تبليغاتX
طنزهای ارمغان زمان فشمی

           

سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 ساعت 19:38
درخبرها آمده بود که قراراست اتوبان کردستان از وسط مجموعه ورزشی انقلاب رد بشود!

نصفش کنید هرجا دیدید چیدمانی
زیرا ره میانبر باشد ره میانی!
اطراف تخت جمشید سدی کنید بنیان
استادیوم اگر بود٬ بینش کشید اتوبان!
باید به نصف کردن خود را دهید عادت
زیرا که گفته آمد:" خیرالامور اوسط"!!
اصلا هرآنچه خوب است باید شود دوتا بخش
خوبی شود دو قسمت٬ بین همه شود پخش
گندم مگر نگردد با ضرب ناخنی نصف؟
یعنی تو نیز باید هرچیز را کنی نصف!
اما نکن تو این کار وقتی که زور گویند
وقتی اجانبی زور٬ از راه دور گویند!
جام جهان نما گر باشد درازقامت
این را چه به یونسکو؟ گردد چرا دو قسمت؟
در اصفهان در این برج کلی شده هزینه
نصفش نمی توان کرد٬ این منطقی وزینه!
این کارِِ نصف کردن٬ باشد برای چیزی
کز بهر ما ندارد ارزش مگر پشیزی
حرفم اگر دوگانه است٬گویی که مغرضانه است
لـبّ کلامم اما این پند جاودانه است:
پاسارگاد شیراز٬ سنگ است و سخت ارزان
یک گور ساده است و پوسیده صاحب آن!
استادیوم اگر شد محدوده اتوبان
بیخود نکن تو غرغر٬ چون حکمتی است درآن
عمری مگر نگفتید با نحوها ز انحا
استادیوم چرا نیست نصفش برای زنها؟
لابد نشد به هرنحو٬ انجام گیرد این فاز
حالا به یک اتوبان استادیوم شود باز
خانم! نباش غمگین٬ زین پس تو می توانی
توی زمین ورزش ماشین خود برانی
دیگر ز غر نیاور قلب مرا به لرزش
این هم نشان ارزش بر بانوان و ورزش!

نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 ساعت 14:31

* فشم، ییلاق خوش آب و هوایی درشمال شرقی تهران است که ما ازجهاتی به آن منسوب شده ایم!  درسال۷۴ شعری درمورد این منطقه و مردمش گفته بودم که علیرغم میل باطنی ام در فشم پخش شد و از آنجا که انتقادآمیز بود و ما ایرانی ها انتقاد را چندان برنمی تابیم، باعث دلخوری بعضی از مردم و ملقب شدن خودم به"ارمغان رشدی"!! شد! اما این شعر فقط به نظم درآوردن حکایات و شعرواره های قدیمی بود که از قدیمی ترهای خود فشم شنیده بودم وبه گمانم بدنیست درجایی ثبت شود، چراکه به هرحال بخشی از فرهنگ این مرزو بوم است.
توضیح آن که درفشم هفت طایفه مختلف زندگی می کنند که هرکدام به صفتی معروف شده اند:

فشم دارای آبی خوب و صاف است
به جایش مهد هر شر و کِشاف است!
اگر گیلاس سرخ و خوب دارد
ولی یک دانه خوردن چوب دارد!
اگر از شیرگاوش ماست بستی
ز بوی کود گاوی مست هستی!
هوایش عالی است و پاک و آبی
ولی سربرهوا کردی، کبابی:
به هرسو بنگری گویند فوری
که داری با فلانی سَر و سِرّی!


بود اینجا ز مردم هفت فامیل
که جزآنها نباشد اندراین ایل
برای هر یکی باشد نشانی
تو باید این نشان ها را بدانی
اگر دیدی کسی می آید از دور
به خوبی بنگرش با چشم پرنور:

اگر بیل است بر دوشش " زمانی" است
اگر بیلش نبود آنگه ز ما نیست!
دهم پندی دلیلش را نپرسی
کزآن بیلش تو باید بس بترسی!
زبان سرخ اگر داری نهان دار
زبانت را فدای حفظ جان دار!
برادر هم که باشی می کشندت!
به گور اما به عزت می برندت!!
اگر دیدی تو گلدان هم به دستش
ز ما باشد، بترس از ناز شستش!

در طایفه ما "زمان فشمی"ها سالها پیش یک نفر با بیل برادرش را ناکار کرده ـ یعنی کمی تا قسمتی اورا کشته!! ـ و یک نفرهم از گلدان جهت تادیب مستاجر خود استفاده کرده است!

ولی ای دوست! خوشدل باش و خرم
که تعداد زمانی ها بود کم!

زمانی ها کم جمعیت ترین طایفه فشم هستند. در حکایات قدیمی در موردشان گفته شده:" طایفه زمان... عمرشان تمام!"

اگر در خانه ای دیدی که جا نیست
یقینا مرد خانه " میرزایی" است!
نباش ایمن اگر خوش بود حالش
که باشد داس او در زیر شالش!

میرزایی ها پرجمعیت ترین طایفه فشم هستند.در حکایات قدیمی درموردآنها گفته شده:" طایفه میرزا... بشین و بزا!!"

اگر دارد کسی بر پول وسواس
و در جیبش معلق می زند ساس
و یا نرخ عطایش یک قران است
بدان از دسته"عباسیان" است!
بود او عاشق اجناس قسطی
نخواهد داد هرگز وجه دستی!
خلاصه گر تو با او در تماسی
بود بخشایش او یک پاپاسی!

اگر شرّ کسی از حد فزون گشت
زبان از گفتن پاسخ زبون گشت
بود او " محسنی" هشتاد درصد
که چون آنها نباشد هیچ کس بد!
زبانش در دهانش می خورد چرخ
و می آید برون الفاظ بس تلخ!

اگر دارد کسی عشق ریاست
به  زور و قلدری او کرده عادت
بود او "صالحی" بی شک و تردید
خدا شاخش نداد آنگه که خر دید!
مقامت را مدام از او نهان دار
که باشد اصطلاحا " سایَه جوز دار"!

جوز یعنی گردو و دار یعنی درخت. در فشم اصطلاح " سایه درخت گردو" به افراد قدرت طلب و مستکبری  اطلاق می شود که مانند درخت گردو بالا گزین هستند و افراد پایین دست را مثل گیاهان کوچک در سایه خود می خشکانند.

نمی داند کسی را بهتر از خویش
به استخدام او هرگز میندیش
که حتی گرکه شغلش گردگیری است
می اندیشد که درآنجا مدیری است!
اگر افتاده باشد او به پیسی
زند دم باز یکسر از رییسی!

اگر دارد کسی در سینه کینه
مسلم دان که از قوم" امین"ه!
به او کافیست گویی در خیابان
"تو را بالای چشم ابروست قربان"!
اگر گفتی به او این حرف بد! را
به دست خود تو کندی گور خود را!
همان شب او به فکر انتقام است
از او بخشش طلب کردن حرام است
شود او دشمنی بس بی مروت
که لامبادا برقصد روی گورت!

اگر دارد کسی خیلی سیاست
به دقت جمع کن هوش و حواست
برای آن که او حتما "حسینی" ست
وچون او هیچ کس رند و کلک نیست
کمی ترسوست اما حقه باز است
ازاین بابت زشیطان بی نیاز است
بود او تابع افکار چرچیل
نه از دل بهره می گیرد نه از بیل!
برای کار خود خیلی زرنگ است
زند ترفند وقتی وقت تنگ است

عزیزان قصه بسیار است و شرّ هم!
نخواهم کرد حرفی بیش، سرهم
همین ها را که گفتم خود ندیدم
پی تحقیق از این و آن شنیدم
بود این قصه ها از نسل قبلی
که می گویند بین خود، اهالی
اگر حق است، تلخ است و نهان کن
والا خنده ای بر طنزآن کن!  

نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
شنبه بیست و یکم مرداد 1385 ساعت 17:12
بامداد روزبیست و دوم امرداد ( حدود ساعت ۱:۳۰) خداوند در آسمان٬ آتش بازی راه می اندازد. پدیده "شهاب باران"٬هرسال در چنین شبی اتفاق می افتد و توجه همه علاقمندان به نجوم و ستاره ها را جلب می کند.

آذین بندی آسمان بیست و دوم مرداد٬ بی دلیل نیست. فرشته ها تولد مرا جشن می گیرند!!!

نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
سه شنبه هفدهم مرداد 1385 ساعت 23:14

به سیاست سکوت ایمان دارم و می توانم ساعت ها درباره مزایایش برای شما صحبت کنم!
                                                                                    
برنارد شاو

من به هنر خود افتخار می کنم که عده ای از خانمها را روی صندلی مخصوص خود مجبور به سکوت می کنم، آن هم درحالی که دهان آنها تا بناگوش باز است!!
                                                                                 یک دندانپزشک!
                                     

نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 ساعت 18:21
دختری هستم حدود بیست سال
تیپ من باشد heavy آن هم متال!
عصرها بعداز دو ساعت خواب ناز
می دهم فازی به خود٬ غیرمجاز!
در همان حالی که مشغول قریم
می رسد وقت هنرهای گریم!!
صورتم را می کنم من رفت و روب
با کرم پودر و کمی پن کیک خوب!
می کشم سوهان کمی بر ناخنم
مو ی سر را چرب با ژل می کنم!
خط چشمی می کشم در چشم خود
می شود شهلا دو چشم چون نخود!
این لبان سرخ محصول رژ است
این فر مژگان ز کار فرمژه است!
کِی به فکر صرفه جویی در زرم؟
هرچه مد باشد همان را می خرم
هست شلوارم سفید و صورتی
جین و برمودا و دمپا و گِتی!
بوت و آل استار و صندل٬ نوع کفش
مانتوی تنگ کمردار بنفش!
بنده حتی گرکه مد باشد کفن
می خرم ازآن دوتا طرح خفن!
می روم بیرون سپس با صد ادا
سوی من چرخد تمام دیده ها
یک "اپل" یا یک "دوو" سر می رسد
یا که یک ماشین دیگر می رسد
بهر من راننده بوقی می زند
سرعت ماشین خود کم می کند
می شوم آن گاه پیش او سوار
با دو صد ناز و ادا و افتخار
می شود راننده خیلی شادمان
می برد من را به مقصد رایگان
گوید او از عشق تا خواهان شوم
می پراند مزه تا خندان شوم
گرکه باشد دست و دلباز و غنی
می کند مهمان به شام و بستنی
می کند تعریف از افکار خویش
از حقوق و دکترا و کار خویش
گرچه من حس می کنم او با نبوغ
می دهد تحویل من صد تا دروغ
چون که مقصودم به مقصد رفتن است
حرف او همراه تایید من است!
او به فکر روز دیدار دگر
من به فکر بنز بیکار دگر!
این "اتو" باشد که این سان می زنم
در کرایه صرفه جویی می کنم!
 
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
یکشنبه هشتم مرداد 1385 ساعت 18:4
دومین جلسه شعرطنز "شکرخند" ٬ شنبه ۷ مرداد در فرهنگسرای هنر(ارسباران) تهران برگزار شد.در این جلسه خیلی ها بودند: عمران صلاحی٬ مهدی مجرد زاده کرمانی٬ منوچهر احترامی٬ داریـوش کاردان٬ شهرام شکیبا٬ بانی٬ابوالقاسم صادقی٬علی دهکردی٬ مهدی استاد احمد و بقیه بروبچز گروه گندم شبکه جوان رادیو... والبته رضا رفیع و پسرعم!؟ گرامیشان که صاحب مجلسند!

پسرعمه! یا همان امیرحسین مدرس که مجری برنامه بود٬ کمی دیرتر از موعد رسید  و در توجیه دیر رسیدنش گفت:"اگر دیر آمدم مجروح بودم!"
شهرام شکیبا ازبین حضار٬ بلند گفت:"آقا حالا خوبه مشغول نبودین!؟" و امیرحسین مدرس با خونسردی جواب داد:"مشغول جراحت بودم!!" 

بعضی ها اصرار داشتند نظرشان را در مورد شعرهای خوانده شده٬از همان جایگاه مبارک خود با صدای بلند اعلام کنند.(یک چیزی توی مایه های جوّ کنفرانس برلین!)
مثلا وقتی رضا ساکی قبل از شعرخوانی گفت:"با حضور اساتید٬ این شب شعر یکی ازبه یاد ماندنی ترین شب های شعر شد..."٬ یک نفر از وسط سالن داد زد:"احسنت بر این پاچه خواری!!"
 

قرار بود هرکس فقط یک شعر بخواند. بعضی ها خیلی زرنگ بودند!مثلا شهرام شکیبا برای آن که بدون تخطی از این قرار٬ دوتا شعر بخواند گفت:"من یک شعر می خوانم که از وسطش ناگهان وزن و قافیه آن عوض می شود!!"

خوب است که استادان نکته سنجی مثل عمران صلاحی هستند که به بقیه گوشزد کنند معنای مصرع " باد در طالعتان فتح و ظفرمندی ها" که استاد احمد صالحی آرام  در بین ابیات شعری که به صورت نامه برای حضار فرستاد٬ آورده بود کمی مشکوک می زند٬ به خصوص اگر آدم "فتح" را "فتق" یا "نفخ" یا چیزی دراین مایه ها شنیده باشد!! 

دربین اجرای زنده ترانه های استاد خرناس ( داریوش کاردان)٬ خواننده خوش تیپ٬ ضمن خواندن مصرع " نزن ژل به سرت٬ ژل می کنه کله تو بی مو" به طرز تابلویی به کله  خود داریوش کاردان که به نوعی مصداق همین مصرع بود اشاره کرد!!

مهدی استاد احمد هم در توجیه این که چرا شعر تکراری می خواند گفت:"پارسال رنگ صورتی مد بود و من شعری در این مورد سرودم. امسال رنگ قهوه ای مد شد که خیلی خوب است!! چون "صورتی" و "قهوه ای" هم وزن هستند و من در همان شعر٬ همه کلمات "صورتی" را بر داشتم و به جایش " قهوه ای" گذاشتم"! وی در ادامه دعا کرد که سال آینده ناگهان رنگی مثل سبز مد نشود! شهرام شکیبا هم ـ طبق معمول از بین جمعیت ـ احتمال داد که همچنان همین رنگ قهوه ای مد باشد!! شعر مهدی  استاد احمد مثل همیشه خیلی خوب بود.

برای تقاضای پخش تیزر تبلیغاتی رادیویی شکرخند٬ مجری برنامه٬ ضمن منفجر کردن  فرهنگستان فارسی و ادبیات طنز٬ گفت:" در خدمت پخاش!! محترم هستیم!"
 

داریوش کاردان وقتی پشت تریبون قرار گرفت گفت:"شهرام شکیبا در شعرش من را به قهوه چی تشبیه کرده..." شکیبا جواب داد:" یا بالعکس!" کاردان فوری گفت:" الان بالعکست می کنم ...یا بالعکس..."!!!؟؟

شب شعر طنز"شکرخند": شنبه اول هر ماه ٫ فرهنگسرای هنر(ارسباران)

نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
جمعه ششم مرداد 1385 ساعت 17:27
- یکی ازنمایندگان مجلس گفته دویدن خانمها تحریک کننده است وصورت خوشی ندارد!

گفته آمد در حدیث دیگران
دو نباشد خوب بهر بانوان
چون شود تحریک ذهن عابران
کاو چرا باشد دراین معبر دوان؟
هست ورزشهای سنگین دور ازاو
شد المپیک از برایش آرزو!
حرفه ای هرگز نباشد ورزشش
ناگهان شاید کند در رینگ غش!
نیست خوش دروازه و توپ از براش
می شود چون زخم وزیلی دست وپاش!
بهر او ورزش نه آب ونان شود
هرچه می خواهد دلش کِی آن شود؟
نیست اینجا بهر زن ها شهر هرت
ازچه می گویید حرف چرت و پرت؟!
چند زن رفتند تا هیمالیا
من گرفتم درد مالیخولیا
زن چرا باید رود تا قله ها؟
بالاخص تا قله هیمالیا؟
لایق او یک عدد"هیمالیا"ست
آن هم اسم نوعی از یخچال هاست!
باید از ورزش کنیمش بی نیاز
یا که فوقش او شود شطرنج باز!
تا نشیند گوشه ای با یک حریف
مهره هایش را بچیند در ردیف
شاه و سرباز و وزیر و اسب و فیل
سوی خاک دشمنش گردد گسیل
می شود پایان بازی یا که "پات"
یا حریفش را نماید کیش و مات

***

...صبرکن!شطرنج هم بد ورزشی ست
ورزش بدفرم و ضد ارزشی ست!
از دو سو سرباز وحشی می دود
جای زن ها نیست در این جای بد!!
جنگ باشد کار مردان ای پسر!
ای زن مظلوم از این هم در گذر!
ورزشت پیوست با افسانه ها
باز هم بنشین به کنج خانه ها.

نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 17:29
"برو کار می کن مگو نیست کار"!
مگر فکر کردی توکه چیست کار؟!
توگویی که یک دانه هم کار نیست
همین جا شمارم کنون بیست کار!
ز بی کاری ات درفراری مدام
بگویم تو را دائما:"ایست! کار!"
"خفه کردن پیرزن" کار نیست؟
خفه کردن پیرزن نیست کار؟!
ز نیروی بازو ببر بهره ای
بدان مرتبط با انرژی ست کار!
بجو کار را گر بود زیرسنگ
نشانی ز غیرت٬ز مردی ست کار
به فکرم رسید این که در زیر سنگ
توانی بیابی تو یک لیست کار!
ز حفاری و گور کندن بگیر...
همین! زیر آنجا دگر نیست کار!!
چه شغلی ست گویندگی در موبایل
که دائم بگوید به تو " mist car "!*
بود برف پاروکنی هم یکیش
خدا ریخت بهر تو درپیست٬کار!
ز چرک کف دست سرمایه کن
که باشد چو یک غده و کیست٬کار
نداری تو سرمایه ای؟بی خیال!
"که سرمایه جاودانی ست کار"!

* missed callعوامانه!

نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  

 
 

 

© COPYRIGHT 2007 ALL RIGHTS RESERVED M.RANJBAR