جمعه سی و یکم شهریور 1385 ساعت 11:36
پیش ازآن که پرونده اشعارخواستگاری را باز کنم متوجه شدم نهضتی در وبلاگهای بروبچز شکل گرفته به نام "نهضت افتخارات" و همه دارند به بهانه طنزنوشتن، به خودشان و استخوان مرده هایشان افتخار می کنند!
به من هم گفتند این کار رابکنم که با کمال میل پذیرفتم.مگر من چه چیزم ازبقیه کمتراست؟ هرچیزم هم که کمتر باشد، افتخاراتم کمترنیست!
بنابراین من مفتخرم که:
* توانسته ام به دنیا بیایم.
* عموی پدربزرگم پزشک مخصوص ناصرالدین شاه بود.
* دخترعمه پدربزرگم یکی از زنان ناصرالدین شاه بود.
* شوهرعمه پدربزرگم پیشنماز تهران بود.
* پسرعموی پدربزرگم، "مهرپویا"، خواننده و آهنگساز و معمار صاحب سبک و بنام
بود.
* پدربزرگم بچه ناف تهران( محله های کوچه دردار و آب سردار) بود.
* وقتی به دنیا آمدم مادرم دقیقا ۲۸ ساله بود.(طبق نتایج یک پژوهش علمی، بچه هایی که مادرشان موقع زایمان آنها ۲۹-۲۷ ساله باشد درآینده باهوش تر و با استعدادتر می شوند!)
* سی سال پیش دریک آپارتمان ۱۵ طبقه زندگی می کردیم!!
* در۸سالگی اولین شعرم را ازخودم در وکردم که خوب هم بید!
* اولین بار کلاس پنجم بودم که صدایم از رادیوی سراسری پخش شد.
* هرچه می خورم چاق نمی شوم!
* مثل جلال سمیعی به تعداد کسانی که درجایگاه معشوق آنها قرارداشتم نمی نازم ولی...:
* زن ارتشبدنصیری (رییس ساواک سابق!!) من را پسندید برای پسرش!!
* خانه "پرویندخت یزدانیان"، بازیگرنقش بی بی در"قصه های مجید" ، دراصفهان درهمان خیابانی بود که من آنجا خانه دانشجویی داشتم.
* رضا ساکی راه می رود و شعر مرا با خودش زمزمه می کند که:"نصفش کنید هرجا دیدید چیدمانی..."!!
* می گویند مثل سماوری هستم که کافی است شیرش را باز کنید تا ازآن شعر بیاید بیرون!
* نادرختایی و همایون حسینیان یک شب تا صبح دوتایی نشستند و فکرهایشان را روی هم گذاشتند تا جواب شعر"مرد چیست" مرا بدهند!
* چندبار سوار هواپیما شده ام وجان سالم به در برده ام.
* با خبرنگار BBC رودررو و به زبان اصلی! مصاحبه کرده ام.
* خواهرم در مسابقه ای شرکت کرد که از تلویزیون پخش شد.
* با "محمود بهرامی"( بازیگر نقش شازده درسریال خانه به دوش)عکس دونفره دارم.
* با امین زندگانی، عموپورنگ، بهروز مقدم، چنگیز حبیبیان، قاسم افشار، فرزاد حسنی، مجیدپورفردوس( خواننده)، حسن جوهرچی، محمدرضاهایی مثل حسینیان و چراغعلی!،ایرج و پسرش (که هردو خواننده اند)،حافظ شیرازی(البته مجسمه اش!) عکس دارم. با بعضی هایشان شخصا مصاحبه کرده ام. یکیشان به من گفت مصاحبه را بهتر ازمنصور ضابطیان تهیه و تنظیم کرده ام.
* خودم را حاج خانم کرده ام!
* زن برادرم که اهل بلاروس است به خاطر ازدواج با برادرم مسلمان شد.( نه به خاطرآن که ما مسلمان های جذاب و تاثیرگذاری بودیم بلکه لابد به خاطرآن که بحران بی شوهری دردنیا بیداد می کند!)
* دوستان خارجی زیادی دارم. همین امروز یکیشان،"گابریل پاتینو گومز"، که مکزیکی است قراراست ناهار منزل ما باشد.
* درقرعه کشی ها شانس زیادی دارم و خیلی چیزها برنده شده ام:کتاب، پول، دوربین کونیکا، سکه و...
* هرشب با کمال شجاعت روی تختم درکنارسه تا خرس می خوابم.( گیریم که خرس ها عروسکی باشند!)
* موفق شدم ساسان خادم (کاریکاتوریست موفق صفحه جوان روزنامه فقید ایران) رابه همکاری با مجله خودمان تشویق کنم.
* درPhone book موبایلم شماره های دکترفریده مهدوی دامغانی، عرفان نظرآهاری، فرزاد حسنی، ر.اعتمادی، مجیدپورفردوس و... save شده.با بعضی ازآنها آشنایی صمیمانه تری دارم.
* گابریل رسید...همین حالا!
* دردانشگاه یکی ازدوستانم می گفت به تنهایی می توانم یک مجله دربیاورم...بعدها ثابت کردم که می توانم!
* درجلسه سخنرانی انتخاباتی ناطق نوری که رقیب خاتمی به حساب می آمد، چیزهای خیلی جالبی دیدم و شنیدم!
* یک بار نزدیک بود با ماشین محمدرضا شریفی نیا تصادف کنم!
* به عنوان یک خانم،شهامت اعلام سنٌم را دارم.
* چندبارازمن امضا گرفته اند.
* با رسول نجفیان و داریوش ارجمند تلفنی حرف زده ام.
* گوشی رییس شبکه ۴ تلویزیون اسپانیا هم مثل گوشی من ( نوکیا۶۲۳۰) است.
* یک بار دوتا بازیگر دنبال من و خواهرم افتادند که جهت حفظ آبروی نداشته شان از ذکر اسامیشان صرف نظر می کنم!
* ازماهواره استفاده مثبت می کنم.
* ابراهیم حاتمی کیا را از نزدیک آن هم توی فشم، دیده ام.می گفتند در میگون دارد ویلا می سازد.
* متولد سال مار( آن وقتها به سال تولدم می گفتند۲۵۳۶) و ماه شیر هستم.
* همیشه درمسیرمحل کارم از خیابان جردن می گذرم.
* اگرازمحل کار به کسی زنگ بزنم شماره مان نمی افتد!(مطمئنا حسرت این یکی به دل خیلی ها مانده!)
* مجموعه عکس های منحصربه فردی از آدمهای معروف جمع آوری کرده ام.
* ن.و ( فوتبالیست) به دوست خواهرم شماره داده!
* اکبرعبدی، گوهرخیراندیش، علی صادقی، احمد نجفی، جمشیدهاشم پور، بهنوش طباطبایی و یک عالمه بازیگردیگر را از نزدیک دیده ام.
* دومین شعر برگزیده در"همایش شاعران بهار"،شعر من بود. این همایش در سال ۸۲ ازطرف انجمن شاعران ایران به ریاست مشفق کاشانی و دبیری محمدرضا عبدالملکیان و داوری منوچهرآتشی، فاطمه راکعی، قیصرامین پور و... برگزارشد.
* فاطمه راکعی را بوسیده ام!
* حتی برای روی سنگ قبرم هم شعرطنز سروده ام.
* توانایی کل کل به زبان شعر با فرزاد حسنی را دارم.
* در زمان حیات مرحوم کیومرث صابری به موسسه گل آقا رفته و امضای ایشان را هم دارم.شعرهایم در آن مجله به چاپ رسیده.
* نوشته، اصل کاریکاتور و امضای خیلی ها را دارم: نگار فروزنده، احمدرضا عابدزاده( در دوران اوج)، علی مصفا، لیلا حاتمی، توکا نیستانی، امیر داوودی، نیک آهنگ کوثر، مرحوم حسین منزوی، مفتون امینی،خسرو شکیبایی،داریوش مهرجویی، طه هاشمی، رضا همراه، محمدرضا عبدالملکیان،محمدرضا شریفی نیا،محمود کلاری، قیصر امین پور، کریم باقری، علی دایی، داوود فنایی، ستارهمدانی، هاشمی نسب و...
* ساعدباقری برایم نوشته:" باآرزوی توفیق روزافزون برای شاعر باریک اندیش و صاحب ذوق، خانم ارمغان زمان فشمی که به خود وعده می دهم دور نباشد روزگار پروازهای بلند ایشان در اوج های خلاقیت و نوآوری واگر خود، قدرخود رابداند شامه من می گوید که باید منتظر خبرهای خیلی خوب ازایشان درعالم هنر و ادبیات باشیم."
* کامران ملک مطیعی مصرانه ازمن خواست یکی ازشعرهایم رابه او بدهم!...
* و بالاخره آن که هنوز در سراسر زندگی ام حتی یک بار هم نمرده ام.
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 ساعت 16:4
درتاریخ ادبیات ایران به خانم شاعری به نام"نهانی کرمانی" - خواهرافضل کرمانی ـ اشاره شده است که زن صاحب علم و خوشخو و زیبایی بود وخواستگاران بسیاری داشت.او شعری سروده و دستور داد آن را به دروازه های کرمان بیاویزند و گفت با کسی ازدواج می کند که مفهوم شعرش را دریابد یا بتواند جواب مناسبی برایش بیابد:
" از مرد برهنه روی زر می طلبم
ازخانه عنکبوت، پر می طلبم
من از دهن مار شکر می طلبم
وزپشه ماده، شیر نر می طلبم!"
متاسفانه هیچ یک از مردان خواستار او معنی این سروده اش را نفهمیدند و درنتیجه او تا پایان عمرش مجرد ماند!
سالها بعد از مرگ او، سعدا... خان، وزیر شاه جهان هندی، پی به منظور نهانی برد و در جوابش چنین سرود:
" علم است برهنه مرد و تحصیل، زر است
تن، خانه عنکبوت و دل، بال و پر است
زهراست جفای علم و معنی شکر است
هرپشه کزآن چشید او شیر نر است."
وقتی احضار یک روح و پیش بینی نامطمئن! او مبنی براین که همسرآینده من دکتر داروسازی است به اسم "امین"، باعث شد شعر طنزی دراین مورد بنویسم، گویی تاریخ، قصد تکرار داشت چراکه شاعران بسیاری پیدا شدند که جوابم را بدهند و این سلسه با جواب های من و مناظرات آنها با یکدیگر ادامه یابد.
به نظرم می آید این شعرها که ازسال ۸۱ شروع شده و کماکان ادامه دارد! مجموعه جالب و کم نظیری باشد زیرا کمترپیش آمده که " نهانی" هایی پیدا شوند و فرصتی برای چنین مشاعره هایی دست بدهد.
تاریخ تکرار می شود اما با چند تفاوت:
۱. نهانی صاحب کمال و جمال بود اما من درشعری اعلام کرده بودم که:
دختری هستم لجوج و زشت و بدخلق و دغل
همسرم باید بشوید ظرف، بچه در بغل!!...
۲. من این شانس را داشتم که در زمان حیات،پاسخهایی درخورشعرم دریافت کنم!
۳. با این حال احتمال دارد که من هم مثل او تا آخرعمر، مجرد بمانم! ...( راستی به این می گویند شباهت!!)
***
درپست های آینده این مجموعه شعرهای خواندنی را خواهید دید!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 ساعت 14:37
یکی دیگر از اولین شعرهای چاپ شده ام در مجله جوانان امروز:
دراین دنیای پرغوغای صدرنگ
جوانی زد به دخترخانمی زنگ:
" بود نامم امیراشکان اعلم
ندیدم چون خودم درخلق عالم!
جوانی پولدار و شیک هستم
زیادی عاشق موزیک هستم!
به زیرپای من باشد دو تا بنز
ورنگ چشم من سبزاست با لنز!
خریدم خانه ای درپیچ شمران
و دارم دکترای برق و عمران
نکن با بی وفایی بنده را دک
نبر درعشق من یک لحظه هم شک
بیا روزسه شنبه پارک لاله
که بی دیدارهم یاری محاله!"
***
بناگه دخترک گفتا که:"کافیست!
تو می دانی که اصلا دکترا چیست؟!
زپشت خط ز خود تمجید، سهل است
فریبِ چون تورا خوردن ز جهل است
کسی با این همه علم و فضایل
نمی گردد میان پارک ها ول! "
بدینسان دخترک زد توی ذوقش
جوانک ماند با شیطان شوقش!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 ساعت 9:20
این اولین شعرطنزی است که از من درتاریخ ۹/۸/۱۳۷۳ درمجله جوانان امروزبه چاپ رسید.
در خیابان تازگی ها هِی تعجب می کنی
تیپهایی راکه می بینی به جا کپ می کنی!
یک زمان شلوار دمپا تنگ می دیدی زیاد
حال شلواری نبینی جز مد دمپا گشاد
این یکی پوشیده یک پیراهن زرد وبنفش
آن یکی شرمش نمی آید ز رنگ سرخ کفش!
بند ساعت را به انگشتان خود می بندد او
بر سر طاسش تو می بینی فقط یک دسته مو!
آن یکی پستانک قرمز به گردن بسته است
یاد دوران قدیم و بچگی افتاده است!
می نویسد نوجوانی روی دیواری" heavy "
یک رپی می گویدش:"داری تو پررو می شوی!"
آرم رپ را می کشد او روی دیوارسفید
می نویسد زیرآن:" آیا شما رپ می شوید؟"!
چون طرفدار heavy باشد جوان دیگری
می کند روی چنین اقوال را او جوهری!
چون که می بینند هرشب ایده های دیش را
فرق را کج می کنند و "چکمه" خط ریش را!!
نیست این اندازه روغن در سویا و مارگرین
کز سر این نوجوانان می چکد روغن چنین!
***
ای جوانان رپی! دانید رپ در غرب چیست؟
معنی فرق کج و موی بلند و چرب چیست؟
درسرای غرب رپ یعنی که:" بی معنام من!
نیست معلوم از ظواهر این که مَردم یا که زن؟!
یک طرف مویم بلند است وبه گوشم گوشوار
یک طرف را کرده ام کوتاه من با نمره چار!
بنده هستم مفتخر همجنس بازی می کنم
با رخ جنس مخالف تیپ سازی می کنم!"
***
دیگرم حرفی به جز این یک که خواهم گفت نیست:
مرگ بر اندیشه بی ریشه تیپ رپیست!
آنچه در این شعرآمده موقت و مربوط به همان روزگاری است که مد شده بود آدم بزرگ ها پستانک به گردنشان بیندازند ، استفاده از رنگهای سرخ و زرد هنوز تابو بود و جوانهای ما از گروه صلح طلب رپ فقط تیپشان را یاد گرفته بودند.امروز رنگهای شاد رواج پیدا کرده و چون تقریبا با عرف سازگار شده دیگر تابلو نیست.ارزش این شعر صرفا یادآوری هنجارها و مدهای نامربوط در برهه ای خاص از زمان و البته حفظ اولین طنز چاپ شده من است! این شعر در روزگار خودش در دبیرستانها غوغایی به پا کرده بود.
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت 9:33
فریبا زنگ زد از راه کارتی!
مرا دعوت کند آن شب به پارتی
صلاحی بنده در رفتن ندیدم
ولی شرحی ازآن بعدا شنیدم
که برپا بود آنجا یک بساطی
که مهمانان همه کردند قاطی!
به جای میوه و شیرینی و گل
حشیش و منقل و مشروب و الکل
به جای نقل و چای و سرکه شیره
بساط شیشه و تریاک و شیره
به جای منچ و شطرنج و دومینو
بساط رقص لامبادا و تکنو
به جای قهوه و کوکا و سان شاین
درون پارچ ها کنیاک و شامپاین
به جای حرف های دوستانه
سخن از سود و پول و کارخانه
به پا موسیقی" قابلامه کوبی"
همه مشغول رقص و پایکوبی
به دور خویش می گشتند هر زوج
صدای خنده مستانه در اوج
رسید آن وقت ماشین کمیته
همه دریافتند اوضاع خیطه!
بساط مستی آنها به هم خورد
کمیته مست ها را با خودش برد
***
چه سودی بود درآن میهمانی
به جز تخریب ایام جوانی؟
فقط اتلاف وقت بی حساب است
روان میهمانانش خراب آست
دراین جشنی که کانون فساد است
جوان رفته بنیادش به باد است.
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه نهم شهریور 1385 ساعت 19:20
طی چندشب اخیر سریال "نرگس" ، به قدری دچار تغییر و تحول شده که آدم فکر می کند به جای یکی از بازیگرها، کارگردانش عوض شده! البته با توجه به چندماه وقفه افتادن در فیلمبرداری، بعضی تغییرات، ناگزیراست ولی بعضی سهل انگاری ها را هیچ جور نمی شود توجیه کرد.
***
بچه نسرین تازه به دنیا آمده و اورامی آورند تحویل مادرش بدهند. بچه not only چندماهه است، but also النگو هم دارد!!
***
ارتباط منطقی!؟ دیالوگ ها ستودنی است!:
(یک زن وشوهر غریبه، اسم رستوران بین راه! (بهار) را روی بچه نسرین می گذارند و بدون این که او نظرش را اعلام کند، بین خودشان گفتمان می کنند):
- بهار اسم قشنگیه، نه؟
-پس حالا بیاین یه عکس بگیریم!
***
با بچه های رادیو دراین مورد حرف می زدیم. "مهدی استاد احمد" گفت:" خوب شد آنها در پارک وی توقف نکردند، وگرنه اسم دختربچه را می گذاشتند"شاطرعباس"!!!"
***
غلظت هندی بودن قضیه دارد خیلی زیاد می شود.همه به طوراتفاقی با هم مواجه می شوند...کاملا اتفاقی!
***
ماجرای قتل شقایق هم پراز اتفاقات هندی است! البته به طور کلی، ژانرپلیسی ساختن در ایران هم داستانی است برای خودش.یاد یک سریال پلیسی ایرانی افتادم که پلیس باتجربه کارکشته ای!، به همکارش می گفت:" حالا ما می دانیم که مقتول به قتل رسیده، فقط نمی دانیم کی این کار را کرده؟!!!"
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
دوشنبه ششم شهریور 1385 ساعت 11:51
نتایج یک نظرسنجی نشان داده بود که ۴۴ درصد جوان های ایرانی به فیلمهای رمانتیک (عاشقانه) علاقه مند هستند. برای بررسی صحت و سقم این آمار به میان مردم رفتیم:
- سلام آقا.
- سلام.
- ممکن است سوالی از شما بپرسم؟
- خواهش می کنم، بفرمایید.
- شما چه جور فیلمی را می پسندید؟
- فیلم عاشقانه.
- می شود مثال بزنید؟
- بله، تایتانیک!
- متشکرم.
***
- ببخشید خانم شما چه جور فیلمی را می پسندید؟
- فیلمهای پلیسی.
- مثل...؟
- مثل تایتانیک.
- آن که عاشقانه است.
- نه آقا کجایش عاشقانه است؟ کلی صحنه تعقیب و گریز و تیراندازی و دستبند زدن و زندانی دارد!
- آهان، ازآن لحاظ !
- بله، از همان لحاظ !
***
- ببخشیدآقا شما ترجیح می دهید چه جور فیلمی نگاه کنید؟
- من فیلم اکشن دوست دارم.
- می شود مثال بزنید؟
- بله، تایتانیک!
- آن که عاشقانه و پلیسی است!
- پلیسی هم یک جور اکشن است دیگر! کلی هیجان دارد، دعوا و کتک کاری دارد... آنجا که نامزد رز، میز را به هم می ریزد و داد و بیداد می کند...
- بله بله، حق با شماست!
***
- خانم شما به چه جور فیلمهایی علاقه مندید؟
- فیلمهای علمی تخیلی.
- مثل کدام فیلم؟
- مثل تایتانیک!
- تایتانیک؟! علمی تخیلی؟!
- بله خانم، در مورد یک کوه یخ شناور در آب بود دیگر! اصلا خود تایتانیک، یک کشتی است که یک جورهایی تبدیل به افسانه شده... می شود علمی تخیلی!
***
- خانم شما طرفدار چه جور فیلمی هستید؟
- طرفدار سینمای وحشت.
- مثل تایتانیک؟!
- زدید توی خال! دیدید آنجا که جک و رز دارند غرق می شوند و دیگر هیچ امیدی ندارند چطور نفس آدم بند می آید؟یا آنجا که کشتی از وسط دو نصف می شود.
- بله، حدس می زدم!
- پس شما هم طرفدار سینمای وحشت هستید، نه؟
- من طرفدار طرفداران تایتانیکم!
***
- آقا شما چه جور فیلمی را می پسندید؟
- فکر می کنم توی این دوره و زمانه که مشکلات این قدر زیادند اکثر مردم به فیلمهای کمدی علاقه داشته باشند. من هم کمدی دوست دارم.
- مثل تایتانیک!
- دقیقا. صحنه هایی که در قسمت درجه سه کشتی می گذرند تماما کمدی اند، آنجا که ناخدا به جای این که حواسش به کنترل کشتی باشد، دارد جک و رز را نگاه می کند چقدر خنده دار است!
- بله متوجهم، ان شاء ا... که همیشه خندان باشید.
***
- خانم شما به چه جور فیلمی علاقه مندید؟
ـ فیلمهای اجتماعی.
- مثل تایتانیک که در مورد ازدواج های اجباری و دخالت والدین در مسایل یک زوج جوان و ازاین جور چیزهاست؟!
- وا... شما که می دانید چرا می پرسید؟
***
- آقا شما چه جور فیلمی دوست دارید؟
ـ فیلم عاشقانه. من جزو آن ۴۴ درصدی هستم که فیلمهای عاشقانه دوست دارند.
- مثالتان هم تایتانیک است دیگر؟ مطمئنم.
- نه خیر، من کِی گفتم تایتانیک؟ من ازاین فیلمهای ضداخلاقی و مزخرف خوشم نمی آید.
- خدای من! احسنت! آفرین! پس می شود بهترین فیلم عاشقانه ای را که دیده اید نام ببرید؟
- بله، مارمولک!
- مارمولک؟؟ آن وقت کجایش عاشقانه است؟
- آنجا که رضا مارمولک می گوید: مشکلت را به من بگو عزیز دل برادر!!
***
من فکر می کنم باید در نتایج آن نظرسنجی، تجدید نظر بشود، این طور نیست؟!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
جمعه سوم شهریور 1385 ساعت 18:18
آی آدمها که می دانم طرفدار منید!
لحظه ای در حرفهای تلخ من دقت کنید!
من همان هستم که با شدت پسندم می کنید!
یا اگر هستید دزد آخر بلندم می کنید!
فرق استقلال و پیروزی نباشد در میان
با لباس قرمز وآبی شوم محبوبتان
من همان هستم که جانها را نثارش می کنید
پس چرا ای سنگدلها! پاره پاره ش می کنید؟!
من همان هستم که هستی را فدایش می کنید
از کمر آخر چرا این گونه تایش می کنید؟!
من که با یادم همیشه آه حسرت می کشید
پس نخ پیراهنم را با چه علت می کشید؟!
من که سبزم هرکجا باشد نگاهش می کنید
پس چرا آخر ستم بر روی ماهش می کنید؟!
یا مرا با یادگاری هایتان پر می کنید...
یا مزین می کنیدم با گل و تبریک عید
ای خدا! من اسکناسم کاغذ نت نیستم
من مگر زیبنده هرجیب هر کت نیستم؟
ای خدا! یا خارجم کن از رده پایان سال
یا بفهمان حرفهایم را به مردم بی مجال.
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع: