تبليغاتX
طنزهای ارمغان زمان فشمی

           

شنبه سی ام دی 1385 ساعت 16:12
شبی درحال سکراتِ (!) قبل از خواب بودم که ناگاه ، "مژگان افروزی"، که از بروبچه های رادیوست، SMS دادکه:

ای ارمغان نشانی از تو دگر ندارم
هرلحظه ام به یادت، جزاین به سر ندارم

راست می گفت، مدتی بود که همدیگر را ندیده بودیم. ازآنجا که جلسه بعدی شب شعر شکرخند نزدیک بود و من هم در چند جلسه قبلی شرکت نکرده بودم، گفتم:

شایدکه من بیایم، این بار در شکرخند
زیرا که مدتی هست دیگر شکر ندارم

او ازاین موضوع استقبال کرد و مسایجه ادامه یافت:

ـ خوب است اگر بیایی، دولت به کام گردد
زیرا که من به جز تو یار دگر ندارم

ـ جای تو روی چشم است، تنها چرا بمانی؟
" مژگان "ی و ازاین رو "چشم" از تو برندارم!

-
تنها نباشم اما باشی تو چیز دیگر
زیرا که در شکرخند، بی تو شکر ندارم

-
تنها نباشی یعنی با کی شوی تو همراه؟!
شایدکه شد خبرها اما خبر ندارم!!

ـ در محفل شکرخند باشند همرهانی
آسوده ات نمایم، من دوس(!) پسر ندارم!!

پاسی ازنیمه شب می گذشت، ازاین رو در همین جا به مسایجه پایان دادم:

آسوده شد خیالم، حالا دگر بخوابم
زیرا اگر نخوابم، سر، صبح، برندارم!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
سه شنبه نوزدهم دی 1385 ساعت 20:6
بعدازآن که به تقاضای ازدواج "یسنا"ی سه زنه!(از اصفهان) جواب منفی دادم او رفت و موضوع را با جدّ بزرگش! در میان گذاشت و اندر شرح این دیدار، شعر زیر را سرود:

تمام روز شنبه بر درختان تکیه می کردم
وازآن پاسخت ای ارمغان! هِی گریه می کردم
ز حالم با خبرشد عاقبت آن جدّ اعلایم
همان بابا بزرگ خوشگل و خوش قد و بالایم
نشان دادم جوابت را به آن بابای خوش هیکل
که جان می داد تا با دختری زیبا کند کل کل!
به او گفتم که:" بابا جان! مرا او می کُشد با جبر
و می خواهد بیندازد به این زودی مرا در قبر!
تو بابا جان! صد و سی ساله همچون شاخ شمشادی
عجب باشد اگر بهرش بگردم تازه دامادی؟!"

درخشید از غضب چشمش چو این صحبت شنید از من
و مشتش بر سرم ناگه فرودآمد چنان بهمن
به تندی گفت:" ای بد بچه! با رخصت ز کی رفتی
برای خواستگاری کاین چنین حالا هشلهفتی؟!
قسم بر شصت و نه خاتون که من در خانه ام دارم
که او هفتادمین زن باشدم با آن که بی کارم..."!

کشیدم من کنار اکنون، ز ترسم ای فریبا دخت!
کنم جزاین خدا داند برایم او چه آشی پخت!
ولی این را بدان جدم، در اقوالش بسی جدی است
به مانندش کسی بدپیله، ایضا بی ترحم نیست
به زودی ازتو رسما می نماید خواستگاری او
اگر داری تو جرات، پاسخی آن گونه اش وا گو!
ببینی گر جنابش را بیابی فوق هر تیپش
بگویم از کلاهش یا ز کیفش یا که از پیپش؟!
نمی میرد به این زودی، چنین رویین تنی، آری
قبولش گر بفرمایی بیابی هرچه کم داری!

جواب من:
 
ـ خودت کم داری و جدّت! ندارم بنده کم چیزی
که پیدایش کنم آن را به نزد مردک هیزی!!
صد و سی ساله شد اما هوس هایش به جا باشد
توهم رفتی به جدت پس، که پیری بی حیا باشد!
الا ای جد اعلایش! صد و سی رفت و در خوابی
بدان این را که نزد خود مرا عمرا  نمی یابی!
اگر حالا سر پیری، دوباره حجله می خواهی
کنم یک حجله اعلا برای مرگ تو راهی!
ازآنها که برای مرده بگذارند یک گوشه
شما گویید "تفت" آن را و عکس مرده هم توشه!!
برو عکسی بگیر از خود که باشد حجله ات زیبا
زن هفتادمت را هم بگیر از بین حوری ها!! 

نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
جمعه هشتم دی 1385 ساعت 17:49

" یسنا انارکپور" از اصفهان:

- چرا ای ارمغان جان، می تلاشی
که مردان را جگر ازهم بپاشی؟
منم یک حاجی هفتادساله
ولیکن در امور عشق، ناشی!
اسیرم من به احساس تو چندی ست
مخم را با خیالت می تراشی
به دندانم قسم مثل لبویی
تو خیلی خوشتر از ته دیگ آشی!
سه زن دارم فقط من توی دنیا
چهارم آرزو دارم تو باشی!
بلا باشد چو زن هرخانه را، پس
الهی خانمانم* را بلا شی!
( زنانم هیچ وقت ازمن نپرسند
چرا در فکر تجدید فراشی؟!)
کنم صدمن طلا مهرت ولی خوب...
به فکر اخذآن هرگز نباشی!
به نامت می کنم املاک غیبی
و غیبی، پی کی ای با رنگ ماشی!
برایت خانه ای سازم که دارد
فقط دیوار و سقف، آن هم ز کاشی!
تو با دیدار من چندان بخندی
که یخ باشی اگرهم، زود واشی!
( ولی یک لحظه بعدازآن به ناخن
تمام صورتم را می خراشی!)
بیا خود سوی من ای دخت شیرین!
نشینم تاکه نزدم رونما شی!
نیاید گیر تو شوهر دگر ها!
چه بهتر پس ازالان زود پاشی!


* دراینجا جمع خانم، یعنی بلای خانم های دیگرم شوی!


ـ نباشد غیر رسوایی دراین عشق
تو ای پر روی پیر! ازچه قماشی؟!
بترس ازمن که گر پشتت دوتا شد
به دست من ولی کلا ً دوتا شی!
سه زن داری و لابد چند بچه
همه خواهان امرار معاشی
اقلاً ارث چربی هم نداری
چه فرقی داره باشی یا نباشی؟!
توکه باشد دو تا پایت لب گور
نکش زحمت که پیش پام پاشی
بکن فکری که جای خانه بخت
چگونه توی قبر خویش جاشی!


نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
دوشنبه چهارم دی 1385 ساعت 12:33

"مرگ من روزی فرا خواهد رسید" *
زیر سقفی توی این شهر شلوغ
هق هق فامیل من گم می شود
در میان صد صدای بوق بوق
مرگ من روزی فراخواهد رسید
در هوایی با دوصد آلودگی
در زمستانی که می گردد دچار
این هوا بر معضل وارونگی
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
زیر آواری به لطف زلزله
چون ضریب ایمنی خانه ها
در مصاف هفت ریشتر نازله!
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در سقوطی توی چاه فاضلاب
آه ! حتی شاید از بدشانسی ام
سقف مترو بر سرم گردد خراب!
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در گروگان گیری دزدان بانک
چون یکی از دزدها دارد سلاح
- بخت اگر بخت من است آورده تانک!-
یا مرا خفاش شب خواهد ربود
یا که باند کرکس و جغد و شغال
می کُشندم در بیابانی مخوف
می کُنندم توی یک گودال، چال
یا آسانسور می کند روزی سقوط
جوّ آن پرتابل می گیرد مرا
دیگران را شوهری گردد نصیب
آّه! برق کابل می گیرد مرا !!!
آرزویم مرگ با آرامش است
در میان رختخواب خانگی
نه سقوط و له شدن یا سوختن
یا تصادف موقع رانندگی
در فضای دلنواز روستا
زندگی آسوده و با ارزش است
مرگ هم حتی درآنجا سخت نیست
چون سفر تا اوج یک آرامش است.

*
از فروغ فرخزاد
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  

 
 

 

© COPYRIGHT 2007 ALL RIGHTS RESERVED M.RANJBAR