یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 19:18
نشینم من غنودن گونه برجام حماسی تاسرایم زان یکی "جام"! ازآن نام آوران توپ تاتور مثال نره شیران سخت پرزور بیاییدای سلحشوران هم آنک! دفاع وحمله وفورواردوهافبک! گُرازان وخرامان پیش آیید به هیبت بایلان خویش آیید قوی سرپنجه٬برزو٬"گُستَهَم"وار دمارآرید در ازخصم خونخوار زنیداندرسردشمن وزین گرز! کَنیداز"پرتغال"ان پوست تاپُرز! الا ای فیکس!ای"هتریک"آنتیک! بزن گلهای خود درتورمکزیک ولی یل وار زآنگولا حذرکن وفکربردنش ازسربه درکن! نداردچون زدن یک بچه یا مور کتک خوردنش باشدازیلی دور! به زوبین وتبرزین خون بریزید دراین میدان اگربردید عزیزید!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 ساعت 17:19
زمان جام جهانی ۱۹۹۸تازه دانشجوشده بودم.برای هربازی ازتدارکاتی تاغیره!یک شعر می گفتم.یک باربچه ها شعر راروی تخته نوشتندو همان وقت استادسر رسید و... شد یکی ازطرفدارهای شعرهای من که بعدازهربازی منتظرشعرمربوط به آن بود تا لذتش راببردوبرای فک وفامیلش در اینجا وآنجافکس کند.مثلا بعدازبازی ایران-ژاپن که ۲-۳به نفع ژاپن به پایان رسید٬ چنین گفته بودم: "مازیاران چشم یاری داشتیم خودغلط بودآنچه می پنداشتیم" تیم ژاپن هم به ماپیروزشد دیگراینجاقوزبالاقوزشد! ... بچه هاکردندخیلی تنبلی حیف گلهای خدادادوعلی! تیم ایران چون که"شارودی"نداشت رفتن مایلی کهن سودی نداشت! باقری!لعنت به اخراج توباد! کاش نان بربری گیرت نیاد! بازی بعدی مادرسیدنی است می توان آیابه آن امیدبست؟ بعدازبازی تاریخی ایران-استرالیاکه باعث راهیابی ایران به جام جهانی۹۸فرانسه شداین شعرراسرودم: تیم عزیزوقهرمان رفت به استرالیا فرانسه گویدش کنون:"به سوی من بیا بیا!" آه!چگونه می شودمعجزه رانمودرد؟ هنوزبُردتیممان باورمان نمی شود! تیم٬به استرالیاحمله نمودوزد دوگل تاکه میسرش شودسفربه کشور"دوگل"! تابه شکست سخت شدتیم حریف٬روبه رو تمام استرالیا رفت به بهت خودفرو تمام شهرهای ما شادوترانه سازشد به ضرب رقص وهلهله چه عقده ها که بازشد! ...زبین چندنوجوان٬خواندجوان لاغری: "نه فلفلی نه قلقلی فقط کریم باقری!" ...ای که گلی مهم زدی با همه ریزه میزی ات! بدان به قلب ملتت دادخدا عزیزی ات! صدآفرین به بچه ها به عزم ونازشستشان چه می شوداگرفتدجام جهان به دستشان؟! واما همین دیروزکه به رادیورفته بودم٬موضوع برنامه٬جام جهانی ۲۰۰۶بود.قرارشد نگاهی هم به سرودویژه ای که هنوزمعلوم نیست کدام خواننده و آهنگسازافتخار ثبت آن رابه نام خودپیداخواهدکرد٬داشته باشیم.ظاهرا همزمان بابزرگداشت فردوسی٬ جو حماسه سرایی واستفاده ازکلمات قلنبه سلنبه خیلی ازشعرا راگرفته وباعث تولید اشعاری پیچیده ویک جورهایی!شده!باخودم گفتم مگرمن چه چیزم ازآنها کمتر است؟ چنان شعرحماسی می سرایم که با لبهایتان بازی کند!نگاه: به فوتبال بازی نهادندروی یلان قوی پنجه جنگجوی! زهرسو٬زهر رنگ وهرملتی گروهی درآمدبه هرعلتی! منظورازگروه٬همان تیم است. گروهی نژندونزارونحیف سیاه و بسی نازک وبس ضعیف چنان زنگیان وچنان شب سیاه شودزندگیشان به تکلی تباه! یعنی تیم آنگولا! گروهی دژم٬رنگشان چون کَهَر برون آمدازجانب باختر گروهی ورا نامش مکزیک بود! "زاپاتا"میانشان ابرنیک بود! حرف"میم"در"نامش"ساکن است٬همین طورحرف"نون"در"میانشان".این فردوسی بازی هاراکه بلدید؟!گروهی چنان کهربا زردزرد ز مُشکوبرون آمداندرنبرد مشکو یعنی خانه گروهان توپنده(!)پرافتخار برون آمدندازیمین ویسار چنان پابه توپ وچنان سربه تور که گویی تهمتن درآمدزگور! ز پایین "هاماوران" تابه"قاف" رونداندراین عرصه هادرمصاف یکیشان به کله ی همی headبزد نه باطنزوشوخی٬که باجِدّبزد! همی تورتوران بدریداوی میان بسته استوک٬بجنگیداوی! وضربه ی شداندرکنار زمین یکی کرنری زد چنان بومهین! بلایی اگرازبلیهی رسید به کرنامیانجی میدان دمید کرناکنایه ازسوت است ومیانجی یعنی داور! توراتا به جای آوَرَد ضدّحالت بگیردبرای حریفان پنالت! چنین گفت فردوسی خوش کلام که در"حالت"ساکن بودحرف لام! چه غم باشدت زین وقایع ولی؟ که ایران فرستاده تیم یلی زتوران اگرتیمی آیدبه در به تورش ببندیم گلها قَدَر! این شعر دربرنامه"توپ"امروزـ پنج شنبه بین ساعت۶تا۸ ـ ازشبکه رادیویی جوان پخش می شود.
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 ساعت 18:5
جوانی توی گرماگرم یک chat به مردی گفت:آقا!چنده ساعت؟! بگفتامرد:آخرای جوانک! اگرگویم جوابت را هم آنک سرصحبت شود دربین ما باز ومی خواهی که بامن چت کنی باز! توبامن می شوی پس کم کمک دوست دراینجا نکته ای باریک چون موست! چوباب رفت وآمدبازگردد تعارف بینمان آغازگردد مرادرخانه خواهی کرد مهمان ومن ناچار٬خواهم کردجبران می آیی پس به سوی خانه ما ومی بینی درآنجادخترم را خوشت می آیدازفهم وکمالش وخواهی شدتوغرق اندرجمالش! پس ازآن خواهی آمدخواستگاری ولی افسوس!اقبالی نداری! چراکه ما نمی سازیم باهم که من دامادبی ساعت نخواهم! اگربایدعزب اوغلی بمانی همان بهترکه ساعت راندانی!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 ساعت 17:46
چندوقت پیش یکی ازدوستام اومدوبهم گفت یه جورتجارت شاخه ای هست که همون طورشاخه ای هم سودشو می بری٬بیا شاخه من شو!گفتم یعنی چی؟گفت من به دوتا بازوی راست وچپ احتیاج دارم٬توهم به نوبه خودت باید دوتا بازوبرای خودت پیدا کنی.گفتم بالاخره ما این وسط شاخه ایم یا بازو؟!گفت جفتش یکیه. فکرکردم اگه"شاخه"همون"بازو"باشه٬توخیلی ازچیزای دیگه هم تغییراتی به وجود می آد که شایدباعث بشن شاخ آدم دربیاد!فرض کنین قرارباشه همه جا به جای شاخه بگیم بازو.اون وقت"ازاین شاخه به اون شاخه پریدن" می شه"ازاین بازو به اون بازو پریدن"! حالا فکرشو بکنین آدم چه طوری می تونه ازاین بازو به اون بازوبپره٬اصلا امکان داره؟! حالا بماندکه"شاخ آفریقا"به"بازوی آفریقا"تبدیل می شه وبه جای"شاخص کل قیمت سهام"هم بایدبگیم"بازوص کل قیمت سهام"و"شاخ شمشاد"هم می شه"بازو شمشاد"! لابد می خواین بگین این"شاخ"ه واون"شاخه"؟! بالاخره این یا شاخه یا شاخ نیست. اگه شاخه که من درست گفتم.اگه شاخ نیست پس به جای شاخه باید بگیم"شاخ نیست"!اون موقع٬وضع بغرنج ترازاین می شه ها!مثلا"ازاین شاخه به اون شاخه پریدن"می شه"ازاین شاخ نیست به اون شاخ نیست پریدن"!"شاخ آفریقا"می شه " شاخ نیست آفریقا"!"شاخص کل قیمت سهام"می شه"شاخ نیستص کل قیمت سهام"و"شاخ شمشاد"هم می شه"شاخ نیست شمشاد"! خب البته معلومه که شاخ نیست شمشاد.یعنی شمشاد٬شاخ نیست.شمشاد٬ شمشاده٬شاخ هم شاخه٬شاخه هم شاخه!عجب شاخی شده برای ما این قضیه شاخ وشاخه! اگه شمشاد شاخ نیست٬پش شاخ همون شاخه نیست٬پس شاخه نمی تونه همون بازوباشه...وای خدای من!فکرمی کنم موقع خوردن قرصامه٬بالاخره هم نفهمیدم من الان شاخه ام یا بازو!!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 18:59
بعدازیک مدتی که آمدم به وبلاگ سرزدم دیدم به به!ازاون بالا کفتر می آیه!! لازم به ذکراست که کار راه اندازی این وبلاگ واین گونه سوسول بازی ها رادوست خوبی از دوستان مجله که هنوزسعادت دیدارش را هم نداشته ام انجام داده و می دهد٬ومن دراین زمینه ها هیچ کاره بیدم!دستش دردنکند.واما شعرطنزامروز: "دوستت دارم ودانم که تویی دشمن جانم ازچه بادشمن جانم شده ام دوست ندانم" آره بابا٬مال عماد خراسانیه!خب که چی؟تضمینش کردم! بوسه برکنج لب تو همه زهراست به کامم ولی این بوسه چنانست که من عاشق آنم! جونگیرتتون٬ازاون خبرا نیست! دوستدارتو شدم من که بدانند جوانم دوستی باتونشانی ست زعزت به گمانم حاضری جان بسپاری وزمن جان بستانی تو به جز زهر چه داری که من ازتوبستانم؟! اگه گفتین معشوق یارو کیه؟! بردرخانه نوشتی که:"نیاییدسراغم" ولی ازپنجره دادی دریک باغ نشانم هی کشی پیش به دستی وبه پایی توزنی پس من برقصم به کدامش؟یابکش یاکه نرانم! یا بهتربگم٬چیه؟! صدچومن غرق نگاهت همه جان داده به راهت نیست غیرت که زغیری نصفه ات رانستانم! iqهاتونو به کاربندازین٬راهنمایی تابلوترازاین؟! ای که چون روزسپیدی!چه کنم بادل سنگت؟ که سیاه است چوسمی که نهادی به دهانم اگه تاالان نفهمیدین دیگه خیلی دیرشده٬ولی حتما برین یه تست هوش بدین! آه ای دلبرزیبا! زرق وبرق تو فریبا! ای تو"سیگار"گرانم! زبهایت نگرانم! زانچه دادی به رقیبان هدیه کن برمن نالان آری ازدست توحاضربه قبول سرطانم!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 ساعت 20:19
سفرمکه ازهمه نظربا سفرهای دیگر متفاوت است٬پراست ازتجربه های خوشایندو روحانی که البته پرداختن به آنها در موضوع این وبلاگ نمی گنجد. فقط این را بگویم که این سفرآدم را از مادیات و مسایل دنیایی دور می کندو بعدازآن-ولو برای مدتی کوتاه-خیلی چیزهااهمیت خودشان را ازدست می دهند٬مثلا اینکه وقتی نبوده ای بعضی ها وبلاگت را با چت روم عوضی گرفته اند! اما شایدعجیب باشداگربگویم حتی درهمچنین سفری می شود نکته هایی طنزآمیز پیداکرد.می گوییدنه؟پس این هاراداشته باشید: *دریک مراسم نوحه خوانی٬خانم بغل دستی ام٬توی دستمال کاغذی اش فین کرد وبعدازاینکه نگاهی به محتویات دستمال!انداخت٬جیغ کشید٬بعدازچندثانیه هم شروع کردبه خندیدن! آن خانم دیوانه نشده بود بلکه وقتی توضیح داد متوجه شدیم روی دستمال٬اسم کارخانه سازنده اش بارنگ قرمزچاپ شده وطرف٬خیال کرده از شدت ناراحتی"خون"گریه کرده است!! *فروشنده های عرب٬ تمام اصطلاحات فارسی راکه هنگام قالب کردن جنس به ایرانی ها به کارشان می آمدبلد بودند٬حتی"انا مایه دار" و"فلوس موجود"را که ما یک جورهایی ازخودشان وام گرفته ایم!اگریک نموره چانه می زدی می گفتند:"اصفهانی هستی؟!" *خیلی ها انگار فقط آمده بودند خرید کنندوآدم هوس می کرد روی کارتن تلویزیون شانصداینچ یا سرویس حوله وروتختی های ۸۵۰۰۰تومانی عروس وساک های بزرگ خریدشان بنویسد: "مقصودمن ازکعبه وبتخانه تویی٬تو مقصود تویی٬کعبه وبتخانه بهانه!" *بعضی هابرای رهایی از ترشیده شدن خودشان یا بچه هایشان دست به دامان خدا شده بودند.با گوش خودم شنیدم که یک نفر داشت به خدا می گفت:خدایا لیلا ـاسمش نقل به مضمون است!-هم شوهر کند!یک نفردیگرهم می گفت:خدایا تو خانه داری ومن ندارم٬یک خانه به من بده! *هیچ می دانستید اگر درانجام اعمالتان اشتباه کنید اگر مجرد باشید٬ازدواج به شما حرام می شودواگرمتاهل باشید به همسرتان حرام می شوید؟!یکی از دخترهای کاروانمان می گفت: آمدیم دعا کنیم یک شوهر گیرمان بیاید٬حالا خوب است کلا ازدواج بهمان حرام بشود!! *فکرکنیدروی یکی از دیوارهای شهرمکه نوشته بودند"Eminem"!! فعلا همین هاراداشته باشید تابعد.
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع: