X
تبلیغات
طنزهاي ارمغان زمان فشمي
 

مرغ همسايه

 

پيوند روزانه

 

به نام آن كه لب را خنده بخشيد

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392


- گزارشي از شكرخند 81، بهمن 1392

رضا رفيع كه با همراهي مژده لواساني، مجري جوان صدا و سيما، هشتاد و يكمين شب شعر شكرخند را اداره مي كرد، در آغاز گفت: خانمي دم در به من پيشنهاد داد براي آن كه همه مردم بتوانند در اين شب شعر شركت كنند، ورزشگاه آزادي را بگيريم... به نظرم من را با «ابي» اشتباه گرفته بود!

مژده  لواساني هم پس از سلام و عليك با حضار، آرزو كرد پس از اين جلسه، ممنوع الكار نشود. رفيع گفت: نگران نباشيد، كسي با ما نبوده كه ممنوع الكار شده باشد. خانم لواساني پاسخ داد: بله، ممنوع الكار نشده اند، فقط رفته اند و برنگشته اند! (اصلا هم منظورش سفر فرشته ملك فرنود به بلاد كفر نبود!)

او براي انتخاب اولين شاعر، گفت: مي خواستم ارمغان زمان فشمي را صدا كنم كه دوست من است، اما براي آن كه شائبه اي پيش نيايد، از آقاي رسول‌آقايي دعوت مي كنم روي سن بيايند.

رفيع با ديدن شاعر كه گردن خود را با گردن بند طبي بسته بود، گفت: تبتان كه شكست، ان شاء الله گردنتان هم... خوب بشود!

وي در ادامه با اشاره به برنامه«كافه سوال» به مژده لواساني گفت: شما در آن برنامه، بحثي راجع به جراحي زيبايي داشتيد. عمل زيبايي سخت است، ولي عكس العملش بد نيست. با اين حال خوب است كساني كه بيني شان را عمل مي كنند، «جهان بيني» شان را هم عمل كنند!

ارمغان زمان فشمي، شعري نياورده بود تا بخواند، بنابراين روي سن نرفت. رضا رفيع گفت: به هرحال خانم لواساني هواي دوستشان را داشتند، شما هم يك جايي جبران كنيد! ( ما هم داريم با نقل اين حرف ها جبران مي كنيم!)

بعد از شعرخواني آقاي شهرك و خانم كوثر پاك سرشت، حسين محرابي پشت تريبون رفت.

به نام خالق طنز شكرخند
كه اين محفل شده سرشار از قند
اگر اخمي به رو، يا غصه داري
زمان رفتنت غرقي به لبخند

بعد از ديدن فيلم كوتاهي از سوتي آقاي حياتي، مجري اخبار، زهرا عزيزخاني كه از اصفهان آمده بود، روي سن رفت و گفت: من فكر مي كردم مي توانم در اين جلسه عرض اندام كنم، اما شعرها آن قدر قوي هستند كه بهتر است پشيمان بشوم و برگردم. رفيع رندانه پاسخ داد: البته عرض اندام كه آن پشت امكان دارد(!) اينجا محذورات اخلاقي اجازه نمي دهد!

شعر خانم عزيزخاني، مراحل اظهار علاقه يك پزشك به همسرش در سال هاي مختلف پيش و پس از ازدواج را تصوير مي كرد؛ مثلا هنگام خواستگاري مي گويد: اكسي توسين من مي شي؟ آدرنالين من مي شي؟... خانم مي پذيرد و عقد مي كنند.‌ آقا به خانم مي گويد: سمپاتيكي براي من، خيلي تكي براي من! جاده چالوس مني، غده سينوس مني، هيپوتالاموس مني!

رضا  رفيع توضيح داد: منظورشان، همان غدد فوقاني است!

چند سال بعد، آقا به خانم مي گويد: ديابت خون من شدي، قاتل جون من شدي! كورتيزولي براي من، درددلي براي من! و سرانجام اين ابراز علاقه ها منجر مي شود به: راديكال‌آزاد مني، چربي مازاد مني! كنسر معده مني، سنگ كليه مني...

صابر قديمي، با يك رباعي، شعرخواني اش را آغاز كرد.

در حد مجاز صرفه جويي بكنيم
كرديم، و باز صرفه جويي بكنيم
وقتي كه در آغوش عزيزان هستيم
در مصرف گاز صرفه جويي بكنيم!

او در ادامه گفت: «ژاژ خاييدن» يعني كار بيهوده كردن و همين كه من معناي اين عبارت را گفتم، خودش ژاژ خاييدن است، زيرا همه شما آن را مي دانيد.

ژاژ مي خايم و از خايش خود  دلشادم!
شعرمي خايم و از هر دو جهان‌آزادم...

بندمالي و سياسي اوين هم كشك است
من از آن روز كه در بندتوام آزادم!

گلناز ميرترابي، با گيسواني بلند به رنگ كاهي و ساپورت روي سن ظاهر شد، به طوري كه رضا رفيع بعد از نيم نگاه، از مسئولان سالن خواست تا نور سمت شاعر را كم كنند! او در حالي كه زير لب مي گفت «لااله الا الله»، عينكش را برداشت، سرش را تا جايي كه مي شد پايين انداخت و در كاغذهايش فرو برد و به خانم لواساني گفت: من سرم پايين است، شما نگاه كنيد! و چون خانم شاعر براي روشن شدن تكليفش، همچنان ساكت ايستاده بود، ادامه داد: چرا شعرش را نمي خواند، هست هنوز؟!

از بس كه هوا لطيف و طاهر شده است
اين است كه شهر پر ز شاعر شده است
ديدم كه توريستي با تعجب مي گفت
پاكي هوا مثل بنادر شده است!

شاعر براي توضيح شعر دوم خود گفت: آقاي رفيع در برنامه قندپهلو چيزي گفتند كه مادرم از من خواست شعري درباره اش بگويم. رضا رفيع كه ظاهرا ديگر طاقت سربه زير ماندن نداشت، عينكش را به چشم زد و گفت: ديگر صحبت مادرشان است!

گر بچه اي غير عمد‌ آمد روزي
كي گفته به پاي بچه ات مي سوزي؟
گفتند خدا قول داده است به ما
بچه و پكيج كاملي از روزي!

در ادامه برنامه، فيلم كوتاهي ديديم كه در آن، يك نفر تعدادي بزغاله را سركار گذاشته بود و با بع بع كردن، آنها را وادار به نشان دادن واكنش در توليد صداي متقابل مي كرد!

سپس آقاي باني روي سن رفت.

به نام آن كه لب را خنده بخشيد
دلي از مهر خود‌ آكنده بخشيد
به نام‌آن كه گلبرگ تبسم
به لب هاي شما و بنده بخشيد

البته شعرهايي كه آقاي باني در ادامه خواند نيز به لب هاي همه خنده بخشيد!

باني به خدا پرنده پر مي خواهد
ديوار بناي خانه در مي خواهد

هر آدم تنها چه ذكور و چه اناث
آن همسر و اين، سايه سر مي خواهد...

*

مرد تنهايي كه در كاشانه خود زن ندارد
شور و شوق و عشق با خود زندگي كردن ندارد

سعي و جهد و كوشش از دام تنهايي رهيدن
شامل هر آدم تنهاست، مرد و زن ندارد...

*

مادرم فرمود اي دلبند من...[در حال گشتن جيب ها] بگذار پيدايش كنم!

رفيع پرسيد: مادرتان را؟! شاعر پاسخ داد: نه، شعرم را!

در بخشي از شعر، شاعر با برداشتن كلاهش گفت: موي سر ديگر توان و جرات رستن ندارد! (نقل به مضمون) رفيع با اشاره به سر بي موي شاعر پراند: اسنادش هم موجود است!

آقاي باني سپس براي چندمين بار، شعري را كه در پاسخ به يكي از اشعار ارمغان زمان فشمي سروده است خواند. پس از آن، مژده لواساني براي رسيدن به برنامه تلويزيوني اش، صحنه را ترك كرد و جاي خود را به ديگر مجري خوب صدا و سيما، خانم فاطمه آل عباس، سپرد. رضا رفيع داشت براي حضار تعريف مي كرد: برنامه هاي تلويزيوني من در ساعتي پخش مي شود كه خانم هاي خانه دار مي توانند آن را ببينند. براي همين دختر خانم ها معمولا به من مي گويند مادر ما از برنامه شما خوشش مي آيد. خانم آل عباس گفت: كلا مادرپسندي! اتفاقا ديروز مادر و دختري در منزل ما بودند كه برنامه شما را ديدند و مادر به شما سلام رساند. رفيع پاسخ داد: شما هم سلام برادر بزرگ بنده را به ايشان برسانيد!

عبدالله مقدمي، اشعار كوتاه و جالبي خواند و جاي خود را به آقاي سپهر- موسيقيدان- داد كه اولين ترانه بيژن ترقي را كه پرويز ياحقي برايش آهنگ ساخته است، در دستگاه ماهور اجرا كرد.

علي مظفر شاعر بعدي شكرخند 81 بود.

با اسب و رخ و فيل به جايي نرسيم
با خوانش و ترتيل به جايي نرسيم
بايد كه عمل كنيم و بايد بدويم
ما روي تردميل به جايي نرسيم!

همايون حسينيان با اشاره به اشعار عبدالله مقدمي كه در استقبال از شعر«محتسب و مست» از پروين اعتصامي سروده شده بودند، يكي از شعرهايش را كه تضميني از همان شعر بود، براي حضار خواند.

محتسب در ره مرا ديد و گريبانم گرفت
گفتمش ول كن مرا، اين گردن است، افسار نيست...

او در پاسخ به درخواست هميشگي عكاس شكرخند، آقاي شادمان نژاد، مبني بر پايين آوردن ميكروفن، گفت: آخر من عادت دارم لبم مي آيد جلو! رفيع با لحن جالبي گفت: مشكوك گفتي ها! يعني چه من عادت دارم لبم مي آيد جلو؟!

ديگر نه فيس بوك، نه ياهو از اين به بعد
وبلاگ و سايت داخل پستو از اين به بعد

فيلترشكن دگر نكند هيچ ياري ام
بايد كه تكيه كرد به بازو از اين به بعد...

با يك كليد آمده صد قفل وا كند
دق مي كنيم تا بكند تو از اين به بعد!

در ادامه برنامه، صدرا حسيني كه هم فيزيوتراپيست است و هم هنرمند، با نواي گيتار الكترونيك و صداي مخملي خود، ترانه«بردي از يادم» از زنده ياد ويگن را اجرا كرد كه مورد توجه بسيار حضار قرار گرفت و باعث شد ايشان ترانه ديگري به نام«درياچه نور» از آقاي عارف را هم اجرا كند.

فاطمه آل عباس يك جمله رمانتيك خواند: در آن سوي دنيا، ماه را «لونا» گويند و آن سوتر، «مون» (Moon). هيچ جا همين جا نمي شود كه ماه، ماه است و مرا به ياد تو مي اندازد!

رفيع تكه اي انداخت: اين شعري بود كه خانم آل عباس تقديم به مخاطب خاصشان كردند!

آرشيا زندي، شاعر تازه جواني كه براي اولين بار مي خواست در شكرخند شعر بخواند، پيش از خواندن شعرش گفت: تا حالا اين همه جمعيت يك جا نديده بودم! رفيع پرسيد: مگر تا حالا به تظاهرات نرفتي؟! خانم آل عباس بلافاصله وارد گود شد و گفت: چرا براي بچه مردم كه فردا مي خواهد به دانشگاه برود،‌ حرف در مي آوري؟ رفته، اما تا حالا اين طور رودررو با جمعيت قرار نگرفته!

ديوانه ام ديوانه ام، ديوانه و منگ توام

رفيع گفت: اين شعر است يا معرفي نامه؟! خانم آل عباس گفت: فكر مي كنم مخاطب خاص دارد! رفيع پاسخ داد: بله، تقديم كرده به من!

از هر طرف خواهي برو، مست و هماهنگ توام!

خانم آل عباس به رضا رفيع گفت: اين عشق است ها، ببين! رفيع خطاب به حضار گفت: ديديد گفتم خانم آل عباس اين كاره اند؟! من بيچاره از كل شعر، فقط ديوانگي اش را فهميدم!

محسن اشتياقي در شعرش، فهرستي از اموري كه براي يك راننده تاكسي افت دارد، تهيه كرده بود.

واسه راننده تاكسي افت داره
كه مسافرا سرش غر بزنن
بيشتر از اون وقتيه كه شخصيا
بيان و مسافرو قر بزنن!

واسه راننده تاكسي افت داره
سرصبحي يكي چك پول رو كنه
يا اوني كه تو رديف عقبه
زانوشو تو صندليش فروكنه

واسه راننده تاكسي افت داره
با موبايل زيادي صحبت بكنن
زوجي كه نسبت شرعي ندارن
تو ماشين به هم محبت بكنن

واسه راننده تاكسي افت داره
تو ماشينش كسي سيگار بكشه
يا واسه رهايي از مزاحما
هركي با كيفش يه ديوار بكشه...

مصطفي مشايخي مثل هميشه شعرخوبي خواند.

ميوه تنها خيار كافي نيست
طالبي هم بيار، كافي نيست
خيلي از چيزها كم و كسر است
يا در اين روزگار كافي نيست
مثلا صبح زود بوق زدن
كمتر از شصت بار كافي نيست
خودرويي چون به خودرويت بزند
جمله اي طعنه وار كافي نيست...
بايد از خود جنم نشان بدهي
اين كه داري بخار كافي نيست
مثل يك شير حمله بايد كرد
مثل يك گرگ هار كافي نيست
لااقل كمتر از سه بادمجان
پاي چشمش نكار، كافي نيست!
دست بگذار بيخ حلق و گلوش
از وسط، از كنار كافي نيست
لحظه اي بعد اگر كه خفه نشد
احتمالا فشار كافي نيست
قفل فرمان اگر چه خيلي خوب
مي كند لت و پار، كافي نيست
كلت بايد كشيد، غير از كلت
هرچه‌آيد به كار كافي نيست!

خانم آل عباس، آقاي ايمني را به عنوان شاعر بعدي فراخواند و گفت: به نظرم اين نام خانوادگي نشان مي دهد كه الان مناسب است ايشان بيايد!

قدش از پشت سر خيلي بلنده
به دل گفتم كه ابروهاش كمنده
يهو چرخي زد و ديدم خدايا
كيليپسه رو سرش يا كله قنده!؟

*

قرار ماه مردادت قشنگه
هميشه در دلم يادت قشنگه
چرا مخفي شدي زير كيليپست؟
عزيزم برج ميلادت قشنگه!

البته اين دوبيتي ها متعلق به آقاي راشد انصاري بود و آقاي ايمني، با رعايت نكردن مسايل ايمني و عدم ذكر نام شاعر اصلي، كپي رايت را به راحتي زيرپا گذاشت!

در بخش عكس و مكث، مطابق معمول، عكس هاي جالب و تامل برانگيزي ديديم، مثل اين نوشته كه روي ديوار مغازه اي نصب شده بود: لطفا از اجناس داخل مغازه دودر نفرماييد! يا نوشته پشت يك وانت: وانتافه!
عكسي از محله سابق ما (تهران نو) نيز نمايش داده شد كه در كنار پله هاي پل هوايي عابر پياده اش، يك خروجي به شكل سرسره نيز وجود دارد كه بي ترديد براي كساني مثل اهالي روستايي به نام« تنبلا» (كه تصويري از تابلوي ورودي آن هم پخش شد) جالب است!

دو ماشين نوشته ديديم: «رفيق بي كلك، مادرزن» و «رفيق بي كلك، جومونگ». رضا رفيع از اين دو جمله نتيجه گرفت كه مادرزن مساوي است با جومونگ! راننده خوش ذوق ديگري پشت ماشينش نوشته بود: رفاقت را بايد از «كوزي» و«علي» آموخت! از آن خوش ذوق تر، راننده نيساني بود كه روي در عقب قسمت بار، يك صندوق انتقادات و پيشنهادات ايجاد كرده بود!

رضا رفيع، همزمان با پخش تصويري از سنگ قبر خسرو شاهاني، كه روي آن نوشته اند‌« علت مرگ: زندگي»، خاطره اي از اين طنزپرداز بزرگ تعريف كرد: ايشان به سرطان پيشرفته مبتلا شده بود و در اواخر عمر، يك بار به من گفت از همه پيشرفت هاي دنيا، سرطان پيشرفته اش به ما رسيد!

شروين سليماني شعرهاي بسيار خنده داري خواند كه ملت را كبود كرد كلا!

انداخت يگان انتظامي ديشم
رفتند سفر تمام قوم و خويشم
حالا كه نه ماهواره هست و نه كسي
جان مي دهد امشب تو بيايي پيشم!

او شعري به نام«الپتو» ‌نيز خواند كه بسيار خنده دار بود و با تركيبي از واژگان فارسي و عربي سروده شده بود. يك نفر آن قدر خنديد و آفرين گفت كه توجه رضا رفيع را جلب كرد: اين آقا عربي اش خيلي خوب است! شاعر گفت: البته ثابت شده كه اينجا همه از بيخ عربند!

در شعر آقاي سليماني، مردي بود كه شلوار به پا نداشت. رفيع اشاره كرد: همايون هم شعري خواند كه سوژه اش شلوار نداشت. چرا ملت اين جوري شده اند؟!

غلامحسين فخيمي، شاعر بعدي شكرخند بهمن 92 بود.

در زمانش خزانه خالي شد
او كه در دست خود كليد نداشت
تو به فرياد ما برس يارب
اين يكي با كليد آمده است!

وقتي محمدرضا ستوده پشت تريبون رفت، آقاي شادمان نژاد (عكاس شكرخند) از كنار او گذشت و چيزي گفت. رفيع پرسيد: متلك گفت؟ ستوده پاسخ  داد: بهم دست زد! رفيع گفت: آخر تو در جوابش گفتي جان(!) خواستم ببينم ماجرا چه بوده! خانمي از ميان جمعيت، با اشاره به پالتوي بلند محمد رضا ستوده، به او گفت: ‌مانتو پوشيده اي، اشتباه گرفتند!

ستوده در آغاز سخنانش گفت: هميشه دوست داشتم با خانم آل عباس برنامه اي داشته باشم اما ايشان «ايران» بودند و من «جوان». خانم آل عباس گفت: منظورت شبكه ايران است! آخر يك جوري گفتي من خيال كردم ايران نبودم! ستوده جمله خانم آل عباس را كاملا اشتباه برداشت كرد و به نظر ما، آن را اين جوري شنيد: «يك جوري گفتي من خيال كردم جوان نبودم»، چون جواب داد: اختيار داريد، شما كه جوان هستيد!

ستوده با اشاره به دعوت وزير كشور از كانون مداحان و شاعران ايران براي كمك به مهار مواد مخدر، گفت: من هرچه فكر كردم نفهميدم چه ربطي مي تواند ميان اينها وجود داشته باشد. آخر حتي در مورد مصرف هم نمي شود كنترلي داشت و يكي بايد خود كانون را مهار كند. اما بعد به اين نتيجه رسيدم كه اعضاي اين كانون هم ابزار پليس را دارند و مي توانند آن را روي سر مصرف كننده بگذارند و بگويند: نكِش وگرنه مي كُشم!

همان طور كه ستوده داشت «نامه سرگشاده اتحاديه شلاق زن ها و سلول داران به رييس قوه قضاييه» را مي خواند، تلفن همراهش زنگ خورد. او تلفن را نگاه كرد و دوباره آن را در جيبش گذاشت و گفت: مادر بود. رضا رفيع تكه انداخت: بهش مي گوييد مادر؟! همه خنديدند و دست زدند. رفيع گفت: واقعا هم مقام مادر تشويق دارد!

* مردم چين شبانه روز كار مي كنند تا مردم ايران زندگي راحتي داشته باشند.

* آدم هاي بدبخت، طالعشان چيني است.

محمدرضا گلزار هم روي سن كه رفت، ديالوگي با عكاس جلسه داشت و در توضيح آن گفت: به من مي گويد بكش پايين! چي رو؟!

كاوه جواديه، به جاي «چند شب پيش» گفت چند شب پوش! رضا رفيع با اشاره به محاسن فراوان شاعر(!) گفت: مي خواهد درست بگويد، ريش هايش جلويش را مي گيرند!

حضار، اين بخش از شعر كاوه جواديه را خيلي تشويق كردند:

بربند در دروغ گفتن
قفل در حصر دوست بشكن
بي بهره نكن كليد مشهور
حالا كه شدي رييس جمهور!

حسن ختام برنامه، اجراي قطعاتي از آواز سنتي توسط پرواز هماي بود.





محاله يادم بره!

یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392


گزارشي از شكرخند 80 - دي ماه 1392

رضا رفيع با اشاره به مهم ترين اتفاقات ماه گذشته گفت: فقط ميزان يكي از بدهي هاي آقاي «ب. ز» كه اسمش يك جوري است(!) و شبيه خود ماست و همسن من هم هست، اين قدر بوده: 8 تريليون و 507 ميليارد و... حالا تازه از اينجايش شما مي فهميد من دارم چه مي گويم(!)... 800 ميليون! مي گويند ايشان در بدو ورود به اوين، به مسئول‌ آنجا گفته اوين با همه زمين هاي اطرافش چند؟! بعد از آن هم شهرام جزايري براي مسئولان نامه نوشته كه ديگر ما آفتابه دزدها را ول كنيد!

درباره سبد كالا، من ازدولت خواستم كره هم در آن بگذارند، به هرحال سبد هم بد نيست با كره باشد. اما نقدي هم كه به اين اتفاق وارد است آن است كه اين قدر پوشش خبري لازم نبود، نبايد اقتصاد صدقه پروري را گسترش داد؛ مثل هديه به خبرنگاران كه فقط ثبت نامش اينترنتي بود و بايد حضوري مي رفتي آن مبلغ را تحويل مي گرفتي كه كار قشنگي نبود.

وي افزود: در همين راستا و درباره اين كه شكرخند هم بليتي شده، يك نفر به من گفت حالا مثلا بليت، قشنگ است؟ در جواب ايشان، اين نكته را نقل مي كنم كه  مي گويند مهم نيست كه قشنگ نيستي، قشنگ اين است كه مهم نيستي! شما حساب كنيد ظرفيت سالن 250 نفر باشد، نفري 500 تومان بليت، هزينه فيلمبرداري از جلسه را هم تامين نمي كند.

حسين محرابي، اولين شاعر شكرخند اين ماه بود.

به نام آن كه ما را آفريده
شكرخند و رضا را آفريده
ارسباران و اهل ذوق بسيار
چرا كوچك فضا را آفريده؟!

رضا رفيع با اشاره به نور يكي از پروژكتورها به مسئولان سالن گفت: اين نور خيلي توي چشم ماست... من اول فكر كردم هاله است!

وقتي محمدرضا ستوده براي شعرخواني فراخوانده شد و خبري از او نشد، مهدي استاداحمد روي سن رفت. اما در همان لحظه ستوده هم رسيد و استاداحمد با اشاره به اين كه هنوز شعري براي خواندن انتخاب نكرده است، از سن پايين رفت. ستوده كيفش را باز كرد و ضمن نمايش يك تيوپ كرم گفت: كيف من، كم از ساك حمام ندارد!

اگر همه درياها جوهر و همه درخت ها قلم شوند، اكو سيستم به هم مي ريزد!

رفيع با اشاره به يكي از خاطرات دوران كودكي اش گفت: من تا 4 سالگي به حمام زنانه مي رفتم. نمي دانم يك بار چه اتفاقي افتاد كه گفتند ديگر نيا! بس كه بچه خوبي هستم، يادم نمي آيد. نمي دانم در من چه ديدند! ستوده پاسخ داد: ‌من فكر مي كردم فقط خودم هستم كه تا 9 سالگي درمراسم پاتختي شركت مي كردم! رفيع افزود: مي گويند يك بار در دزفول، روي حمام زنانه بمب انداختند. فرداي آن روز مردم دزفول شعار مي دادند:‌جنگ جنگ تا پيروزي، صدام بزن جاي ديروزي!

سپس گروه موسيقي باروك ورامين، كه پسر آقاي حسن فرازمند هم يكي از اعضاي آن بود، براي اجراي قطعه طنزي روي صحنه رفتند. مازيار قاسمي نيك، نواختن گيتار و ميلاد محمدي نواختن ويالون را بر عهده داشت. سرپرست گروه گفت: اجرا در مقابل اين همه آدم فرهيخته كه اكثرا موهايشان مثل من ريخته خيلي سخت است. رفيع پرسيد: فرهيخته يا پرريخته؟... نمي دانم لب و لوچه هايشان چرا به هم آويخته!

باراك جون مي دوني دنيا وفا نداره
باراك جون، مي فرستم ظريفو دوباره...

مهدي استاداحمد، شاعر بعدي شكرخند اين ماه بود:

دستمو روي بالشت مي كشم
يواش يواش به چالشت مي كشم

زشته، فدات بشم چقدر عجولی
برای اون مواضع اصولی!

بذار یه کم اساسی تمرین کنیم
یه کم دمو،کراسی تمرین کنیم

یه ذره مشغول به گفتمان شیم
زود نباید وارد پارلمان(!) شیم

یه کم با همدیگه تعامل کنیم
جنس مخالفو تحمل کنیم

یه ذره شبنامه و بولتن بدیم
به خواسته های همدیگه تن بدیم

پایه بحثمونو ده تن کنیم
پشت درا یه کم تحصن کنیم

فکر نکنی به سرعت یک دو - سه است
این کارا که پروژه نیست ، پروسه است !

تجمعات صنفی و همایش
تظاهرات و التماس و خواهش

می دونم  این کف مطالباته
می فهمم اون چیزی که تو نگاته

فدای اون چشای لانگ شاتت
فدای اون سقف مطالباتت (!)

اینا همش خواسته های منم هست
حرارت عشق تو این تن هم هست

فک نکنی توانشو ندارم
« به عهد خود هنوز استوارم » !

اما نمی دونم چرا نمی شه
یا نمی ذارن بشه یا نمی شه!

به هر جایی بلد بودم سر زدم
چقدر هی به این در اون در زدم

چقدر حرفای اثر نکرده
دیگه چقد فشار پشت پرده ؟!

چقدر نیش و انتقاد خوردم
آخرش هم به انسداد(!) خوردم

آخرش هم این همه اغتشاش شد 
همین جوری بیخودی ریخت و پاش شد
!

*

«خاطرات شمال محاله یادم بره»
اون‌همه پرتقال محاله یادم بره!

از نکا تا پلور موبایلم آنتن نداد
اون‌همه اختلال محاله یادم بره

رستورانی که داد به جای ماهی کباب
پلو با گوشت وال(!) محاله یادم بره

حرف راننده‌هه که گفتش از انزلی
رفته بابل کرال محاله یادم بره!

دختره توی رشت کشیده بود رو مژه‌ش
جای ریمل زغال محاله یادم بره

وقتی دور از همه تو ساحل عاشق شدیم
اون همه اتصال! محاله یادم بره

باز دوباره چه‌قدر ازون‌برون مزه داد
طعم گوشت حلال محاله یادم بره!

پیشنهادی که داد طرف بهم تو هتل
بعد هفتاد سال محاله یادم بره!

جاده‌های شمال هر وجبش خاطره‌س
منتها بی‌خیال! محاله یادم بره...

شاعر وسط هاي شعر خواندن، با خودش مي خنديد و ‌مجبور شد توضيح بدهد: هنوز وقتي ياد ريمل آن دخترخانم مي افتم خنده ام مي گيرد... نمي توانم خودم را كنترل كنم... رفيع پرسيد: الان  داري شعر مي خواني؟!

كوثر پاك سرشت از خانم هاي طنزپرداز تازه پيوسته به جمع شكرخنديون است.

دوباره مي سازمت وطن
با نمره امتحان خويش!

اين وسط يكي از حضار كه پشت سر  ما نشسته بود و در واكنش به تك تك شعرها، حرف هاي بي ربط و بي مزه مي زد، مدام مي گفت «آفرين»!

نوبت به مصطفي مشايخي رسيد.

هديه و رانت اگر باز مدد فرمايد
ديگران هم بشوند آنچه كه زنجاني شد!

*

مرغ ما آن وقت ها هم وزن ده خرگوش بود
ديگ ما با آن بزرگي تا سر زانوش بود

قطر هر رانش به یک هفتاد سانتی می رسید
نیم متری هم حدودا، دور هر بازوش بود

هیچ نقصانی نمی دیدی در او حتی دل و
سنگدان و قلوه ها و جیگرش هم توش بود

او نه تنها نقص عضوی یا که کمبودی نداشت
بلکه عضوی هم همین جوری اضافی روش بود

در فریزر هیچ وقت احساس تنهایی نکرد
خاله جانی، خواهری یا شوهری پهلوش بود

با سسی خوش رنگ، میکاپی که می شد، واقعا
هرکسی با دیدنش تا مدتی مدهوش بود

شنسلی خیلی بهش می آمد اما مرغ ما
تیپ سوخاری که می زد عالمی پی جوش بود

با تورم ، هیکلش هی ذره ذره آب شد
این اواخر دیدمش اندازه یک موش بود

تازه از این جثه، ران و سینه اش هم حذف شد
آنچه باقی ماند پا و گردنی مخدوش بود

بعد از این تحریم ها، آن پا و گردن هم پرید
آن چه حس می شد از او در سفره، تنها بوش بود

مرغ سنگین و زنمان را کاش حالا داشتیم
چون که می دانید کلی پول هر کیلوش بود!

بخش بعدي، عكس و مكث بود كه مطابق معمول، تعدادي از تصاوير پخش شده، بسيار قابل تامل بودند، از جمله چند سرباز كه به پشت روي زمين خوابيده و پاهايشان را باز كرده بودند و يك موتور سوار براي انجام حركات نمايشي از روي اين مانع مي پريد. رفيع گفت: آيا فكر نكردند آينده آن نفر آخر چه مي شود؟! 

يكي ديگر از تصاوير، تابلوي يك اغذيه فروشي به نام« Face Food» را نشان مي داد!

همچنين تصويري از يك دستگاه كنترل تلويزيون پخش شد كه روي دگمه هايش دستوراتي به جز دستورات معمول لازم براي پخش صدا و تصوير وجود داشت و دستوراتي بود كه معمولا از سوي بانوي خانه خطاب به آقا صادر مي شود: بيا خانه، بگو‌ آره، اين كار را بكن، آن كار را نكن! يكي از اين كارها به قدري قبيح بود كه رضا رفيع مجبور شد درباره اش توضيح بدهد: يكي از «گوزينه» هايش زياد خوب نيست، شما بقيه را بخوانيد!

رضا احسان پور با تغيير دكور كاملا محسوس و در حالي كه چيزي از محاسنش باقي نمانده بود، روي سن رفت؛ حتي موهايش را هم كوتاه كرده بود! او نقيضه بسيار جالبي براي شعر حافظ سروده بود.

«الا ای آهوی وحشی کجایی؟»
که دارم با تو قصد آشنایی

که من تنهام و سرگردان و بی کس
بیا تا با تو من وصلت کنم پس

اگرچه ظاهراً گردن کلفتم
ولیکن باطناً زیبای خفته‌م!

اگر چه ظاهراً من چیز(!) هستم
ولیکن نَرم چون ساویز هستم!

بیا تا خطبه‌ عقدی بخوانیم
خدایی می‌شود؛ ما می‌توانیم

چرا هی باشم این طوری مشوّش؟
چرا گاهی نباشم خرّم و خَـ(و)ش؟

رفیقت می‌شوم از بیخ، از جان
رفیقی بی‌کلک، مانند مامان

الا ای آهوی وحشی کجایی؟
اِهِنّی! یا اُهُنّی! یک صدایی!

برای عشق، تهران پایتخت است
سفیدندنده‌(!) هرگونه بخت است!

به عشق دیدنت آواره گشتم
درِگوشی بگم: بیچاره گشتم

چرا این قدر خوشگل دارد این شهر؟
مگر با بنده مشکل دارد این شهر؟!

به مترو بنگرم، تویش تو بینم
به خودرو بنگرم تویش تو بینم

به هر جا بنگرم، تاکسی، بی‌آرتی
به هر جا بنگرم کلاً تو هستی!

به هر کس می‌رسم می‌پرسم از او:
«گلی گم کرده‌ام! آهوی من کو؟!

بگو آهوی من آیا تو هستی؟
تو هستی؟ یا تو هستی؟ یا تو هستی؟»

در اين قسمت از شعر، شاعر انگشت اتهام را به سمت حضار گرفته و با تكان دادن آن به سمت چند نفرشان، از آنها سوال مي كرد كه بالاخره كدامشان آهوي او هستند. او توضيح داد: انتخاب خيلي سخت است... همه هم اصلح! رفيع هشدار داد: سوا نكن، درهم است! و جواب شنيد: من از خدامه! همه ما يك «فتحعلي شاهِ درون» داريم!

به مینا، پانته آ، پروین و مهسا
به ساناز و به لیلا و پریسا...

رفيع گفت: حالا اين قدر شعر مي خواند كه... شاعر جمله را كامل كرد: يك نفر بلند شود و بگويد من هستم! رفيع تكه انداخت: پارسال بچه خوبي بودي، «انجز وعد» مي خواندي! شما كه اين طوري شدي، حالا فكرش را بكنيد، اگر آقاي كاوه ريش هايش را بزند چه مي شود!

همه گویند، […] جاي خالی! هستم
خدا یار مویه، کلاً به دستم!

من از بس که پی‌ات گشتم، شدم گیج
و گشتم منصرف از امر تزویج

همان بهتر عزب‌اُقلی بمیرم
به جای این که گُل‌گیجه(!) بگیرم

الا ای آهوی وحشی، کجایی؟
برو بابا! نمی‌خواهد بیایی!

بعد از عليرضا پاكروان و سعيده موسوي زاده، فريد فردوسي، اين شعر را سوغات‌آورده بود:

با بقچه و كيف و چمدان آمده ام
از شهر قشنگ اصفهان‌آمده ام
از بس كه شلوغ است كمي از ره را
در متروي بخش بانوان‌آمده ام!

بعد از شعرخواني استاد شهرك كه خداوكيلي اگر با لهجه تركي باشد، ما چيزي از آن سر در نمي آوريم، روح الله احمدي روي سن رفت و از برنامه راديويي اش با صابر قديمي گفت كه هر روز ساعت 3 بعد از ظهر روي آنتن مي رود.

در ادامه برنامه، رضا رفيع با اشاره به اين نكته كه همواره از گروه هاي مختلف پزشكان، وكلا، مهندسان و روحانيون، كساني به شكرخند ‌آمده و بر رونق و روغن آن افزوده اند، از استاد صدرا حسيني، فيزيوتراپيست، درخواست كرد براي هنرنمايي روي سن برود. تركيب آوازهاي خاطره انگيزي مثل «جان مريم» و «مرا ببوس» با نواي گيتار برقي، هنري بود كه توانست همه را تحت تاثير قرار داده و تحسينشان را برانگيزد. رضا رفيع كه يك آهنگ درخواستي داشت، براي به يادآوردن نام آن با مشكل مواجه شد: اي همسر زيبا... در بر تو مي مانم... تا چي بگذاري بر چي من!

سپس براي دعوت از محمدرضا گلزار گفت: اين آقاي گلزار ما هر هفته شماره تلفن همراهش عوض مي شود، آن يكي گلزار هم اين قدر شماره اش عوض نمي شود!

گلزار شكرخند، شعر جالب و مبتكرانه اي براي حضار خواند:

اول نشده درست، دوم كه شده!
دوم نشده درست، سوم كه شده!
سوم نشده درست، چارم كه شده!
چارم نشده درست، پنجم كه شده!

شاعر همين جور مي رفت تا برسد به پله نهم، بعد دنده عقب مي گرفت و از اول:

نهم نشده درست،‌ هشتم كه شده!
هشتم نشده  درست، هفتم كه شده!
هفتم نشده درست، شيشم كه شده!...
گفتند كه اين دري وري ديگر چيست؟
گفتم سبب خنده مردم كه شده!

صابر قديمي شعري براي وزير امور خارجه كشورمان سروده بود.

جواد زياد پيدا مي شه تو دنيا
اما يكيش ممد جواد نمي شه!

گشاد رو، گشاده دل، جوري كه
بيشتر از اين ديگه گشاد نمي شه!

مثل تو پيدا نمي شه دلبري
حيفه با اشتون شب و روز مي پري!

بعد از شعرخواني شروين سليماني، رضا رفيع يكي دو نكته فيس بوكي خواند:‌

* اولين كسي كه عبارت«مردها همه مثل هم هستند» را به كار برد، يك زن چيني بود كه شوهرش را در بازار گم كرد!

* دقت كرده ايد در خارج، توي آسانسور همه رو به در مي ايستند و در ايران، رو به همديگر؟!

احمد سنايي، معمولا گزيده اي از تك بيت هاي نغز و اشعار ديگران را انتخاب مي كند و مي خواند.

يك دست جام باده و يك دست زلف يار
من مطمئنم كه اين فوتوشاپ است، شك نكن! 

رشته تسبيح اگر بگسست معذورم بدار
جنس چيني وارد ايمان ما هم مي شود!

حسن فرازمند و كاوه جواديه كه شعرهايشان را خواندند، پرويز استاد كه يك روحاني جوان است، «براي خواندن دعاي سفره» فراخوانده شد و حسن ختامي شد براي شكرخند هشتاد.





جام جهاني 2014

سه شنبه بیستم اسفند 1392


تيم ملي چه شود در برزيل؟

مي كند توي صعودش تعجيل؟  

نكند راهي استخر شود

نتواند سبب فخر شود!

رقبايي كه به بازي هستند

حس نكن دشمن فرضي هستند

آرژانتين كه حريفي قدر است

«در بيارنده از ما پدر» است!

شهره خاص و هم عام شده

قهرمان دو سري جام شده

آرژانتين شده مهد «ديه گو»

در عوض ناجي بوسني است «ژكو»

نيجريه كه بود تيم سياه

قوي و حاضر و آماده به راه

ديدن زنده اين بازي ها

هست از جمله سرافرازي ها

ما كه با تلويزيون مي بينيم

تخمه و چاي و پفك مي چينيم

آرزوي همه مان هست صعود

تا از آن بتركد چشم حسود

همه هستيم از اين رو دلخوش

كه يكي هست به نام «كي روش»

بچه هاي دو رگه آمده اند

خواب دشمن همه برهم زده اند

چون دژاگه برسد از آلمان

مي شود شخص مسي هم نگران

بيت آَشور و رضا... هي...تازه!

داوري هست توي دروازه!

بي گمان پرهيجان خواهد بود

جام جم، جام جهان خواهد بود

مجري اش كاش نباشد يك زن

آن هم از نوع زنان مانكن

كه بپوشد به يقين پيراهن

بي حيايي ز يقه تا دامن

پوشش او كه شود منشوري

قطع تصوير شود مجبوري!

نكند روي مسي تكل شود

آبرومان جلوي او برود!

فيس بوكش نكند بتركد

بشنود از من و تو جمله بد

اندكي كاش مراعات كنيم

تا كه جبران، همه مافات كنيم

دارم اميد كه در سال جديد

اتفاقات خوش آيند پديد.

* چاپ شده در ويژه نامه نوروزي مجله دنياي ورزش





مصائب زن بود‌‌ن (27)

دوشنبه نوزدهم اسفند 1392



ذكر مصيبت: خانه تكاني

نزديك هاي عيد كه مي شود، خانم خانه به فكر خانه تكاني مي افتد. معلوم نيست چرا اين وظيفه سنگين به گردن او افتاده است، چون تكاندن يك خانه به آن سنگيني، قاعدتا بايد يك كار مردانه باشد.

مردها فكر مي كنند چون شست و‌شو و رفت و روب در طول سال، بر عهده زن‌هاست، خانه تكاني كه مجموعه اي از همه اينها در يك دوره فشرده است نيز بايد توسط زن ها انجام بگيرد. لابد براي خودشان تز هم مي دهند كه اگر خانمي در طول سال خانه را تميز و مرتب نگه دارد، لازم نيست شب عيدي زياد به زحمت بيفتد.

مردها معمولا در خانه حاصل زحمات زن ها را مصرف مي كنند و به باد مي‌دهند. زن غذا مي پزد، مرد آن را مي‌خورد و به باد مي دهد. زن جارو مي كند، مرد تخمه مي شكند و پاكيزگي را به باد مي دهد. زن جمع و جور مي كند، مرد جورابش را پرتاب مي كند و نظم و ترتيب را به باد مي دهد. حتي گاهي زن بچه‌داري مي كند، مرد مي رود دنبال يك زن ديگر و كانون خانواده را به باد مي دهد... اما نمي تواند وقتي زن در طول سال خانه را تميز مي كند، طي يك حركت جانانه كه اسمش خانه تكاني است، خانه را تكان بدهد و آلودگي اش را به باد بدهد. در واقع همه چيزهاي خوب را به باد مي دهد، اين يك دانه را نمي دهد.

شايد شما بگوييد زن ها هم دسترنج مردها را كه شامل جيره و مواجب و حقوق و مزاياي آنهاست، طي يك حركت جانانه به اسم«خريد» به باد مي دهند و اين به باد دادنِ به مراتب بدتري است، اما ما داريم درباره آنچه در خانه به باد مي رود صحبت مي كنيم و اين مسائل، مربوط به بيرون از خانه است.

اصلا همين كه مردها همه امور مربوط به خانه و خانه تكاني را به زن ها مي‌سپرند، باعث مي شود زن به تكاندن همه چيز، از پتو و قالي گرفته تا جيب مرد، عادت كند. از مردهاست كه بر مردهاست!

مردها در طول دوران خانه تكاني،‌ معمولا يا سرماي سختي مي خورند يا ناگهان حجم كارهايشان در اداره و شركت، زياد مي شود و وقت ندارند سرشان را بخارانند، چه برسد به اين كه زود به خانه بيايند و كمكي به همسر يا مادرشان بكنند. كسي نيست به آنها بگويد شما هم اگر در طول سال، كارهايتان را به موقع و با نظم و ترتيب انجام مي داديد، شب عيدي ناگهان اين‌طوري به زحمت نمي افتاديد!

اشعار مرتبط:

اگر خانم! مرا قابل بداني
و عمري همسر خوبم بماني
به تو من قول خواهم داد هر سال
برايت مي كنم خانه تكاني!
        
خانه را خانه تكاني كرده
مبلمان، تابلو، فرش و پرده
نه زنم، بلكه يه دزد نامرد
همه زندگي ام را برده!





قهوه زهرآلود

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392



در میان مجلسی در انگلیس
درمیان توده های کاسه لیس

خانمی از بین حزب کارگر
پیردختر، زشت و چاق و بی هنر

گفت با چرچیل: آه ای خیره سر!
ای که می باشی لجوج وحیله گر

گرتو بودی شوهرم با غیظ و قهر
قهوه ات مخلوط می کردم به زهر
!

کرد چرچیل اندکی او را نگاه
گفت آنگه مثل مردی سربه راه
:

گر زنی مثل تو من می داشتم
کِی ز زهر قهوه بیمی داشتم؟
!

بی خیال مردن و درد و غمش
با کمال میل می نوشیدمش!





درباره وبلاگ

شب شعر شكرخند، اگر اتفاق غيرمنتظره اي نيفتد، اولين شنبه هرماه در فرهنگسراي هنر (ارسباران) تهران برگزار مي شود؛ شش ماه اول سال از ساعت 5 و شش ماه دوم از ساعت 4 بعدازظهر.





 

Designed By M.Ranjbar