تبليغاتX
طنزهای ارمغان زمان فشمی

           

یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 15:7

ازآنجا که به قول رضا رفیع اول هر سال باید برای مسائل مالی و ماستمالی(!) هر نوع جلسه ای، برنامه ریزی شود، تا آخرین ساعات، برگزار شدن یا نشدن شکرخند این ماه در پرده ای از ابهام بود. برگزاری یا برنگزاری؟ مساله این است!

بالاخره جلسه برگزار شد، البته با تاخیر نسبتا زیاد که علاوه بر ملت گرما زده، آقایی را در ردیف جلوی ما چنان شاکی کرده بود که ایشان ناگهان برگشت طرف ما و بی مقدمه گفت:" ما به چه چیز برنامه های طنز تلویزیونی بعد از انقلاب باید بخندیم؟! هیچ کس به این مردم احترام نمی گذارد. یک ساعت است که ملت در گرما منتظرند! آن هم از طنزهای تلویزیون!..." همان طور که ایشان در حال انتقاد سازنده و نوازنده (!) بود و ما به ارتباط تاخیر در شروع جلسه با طنزهای شبانه فکر می کردیم، دوستمان گفت:" مهران مدیری که خوب برنامه می سازد!" و طرف با اطوار جالبی جواب داد:" اِ؟ نه بابا!!"
 این آقا بعد از آن که کسی شعر می خواند می رفت پیش او و چیزی زیر گوشش می گفت. ما حدس می زدیم که می پرسد:" ما به چه چیز این شعر تو باید می خندیدیم؟!" بعد هم درست وسط شعرخوانی طنازها همان طور بی مقدمه رفت بالای سن و کاغذی جلوی رضا رفیع گذاشت و گفت:" شماره ات را بنویس!" او هم بدون آن که متوجه خطری که متوجهش بود باشد(!)، نوشت! البته گفت:" فکر کنم شماره خودم است... اگر نبود ببخشید!"

این ماه به دلیل آن که امیرحسین مدرس و داریوش کاردان هردو سر فیلمبرداری بودند، رضا رفیع به تنهایی اجرای شکرخند را بر عهده داشت. او گفت:" داریوش کاردان سر فیلم کلاه پهلوی یا کلاه های دیگر و به هرحال مشغول کلاه (برداری...؟! یا گذاری؟) است! البته سیاست تک مجری بودن فوایدی هم دارد، از جمله آن که یک بطری آب معدنی در مصرف آب، که با توجه به خشکسالی پیش رو بهتر است مثل سوخت، سهمیه بندی و مثلا با "کارت رفع سوخت"(!) توزیع شود، صرفه جویی خواهد شد! به هرحال  این جلسه من تنها به تو می اندیشم... نه، ببخشید، تنها اجرا می کنم!"
او برای آن که از حضور اساتید مسن تر در جلسه تشکر کند، گفت:" ان شاء ا... در مراسم شما شرکت کنیم!"
بعد هم یاد آوری کرد که در ایام نوروز ۷۲ میلیون تن از هموطنانمان به مسافرت رفته اند و گفت:" هرچه حساب کردم دیدم وقتی از۷۵ میلیون نفر، ۷۲ میلیونش رفته اند سفر، پس ما واقعا ملت شادی هستیم، چون آن سه میلیون باقی مانده هم حتما دزد بوده اند و به دلیل مترصد فرصت بودن، عذر داشته اند! لیس علی الدزد حرج!!"
او اشاره کرد که دیروز در یک مراسم ازدواج دانشجویی در دانشگاه امیر شریف(!)، با حضور ۱۷۹ زواج(!) دانشجو شرکت کرده و نفهمیده چرا با افزودن یک زوج، تعداد را رند نکرده اند!  او ادامه داد:" اصولا جنبش های دانشجویی چند دسته اند، از جمله همین جنبش های عاطفی که بالاخره عده ای جنبیده اند و ازدواج کرده اند یا در حال جنبیدن بودند و من دیدم!"
 
نادر ختایی در برنامه رادیویی "طنز متفاوت"، با رضا رفیع تماس گرفته و بدون آن که به او اطلاع بدهد، صدا را فرستاده بود روی آنتن. وقتی ختایی برای شعرخوانی رفت، رضا رفیع به او گفت:" نترسیدید که من حرفی بزنم که نباید پخش می شد؟" و جواب شنید:" می شد طنز متفاوت دیگر! اگر هم حرف متفاوتی می زدی، به گونه ای متفاوت می گرفتندت!" 
رضا رفیع گفت:
" همه هست آرزویم که ببینمت ختایی!
چه زیان تو را که من هم برسم به..."؟
نادر گفت:" به یه جایی!" که باید می گفت:" چه زیان مرا که من هم برسم به یک رضایی!"

مهدی استاد احمد پیش از شعرخوانی به این نکته اشاره کرد که نشانی فرهنگسرای محل برگزاری شکرخند، مشکوک است و "خیابان جُلفا" را می شود خواند"خیابان جِلفا"!! رضا رفیع مچش را گرفت که:" شما با این تلفظ آمدید اینجا؟!" و استاد احمد کم نیاورد:" ما اصولا با این تفکر آمده ایم!"
استاد احمد از مسولان سالن خواست آرم شکرخند را بیندازند روی پرده تا با اشاره به ابروی مردی که کاریکاتورش در تصویر مشاهده می شود، بگوید:" ابروی دسته دار این آقا من را به یاد املت دسته دار( کتاب اشعار طنز ناصر فیض) می اندازد، همین!"
این بیت ازاو خواندنی است:
" ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
حل نمودیم به کل معضل بی کاری را!"

رضا رفیع از کنفرانس بودار(!) توالت که با حضور ۸۵ کشور صاحب دستشویی(!) در چین برگزار شده بود تعریف کرد و گفت:"در مالزی توالت هایی هست که تا طرف دستش را نشوید، درشان باز نمی شود و اینجاست که می فهمیم سیاست درهای بسته جواب می دهد، حداقل در دستشویی!"
 
"سعید نوری" نقیضه ای برای شعر جلسه پیش خودش سروده بود:
وقتی مجردی به زنان فکر هم نکن!
چیزی نگو، نبین و نخوان، فکر هم نکن!
هرگز به یک جوان ولو زن نمی دهند
زین رو به ازدواج، جوان! فکر هم نکن!
بی تربیت سراغ زنی رفته ای اگر
بی صیغه هیچ گاه به آن فکر هم نکن!
بسپار دست حضرت حق جسم خویش را
دیگر به ایدز یا یرقان فکر هم نکن!
وقتی توکلت به خداوندگار شد
آسوده شو، به کون و مکان فکر هم نکن!
فرضا زنی ستاندی و ناکامی ات گذشت
دیگر به خیل نرمتنان فکر هم نکن!
قدری به نیمسوخته چوب دوزخی
اندیشه کن ولی به فلان فکر هم نکن!
گر ناخدای کشتی عمرت زنت شود
هرگز به ساحلی ملوان! فکر هم نکن!
در آسمان هفتم اگر چرخ می زدی
حالا به آسمان، خلبان! فکر هم نکن!
در فکر ران و سی نه مرغی ولی ندا
آمد: خفه! ببند دهان! فکر هم نکن!
ناموس ما نشسته در این جمع بی ادب!
در این مکان به سی نه و ران فکر هم نکن!
در جیب هات سیل شپش موج می زند
شلوار خویش را بتکان، فکر هم نکن!
ما خودکفا شدیم ز گندم ولی جوان!
در دولت نهم تو به نان فکر هم نکن!
در این قسمت که با تشویق شدید حضار روبه رو شد، رضا رفیع توضیح داد:" البته کلا در هر دولتی نباید هم و غم آدم فقط نان باشد!" شاعر گفت:" اینها را گفتید که رفو شود، ولی من دوباره تکرار می کنم:
ما خودکفا شدیم ز گندم ولی جوان!
در دولت نهم تو به نان فکر هم نکن!"
و رضا رفیع دوباره گفت:" البته کلادر هر دولتی...!!"
وقتی که هسته های اتم هست، نان چرا؟
بشکاف هسته را ز میان، فکر هم نکن!
جانم فدای صلح و انرژی هسته ای
جان را چه ارزشیست؟ به جان فکر هم نکن!
رفیع:" البته در خیلی از دولت ها این قضیه هست!! کلا فکریدن کار خوبیست!"
شاعر! به بیت های سیاسی رسیده ای!
پشت خطوط سرخ بمان! فکر هم نکن!
هر گونه فکر خواست دلت در نهان بکن
اما تو در خصوص بیان فکر هم نکن!
دائم بخور، بکش، بچر، آروغ بزن ولی
قفلی بزن به روی زبان، فکر هم نکن!
ای کاش خواهشی بشود از خدا چنین:
بی کار می شوی به جهان فکر هم نکن!
یارب دگر به نعش زمینی که مانده است
بر روی دست های زمان، فکر هم نکن!
دیگر به بازسازی دنیا و مردمش
حتی شما امام زمان فکر هم نکن!

رضا رفیع:" ولی شعر ایشان حاصل فکر زیاد بوده ها!"

یک نفر از حضار آماری از انتخابات اخیر را روی تکه کاغذی نوشته و دست به دست به دست رضا رفیع رساند که ادعا می کرد از هشت میلیون واجد شرایط شرکت در انتخابات تهران، تنها هفتصد هزار نفر در آن شرکت کرده اند. رفیع که خودش مطبوعاتی است، گفت:" قبل از اعلام رسمی رسانه ها نمی شود به آمار متفرقه استناد کرد... به نظر می رسد این آمار غلط است... غلط زیادی هم هست!"

آقای "صناعی"(؟) شعر جالبی خواند:
"امداد ای عزیزان!
دزدان برهنه کردند حاجی غلامرضا را
می کند جامه ها و
پیژامه را و می گفت:
دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا!"

 وقتی رضا بنفشه خواه گفت چشمهایش را عمل کرده، کسی از میان جمعیت داد زد:" پس آقای بنفشه خواه هم عملی شد!؟" و رضا رفیع هم جواب داد:" به عمل کار برآید!"

سرانجام وقتی از سالن بیرون می آمدیم مردی با خوشحالی به رضا رفیع گفت:" من هم کرجی هستم، خوشحالم که شما همشهری ما هستید!" رفیع جواب داد:" اما من که کرجی نیستم!" و  چون دید حال طرف گرفته شده، ادامه داد:" البته گاهی به کرج می آییم!"
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 13:38
 
همین حالا افشین حسین خانی زنگ زد و پرسید آیا می توانم تا فردا عصر یک شعر ضربی با سوژه روز، مثلا استفاده از نام جعلی "خلیج عربی" به جای"خلیج فارس" توسط گوگل، برای برنامه" روز هشتم" ( برنامه صبح جمعه شبکه رادیویی جوان) بگویم تا او و فرزاد حسنی اجرایش کنند؟
البته که می توانستم! وقتی نیم ساعت بعد به او اطلاع دادم که شعر آماده است، از سرعت عملم متعجب شد و خیال کرد آن را از آرشیوم برداشته ام. گفتم: فکر کن آرشیو اشعارم شعر ضربی با سوژه اسم مجعول خلیج عربی داشته باشد!
شاید یک شعرنسبتا فی البداهه ضربی، برای نقل دراین وبلاگ چندان مناسب نباشد اما بالاخره اینجا باید آپ بشود یا نه؟! ما هم که مدتی است فقط وقتی دوستان سفارش شعر می دهند چیزی می نویسیم و بس!

تو که اسمت گوگله، سَرور دنیای وبی
مثلا منشا تحقیق علوم و ادبی
اطلاعات تو تکمیله می گن، نیم وجبی!
اگه خیلی حالیته پس چرا اِنقَد جلبی؟
خلیج فارسو چرا کردی خلیج عربی؟!

اینجا اسمش همیشه فارس بوده، حقه نزن
دیگه اینو همه عالم و آدم می دونن
خیلی وقته دیگه دستت رو شده واسه من
به گمونم که دچار هذیون های تبی
خلیج فارسو چرا کردی خلیج عربی؟!

ادعات می شه که جغرافی رو بالکل بلدی
چه گلی روی سر نقشه جغرافی زدی!
کردی ثابت که تو این رشته تو نیستی عددی
اطلاعاتو یهو کردی عوض نصفه شبی!
خلیج فارسو چرا کردی خلیج عربی؟!

ما که حالیمونه آقا که اینا کار کیه!
موشی که هرشب و هر روز توی انباره کیه!
اونی که دشمن ایرانه و مکاره کیه
نکن این جوری که ما رو بکنی هی عصبی
خلیج فارسو چرا کردی خلیج عربی؟!


تو یه میلیون می خوای امضا بکنیم؟ باشه رییس!
تو بگو بیشتر ازاین! امضا می دیم، مشکلی نیس!
برو زود اسم درستو روی نقشه بنویس
ولی باس جواب بدی به نسل بعد و عقبی
خلیج فارسو چرا کردی خلیج عربی؟!


اگر تا کنون درخواست بازگرداندن نام اصلی و اصیل خلیج فارس از گوگل را امضا نکرده اید همین حالا به نشانی زیر مراجعه کنید:
http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 11:14

این شعر نسبتا فی البداهه را برای یک برنامه نوروزی رادیویی سرودم که صبح یکی ازهمین روزها(احتمالا هفتم فروردین) با صدای خودم از شبکه جوان پخش خواهد شد.

چنین سالی که سال موش باشد
بود سالی که موشی توش باشد!
حواست را بنابراین بکن جمع
که هر دیوار را صد گوش باشد
شنیدم موش سال احتکار است
که الگوی همه یک موش باشد
همه چون موش در انبار کالا
واینها حرکتی خودجوش باشد!
و هرکس فکر جمع پول و مال است
چه در تجریش و چه در شوش باشد
گذارد بر سرت هرکس کلاهی
اگر نسبت به تو باهوش باشد
به کارت موش هایی می دوانند
و عیدی های تو پاپوش باشد!
به زیر کاسه باشد نیم کاسه
اگر زیرش نباشد، روش باشد!
مواظب باش اگر کارت خراب است
به روی کار ِ تو سرپوش باشد!
ویا سرپوش اگر رویش نباشد
اقلا دائما پهلوش باشد!
اگر لو رفت کارت، باش خونسرد
بگو این کار، کار بوش باشد!
بگو کار فوتوشاپ است اینها
بگو این حاصل روتوش(!) باشد!

... الهی بگذرد اینها به هرحال
به کامت سال موشان، نوش باشد.
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 23:57

شکرخند این ماه، نه تاریخش مطابق همیشه، شنبه اول ماه بود و نه مجری شماره دویش، امیرحسین مدرس. این بار داریوش کاردان در کنار رضا رفیع قرار گرفت که مثل ترکیب رفیع و مدرس یا رفیع و شهرام شکیبا، خوشمزگی های خاص خودش راداشت! او در طول جلسه، چندین بار به رضا رفیع گیر داد که چرا زن نمی گیرد، به طوری که اواخر برنامه، حتی در مواردی نامربوط، این قضیه را می کشید وسط که البته "وسط" هم به دلیل اطلاع نداشتن عده کثیری از ملت در مورد تغییر زمان شکرخند اسفند ماه ، یا به دلیل اطلاع داشتن عده کثیر دیگری درمورد نزدیکی شب عید و لزوم درآوردن چشم بازارهای خرید، کمی تا قسمتی خالی مانده بود!

رضا رفیع ضمن تعریف یک خاطره در باب این که برای کاهش بار ترافیک و به خاطر این که" ترافیک، باردار نباشد"(!)، بهتر است از پیک بادپا استفاده شود، به کاردان گفت:" یک بار جای شما خالی قرار بود بروم عروسی... جای شما نه خالی(!) رفتم حمام..." کاردان به شکایت گفت:" حالا مگر چه می شد من هم بودم؟! تمیز می شدم دیگر!" رفیع جواب داد:" حمامهای حالا که جای یک نفر را هم ندارد، خودت می روی تو باید دوش را بگذاری بیرون!" و ادامه داد:"در حمام بودم، پیک بادپایی که مطلبی را توسط او برای دوستی در جشنواره ای فرستاده بودم برگشت و حالا زنگ نزن کی زنگ بزن!... خلاصه ما در چارچوب در و موازین و شئونات(!)، پرسیدیم چه شده و طرف گفت:" آقا شما بسته ای را که فرستاده بودید، لازم داشتید؟! اگر لازم داشتید بروم توی اتوبان دنبالش بگردم!!" معلوم شد که بین راه، مطالب مرا باد برده و آنجا بود که من فهمیدم چرا به اینها می گویند پیک"باد"پا!"
بعد ازآن، رفیع در همان حمام تک نفره شعری هم درباره این داستان سروده بود که این طور شروع می شد:
آن پیک نامور که برفتش به سوی دوست
دیدی چگونه گند زد او روبه روی دوست؟!

"فاضل ترکمن" و من، اشعاری خواندیم که قافیه شان"اوش" بود، مثلا شعر من این طور شروع می شد:
چنین سالی که سال موش باشد
بود سالی که موشی توش باشد!
یکی از قوافی هم"بوش" بود.
کاردان اشاره کرد که قافیه جالبی است و رفیع گفت:" امیدوارم سال آینده جرج بوش کنار برود."
کاردان رندانه رسید:" کنار برود یا کنار بیاید؟!"

رضا رفیع حکایتی در مورد "جحا و دزد" تعریف کرد و بعد ازآن بی توجه، ادامه داد:" در همین راستا(!) از معاون فرهنگی دانشگاه آزاد دعوت می کنیم چند کلمه ای برایمان حرف بزنند!!"
او همچنین پس از خواندن شعری از برادرش و تقدیم آن به دوستان خبرنگار، ادعا کرد"سرقت ادبی هم یکی از صنایع ادبی است!"

"سعید نوری"، طنزپرداز بسیار خوش قریحه، پس از قرار گرفتن پشت تریبون به مجریان برنامه گفت:" من  قصیده‌ ء" فکر می کنی" را در اینجا نخوانده ام. اجازه هست بخوانم؟" کاردان با لحن جالبی جواب داد:" فکر نکنم!!"
این ابیات ازآن قصیده، بضاعت من است در تند نویسی!:
وقتی مجردی، به زنان فکر می کنی!
دایم به این همه خفقان فکر می کنی
هرگز به یک جوانِ ولو، زن نمی دهند
زین رو به ازدواج نهان فکر می کنی!
تا می روی سراغ زنی، زرد می کنی
زیرا به ایدز یا یرقان فکر می کنی!
گیرم که ترس از مرض ایدز هم نبود
اینک نشسته ای به مکان فکر می کنی!!
گیرم که باز مشکل جا هم ردیف شد
بی پولی و به قیمت آن فکر می کنی!...

رضا رفیع گفت:" گفتم چرا سعید به دیوار تکیه داده بود و فکر می کرد!؟!"

... فرضا زنی ستاندی و ناکامی ات گذشت
حالا چرا به موی و میان فکر می کنی؟!
این اشتهای زن طلبی نیست، اژدهاست
در خواب هم به این سرطان فکر می کنی
در جیبهات سیل شپش موج می زند
اما فقط به سینه و ران فکر می کنی!
منظور ران و سینه مرغ است بی ادب!
آخر چرا شما به همان فکر می کنی؟!
...
کاردان که بدش نمی آمد به مناسبت این شعر هم به رضا رفیع گیر بدهد، متوجه شد که او مشغول صحبت با موبایل است، بنابراین گفت:" شما هم با تلفن رد گم نکن، می دانم که داری به فلان(!) فکر می کنی!!"

این دوبیتی از سعید نوری هم شنیدنی است:
درسته ایکس لارجه سایز ِ بینی
با این ریختت هنوزم نازنینی
اگر دیدت کمی اشکال داره
دماغت رو عمل کن تا ببینی!

استاد بانی هم طی بیتی نصیحت آمیز به رضا رفیع گفت:
من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه عیال!!
من هم پیشنهاد می کنم رضا رفیع زودتر فکری برای تجرد خودش بکند که نصف گزارش شکرخند نشود شرح تلاش اطرافیان برای سر و سامان دادن ایشان!

در قسمتی از برنامه، رضا رفیع با منوچهر آذری تلفنی تماس گرفت و سریع گفت:" شما الان روی آیفون هستید، فلذا چیز خاصی نگویید!"
آقای آذری گفت که سیروس مقدم در سریال نوروزی"پیامک از دیار باقی"، نقش کوچکی هم به او داده و رضا رفیع پرسید:" یعنی نقش پیامک را دارید؟!"
سپس، آذری اجازه خواست کاردان را تلفنی ببوسد و جواب شنید که" شرعا بلا اشکال است!" کاردان با منوچهرآذری حرف زد و در حالی که مشکل آنتن وجود نداشت، با شکسته حرف زدن، وانمود کرد که صدایش قطع و وصل می شود و ما کلی خندیدیم!

میهمان این ماه در سال ۱۹۴۰ میلادی الحرام(!) به دنیا آمده بود. با تولد او ، جنگ جهانی دوم رسما شروع شد! ایشان باآن که  لیسانس جغرافیا گرفته بود، زبان انگلیسی تدریس می کرد و با توفیق همکاری داشت تا آن که در سال۱۳۵۰ توفیق، توقیف، یا به قول خودش"تو قیف" شد. پس ازآن که گل آقا دوباره بچه های توفیق را دور هم جمع کرد، او هم به آنها پیوست و تا آخرین شماره هفته نامه گل آقا با آن همکاری داشت و وجود "گربه" پای ثابت کاریکاتورهای ایشان بود. او به گاو و چلو کباب علاقه خاصی دارد!
"ناصر پاکشیر"در سال ۴۲ با موفقیت، تن به ازدواج داده و دو پسر دارد: آقا بهروز، مهندس مکانیک و آقا پیمان، فوق لیسانس هوافضا.
این کاریکاتوریست کهنه کار طی حرف هایش، چنین گفت:"من به "گاو" واقعا علاقه دارم و از چند جهت نیز به هم شباهت داریم! نام خانوادگی من"پاکشیر"است و گاو هم شیر دارد! از این موضوع سوءاستفاده هم شده، به طوری که کارخانه معروف"شیر پاک" اسم مرا برای خودش پس و پیش کرده  و من چون آدم لارجی هستم اصلا به روی خودم نیاوردم، در حالی که می توانستم آنها را"سو"(SUE) کنم!"
کاردان پرسید:" به کدام سو؟!"
- " نمی دانم، برای همین هم از تعقیب قانونیشان دست برداشتم!"
پاکشیر ادامه داد:"بارها به من گفته اند گاو و ناراحت نشده ام چون معتقدم:
گاوان و خران باربردار
به زآدمیان مردم آزار!"
رضا رفیع پرسید:" حتما فیلم گاو آقای مهرجویی رادیده اید؟" و چون پاکشیر قدری تامل کرد و بعد هم گفت یادش نیست، کاردان ازاو سوال کرد:"اصلا تا حالا گاو دیده اید؟!" و بعد داد سخن داد که:"من همیشه دعا می کنم هرکس تا آخر عمرش زنده باشد ، البته به شرط سلامتی همه جوارح... همه جوارح گاو خوب است... تو هم هی سقلمه نزن رضا، برو زن بگیر!"
در این لحظه نشانی وبسایت رضا رفیع روی پرده نمایش داده شد و کاردان در تفسیر آن گفت:"رفیع دات کام... کام یعنی بیا! (come) هرچه باشد دیگر ۳۸ سالش است! توی پروفایلش هم نوشته من تنها هستم!!"

آقای کاوه پیش از شعرخوانی به نکاتی اشاره کرد که طی جلسه به فراست دریافته بود:" وقتی آقای کاردان به آقای رفیع گفت زن بگیر، رفیع جواب داد هرچه بخواهی، پیک بادپا برایت می آورد!... وقتی مهدی استاد احمد شعر مشترکش با نادر ختایی را خواند، نادر بیشتر ازهمه دست زد!...داشتم فکر می کردم این سه تکه چوب را برای چه به تریبون چسبانده اند و وقتی آقای پاکشیر گفت ۶۸ سالم است و زد به این چوب ها، دلیلش را فهمیدم!..."
کاردان گفت:" آفرین... ۱۷ امتیاز!"

من و دوستم با موبایل هایمان، از زنی که با جدیت حین جلسه روزنامه خودش را می خواند و عروسکی که یک نفر روی دسته صندلی جلویی اش گذاشته بود عکس گرفتیم و در حال تبادل عکسها، با حجم بالای بلوتوث های روشن در سالن مواجه شدیم: میلاد، ویروس(!)، پوریا که سریع پیغامی هم فرستاد! و...!
تا جلسه بعدی شکرخند، شما را به خیر و ما را به سلامت!

نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 18:55

دیروز:
نشسته به ایستاده - شما بفرمایید جای من بنشینید...

امروز:
همین به همان(!) ـ وسایلتان را بدهید من نگه دارم!

و لابد فردا:
همان به همان ـ شما بفرمایید من بنشینم!!


واما...
 شب شعرطنز شکرخند، به گفته مسوولانش، با تمام شدن ماه صفر، از سفر باز می گردد و چندمین(!) جلسه آن، دوشنبه ۲۰ اسفند ـ همین پس فردا - از ساعت ۴ تا ۷ بعدازظهر در فرهنگسرای ارسباران برگزار خواهد شد. اگر می توانید حتما بیایید، دور هم خوش می گذرد!
گفتیم که بعدا نگویید نگفتی!

نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 17:22

- چکمه روی شلوار از مصادیق تبرج است.

کریسمس شد ولی بابا نوئل نیست
اگر گفتی برای او چه رخ داد؟
چو شلوارش درون چکمه اش بود
بنابراین گرفتش گشت ارشاد!

***
ازاین پس از طبیعت هم بپرهیز
نرو درآن به منظور تفرج
که می باشند کوه و تپه و تل*
همه ازپیشگامان تبرج!

*
البته منظور، تلخکی نیست ها!

***
برای گردش و سیر و سیاحت
به دامان طبیعت رو نیارید
ز"دامن"ها بپرهیزید اصولا
مگرخود خواهر و مادر ندارید؟!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 19:12

گرچه سی سال دلم یاور وغمخوار نداشت
عیب ازاو نیست، ازاین رو زخودش عارنداشت!
گوهری بود که پنهان شده در دامن خاک
"یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت"!
روزگاری است که باید خفن و داف شوی
دل ما عور و ادا و قر و اطوار نداشت!
می فروشند کنون جای قناری، گنجشک
گوهر ما که فروشنده مکار نداشت!
شده معیار، جمال و هنر و پول و سواد
مانده تنها کسی ار بهره ازاین چار نداشت
هرکسی دارد ازاین چارصفت، مقداری!
هست کم این که زهریک دوسه خروارنداشت؟!
ازچه نالم که دراین دوره ظاهربینی
پدرم خانه به مقدارسه هکتار نداشت!
نه ورا اسمی و رسمی، نه ورا پول کلان
خانه در اقدسیه، حجره به بازار نداشت!
چشم من فاقد سگ بود و کسی را نگرفت!
کمر بی هنرم مهره ای ازمار نداشت!
ای خدا! سهم دماغم دوبرابر دادی!
بخت ما سهمی ازانصاف تو انگار نداشت!
خواستی دایره قسمت ما را بکشی
ولی افسوس که این دایره پرگار نداشت!
تو که انبارْت(!) برای همه شوهر دارد
تا که شد نوبت ما پس چه شد این بار، نداشت؟!
پطروسی یافت نشد تا که فداکار شود
و شود شوهرمن، هیچ کس ایثار نداشت!!
یعنی ای ایزد بشکوه! جهان هستی ت
یک عدد مرد فداکار وفادار نداشت؟!
هیچ کس نیست بگوید:"جگرت را بخورم"!
بخت ما یک فقره هند جگرخوار نداشت!!
"خانه بخت" شنیدم ز دهان دگران
خانه بخت من انگارکه دیوارنداشت!
خانه ای هم که نسازند برایش دیوار
حاصلی جز تل سنگینی ازآوار نداشت!
خواستگاری که فرستادی، اگرMS داشت(!)
در عوض پول و سواد و هنر و کار نداشت!
ورنه گر پول و سواد و هنر و کاری داشت
قبل ِمن، عاشق ِ شیدا و گرفتار نداشت؟!
یا اگر هم که دلش فارغ ازاین و آن بود
یا که اوGF ِ فابریک، به ناچار نداشت،
مطمئنم که مرا نیز نمی خواست دلش
دومین بار دگر رغبت دیدار نداشت!
این یکی کیفیت ظاهری اش پایین بود
آن یکی حالت و اخلاق بهنجار نداشت!
این یکی داشت اگرcar ولی کارنداشت
آن یکی داشت اگر کار ولی car نداشت!
طبق یک اصل ز مورفی* اگر او دکتر بود
جزخودمن به همه عمر، یه(!) بیمار نداشت!
آن که می شد بله را گفت به او، وقتی رفت
برنگشت و به تقاضای خود اصرار نداشت!
گوییا بخت مرا بسته کسی، می دانم!
بر گره هاش، کسی قدرت انکار نداشت!
ای که بی شوهری! ازخیر عروسی بگذر
هرچه خواهی زجهان، بگذر و بگذار، نداشت!!

*
طبق اصول مورفی، کارها همیشه به بدترین وجه ممکن انجام می شوند!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 22:39

این بار شکرخند با بیش ازیک ساعت تاخیر نسبت به زمان وعده داده شده شروع شد و ما حالمان از صفت تاریخی" اهمیت ندادن به ارزش وقت" در بین ایرانیان گرفته شد، آن قدر که حتی من و آقای "آذریارمجتبوی نایینی" قرار گذاشتیم برای جلسه بعد، دراین مورد شعر بگوییم! البته ایشان همین امروز یک عدد رباعی دراین زمینه، خطاب به رضا رفیع مرتکب شده و خواندند:
یک ساعت و نیم یار دیرآمده بود
آن مجری گلعذار دیر آمده بود
بیخود که نبود زن ندادند به او
ازبس که سر قرار دیر آمده بود! 

در این جلسه  بعضی ها با کلاه و تیپ مدل"چه گوارا"یی شرکت کرده بودند که لابد با سفر اخیر فرزندان "چه" به ایران بی ارتباط نبود!"شهرام شکیبا" که درکنار رضا رفیع به امرخطیر مجریگری و تکه پرانی مشغول بود، با دیدن بعضی ازآنها در هنگام ورود به سالن، از پشت تریبون با لحنی گانگستری داد می زد:" سلام رفیق! بیا جلو جا هست!"رضا رفیع عقیده داشت:" چه گوارا، چه گوارا شد امروز!"

ویژگی بعدی این جلسه، حضور آقای "مختار شبرنگ"، مشاورعالی اجرایی معاونت هنری سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران( یک تریلی باید سفارش داد برای حمل سمت ایشان!)بود. به قول رضا رفیع " آقای شبرنگ چند  جلسه ای کمرنگ بودند!"
یکی دیگراز ویژگی های جلسه شانزدهم، نمایش صفحه وبلاگ حاضر، به همین شکل و قالبی که می بینید، روی پرده سالن بود که با هدایت مجریان برنامه با جملات"بکش بالا" و"بکش پایین"، تمام زوایایش در معرض دید عموم قرارگرفت!
اما صاحب وبلاگ که این روزها آلزایمر را استاد کرده و شعرهایش را در خانه جا گذاشته بود، وقتی به لطف آقای رفیع که او را دیده بود، برای شعرخوانی فرا خوانده شد واعلام وضعیت کرد، متوجه شد که مجری ها ازآن بالا آمار تک تک دوستان را دارند، چون آنها گفتند:"خانم فشمی شعرهایشان را گذاشته و خودشان را آورده اند...در واقع به جای شعر، دو تا از دوستانشان را آورده اند!"

شهرام شکیبا مثنوی بلند و جالبی به نام" هِی نامه " خواند که موقع چاپ در روزنامه هیچ بیتی ازآن حذف نشده بود:
بشنو این نی هی حکایت می کند
بشنو هی این نی شکایت می کند
ازچه نی شاکی است آخر ای پسر؟
ازچه هی شاکی است آخرای پسر؟
گرچه نی شاکی است بانگش نیست باد
هرکه هی شاکی است بانگش نیست باد!
نی، هی از دوری حکایت می کند
هی، نی از دوری شکایت می کند
کز نیستان ها مرا ببریده اند
آری ازآنجا مرا ببریده اند
گرچه توی اندلس کس نی ندید
پرده هایش پرده های مادرید
ای به یادت هی هی و هیهای من
ای به قربانت همه نی های من
این قدر نی هی نبُر از نیسِتان
این قدر هی نی نبر از نیستان
هی بریدی نی ، چه شدآخر بگو
نی بریدی هی، چه شد آخر بگو
ای برادر جای نی حرفی بزن
هی نگو هی، جای هی حرفی بزن!
بیخودی هی نی نی و هی هی نکن
این قدر هی، هی هی و نی نی نکن!
جای این بیهوده گفتار ای حکیم
باز سرکن شعر بودار ای حکیم
اندکی رندی کن و چیزی بگو
از مقام و پست یا میزی بگو
گرچه شعرم عالی و محکم نشد
هیچ بیتی از تمامش کم نشد
بیخودی از نی نوشتم، خوب بود؟!
نی نوشتم هی نوشتم خوب بود؟!
شد ستون بنده در اینجا تمام
پس سخن کوتاه باید والسلام!

شاعر از ذوق حذف نشدن ابیات شعرش، دفعه بعد هم همین منوال را ادامه داد که به دو دلیل شعرکامل اورا اینجا می آورم:۱- شعرجالبی است! ۲- شاعرش هنوز وبلاگ ندارد تا خودش این شعر را در اختیار دیگران بگذارد!

بشنوید ای دوستان این داستان
در حقیقت نقد حال ماست آن
بود مردی دائما در نیسِتان
از نیستان های عالم نیستان
روز و شب نی می برید و می برید
روز و شب هی می برید و می برید!
نی بریدن را شدیدا دوست داشت
هی بریدن را شدیدا دوست داشت
نی برید و نی برید و نی برید
هی برید و هی برید و هی برید!
آن قدر نی از نیستان ها برید
آن قدر هی از نیستان ها برید
تا که نی رفت ونیستان شد خراب
دید ه اش ازهجر نی ها شد پرآب
روز و شب از غصه نی گریه کرد
ازغم کمبود نی هی گریه کرد
بس که هی نی نی نی و نی گفته بود
بس که نی نی گفته و هی گفته بود
هرکه می دیدش به او می گفت نی
در جوابش مرد هم می گفت هی!
نی بگفت و نی شنید و هی شنید
هی بگفت و هی شنید و نی شنید
نی به هرجمعیتی نالان شده
هی به هرجمعیتی نالان شده
نی دوای نخوت وناموس ماست
نی چو افلاطون و جالینوس ماست
نی نوشتم لیک قصدم نفت بود
هی نوشتم لیک قصدم نفت بود
سوخت نفت و سوخت نی پس چاره چیست؟
وقت، وقت سوخت های هسته ای است
رفت نفت و نفت رفت و رفت نفت
خر برفت و خر برفت و خر برفت!
چشمهای ما به دستان شماست
پس بکوشید، این انرژی حق ماست
بیت بالا بود جان این کلام
پس سخن کوتاه باید والسلام.

پس ازآن "مهدی استاد احمد" این شعر را خواند:
دریای خزر رفت حدوداً بر باد
سرگرم شدیم بازهم با ارشاد
گر پاچه کنید توی پوتین ممنوع
"پوتین" بکند به پاچه‌ی ما آزاد!

رضا رفیع به او گفت:" پاچه شما هم جا دارد ها!" و شهرام شکیبا نظر داد که:" بله، به قاعده چوب جا دارد!" و یک نفرازبین جمعیت که هنوز تحت تاثیر "نی نامه" ایشان بود، بلند گفت:" به قاعده نی!"

آقای "سهرابی نژاد" نصف کتابش را برایمان خواند(!) به طوری که رضا رفیع مجبور شد بالاخره بپرسد:" الان صفحه چندم کتابید آقای سهرابی؟!" تعدادی از رباعیات ایشان را به شما تقدیم می کنم!:

آن شب که دقیقه ای تغافل کردم
یک روز و دوشب حبس تحمل کردم
تا گزمه گرفت تازیانه دردست
از ترس وضوی خویش باطل کردم!"

***
تا کِی پی قاتلی زبل می گردی؟
گاهی به نشاط و گه کسل می گردی؟
مقتول منم، قاتل من چشم تو است
ازچه پی عمه مارپل می گردی؟!

***
هرچند به فتنه بی ثباتم کردند
محروم ز لذت حیاتم کردند
تقدیر چنین بود که دربازی عمر
با یک رخ خوب کیش و ماتم کردند

***
رندان، سخن درست را جعل کنند
با خون تو خرده شیشه را لعل کنند
انگشت تحیر بگزی در همه عمر
آن گاه که پشه درهوا نعل کنند

و سرانجام یکی از رباعی ها با سانسور آخرین لغت، این گونه پایان یافت:
" گر مرده ز بستگان خود رو بیند
پیوسته درون کفنش...
متشکرم"!
شهرام شکیبا متحیر شد:" پیوسته درون کفنش متشکرم؟؟!! وزنش یک کمی مشکل نداشت؟!"
او طی اظهار نظری حکیمانه گفت:" تنها دو خط قرمز وجوددارد که نباید پا روی آنها گذاشت: خط قرمز سیاسی و خط اتوی شلوار!"

سپس رضا رفیع این شعر" بهمن نشاطی" را خواند که:
" دره
با آن دهان گشادش
اتوبوس را لقمه ای چپ کرد
و مسافران همه خاموش
تنها حمیرا روشن بود:
جاده های شمال، محاله یادم بره..."!!


واما شعر زیبای"وصیتنامه" از"سعید نوری" را به کسانی تقدیم می کنم که خیال می کردند من دوره تندنویسی پیشرفته را گذرانده ام و خواستاراشعار کامل دوستان شاعر بودند واحتمالا از روی تنبلی به وبلاگ این دوستان که لینک هایشان موجود است هم مراجعه نمی کردند تا اصل(!) مال را درآنجا ببینند!( البته شاید هم شعرکسانی را می خواستند که وبلاگ ندارند!) اگرچه این بارهم دو سه بیت از شعر را ازدست دادم اما متوجه شدم که من" دوره پیشرفته تندنویسی رفته سرخود"هستم!:

"یادتان باشد اگر مُردم عزاداری کنید
بر سر و صورت بکوبید و خودآزاری کنید!
آبروها برده اید ازمن درایام حیات
لااقل حالا که مردم آبروداری کنید!
من که می دانم درآنجاتان عروسی ها به پاست(!)
لا اقل درمجلس ختمم کمی زاری کنید
می کنم تقدیمتان متن وصیتنامه را
تا پس از اجراش، احساس سبکباری کنید
اول این که در شب هفت و چهل هنگام شام
باید ازآوردن اولاد، خودداری کنید!
شام ختم دوستانم هیچ تعریفی نداشت
ران و سینه مرغ ما را خوب سوخاری کنید!
وای اگر گردو نباشد لای خرماهای من
فکر خرما و خطیب و مسجد و قاری کنید
ثانیا مشکی بپوشید و چهل شب، ریش را
تا به زانو هم اگر آمد پرستاری کنید
از وصال تیغ و صورت ما معذب می شویم
فوق فوقش ریش را یک ذره ستاری کنید!
(دراینجا شهرام شکیبا به شاعر قول داد که:" ان شاء ا...! شما بمیر!")
ثالثا حج و نماز و روزه سی سال را
باید از شیخی برای من خریداری کنید!
رابعا یک عده بازاری طلبکار منند
باید از بازاریان اعلام بیزاری کنید
البته اول بپردازید اقساط مرا
بعد ازآن اعلام بیزاری ز بازاری کنید!
یکدگر را ازچه رو جر می دهید ای دوستان؟
بر سرنعشم نباید نابهنجاری کنید!
من به کل ملت ایران تعلق داشتم
پس برایم چاله ای مرغوب حفاری کنید
شستشوی مرده آن هم پیش چشم دیگران؟
وای اگر با نعش من این گونه رفتاری کنید!
شیخ فضل ا... نوری را به دار آویختید
لااقل با"نوری"شاعر هواداری کنید!
من نمی خواهم خیابانی به نام من کنند
نام مارا روی سنگ قبر حجاری کنید!
اعتماد کاملی دارم به زن اما شما
نشنوم با همسرم یک لحظه غمخواری کنید!
از فشارقبر می ترسم، سپیدی کفن
زرد گردد، رنگ آن را کاش زنگاری کنید!
( امروز مرده ها چه می کنند در کفن هایشان!)
مثل سگ می ترسم از کنکور تشریحی مرگ
ای نکیر و منکر شب کار! عیاری کنید!
مرگ در راه است، ای دختر پسرهای جوان
قبل هرگونه تماسی صیغه ای جاری کنید!!
با زبان خون چکان داس عزراییل گفت:
روح را باید برای مرگ پرواری کنید
عرضمان را درز می گیریم بااین توصیه
ملتِ در صحنه، استکبار آزاری کنید!
 

میهمان ویژه این ماه " داریوش کاردان" بود که از روی زندگی نامه اش معلوم شد بسیاری ازچهره های طنز تلویزیون که شاید چهره آنها امروز در این رسانه معروف تر از خودش شده باشد، کارشان را با برنامه های او شروع کرده اند، کسانی مثل  مهران مدیری، حمید لولایی، ارژنگ امیرفضلی، بیژن بنفشه خواه، حسین رفیعی، مهران غفوریان، حمید گودرزی، کیهان ملکی،داود اسدی، شهاب حسینی( که البته خود داریوش کاردان در ابتدای حرف هایش در مورد نفرآخر این لیست توضیح داد:" من شهاب حسینی را کاری نکردم، آن شهاب عباسی بود!") مختصری از زندگینامه ایشان را مرور می کنیم:
داریوش کاردان در ۲۷ بهمن ۱۳۳۵ شمسی غیرقمری وارد دارفانی شد. او هرچه تلاش کرد نتوانست در خانواده ای ثروتمند به دنیا بیاید!نامبرده در منزل و توسط یکی از ماماهای غیور شهر ابهر به دنیا آمد ومتوجه شد پسر چهارم و ته تغاری خانواده است که اگر کمی دیرتر به دنیا می آمد، ته تغار چسبیده بود!
ازهمان ۵-۴ سالگی دست به کارهایی هنرگونه می زد، به طوری که بقیه به او می گفتند:" حتما یک چیزیت هست!" خودش می گویدهیچ کس در بین اطرافیان نبود که او ادایش را درنیاورده باشد!
 در ۱۳۵۳ دیپلم گرفت و همان سال در رشته برنامه ریزی مدرسه عالی کامپیوتر وارد دانشگاه و در سال ۱۳۵۹ فارغ التحصیل شد اما به دلیل ۳۶ هزارتومان(!) بدهی به دانشگاه، هنوز موفق به اخذ مدرک خود نشده است... هم اکنون نیازمند یاری شما هستیم!
درایام جنگ در چند عملیات جنگی شرکت داشت که هرکار کردند حتی زخمی هم نشد!
ایشان دارای دو فرزند صالح به نامهای "حسام الدین"، ۲۳ ساله و فارغ التحصیل فیزیک، و"نرگس"،۱۹ ساله و دانشجوی رشته صنایع است.
از۱۳۵۷ به عنوان نویسنده وارد صدا و سیما شد وکم کم به مجریگری وبرنامه سازی هم پرداخت.ایشان تیپ"استاد خرناس" را اختراع کرد که یک جور بهلول Up to date شده بود و با استفاده از حرف های احمقانه اومی شد مسائل مهم را مطرح کرد. در۱۳۷۲ برنامه "نوروز۷۲" را با همکاری مهرداد خسروی ساخت که نقطه عطفی در عرصه طنز بعدازانقلاب به شمار می رفت و طی آن و برنامه های بعدی مثل طنز۳۹(۷۴)، نوروز۷۵ و نوروز۷۶، آن هنرمندانی که آن بالا لیست کردیم(!) به جامعه هنری کشور معرفی شدند.
آخرین برنامه ایشان،"شبکه ۵/۳ "بود که در سال های ۸۴ و ۸۵ از تلویزیون پخش و پلا شد!همچنین دریک دوره،ایشان مجری برنامه "صندلی داغ" ودر چند دوره داور جشنواره های مختلف رادیویی و سینمایی بودند.
طی چند ماه اخیر ایشان درگیر چند پروژه مرگ ومیر بودند که از مرحوم پدرشان شروع شده و بعد از پشت سر گذاشتن مرحوم دایی، به پسردایی جوانشان رسیده است.
ظاهرا استاد در مجموعه "کلاه پهلوی" نقش کلاه پهلوی(!) رادارند و علاوه براینها سی دی استادهم به زودی درمی آید!! دو سی دی موسیقی با ترانه های خوب.
 سپس با حضور داریوش کاردان پشت تریبون در میان تشویق حضار، عکس هایی از ایشان روی پرده آمد که بعضی هایشان به شدت بودار بود، به طوری که ایشان را در جلسه ای به صورت نسبتا مچاله و فرو رفته در صندلی به حالتی بسیار مشکوک ، در کنار مردی که بینی خود را گرفته بود، نشان می داد! پخش این عکس ها که معلوم نبود چرا و چگونه گرفته شده بودند، باتشویق خود کاردان نسبت به نگاه تیزبین شهاب شکیبا به عنوان عکاس ( و به تعبیر کاردان، دماغ تیزبین او!) و توضیحات طنزآلود رضا رفیع همراه شد.
بعد از دیدن یک دور آهسته و همراه با توضیات رفیع روی تک تک عکسها، یک بار هم تمام عکسها تند تند و به شکل دنده عقب پخش شدند و وقتی به آن عکس بودار رسیدیم، کاردان گفت:" این آقا هنوز دماغش را گرفته... کار، قوی بوده!"
شهرام شکیبا از کاردان خواست تصورکند که قرار است نطقی انتخاباتی انجام دهد. فکر می کنید وعده های انتخاباتی فی البداهه یک طناز طنزپرداز چه چیزهایی می تواند باشد؟:
"من تمام جدول ها ی خیابان ها را حل می کنم! خانه ها را لوله کشی چای می کنم تا ملت دیگر چای دم نکنند..."
رضا رفیع گفت:" دمتان گرم!"
کاردان ادامه داد:" اولین کاری هم که بعداز رای آوردن می کنم این است که استعفا می دهم!" و با این سوال نسبتا فلسفی شکیبا مواجه شد که:"پس کِی پدرمان را درمی آوری؟!"


"امید مهدی نژاد" آگهی های تبلیغاتی طنزآمیز جالبی خواند:
"مجری زنده موجوداست. تحویل در محل با قصاب!"
" ما مرزها را درنوردیده ایم.
ستاد مبارزه با ستاد مبارزه با قاچاق کالا!"
" اصلاح طلب محافظه کار نیازمندیم.
دفتر تحکیم موقعیت!"
" به یک خانم جهت رسیدگی به کارهای دیگر نیازمندیم!"
" پینه پیشانی موجوداست، ضدآب، ضدخش!"
" دشمن خارجی موجود است.
جمعی از هواداران!"

رضا رفیع پس از خواندن خبر"نصب دستگاه های خودپرداز برای جلوگیری از ایدز" که به متقاضیان، سرنگ و وسایل پیشگیری از بارداری تحویل می دهد، اظهار امید واری کرد که این دستگاه ها به شبکه خودپردازبانکی متصل نشوند تا وقتی برای مراسلات بانکی به خودپردازهای  بانک ها مراجعه می شود، اشتباهی اقلام نامربوط به آدم تحویل ندهند!

تا شکرخندی دیگر بدرود.

نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
شنبه سوم آذر 1386 ساعت 23:8

این بار گزارش شکرخند را همان روز برگزاری اش می نویسم تا کور شود چشم هرآن که نتواند دید!
درآغاز، شهرام شکیبا به جای امیرحسین مدرس در جایگاه مجریان کنار رضا رفیع قرارگرفت و با فرا خواندن "عباس صادقی"،اولین متلکش را هم به او انداخت که:"به به... تیپ حسن آبادی هم زده اند، کرم قهوه ای مثل تخت و کمد!"
قافیه شعر عباس صادقی" پایین کشیدیم" بود و بالطبع ایشان مجبور بود در شعرش خیلی چیزها را پایین بکشد! ازآن جمله:
" در کوله پشتی حرف های مفت می زد
آن مجری بی کار را پایین کشیدیم..."
رضا رفیع گفت:" اتفاقا دیشب به فرزاد حسنی زنگ زدم. سرما خورده بود و داشت بالا می کشید!"

شهرام شکیبا یکی از اشعار زنده یاد ابوالقاسم حالت را خواند که ابیاتی ازآن به این شرح است:
" دختری رابطه گر با پسری خواهد داشت
عاقبت دردل خود کره خری خواهد داشت
هرکسی مرتکب کارزیان آور شد
آخر آن کار برایش ضرری خواهد داشت..."
او به این نکته اشاره کرد که:" آن وقت ها رفتار پرخطر نبوده، می گفتند کار زیان آور!"
رضا رفیع هم متذکر شد:" در کارهای زیان آور هم بیست ساله بازنشسته می شوند!"

آقای " مشایخی" این شعر را خواند:
" کاش بابایم اجاقش کور بود!
چون بپخت آشی که خیلی شور بود"
شکیبا گفت:" من در مسائل خانوادگی دخالت نمی کنم!"
شاعر ادامه داد:
" ۵ یا ۶ سال بعد از ازدواج
۹ اثر با نام او ممهور بود!
یک دوتا هم تازگی ها کشف شد
مشترک با دلبری موبور بود!
مادر، آن اسطوره زاد و ولد
دائم از درد کمر رنجور بود..."


دراین بخش از برنامه قرار شد فیلمی ببینیم. ازبالا اشاره کردند که:" کدامشان را؟ سه تا فیلم داریم!" شکیبا روی هوا گفت:" آن یکیشان را!"
مضمون فیلم،" تذکراز نوع فرانسوی" بود. شهرام شکیبا که خیال می کرد بعضی ازتکه هایی  که می اندازد را فقط خودش می فهمد وکسی در جریانشان نیست(!) با کنایه به رضا رفیع گفت که بعدا ماجرای" تذکر" را برای او خواهد گفت!ایشان همچنین درباره استاد حالت و" حال رو به بهبودی" هم صحبت هایی کردند وگفتند که خود ملت  بروند دراین مورد تحقیق کنند و نکته اش را بفهمند!
 
جوانی که اسمش را نفهمیدم و گویی"پوریا" نامی بود، در توضیح شعرش گفت:" این شعر مال پدرم بود. من ازآن خوشم آمد و رویش کارهایی کردم..."
رضا رفیع با لحنی سرشار ازتاسف پرسید:"روی شعر؟؟!"

" فربد شکرایی" برای خواندن( یا بهتراست بگوییم لب زدن!) یکی از اشعار"استاد خرناس"  ( داریوش کاردان)، به قول رضا رفیع، در اوج جوانی پابه سن گذاشت ودر توضیح غیبت آقای کاردان گفت:" دایی آقای کاردان فوت کرده. ایشان خیلی سلام رساندند و..." رضا رفیع پرسید:" داییشان؟!"
بعد سالن را تاریک کردند که البته کار تاریک سازی ! با تذکر رفیع نیمه کاره باقی ماند:" همین قدرکافی است، زیادترش خطرناک است... باید بتوانیم ببینیم چه خبر است!!"

آقای "بانی" ابتدا این دوبیتی جالب را خواند:
" خواب دیدم که یار و مونستم
همدم و همره و همه کستم
هستی من تو هستی هستی من
من سرگشته، حاج یونستم!"

بعد در قالب شعری خطاب به " کراکیون" هرچه ناسزا دلش خواست گفت که مثلا:
" ول کن این افیون میمون ساز را
ورنه بر اندام خود تِر می زنی!
این نشان بی شعوری تو نیست؟
چهره را تِر، موی را فر می زنی؟!"
شکیبا یادآور شد:" شعرشان بودار است ها!"
 و رضا رفیع بازهم سوال داشت:" طرف مقابل، کراک مصرف کرده بود آقای بانی؟!!"

شهرام شکیبا پیش از دعوت آقای" کاوه جوادیه" گفت:" یک اسمی اینجا نوشته اند که شبیه آدرس است! نصفش بالای شهراست، نصفش پایین شهر!" او از شاعر سوال کرد:" نمی شود سرجمع، شما را انقلاب صدا کنیم؟!" شاعر جواب داد:" جردن صدا کنید، آن هم شمالی و جنوبی دارد!" بعد لپ تاپش را بازکرد وگفت:" آن دفعه آقای کاردان با آوردن لپ تاپ، این باب را باز کرد..." رضا رفیع گفت:" این را که الان شما باز کردید!"
شکیبا گفت:" اگر قرار باشد ما بخواهیم هرکاری را که آقای کاردان بابش را باز کرد انجام بدهیم که... مثلا باید برویم کله هایمان را تیغ بزنیم!..." رفیع ادامه داد:" یا داییمان فوت کند!"
آقای کاوه که هنوز با لپ تاپش درگیر بود اشاره کرد که:" روشن نمی شود!" آقای رضا بنفشه خواه ازمیان حضارگفت:" هلش بدهید تا روشن شود!"
شکیبا پیشنهاد داد:" دفعه دیگر یا جلسه تان را عوض کنید یا ویندوزتان را!"
بالاخره استاد کاغذی درآورد و شروع کرد به شعرخوانی از طریق سنتی!
امروز دائما برای رضا رفیع سوال ایجاد می شد:" آن کاغذ را ازتوی لپ تاپ درآوردید؟!" اوبه یکی از برنامه های تلویزیونی اشاره کرد که لپ تاپی را برای کلاس گذاشتن روی میز گذاشته بودند اما به جای اینترنت، مطالب را از روی کاغذی می خواندند که روی صفحه لپ تاپ بود!
شکیبا با لحن جالبی پرید وسط حرف:" آقا توی اینترنت که نمی دانی چه عکس هایی هست!!"

بعد سالن دوباره برای پخش یک انیمیشن( شکیبا پرسید: چی چی می شَن؟!) از بزرگمهر حسین پور، تاریک شد. رضا رفیع گفت:" حالا بهترین فرصت است!" شکیبا تذکر داد:" فقط صدا دار نباشد!"

آقای " فخیمی" اشعار جالبی خواند. این بیت از ایشان است:
" زنم از موش می ترسد، خدایا!
چه می شد من شبیه موش بودم؟!"

شعر" سعید نوری" هم شنیدنی بود:
" بچه که بودم به من آموختند
فحش نباید بدهی گوسفند!!
بی ادبی بوده ازاین خانه دور
حرف رکیکی نزنی بی شعور!!..."

واما میهمان ویژه این ماه، آن طور که امیر حسین مدرس، هنوزاز گرد راه نرسیده، جای شهرام شکیبا را گرفت و شرح داد،" در گل و بلبلی ترین فصل ، ۲۷ اردیبهشت ماه جلالی ۱۳۳۰ در روز جهانی ارتباطات، در مخابرا... نه ببخشید، در رستم آباد شمیران به دنیا آمد و به واسطه متولد شدن دراین روز، بعدها به استخدام شرکت مخابرات درآمد! او که همزمان با فعالیت های تاتر و نمایش با رویکرد طنز، به شیوه پدرش درهیات مذهبی محله شان هم میانداری می کرد، از سال۱۳۵۰ کار تاترحرفه ای را آغاز نمود. او دارای مدرک فوق دیپلم راه وساختمان است و از سال ۱۳۵۸ درمجموعه های تلویزیونی بسیاری بازی کرده که معروف ترینشان" عبدلی و اوستا" ست که از سال ۱۳۵۸ به مدت ده سال در قالب برنامه" بعد از خبر" پخش می شد. آخرین سریالش هم "میوه ممنوعه" بود در نقش وردست حاج یونس فتوحی." جواد انصافی" تالیفاتی ارزشمند در باره نمایش و سیاه بازی و تاریخ آن دارد که ازآن جمله اند" سیاه بازی از نگاه یک سیاه"( که به ارائه ۴۰ شگرد در سیاه بازی می پردازد) و "جشن ها و نمایشنامه های زنانه". او در فیلم" زن بدلی" هم ایفای نقش کرده است.
همسر جواد انصافی، خانم "خجسته کیا" نیز دستی در عالم نویسندگی و طراحی دارد و حاصل ازدواج آنها سه اثر زنده! به نامهای یاس، امیر محمد و امیرحسین می باشند.
جواد انصافی، ضمن تشریح این موضوع که" سیاه، سمبل توده های زجرکشیده مردم و سمبل عشق و دوستی است"، با اجرای قطعاتی از اشعار نمایشنامه های سیاه بازی و روحوضی، با همنوازی  آلات موسیقی که توسط دو پسرش و دوست آنها! نواخته می شد، حال ما را حسابی جا آورد!:
" توی استخر محبت بپرم یا نپرم؟
ـ می خوای بپر می خوای نپر!..."
" اسفند و اسفند دونه
اسفند سی و سه دونه...!"
" ارباب خودم سابالی بلیکم!
ارباب خودم اخماتو وا کن!"

"احمد فولادی" شعرش را این طور شروع کرد:
" ای دل! یکی کم است..."
آقای فخیمی که در ردیف جلویی ما نشسته بود گفت:" زن را می گوید؟!"
اما شعر این طور ادامه یافت:
" اکنون که پست و شغل برایم فراهم است
اکنون که پست و شغل برایم مسلم است..."

" حسامی محولاتی" خواند:
" ز دست مردم اوباش یا امام رضا!
به فکر گنبد خود باش یا امام رضا!
برای هتک حریم تو نقشه ها دارند
امان ز نقشه و نقاش یا امام رضا!
اگرچه هست در اطراف صحن و بارگهت
هزار خادم و فراش یا امام رضا!
ضریح خویش نگهدارو روز و شب شخصا
مواظب حرمت باش یا امام رضا!"

ایشان تعریف کرد که درست یک هفته بعد از سرودن این شعر، در حرم امام رضا بمب گذاری شده بود و به سبب همین سروده به او هم ظنین شده بودند که لابد چیزی از داستان می دانسته!

این بیت جالب هم جزو شعر دیگری بود که ایشان خواند:
" آزمودم عشق پیری ، سر به رسوایی نزد!
گرچه داده او به دستم کاری ازآن کارها!"

رضا بنفشه خواه، هنرمند بسیار شوخ طبع و خوش مشربی است. وقتی پشت تریبون قرار گرفت و رضا رفیع، وسط حرف هایش خواست چیزی را یاد آوری کند، با لحن جالبی شاکی شد که:" آقای رفیع، ببخشید ما داریم وسط حرف های شما صحبت می کنیم!" رضا رفیع هم کم نیاورد:" شما این بالا چه کار می کنید؟!"
آقای بنفشه خواه در توصیف و تحسین شهرام شکیبا گفت:" همه مجری های تلویزیون یک طرف، شهرام هم همان طرف!"
بعد هم طبق عادت لطیفه تعریف کرد:" یارو داشت گیتار می زد ولی فقط با یک سیمش کارمی کرد. یکی می گوید: من که از گیتار سر در نمی آورم ولی دیده ام که بقیه با همه سیم هایش کار می کنند. یارو جواب می دهد: آنها دنبال همین سیم می گردند، پیدایش نمی کنند!"
بنفشه خواه حتی شعرهم خواند:
" نگو بار گران بودیم و رفتیم
نگو نامهربان بودیم و رفتیم
دلیل بهتری پیدا کن ای دوست
بگو با دیگران بودیم و رفتیم!"

ما هم دیگر رفتیم!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 9:28

شب شعرچهاردهم شکرخند ،روزپنجم آبان ماه، مصادف با سالروزتولد استاد بانی، استثنایا در فرهنگسرای اندیشه برگزار شد که بسیار کوچکترازفرهنگسرای ارسباران است و خیلی ها مجبورشدند به فرم ماهی تن، به صورت فشرده و آن هم ایستاده، برنامه را دنبال کنند!
دلیل این تغییر مکان، برگزاری مراسم ۸۰۰سال با مولانا در محل قبلی اعلام شد که به قول رضا رفیع، ۸۰۰سال برگزارنشد تا درست در روز برگزاری شکرخند، کاسه کوزه مارا به هم بزند!

از ویژگی های مهم دیگر این شب شعر، آن بود که با شعرخوانی من آغاز شد و ملت با شنیدن شعر"سهمیه بندی عشق" که عاشقانه ای بود سوزناک( و شاید حتی سوزاکناک!) با رویکرد بنزین، داغ دلشان تازه شد، ولی نمی دانم چرا می خندیدند!
رضا رفیع درباب دِبی بالای جلسه(یعنی نسبت جمعیت به فضا!)، گفت:" آدم به لحاظ چینش دوستان(!) در جلسه به یاد گروه فشار می افتد!"
ازدحام به قدری بود که حتی اساتیدی مثل محمد خرمشاهی نیز جایی برای نشستن پیدا نمی کردند و رضا رفیع مجبور بود بگوید:"استاد بفرمایید جلو... فکر می کنم این جلو یک درزی دیده می شود! اصلا هرکس بلند شد فورا سرجایش بنشینید! " و در ادامه به دوستان توصیه کند که:" استاد را سرجایش بنشانید!!"

"عبدالرضا قیصری"ابتدا شعری خواند با قافیه" بنده شهرستانی ام!"و در شعر بعدی اش بیتی به این مضمون داشت که:
پیرزنی روی به آیینه گفت:
آینه هم آینه های قدیم...
رضا رفیع گفت:"من یک پیرزن شهرستانی ام!"
شاعر انگشتش را به نشانه آن که می خواهد چیزی بگوید بالا برد که ازاو پرسیده شد:" چیه؟ دستشویی داری؟!"

"علی زراعت" پیش ازشعرخوانی، این گونه مورد خطاب رضا رفیع قرار گرفت:" تا جایی که می دانم شما دستی در زراعت دارید...البته نه دستی به خودتان!! زراعت واقعی! می گویند الزارعون کنوزا... که درمورد شما می شود الزارعون طنوزا!"

وقتی "راشد انصاری" که ازبندرعباس می آید، برای شعرخوانی رفته بود پشت تریبون، رضا رفیع ازاو پرسید:" آیا رییس جمهور دربندرعباس نقاط محروم را شناسایی کردند؟" واین جواب رندانه را شنید که:"نه... نقاط محروم آنجا، آن قدررفیع بود که نتوانستند!!" و تهدید شد که:" بعد ازجلسه، دم در می بینمت!"

  من خودم case قابلی هستم!

 راشد در شعرش، خطاب به دختری سروده بود که:
" من خودم case قابلی هستم!"
رضا رفیع گفت:" لازم به گفتن نبود، مردم خودشان می بینند!" و راشد هم مثل خیلی های دیگر، دیواری کوتاه تر از مجردبودن رفیع پیدا نکرد:" خدا یک فکری به حال آقای رفیع بکند که سه سال ازمن بزرگتر است و هنوز خبری نیست!"
و این سوال فلسفی را در ذهن رضا رفیع ایجاد کرد که:" مگر هر کسی سه سال از راشد بزرگترباشد باید چه خبری باشد آیا اصولا؟!"

"نسیم عرب امیری"شعری انتقادی درمورد دانشگاه آزاد سروده بود. بنابراین به او توصیه شد که:"قدر آخرین ترمتان را بدانید!"

امیرحسین مدرس، مجری دیگر برنامه، درجایی اشاره کرد:"یک منبع آگاه که خواست نامش فاش نشود، گفت: لطفا نام من فاش نشود!" رضا رفیع به او گفت:" اگر راست می گویی این را در برنامه کوله پشتی می گفتی... یک فرزادی ازتو می ساختند که...!"

"سعید نوری" درابتدای شعرخوانی اش بی مقدمه ادعا کرد که:" رفاقت مساوی است با کثافت!" و باعث شد که افراد بی جنبه دهن بینی مثل من هم بی مقدمه رو به دوستشان کنند و به او بگویند:" ای کثافت!"
او درادامه ادعا کرد که شعرش موافق حقوق زنان است و این سوال در ذهن من ایجاد شد که مگر قرار بود مخالف حقوق زنان باشد؟! که خوشبختانه با توضیحی که رضا رفیع داد به نوعی پاسخم را گرفتم:" بله بعضی ها موافق حقوق زنان هستند، همان حقوقی که خانمها آخرماه به خانه می آورند!"
دراین لحظه امیرحسین مدرس به طرزنامربوطی اعلام کرد:" ساعت یک ربع به شش است!" و رضا رفیع به طرزنامربوط تری جواب داد:" مگر قرار بود یک ربع به چند باشد؟!"

"مهدی استاداحمد" که بعد ازسرودن شعری به نام"ته چین" موفق شده بود به چین سفرکند، ادعا کرد که این بار می خواهد شعری به نام" ته آلمان" بسراید! او گفت:"رطب خورده منع رطب، چین کند؟!"
او با همفکری حسن صنوبری،اسامی جالبی برای مغازه ها و صنایع پیشنهاد کرد که تعدادی ازآنها به این شرح است:

جواهرفروشی در خیابان قصر: جواهری در قصر!
ران مرغ فروشی جنب پارک ساعی: ساعیران
آژانس هواپیمایی:ارشاد گشت!!
زایشگاه: کودک درون!
شرکت هواپیمایی با مدیریت زهرا خانم: بویینگ زهرا!
موسسه لاغری:سوسنگرد!
خانه سالمندان ویژه بانوان بالای سی سال:بی بی سی!
شرکت واردات چای ازدبی: دوبیتی!!(دبی tea!)

به من چه؟ بروید بقیه اش را توی وبلاگ خودش بخوانید. مگر او برای نوشته های من تبلیغ می کند که من برای او تبلیغ کنم؟!( شرکت تبلیغاتی armaghonline!)

رضارفیع درهمین راستا ازآقای منتظری نامی یاد کرد که به "کوکو" می گفت:" أین أین؟!" و به دوغ با نعناع می گفت" دوغ المنعنع!" و تُرک ترین رود ایران را"اترک" می دانست! و به جایی که برادران غیور ترک درآنجا جمع شده بودند می گفت"منطقه متروکه!"

"دلارام محرمی" و" ندا اظهری" قراربود کارمشترکی بخوانند که مارا به خانمها امیدوارترکند ولی یکیشان آمد و گفت آن یکی نیامده!
مدرس به او گفت:" میکروفن را یک خورده بدهید پایین تر." و رضا رفیع پیشنهاد دیگری داشت:"یا خودتان را یک خورده بدهید بالاتر!"

آقای صادقی اشعاری از"الکساندر ماسمالوفسکی"! را ترجمه کرده بود:
" من که لب دلدار دلم می خواهد
انگارنه انگار دلم می خواهد
من تشنه لبم ولی لری می گویم
یک بوسه آبدار دلم می خواهد!
( من بلد نبودم لری بنویسم!)
ماهی شده درحوض لبت می میرم
میمونم و ازموزلبت می میرم!
چون"بندرعباس" ندارد لبهات
در"تنگه هرمز"لبت می میرم!"

و اما میهمان ویژه این ماه ، آن طورکه امیرحسین خان خواند:" در۱۴بهمن۱۳۲۲غیرمیلادی، در حوالی دروازه شمیران به دنیا آمد. مادرش ازشهرقهرمان پرور رشت و پدرش اصالتا مشهدی و اسارتا(!) تهرانی بود. او در قلهک درس خواند که محل تحصیلش درنگاه اول هیچ ربطی به دروازه شمیران نداشت و درنگاه بعدی اصلا هیچ ربطی به دروازه شمیران نداشت!دیپلمش را با معدلی که نخواست رقم آن فاش شود گرفت. درسال۱۳۴۸ ازدواج کرد که حاصل آن سه پسرکاکل زری است که اولی داماد شده، دومی در شرف دامادی است و سومی از دامادشدن متنفر!
ایشان تنها کسی است که تا به حال چهاربار به سلطنت رسیده و در نقش شاه بازی کرده!
البته در ۳۰فیلم سینمایی و ۱۰۰فیلم داستانی دیگرهم ایفای نقش کرده است."

  تنها کسی که تا به حال 4باربه سلطنت رسیده است!
    
وقتی"رضا بنفشه خواه" با این مقدمه به روی سن فرا خوانده شد، گفت که ازخجالت خیس عرق شده و رضا رفیع دلداری اش داد که:" تنها عرق بلا اشکال همین است!"
سپس میهمان ویژه پرسید:"حالا چی باید بگویم؟!" و جواب شنید:" درمورد چیزهایی که گفته شد ازخودتان دفاع کنید!"
بنفشه خواه گفت:" باید برخلاف گفته های شما بگویم که دروازه شمیران به قلهک ربط داشت چون ما با اتوبوس می رفتیم آنجا...!"
- پس می توانیم ثابت کنیم که به دروازه قزوین هم ربط داشته!"
- نمی توانید!
- چرا...آقای مدرس، آن صفحه ازبیوگرافی را که نخواندی بخوان!!"
رضارفیع درواکنش به شلیک خنده حضار، گفت:" چرا می خندید؟ وقت نداشتیم آن صفحه را بخوانیم!"

رضا بنفشه خواه چیزهای جالبی تعریف کرد:" همه دوتا عینک دارند برای دیدن دور و نزدیک، اما من عینک سومی هم دارم برای این که آن دوتا عینک دیگر را پیدا کنم!"
" گوشی موبایل یکی ازدوستانم را آب برده بود،شماره اش را که می گرفتیم آهنگ تایتانیک می زد!"
" یک نفر توی دستشویی بوده که خانمش زنگ می زند و می گوید من دارم می روم خانه مادرم، تو هم هرجا هستی همان جا یک چیزی بخور!!"

"حسامی محولاتی" شعرجالبی خواند که ممکن است طی فرآیند "به یادآوری" دچارتغییراتی کرده باشمش که البته با اجازه استاد،اصل، مضمون است!:
"گفت هردوشهر مشهد و قم
مثل هم هست مذهبی کم و بیش
گفتمش مذهبی تر ازاین دو
هست تجریش چون که دارد ریش!"

استاد کاوه، دراولین بیت شعرش خواند:" حاضرم یک گاو باشم گرتو باشی آغل من..."
رضا رفیع جواب داد:" کسی جلویتان را نگرفته!!"
ادامه شعرجالب تربود که با اجازه استاد در یکی ارمصاریع ،بازهم به دلیل ضعف حافظه ، نقل به مضمون می شود!:
یا که خرباشم به این شرطی که تو باشی جل من
حاضرم در دم بمیرم گرتو باشی عزرییلم
حاضرم ابلیس باشم تا تو باشی رزگل من!!"

این بیت را هم از"حدیثی قمی"داشته باشید:
"یک دست جام باده و یک دست زلف یار
دست دگرنمانده که شلوار پا کنم!"

پس ازشعرخوانی"جواد زهتاب" درباب رنگ قهوه ای ، نوبت به داریوش کاردان رسید که گفت:" در مجله طنز و کاریکاتور این قدر زدند توی سرمن که این شعر ازمن صادرشد!"
رضارفیع گفت:"بله، وقتی توی سرآدم بزنند یک چیزهایی ازاو صادرمی شود!" وهمه درمورد این صادرات نظر دادند که:
ـ جزو صادرات غیرنفتی است!
ـ گازی است!
ـ قهوه ای است!!

  بله؟ درمان را تخته می کنید؟! الان وسط جلسه است...اجازه بدهید بعدا صحبت کنیم!

من دراین جلسه به خاطردیدن دوستم که تازه ازمشهد رسیده بود تمرکزکافی نداشتم وگرنه چه نقل قول های دیگری که اینجا نمی آوردم! ما راهم که به پاس خدمت به شکرخند! نمی برند آن جلو در ردیف میهمان های ویژه بنشانند تا بیشتردربحرتکه پرانی ها فرو برویم، یا شاید هم به نفعشان نیست که بیشترازاین فرو برویم!!
 

نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  

 
 

 

© COPYRIGHT 2007 ALL RIGHTS RESERVED M.RANJBAR