شايد شما هم شنيده باشيد كه مي گويند دراين دنيا هر آدمي را كه در نظر بگيريد، حداكثر با هفت واسطه به هر آدم ديگري كه فكرش را بكنيد، وصل مي شود. مثلا من و دنيل دي لوييس، بازيگر هاليوود را در نظر بگيريد. ممكن است ايشان يك بار در خياباني در فرانسه از كنار زني بگذرد كه آن زن دختري داشته باشد كه در ارمنستان درس بخواند و يكي از استادان آن دختر به ايران سفر كند و در بلوار كشاورز به برادر من بربخورد! البته در شكرخند 72 معلوم شد قرابت من و دنيل دي لوييس خيلي نزديك تر از اين حرف هاست و فقط با يك واسطه ميسر مي شود. اين را داشته باشيد تا به موقعش ثابت كنم!
براي شركت در اولين شكرخند سال 92، مردم بليت هاي 2هزار توماني تهيه كردند كه قرار بود صرف كمك به زلزله زدگان شود. رضا رفيع سخنانش را با تبريك سال نو آغاز كرد: ان شاءالله به كمك مسئولان، اگر بگذارند(!)، سال خوبي داشته باشيم. در تعطيلاتي كه گذشت و من آن را به استراحت مفصلي در كنار والده... اين والده با ان والده فرق مي كند(!)... گذراندم، شنيدم كه در اخبار گفتند لوله آبي در سوييس تركيده است. آنجا بود كه متوجه شدم مشكلات عظيمي در دنيا وجود دارد كه ما اگر مي توانيم بايد با مديريت جهاني آنها را حل كنيم!
در روزهاي اخير كه گويي زلزله نيز سفرهاي استاني اش را آغاز كرده، استاندار سيستان و بلوچستان درباره زلزله سراوان گفته است: بحمدالله به دليل حضور به موقع مسئولان، كمترين تلفات را داشتيم! بله، وقتي زلزله بيايد و ببيند همه مسئولان حضور دارند و هركسي مي داند بايد چه كار كند، ديگر خجالت مي كشد جايي را خراب كند. حتي من در روزنامه پيشنهاد دادم تيتر بزنند: حضور به موقع مسئولان، زلزله را غافلگير كرد!
موضوع ديگر، تزديكي انتخابات رياست جمهوري است. به زودي بايد رييس جمهور احتمالا محترم بعدي، در اين اوضاع خطير، سكان كشتي را به دست بگيرد. حالا در شرايطي كه هنوز خود نامزدها هم نمي دانند بيايند يا نه، من اعلام آمادگي مي كنم. شعارم هم اين است: من آمده ام واي واي، من آمده ام!
البته به من گفته بودند بيا اسمت را در ليست هنرمندان شوراي شهر بگذاريم. گفتم نه، من آبرو دارم و فردا مي خواهم زن بگيرم، نمي دهند! اين كار تخصص مي خواهد كه من ندارم اما رياست جمهوري در شأنم هست و احساس تكليف كردم كه بيايم! شعار ديگرم اين است: دم خودم گرم!(دامه گرمه!) حتي مي خواهم به جاي يارانه به مردم«چِكانه» بدهم و هرماه برايشان چك بكشم. در برنامه پا تو كفش اخبار تلويزيون هم همين را گفتم و خواستم دسته چك را از جيبم بيرون بياورم كه مجري دستم را گرفت. گفتم:مردم ببينيد، من مي خواهم بكشم، نمي گذارند!
مجري كمكي اين جلسه از شكرخند، مژگان افروزي، گوينده راديو بود كه به رضا رفيع پيوست و به عنوان اولين شاعر، سيد اميرسادات موسوي را صدا كرد.
رضا رفيع از مسئولان سالن خواست صداي ميكروفن را زياد كنند و افزود: به خصوص آنها كه 2هزار تومان داده اند، صداي بيشتري مي خواهند!
شعر آقاي موسوي خطاب به استاد طنزپرداز، ابوالفضل زرويي نصرآباد بود كه اين روزها در بستر نقاهت پس از جراحي قلب باز به سر مي برد.
به جناب زرويي آن استاد
آن كه پسوند اوست نصرآباد
یک سلام قشنگ و بامزه
مثل لبخند مردم غزه
یک سلام بلند و پرقدرت
چون سلام ریاست دولت!
چه بگویم من از فضایل تو
از سبیل بلند و مایل تو
شعرهایت عمیق و پرمایه
پرِ تصویر و حس و آرایه
بیتهایت بدون عیب و غلط
مثل ما سست نیست قافیهات
تازه در نثر هم که استادی
چون زرویی نثرآبادی
بس که استاد اهل فن هستی
وسط اهل فن، خفن هستی!
گشتهام در میان آثارت
سکتهای نیست بین اشعارت
پس الهی به حق بندگیات
سکته بیرون رود ز زندگیات!
تا تو در بخش بستری هستی
روی آن تختِ آخری هستی
قلب ما نیز میرود غیغاژ
خوب خون را نمیکند پمپاژ
چون که این قلب کوچک و خسته
فکر قلب شماست پیوسته
اصلاً ای کاش لااقل میشد
که بگویی شما به دکتر خود
قلب ما را هم آنژیو بکند
سیم تویش عقب جلو بکند!
شاید این داشت اندکی تأثیر
تا کند حال و روزمان تغییر
میزند دستهای ما تقتق
به درِ بارگاه حضرت حق
که به امید حضرت باری
برود از تن تو بیماری
هی به عمرت خدا اضافه کند
طول عمرت تو را کلافه کند!
شعردوم اميرسادات موسوي اين بود:
دوستان قطعه اي كه مي شنويد
اثر شاعري سرآمد نيست
شعر او مثل سعدي و حافظ
بين اهل نظر زبانزد نيست
ضمنا او جزو دسته اي غير از
دسته حضرت محمد نيست
گفتم اين را كه باخبر باشيد
كافر و دين فروش و مرتد نيست
يادتان هست اين كه مي گفتيم
راي ما شصت و چند درصد نيست؟...
خوب، خطرناك شد، بعدي!
مژگان مطهري طبق معمول، چند كاريكلماتور خواند:
* حق گرفتني است، البته به زور!
* با گربه تصادف كردم، سگدست خودرو شكست.
* ميمون هرچي زشت تره شانسش بيشتره!
* سالي كه نكوست از نتيجه انتخاباتش پيداست!
رفيع بعد از گرامي داشتن سالگرد فوت مرحوم كيومرث صابري(11 ارديبهشت) يادداشتي از ايشان درباره ابوالفضل زرويي خواند كه يك تير و دو نشان بود. سپس گفت: برادرزاده اي دارم كه زمان تولدش، گل آقا طي يادداشتي به آقاي جلال رفيع كه پدر نامبرده است، نوشته بود: شنيده ام در خانه شما مرد پيدا شده است! قدم نورسيده مبارك. آن برادرزاده امروز به همراه خانمش اينجاست و چند ماه ديگر هم مراسم ازدواجشان است كه شعر كارت عروسي شان را هم من مي خواهم بگويم... خلاصه هركس ازدواج كرد اول به من بگويد تا اعلام كنم. من حسرت ازدواج دارم!
حامد اسحاقي، سومين شاعري بود كه در شكرخند 72 روي سن رفت و نقيضه اي بر شعري از مهدي موسوي خواند:
ناموسم و رفيق و وطن فحش مي دهند
اين روزها چقدر به من فحش مي دهند
کامبیز فحش می دهد و علی فحش می دهد
سینا، تقی، نقی و حسن فحش می دهند
توپ، تانک، فشفشه و صدا قطع می شود
ایول، برادران چه خفن فحش می دهند!
ما که به تیمشان علنی فحش داده ایم
حتما به تیممان علنا فحش می دهند
اینجا چهل هزار و دو تن حاضرند، پس
اینجا چهل هزار و دو تن فحش می دهند!
بازی قبل را به هوا فحش داده اند
بازی بعد را به چمن فحش می دهند
ما را به قصد کشت در استادیوم زدند
نامردمی است، بعد زدن فحش می دهند
این لیگ در تمام وطن پخش می شود
یعنی که در تمام وطن فحش می دهند
چن چانگ چون ژژه ژان لی ژیائو فنگ
انگار مردمان پکن فحش می دهند
رفيع گفت: هرچي بود خودتي!
فرصت تمام گشت و به پایان رسید شعر
من می روم اگر چه به من فحش می دهند!
ارمغان زمان فشمي دوبيت شعر خواند درباره زني هندي كه به طور همزمان با 5 برادر ازدواج كرده و البته دليلش، فقر زياد است كه ازدواج يك زن با چند برادر را در آن مناطق مرسوم كرده:
شنيدم از زني با پنج شوهر
به حال و روز او خيلي حسودم
اگر مي داد خمس شوهرانش
كنون من نيز شوهردار بودم!
رضا رفيع با اشاره به دوستان شاعري كه روي زمين نشسته بودند گفت: مجلس ما آن قدر بي تكلف است كه دوستان بي هيچ توقع و گله اي روي زمين مي نشينند و چيزي نمي گويند. حتي مرحوم احترامي كه مي آمد، با يادداشتي به من كه شاگردش بودم اطلاع مي داد كه مثلا فلان ساعت بايد در گل آقا باشم و از در پشت فلنگ را مي بندم!
محسن اشتياقي كه پشت تريبون حاضر شده بود، درهمين رابطه گفت: البته دوستان هيچ چشمداشتي ندارند ولي اميدوارم اگر آقاي رفيع رييس جمهور شد، به ما پستي چيزي بدهد. رفيع گفت: اين غلط ها به ما نيامده!
خواب ديدم براتون افشا بكنم يا نكنم؟آ
اونو تبديل به رويا بكنم يا نكنم؟
بعضي آدما تو خواب حسابي دور ورمي دارن
خودمو شبيه اونها بكنم يا نكنم؟
تو خوابم يه صحنه هايي بود كه سخته گفتنش
مونده بودم كه تماشا بكنم يا نكنم؟
خواب ديدم بازيه و هيشكي بهم پاس نمي ده
سر توپ با همه دعوا بكنم يا نكنم؟
آقاي باني از ميان جمعيت گفت: مي خواي بكن مي خواي نكن!
... يه سري هاله دور سرمو نمي بينن
چشم اونها رو مداوا بكنم يا نكنم؟
همه تو مناظره مقابلم كم مي آرن
لاي پرونده ها رو وا بكنم يا نكنم؟
مدتي هس تو جيبم يه ليسته كه خاك مي خوره
ليستو هي پايين و بالا بكنم يا نكنم؟
اگه اسما رو بگم سنگ روي سنگ بند نمي شه
گفتگو با صدا سيما بكنم يا نكنم؟
هي بگم: بگم؟ بگم؟ اونام بگن: بگو! بگو!
باز با اين كُلُفتا دعوا بكنم يا نكنم؟
داداش ِ يكي يه سوتي داده، من سند دارم!
فيلمشو تو مجلس افشا بكنم يا نكنم؟
تا الان چهل دفه وجب زدم مملكتو
يه بارم قصد اروپا بكنم يا نكنم؟
ونزوئلا بهم ويزاي هشت ساله داده
دوباره تمديد ويزا بكنم يا نكنم؟
خواب ديدم هوگو چاوز رفته به رحمت خدا
اونو همراه مسيحا بكنم يا نكنم؟
رفيع- از همين جا خدمت مادرشان هم سلام عرض مي كنيم! اخيرا يك نفر با خانمي در پارك بوده، آنها را مي گيرند و مي پرسند چه كار داشتيد مي كرديد؟ طرف مي گويد هيچي، مادر اين خانم فوت كرده من داشتم دلداري اش مي دادم!
هوگو عينهو داداش بود واسه من، با مادرش
سرسلامتي عظما بكنم يا نكنم؟
مدل ِ پوتين و مدودف رو توي خواب ديدم
چه كنم؟ تو اين پوتين پا كنم يا نكنم؟
الان اقتصاد ايران تكه توي منطقه
اينو توي بوق و كرنا بكنم يا نكنم؟
گفته بودم كه مي آرم سر سفره پول نفت
ازتون فرجه تقاضا بكنم يا نكنم؟
تحريما بي اثره اينام كه گفتم تا حالا
همه شو يك دفه حاشا بكنم يا نكنم؟
يهو بيدار شدم و ديدم رو خاكم نه بهشت
گله از آدم و حوا بكنم يا نكنم؟
دراين گيرودار يك نفر از پشت درهاي بسته به رضا رفيع پيامك داده بود: اگر رييس جمهور شدي، اولين كارت گسترش[ فرهنگسراي] ارسباران باشد تا ما مثل چيز(!) پشت در نايستيم!
نسيم عرب اميري، شاعر جواني است كه شعرهايش هر روز بهتر از ديروز! او در اين جلسه نقيضه اي بر يكي از شعرهاي فاضل نظري سروده بود:
شكل نگاه مردم دنيا عوض شده است
مفهوم زشت و معني زيبا عوض شده است
ليلا و قيس گوشه منزل لميده اند
انگار جاي منزل و صحرا عوض شده است
مجنون به حجله رفته و ناكام مانده است
با چشم خويش ديده كه ليلا عوض شده است
«پيراهني كه آيد از آن بوي يوسفم»
آخر شبي به دست زليخا عوض شده است!
دارا به شخصه ديده كه سارا عوض شده است
سارا به عينه ديده كه دارا عوض شده است
بابا بهانه كرده كه مامان عوض شود
مامان عزا گرفته كه بابا عوض شده است!
بابا بزرگ با كت چسبان و موي سيخ
از سر گرفته تا نوك پاها عوض شده است
بي بي به زور پن كك و تزريق و ليفتينگ
ني ني به لطف دكترماما عوض شده است
در عرض يك دقيقه به چشم خود خودم
ديدم سه بار قيمت كالا عوض شده است
جز حفظ امنيت كه شعار پليس بود
اين روزها وظايف ناجا عوض شده است
ماندم قضيه چيست كه هر بار عده اي
مشكوك مي شوند كه آرا عوض شده است
هرچند وضع مجلس شورا عوض نشد
يك بار جاي مجلس شورا عوض شده است
از بس دروغ قاطي اخبار مي كنند
طول دماغ مجري سيما عوض شده است
وسواسي ام براي همين دست كم سه بار
ابيات اين قصيده غرا عوض شده است
احسنت و آفرين به هر آن كس كه بعد ازاين
شعري چنين رديف كند با عوض شده است
ماندم در اين زمانه چه خاكي به سر كنم
«من همچنان همانم و دنيا عوض شده است»!
رفيع با بيان اين كه«شعر عوضي خوبي بود!»، اعلام كرد كه نوبت به بخش «عكس و مكث» رسيده است.
او درباره عكسي از يك تنگ ماهي قرمز توضيح داد: خواهرهاي دوقلويم از پارسال دو تا ماهي داشتند، امسال يكي ديگر به آنها اضافه كردند. بعد از مدت كوتاهي ماهي هاي پارسالي مردند. من گفتم دليلش اين بود كه ماهي تازه، مال امسال بوده و چشم و گوش ماهي(گوشْ ماهي نه، گوش ِ ماهي!) هاي قبلي را باز كرده، قيمت سكه را گفته، زنده باد بهار را گفته... خلاصه خبرهايي داده كه باعث شده آن دو بينوا سكته كنند!
يكي از عكس ها 6 نفر را نشان مي داد كه با هم سوار يك خر شده بودند. رفيع پرسيد: واقعا كي خره؟!
عكس بعدي از كتابي بود با عنوان: آيا هر ارتباطي ارتباط است؟!
عكس بعد از يك آگهي ديواري بود با اين مضمون: يك فلش طلايي گم شده است. رندي زير اين جمله نوشته بود: من پيداش كردم، عجب سرعتي داره، مرسي!
و اين ماشين نوشته: به عشق دلم هميشه ولم!
نوبت شعرخواني به نادر ختايي رسيد كه ترجيع بندي با اين بيت مرجع خواند:
اسب هامان نجيب تر شده اند
كارهامان عجيب تر شده اند
سپس مهدي استاداحمد به خواندن دوبيتي هايي درباره گران شدن روغن پرداخت:
توي قصابي گوشت عمرا گرونه
شنيدي كه بگن اصلا گرونه؟
خريدم گوشت با يارانه اما
مي خوام سرخش كنم روغن گرونه!
*
اگه ظرف غذامون غيرچربه
اگه خورده دوباره سفره، ضربه
نخوابون شرق تو گوشم عزيزم
تمام مشكلا تقصير غربه!
*
تمام مشكلا از غربه بازم
تدارك ديده دشمن حربه بازم
شگفت انگيزه كه روغن گرون شد
ولي بعضي زبونا چربه بازم!
و اما ميهمان ويژه اين ماه، بعد از رد كردن طولاني ترين شب سال، در 5 دي 1321 در خيابان حجتي تبريز متولد شد، البته نه در وسط خيابان، كه در بيمارستان.
به محض به دنيا آمدن ديد كه فرزند پنجم خانواده است، قبل از او 3 پسر و يك خواهر حضور داشتند كه اين چهار تا برادر به همراه يك خواهر به دور گل مادر مي گشتند. مادرش خانه دار بودو پدرش قاليباف.
نام نبرده پس از گذراندن دوره سربازي، در سال 1342 به تنهايي از تبريز به تهران آمد و در سال 1347 ازدواج كرد. اين همان سالي است كه رضا رفيع به دنيا آمد، البته نه از اين ازدواج، از پدر و مادر خودش!
اولين ميهمان سال 1392 شكرخند، براي نخستين بار در سال 1366 با ايفاي نقش اول نمايشنامه اي به كارگرداني جواد درخشان، 7 جايزه كسب كرد اما اولين حضور هنري جدي اش در فيلم فرار از جهنم بود. او در سال 1357 با مجيد مجيدي آشنا شد كه بعدها به همكاري هاي مشترك آنها منجر شد. در سفري هنگام بازگشت از اصفهان به تبريز، تصادف سهمگيني كرد كه باعث شد به تعداد جوايزش، دچار شكستگي در ستون فقرات شود. از جمله فيلم هاي او مي توان به بچه هاي آسمان، تولد يك پروانه، بيدمجنون، باغ هاي كندلوس، پاي پياده، باد در علفزار مي رقصد و آواز گنجشك ها اشاره كرد.
وي در سال 1386 برنده خرس نقره اي بهترين بازيگر مرد از جشنواره فيلم برلين شد. ديپلم افتخار بهترين بازيگري از پانزدهمين جشنواره جشنواره فيلم فجر از ديگر جوايز اوست.
بعد از خوانده شدن زندگينامه مختصري از ميهمان ويژه كه متن آن را رضا رفيع مي نويسد و معمولا مجري كمكي برنامه مي خواند، رضا ناجي، بازيگر مردمي و شيرين كلام روي سن رفت و با لهجه شيرين آذري اش، درباره احساس خود هنگام دريافت جايزه خرس نقره اي صحبت كرد: من مثل بيد مي لرزيدم... رفيع پرسيد: از ترس خرس؟!
- نه... باور نمي كردم به من جايزه بدهند. دركنار من بزرگ ترين بازيگران هاليوود مثل دنيل دي لوييس حضور داشتند. 3 نفر آنجا بودند كه هركدامشان دو جايزه اسكار گرفته بودند!
( يادتان هست اول گزارش گفتم كه ما با يك واسطه به دنيل دي لوييس مرتبط مي شويم؟ اين هم دليلش! آقاي ناجي در جلسه اي با حضور دي لوييس جايزه گرفته است و در شب شعر شكرخند ما پاي صحبت هاي رضا ناجي نشستيم. حتي بعد از پايان شكرخند با ايشان عكس گرفتيم و ايشان متقابلا از شعر من تعريف كرد!)
صحبت هاي آقاي ناجي بسيار شيرين بود: بعدها فهميدم كسي كه از او جايزه گرفته ام، اليزا ماير، دختر گلدن ماير(نخست وزير سابق اسراييل) بوده. ترسيدم! گفتم من آدم سياسي نيستم و دوست ندارم وارد اين بازي ها بشوم.
سپس عكس هايي از رضا ناجي روي پرده نمايش داده شد و او درباره هريك از آنها توضيحاتي داد: اين پشت صحنه فيلم آواز گنجشك هاست. شترمرغي كه در عكس مي بينيد، در يك فرصت مناسب از دست ما فرار كرد. با ماشين تعقيبش كردند، آن قدر دويد تا سكته كرد. عوامل فيلم هم سرش را بريدند و تهيه كننده يك و نيم ميليون تومان خسارت آن را به صاحبش پرداخت. تخمي كه اين حيوان مي گذارد، خوشمزه است اما بسيار گران. املت يكي از آنها مي تواند پنج نفر را سير كند اما آن زمان، هركدام از اين تخم ها را كه معلوم مي شد نطفه ندارد، 50 تومان مي فروختند.
رفيع گفت: توضيحاتتان خوب بود. مردم بيشتر با اين حيوان بلاتكليف(!) آشنا شدند!
يكي از تصاوير آقاي ناجي را نشان مي داد، درحالي كه در بزرگي را حمل مي كند. رفيع گفت: خيال كردم داريد در را به بنگاه مي بريد تا يك خانه مناسبآن پيدا كنيد! سپس از آقاي ناجي خواست يك خاطره تلخ و يك خاطره شيرين از دوران فعاليت هنري اش تعريف كند. آقاي ناجي پاسخ داد: شيرين ترين خاطره من همان گرفتن خرس نقره اي بود...
رفيع تكه پراند: تلخش هم مي توانست اين باشد كه خرس شما را مي گرفت!
-خاطره تلخ من تصادفي است كه باعث شد 7 جاي بدنم بشكند. من بعد از آن تصادف، 4 سال خانه نشين بودم. خيلي ها به من طعنه مي زدند كه بفرما! اين هم عالم هنر! مسئولين اهميتي به من ندادند. زندگي ام را فروختم و خرج درمان كردم، طلاهاي زنم را... او در تمامي اين مدت پشت من ايستاده بود و در مقابل طعنه ها ازمن دفاع مي كرد. مي گويند پشت سر هر فرد موفقي همسرش قرار دارد و من اين را با همه وجود حس كردم. آرزو داشتم بتوانم همسرم را به مكه ببرم و بالاخره به آرزويم رسيدم.
بعد از انجام مراسم تقدير از ميهمان ويژه، ايشان همچنان در سالن ماند تا به باقي اشعار گوش بدهد، شعرخواني هايي كه با گلناز ميرترابي ادامه پيدا كرد:
هوا برفي هوا سرده توي كوچه ترافيكه
ولي وقتي ترافيكه جهان با تو رمانتيكه!...
وقتي آقاي باني روي سن رفت، به شاعراني كه در رديف اول سالن نشسته بودند نگاه كرد و پرسيد: شعري درباره ابوالفضل زرويي دارم، بخوانم يا نخوانم؟!
با ما بيا به حلقه رندان و شاد باش
اينجا محل هم و غم و اخم و تخم نيست
پشت لب ظريف زرويي، سبيل وي
باشد نشان مردي او، چسب زخم نيست!
باني در ادامه، به نوازش و نواختن اميد مهدي نژاد مشغول شد!:
جمع ما را صفاست مهدي نژاد
نظرش كيمياست مهدي نژاد
در شكرخند و حلقه رندان
محكم و پابه جاست مهدي نژاد...
شاعر بعدي، صابر قديمي، در ابتداي سخنانش، درگذشت برگمرد كل تاريخ، هوگو چاوز را تسليت گفت.
نگه دار آبروي مادرت را
رصد كن روز و شب دور و برت را
بميري مردي مي آيد ز خورشيد
در آغوشش بگيرد مادرت را!
رفيع يادآوري كرد: بعيد است آن مادر ديگر مادربشو بشود!
شعربعدي قديمي، اين بود:
«ای کاروان آهسته ران، کآرام جانم میرود»
درد درون سینه ام، تا اِندِ (End) رانم میرود
دنیا چه تکراری شده، گاهی تنوع لازم است
با دلستانش می روم، با دلستانم میرود!
او میرود دامن کشان، عینک به سر، ابرو کمان
یک ون گرفتش ناگهان، با ون امانم میرود!
باور نکن این قصه را، هرکس بگوید:عاشقم
آماده ام تا پای جان، پایت بمانم؛ میرود
با یک خر آمد شهر ما، هرجا خر او می رود
آخر خر او مثل گاو، از نردبانم میرود
این نامسلمان با منِ کافر چه کرده کین چنین
هر ثانیه، نام خدا روی زبانم میرود
دستان بابا خالی است، از نان و نفت و زندگی
با آبرویش زنده است، کم کم همانم میرود
سعدی تو را جان فروغ، از شوخی من در گذر
از این اراجیفی که بر روی زبانم میرود!
محمدرضا ستوده، يك گوني كتاب فانيفست با خودش آورده بود تا به دوستداران طنزهايش بفروشد. ما خيال كرده بوديم وعده جلسه پيش خود را عملي كرده و براي آموزش عملي به مسئولان، كيك و آبميوه آورده است تا ميان اهالي شكرخند پخش كند! او در تبليغ كتابش گفت: قيمتش، يك سوم قيمت زيرپيراهني نيكو با سايز خودم است كه مديومش را خريدم 12 هزار تومان! بدين وسيله شاعر سايز خود را اعلام كرد تا علاقه مندان بتوانند به عنوان هديه برايش لباس هم بخرند! همچنين اذعان داشت خريد كتاب او، كمكي است جهت معيشتش!
آن شاعر با جنم مجوز نگرفت
خواننده محترم مجوز نگرفت
چون قصه يوسف و زليخا دارد
قرآن كريم هم مجوز نگرفت!
*
ما داريم به آخر دنيا اصابد(!) مي كنيم
ولي خوشحاليم و از گذشته صحبد(!) مي كنيم
بده وضعمون ولي آخر اعتراضمون
اينه كه زير پتو غرغر ممتد مي كنيم...
بعد از محمدرضا ستوده، علي مظفر روي سن رفت:
دنياي من و شماست درنقض غرض
نان دادنمان به نرخ روز و به عوض
گفتم به خدا كه مشكل مردم چيست؟
يك واژه فقط جواب آمد كه:مرض!
رحيم رسولي شاعر بعدي شكرخند 72 بود كه «صلوات نامه»اش را خواند:
از اول روضه تا به آخر صلوات!
تا مجلس ما شود معطر صلوات!
فعلا بزنيم و پايكوبي بكنيم
بعدا كه شديم خاك برسر صلوات!...
در نهايت به دليل ضيق وقت و ازآنجا كه قرار بود بلافاصله بعد از شكرخند، جلسه نمايشنامه خواني در سالن برپا شود، رضا رفيع استاد محولاتي را به عنوان حسن ختام دعوت كرد تا براي مردم شعر بخواند و گفت: بعدش هم ان شاءالله صلوات!
خواب ديدم شبي همين جوري
شده ام من رييس جمهوري!
عينهو احمدي نژاد شدم
در فن وعده اوستاد شدم
نه كه تنها شعار مي دادم
وعده هم بي شمار مي دادم
بود جوراب من كمي پاره
چيز پاره مگر چه عيب داره؟!...
شعر بعدي استاد، شوخي با يكي از اشعار معروف حافظ بود:
پر كرده عطر گل ها از بوي خود فضا را
دل مي رود ز دستم صاحبدلان خدا را!
خورديم اگر كبابي با استكان آبي
اي شيخ پاكدامن معذور دار ما را
اي دوست بر حذر باش از آن كه گفت حافظ
هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
ورنه به پيش جمعي حد مي زند تو را هم
شيخي كه در كف او موم است سنگ خارا
با احترام خم شو با احتياط رد شو
هرجا ز دور ديدي عمامه و عبا را!
من از همه غذاها يار چلوكبابم
گر تو نمي پسندي تغيير ده غذا را!
چشمم كنار سفره در جستجوي جوجه است
باشد كه باز بينم ديدار آشنا را!
هنگام ميهماني در هر كجا بماني
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
اي دوست باش يك شب مهمان تخت جمشيد
تا بر تو عرضه دارد احوال ملك دارا
خواهي شوي چو قارون دزد و دروغگو باش
كاين كيمياي هستي قارون كند گدا را!
بیرون از سالن، همه به خريد كتاب محمدرضا ستوده و امضا گرفتن از او و عكس يادگاري انداختن با رضا ناجي، برنده خرس نقره اي جشنواره برلين مشغول شدند، جاي شما خالي. تا شكرخندي ديگر ايامتان عالي!