مرغ همسايه

 

پيوند روزانه

 

لبخند هشتمين سالگرد شكرخند

دوشنبه شانزدهم تیر 1393


شب شعر طنز شكرخند، در تيرماه سال 1385 پا گرفت و تيرماه امسال، هشتاد و پنجمين جلسه آن برگزار شد. رضا رفيع با بيان اين تقارن نيك، آن را از كرامات خود دانست و افزود: گذشته از تبريك هشتمين سالگرد برگزاري شكرخند، يك تسليت هم بايد گفت و آن تسليت فوت استاد محولاتي، از پايه هاي ارزشمند اين شب شعر است كه دو ماه پيش در بيمارستان دي به ملاقاتش رفتم و دستش را گرفتم و در گوشش گفتم من رضا هستم. با آن كه در حالت اغما بود، دستم را فشار داد كه يعني فهميدم.

پيش از آن كليپ كوتاهي هم از استاد محولاتي پخش شده بود كه اشك به چشم همه دوستدارانش آورد.

از طرف بعضي رسانه ها به مناسبت سالگرد شكرخند، سبدهاي گل فرستاده شده بود، يكيش مجله جوانان و سردبير جديد آن، اميرحسين انبارداران كه مجله و شب شعر را برادر دانسته و ضمن تبريك، نوشته بود:

ما دوتايي داداشيم
شادي به دل مي پاشيم!

رفيع از مسئولان سالن تقاضاي ليواني براي نوشيدن‌آب كرد و اين كارش باعث شد كاوه جواديه كه در رديف اول سالن نشسته بود، بلند بگويد: پيشواز نرفته ايد؟! رفيع پاسخ داد:‌ مي گويند اگر كسي از خانه خود به حدي دور شود كه وايرلس اش آنتن ندهد،‌ مسافر حساب مي شود و روزه بر او واجب نيست!

مجري ديگر شكرخند 85، نسيم نجفي، دوبلور و بازيگر تئاتر بود كه پس از خوش و بش با حضار، عليرضا سلامي، طنزپرداز روشندل را به عنوان اولين شاعر اين جلسه به روي سن فرا خواند.

برات كردم تموم حرفامو فكس
نده ديگه برام ايميل يا فكس

آقاي كتابدار اعلام كرد از 3 تا 12 ماه مبارك رمضان، هرشب از ساعت 18 تا افطار، ضيافتي با حضور شاعران، ترانه سرايان و طنز پردازان در فرهنگسراي نياوران برگزار مي شود كه با آيتم موسيقي و پذيرايي مختصري براي افطار به پايان مي رسد. اين ضيافت از ابتكارات مديريت جديد فرهنگسرا، آقاي عباس سجادي است. سپس فيلم كوتاهي پخش شد كه به شكلي مبتكرانه يك ترانه محلي ايراني را روي بخشي از ماجراهاي لورل و هاردي سوار كرده بودند، گويي كه آنها دارند با ريتم اين ترانه مي رقصند!

مصطفي مشايخي شعرهاي بسيار زيبايي مي سرايد.

دست سیروس و نسترن گوشی
دست بلقیس و مش حسن گوشی

صبح تا شب مدام می بینی
بین هر گوش و هر دهن گوشی

خوش به حال مخابراتی ها
چون که افتاده دست زن گوشی

خوب کاری به دست ما داده است
با پیامک به هم زدن گوشی

تا برقصم به ساز او شده است
رِنگ بابا کرم بزن گوشی

رفته بالا هزینه اش یعنی
شده کلا کمر شکن گوشی

با تمام ظرافتش شده است
بدتر از شاخ کرگدن گوشی

شده چیزی برای پز دادن
یا همان قیف آمدن گوشی

بچه هایم به جز یکی دارند
رنگ هر کیف و پیرهن گوشی

آن یکی هم خریده از بازار
با حقوق سه برج من گوشی

 قد یک بربری است تقریبا
یا به قول خودش خفن گوشی

 پسرم مثل انتحاری ها
بسته در چند جای تن گوشی

وقت جاری و باجناق کشی
خوب و بسیار قلتشن گوشی

تا به اموات هم اسی بزنیم
می گذاریم در کفن گوشی!

رفيع در تاييد مضمون اين شعر گفت: ما بچه بوديم، كارمان بازيگوشي بود، الان كار بچه ها شده گوشي بازي!

كوثر پاك سرشت، اولين خانمي بود كه در شكرخند 85، پا روي سن گذاشت.

از همه اهل محل بوي ريا مي آيد
فكر كردم من ِخل، بوي خدا مي آيد!

ديشب آقا صفر از عشق و صفا آمده بود
بعد مي گفت كه از سعي و صفا مي آيد

بوي خمر از دهن حاجي ما بيرون زد
در شگفتم كه چه بويي ز كجا مي آيد

ممقلي مومن و پاك است و در آن شكي نيست
زچه اما سر راهم همه جا مي آيد؟

تا كه فهميده غضنفر پدرم مجلسي است
با عيالش همه شب خانه ما مي آيد

پس همين بود كه در خواب كسي با من گفت
مرضي سخت تر از صرع و وبا مي آيد

شاعري هست كه در كنگره ها خيلي شيك
با غزل هايي از افشين علا مي آيد!

«گفت حافظ لغز و نكته به ياران مفروش»
گفتم انصاف ده اين كار به ما مي آيد؟

دين و ايمان همه اهل محل در حلقم!
من نگفتم كه ز ابليس صدا مي آيد

رضا رفيع در واكنش به بيت پاياني، با توجه به اين كه خانم پاك سرشت، دانشجوي رشته پزشكي است، گفت: شما متخصص گوش و حلق و بيني بشويد بد نيست! و افزود: يك بار رفته بودم آندوسكوپي، دستگاه كوچكي تمامي دل و روده‌آدم را شفاف و قشنگ نشان مي داد. خواستم به دكتر بگويم دستگاهت توي حلقم، ديدم نيازي به گفتن نيست، خودش توي حلقم هست!

شروين سليماني، شعر زيبايي با قافيه «نيا پايين» خواند.

برو  بالا ولی از موضعِ  برتر نیا پایین                
 نه از پشت تریبون و نه از منبر نیا پایین

 نشستی پشت فرمان بیخودی بشکن بزن خوش باش         
اگر کردی تصادف یا شدی  پنچر نیا پایین

سـوارِ تک الاغِ دِه اگر بودی فقط هی کـن                 
بگو من نذر دارم هی کنم... از خر نیا پایین

بکش بالا خودت را با کلک، از هر طریقی  شد                   
بکن جا پای خود را محکم و دیگر نیا پایین

مقامت را بچسب از جان و دل محکم به هر قیمت              
اگر دادند فحش خواهر و  مادر نیا پایین

از اول هی بگو من قصدِ پایین آمدن دارم                
و با تکرارِ این یک جمله تا آخر نیا پایین

برو از هر که شد کولی بگیر، از چاق تا لاغر                      
سوارِ چاق  شو از گُرده لاغر نیا پایین

نشیمنگاه خود را پیچ کن بر شانه افراد                
شبیهِ  قُبّه از سردوش سرلشگر نیا پایین

اگر دیدی خریت جایگاه ویژه ای دارد                 
بلانسبت خودت خر شو بکن عرعر نیا پایین

بترس از منقل و سیـخ و ذغالِ  آدمِ  گُشنه               
به سیخت می کشند این گشنگان، جیگر نیا پایین

اگر روزی به پایین آمدن مجبور هم بودی                    
برای حفظِ جان با ته بیا، با سر نیا پایین!

پس از آن بخش «عكس و مكث» اجرا شد، تعدادي از عكس ها به اين شرح بود:

اطلاعيه ها:
* ارائه خدمات درماني به خواهران، منوط به رعايت حجاب برتر است ( يعني اگر خانمي داشت از دست مي رفت و او را به بيمارستان رساندند، بدون چادر راهش نمي دهند!)

*شلوار كردي سه خشتكه موجود است!
رفيع: اين در جواب ساپورت است كه غربي ها توليد مي كنند!

ماشين نوشته ها:
* هركي دلت را شكست/ صداشو درنيار/ يه روز دلش مي شكنه/ خودش صداش در مي آد
* خواهي نشوي همرنگ/ رسواي جماعت شو
* هميشه به يادتم/ ولي شارژ ندارم!
* خداييش قسطيه!

در ادامه فرامرز ريحان صفت، براي شعرخواني پشت تريبون حاضر شد.

اعصاب من پاك شده قاطي پاطي
با خبر مرگ محولاتي...

*

لب از گله و شكوه ببندي بد نيست
تقدير خودت را بپسندي بد نيست
هر روز كه با غصه و غم درگيري
يك ثانيه هم اگر بخندي بد نيست

اين بار همراه آقاي ريحان صفت، عباس آقا، پسر ايشان و محدثه سادات جليلي، دخترعمه ايشان هم به شكرخند آمده بودند و هركدام شعري خواندند تا نشان بدهند كه داشتن طبع شعر در فاميل ريحان صفت موروثي است. البته رضارفيع اشاره كرد: كاش [به جز شعرها] چند تا كلوچه هم مي آورديد!

به نام خداوند دل هاي پاك
خداوند چالوس و رشت و اراك

خدايي كه از هركسي بهتر است
واسمش سرآغاز هر دفتر است

خدايي كه هرچه دلم خواست داد
به من يك سبد با كمي ماست داد

خدايي كه هسته، اتم، گاز داد
به امثال من عشوه و ناز داد!

خداوند دريا و ماهي و طنز
خداوند خنده، فكاهي و طنز

... خدايا قسم بر دژاگه، مسي
نباشد اميدم به جز تو كسي

 

اين ابيات سروده خانم جليلي بود و حالا شعر ريحان صفت كوچك يا همان عباس آقا! ( هر بيتش يك ساز مي زند اما شما مضمون را بچسبيد و اشكالاتش را بي خيال شويد، شاعرش خيلي جوان است!)

 به نام خداوند پند‌آفرين
خداوند پست و بلند آفرين

 اي خداي خالق انسان
همه را آفريده اي يكسان

 حيف ما قدر تو نمي دانيم
گرچه آدم ولي نادانيم

 اي خدا ما آفريده توايم
بنده هاي برگزيده توايم

 اين دعا را اي خدا باطل نكن
توي دنيا دست ما را ول نكن!

 

ميهمان ويژه اين ماه در روز 15 تير 1332 در اهواز به شدت به دنيا آمد و ديپلم افتخار را در همين شهر دريافت كرد...

خانم نجفي همان طور كه مشغول خواندن زندگينامه ميهمان ويژه براي حضار بود، جوگير شد و گفت: كاش موزيكي هم در پس زمينه صداي من پخش مي شد! رضا رفيع يك جوري نگاه كرد و گفت: ما از اين قرتي بازي ها نداشتيم، هشت سال با عزت و‌ئآبرو زندگي كرديم! اما انگار مسئول اتاق فرمان با خانم مجري موافق بود، چون به زودي موزيك ملايمي در فضاي سالن طنين انداز شد كه شنيدن ادامه داستان را دلنشين تر مي كرد:

نام نبرده به گفته خودش نوعي كودكِ كار به حساب مي آمد و ساعات بعد از مدرسه را در مغازه كار مي كرد. در سال 1355 در سريال گلباران به كارگرداني رضا بابك به ايفاي نقش پرداخت و سپس در فيلم سينمايي چريكه تارا به كارگرداني بهرام بيضايي حضور پيدا  كرد (1357).

از جمله فيلم هاي سينمايي ايشان مي توان به اينها اشاره كرد و در رفت(!): يوسف هور(1391)، خنده در باران(1390)، پرنده باز، ميني بوس(1389)،همبازي(1388)، گزارش مريم(1384)، بودن يا نبودن(1377)، روز واقعه، روسري آبي(1373)، عبور از تله(1372)، مجسمه(1371) و گزل(1368).

ايشان تاليفاتي هم در زمينه هاي مختلف شعر، داستان و خاطره نويسي دارند مانند ت مثل تئاتر، بانوي نيلوفري و بازيگر.

 پيشكسوت تئاتر و سينما و تلويزيون، آقاي رضا فياضي، از آن هنرمنداني است كه بيرون از دنياي نقش هايش نيز دوست داشتني است، متبسم و متواضع و انديشمند. وي با اشاره به زندگينامه مفصلي كه درباره اش خوانده شده بود، گفت: من كه به اندازه كافي چاق هستم، ولي خيلي من را چاق كردند! سلام به شما عزيزان دل، الهي قربان تك تكتان بروم!

رضا فياضي كه بيشتر او را با نقش آقاي جمالي، همسايه خانواده زي زي گولو مي شناسيم، در بيان خاطراتي از دوران‌آن سريال گفت: يك بار من روي سه پايه رفته بودم تا ريسه ها را ببندم، سه پايه شل بود و من هم كمي شيطنت كردم و از آن بالا افتادم پايين. زي زي گولو با همان لحن مخصوص به خودش گفت: اقاي جمالي مرد! خاطره ديگرم از آن برنامه اين بود كه چون من در نقش آقاي جمالي، نوك زباني حرف مي زدم، بعضي ها خيال مي كردند كلا اين طوري صحبت مي كنم و يكي از كارگردان ها كه مرا براي فيلمش پيشنهاد كرده بودند، گفته بود آن بنده خدا هم كه نوك زباني حرف مي زند! حتي مادر خانم مريم سعادت هم دلش برايم سوخته بود!

يك بار هم به دندانپزشكي رفته بودم. منشي مدام صدا مي كرد آقاي جمالي، آقاي جمالي... و من همين طور نشسته بودم، نگو داشته مرا صدا مي كرده!

در اين لحظه خانم نجفي اجازه خواست صداي زي زي گولو را تقليد كند كه انصافا هم خوب اجرا كرد. او در توضيح كارش گفت: كودك درون من خيلي زنده است! رفيع كمي از همكارش فاصله گرفت و گفت: مثل اين كه زيادي زنده است!

سپس آقاي فياضي به نقل خاطرات ديگري از دوران كاري خود پرداخت و گفت: من نقش هايي مثل سفير كبير روس در سريال اميركبير يا ژنرال آمريكايي يا چرچيل را بازي كرده ام، براي همين به من مي گويند«رضا فياضي خارجي پوش»! يك بار در بازار كرمانشاه قدم مي زديم كه پينه دوزي با ديدن من شروع كرد به حرف زدن با همان لحن و لهجه سفير روس.

آقاي فياضي تاكيد كرد: ولي خاطرات شيرين و رويايي من با بچه ها بوده، زماني كه خنده شان را مي ديدم، مثل دختر بچه سيه چرده مينابي كه با دست هاي لرزان من را گرفته بود و مي خنديد و حسش را با تمامي وجودم مي فهميدم. اين سعادتمندي است و شكرانه مي خواهد كه آدم با لبخند مردم رو به رو باشد.

وي افزود: من در راديو هفت، شب هاي جمعه، قصه خواني كرده ام و قصه هاي ملي را خوانده ام. در حال حاضر كار تصويري كمتري دارم، اوضاع اقتصادي تلويزيون خوب نيست. در سريال معماي شاه بازي كردم اما چند ماه دستمزد نگرفتم. پس برايتان شعر مي خوانم...

البرز سر به زير
آرش
خميده تر از كمانش
رهيده از بند استغاثه...
مي آيد...

آقاي فياضي همچنين با اشاره به هشتمين سالگرد برگزاري شكرخند گفت:‌ اين بچه هشت ساله چقدر خوب بزرگ شده و چقدر رشد خوبي داشته! اتفاقا شاعري كه بعد از آقاي فياضي روي سن رفت، آقاي شهرك بود كه در همين رابطه گفت: روساي جمهوري هم حداكثر 8 سال باقي مي مانند!

خوش آمديم به لبخند سالگرد شكرخند
مبارك است به جمع و به فرد فرد شكرخند
قشون داعشيِ اخم و تخم داغان است
به كارزار و مصاف بهين نبرد شكرخند!

بعد از شعرخواني آقاي سليمان نژاد، عباس كريمي پشت تريبون حاضر شد.

آن قدر سانسور كرد از شعر من يك «است» ماند
پيش رويم يك مسير كاملا بن بست ماند
سطل قرمز را گرفت و هي ورق را سرخ كرد
آن قدر خط زد كه آن چيزي كه الان هست ماند!

او با اشاره به اين كه يك بار به سراي سالمندان رفته و با پيرمردي عصبي حرف زده، شعري را كه از مضمون حرف هاي آن پيرمرد ساخته بود خواند كه سالن را از خنده منفجر كرد.

همسر من با يه خاور زير شد اما نمرد!
پاي با پاي كلاغان پير شد اما نمرد

صبح و شب مي خورد ايشان بسته بسته قرص قلب
چند ماهي قرص قلبش دير شد اما نمرد...

خانم نژادجعفري به قول خودش يك «خر شعر» تقديم حضار كرد! رضا رفيع پرسيد: اسم خر را كه در بيت آخرش نياورده ايد؟ آخر معمولا شاعر، تخلص خودش را آنجا ذكر مي كند!

شعر من تقديم يك خر مي شود
كي ولي خرنامه باور مي شود؟

من در اين فرهنگ سرتاپا هنر
كم شنيدم شرح احوالات خر

خر به معناي بزرگ است و عظيم
گاه سرور مي شود گاهي رجيم...

حال من امروز چون حال خر است
(رفيع: يعني وقتي به شكرخند ‌آمديد اين حس به شما دست داد؟! «شكر خر» كه نيست!)
البته خر حالش از من بهتر است!

بعد از شعرخواني كاوه جواديه، رامينا خدمتي براي اولين بار روي سن رفت و گفت: بالاخره آمدم بالا! خيلي وقت است كه به شكرخند مي آيم اما رويم نمي شد شعر بخوانم. بعد از مدت ها اسمم را نوشتم و دادم، باز هم صدايم نكردند. مدتي گذشت تا فهميدم بايد شعرم را بدهم نه اسمم را! رفيع پرسيد: يعني 8 سال مي آمديد تا امروز بالاخره موفق شديد؟!

تيم ما مي بازد اما باز شادي مي كنيم
تا شويم ما با مسي هم فاز شادي مي كنيم!

معصومه پاكروان به عنوان حسن ختام برنامه فراخوانده شد و خانم نجفي گفت: هميشه اول و آخر كار با خانم هاست. رفيع پراند: بله، مشكلات يكي دوتا نيست!

اما از طايفه خانم ها هنوز كسان ديگري هم حضور داشتند كه شعر نخوانده بودند. در دقايق پاياني آنها يكي يكي روي سن رفتند و گاز انبري(!) شعر خواندند، گلناز ميرترابي و ارمغان زمان فشمي. تازه بعد از آنها هم روحاني جوان، آقاي استاد سعيد پشت تريبون رفت.

ارمغان زمان فشمي در پاسخ به شعري كه آقاي عليرضا سلامي خوانده بود و از چهار زن عقدي گرفتن و صيغه كردن در آن حرف زده بود، اين دو بيت را خواند:

آقاي سلامي ارچه گفتي
هركس كه سه زن گرفت، شاد است
اين را به شما بگويم اما
كه شوي، يكيش هم زياد است!

بعد از آن به قدري دير شده بود كه فرصت به ديگران نرسيد و ختم شكرخند اعلام شد. تا شكرخندي ديگر، بدرود.





جرم!

سه شنبه دهم تیر 1393


عرق، حتي فقط يك هورت جرم است
شود وازكتومي راپرت، جرم است

نبايد لوله اي را بست، اين كار
براي ناي تا آئورت جرم است

خيابان ها پر است از جرم و مجرم
نمي داني مگر ساپورت جرم است؟!

بدان«مهراب» خان! ايران ريو نيست
در اينجا پوششي چون شورت جرم است

چرا زن ها به واليبال رفتند؟
براي بانوان اسپرت جرم است

نبايد جاي شادي در خيابان
دم ماشين عروس، اسكورت جرم است

دوجا، يك: پشت رل، دو: موقعي كه
شود‌ آرا شمارش، چرت جرم است

خداوندا مرا جايي ببر كه
از آنجا تا ابد ديپورت جرم است!





مسايجه / سبد كالا

چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393


براي عده اي از دوستان شاعرم اين بيت را پيامك كردم:

يك سبد كالا اگر مي داشتي
چي براي هر نفر مي ذاشتي؟

و اين هم پاسخ هاي آنها:

علي مظفر:

كسي كه رفته آن بالا، سبد كالا نمي خواهد
وفور نعمت است آنجا، نه آن بالا...

يسنا اناركپور:

يك جگر يك دل دو تا هم قلوه را
بذل مي كردم براي آشتي!...

 ساعتي بعد، آقاي اناركپور از گفته قبلي اش پشيمان شد و نوشت:

هيچ كالايي برادرجان! فقط
يك كليد نو براي آشتي

از سماق و كشك و پشمك تا زرشك
غير از اين جانم چه مي پنداشتي؟

- بود اول قلوه و دل با جگر
از سبد‌ آن را چرا برداشتي؟!

- بي خبر هستي مگر از هر جناح
يا حسن را احمدي انگاشتي؟!

حسن حاتمي بهابادي:

عادت ماهانه از يارانه ام
بابت خود يك نوار بهداشتي!

بهر تو هم يك زبان آتشين
نه... خودت آن را كه قبلا داشتي!

گر زني با شوهرش قهريده است
قرص و كپسول صفا و آشتي

تو چه كالايي گذاري در سبد
خوردني، پوشيدني يا داشتي؟

مهدي استاداحمد:

بهتر آن باشد كه گويم ابتدا
نيست توي گوشي ام نام شما!

- بي جهت پرسيدي از من‌آدرس
آن كه گويد شعر هي با اس ام اس!

- آري از لحن همان بيت نخست
اين مسلم شد به من كه شعر توست

با تو با خطي دگر مي باختم( قمار اس ام اس!)
ليك اين خط تو را نشناختم

تا دل من نيست از نام تو قرص
از من از كار سبد چيزي نپرس

- ارمغانم، حال بي چون و چرا
پاسخي بفرست در اين ماجرا

- مانده روي دست من يك شعر بد
مي نهم اين شعر را توي سبد!

(منظورش، همين شعر بود؟!)

نسيم عرب اميري:

يك سبد كالا اگر مي داشتم
يك سبد گل داخلش مي ذاشتم

تا ببينم باز هم صف مي شود
از محبت خارها گل مي شود؟!

دست من خط خورد و هستم روسياه
چون قوافي بيخودي شد اشتباه!

زهرا دري:

رفع فيلتر، عشق و لبخند و كتاب
لوله نوشابه جاي لوله آب

كارت تزويجي براي بي كسان
متروي جامانده توي اصفهان

كارت رفع پارتي و مارتي سريع
يك شكرخند جهاني با رفيع!

بدپيله:

آن سبد گر بود در دستان من
جملگی را حال می دادم خفن

باب طبع هر یکی، کالای بیست
تا بداند این جهان در دست کیست؟!

دخمران را بی افی ناز و ملوس
پسمران را جی افی یکدانه، لوس!

در دل محبوب سنگین دل، وفا
عاشقان را دلبری رازآشنا

کارگر را گنج قارون توی کاخ
تا بخواند روز و شب: داخ داخ داراخ!

مختلس را اندکی شرم و حیا
محتکر را شرم از خشم خدا

عینک و سمعک به صاحب منصبان
تا که دریابند رنج مردمان

«این یکی» را شاکلیدی راستین
«آن یکی» را گور در قعر زمین!

بهر این دلواپسان، عقل سلیم
تا شوند از کلّه شقی، پاک جیم!

اندکی آزادیِ بی بازگشت
سهم هر زندانی هشتاد و هشت

ارمغان را اندکی مهر و وفا
تا نرنجاند دل عشّاق را

می کنم تقدیم این خلق صبور
شادمانی، سرخوشی، مستیّ و شور

جای گریه، جای غم، جای عزا
خنده های از ته دل، بی ریا

***

این همه گفتیم، ای زیبای مست
«لیک ای جان، در اگر نتوان نشست»

این «اگر» با آن «مگر» چون جفت شد
حاصلش، بسیار حرف مفت شد!

من کجا و طرح و تنظیم سبد؟!
خاک عالم بر سر من، تا ابد!

گر جوابت را گرفتی، ارمغان
جان مامانت، بیا با من بمان!

یک سبد، نه ده سبد، صدها سبد
می کشم ناز تو با مشت و لگد!(مصداق کامل از جان خود سیرشدن)

صابر قديمي:

من براي حل بحران جوان
در سبد جا مي دهم يكصد مكان!

-  هرنفر را يك مكان كافي بود
در كنارش هم در و دافي بود

- هر مكان را بهر فردي ساختيم
داف و او را داخلش انداختيم

- گر كه باشد آن جوان با عائله
مي گذاري در سبد يك قابله؟!

- ما براي ژاژخايي آمديم
ني براي بچه زايي آمديم

- چون به كار آيد عزب ها را مكان
پس چه بايد كرد بهر ديگران؟

- ديگران را هم مكان دردسر ست
اين خطا از صد صواب اولاتر است

- پس به جايش چي به آنها مي دهي؟
در سبدهاشان چه را جا مي دهي؟

- اختلاسي ويژه برپا مي كنم
خاوري را در سبد جا مي كنم

خاوري لبريز تومان ودلار
تا شود چيز كلاغان قارقار

- گر رسد دستت به شخص خاوري
اين قدر راحت نبايد بگذري

يا كه اينترپل خبر كن در سه سوت
يا از او دريافت كن حق السكوت!

-با نصيحت هات هاتم كرده اي
قبل بازيمان تو ماتم كرده اي!





شكرخند دلواپسان!

چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393


الهام صفوي زاده، از مجريان صدا و سيما، مجري همراه رضا رفيع در هشتاد و چهارمين شب شعر شكرخند بود. او در آغاز سخنانش، با اشاره به نزديك شدن به نهمين سالگرد برگزاري شكرخند، گفت: خوش به حال رضاخان... و باعث شد همان اول كار، حرفش توسط رضا رفيع قطع شود: مي گوييد«رضاخان» مردم هزار فكر مي كنند! البته رضا جان هم نمي توانيد بگوييد چون ممكن است فكر كنند به قصد لذت است، چيزي در مايه هاي بوسيدن رييس جشنواره كن!

در اين ميان، كاوه جواديه كه يكي از شاعران شكرخند است، شروين سليماني را كه يكي ديگر از شاعران اين شب شعر است و جايي براي نشستن پيدا نكرده بود، صدا كرد تا يك صندلي خالي به او نشان بدهد، اما براي صدا كردن شاعر مورد نظر، از لفظ «شِري» استفاده كرد و رفيع را به تذكر واداشت: درست صحبت كنيد! خانم صفوي زاده هم به صحراي كربلا زد: منظورشان «شري شري ليدي» بود!

رضا رفيع در ادامه خطبه اول، ضمن اشاره به حماسه اي كه كشتي گيران كشورمان آفريدند، تاكيد كرد: كشتي گيران اصلي، ملت ما هستند كه در گراني ها بالاترين وزنه ها را روي سر بردند ( البته به آنها مي گويند وزنه بردار!) و حتي به شكلي حماسي وارد قضيه انصراف از يارانه ها شدند. يك نفر مي گفت نمي دانم پدرم فرم يارانه را چطور پر كرد كه از صليب سرخ با ما تماس گرفتند، فائو برايمان‌آب و غذا آورد، آنجلينا جولي هم اعلام كرد كه مي خواهد يكي از ما را به فرزندي قبول كند!

رفيع از «فرداي روز پدر»، به دليل آن كه همه مردها جوراب نو مي پوشند، به عنوان «روز هواي پاك» ياد كرد و سپس به ذكر خاطره سفرش به خرمشهر پرداخت: در كنار مسجد خرمشهر، مردم با ديدن من تعجب مي كردند... كاوه جواديه از ميان جمعيت، تكه اي پراند: چون دم مسجد بودي، تعجب كردند! رفيع جواب داد: حالا اگر ايشان را مي ديدند، عجيب نبود،‌ گرچه معمولا برعكس است! خلاصه، در خرمشهر كار نبود، كاري نشده بود و شهر وضعيت غريبانه اي داشت. بايد محمد جهان آراهايي پيدا شوند تا عروس نخلستان هاي ايران را نجات بدهند.

آقاي شهرك شعري با رديف «دلواپسيم» خواند و سپس با زبان شعر به توصيف افرادي پرداخت كه با به صدا درآوردن بوق خودرو، اهداف مختلفي را دنبال مي كنند. خانم صفوي زاده تاييد كرد: الان كه سانسور را هم با گذاشتن بوق انجام مي دهند!

رفيع گفت: گاهي به من مي گويند چقدر اين طرف و آن طرف مي روي! در پاسخ مي گويم كه در دولت قبلي، مسئولان به سفرهاي استاني مي رفتند و مردم مي خنديدند. الان همه چيز برگشته سرجايش، من به سفر مي روم و مردم مي خندند، رييس جمهور هم كار خودش را مي كند!

مژگان مطهري براي خواندن كاريكلماتور روي سن رفت.

*گاهي اوقات دندان عقل، انسان را ديوانه مي كند.
* درس معلم ار بود زمزمه محبتي، باز هم جمعه ها تعطيل است.
* پولشويي، كثيف ترين نوع شستشوهاست.

سپس فيلمي از نصايح يك روحاني پخش شد كه به مردم توصيه مي كرد از همين امشب ياعلي گويان و يازهراگويان، عمليات بچه دار شدن را كليد بزنند و به نيت پنج تن يا امام هشتم يا 12 امام يا 14 معصوم، تعدادي فرزند بياورند. رفيع گفت: خوب شد 124 هزار پيامبر به ذهنش نرسيد! و افزود: هر واژه مقدسي را نبايد خرج بيان هر مفهومي كرد. بزرگ كردن بچه مشكل است و بچه داشتن در صورتي خوب است كه آن بچه مايه افتخار شود، نه آن كه بي كار و معتاد باشد و پيامبر هم به داشتن چنين نسلي افتخار نمي كند.

الهام صفوي با اشاره به برگه اي كه يك نفر به او داده بود، گفت: يكي از دوستان شعر آوردند! رفيع پاسخ داد: بله، اينجا چيز ديگري نمي آورند! و آقاي كيوانيان از اصفهان را براي شعرخواني صدا كرد. در اين حال خانمي از جاي خود بلند شد تا بليت ورود دوستش را به دست او برساند. رفيع به گمان اين كه آن خانم، آقاي كيوانيان است(!) گفت: چرا از آن سمت مي روند؟!... آهان... شاعر، يك نفر ديگر است... بله، ‌از هر جهت متفاوتند!

اي كاش خرج زندگي اين سان گران نبود
نرخ برنج و گوشت، گران همچو نان نبود

اي كاش مي شد از ره بيني نفس كشيد...
رفيع: مگر شما از كجا نفس مي كشيد؟!

شاعر با اشاره به رضارفيع، از او خواست به بيت بعدي توجه بيشتري داشته باشد!

اي كاش در ميان جوانان مملكت
يك تن جوان بي زن و بي همزبان نبود
و چون ترديد داشت كه اين مضمون مناسب است يا نه، مصرع پيشنهادي ديگري نيز ارائه كرد:
يك تن جوان مفلس بي خانمان نبود!

شروين سليماني، شاعر بعدي شكرخند 84 بود.

رفتم به بهشت و نامه ام امضا شد
پاداش نماز و روزه ام پيدا شد
از لطف خداوند، همان بدو ورود
بين دوسه تا حور سرم دعوا شد!

*
در حسرت حوريان روانم افسرد
دور از مي ناب، تاك جانم پژمرد
با وعده حور و مي به مسجد رفتم
دزد آمد و كفش اعتقادم را برد!

در اين لحظه يكي از نمايندگان اسبق مجلس وارد جلسه شد و آمد و بي توجه به وسايل آقاي عكاس كه روي صندلي كناري ما گذاشته شده بود، آنها را روي سن پرتاب كرد و نشست. ظاهرا ايشان به جلسه دعوت شده اما هيچ هماهنگي خاصي در اين زمينه صورت نگرفته بود، به طوري كه وقتي پس از خريد بليت، توانست وارد سالن شود، متوجه شد هيچ صندلي خالي براي نشستن وجود  ندارد. يك نماينده اسبق مجلس هم كه نمي تواند روي زمين بنشيند. بنابراين با برخوردي تند و شتابزده، اقدام به اشغال تنها صندلي موجود كه صاحبش براي عكسبرداري از مراسم آن را ترك كرده بود، نمود! اينجاست كه توجه مسئولان سالن و شب شعر براي رعايت آداب درست ميهمانداري و در نظر گرفتن فضاي لازم براي دعوت از مدعوين ويژه لازم به نظر مي رسد. البته ما آن نماينده محترم را از انتقادات غيرسازنده(!) خود بي نصيب نگذاشتيم و وقتي براي چند كلمه صحبت روي سن رفت و گفت نمي دانم چه بگويم، گفتيم درباره بردباري صحبت كند!

زهرا دري شعري درباره توالت هاي بين راهي سروده بود كه بسيار موشكافانه تمامي مسائل مربوط به اين حوزه و به خصوص نوشته هاي روي در و ديوار توالت هاي عمومي را بررسي مي كرد، به طوري كه رضا رفيع پرسيد: شما به قصد مطالعه به آنجا رفتيد؟ مي خواهم ببينم جزو آمار سرانه مطالعه به حساب مي آيد يا نه!

شاعر در ادامه پرسيد: چند تا رباعي بخوانم؟ و جواب شنيد: بيرون از دستشويي سروديد ديگر؟!

ما روحيه هاي اعتراضي داريم
چون مفسد في الارض و اراضي داريم
هركس عددي نبود داديم توان
ما مشكل اعداد و رياضي داريم

با خواندن شعر اول، رضارفيع نيز بر سر شوق آمد تا خاطره اي از برادرش نقل كند كه زماني به دستشويي بين راه رفته و ديده بود رندي روي ديوار نوشته است:

خواهي كه نبينند رفيقان هنرت را
برخيز و بكش سيفون بالاي سرت را

اوشان هم في البداهه اين پاسخ را زير آن بيت  نوشته اند:

توهين به هنر كردي و فرهنگ و هنر نيز
گر بشنود اين شعر درآرد پدرت را!

وقتي مصطفي مشايخي پشت تريبون حاضر شد، رضارفيع با اشاره به كتابي كه اخيرا از ايشان چاپ شده است، پرسيد: كتاب «اخم خند» را آورده ايد؟ شاعر پاسخ داد: بله، دست شماست! رفيع گفت: متشكر از راهنمايي تان!

آقاي مشايخي هم طنزي درباره دلواپسي ها خواند و صحنه را ترك كرد تا فيلمي از اخبار ساعت بيست و سي پخش شود كه در آن، كامران نجف زاده پس از پخش گوشه اي از صحبت هاي رضا رفيع درباره باز كردن حساب پس انداز بنزين براي نوزادان، به كنايه مي گفت: تو چقدر راحت حرف مي زني! (البته اين حرف پيش خيلي از حرف هاي ديگر، چندان هم تند و تيز نبود!)

رفيع گفت: آقاي احمدي نژاد گفته اند من قصد ندارم وارد عرصه سياست شوم. چه تفاهمي، ما هم قصد نداريم ايشان را وارد عرصه سياست كنيم!

وقتي كوثر پاك سرشت روي سن رفت، خانم صفوي زاده به او سلام كرد اما شاعر بدون پاسخ دادن، از جلوي مجريان برنامه عبور كرد. رضا رفيع گفت: چقدر هم كه تحويل گرفتند!... او مي رود چادر كشان!...

اين متلك گويي پس از آن كه خانم پاك سرشت اعلام كرد كه در رشته پزشكي درس مي خواند هم ادامه پيدا كرد: اشاره مي كنند بهشان نمي آيد. به نظر ما كه مي آيد و مي رود!

رفيع با اشاره به خاطره حضورش در جمع دانشجويان رشته پزشكي گفت: زوج پزشكي در آنجا بودند. به آقاي دكتر گفتم با همسرتان دست بدهيد تا بعضي ها ديگر به يك روبوسي ساده در كن حساس نشوند...  نمي دانيم اين بعضي ها زمان چاوز كجا بودند!

او همچنين درباره اين كه موقع صدا كردن افراد بايد دقت كرد در معرفي آنها ايهامي وجود نداشته باشد، گفت: آيت الله دستغيب، زماني كه در قيد حيات بودند... چه توضيح بيخودي!... وارد جايي شدند. مجري براي معرفي ايشان گفت: آقاي دستغيب، صاحب«گناهان كبيره»، وارد مجلس شدند!

كوثر پاك سرشت بالاخره فرصت پيدا كرد تا تريبون را در دست بگيرد و به خانم سعيده موسوي زاده به خاطر برنده شدنش در بخش شعر كودك جشنواره فجر، تبريك بگويد. رفيع گفت: بله، ما شاعر خوب زياد داريم، شاعراني مثل شما هم داريم... كه پزشك باشند!

شعرهاي خانم پاك سرشت نشان مي دهد آينده درخشاني در حوزه طنز در انتظار اوست.

دارد ايران مهد بحران مي شود، دلواپسيم
مهد بحران نه، كه ويران مي شود، دلواپسيم

... هشت سالي توي يك خواب زمستاني گذشت
عدل وقتي كه بهاران مي شود دلواپسيم!

آقاي سنايي پيش از شعرخواندن توضيح داد: ما خاله اي داشتيم كه هروقت او را مي ديديم، حامله بود! مردم زمزمه كردند: عمليات 14 فرزندي داشته!

رهزنان‌آهنگ را دزديده اند
رشته هاي چنگ را دزديده اند

بانگ ناقوسي نمي آيد به گوش
در كليسا زنگ را دزديده اند...

در ادامه برنامه، صدرا حسيني، با به كار گرفتن ساز و‌ آواز خود، دو قطعه «مهتاب» و «شكوفه» از زنده ياد ويگن را براي حضار اجرا كرد كه بسيار مورد استقبال واقع شد.

مهدي استاداحمد، شاعر بعدي شكرخند خرداد 1393 بود.

فكر كردي خرم، نمي فهمم؟
چاكرم نوكرم، نمي فهمم؟

فکر کردی که هست مغز شتر
یا کلم در سرم نمی‌فهمم

فکر کردی کلاه‌قرمزی‌ام
گاوی‌ام، جیگرم، نمی‌فهمم

فکر کردی که سر در آخور خویش
کرده‌ام می‌چرم نمی‌فهمم

فکر کردی که دل به تو دادم
با دل دیگرم نمی‌فهمم

فکر کردی که رنج را بدهی
رنج را می‌برم نمی‌فهمم

فکر کردی که فخر بفروشی
می‌دوم می‌خرم نمی‌فهمم

فکر کردی اگر طلا شد نان
سیر شد همسرم نمی‌فهمم

نسبت خط فقر و ایمان را
پنجره یا درم؟ نمی‌فهمم؟

فکر کردی که هرچه می‌گویند
می‌شود باورم نمی‌فهمم

از تظاهر اگر که خسته شدند
خواهر و مادرم نمی‌فهمم

در خیابان و کوچه هی گفتند
خواهرم! خواهرم! نمی‌فهمم

فکر کردی که راست می‌گویم
پسرم! دخترم! نمی‌فهمم

مشکل خانواده‌ خود را
پدرم، شوهرم، نمی‌فهمم؟

فکر کردی اگر که یک دنیا
خسته و پنچرم نمی‌فهمم

فکر كردی اگر که مجبورم
از شما بگذرم نمی‌فهمم

فکر کردی که مشت کوبیدی
کرده اینجا ورم نمی‌فهمم

زیر بار فشار بر مردم
نصف شد کمـ مَرم نمی‌فهمم

گریه‌ درد و ناله‌ غم را
کور هستم؟ کرم؟ نمی‌فهمم

فکر کردی که چون به این سازم
گرم بابا کرم نمی‌‌فهمم

فکر کردی چون عده‌ای خنگند
بنده هم لاجرم نمی‌فهمم

بنده می‌فهمم و نمی‌گویم
وای بر من، چقدر بی‌رحمم!

*

يك دست جام باده و يك دست زلف يار
وقتي كه دست داده خدا، استفاده كن!

علي مظفر پيش از خواندن شعرش گفت: بيژن نوباوه گفت برايم دعا كنيد. من هم گفتم شنبه در خدمت پاكاني خواهم بود كه فقط براي لبخند مي آيند و از آنها مي خواهم برايتان دعا كنند.

باز تابستان شد و ون ون سر هر چارراه (گوش بده... نخند خواهرم!)
مهرباني مي كند با زن سر هر چارراه

مثل گلچيني كه هردم دامني پر مي كند
از شقايق، لاله و سوسن سر هر چارراه

مي ربايد زن شبيه جاذبه چون سيب سرخ
گرچه باشد قلبش از آهن سر هر چارراه

ون شده قطعه بهشتي كه پر از حوري ستي
بر لب نظارگان احسن سر هر چارراه

يك نفر مي گفت كاش اي كاش من ون بودمي
آن قدر مي ريخت زن بر من سر هر چارراه!

در آن گيرودار، يكي از حضار اين پيامك را براي رضا رفيع فرستاد: قدر زن، همسر بداند، قدر شوهر، ديگري!

فرشته خدابنده مستندي درباره استاد محمد قهرمان – پژوهشگر و شاعر فقيد تربت حيدريه-  ساخته بود كه فرازهايي از آن پخش شد و بعد خود شاعر و مستندساز جوان روي سن رفت و غزل خواند. هم غزل خوب است و هم استاد قهرمان، اما هيچ كدام از اينها به شكرخند ربطي ندارد. به نظر مي رسد زماني كه مردم براي شنيدن شعر طنز به سالن آمده اند و هنوز طنزپردازان بسياري باقي مانده اند كه از راه هاي دور و نزديك آمده و شعر خود را نخوانده اند، روا نباشد كه اين اندك مجال طنز را به موضوعات ديگري كه جلسات و مجالس ويژه خودشان را دارند، اختصاص بدهيم.

خانم خدابنده شعر طنزي نيز خواند كه در آغاز آن به همگان هشدار داد زود قضاوت نكنند، اما در شعر خود، دختر و پسري را در واگن قطار تنها گذاشت و كار از كار گذشت و اتفاقي در راستاي درست شدن قضاوت مردم نيفتاد! فقط آن كه در پايان متوجه شديم همه آن اتفاقات خاك بر سري در خواب رخ داده است.

شاعر بعدي، در رديف اول سالن نشسته بود و به محض آن كه او را صدا كردند روي سن حاضر شد و همين باعث شد بگويد: مسير من كوتاه بود، برايم كم دست زدند!

اي پدر! اي باعث توليد من!
در نداري ها گل اميد من!

چون محبت ها به ميهن داشتي
تو مرا در باغ ميهن كاشتي...

اين شعر هم به جاهايي رسيد كه شاعر مجبور شد از آن دفاع كند: به خدا شعر من در مقايسه با فلان شعر بهتر است! اما در نهايت عباس سجادي به عنوان نفر بعد پشت تريبون حاضر شد و گفت: امشب شعرهاي دوستان را شنيدم و اغلب لذت بردم... در جاهايي هم حالم بد شد. اين كه از برخي مضامين و كلمات ركيك استفاده كنيم و «خر» و «گاو» در شعرمان بياوريم تا به هر قيمتي مخاطب را بخندانيم، با معناي طنز فاخر فرسنگ ها فاصله دارد. بايد يادمان باشد كه شعر بد مثل عطسه است، توجه را جلب مي كند اما به ياد نمي ماند. به اميد روزي هستم كه تنها طنزهاي شيرين بشنويم، نه چيزي كه ما را آزار بدهد.

شعر خواندن بعد از اين نطق غرا كار دشواري بود، ما هم دست و دلمان لرزيد و دوباره شعرمان را بررسي كرديم و به عنوان يكي از دو شاعر آخر جلسه( آخرين شاعر، كاوه جواديه بود) روي سن رفتيم و آن را خوانديم و دعا كرديم شعرمان مصداق حرف هاي آقاي سجادي نباشد، چرا كه خودمان هم هميشه معتقد به رعايت نزاكت قلم بوده ايم و معتقديم هنر طنز همين است كه لايه لايه ذهن را به سوي منظور خود هدايت كند. حتي مضامين اروتيك و نامربوط را هم مي شود بدون استفاده از واژه هاي مبتذلي كه به شكل مستقيم و دم دستي، لايه سطحي شعور مخاطب را هدف قرار مي دهند، منتقل كرد، اگر اصراري بر انتقال آنها باشد! علاوه بر آن، سرودن طنز و حتي خواندن آن در محافل خصوصي و دوستانه يك چيز است و خواندنش در محافل عمومي و در ميان خانواده ها يك چيز ديگر. اميدواريم كه قلم همه ما به سوي نوشتن طنزهاي فاخر و جذابي پيش برود كه دغدغه شان درد مردم است، نه «گرفتن» خنده از آنها.





درد دل با خدا

یکشنبه چهارم خرداد 1393


 در جواني حال دادن هست رسم كردگار
ورنه در پيري جمال و مال كي آيد به كار؟

گر نيازي را به موقع مرتفع كردي خوش است
بمب را بايد كه خنثي كرد  قبل از انفجار

ريشه چون خشكيد ديگر سبز كردن مشكل است
هرچه مي خواهي پس از آن برف و باران كن نثار

نيست ديگر حاصلي جز سيل و جز بيچارگي
ديگر اين باران رحمت نيست پس بيخود نبار!

پول خوش باشد براي ازدواج و ابتهاج
نه براي پيش قسط اول سنگ مزار

آن كه مي خواهد سواري از تو با اسب سفيد
پشت تابوتش چه حاصل گر دهي ششصد سوار؟

هست اطراف مجردها پر از كور و كچل
 ليك وقتي يك نفر سازد تاهل اختيار

ناگهان پر مي شود دور و برش از كيس شاخ
هر طرف مي چرخد ‌آن بيچاره بيند صد نگار

نشئه گر مصرف كند، حتما اوردوز مي كند
جنس مي چسبد در آن وقتي كه او باشد خمار

گر تو چيزي مي دهي در موقعش لطفا بده
چون شدم چل ساله ديگر بچه مي خواهم چه كار؟

در حسابت اشتباهي بي غرض رخ داده است
بايد اول كرد شوهر بعد از آن شد بچه دار

ازچه سن بارداري هست بين بيست و سي
سن عقد و ازدواج اما شده شصت و چهار!

(بين بيست و سي كه اخبار است، منظورم نبود
پس مواظب باش بين آن نگردي باردار!

گرچه بيست و سي خودش تبليغ و تشويقت كند
تا بيفزايي به نرخ جمعيت، خرگوش وار!)

نصف عمرم اي خدا در امتحاناتت گذشت
گوييا خرداد باشد دائما در اين ديار

امتحان ظرفيت سنجي بگير اين بار را
كن مرا يك آدم معروف و خيلي پولدار

از چه ما را امتحان كردي فقط با مشكلات؟
دست كم كن امتحان يك بار با پوند و دلار

كار نيكو كردن از پر كردن است اي نازنين
ورنه خالي بندي خالي ندارد افتخار

من فقط آرامشي مي خواستم در زندگي
مي دهي آرامبخش اما براي انتحار

يا فشار قبر آيا وي‍ژه اموات نيست؟
پس چرا ما زنده ها را مي گذاري در فشار؟

بخشش بي وقفه و بي منت و بي چشمداشت
اين مدل بخشش توقع مي رود از كردگار

گرچه ستار العيوبت را فراوان ديده ايم
رو نشد فهرست نام مفسدان ويژه خوار

چند تايي هم كه شد معلوم ديگر دير بود
چون كه در كشور نماندند و نمودند الفرار

گر شدي جبار، نام دزد بيت المال را
خواهشا قبل از كانادا رفتنش كن آشكار

منتقم هستي وليكن انتقام دزد را
ظاهرا مي گيري از اقشار بدبخت و نزار

اي خدا وضعيت ما را ببين از هر جهت
زندگي چون زهرمار و زنده ماندن دوشوار

شانس ما در قحطي و بيچارگي صد در صد است
شانس شادي و رفاه اما فقط يك در هزار

منقرض شد شير و يوز و ببر در مازندران
كي شود حل مشكلات عمده با يك ابتكار؟

قول دادي مي دهي پاداش صبر صابران
صابران را كشت اما لحظه هاي انتظار

قول دادي يار خوبان، دشمن بدها شوي
از چه بدها راحتند و خوب ها اندر حصار؟

قول دادي شاد گردد هركه تقوي پيشه كرد
جرم شد شادي خودش، يك وعده ديگر بيار!

شش نفر را شاد كرد آهنگ فارل ويليامز
در دو ساعت شد پليس ما سر آنها هوار

البته چون اسم‌ آنها داخل تيتراژ بود
دستگيريشان نبود آن قدرها هم شاهكار

شش جوان شاد را فورا نمايد دستگير
تا ببيند ملت ما جلوه هاي اقتدار

سرعتش اما تو گويي سرعت اينترنت است
در مصاف زورگير و سارق و قداره دار

شش جوان ما اگر در دست جيش العدل بود
جلوه هاي اقتدار آن وقت مي گردد شعار

معني ارشاد گويي هست ضد شاد، چون
شادها را او مي اندازد به حال زار زار

در سقوط جامعه از منظر ارشاديون
تار مي باشد مقصر، تار مو، تار سه تار

چون مشخص نيست اصلا چيست مبنا اين وسط
مات و مبهوتيم ، دائم در نزاع و گير و دار

توي پيري هم اگر آرام و باتقوي شويم
كرده ايم از هر جهت در خوب بودن، شاهكار

گر از اين پس رحمتت را شامل حالم كني
دست كم در وقت پيري مي شوم پرهيزكار!





درباره وبلاگ

شب شعر شكرخند، اگر اتفاق غيرمنتظره اي نيفتد، اولين شنبه هرماه در فرهنگسراي هنر (ارسباران) تهران برگزار مي شود؛ شش ماه اول سال از ساعت 5 و شش ماه دوم از ساعت 4 بعدازظهر.





 

Designed By M.Ranjbar