سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 20:19
حاضرجوابی، صفتی است که ایرانی ها به آن شهره اند و این صفت در طنزپردازان و شوخ طبعان و اصفهانی ها! پر رنگ تر است.
گاهی ازحاضرجوابی های خودم کیف می کنم؛ مثل آن وقتی که یکی از همکلاسی های دوران دانشجویی مان داشت شدیدا ازخودش سپاسگزاری می کرد تا بدانجا رسید که گفت:" شخصیت و کلاس همین جور ازم می ریزد!"
و من بلافاصله گفتم:" فکرکنم همه اش ریخته!!"
***
یک بار با دوستم به جایی می رفتیم.پسرجوانی داشت ما را نگاه می کرد که جلوی پایش را ندید و افتاد زمین.
او بدون آن که خودش را ببازد بلند شد و رو کرد به پاهای خودش(!) و به آنها گفت:" خاک بر سرتان بی کلاس ها! تاچشمتان به دوتا دختر می افتد گیر می کنید به همدیگر!!"
( یاد بگیرید اعتماد به نفس و حاضرجوابی در حد تیم ملی را!)
***
دریکی از جلسات نویسندگی رادیو ، خانمی به فرزاد حسنی گیر داده بود و ازاو انتقاد می کرد.
چای که آوردند ، دست فرزاد بعد از برداشتن فنجان کمی لرزید و چندقطره چای روی میز ریخت. آن خانم که بهانه ای به دست آورده بود فورا گفت:" پارکینسون هم که دارید...!"
فرزاد بلافاصله جواب داد:" شما به آلزایمر خودت ببخش!!"
***
نامزد دوستم دوپرس غذا گرفته و به خانه دانشجویی من فرستاده بود تا شب امتحان مجبور نباشیم آشپزی کنیم. کیفیت غذا چندان خوب نبود و دل درد گرفتیم.
عصر، نامزد دوستم زنگ زد و از او پرسید:" غذا چطور بود ؟ چسبید؟"
دوستم برای این که هم راستش را گفته و هم او را نرنجانده باشد، گفت:" آره، خیلی هم چسبید، برای همین هضم نمی شود!!"
در پست های بعدی بیشتر به این مقوله خواهم پرداخت.
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
سه شنبه چهاردهم آذر 1385 ساعت 16:55
ـ با اجازه استاد نظامی گنجوی
نخستین بار گفتش کز کجایی؟
مبادا هم محل، هم خاک مایی؟
چرا این دختر همسایه مان را
تو کردی خواستگاری بی خبر،ها؟!
چرا اورا تو کردی انتخابش؟
بگفتا: مطمئنم از جوابش!
بگفتا: نرخ مهرش با تو گفته؟
بگفت: آن را که داده، کی گرفته؟!
بگفتا: بیشتر من دارمش دوست
بگفت: اما مهمتر، پاسخ اوست!
بگفتا: دوستش داری چنان من؟
بگفت: عشقت نه نان است و نه مسکن!
بگفتا: ازچه رو دارد قبولت؟
بگفت: او گفته با من بهر پولت!
بخندید: این دلیلش نیست کافی!
بگفت: آیا تو از خدمت معافی؟!
به ضرب پول، بنده روسفیدم
و سربازی خود را هم خریدم!
تو حتی یک موتور گازی نداری
خریدم من دو ماشین شکاری!
تو یک آلونک کوچک نداری
تو چون من خانه در پونک نداری!
به دانشگاه بودم سخت ساعی
ولی البته غیر انتفاعی!
بنابراین دلیلش هست کافی
نباید بیش از این مهمل ببافی
بگفت: اما منم فرهاد عاشق
بگفت: ازغصه اش باید کنی دق!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
دوشنبه ششم آذر 1385 ساعت 17:36
- درباب اوضاع آشفته ورزش بانوان
نباشد مهم ورزش بانوان
که گفته است فردوسی این را عیان:
" ز نیرو بود مرد را راستی "
که او را نگویند چون ماستی!!
ز نیرو بود راستی " مرد " را
نه زن های کم زور دلسرد را!
کِشد گرچه زن، غصه و درد را
ولی هست نیرو فقط مرد را!
بیارد به زن، مشکلاتش فشار
نیاید ورا لیک نیرو به کار
عجیب است و دور است از انتظار
که نیرو نشد مرتبط با فشار!!
کند زور بازو قوی، فرد را
ز نیرو بود راستی مرد را
بزن بچه و زن اگر خواستی
ز نیرو بود مرد را راستی!
زنان را نیاید چو نیرو به کار
نباید که ورزش کنند از قرار
ندارند زین رو به سالن نیاز
برای زنان، هیچ سالن نساز!
و زن هرچه هم کرد هِی جیغ و ویغ
از او کن تو ابزار ورزش دریغ
چه غم ورزشش گر پر از کاستی ست؟
ز نیرو فقط " مرد " را راستی ست!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع: