جمعه سی ام تیر 1385 ساعت 19:41
زمانی قصد کردم توی کارم
زبان فارسی را پاس دارم
به جای گفتن"مرسی"و"ممنون"
گزارم من سپاس ازاین و از اون
چه آدمها که خندیدند برمن
شدم معروف درهرکوی وبرزن
ولی حالا لغتهایی شنیدم
که هرگز درکتابی من ندیدم
واین قاموس نو آیا به یاری
کند ازفارسیمان پاسداری؟
به "سیستم"گفته"شد"سامانه"درآن
"یونیفرم"آمده"همسانه"درآن
به "ویلچر"گفته شد انگار"چرخک"
"رزومه" شدعوض با "کارنامک"
درآن "رایانه" باشد "کامپیوتر"
وباشد"سردکن"هم ارز"چیلر"
شود"تکنیسین" یکباره"فن ورز"
"بهامهر"و "ژتون" گردند هم ارز
و"اینترنت"٬"جهان پهنا"ست درآن
معادل با "فلاسک" آمد "دمابان"
شده"کپسول دارو"٬"استوانک"
و"ماشین"٬"خودروی جمعی کوچک"
خلاصه این لغات آمد به بازار
چرا پیدا نکرد اما طرفدار؟
الا ای بانیان کار فرهنگ!
و با هر واژه مهجور در جنگ!
شما یک حرفه حساس دارید
که باید فارسی را پاس دارید!
زبان را پاسداری کردن این نیست
وبعضی از لغتهاتان وزین نیست!
به جای پاسداری کرده این طرح
زبان را رو به رو با ضرب و با جرح
ز فردوسی بیاموزید این کار
که درآن بوده او همواره سردار
براین کار گران همت گمارید
زبان فارسی را پاس دارید.
این تندتند آپ کردن مال مود مرگ نیست٬یک جور مرض است!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
جمعه سی ام تیر 1385 ساعت 11:45
مویم اگر گیس بود٬ روغنی و خیس بود
موجب اینها فقط ٬ عشق فرنگیس بود!
چون که فرنگیس گفت:"داری اگر عشق من
پس توبه سرعت بزن تیپ جدید خفن!
حلقه انگشتری٬نقره به است از عقیق
ریش وسبیلت بزن شب به شب از ته به تیغ!
فخرمنی گر کنی موی سرت را بلند
چن که کمی شد بلند٬با کش قیطان ببند!
ابروی خود کن درست با نخ وموچین تیز
خیلی می آیدبه تو گرکنی اش رنگ نیز!
موی سرت را بکن رنگ بلوطی تند
بعد به ابرو بزن رنگ مسی یا بلوند!
آه!چه خوب است اگر لنز گذاری به چشم
آن هم ازآنها که هست صادره ازکیش وقشم!
رخت ولباسی بخر دو به دویش در تضاد:
پیرهنت تنگ تنگ٬ لیک اِزارت گشاد!
تیپ تو وقتی شود این مدلی خنگ و خز
می کنم از ازدواج با پسری چون تو حظ !"
هرچه فرنگیس گفت٬ گشت عمل مو به مو
چون شده بی اختیار این پسر از عشق او
بعله٬به این شکل و ریخت٬او بدلم کرده است
من شده ام کور عشق٬جوّ بغلم کرده است!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 ساعت 18:49
مشاعره به وسیله sms را مسایجه گویند! بعداز برگزاری اولین شب شعر طنز "شکرخند" که درآن وعده دادندکه به بهترین اشعار٬به خصوص اگر درباب معضلات شهری و اجتماعی باشند٬ جایزه داده خواهد شد٬روزی درخانه نشسته بودم که چندبیت از"مهدی استاداحمد" ازطریق sms به دستم رسید. با یک بیت به او جواب دادم. لحظاتی بعد ٬ "حامد مرادیان" هم به ما پیوست و این ابیات ٬ حاصل یک مسایجه سه نفره سه ساعته است!
مهدی:
برخیز تا بگوییم یک شعر اجتماعی
تا سکه ای بگیریم این بار در"شکرخند"
باید"گروه گندم"این سکه را بگیرند
حتی اگر درآرد ازما پدر شکرخند!
ازمعضلات شهری باید سخن بگوییم
در راه فتح سکه دارد اثر شکرخند
شیرخر سیاست ارزانی چپ و راست
خوشمزه نیست اصلا با شیرخر٬ شکرخند!
بایدسرود برفرض از معضل ترافیک
ازاین همه دس انداز!همچون فنر شکرخند
ارمغان(یعنی من!):
باشد بگو تو استاد!یک شعراجتماعی
بگذارتوی جیبت٬باخود ببر شکرخند!
حامد:
ازگوجه رب گرفتند٬ازآرد٬نان گندم
ازخر شکر گرفتند٬ازکره خر شکرخند!
ارمغان:
ششصدنفر!سرودند این شعر گندمی را
باشد کدام آنها صاحب اثر٬شکرخند؟!
این شعر گربگیردآن سکه راچه حاصل؟
زیراکه هست مال ششصدنفر شکرخند!
درشعرمان اگربود آثارپاچه خواری
درسکه بردن ما دارد اثر شکرخند؟!
ما اجتماع کردیم٬این شعر را سرودیم
چون شعراجتماعی است مدّنظر شکرخند!
حامد:
دخترپسر ندارد٬بابا ننه ندارد!
بابا ننه سرِبند ٬ دختر پسر٬ شکرخند!
(دراینجا من از مهدی پرسیدم بقیه بچه های گروه گندم که قراربود درمسایجه شرکت کنند چرا نیستند و او با شعر جواب داد)
مهدی:
گویا مسیج بازان رفتند ازاین ولایت!
یا این که فکر کردند دارد خطر شکرخند!
(حامد دراینجا به این نتیجه رسید که درحضورخانمی مثل من!نمی تواندهرچه دلش می خواهد بسراید!)
حامد:
این ارمغان که باشد٬ازهجو و هزل دوریم!
با چشم کور اینجام٬باگوش کر شکرخند!
یک شهریا دوکشور٬شایدسه راه شیری
من که بلیت دارم ٬ رفتم سفر شکرخند!
ارمغان:
حامد!نکش خجالت ازگفتن اراجیف!
زین پس بیا خودت باش در وقت هر شکرخند!
حامد:
ازصبح٬گیرِفلفل٬از ظهر بندِترشی
شب ها خرِنمکدان٬وقت سحر شکرخند
"بزهای گر"چه چاقند!درقافیه نگنجند
اما به زور گفتم"بزهای گر" شکرخند!
مهدی:
درپارکهای تهران٬پُر٬سوژه های طنزاست
داریم توی تهران بیش از اهر٬شکرخند!
حامد:
یک چیز تر!بدیدم٬نامی برآن ندارم!
زین پس بیا بگوییم برچیز تر٬شکرخند!!
از ارمغان چه گویم درعشق و شور ومستی؟
او باشما غریب است در دفتر شکرخند
ارمغان:
حامد!نگو هِی ازمن٬این شعرشدخصوصی
یا بیتهای من را کن حذف در شکرخند!
استاد طنز بنده٬شخص "رضارفیع"است
من زین سبب نباشم بیگانه درشکرخند
کوی وگذر٬شکرخند٬زیر و زبر شکرخند
اوج هنر٬شکرخند٬احسنت برشکرخند!
مهدی:
باران نیامد اما ازاشک خنده خیسیم
ازطبع خشک این جمع٬گردیده تر شکرخند!
هر شهروند تهران ازصبح تا ته شب
درهر مسیر٬یک طنز٬درهرخبر٬شکرخند
این شعراجتماعی تبدیل شدبه دعوا
بین گروه گندم گردید شرّ٬ شکرخند!
ارمغان:
این گفتمان ساده٬ دعوا نبود مهدی!
دیدی برایمان حرف٬آورد در٬شکرخند؟!
بیچاره این شب شعر!افتاد گردن او!
درهر جدال ودعوا گردد سپر شکرخند!
مهدی:
گر گفتمان چنین است٬دعواچه باشد ارمغ
"ان" آن طرف نشد جا!شد اییین ور٬شکرخند!!
ارمغان:
دعوا اگرکه باشد sms ی٬سوسولی است!
بایدکه رو به رو شد باچوب تر٬ شکرخند!
مهدی:
گر یک خلاف کردیم٬ دیگر غلاف کردیم!
حیف است قطع گردد با این تشر٬ شکرخند
حامد:
من قلوه دوست دارم٬چون غیر عرف باشد
من می روم ازاین پس با یک جگر٬شکرخند!
یک مرد ازپس آمد٬ یک ازجلو ٬ یک ازپیش
من بین این سه حالت٬رفتم دمر شکرخند!
در رو به رو ندیدم ٬ رفتم جلو ٬ جلوتر
رفتم به شهر قزوین٬ ازپشت سر٬شکرخند!
ارمغان:
رفتن به شهر قزوین٬آن هم به سن حامد؟
عشق جوانی افتاد٬ پیرانه سر٬ شکرخند!
مهدی:
ایران و آنگولا را دیدیم و گریه کردیم
اما اگر که باشد٬ ایران - قطر٬شکرخند!
ارمغان:
شاید قطر نبازد٬پس دست کم نگیرش
بایدکه کرد ازآن هم حتی حذر شکرخند!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 ساعت 18:45
به دانشگاه چون وارد شدم من
به کلی شاعر و ناقد شدم من
وگفتم تا کنم کاری خوش و تاپ
کنون باید کنم نشریه ای چاپ
چقدر این سو وآن سو بنده رفتم
بـرای آن مجــــوز را گـرفـتــم
چو پرسیدم ز خط قرمز کار
به من گفتند: " آزادی بسیار! "
بگفتم:می نویسم من سیاسی
یکیشان گفت:خیلی بی کلاسی!
بگفتم:راست یاچپ می شود بود؟
بگفتا :ازسیاست کِی کنی سود؟
بگفتم:اندکی باشم جناحی؟
بگفتا:آخرش باشد تباهی!
بگفتم:نقد مسوولین توان گفت؟
بگفتا:بهتراست این در نهان گفت!
بگفتم: می توان گفتا ز مشکل؟
بگفتا کاین ندارد هیچ حاصل!
بگفتم:نقد کار انتخابات؟
بگفتا: ای جوان!هیهات!هیهات!
بگفتم:نقد مسوولین مجلس؟
بگفتا:هیس٬ای بدبخت مفلس!
بگفتم:مشکلات بین مردم
گرانی٬فقر٬کمبود و تورم؟
بگفتا او :نکن هرگز چنین خبط
ندارد این به دانشگاه ما ربط!
بگفتم:کوی دانشگاه دیگر
به ما مربوط باشد ای برادر!
بگفتا:آری اما بس درام است!
غمین گرداندن مردم حرام است!
بگفتم:سلف دارد نقد بسیار
بگفتا:آشپزها را نیازار!
بگفتم:سنگ و مو درظرف آش است
بگفتا:شایعه است واغتشاش است!
بگفتم:نقلیه٬آه و فغان ها؟
بگفتا: می رسد زورت به آنها؟!
بگفتم:چیست پس مبنا وقالب؟
چگونه مطلبی باشد مناسب؟
بگفتا:طرز پخت قورمه سبزی!
حروف مورس وجدول های رمزی!
حقوق گربه ها در پورتوریکو!
لورل٬هاردی وچیچو یا فرانکو!
گزارش:قیمت گز یا قلمکار
و"لیته"بهتره یا "هفته بیجار"؟!
دراینجا سوژه ها گردیده جاری
ولی چشم بصیرت بین نداری!
***
خلاصه نشریه شد چاپ آخر
همان طوری که می گفت آن برادر!
کنون فهمیده ام حق بوده با او
چه بهترپس شوی همسو به هرسو!
کثرت"بگفتم"و"بگفتی"دراین شعر٬احتمالا منتقدانی چون رضا الهامی رابه حال اغما خواهد انداخت!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 ساعت 17:52
ای دلبر رعنای من! روغن به مو ! مو پرشکن!
ای ارغوانی پیرهن! ای لی به پا! ای جین به تن!
ای دلبر مو فرفری! زیبایی ات همچون پری!
آبی کتِ دکمه زری! از هر بدی هستی بری!
آه ای مهندس بعد از این! ای مهربان نازنین!
ای حرف هایت دلنشین! شیرین بیان نکته بین!
پس کی می آیی خانه مان با قصد شیرینی خوران؟
بعد از گذشت سال ها ٬ در انتظارم همچنان
گفتند با من دیگران:" در انتظار او نمان
با ده نفر مانند تو او بوده همچون عاشقان"
اما نگردد باورم این حرف ها ای یاورم!
تا بازگردی سوی من٬ در انتظارم باز هم!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 20:32
طنزشعرم اگر این بارکمی ویران است
سوژه اش آمدن زلزله درتهران است
این که یک زلزله ساده ومعمولی نیست
وصف وضعیت آن سخت ترازبحران است
فکرکن قدرت یک زلزله در آینده
هفت ریشترشده وشهرازآن لرزان است
به تصورتوبیاورکه زمستان هم هست
شهر٬ سرمازده و منتظر باران است
برج ها روی هم آوار شده در هرسو
وازآن میله وسیمان وگچ آویزان است
شیشه پنجره ساختمان های بزرگ
بر زمین ریخته و پرخطر و بران است
میله و لوله و بیغوله و سوله همه له
چاله چوله به خراسان وبه کردستان است
هرکه باشد به سونا یا که جکوزی٬ آنجا
همچو غسالسرای ابد ایشان است!
مترو تابوت شود بهر مسافرهایش
توی شلواربگی مرده کفن پیچان است!
ارمغان٬مریم وناهید*به هم می چسبند
روز نزدیکی "جامی" به"بهارستان"است!
این زمین لرزه و لرزیدن دل از یک سو
آتش و سیل ز یک سو تبعات آن است
لوله گاز ترکیده و نیمی از شهر
منفجر گشته و درآتش آن سوزان است
آتش افشان شده اطراف دماوند بزرگ
صدهزاران نفر آدم ٬ تلفات آن است
از طرفهای لواسان شده سیلی جاری
این نشانی ز فرو ریختن لتیان است
سیل و پس لرزه وآتش همگی در کارند
زپلشک آید و زن زاید و هم مهمان است!
به جزآن ریخته سنگ از بر پالان گردن**
جاده ها بسته و امدادرسان حیران است
تازه آن هم اگر امدادگرانی باشند!
چه کسی ضامن آگه شدن آنان است؟
مرکز رادیو و تلویزیون ٬ مطبوعات
همه از زلزله ویران شده و داغان است
بعد شش روز اگرهم خبرش گردد پخش
کار امدادگری مشکل و بی سامان است
غصه ای نیست اگر مرده بود بیش ازقبر
درچنان وضعیتی شهرچو قبرستان است
مرده ها زیر وبتون رو وبه رویش هم خاک
وهمین ٬ نقشه قبر بدنی بی جان است
شهردودی چو تلی می شود از خاکستر
شهرخاکستری افسوس!چه بدپایان است!
ـ من اگر تـوی زمیـن لرزه تـهـران مُردم
بهترین لطف شما خواندن الرحمان است!
*اسامی خیابان هایی در تهران
**نام کوهی در شمال تهران
نپرسید چرا این قدر تندتند مطلب جدید پست می کنم.فاز مرگ گرفته ام.ازکجا معلوم فردا هم زنده باشم؟!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 16:58
در میان مجلسی درانگلیس
درمیان توده های کاسه لیس
خانمی ازبین حزب کارگر
پیردختر٬زشت وچاق وبی هنر
گفت با چرچیل:" آه ای خیره سر!
ای که می باشی لجوج وحیله گر
گرتو بودی شوهرم با غیظ و قهر
قهوه ات مخلوط می کردم به زهر!"
کرد چرچیل اندکی او را نگاه
گفت آنگه مثل مردی سربه راه:
"گر زنی مثل تو من می داشتم
کِی ز زهرقهوه بیمی داشتم؟!
بی خیال مردن و درد و غمش
با کمال میل می نوشیدمش!!"
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
جمعه شانزدهم تیر 1385 ساعت 11:16
جوونـم ٬ از نـوع پـسر ٬ سبیل من اومـده در
سینه رو می کنم سپر٬خونه رومی ذارم روسر!
بایدکه آبجی بدونه صِدام کلفت ومردونه س
نعره شیر اگر اومد٬بفهمه مردی تو خونه س!
من دیگه مرد گنده ام٬فکر نکنن که نوکرم
عمرا اگه واسه ننه سبزی و نونی بخرم!
اُفت کلاسه اگه من صِرفِ کمک٬کاری کنم
باید که مردونگیمو صرفِ کتک کاری کنم!
درسته شغلی ندارم درسته ول معطلم
اما بدنسازی می رم٬ آخر قدّ و هیکلم!
فراری از سربازی ام٬عاشق دختربازی ام
اِندِ مرام ومعرفت٬مثل سگای تازی ام!
خیلی زیادپیش اومده تانصفه شب خونه نرم
با خونه حال نمی کنم ٬ با فامیلا نمی پرم!
به جز رفیقا نداره هیچ چیزدیگه ارزشی
باید با اونا بپری هرچی کشیدن بکشی!
هرکاری کردن بکنی هرچی که خوردن بخوری
آخ که دیگه نمی شنوی نه پندی ونه غرغری!
آخه اونا مثل خودت هم جوونن هم پریشون!
که درکشون نمی کنن فامیل وخونواده شون!
دلیل این که با اونا مشغول شبگردی شدم
اینه که دور و بریا باور کنن مردی شدم!
با این همه مردونگی فقط یه اشکالی دارم
ننه م نمی ذاره که من براش عروسی بیارم!
اون می گه:"بچه ای هنوز٬به بچه ها زن نمی دن!"
شما بگین چی کارکنم که اون برام بگیره زن؟!!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 ساعت 18:35
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
دوشنبه دوازدهم تیر 1385 ساعت 12:56
در پارک عصر آن روز ٬ غمگین نشسته بودی
چشمان سبز خود را آرام بـسته بودی
گفتم به خودکه:"نصرت! بااوبکن توصحبت
چون دختری قشنگ است فرصت شمرغنیمت!
تا آمدم به سویت چشمان خود گشودی
من خنده کردم و تو اخمی به من نمودی
گفتم:"چه روز سردیست من خسته وغمینم"
گفتی تو هم به اندوه:"من نیز این چنینم!"
گفتم که :"اسمتان چیست؟من مخلصت سهیلم!
این نمره موبایلم ٬ این آدرس و ای میلم!"
ازعشق با توگفتم٬ عاشق ولی نبودم!
چون ساده بودی وپاک ٬ من هم خرت نمودم!
گفتم که طرز فکرم با دیگران یکی نیست
مانند این پسرها افکارم آبکی نیست!
کم کم به من تو کردی یک اعتماد کاذب
اما ز ترس بابا بودی بسی مواظب!
گفتی کسی نکرده هرگز چو من تورا درک
گفتی شوی چو مرده گر من کنم تورا ترک
ای ساده دل! تو بودی درفکر خواستگاری
من روز و شب دراین فکر تا کی شوم فراری!
***
حالا گذشته یک سال از روز آشنایی
درسالگرد آن روز سر می رسد جدایی
فردا که شد درآن پارک می بینمت دوباره
این گونه می کنم من برمقصدم اشاره:
"گرچه به عشق و یاری وابسته ات نمودم
اما از اولش هم شایسته ات نبودم!
دارم امید این را درقلب خود عمیقا
مردی شود نصیبت بسیار بهتر از من!"
***
آن گاه می روم من با نقل این سخن ها
خیلی نمی شوم دور٬ آن سوتر از چمن ها
گر دختری ببینم اندوهگین و تنها
تکرار می نمایم این رشته فوت و فن ها!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
جمعه نهم تیر 1385 ساعت 13:54
یک فقره جوان حدودا بیست ساله تصورکنید.به نظرشما این جوان حدودا بیست ساله این روزها بیشتربه چه چیزی فکرمی کند؟جواب ازدوحال خارج نیست:یا کنکور دارد ویابنابه دلایل مختلف جوّجام جهانی اوراگرفته که گستره این دلایل٬ازآرزوی برون ریزی یک سری ازعقده ها به وسیله برون ریزی یک سری حرکات موزون٬بعدازکسب هر نتیجه دلخواه درجام جهانی شروع می شودوبه کل کل های حیثیتی با بروبچزمحل می انجامد.
اما اوضاع وقتی قاراشمیش خواهدشدکه این دوحال با همدیگرتداخل پیداکنند٬یعنی جوان بخت برگشته ای پیدابشودکه هم کنکور داشته باشد وهم بخواهدبازی های جام جهانی رادنبال کند.نه دلش می خواهد بازی هاراMissکندنه دوست دارد توی جلسه خودش راخیس کند!
اما اگرشما جزو این دسته ازبیست ساله هایید٬نگران نباشید.جام جهانی وکنکورنه تنها تعارضی با یکدیگرندارند بلکه اصلا تعارضی با یکدیگرهم ندارند.در واقع ازقدیم الایام ارتباط تنگاتنگی بین این دو مهم وجود داشته که برای اثبات این ارتباط می توان به این دلایل اشاره کرد:
۱.توی هردوتای اینها به طورمعمول وعام٬جوان ها با همدیگر رقابت می کنند.
۲.توی جفتشان هرکس که آمادگی نداشته باشدپِل پِل می شود ومی رودپی کارش!
۳.کسب رتبه اول تاسوم درهردوی اینها مثل شکستن شاخ غول است وبه غرور وافتخارملی ختم می شود.
۴.درهر دو کارزار اگرتلاش کنید "آقای گل"می شوید٬منتها یکی ازگل ها همان ورود توپ به دروازه است ودیگری کنایه ازبچه مثبت بودن وافتخارآفرینی واین حرف ها.
البته دراین بین تفاوت های غم انگیزی هم وجود دارد٬مثلا این که در فوتبال Not onlyده نفر دیگرهم به موفقیت شما کمک می کنندBut alsoیک "یار دوازدهم"هم اخیرا پیداشده که می گویند بیشترازآن ده نفر اول به دادتان می رسدولی درکنکور٬خودتان هستیدوخودتان.خیلی شانس بیاورید یکی دوتا یار دوازدهم! مثلا پدرومادری مشوق داشته باشیدکه البته هنگام رویارویی شما باآن تست های گیج کننده٬صدای تشویقشان به گوش شما نمی رسد.
تفاوت غم انگیز دیگراین که اگرعضوتیم ملی بشوی ومقام بیاوری ازکنکوردادن معاف می شوی اما اگرتوی کنکور رتبه یک رقمی هم بیاوری اما چیزی از ورزش بارت نباشد توی هیچ تیم ملی ورزشی راهت نمی دهند!
اگر توی فوتبال پیشرفت کنی جذب تیم های مطرح دنیا می شوی واسمت را می گذارند"لژیونر".
اگرتوی کنکور رتبه خوبی بیاوری جذب دانشگاه های مطرح دنیا می شوی واسمت را می گذارند"مغز فراری"!
خوراکی موقع فوتبال دیدن٬تخمه است وخوراکی موقع کنکوردادن٬کیک وبیسکویت.
درصحنه کنکور٬بعضی ها مثل"برزیل"عمل می کنند:شانس قهرمانی شان ازهمان اول ۱۱به ۴است.بعضی ها مثل "توگو"هستند:بایدیکی مثل دادکان پیداشودکه کشفشان کند!بعضی ها مثل "آنگولا"هستند:قبل ازبازی٬ عملکردشان نسبتا ناشناخته است٬معلوم نیست تاکتیکشان چه طوری است٬معلوم نیست حمله ای بازی می کنند٬معلوم نیست دفاعی بازی می کنند٬معلوم نیست ازوسط به دوطرف بازی می کنند...!
تفاوت ها و شباهت ها دراین دومقوله بسیاراست اما مهم ترازهمه این که تب جام جهانی وتب کنکور هرچهارسال یک بار باهم مقارن می شوند٬عود می کنند٬یک سری قربانی می گیرندویک سری رابه فاتحین بزرگ تبدیل می کنند.این داستان درست مثل سال کبیسه هرچهارسال یک بار تکرارمی شود.
ازآنجاکه لازم است هرنوشته ای یک نتیجه اخلاقی داشته باشد سعی کنید هر دوی این تب هارا دربدنتان کماکان زیر۱۳۰۰درجه نگه داریدتا کارهمدیگر رامختل نکنند.
دراینجا ضمن این که این شعر را به کنکوری های عزیز تقدیم می کنم ٬ از"رضا الهامی" تقاضا می کنم بی خیال ایرادات هجاهای بلندوکوتاهش بشود ٬خودم می دانم!
اون چیه که معضلیه؟بین همه کل کلیه
تو سالنش رقابته هزار هزار صندلیه
آرزوی هر جوونه این محکو بگذرونـه
ازش برای خیلیا ساندیس وکیکش می مونه!
معنی اون"سدّ"ه وهست یک لغت فرانسوی
اگرکه توش قبول بشی معلومه که بودی قوی
تست وکلاس وامتحان٬این دیگه اِندِ غولشه
هرکی که توش قبول بشه نگو ملوله٬لولشه!
براش بخوای کلاس بری بایدبه فکرپول باشی
تا سرامتحانِ اون ٬درسارو فول فول باشی!
هرکی به فکراون باشه خواب وخوراکی نداره
اگربخوادگل بکاره بایدکه باشه این کاره!
دوره اون تا بشه طی موی تنش سیخ می شه هی
تاکه بهش بگن OK لاغر می شه به حدّ نِی
چی می شه باشه این بلا ؟ خوفه برای تنبلا!
تستای اون فروش می ره گاهی نمی شه برملا
شرط قبولی توی اون ٬ برنامه گام به گامه
قبول بشی چاپ می کنن اسمتو توی روزنامه
اون موقع باید تو محل برنامه ها رو کنی مَـچ
سور بدی تا شیرین بشه کام تمام بروبـچ
می گن به اقبال تو هم یه ذره داره بستگی
بسه دیگه راهنمایی٬اسمشو بایدکه بگی!
اگرنفهمیدی هنوز٬خنگی یه عالم٬نه few
سوژه این شعرخفن ٬ کنکوره دیگه IQ!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
دوشنبه پنجم تیر 1385 ساعت 10:34
"مرگ من روزی فراخواهدرسید"*
زیرسقفی توی این شهرشلوغ
هق هق فامیل من گم می شود
در میان صد صدای بـوق بـوق!
مرگ من روزی فراخواهد رسید
در هوایی با دو صد آلودگی
در زمستانی که می گردد دچار
این هوا بر معضل "وارونگی"
مرگ من روزی فراخواهدرسید
زیر آواری به لطف زلزله!
چون ضریب ایمنیّ خانه ها
در مصافِ ۷ریشتر٬ نازله!
مرگ من روزی فراخواهدرسید
درسقوطی توی چاه فاضلاب
آه!حتی شاید ازبدشانسی ام
سقف مترو برسرم گردد خراب!
مرگ من روزی فراخواهدرسید
در گروگان گیری دزدان بانک
چون یکی از دزدها دارد سلاح
بخت اگربخت من است آورده تانک!
یا مراخفاش شب خواهد ربود
یا که باند کرکس وجغد وشغال!
می کشندم در بیابانی مخوف
می کنندم توی یک گودال٬ چال!
یا آسانسور می کندروزی سقوط
جوّ آن پُرتابل می گیرد مرا!
دیگران را شوهری گردد نصیب
آه! برق کابل می گیرد مرا!!
آرزویم مرگ با آرامش است
درمیان رختخواب خانگی
نه سقوط وسوختن یا له شدن
یا تصادف موقع رانندگی!
درفضای دلنواز روستا
زندگی آسوده و با ارزش است
مرگ هم حتی درآنجا سخت نیست
چون سفرتا اوج یک آرامش است.
*ازفروغ فرخزاد
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه یکم تیر 1385 ساعت 16:55
همان قدرکه برای دیدن بازی ایران-آنگولا شور و شوقی نداشتیم٬همان قدرهم طبع شعربرایش نداشتیم٬بیچاره آنگولا که حتی دراین زمینه هم بایدقحطی زده بماند!!
اما اگرمطلب مربوط به این بازی رادیرتر می گذارم توی وبلاگ٬به خاطراین است که دیروزـ روزبازی ـ ازصبح زود رفتم دفترمجله٬بعدازناهار رفتم رادیو و تا بوق سگ آنجا بودم.این جنازه ام بود که به خانه برگشت وتوانایی آپ کردن نداشت!
بازی راهم با بروبچزطنزپرداز٬ درساختمان شهدای رادیو دیدیم.فکرش رابکنید٬آدم توی خود صداوسیما باشد و وقتی تلویزیون٬به جای تماشاگرانی که حجاب ندارند!٬ صدبار صحنه یواش! یک شوت بی اهمیت را نشان می دهد٬بلند بگوید:" اَه! بازهم دارند سانسور می کنند!"؟
بچه ها به خاطر طناز بودنشان! چیزهای جالبی می پراندند وسط بازی.مثلا وقتی علی دایی توپ را اشتباهی شوت کرد طرف آسمان٬ حامد گفت:" مرد بزرگی است٬ با خدا معامله می کند!"
بلافاصله بعداز گل آنگولا طبع شعر مهدی استاداحمد فوران کردو فی البداهه گفت:
"ما که حتی ازآنگولا خوردیم
مطمئنا از اون گلا! خوردیم!!
رضا گفت:کاش تیمها روی حساب گلهای خورده شان می رفتند بالا٬درآن صورت ما صعود می کردیم! جلال گفت اما ما ثباتمان را نشان دادیم که اگر می بازیم٬تا آخرش می بازیم!(پیش از زدن گل تساوی ایران)من گفتم بله٬حرف مرد یکی است!مهدی گفت گل مثل تخمه است٬یک دانه که خوردی٬بایدتاآخرش بخوری!!
وسطهای نیمه اول رضا رفت خوابید٬ما هم برگشتیم به اتاق رییس گروه تا به مطلب نوشتنمان ادامه بدهیم!با گل آنگولا دوباره آمدیم پای تلویزیون.کعبی کماکان مشغول دروی بازیکنان آنگولا بود. آن بیچاره ها هم که انگار نان نخورده بودند.بازیکنی که گل زده بود٬حال نداشت بدود و شادی کند٬نشست روی زمین وشادی کرد!
وقتی ایران گل تساوی را زد هیچ کس حتی لبخند هم نزد.شادی برانکو و دیگران چقدر به نظرمان مسخره می آمد!
در نهایت ایران با یک امتیاز از جام جهانی خداحافظی کرد ولی هنوز برای من سوال است که خدایی٬آنگولا هم زدن داشت؟!
موقع برگشتن به خانه٬خیابان ولی عصر راکه بالامی آمدم٬پرایدی را دیدم که یکی ازسرنشین هایش شیپور می زد و یک نفردیگر پرچم ایران را ازپنجره اش بیرون آورده بود وبا شادی تکان می داد. بیچاره ملت پاک قاط زده اند!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع: