

بعد از شعرخوانی ارمغان زمان فشمی و شروین سلیمانی، سیامک سلیمانی روشن، تریبون را در اختیار گرفت.

در موقع چای کاش قندت بودم
یا گیره آن موی بلندت بودم
این شهر پر است از حشرات موذی
ای کاش عسلم من پشه بندت بودم!

رفیع گفت: ببینید قانع بودن مرد ایرانی را! ( اشاره به شعرهای خانم زمان فشمی درباره غلمان!)

بودن و نبودن همه مساله این است
بازار پر از بنجل بی ارزش چین است...

علی مظفر شاعر بعدی آخرین شکرخند سال 1393 بود:
دوست خوب و گل جواد آقا
چه ظریفی چه باسواد آقا!

بعد نوبت به زهرا  دری رسید.

الطاف لبت قدم قدم می چسبد
کمتر گله کن سکوت کم می چسبد
یک بوسه به یک سکوت ایجاد شود
بی حرف ببین دو لب به هم می چسبد

وی پس از خواندن این رباعی منشوری، یک خاطره منشوری هم از دعواهای پیرزن همسایه شان با عروسش تعریف کرد و در توضیح واژه های اصفهانی آن گفت: خارسو یعنی خار چشم که به مادر زن و مادر شوهر می گویند. رفیع پراند: آن خار اولش هم شبیه فحش است!

سید هانی رضوی این شعر را خواند:

من از همه این شعرا نازترینم
این طور نبینم، غلط اندازترینم
هرچند که جز اخم نداری عادت
در حسرت لبخند تو طنازترینم

او پیش از خواندن دومین شعرش گفت: یکی از مهم ترین اخبار ماه گذشته، خبر بازگشت آن عزیز به عرصه سیاست بود و اولین نفری که از شنیدن این خبر جان به جان آفرین تسلیم کرد، مادر خودشان بود.

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
هاله نور به سر دار کسی می آید

داد عشق همه را دست لولو تا ببرد
دید یک ملت را خار و خسی می آید

باز می گردد چون خون به رگ ماست هنوز
تا ابد می ماند تا نفسی می آید

عشق من، معجزه سوم تاریخ بشر
عشق من با عشقش، داش اسی می آید

تا که ای شاعر افسرده که بی سوژه شدی
طبعت آزرده شود از قفسی می آید

تا که ای نان تو ز لب ها کم کم دور شوی
تا که ای جان تو به لب ها برسی می آید

طبق معمول فقط بهر رضای مردم
نه که از روی هوا و هوسی می آید

پیش از این کارِ لودر را به سرانجام رساند
پس از این روست که با کمپرسی می آید

*

در چشم روز کور، چه معنی دهد عقاب؟
دندان موریانه چه می فهمد از کتاب؟
سید بخند باز که خورشید زنده ای
حتی اگر که بشکندت شب درون قاب

به دلیل ضیق وقت، غلامحسین فخیمی(مرآت) آخرین شاعر این جلسه بود.

ای رفیقان از گرانی هاج و واج افتاده ام
چون پرایدی درب و داغون بی کلاج افتاده ام
در دهن دندان ندارم بی رمق باشم ولی
با پری ها در خیال ازدواج افتاده ام

در پایان من برای دلداری دادن به آقای کاوه جوادیه که فرصت شعرخواندن پیدا نکرده بود، به ایشان گفتم: عیبی ندارد، شما خودتان شب شعر دارید!

جلسه شعر آقای جوادیه با عنوان « عصر طنز حلوای تن تنانی» در ساعت 16 آخرین شنبه هر ماه در سرای محله قیطریه برگزار می شود.





ماجراهای دماغ ارمغان!

یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳


از روزی که یک فقره عکس بر سردر وبلاگ الصاق شد، انگار دماغ ما شد یکی از مشکلات عالم. داستان از آنجا شروع شد که یک نفر با نام مستعار «جهانگرد» این شعر را در باب آن عکس سرود:

* محضر جناب شاعره مخدره:

بلاگت را به عکست زنده کردی!
به بینی نور را تابنده کردی!
گرفتی چون که سر را رو به بالا
دو چشمت ریز و بینی گنده کردی!

* من پاسخ دادم:

چرا این قدر ای آقا تامل
به روی عکس شخص بنده کردی؟
مگر خود خواهر و مادر نداری؟
که بر بینی و چشمم خنده کردی؟

کم کم بقیه هم وارد گود شدند و این مشاعره شکل گرفت:

* جهانگرد:
نخندیده ست کس بر عیب عکست

بدین تهمت مرا شرمنده کردی

غرض هشدار بر یک اشتباهیست
که با آن چهره ارزنده کردی


هر آن نوری که تابد روی چیزی
به چشم آن چیز را هم گنده کردی

ولی با نورباران دماغت
کجا آن چهره را زیبنده کردی؟

از آن سو چون به پایین چشم داری
چو عاقل بر سفیهان خنده کردی...

دو چشمت تنگ شد، فیگور بد بود!
چرا پرسش ز مام بنده کردی؟!

تامل کو؟ مرا عکس تو ناچار
به نقدی این چنین سازنده کردی


* من:
تو را پیچاندمت تا پس بگیری

چنان نقدی که بر این بنده کردی

نفهمیدی و نقدت را تو تکرار
چنان یک آدم یکدنده کردی

علف را تا بزی جان می پسندد
نگو نقدی خوش و ارزنده کردی

دماغم گر بزرگ است و اگر نیست
نگا کن آی کیویم چنده! کردی؟!


* جهانگرد:

نگفتم من دماغت هست گنده
خودت با نور آن را گنده کردی!

خطای عکس را گفتم من و تو
سوال از خوار و مار بنده کردی

ادب را خود ستودی لیک ما را
به وصف نافَهِم زیبنده کردی

ز طنازان که خود ارباب نقدند
نشاید این که ناقد رنده کردی

ز آی کیوی بالایت همین بس
که عکسی این چنین آپنده کردی!


* من:
برای انتخاب عکس، معیار
نباشد در نظرخواهی ز اغیار
خودم وقتی پسندیدم، بسنده است
و فوقش برگه تاییدی از یار!


* یک کارگر:

الا ای آن که کامنتی نهادی
و نقدی این چنین ارزنده کردی

بدیدی اشتباه عکس و عکاس
و توصیفی چنین زیبنده کردی

علف کِی داره درک از قاب و تصویر؟
چرا نقدی چنین سازنده کردی؟

 

* لیلا:

تو ای طناز نورانی(!) خوش تیپ 
که ناظر را به سختی رنده کردی

گمانم عیب از تاریخ عکس است 
که در این قالب تابنده کردی 

بکن آپ دیت عکس کودکی را 
که کاری احسن و ارزنده کردی 

* من: 
شما دیگر چه می گویید خانم؟
که اینجا را ز نقد آکنده کردی

از آنجایی که این عکسم جدید است
به بازی خویش را بازنده کردی!

کجا کودک کند ابرو و مو رنگ؟
مرا با حدس خود شرمنده کردی!


* محسن آ:

به دانش ارمغان فخر زمانی
از این رو در زمانه ارمغانی

شنیدم عکستان غوغا نموده
اخیرا مشت مردان وا نموده

دماغ حضرتت را دیده بودند
بسی خبط و خطا فرموده بودند

تو بینی بینی و من زیر بینی
تو پایین تر از این بینی نبینی

بیا پایین که باغ راز باشد
سراسر نکته و اعجاز باشد

انار و هندوانه دسته دسته
هلویی نیمه باز و نیمه بسته

تو وا کن چشم دل تا جان ببینی
کمی پایین بیا تا آن ببینی

دهانم وا نکن امشب که مستم
شرابی خوردم و جامی شکستم

به معنی بنگرد انسان باهوش
نه چشم و بینی و زلف و بناگوش

هزاران نکته از لب تا دهان است
بسی اسرار پنهان در میان است

تو غافل از نگین حسن خلقی
تو درویشی که در افکار ملکی

جهانگردی که دور خود نگشته
جهان را گشته و بی خود نگشته

 

* مورچه کارگر در جواب محسن آ:

تو به سیمای شخص می نگری
ما در ایراد عکس حیرانیم

تنگ چشمان نظر به میوه کنند
ما به نقدی چنین خندانیم

هر که دستی به شعر و طنز ببُِِرد
ما در عشقش هزار دستانیم

تو مپندار که ما هم هیزیم
یا به فکر هلو و ...


* بابک:

ابوالفضلی،مرا معذور دارا
ز ایهامی به سبک محسن آ

«هلویی نیمه باز و نیمه بسته»؟!
خجالت می کشم زین حرف رسوا!

نگویم از انار و هندوانه
که ایهام چه ها باشند اینها!

تهش گفته ز معنی بنگرم من
ز این سو بنگرم بدتر شود ها؟!

اصن من خام و چیپ و دق دهنده
جهانیگرد و محسن خوب،اما

خدایی خود وکیل،این تن بمیره
مرا تو بیشتر خوش آید آیا؟!


* محسن آ:

ای که تا صحبتی چنین دیدی
از سراپای خویش بی خبری

گیج و مبهوت و واله و حیران
همچو موری گرسنه در به دری

تو در آن شعر و گلشن ابیات
به هلو هندوانه می نگری

ورنه کی اهل دل بدین معنا
کرده بر عاشقان خود نظری

کشته ها داده چشم و ابرویی
فتنه ها کرده گردش کمری

کوش تا یار اهل دل باشی
تا نمیری به عیب بی هنری

 

* مورچه کارگر در جواب محسن آ:

ما چو موری گرسنه، دربه دریم
تو بپندار که ما بی هنریم

تا که چون مورچه ای بار بریم
به خیالت رسیده گاو و خریم

آنچه گفتیم شعر سعدی بود
ما ز افکار او سود بریم

چون آنارشیزمیزست این ره ما
ما ز هر راه و رسم می گذریم

عیب ما نیست اگر بی خبریم
چون که ما مورچه ای کارگریم

 

* بهروزفر:

آتش افروز شود هُرم چراغی، ساقی
خانمان سوز بُوَد نور دماغی، ساقی

کودکی گفت: جواب نظر من رو بده
آفتی خواست ز تو میوه باغی، واییییییییی!

البته  داستان بسیار دنباله دار تر شد که ادامه اش را می توانید در کامنت های پست «تفکیکات» بخوانید.

 





تهرون تهرون که می گن...

یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳


بابابزرگ من بود مولود کوچه دردار
با خاطرات بسیار ازحول وحوش بازار

این نامه گشته صادر از بنده در شمیران
با یاد این کلانشهر، شهربزرگ تهران:

ای شهر پیر و خسته! ای قامتت شکسته!
گم شد صدای آهت در کوچه های بسته

ای شهر کهنه من! ای شهر دود و روغن!
فرمول خانه هایت: تکرارسنگ و آهن

ای پیر زشت قوزی! شهرشبانه روزی!
ای همنشین یکرنگ با موشهای موذی!

شهر سعادت آباد! شهر اوین و دربند!
ای شهر برج میلاد! همسایه با دماوند!

ای شهر پول و ثروت! ای شهر برج و شیشه!
ای بی مرام! در تو  هرکس به فکر خویشه!

شهر مخل اعصاب با بوق و با ترافیک
با داد دوره گردان در کوچه های باریک

آلودگی که داری! وارونگی*که داری
جز دود و جز تورم دیگر بگو چه داری؟!

شهر سوسول قرتی! شهر کثیف dirty
با این بساط درهم، حقا که شهر هرتی!

از شهروند هایت هرچند می کنی پوست
با این همه تو را من بسیار دارمت دوست!

*پدیده خطرناک وارونگی هوا که اغلب در زمستان اتفاق می افتد





درباره وبلاگ

شب شعر شكرخند، اگر اتفاق غيرمنتظره اي نيفتد، اولين شنبه هرماه در فرهنگسراي هنر (ارسباران) تهران برگزار مي شود؛ شش ماه اول سال از ساعت 5 و شش ماه دوم از ساعت 4 بعدازظهر.





 

Designed By M.Ranjbar