دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 23:26
این sms به مناسبت اربعین به دست من رسید:
" هرگز نخورد آب زمینی که بلند است
معاونت هنری سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران، اربعین سالار شهیدان را تسلیت عرض می نماید."
در باب ارتباط آن مصراع، با موضوع sms به یک نتیجه بیشترنرسیدم و آن این که وقتی قرار شده sms ی به مناسبت اربعین برای ما به اصطلاح هنرمندها فرستاده شود، در معاونت هنری آن سازمان، چنین مکالمه ای بین دونفر صورت گرفته:
- چون این sms را برای اهل قلم می فرستیم بهتر است آن را با یک شعر شروع کنیم.
- پیشنهاد خوبی است. شعر مناسبی سراغ داری؟
- خوب...باید یک جورهایی در ارتباط با حماسه کربلا باشد دیگر...
- شعر محتشم خیلی تکراری شده ، باید نوآوری داشته باشیم.
- خوب نوآوری کن! شعری بلدی؟
- بگذار ببینم...این چطور است:هرگز نخورد آب زمینی که بلند است؟
- ربطش در کجای آن است؟
- در آب نخوردن و لب تشنگی زمین بلند... زمین بلند هم کنایه از لب تشنه های بزرگ کربلاست.
- این شعر را ازکجا آورده ای؟ فردا شاعرش شاکی نشود که کپی رایت را رعایت نکرده ایم؟ به سرقت ادبی متهم نشویم؟
- نمی دانم آن را کجا شنیده ام، ولی باید یک ضرب المثل قدیمی باشد.شاعرش حتما تا حالا مرده!
- خوب...شعر مناسبی است. همین را بزن!!...
حالا اصل این شعر چیست؟
"افتادگی آموز اگر طالب فیضی
هرگز نخورد آب زمینی که بلند است"
یعنی در اینجا بلندی زمین، عیب آن به شمار آمده و به هیچ وجه قابل مقایسه با بلندی مقام اولیای الهی نیست.اگر بخواهیم صرفا وجه" تشنگی"زمین را در نظر بگیریم و آن را با چسب دوقلو به موضوع مورد نظرمان بچسبانیم، فقط زمینی به ذهنمان می آید که لیوان آب را از دستش گرفته اند!
یکی از همکارانم می گفت بالای یک آگهی ترحیم در روزنامه این مصرع را دیده:
"ای کشته که را کشتی، تا کشته شدی زار؟"(!!)
طرف، فقط برای رفع تکلیف اولین شعری را که دم دستش بوده و ربط مختصری با مردن داشته، برداشته تپ گذاشته پایین آگهی!
اما از معاونتی که متولی امور فرهنگی هنری است بعید بود.
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 18:1
ای تو خداوند درس! ای سبب لرز و ترس!
بشنو تو یک بار هم درد دل یک نفر
طرح سوالات سخت، کردی و گفتم نکن!
حرمت این تیره بخت، بردی و گفتم نبر!
مُردم و گفتی نمیر در طلب نمره ها
شستم و گفتی مشوی دست ز عشق و هنر
خوردم و گفتی نخور غصه افتادگی
دادم و گفتی نده وقت طلا را هدر!
دارم و گفتی مدار فکر تقلب به سر
کردم و گفتی نکن نقض حقوق بشر!
بستم و گفتی نبند دل به لیسانس فیزیک
رفتم و گفتی نرو "کوی بهار" و "نظر"!*
کردم و گفتی نکن فکر ریاست به سر
خوردم و گفتی نخور حسرت ویلا و زر
کردم و گفتی نکن آرزوی وصل یار
کردی و گفتم نزن خنده براین گل پسر!
شعر برایم نشد نمره بالای ده
گفتم و گفتی بگو شعر چنین نغز و تر!
* از اماکن خیابان گردی های دانشجویان دانشگاه اصفهان
۱۳۷۸/۱/۲۹ Love street دانشگاه
***
دوست عزیزی در کامنت های مربوط به شعر "بابا بی خیال مایه دار" گفته بود این بچه مایه دار چرا هنوز از واکمن استفاده می کند؟!
اتفاقا به دلیل از بین بردن چنین سوء تفاهماتی من تاریخ سرودن آن شعر را پایینش آورده بودم که متوجه شوید با یک بچه مایه دار ده سال پیش طرف هستید!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
سه شنبه هشتم اسفند 1385 ساعت 18:53
چندمین!! شب شعرطنز شکرخند، شنبه همین هفته درفرهنگسرای ارسباران تهران برگزار شد.
ویژگی بسیار مهم این جلسه، برگزیده شدن شعر من به عنوان یکی از دو برنده این ماه بود! (دوستی در نهایت کم لطفی گفته بین دو نفر، من انتخاب شده ام! ایشان یا خیال کرده هرماه یک نفراز بین خانمها ویک نفر هم ازبین آقایان انتخاب می شود - که این طور نیست - ویا بلد نیست بشمارد!)
این بار به جای امیرحسین مدرس، سیدمحمد سادات اخوی، به همراه رضا رفیع مجری برنامه بود که وقتی من برای شعرخوانی رفتم، درمورد وبلاگم کمی حرف زد و به ملت توصیه کرد بروند آن را ـ شما کجا را نگاه می کنی؟یعنی همین را! ـ ببینند.
***
ازآنجا که درشعرم از زایمان بی رویه! به منظور هرچه ۱۲۰ میلیونی تر کردن مملکت حرف زده بودم، وقتی برگشتم سرجایم و پیرمردی که نفهمیدم که بود(!) کاغذشعر را تقریبا توی هوا ازمن قاپید!، رضا رفیع گفت:" ذکرخیر زایمان شد، یادم افتاد که خبری در مورد زایمان درآب خواندم که تازگی ها باب شده. تا حالا که ماها توی آب به دنیا نیامده بودیم، در زیرآب زدن استاد بودیم، حالا ازاین به بعد چه می خواهد بشود؟!"
در این لحظه سادات اخوی با لحن جالبی به رضا رفیع گفت:" تو چه خبرهایی را می خوانی!" ( یک چیزی توی مایه های: والا قباحت دارد، بلا قباحت دارد!)
***
خیلی ها دراین جلسه به رضا رفیع گیر دادند که چرا زن نمی گیرد.
دراین راستا، آقای "بانی" بعد از شعرخواندن، به او گفت:" بجنب دیگر، بعد ازماه صفر یک کاری بکن!"
رضا رفیع جواب داد:" مشغول جنبیدنم!"
رضا بنفشه خواه، هنرمند خوش صحبتی که با مخلوط کردن جوک های روز با خاطراتش ما را کلی خنداند، نیز به این موضوع اشاره ای کرد و رضا رفیع گفت:"من یک بار به این آقایان گفتم چرا زن گرفتی که آنها این قدر به من گیر می دهند که چرا زن نگرفتی؟!"
رضا بنفشه خواه جواب داد:" غصه نخور رضا جان! این شتری است که درخانه هر الاغی می خوابد!!"
رضا رفیع، اعتراض خود را موقع شعرخوانی من، آنجا که گفتم:
پسرها مجرد چرا مانده اند؟
چرا دختران را زخود رانده اند؟
نیز نشان داد!
***
یکی از ماجراهایی که رضا بنفشه خواه تعریف کرد، همان لطیفه ای است که:
کسی در جریان یک مشاعره قرار بوده با حرف"چ" شعری بخواند. می گوید:
چو می بینی که نابینا و چاه است
اگر خاموش بنشینی گناه است
بعداز دقایقی قرار می شود باحرف"ت" شعر بخواند. می گوید:
تو می بینی که نابینا و چاه است
اگر خاموش بنشینی گناه است!
دوباره نوبت به او می رسد، با حرف"کاف":
که می بینی که نابینا و چاه است
اگر خاموش بنشینی گناه است!
حرف "دال":
دِ می بینی که نابینا و چاه است
اگر خاموش بنشینی گناه است!
حرف "نون":
نمی بینی که نابینا و چاه است؟!
اگر خاموش بنشینی گناه است!!
ایشان لطیفه های تکراری را چنان قشنگ تعریف می کرد که آدم حسابی خوشش می آمد!
***
اینها تعدادی از خاطراتی است که رضا بنفشه خواه تعریف کرد:
"در مراسمی با آقای رفیع در خانه هنرمندان بودیم. هوا توفانی شد.رضا رفیع گفت: برنامه را (در فضای آزاد) ادامه بدهیم یا برویم تو؟ من گفتم: شما برنامه را ادامه بدهید، ما می رویم تو!!"
"سال ها پیش دریک جاده کم تردد، روستایی ساده دلی را سوار ماشینمان کردیم تا به مقصد برسانیم. آن روستایی، ضمن تشکر،بین حرف هایش گفت: آقا، بلا نسبت شما، تا چندسال پیش این جاده را با الاغ می آمدیم، ۸-۷ ساعت طول می کشید. حالا با شما می آییم، ۵ دقیقه طول می کشد!"
"یکی از دوستانمان آمد و گفت: بچه ها یک لطیفه می گویم حسابی بخندید. همه زدند زیر خنده! گفت: من که هنوز لطیفه ام را نگفته ام. همه گفتند: بابا ما قبولت داریم!!"
***
بسیاری حرف ها و شعرها حول محور" شهرام جزایری" می چرخید.
داریوش کاردان گفت:" وقتی عشق من!؟ شهرام را گرفتند، چه شب ها که به یادش اشک نریختم!"
محمد سادات اخوی گفت:" آقا، مراعات کنید، زیر هجده سال نشسته!"
رضا رفیع گفت:" چه می گویی؟خود شهرام کارش را از۱۶ سالگی شروع کرده!!"
داریوش کاردان ادامه داد:" بله، چنین شخصیتی در زندان نمی گنجید!"
رضا رفیع گفت:" چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی است..."
داریوش کاردان گفت:" او (شهرام جزایری) بزرگ بشود، چه می شود؟!"
رضا رفیع با بیانی ظریف و طنازانه! جواب داد:" شهرام مجمع الجزایری!!"
درهمین رابطه ترانه ای با استفاده از شعر"نون و دلقک" آقای اصفهانی (کار آقای کاردان) پخش شد که در قسمتی ازآن آمده بود:
...که اگه یه کم بترسی
توی دادگاه نمی خندی!!...
درنهایت داریوش خان گفت:"من این فرار موفقیت آمیز را به همه شما عزیزان تبریک می گویم... به خصوص شما جناب بانی!"؟
آقای بانی که جلوی من نشسته و از شعرم تعریف و تمجید هم کرده بود، بلند جواب داد:"قربونت!!"
***
در همین حیص و بیص، رضا رفیع ناگهان گفت:" خیر مقدم عرض می کنم خدمت عکاس اطلاعات..."
وبعد لازم دید که توضیح بدهد:"منظورم عکاس موسسه(مطبوعاتی) اطلاعات است... آقای سجادی، شما چی فکر کردید؟!"
مهدی استاد احمد درحال خواندن اشعار همیشه مورد دارش! بود که محمد سادات اخوی به رضا رفیع گفت:" آقا ما رفتیم، بقیه اش با خودت!"
رضا رفیع گفت:" تازه قرار است رییس سازمان زندان ها هم بیاید!"
استاد احمد گفت:" پس من آخرین رباعی زندگی ام را بخوانم و بروم!"
***
تیزر تبلیغاتی که برای جشنواره طنز طهران ساخته شده و به قول رضا رفیع، با موفقیت کامل پخش نشده بود!، دراین جلسه به نمایش درآمد! پس از پایان آن، رفیع با طعنه گفت:" شما می توانید۲۳ دی ماه! دراین مراسم شرکت کنید!! آدم یاد حکایت آن پل در یکی ازشهرستان ها می افتد که بعد ازعبور از آن می دیدید روی تابلویی نوشته اند: این پل احتمال ریزش داشت!!"
***
رضا رفیع در بخشی از جلسه با نام بردن بعضی اساتید به آن ها خوشامد گفت.
کسی داد زد:" آقای کلامی را نگفتید!"
رضا رفیع جواب داد:"این هم از اشکالات کلامی ماست!"
***
دو فیلم طنز کوتاه جالب بین شعرخوانی ها پخش شد.
" عبور" کار" حافظ یاوری" از فلاورجان، که چوپانی را نشان می داد که گوسفندانش را ازپل هوایی ردمی کند و خودش از وسط بزرگراه می رود آن طرف!
"تقدیر" از" محسن سمندری" که صحنه کوتاهی از روشن شدن یک شمع را نشان می داد و بعد لیست بلندبالایی از نهادها و کسانی که ازآنها بابت ساخته شدن این فیلم!؟ تشکر شده بود، از شرکت والت دیزنی بگیر تا مرحوم ساتیا جیت رای!
***
"سعید بیابانکی"، دیگر برگزیده این ماه، با یک چشمه تقلید صدا همه را غافلگیر کرد!
او ادعا کرد:" صدای آقای رفیع را هم بلدم دربیاورم."
رضا رفیع گفت:"صدایش را درنیاور!!"
***
یک نفر در جلسه بود که خیلی خوشحال به نظر می رسید!!
رضا رفیع گفت:" آن آقای وسط مجلس، انگار طنزش بیشتر است. خوب بیاید پا به سن بگذارد ماهم استفاده کنیم!"
***
شب شعر طنز شکرخند جای خوبی است.بیایید، خوش می گذرد!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 14:35
شوخی های دوران تحصیل بعضی وقت ها خیلی بیشتر از آنچه فکرش را بکنیم ما را می خنداند، چون درسن و سال نوجوانی و جوانی آدم راحت تر می خندد.برای خندیدن دنبال بهانه نیست و هنوز عمق فاجعه زندگی را آن طور که باید درک نکرده است.
این شما و این چند نمونه از شوخ طبعی در کلاس های درس:
***
یکی از همکارانم تعریف می کرد:در دوران دانشگاه، دوستی داشتیم که اسمش "بارانه" بود. یک بار استاد ازاو پرسید که چرا این اسم را برایش انتخاب کرده اند. او با کلی ناز و ادا و با حالتی رمانتیک و ادبی گفت:" آخه استاد، من تو یه روز بارانی به دنیا اومدم ، واسه همین اسمم رو گذاشتن بارانه."
ناگهان یکی از پسرها بالحنی داش مشتی! گفت:" پس خوب شد تو یه روز آفتابی به دنیا نیومدی آبجی، وگرنه اسمت رو می گذاشتن آفتابه!!"
***
دبیر ادبیات در توضیح" میانوند" گفت:" ببینید بچه ها، میانوند، حرفیه که بین دو واژه کاملا مشابه می آد و واژه ای جدید درست می کنه، مثل حرف الف در کلمه "سراسر" که یک" سر"این طرف هست و یک" سر" اون طرف...حالا شما مثال بزنید."
یکی از بچه ها گفت:" خانم، مثل "لبالب" که یه لب این وره و یه لب اون ور!!"
کلاس از خنده منفجر شد!
***
دبیر عربی مبحث "جملات حالیه" را درس داد و بعد شروع کرد به توضیح این که تمرین ها را چطور باید حل کنیم. یکی از تمرین ها به این شکل بود که باید فعل جمله به زمان حال تبدیل می شد. او گفت:" کی می دونه این تمرین چطور حل می شه؟"
یکی از بچه ها فوری جواب داد:" معلومه دیگه، باید حال کنیم!!"
***
وجود هرگونه نسبتی میان خودم را با آن"یکی از بچه ها" به شدت تکذیب می کنم چه برسد به این که یکیشان خودم باشم!!
***
لازم به ذکر است که جلسه بعدی شب شعر طنز" شکرخند" روزشنبه، ۵ اسفند، ساعت ۴عصر، در فرهنگسرای هنر( ارسباران) تهران منعقد است.شاید درآنجا زیارتتان کنیم!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع: