من عاشقی سر در گمم ٬ معشوق می راند مرا هرنامه ای دادم به او آن را نمی خواند چرا؟! یادم می آید اولین باری که دادم نامه اش
بودم دبیرستانی و خوش باور و بی غل وغش
این بود متن نـامـه ام با انـدکی هم بیش و کم : "ژیلای خوب و نازنین ! قربان آن قـدت شوم!
جبـر و حسابانم تویی! هم فرض و برهانم تویی!
بیـست درخشـانـم تویی! اینم تویی آنم تـویـی! تاریـخ و جغـرافی تویی! کل بیو گرافی تویی!
هرجا که باشد خوشگلی خوش هیکلی دافی٬ تویی!
ای تست من ٬ کنکور من ! آیینـه و منشور من !
آغا محمـد خان من ! بهـرام من ! تیمـور من !
باید پـریشانم شوی تـا من پـریشونت شوم
شیـرین و لیلایم شوی فرهاد و مجنونت شوم!" چون نامه رادادم به او٬ اوخواند آن را مو به مو
بـاخشم گفت:"ای بی سواد! این ها چه می باشد؟ بگـو! آغامحمدخان تویی! نامرد ناجورش تویی!
بهرام و تیمورش تویی٬لنگش تویی گورش تویی!" او ریزکرد آن نامه را گفتا:"نمی گردم خرت! این آخرین بـارت شود ای خاک عالم بـرسرت!"
شخصیتـم نابـود شد زیـرا غـرورم دود شد ازاین همـه بـی مهـری اش اشکـم شبیـه رود شد
در نوجوانی عاشقی گـویـنـد بـاشد بی اساس
از این سبب من بعداز آن رفتم پی درس و کلاس
آن قدر خواندم درس را تـا این که یک دکتـرشدم یک پـرفسور اما کمی چاق و کمی پـرخور شدم !
با این که مـن فـربـه شدم مـثـل هـلو و بـه شدم
با دکترای تغـذیـه در بین مردان به شدم!
با طرز فکر تازه ام یک نامه دادم دست او آن هـم به دستش ریـز شد نـازم به نازشست او ! متنش چه بود آخر مگر:"ای قلوه لب! آه ای جگر! چشم تو بادام است و تـوش انگار باشد توت تر!
ای بانمک !شیرین من ! او آر اِسی درپـارچ من! مخصوص من ! مخلوط من! پیتـزای گوشت و قارچ من!
من بـی تو کِـی آسوده ام ؟ ای بستنـی فالوده ام! دایـم به فکـرت بوده ام از تـه تهـای روده ام!! درمـان هـر دردم تـویـی آش وشلـه زردم تـویـی! نسکافه و نوشابه داغم تویی سردم تویی!"
این نامه را آن دلبرم کوبید محکم برسرم گفت:"ای دلـه! شرمی بکن! آدم چقدر اهل شکم؟! کن فکر نان بی جربزه ! زیرا که آبه خربزه آدم نمی گردی مگر گردد به کارت معجزه!" آخر نفهمیدم چرا از نامه ام آمـد بـدش؟ اسم خوراکـی پـس چـرا آورد در حـرف خودش ؟! با این همـه رفتم پـی کسب حلال و با هدف گرم کشاورزی شدم تاآورم پولی به کف کشت و فـروش خربزه شد موجب سودی کـلان صدها عجب چون خربزه آبی نبود و بـود نـان! این بار با پولی کلان مـن سوی او راهی شدم گفتـم بـه او : "بـاور بـکـن آنـی که می خواهـی شدم! ای اسکناس سبزمن ! چک پول و فیش و قبض من! ای سکه و ای شمش من ! ای ضربه های نبض من! زنـگ مـوبـایـل مـن تـویـی ! بنـزم تویـی ٬ ویـلا تویـی! هـر چیـز دارم تـوی آن ژیـلا تویی٬ ژیلا تـویـی! چشمـت خرابـم می کنـد در ایـن مقولـه خبـره ای آیـا تو هستی زلـزلـه ؟یا این که روی ویبـره ای؟! هستی گـران چون خـاویـار ای روشن شبهـای تـار اما کنم مهـر تـو را با سکه تاسیصدهـزار..." نـاگـاه گوشم داغ شد زیرا که ژیلا زد چکی آن قدر محکم زد کزآن گوشم ورم کرد اندکی
گفت:" ای حقیر خودپسند! آخرتو اصلا کیستـی؟
با پول ومدرک باز هم تو لایق من نیستی
صدساله داری می شوی کامل نشد آن مغز تو
در حیرتم از عشق تو وز جمله های نغز تو !
یزدان کدامیـن قلب را از نقره و زر آفـریـد؟
آخر کدامین عشق را بـا پول مجنونی خرید؟
از پیش چشمم دور شو ازبس که سوتی داده ای
با بدترین وجهی دگر از چشم من افتاده ای!"
حیران شدم از کار او ازچیست می راند مرا؟
هرجمله ای گفتم به او بی مغز می داند چرا؟
این بار من این متن را درنامه ای خواهم نوشت:
"هرچند داری می شوی پیر وخرفت و چاق و زشت
اما تو محبوب منی چون من نداری واله ای
وقت است تا شوهر کنی دیگر سی وشش ساله ای!
آرامش روحم تویی در لحظه های مردنم
هستی تو عزراییل من جان را بگیر از این تنم!
ای سدر و ای کافور من! آیینه و منشور من!
شیرین من! ای شور من! ویلای توی نور من!
قاطی شده افکارم و آلـزایمـرم شد آشکار
از عشق پیرم کرده ای ای دل ستان نابکار!"
من می دهم این نامه را فردا به آن معشوق بد
یا او قبولم می کند یا این که من را می کشد
هر حالتی حادث شود اسباب شوق من شود
داماد یا میت ولی تکلیف من روشن شود!