تبليغاتX
طنزهای ارمغان زمان فشمی
 
درباره وبلاگ
درمورد شب شعر طنز شکرخند که خیلی ها ازمن سوال می کنند این توضیح لازم است که شکرخند علی الاصول باید شنبه اول هرماه در فرهنگسرای ارسباران تهران(زیر پل سید خندان) راس ساعت 4 یا 5 بعدازظهر برگزارشود اما گاهی به دلایل مختلف - مثل نبودن نفت و قیف و...!- در زمان و مکانش تغییراتی به وجود می آید که من مقام چندان مطلعی دراین زمینه نیستم!



 


 

وقتی طنز پردازها بی خواب می شوند!

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386


مدتی است بی خواب شده ام. شبی sms ی برای دوستان طنزپرداز فرستادم که:

"شده خواب از دو چشم من فراری
تو راه حل دردم را نداری؟!"

فکر نمی کردم بچه ها این قدر مستعد جواب دادن باشند! هرکس جوابی داد و من به بعضی هایشان دوباره جواب دادم و...مسایجاتی شکل گرفت!
ناگهان متوجه شدم همزمان دارم با چند نفر مسایجه می کنم و کم هم نمی آورم!(ماشاءا...!)
آن شب خیلی ها را بی خواب کردم اما نتایج این مشاوره و راه حل های ارایه شده توسط طنزپردازان مملکت خواندنی است:

حسن صنوبری:
- نخواهم خفت هرگز تا نخوابد
درونم یاد یار و بی قراری
- چو خواهم راه حلی از تو ای دوست
چه جای صحبت از یار و نگاری؟!
- دقیقا راه حل مشکل این است
که سر در دامن یاری گذاری!
درآن حالت اگر بیدار اگر خواب
نداری غصه چون پهلوی یاری!
- ولی من یار و غمخواری ندارم
نشد دکتر! دوایت، چاره، sorry!
اگرهم داشتم یاری چه حاصل؟
ندارد دامنی درپای، آری!
کجا یابم چنین مردی که باشد
به پایش دامنی جای اِزاری؟!!

- برو یک یارعاشق دست و پا کن
بگیر از خوابش عکس یادگاری
چرا باید دراین باران زیبا
بپوشانی تن از باد بهاری؟
- برای من نگو از باد و باران
یه خواب آور برای من می آری؟!
- تو آیا شاعری با این سوالت؟
چرا امشب عزیز دل خماری؟
اگر خوابت نمی آید کماکان
قمیشی گوش کن یا افتخاری!
- بگویی Dr alban باز یک چیز!
نداری خارجی آیا نواری؟!
- تله ویزیون! الان فیلم دارد
همان سریال"روزی روزگاری"!
برواصلا برو دنبال بازی
قایم موشک، سگا، میکرو، آتاری
- به تو گفتم که می خواهم بخوابم
نگو هی بهر بیداریم ، کاری!

***
مژگان افروزی:
- بخورسه چار تا والیوم عزیزم
اگر بخوای آب هم برات می ریزم!
- لطفا با همان قافیه!
- دوتا مسکن خفن می آرم
تا بخوری سر رو بالش بذاری

چون مژگان قواعد مسایجه ازجمله وزن اولیه را رعایت نکرد از دور مسابقه خارج شد!

***
مهدی استاد احمد:
- بخر از گل فروشی دسته ای گل
بکن از خواب شیرین خواستگاری!
- چه تضمینی که بعد از دادن گل
بگوید در جواب بنده "آری"؟!

مهدی برای شرکت درجشنواره رادیو مسافربود و به لطف مخابرات که همیشه گوشه چشمی به مسایجات ما دارد(!)، دراین قسمت ازدورمسابقات... نه ببخشید، ازحیطه آنتن! خارج شد و نتوانست ادامه بدهد!

***
رضا الهامی:
- بگو شعری برای نرخ بنزین
که تا فردا نری با چرخ و گاری
- نمی خواهم بگویم شعر، آقا!
برای خواب من درمان چه داری؟!
- چه علت دارد این بی خوابی تو؟
بگو با من چرا آخر خماری؟
- نمی دانم دلیلش را وگرنه
خودم می کردمش درمان به کاری!
- بخوان یک سوره یا یک آیه قرآن
که تا چشمان خود برهم گذاری
- نگفتم"خواب مرگ"ای یار دانا!
که اشهد در دهانم می گذاری!!
- چه مشکل دارد این بی خوابی تو!
که اندر سر هوای خواب داری
دوای درد تو این است: برخیز
فراهم کن برای خویش داری!
نخوابیدن سعادت دارد ای دوست
خصوصا توی شب های بهاری
...
خدا راشکر خوابیدی هم اینک
که دیگر پاسخ و حرفی نداری!
- نخوابیدم ولی در آن واحد
مرابا چند شاعربود کاری
برای هریکی شعری نوشتم
که شد پنجاه بیت یادگاری!
- ولی من توی این مدت نمودم
میان خواب خود گشت و گذاری!

***
شیوا فرازمند:
- برو فی الفور گوشی را تو بردار
۱۱۰ را بگیر و کن خبردار!
- لطفا با همان قافیه!(نمی دانم چرا خانمها اصولا تا زور بالای سرشان نباشد هنجارشکنی می کنند، چه در بحث امنیت اجتماعی و چه حتی در مسایجه!)
- نکن تو ازغم خود آه و زاری
بشو مانند این فصل بهاری
- مرا خواب زمستانی ست خوشتر!
بیابم کاش بهر خواب، غاری!
- بلا نسبت مگر خرسی تو دختر؟!
که این سان میل خواب غار داری؟ 
بیا بشمار امشب گوسفندان
که خواب آید اگر تا صد شماری!
و یا برخیز و میوه نوش جان کن
اگر دیگر نداری هیچ کاری
...
نیامد دیگر ازتو هیچ شعری
گمانم خواب در تو گشته جاری
(درست حدس زدید من داشتم جواب دیگران را می دادم!)
بعد ازچند لحظه گفتم:
- نه بابا، گوسفندانت زیادند!
ندانم گشته نهصد یا هزاری؟!
یکیشان هست بازیگوش و دررفت
گرفته ازسگ این گله، هاری!
ـ شبت خوش نازنین!شورآفرینم!
توماندی در شب من یادگاری
چه کردی ارمغانا با من امشب؟
که خواب ازچشم من هم شد فراری!
( به خدا من کاری نکردم!!)
بباید گوسفندان را شمارم
بکن ای ارمغان بر بنده یاری!
اگر بر چشم من گردی تو خوابی
براین دیده تو منت می گذاری
خطا کردی ز من پرسیدی ای دوست
ندیدی مثل من بی کار و باری!
شبت خوش مهربان ای ارمغانم
خداحافظ اگر کاری نداری!

***
اما بعضی ها به اشتباه فکرمی کنند که هنجارشکنی فقط توسط خانمها صورت می گیرد!
جواد خلیل پوراسبق یکی ازآن هنجارشکن های مذکراست که در راه مشهد خوابش برده وفردا صبحش جواب می دهد!:
- شرمنده رفیق! خواب بودم
ورنه که غمت دوا نمودم!

حسن حاتمی بهابادی هم یکی دیگر ازآنهاست:
- باید همه ش تو بشمری ستاره
۷۰۰تایی ، ۸۰۰تایی ، هزاری
اون وقت می بینی صُب شده تو خوابی
خوابت می آد به شدت و خماری!

***
مولانا بدپیله:
- ز بی خوابی شدی رنجور و نالان
زمن درمان دردت خواهی ای جان!
فقط یک راه حل دارم برایت
که از کاسه درآرم چشمهایت!
به جای آن دوتا گردو گذارم
رها گردی ز بی خوابی نگارم!
نه دردی دارد و نه سخت بازاست
به زیبایی چنان چشم گراز است!

بعضی از دوستان خیلی لطف دارند، دار که باید برای خودمان فراهم کنیم، چشممان را هم که می خواهند دربیاورند! تا کار به جاهای باریکتر نکشیده خودمان را می زنیم به خواب!!





فی احوالات شیخنا "مهدی استاد احمد"

یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386


TinyPic image

آن متولدماه آذر، آن جوان پرشور و شر، آن گذارنده سربه سر(!) با تمام مسایل دور و بر، آن گوینده اشعار پرخطر،آن جوینده دردسر، آن اولین رتبه برتر در اولین جشنواره تهران بی در و پیکر...

آن متولد شهر تهران، آن افتخار طنز نسل سوم ایران، آن الگوی جوانان و پیران...
آن به دنیا آمده در سال پنجاه و شش،آن دارنده طنزهای پرکشش...
آن در راه طنز رو به جلو، آن گریزان از اشعار بی خاصیت و مِلو ! آن در ساختمان شهدای رادیو ولو! آن دوستدار آلبالو پلو!

آن توانا به کار سرودن، در حالت سرحال بودن یا نبودن...
آن شرکت کننده در سرودن اشعار چند نفره، آن هم چندین و چند فقره! آن یابنده سوژه های کَره!

آن دارنده عیال و اهل بیت، آن از جهات دیگر نیز اهل"بیت"! آن شاعر وبلاگ دار آپ تو دیت!
آن صاحب وبلاگ "مهدیجیتال" (
mehdigital) آن در معرض تهدید فیلتر و انحلال، سراینده اشعار توپ و باحال، آن شاعر برگزیده سال...

آن نویسنده اخبار"دیوانیوز" (
divanews) آن کننده اخبار به روز،آن زننده دک و پوز، با نقل اخبار عبرت آموز...

آن نفرسوم جشنواره طنز ۱۸ کلمه ای،آن شعرهایش باب طبع هر دادگاه و محکمه ای!!
آن طنزپرداز ارشد، آورنده مضامین بد بد (!) در اشعار به ظاهر کارآمد، آن طورکه باید و شاید، آن خواننده اشهد، پیش از خواندن هر شعر در هر مسند، آن دارنده ۱۷۶ سانتی متر قد، مولانا و مولاکم
شیخ مهدی استاد احمد!
 
آن شوخ طبع سربه زیر، گیر دهنده به وکیل و وزیر، ازچپ و راست و رو و زیر!آینده ننگر(!) بی تدبیر!

***
نقل است که او را گفتند:"باک نداری که دایم سربه سر بزرگان می گذاری و سوتی هایشان را در اخبارت می آری؟" کف به دهان آورد و خروشید که:" آری! گویی در دهان من ماری خفته است که به هر کارداری نیش می زند.بیم دارم که سرانجام خودم را بزند و ناکار بشود مهدی استاد احمد!"

***
در حکایت است که روزی هشدارش دادند که"زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد."
گفت:" اما زبان من سبز است و هراسانم که سرم را سرخ کند!"

***
روزی از او پرسیدند:" آخر ما را معلوم نشد که آن شعر بلند را ازبرای کدام رنگ سرودی، صورتی یا قهوه ای؟" خندید که:" اگر صورتی در کار نمی آمد بسیاری از امور، قهوه ای می گردید!!"

***
گویند تا اواخر عمرش بر مردمان معلوم نشد که او "مهدی استاد احمد" است یا "مهدی استادمحمد" تا بدانجای که او زبان به شکایت گشود و گفت:" مثل این که این احمد را نمی توان استاد کرد!!"

دوستانش بسیار دعا می کردند که خداوند اورا به راه راست ـ و اگر صلاح دانست به راه چپ! ـ هدایت کند اما نقل است که از دنیا برفت و راه خود ندانست.خدایش رحمت کناد!





شکرخند 9

چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386



می دانستم دوستان منتظر گزارش نهمین شب شعر طنز شکرخند دراین وبلاگ هستند. تاخیر ایجاد شده، نه به خاطر اشتیاق من برای گذاشتن شعر "از سیصد تا سیوند"، به خاطر اهمیت بیشترآن ـ به خصوص وقتی هنگام تهیه گزارشی در این مورد با کمال تاسف فهمیدم خیلی از جوان های ما اصلا نمی دانند سد سیوند خوراکی است یا پوشاکی!! ـ ، بلکه صرفا برای تیزتر کردن آتش اشتیاق دوستان بود!!

این جلسه هم با مجریگری رضارفیع و محمد سادات اخوی در اولین شنبه اردیبهشت ماه در فرهنگسرای هنر برگزارشد.
سادات اخوی همان اول جلسه اعلام کرد که امیدوار است روند شعرخوانی ها به تشویق رضا رفیع برای ازدواج بینجامد و برای حسن افتتاح، خودش شعری را خواند که با این کلمات شروع می شد:
" من مرد زن و زندگی ام..."
رضا رفیع زیرلب گفت:" نه، من مرد زن های شبم!!"

بعد بین مجریان،حرف "هما"یی شد که معلوم نیست بر شانه چه کسی بنشیند! دخترهای عموما مجرد جلسه به تکاپو افتادند تا با سرودن ولو زورکی! یکی دوبیت، توجه نامبرده را جلب کنند و بیت هایی ازاین قبیل:
"دل اگر هما(!)شناسی، همه در رخ رفیع بین!!
به رفیع شناختم من به خدا قسم هما را!"
دست به دست می شد تا به دست مجری مجرد! برسد!

طنزپرداز مو سپید کرده جلسه،"بانی"، بعد از تشویق مجدد رضا رفیع به امر مقدس ازدواج ، شعری خواند که درآن نامی از"جنیفر لوپز" آورده بود و به اعتراض رضا رفیع منجر شد:"استاد خودش دنبال جنیفر لوپز است، آن وقت به من "هما" پیشنهاد می دهد!"
***
"میثم حسین خانی"، پیش از شعرخوانی گفت:"با عرض معذرت از خانمهای حاضر در جلسه... این شعر را وقتی مجرد بودم سرودم..." و خواند:
"زن ز جنس آتش است و شعله ور تصویر زن
بیشه جان را به آتش می کشد تزویر زن..."

سادات اخوی گفت:" این، عذرخواهی نداشت، اعدام داشت!"

***
" نسیم عرب امیری"، پشت تریبون این بیت را خواند:
"تا زن سخنی نگفته باشد
چون غنچه ناشکفته باشد."

رضا رفیع جواب داد:"نه خیر... عیب خود او نهفته باشد!!"

در همین راستا وقتی"محسن اشتیاقی" برای شعرخوانی رفت، گفت:
" تا زن سخنی نگفته باشد
چون گرگ به بیشه خفته باشد!"

دوباره در همان راستاها(!) من این بیت را برای رضا رفیع sms کردم تا بخواند که البته نخواند!:
" تا زن سخنی نگفته باشد
شوی اش،بدی اش نهفته باشد!" 

***
در قسمتی از جلسه، رضا رفیع ادعا کرد که هیتلر اهل کرمان بوده!
او جهت اثبات ادعای خود گفت:" لغت ژرمن، در اصل "کِرمَن" بوده!"

***
"مهدی استاداحمد" گفت:" از رادیو شنیدم که گزارشگر می گوید:به مناسبت روز بزرگداشت سعدی، به میدان فردوسی آمده ایم تا گزارشی دراین مورد داشته باشیم!!"

یکی از ابیات جالب توجهی که استاد احمد خواند و به گفته خودش، محصول مشترک حسن صنوبری  و ایرج میرزا!! است، این بود که:
" گویند مرا چو زاد مادر
مادر پدرم، شمال بودند!!"

***
رضا رفیع بخشی از شعربلندی را که روزگاری در مورد خانه عفاف سروده بود خواند وگفت:" البته این فقط یک بند از آن شعر بود..."
سادات اخوی گفت:"ببین بقیه اش چه بوده!" رفیع جواب داد:" بله.. توی بقیه اش، بند را به آب داده بودم!!"

***
انیمیشنی طنزآمیز درمورد"حسین رضازاده" پخش شد که قبل ازآن رضا رفیع گفت:" من رضازاده را خیلی دوست دارم." سادات اخوی یادآوری کرد:" آقا زاده شما هم می شود رضا زاده، چون اسم پدرش رضاست!"
به نظر می آید تشویق، چنان رضا رفیع را به مقوله ازدواج علاقه مند کرده که ازحالا با جملات ایهام آمیز به فرزند آینده اش هم ابرازعلاقه می کند! 

***
من پیش از خواندن شعر" از سیصد تا سیوند" گفتم:" این شعر را همین امروز توی راه سرودم..."
رضا رفیع گفت:" پس شعرتان سرراهی است!؟"

***
وقتی " داریوش کاردان" برای شعرخوانی دعوت شد، سادات اخوی به اوگفت:" می شود یک سوال خصوصی ازشما بپرسم؟" کاردان فوری جواب داد:" من زن دارم!!"
سادات اخوی گفت:"نه، می خواستم بپرسم این آقایی که با شما آمده اخوی است؟" کاردان گفت:" بله، هذا اخی!"
رضا رفیع انگار که حسودی اش شده باشد با اشاره به سادات اخوی به کاردان گفت:" خب... این هم اخی!" کاردان جواب داد:" نه، اون اَخه!!"

کاردان سپس با اشاره به افرادی که اخیرا چرخش موضعی ۱۸۰ درجه ای داشته اند،این شعر را خواند:
" نمک از ده می آرن کیسه کیسه
نمی گن خاک جنگ از اشک خیسه
یکی نون خور به نرخ روز دیدم
اگر این ور نشد اون ور می لیسه!"

رضا رفیع برای آن که مبادا کسی متوجه نشده باشد این شعر درباره چه کسی سروده شده، با اشاره به کسانی که بیرون در ازدحام کرده بودند گفت:"اخراجی ها ی بیرون هم بیایند تو!"

بعد ازآن مجریان برنامه با اشاره به مصاحبه کاردان با خبرنگار روزنامه اعتماد ملی، قسمت هایی ازآن را خواندند:
ـ آقای کاردان! از این افراد چه چیزی می دزدید:
دختری به نام نل؟
- خود دختره را!
- سوزنی سمرقندی؟
- سوزنش را... تا به هرجا خواستم فرو کنم!
- حنا دختری در مزرعه؟
- حنا را می بردم یزد می فروختم... آنجا مرکز حناست.
ـ دختر عموی من راشل؟
- من چند تا خانم دزدیدم، دیگر بس است!! 
ـ مفاهیم زیر چه چیزی را منتقل می کند؟...
 - مفاهیم زیر؟؟!!

سادات اخوی ضمن تعریف ازآن خبرنگار گفت:" ایشان یک وبلاگ هم دارد..."
کاردان گفت:" بله، خیلی چیزهای دیگر هم دارد!"

او این بیت جالب را هم خواند:
" اگر باران به کوهستان نبارد
به کوهستان نباریده است باران!"

***
رضا رفیع ضمن اشاره به این بیت سعدی که:" بنی آدم اعضای یک پیکرند..." گفت:
"بعضی ها می گویند: بنی آدم اعضای یکدیگرند...که اشتباه است،چون ممکن است طرف بپرسد من کجای شما هستم؟!!"( لابد باید جواب داد جیگرتان!!)

***
"سعید بیابانکی" گفت:"دراصفهان خانمی را می شناختم که ۸ بار شوهر کرده بود."
رضا رفیع گفت:" لابد وجه تسمیه "هشت بهشت" هم همین است!!"

***
محسن اشتیاقی این شعر را خواند:
" گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم
گر نشد در اتوبان، در اتوبوست بدهم!..."


سادات اخوی با حالت جالبی پرسید:" اِ، شما گفته بودی؟؟" محسن اشتیاقی گفت:" به شما نه البته!!" و ادامه داد:
" هرکه بوسید مرا مشتری ثابت شد
خوش بود بوسه که با طعم خلوصت بدهم..."
در اینجا یک لحظه رضا رفیع به سرفه افتاد و در توضیح آن گفت:" توی گلویم گیر کرد!"

"... گفته بودم که یکی خانه بسیار قشنگ
در دزاشیب و یا نبش دَروست بدهم
آن که برگشت ز شیراز نیاورد عرق
حالیا مست نی ام پس ز چه بوست بدهم؟!
آن قَدَر نیستم ای دوست ببو، کاین گونه
دل و دین را به یکی عشوه لوست بدهم...
بوسه اکنون که شده معده من سخت چو سنگ
لاجرم گشته معطر چو یبوست، بدهم؟!
کوس رسوایی ما را بزند حاکم شهر
گر بفهمد که پس از بوسه فلوست بدهم!"

***
استاد "کاوه" ـ به قولی شاعر فقید معاصر! ـ خواند:
" اول اردیبهشت ماه جلالی...
هرسال با بد حجابی مقابله می شه...!!"

تا شکرخندی دیگر بدرود!




از"سیصد"تا"سیوند"

یکشنبه دوم اردیبهشت 1386



شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم صدایی به گوشم که گفت:
" چه آمد خدا بر سر ملتم؟
که در معرض سخره و ذلتم
کجایند ایرانیان شجاع؟
نمایند از آبروشان دفاع
به وقت غیاب شهان و مهان
هالیوود شد مرکز این جهان
بسازند فیلمی سراسر دروغ
کزآن کارشان بلکه گیرد فروغ
ز پررویی و پستی و انزجار
کسان را به جایی رسیده است کار
که بی عِرضی ما کنند آرزو
تفو بر شما وارنرها، تفو!
نمی دانم این ینگه دنیا کجاست؟
که اسمش به گوشم کمی آشناست
از این مملکت های نوپاست این
که نازه پدید آمده در زمین
USA کجا بود در آن زمان؟
که حالا بریده است از ما امان
در آنجا ز آدمخوران بود بیم
در اینجای، چنگال ما داشتیم
زمانی که آنجا تمدن نبود
گرامافون و برق و هدفون نبود
در ایران ما تخت جمشید بود
که شایسته وصف و تمجید بود
بنا شد در آن اولین فاضلاب
که دنیا نمی دید آن را به خواب
قوانین تدوین شده داشتیم
هرآنچه که اکنون مُده، داشتیم!
کنون وارنر با عجب جراتی
هجوم آوَرَد بر چنین ساحتی
خشایارشا را چو دیوی سیاه
به تصویر آورد پر اشتباه
ز تاریخ ما برده او آبرو
تفو بر تو ای چرخ گردون،تفو!..."

همین طور می کرد غرغر، صدا
که ناگاه شد نانش آجر، صدا
صدایی مهیب و پر از قیل و قال
ترکید چون توپ تحویل سال
تو گویی که بار دگر عِید شد
صدا شد بلند و سپس"فِید"شد!
صدای نخستین، تعجب نمود
و پرسید این قیل و قال از چه بود؟
به او گفته شد:" سد سیوند بود
که شد آبگیری هم الان ز رود
نداری از این سد، خبر پس چرا؟
همین بیخ گوش شما شد بنا!
به زودی رسد از وجودش خبر
که گور تو را می کند آب، تر!
بنا کرده اید اولین فاضلاب؟!
کنون می کند خاکتان را گِل، آب!
نمش خاکتان را معطر کند
مبادا شما را مکدر کند!"

صدا باز یک لحظه آرام ماند
سپس زیر لب، این چنین نوحه خواند:
"خدا! باز حالم دگرگون شده
ز سیوند و سیصد، دلم خون شده
شکایت کنم من ز سیصد، چرا؟
که سازیم خود، فیلم سیوند را
چه غم زآنچه بیگانه با ما کند؟
که آن آشنا بدترش راکند!
به "یک" سد، چنان آشنا بد کند
که بیگانه آن را به "سی"صد کند!"








 

Designed By M.Ranjbar