تبليغاتX
طنزهای ارمغان زمان فشمی
 

 


 

مسایجه در قطار تهران - مشهد!

پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385


حکایت یک مسایجه دیگر و این بار با"حسن صنوبری"،شاعرخوش ذوقی که ازبروبچه های رادیوست...


داستان ازآنجا شروع شد که من درقطار تهران ـ مشهد نشسته و فاقد هرگونه آنتن برای موبایلم بودم!، نگو که حسن صنوبری هوس مسایجه کرده و این بیت ها را پشت سرهم برای من فرستاده:

ای در فشم نشسته! عزم سفر نداری؟
از کنج عزلت خود آیا حذر نداری؟

( او فکر کرده sms اش به من رسیده و جواب نمی دهم.زین رو! ادامه داده:)

در انتظار یک مشت از جانب تو بودم
یا خواب رفته ای یا قصد خطر نداری!

... وبازهم بی جواب مانده!:

در کوچه های شعرم در انتظار هستم
انگار ازاین خیابان میل گذر نداری!
ای درفشم نشسته، در خاوران تهران!
امشب چرا تو چشمی بر باختر نداری؟

ناگهان همه این sms ها با هم و یک جا به من می رسد و جواب می دهم:

کی گفته ای پسرجان! من در فشم نشستم؟
من رفته ام به سوی مشهد، خبر نداری؟؟

و مسایجه متناوب، از آنجا آغاز می شود که او می گوید:

- در راه مشهدی تو ، من مانده در سیاهی
در راه منزل دوست، ازپای، سر نداری
دلتنگ گنبدم من، آن گنبد طلایی
باید بسوزی ای دل، چون بال و پر نداری


- بال و پری ندارم من هم که در قطارم!
پس یک بلیت، لازم، تو بیشتر نداری!
من می کنم دعا تا عقلی شود نصیبت
با  آن امام معصوم، کاری دگر نداری؟! 


- من عقل دارم اما شاید شما به غیر از
سوزاندن دل من دیگر هنر نداری!

ـ سوزاندن دلت نه، اینها سلاح طنز است
بهر دفاع از خود آیا سپر نداری؟!

- دارم سپر ولیکن دستم نگیرم آن را
درجنگِ چون تویی که با خود جگر نداری!

این جواب به دلیل قطع مجدد آنتن به من نمی رسد و مدتی بعد می گویم:

- آنتن ندارم اینجا... کی می رسد جوابت؟
بر  آنتن موبایلم دیگر اثر نداری!

ـ می بینم آنتن را امشب بهانه کردی
از چنگ شعرهایم دیگر مفر نداری!


در این لحظه یکی از خانمها در کوپه، نوزادش را به من می سپارد تا برود w.c ... می گویم:

- هرکس که مثل بنده یک بچه در بغل داشت
آیا به خود نمی گفت بچه مگر نداری؟
( که نشسته ای با خیال راحت مسایجه می کنی!)

- ای بچه زود برخیز ازپای مادر خود
مادر گناه دارد، آیا پدر نداری؟

ـ این بچه مال من نیست، یک لحظه پیش من بود
در دل تو حس حبّ نوع بشر نداری؟!

- درکوپه خود امشب راحت بخواب تا من
باور کنم که فردا درد کمر نداری!

- هست این قطار راحت، درد کمر کجا بود؟
از جیغ بچه اما تا صبح سر نداری!...

و مخابرات اصلا فکر نمی کند که دو تا طنزپرداز دارند برگ زرین دیگری به برگ های تاریخ ادبیات می افزایند!! ناگهان آنتن را به کل برمی دارد می برد!!
                                                                                                                                           
  THE END                                                  

پی نوشت:
به کسانی که از مسایجه خوششان آمده و مسایجه سه نفره من، مهدی استاد احمد و حامد مرادیان را درپست بیست و هفتم تیر۸۵ نخوانده اند توصیه می کنم با مراجعه به آرشیو، بروند آن را بخوانند!





بوستان های زنانه

دوشنبه پانزدهم آبان 1385


- درباب گشایش بوستان های زنانه در تهران

چه خوش باشد که اندراین زمانه
بسازی بوستان های زنانه!
الا مسوول های شهرداری!
ازاین بهتر نباشد هیچ کاری
بسازید اندراین شهر درندشت
برای دختران، بستان و گلگشت
چه باشد در سر جردن چه درشوش
نیاید هیچ کس جز دختران توش!
بهشت بنده باشداین چنین جای
که نگذارند مردان اندرآن پای!
ازآنجایی که من یک " دزد " هستم
چنین جولانگهی را می پرستم!
زنان بنشسته هرسو بر لب جو
وباشد منبع پول و النگو!
پراز جیب و پراز کیف است هرسو
فقط باید که پنهانی روم تو!
زنان را قدرت و فریادرس نیست
ز مردان اندرآنجا هیچ کس نیست
ازاین رو شادم اندراین زمانه
که گردد باز بستان زنانه!





شکرخندی دیگر

دوشنبه هشتم آبان 1385


یک شب شعر طنز"شکرخند"دیگر ، اولین شنبه آبان ماه در فرهنگسرای ارسباران، واین بار به یاد استاد عمران صلاحی که جایش به شدت خالی بود ، برگزار شد. به عادت همیشگی دفعاتی که دراین شب شعر حضور دارم، نکاتی راکه به نظرم جالب آمده اند برای شما  نقل قول می کنم.

این بار رضا رفیع و امیرحسین مدرس ـ که ما آخرش نفهمیدیم پسرعمه، پسردایی اند یا چیز دیگر! ـ به اتفاق هم اجرای برنامه را برعهده داشتند.
رضا رفیع درآغاز، ضمن اشاره به ۴روز تعطیلی غیر مترقبه که او را آن قدر هول کرد که نتوانست تصمیم بگیرد کدام طرف ایران برود برای سفر! ، گفت:" البته درست پیش ازاین تعطیلات، رییس جمهور اعلام کرده بود که دو تا فرزند کم است و با اعلام این تعطیلات معلوم شد که فکر همه جای قضیه را کرده بودند..."!!! 
وقتی همه خندیدند رضا رفیع ادامه داد:" بالاخره والدین، باید بچه هایشان را ببرند گردش و تفریح!"؟!

***
بین حرف ها صدای بچه ای از یک طرف سالن بلند شد. رضا رفیع گفت:" فکرمی کنم این
صدای اولین و آخرین اثر! آقای مدرس باشد!"   
امیرحسین مدرس که با اهل و عیال درجلسه شرکت کرده بود، گفت:" نه، آنها درنقطه دیگری نشسته اند." رضا رفیع پرسید:" در یک نقطه کور؟!"

***
مهدی مجرد زاده کرمانی پیش از شعرخوانی، با اشاره به عصایی که امیرحسین مدرس در دست داشت گفت:" ما فلسفه این عصا را نفهمیدیم!" رضا رفیع جواب داد:" اگر شعرتان یک مقدار تند برود فلسفه اش را خواهید فهمید!"

***
شعر "مجردزاده" در مورد پیرزنی بود که دکتر به او توصیه می کند برای علاج دردهایش ازدواج کند. وقتی او شعرش را خواند و رفت سرجایش نشست، من دیدم که خانم مسنی که درست درصندلی جلوی ایشان  نشسته بود، برگشت و به او گفت:" شعرتان خیلی قشنگ بود!"!!
یک دقیقه بعد ـ و لابد بعد ازاین که شاعر مورد نظر واکنشی نشان نداد! ـ آن خانم دوباره برگشت و گفت:" ولی همان بهتر که آن خانم بی شوهر بماند!"!

***
سهیل محمودی درمورد عمران صلاحی سخنرانی کوتاهی  داشت. وسط حرف هایش کسی دست زد. سهیل محمودی گفت:" دست نزنید، الان تمامش می کنم." 
رضا رفیع گفت:" به کجا دست زدند آقای محمودی؟"!!

***
امیرحسین مدرس وقتی احساس کرد میکروفونش قطع است، بلند به خودش گفت:" این هم که انگار هیشکی توش نیست!"  

***
راشدانصاری به نکته ا ی که مدتی است بین مردم  دهان به دهان نقل می شود ، اشاره کرد:" تونل رسالت را در روز زن افتتاح کردند ، باشد که برج میلاد را هم در روز مرد افتتاح کنند!"! 

***
رضا رفیع تعریف کرد که زنده یاد عمران صلاحی وقتی می خواست به اتفاق عده ای، وارد مجلسی شود می گفت:" به ترتیب رو !" ( یعنی هرکس پر روتر است، اول وارد شود)
او در ادامه ذکراین خاطره، گفت:" اما درمورد خروج از این دنیا من فکر می کنم که افراد به ترتیب نیرو خارج می شوند، یعنی هرکس در عرصه طنز، نیرومندتر بود رفته و چند تا طنزپرداز الکی مثل من مانده !"

***
امیرحسین مدرس با لحنی جدی رو به رضا رفیع کرد و گفت:" شنیده ای که دولت اسامی مفسدان اقتصادی را اعلام کرده؟"
ـ " بله، دونفر را!!"
ـ " نه، سه نفر را!"
- " پس سه شده؟! حالا اسمهایشان چیست؟"
- " فرج، کلانی و اسدی!!"

***
 رضا رفیع هنگام دعوت از داریوش کاردان این بیت حافظ را خواند که:
" دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش..."
و بعد درمورد کاردان بودن یا نبودن داریوش کاردان تکه ای انداخت.
 داریوش کاردان جواب داد:
" براین جان پریشان رحمت آرید
که وقتی کاردان کاملی بود!"

***
داریوش کاردان بعد ازحضور پشت تریبون ازاین که مجری ها زیاد حرف می زنند و مهلت شعرخوانی به شاعران نمی دهند گله کرد. رضا رفیع گفت:" آقا خودشما هم که همکار مایید و سرو ته یک کرباسیم!"
ـ " این سرمن... ته شما نمی دانم کجاست!"
 - " هرجا که سر باشد ته هم همان جاست!"
- " پس خدا به شما صبر و تحمل بدهد!"؟!

***
داریوش کاردان گفت شعری می خواند که برای سنگ قبرش گفته بوده. رضا رفیع تذکر داد:" آقا پس شعر را آهسته بخوانید."
ـ " که عزراییل نشنود؟ "
- " نه... که دوستان یاد داشت کنند!!"

***
سالن خیلی شلوغ بود و جای سوزن انداختن هم پیدا نمی شد. مدرس برای کاری چندلحظه بیرون رفت و رضا رفیع سریع اعلام کرد:" آقا... یک جا اینجا خالی شد!"

***
شهرام شکیبا بعد از شعر خوانی، " هفته فطر" !! را به همه تبریک گفت و یادآوری کرد که یکشنبه اول هرماه هم شب شعر طنز "در حلقه رندان "به روال سابق برگزار می شود. او نشانی محل برگزاری این شب شعر در حوزه هنری را این طور اعلام کرد:" تقاطع حافظ و سمیه... البته این آدرس را به من ببخشید!!"

***
امیرحسین مدرس گفت: " مردم می گویند حالا که مجلس بین التعطیلین را تعطیل اعلام کرده، بین هر دو جمعه را هم تعطیل کند!!"
رضا رفیع ادامه داد:" دانش آموزان هم می گویند ۹ ماه تحصیلی نیز بین دوتا تعطیلی قرار دارد!!"





کارگاه موالید!

پنجشنبه چهارم آبان 1385


الا زن! تعهد تورا بایدت
بزا بیش ازآنی که می زایدت
نخور غصه راحت و عافیت
۱۲۰ میلیون بود ظرفیت!
بکاهیم ساعات کار تورا
تو درخانه بنشین و دائم بزا!
تو هرچند تا بچه که آوری
به نسبت کنی خدمت کمتری
تو با ۸ تا ، نسخه خود بپیچ
شود ۸ ساعت برای تو هیچ!
نشینی به خانه، بگیری حقوق
به هربچه ات می رسد چندچوق!
ولی ممکن است این که اصحاب کار
زنان را نگیرند دیگر به کار
که ساعات کاری زن ها کم است
حقوق و مزایایشان ماتم است
اگر کارفرما نخواهد تو را
به کارش نکن هیچ چون و چرا
اصولا چرا شغل خواهی دگر؟
خودت نیستی کارخانه مگر؟!
بیا پس به میدان و تولید کن
تو خود کارگاهی، موالید کن!!

تو ای مرد! تامین کن او را مواد!
که در کارگاهش بزاید زیاد!
چه اندیشی از فکر نان و شکم؟
دو فرزند باشد دراین دوره کم!
اگر بچه از گشنگی(!) در کماست
خداوند روزی رسان شماست!
هرآن کس که دندان دهد بچه را
بیاید خودش نان دهد بچه را!

الا ای مجرد که نفرین به تو!
نکن حق تزویج خود را وتو!
تو در فکر تولید خود نیستی
به فکر موالید خود نیستی!
نکن کشورت را چنین زا به راه
تو باید کنی زایمان را به راه!
اصولا دراینجا منم هاج و واج
که سن ها چه بالاست در ازدواج!
اگر زن به سی سالگی شو کند
به بیعاری و تنبلی خو کند
و چون سن او هست بالا دگر
فقط زاید او یک دوتا شیرنر!
چرا دختران مانده در خانه اند؟
به دنبال افکار مردانه اند
نخواهند پس خانه بخت را
بجویند هر کار ِ بس سخت را
پدر گر مریض است و مادر ضعیف
برادر ندارد اگر کفش و کیف
تو دختر! چرا فکر آنها کنی؟
تو باید که یک شوی پیدا کنی!

پسرها مجرد چرا مانده اند؟
چرا دختران را ز خود رانده اند؟
نه دارند شغل و نه دارند پول
نه دارند مسکن، نه ماشین، قبول!
ولی ازچه رو زن ندارند پس؟؟
همین یک قلم را بگیرند و بس!!
پسر! شغل و مسکن بهانه نشد
که مسوولیت را کنی رد ز خود
شماها که آینده کشورید
در این راه محتاج یک همسرید!
وظیفه ست در راه میهن که زود
موالید را بیش باید فزود!
به باب انرژی، ولو هسته ای
نخواهیم از غرب، ما، بسته ای!
به بمب اتم نیست ما را نیاز
که درهای تولید نیروست باز!
پس این قول ما قاطع و محکم است
دو بچه نه کافی ست، زین پس کم است!
که این بوده از تنگی قافیه
که گفتند بچه دو تا کافیه!

تو ای دختر قرن دود و اتم!
که در فقری از آهن و کلسیم!
تو در خانه غرق بشور و بساب
انرژی نمی گیری از آفتاب
ضعیف و نحیفی، نداری توان
که جان در بری از دو تا زایمان
ولی غصه ضعف خود را نخور
 
شکم را بکن از موالید پر!

الا ای زنان قوی و دلیر!
۱۲۰ میلیون بزایید شیر!
بزایید تا جان بود در بدن
که این است اصلی ترین کار زن
سر ِ زا اگر رفت هر شیرزن
بدانید مرده به راه وطن!!

 





خواستگاری تهدیدآمیز!

سه شنبه دوم آبان 1385


خواستگاری های شاعرانه، قسمت پنجم!

عقاب طلایی از کوهستان:

آمدم من خواستگاری ارمغان!
شغل من هم برج داری ارمغان!
یک پژو دارم یکی همراه هم
شادم و در دل ندارم آه و غم
خانه ای دارم ز جنس سیم و زر
حافظ و سعدی و مولانا ز بر
من تو را ماه عسل خارج برم
می گذارم من گرو پا و سرم
هرکه باشد خواستگارت جویمش
تاکه بی صبر و تامل گویمش:
"ارمغان بهرمن آمد از نخست
جزمن او را این جهان همتا نجست"
پس بگویم دست خود را پس زنید
ورنه از امروز بی دست و سرید!
گو جواب بعله را ای ارمغان
تا کنم مهریه ات یک برج، هان!

- حُسن آدمها پژو یا پول نیست
پول نزد شاعران مقبول نیست
گر نباشی مهربان و باوفا
می کند شاعر سیه روز تو را
می رود ازبین طبع شاد تو
حافظ و سعدی رود از یاد تو!
آن که خواهم شد زمانی همسرش
من نمی خواهم گرو پا و سرش
چون اگر افتد طلاقی بین ما
من چه می خواهم کنم با این دوتا؟!
همسری را حُسن هایی دیگر است
پس ازاین تصمیم خود بردار دست!


 





درباره وبلاگ
درمورد شب شعر طنز شکرخند که خیلی ها ازمن سوال می کنند این توضیح لازم است که شکرخند علی الاصول باید شنبه اول هرماه در فرهنگسرای ارسباران تهران(زیر پل سید خندان) راس ساعت 4 یا 5 بعدازظهر برگزارشود اما گاهی به دلایل مختلف - مثل نبودن نفت و قیف و...!- در زمان و مکانش تغییراتی به وجود می آید که من مقام چندان مطلعی دراین زمینه نیستم!





 

Designed By M.Ranjbar