تبليغاتX
طنزهای ارمغان زمان فشمی
 

مرغ همسايه

 


 

شاعران گرمازده!

یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386



بعدازظهرامروز، درگرمای تیرماه ، درحالی که توی ماشین نشسته بودم و امیدی نداشتم که برای دیدن حتی نیمه دوم دیدارتیم های فوتبال ایران و چین به خانه برسم، ناگهان مسایجه ام گرفت!
ازآنجا که یکی ازخوانندگان مجله، اولین کادوی تولد امسالم را حدود یک ماه زودتربرایم فرستاده بود، یک لحظه با ماه تولدم خیلی حال کردم و این بیت را برای دوستان فرستادم:

ازگرمی هوا شد یک آرزو، کمی باد
بیتی بگو تو هم در توصیف ماه مرداد!

اولین پاسخ طبق معمول از سوی طبع روان
مهدی استاداحمد بود:

من پایه ام بگوییم یک شعرداغ، اما
حالا که فوتبال است، این کاریادت افتاد؟!
ـ وقتش مهم نباشد، بگذار بعد بازی
اما اگر ببازیم، دپرس نگردی استاد!
- دپرس که نه ولیکن امروز اگر ببازیم
چون قافیه چنین است، تنها کمی کِشم داد!
- این بیت پر زایهام یعنی که می زنی داد؟
یا این که کش می آیی، چون باختن،کِشَت داد؟!
- چون باختن کشم داد، من می کشم چنان داد
مانند توی آن فیلم، آن داد ایرج راد!

...دراین بین بازی با نتیجه ۲-۲ به پایان رسیده بود... من گفتم:

بودی تو گرم بازی،غافل ز اوج گرما
ایران وچین:مساوی،شد مالزی کمی حاد! 
- بسیارسخت گردید،آری به قول گوگوش
رفتم برای گریه، رفتم برای فریاد!!
(آفرین!) 
ـ اعصابمان شود خرد،آن روز مطمئنا
حتی اگرکه باشد اعصابمان زفولاد
- فولاد نیست خواهر!اعصابمان بتونی ست
آری بتون درست است(چین کاردستمان داد)!

حامد مرادیان درست دوروزقبل، پدرشده اما هنوزاسم قطعی دخترش را انتخاب نکرده و برایش شناسنامه نگرفته، بنابراین چنین سرود:
ـ من بچه دارگشتم پایان تیر اما
رفتیم ثبت احوال،آغاز ماه مرداد!
- تو بچه داری اما "هلیا"ست یا که "هلما"؟
تا اسم او گزینی، او گشته شاخ شمشاد!
- حتی سوال کردم ای بچه اسم تو چیست؟!
جزخواب نیمروزی می کرد داد و بیداد

اتفاقا"حسن حاتمی" هم درجواب نوشت:
- مابرده ایم ازیاد گرمای ماه مرداد
زیرا که چندروزی ست حق یک پسر به ما داد
ازگرمی وجودش گرما اثر ندارد
یخ کرده ایم درتیر، زین نعمت خداداد!
- "حامد" هم ازقضا شد پایان تیر، بابا
گویی در ارتباطند گرما و وضع اولاد!
(خودم هم نفهمیدم منظورم از"وضع"، وضعیت بوده یا وضع حمل!)

مژگان افروزی گفت:
- دراین هوای ناجور حرفی ندارم اما
ای دخت نازنینم یادش به خیر، خرداد! 
- یادش به خیرآری چون آشنایی ما
درماه امتحانات گردیده بود ایجاد!
- یعنی که گشته چن(!) سال این آشنایی ما؟
لطفا مراببخشای یادم نیاید ای داد!
ـ کافی ست این که دانی بود آشنایی ما
یک روزگرم خرداد، سالش حدودهشتاد!
- بگذارتا که این را در خاطرم سپارم
خردادسال هشتاد...خردادسال هشتاد...
(آفرین!)

رضا الهامی خوابش می آمد:
- در زیرباد کولر چیزی نمانده دریاد
خوابم گرفته، درسر دارم هوای خرداد!
- خرداد ای پسرجان!هنگام امتحان است
کی دوست دارد آن را جز فردی ازمخ آزاد؟!
- مرداد هم ندارد سودی برای افراد
ماه وبا واسهال، دل درد و داد و بیداد!

او بعدازکمی فکر، به نتایجی می رسد:

... گویی که ماه مرداد، ماه تولد توست
می خواستی بگویم تبریک و تهنیت باد؟!
این ماه بر تو باشد فرخنده و مبارک
باشی چوگل همیشه خوشحال و خرم وشاد!

شیوا فرازمند گفت:
- گرما و کاربسیار کرده حواس تو پرت
این ماه، ماه تیراست جانا، نه ماه مرداد!
- ازقصد من نوشتم ماه تولدم را
باشد حواس من جمع، بیخود نگیرایراد!
ـ درنیمه های مرداد، من زوج گشتم ای دوست!
ماه تولد تو این هدیه رابه من داد!
(عجب ماه پربرکتی بود تا اینجا!)
- ماه تولد من گر کارسازمی بود
اول به صاحب خود این قِسم هدیه می داد!
- شاید دوباره این ماه بهرتو عشق آورد
مثل عروس زیبا باشی کنار داماد!
- شیوای نازنینم! چشمم نمی خورد آب!
ازبخت خویش دارم صد گونه داد و بیداد!
- تا انتهای مرداد فرصت هنوز داری
شاید شبی بیاید "دکترامین"شمشاد!

توضیح: دکترامین، نام شوهرتخیلی من دراشعارقدیمی است که حسابی معروف شده! زمانی یک روح درجلسه احضارارواح به من گفته بود با کسی به این نام ازدواج خواهم کرد!

- دکترامین کجایی؟ آخرتو کی می آیی؟!
تا من شوم چوشیرین، گردی تو هم چو فرهاد!
- شوهرمثال صید است، دراین زمانه بد
تا شوهری بیابی باید شوی تو صیاد!
ـ تورمرا دریدند چون از حسد، حسودان
من هرچه صید کردم، ازتوی تورافتاد!!
- شوهرکه تحفه ای نیست ای دخترفمینیست!
ازظلم و جورآنها هستی عزیز، آزاد!
- بگذشته چون خرتو ازپل، چنین بگویی!
پس ازچه خود نماندی تنها و شاد و آزاد؟!
- من اشتباه کردم، حیفی تو نازنینم!
می کن حواس خودجمع ، خود را مده تو برباد!
- برباد می دهم چون می چسبد اندراین فصل!
گفتم از اول این را، بردی چه زود ازیاد؟!
- گرتو هنوز داری درسر خیال شوهر
باشد که ماه مرداد، ماه عروسی ات باد!

"جمشید مقدم" این طورشروع کرد:
- مرداد نه، بگو غم! اصلا خود جهنم!
ماه عذاب کولر، ماهی که دل نمی خواد!
ریزد عرق فراوان، درکوچه و خیابان
حتی وزیرنیرو، حتی وزیرارشاد! 
- ماه تولد من شد مایه عذابت؟
پس حق تو همین است گیری ازآن تو غمباد!
ضمنا چه کار داری با ساحت وزیران؟
آب خنک بچسبد البته ماه مرداد!
- شرمنده ام ولیکن درماه پنجم سال
ای کاش مادرتو هرگز تورا نمی زاد!
- باشد مگر چه اش،پنج؟ چون آفتاب و پنجه!
برعکس آن شود قلب، عشق است بین اعداد!
- با این همه مبارک روز تولد تو
نانت درون روغن، باغت همیشه آباد!
مردادماه عاشق...مرداد ماه عاشق...
مردادماه عا...ای لعنت به عاشقی باد!





تقدیم به همه زنان این دیار

چهارشنبه سیزدهم تیر 1386


رهی معیری درمورد آفرینش زن، شعرمعروفی دارد:

"جهان داور چو گیتی را بنا کرد
پی ایجاد زن اندیشه ها کرد
مهیا تا کند اجزای او را
ستاند ازلاله و گل رنگ و بو را
ز دریا عمق و از خورشید گرمی
ز آهن سختی، از گلبرگ  نرمی
تکاپو ازنسیم و مویه از جوی
ز شاخ تر گراییدن به هرسوی
از امواج خروشان تند خویی
ز روز و شب دورنگی و دورویی
صفا ازصبح و شورانگیزی از می
شکرافشانی و شیرینی از نی
ز طبع زهره شادی آفرینی
ز پروین شیوه بالا نشینی
زآتش گرمی و دم سردی ازآب
خیال انگیزی از شب های مهتاب
گران سنگی ز لعل کوهساری
سبک روحی ز مرغان بهاری
فریب از مار و دوراندیشی از مور
طراوت از بهشت و جلوه از حور
ز جادوی فلک تزویر و نیرنگ
تکبر از پلنگ آهنین چنگ
ز گرگ تیز دندان کینه جویی
ز طوطی حرف ناسنجیده گویی
ز باد هرزه پو نا استواری
ز دور آسمان نا پایداری
جهانی را به هم آمیخت ایزد
همه در قالب زن ریخت ایزد."

 من در جواب ایشان این شعر را سرودم و دریکی ازاولین جلسات شب شعرطنز"درحلقه رندان" که درآن شرکت داشتم، خواندم:

"جهان داور چو گیتی را بنا کرد"
پی ایجاد مرد اندیشه ها کرد
"مهیا تا کند اجزای او را"
ستاند از جانورها خلق و خو را!
ز شیر شرزه میل سلطنت را
ز میمون شیوه های شیطنت را
دلاور بودن از ببر و دل از موش
و نوع حمله سوی صید از قوش
فریب و حیله پردازی ز روباه
غرور کاذب از طاووس خود خواه
ز مرغ غمخورک نادانی و حرص*
و پشمالویی و سنگینی از خرس!
ز عشق آواز خواندن از قناری
و بی رحمی ز سگ های شکاری
مهاجر بودنش را از پرستو
زیانباریش را از موش پستو!
خیال انتقام از مار زنگی
و ازحربا دو رویی و دو رنگی
هجوم و تیزدندانی ز کوسه
ولی چون ماهیان خواهان بوسه!
تعدد در نکاح از دیک لاری
ز کوکو کوتهی در بچه داری!**
ز گربه بی وفایی را جدا کرد
ازاین ترکیب ها مردی بنا کرد
"جهانی را به هم آمیخت ایزد"
همه درقالب او ریخت ایزد!

*مرغ غمخورک یا بوتیمار٬درکنار دریا می نشیندوازبیم به پایان رسیدن آب٬چیزی ازآن نمی نوشدوبرای فردای بی آبی اشک می ریزد!
**کوکو پرنده ای است که به خاطرفرار ازمسوولیت جوجه ها٬تخم خودرادرمیان تخم های پرنده دیگری می گذاردومی رود!

درجلسه بعدی آن شب شعر،"همایون حسینیان" و"نادرختایی" که با اسم"همادر"،شعرهای دو نفره می گویند،درجواب شعرمن، شعری دو کیلومتری! سروده بودند که به گفته خودشان شب تا صبح، با اشک و آه! رویش کار کرده بودند!:

یه پسربچه ۱۸ ساله توی کوچه ها
با خودش پرسه می زد، هوار می زد که ای خدا
این چه قانونیه که برای ما شده بلا
که تو تنها باشی و یکی باشه وبال ما؟
پرشده واژه زن توی کتاب و دفترا
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!

صد دفه شنفتم اینو که بابا زن نگیری!
که اگه زن بگیری تا آخر عمر اسیری
اگه گوش ندی ذلیل زنی تا وقت پیری
اینقده می زنی سگدو تا بیفتی بمیری
اما افسوس که نرفت نصیحتا توگوش ما
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!

قبل هر زبون بازی، لباشونو تر می کنن
عشوه می آن...البته این کارو آخر می کنن
با هزار دوز وکلک ما مردا رو خر می کنن
با همین کاراس که این دخترا شوهر می کنن!
با نگاه و چشمک و وعده و صد ناز و ادا
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!

وقتی که می ری سراغ اون تازه اولشه!
اول بازی و چونه زدن و کل کلشه
دیگه خونه، کیف دستی، ماشینم صندلشه
صحبت از سکه به وزن همه هیکلشه!
جشن و رفتن،سفر خارج و اخذ شیربها
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!

یکیشون عشوه می آد فکرمی کنه ملوس می شه!
موهاشو پف می ده و عین دم خروس می شه!
وقت خواستگاری چایی نمی آره لوس می شه
با وجود این اداها آخرش عروس می شه!
این چه رسمیه که باستی خر بشیم ما پسرا؟
 امون از ذات زنا و حقه های دخترا!

وقتی که زنت می شه یهو خانم می شه عوض
انگار از اول خلقت با ماها داشته غرض!
وقتی حالت رو می گیره تو خودش می کنه حظ
با خودت می گی که چی می تونه باشه جز مرض؟
چه بلایی بود که آوردی سر ما آخدا!؟
 امون از ذات زنا و حقه های دخترا!

تازه بعدش نوبه خرحمالی کردنته
نوبه کار که نه، نوبه جون کندنته
به جز از خرید که از فرمایشات زنته
ظرفا و جارو و بچه و غذا گردنته
وای به روزی که بسوزه یه روز از روزا غذا!
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!

اگه دعوا پیش بیاد خانوم یهو می کنه غش
یهو قهر می کنه و با ساک می ره پیش ننه ش!
بعد چند روز می کنه واسطه دایی پپه ش
در نهایت این کارا رو دلمون می ندازه خش
با زبون بازی دوباره می ذاره سرم کُلا!
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!

توی این جنگ و جدل یه کلوم از تو کافیه
که بگیره نقطه ضعفت و ببازی قافیه
می گه چی؟ می گم چی چیه ؟ می گه چی چی چی چیه؟!
من احمق از چی چی می گم می گه کی به کیه!
می دونم که محکومم تو انتهای ماجرا
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!

وای به حالت اگه تو دچار کم پولی بشی!
یا گرفتار همین پیسی معمولی بشی!
یا تو حلق نارفیقی بری هاپولی بشی
وقتشه که ملتزم به دادن کولی بشی
اخم و تخم و بد و بیراهه و فحش و ناسزا
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!

اما اون روزی که پول بیاد تو جیبت دوباره
به تو سرویس می ده هی را به را چایی می آره!
بعد تبسم می شینه روی لباش آتیش پاره!
چشمکی می زنه و با عشوه می گه این کاره!
قربونت می ره روزا، شبا واسه ت می شه فدا
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!

پولاتو توی هوا می زنه فوری می قاپه
شیره تو می کشه و هرچی که داری می چاپه
یا تو بوتیکه یا توی استوره یا تو شاپه
قربونش برم همه ش هم پی جنسای تاپه!
تتو و ریمل و ماسک و رژ و مانتو و طلا!
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!

وای ازاون روزی که خانم هوس کلاس کنه
هوس اتوکد و ویندوز و سی پلاس کنه
یا ویار فاکس و نورتون و کلاس داس کنه
حالا پوله که باید بدی تا درسو پاس کنه!
دیگه گلدوزی و ورزش و زبان باشه جدا
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!

کلاس زبان بره دیگه کارت می شه تموم
صُب  going classe room... نایته که coming in the home!!
wood تو پاچه ت می کنه بعد توی آستینت باتوم!
زبون مادری دیگه از یادش می ره خانوم!
دیگه می شیم چیپ! و بی کلاس و جزو آنگولا!
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!

کلاس رزمی بره یک جور دیگه باهاته!
اونی که شبانه روزی درمی آدش باباته!!
اگه حرفی بزنی جواب می ده با کاراته!
خوراکت آپرگات و هوکه و جات تو حیاطه!
دیگه از شب تا سحر جیغه و تمرین کاتا
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!

وای اگه خانوم بخواد هوای آرایش کنه
هوس میزانپلی کنه یا مو رو مِش کنه!
صورتو بتونه و نقاشی روی چش کنه
یکی نیست اون ریملو برداره تو چشش کنه!!
جی و مکس فکتور و جید و ایوروشه، نیوآ!
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!

اولش از می عشوه هاش پاتیلت می کنه
نمی فهمی توی این گیجی ذلیلت می کنه
می زنه توی سرت تو پات علیلت می کنه
توی زندگی مشترک فسیلت می کنه!
اخرش می سوزونه زندگیتو این اژدها
 امون از ذات زنا و حقه های دخترا!

اما داستان به همین جا ختم نشد. من در همان جلسه ،فی البداهه جواب این دو دوست عزیز را نوشتم و با اجازه مسوولان شب شعر،خواندم:

بعد ازآن شعری که من خواندم زاحوالات مرد
بیت بیتش در میان مردها کولاک کرد
هم همایون سوخت، هم نادر! و طوری سوختند
کآتش خشم و غضب را سوی من افروختند
شعرکی گفتند بهر انتقام از شعر من
تا درآن ضایع کنند احوال ما و جنس زن
ای همادر! ازچه رو ازشعر من رنجیده اید؟
با چه معیاری شما شعر مرا سنجیده اید؟
مردها آیا پر از مکر و پر ازکین نیستند؟
یا مگر چون خرس پشمالو و سنگین نیستند؟!
آن صفات موش و روباهی که درآن شعر بود
بی گمان در مردها هم می توان پیدا نمود!
مرد اگر گوشش بلا نسبت چو خر نبود دراز
طبق شعر تو چرا خر می شود با یک دو ناز؟!
پس اگر رام واسیر حیله های زن شوید
یا که مصداقی درست ازبهر شعرمن شوید،
مشکل از ذات شما باشد و افکار شما
نیست از ذات زنان و حقه های دخترا!
شعرتان چیزی به جز یک انتقام بد نبود
آه، ای مردان کین توز بلا جوی حسود!
من درآن شعرم ندانستم که مردان یُغور
کینه شان را هم بلا نسبت گرفتند از شتر!!

این شعرطنز مقدمه آشنایی و همکاری های بعدی من و آقای ختایی در رادیو شد.





شکرخند11

یکشنبه سوم تیر 1386



یازدهمین شب شعر طنز شکرخند، همانا سالگرد برگزاری آن هم بود!
به همین مناسبت ازطرف موسسه گل آقا یک گلدان حاوی یک فقره کاکتوس چاق و چله به مسوولین این جلسه تقدیم شد.امیر حسین مدرس گفت:"مرد می خواهد به این گل دست بزند!" و رضا رفیع جواب داد:" کاکتوس را فقط می شود بلوتوث کرد!"( قاعدتا نمی شود آن را بوس کرد! بیچاره کاکتوس!!)

رضا رفیع درراستای بزرگداشت اولین سالگرد شب شعرشکرخند فرمود:
" شب های شعر را پشت سر گذاشتیم
ما را به سخت طنزی خود این گمان نبود!"
و ادامه داد:"خیلی ها ازما پرسیدند آیا برنامه خاصی برای سالگرد در نظر گرفته ایم ؟ و من به ذهنم رسید سالگردمان را در مسجد الغدیر برگزار کنیم اما نشد!"

وقتی آقای "حسین خانی" برای شعرخوانی فراخوانده شد،"افشین حسین خانی" رفت و گفت: "من شعری ندارم..."
رضا رفیع گفت:"ندارید یا کم دارید؟!"
درنهایت افشین حسین خانی ازبر، شعر بسیارجالبی در وصف خودروهای سمند خواند ولی بعد معلوم شد که اصولا آن "حسین خانی" فراخوانده شده، یک حسین خانی دیگر بوده! که شعرش بیشتر غمناک!ومصرعی ازآن چنین بود:
"غصه نخور عزیزم که زندگی قشنگه..."
 رضا رفیع مجبورشد بگوید:" فکرکنم شما مراسم سالگرد را اشتباهی آمدید!"

امیرحسین مدرس هم درباب سمند سخنگو این لطیفه را تعریف کرد:" یارو سوار سمندش می شود و صدای خانمی را می شنود که می گوید:" درب خودرو باز است!" او به دور و برش نگاهی می اندازد و می گوید: درب خودرو را ولش کن، خودت کجایی؟!!"

***
مهدی استاداحمد دوبیت شعر روی یک برگ فاکتور نوشته بود که وقتی ازاو پرسیدم امروز چه شعری می خوانی، آن را نشان داد و گفت:"این دوبیت را..." و با نشان دادن سربرگ فاکتور، ادامه داد:"از بقیه اش هم فاکتور گرفتم!"

***
من مسایجه سه نفره مان را با مهدی استاداحمد وحامد مرادیان خواندم(ر.ک:آرشیو،تیر۸۵)
قسمت هایی ازآن چنان بود که رضا رفیع به شوخی گفت:"بهتر بود این sms ها را پیش از خواندن به ما نشان می دادید!" و بیت بعدی درست همان بود که:
"استاد شعربنده شخص رضا رفیع است..."
و او خیلی سریع تغییر موضع داد:"عجب شعرقشنگی!!"

ازآنجا که آن شعر درباب شکرخند بود، رضا رفیع گفت:" دانستید این شب شعر چرا برپا می شود؟؟" و با اشاره به جمعیتی که به خاطر کمبود جا سرپا ایستاده بودند ادامه داد:"چون واقعا برپا می شود!"

***
رضا رفیع اخباری را برای حضار خواند:"خردادماه امسال، بازار پیشنهادات گرم بود. وزیر کشور در سه مورد پیشنهاداتی ارایه کرد.مردم به وزیرجواب دادند:ساماندهی تعطیلات که خیلی بد است ، آن وقت نمی توانیم سیزدهممان را با خیال راحت به در کنیم. این که بنزین مازاد بر سهمیه هم گران شود پیشنهاد معقولی نیست، آن وقت چگونه در شهر گردش، و مسافر مورد نظر(!) را سوار و پیاده کنیم؟! پس به ناچاربا گزینه سوم موافقیم که همان ازدواج موقت باشد!!"
رضا رفیع ادامه داد:" به فرزاد حسنی sms داده بودم که بیاید اما نیامد...آخر اینها را که من نمی توانم بخوانم!"

***
رضا رفیع پس ازاین که اسم مهدی استاداحمد را برای شعرخوانی خواند، گفت:" ایشان از معدود افرادی است که فی نفسه استاد به دنیا آمده."
مهدی استاداحمد در اعتراض به این حرف، گفت:" من فی نفسه به دنیا نیامدم، طبیعی به دنیا آمدم!!"
او درباب طرح تامین امنیت اجتماعی، ابیاتی مشترک با من وحسن صنوبری و سعدی!خواند که در وبلاگش قابل دسترسی است.
رضا رفیع درهمین راستا حکایتی گفت:"ازکسی می پرسند: حجاب را چه کسی کشف کرد؟ می گوید رضا خان!"

***
"داریوش کاردان" شعری درمورد نامردی خواند که باعث شد رنگ امیرحسین مدرس ازخنده کبود شود! درپایان آقای کاردان با اشاره به مجری ها پرسید:" شما چرا خوشتان آمد؟ کف می زدید..."
رضا رفیع جواب داد:" نه، من کف کرده بودم!"

***
وقتی "راشد انصاری" که از بندرعباس آمده بود برای شعرخوانی رفت، رضا رفیع به او گفت که ماه پیش غیبتش را کرده اند.امیرحسین مدرس اشاره کرد:
" تانیست غیبتی نبود لذت حضور!!"

راشد با اجازه استاد محمدعلی بهمنی خواند:
" من زنده بودم اما انگارمرده بودم
از بس که پپسی آن شب با ماست خورده بودم!
ما را به جرم مستی بردند جای تنگی
زیر فشار تا صبح لوح فشرده بودم..."

رضا رفیع گفت:" به جرم مستی نه... به جرم پپستی!"(خوردن پپسی!)

***
میهمان ویژه این ماه آقای "جلال رفیع"، طنزنویس بنام و برادر رضا رفیع بود که خاطرات بسیارجالبی از دوران زندان ساواک و سایر دوران زندگی اش!تعریف کرد.
او دربین صحبت هایش با اشاره به این که روی میز ایشان لیوانی آب نبود و روی میز مجریان بود، گفت:" برای ماهم آبی، نوشابه ای، دلستری!چیزی می آوردید."
رضا رفیع گفت:" گفتم من خورده باشم انگار داداشم خورده!"
برادر بزرگتر فوری جواب داد:" هرچیزی را هم نه!!"

ایشان خاطره جالبی ازدوران زندان گفتند درباب این که آقای هاشمی رفسنجانی ،همه جورهنری دارند الا صدای خوش! و یک بار که به اجباردوستان، آواز می خوانند آقای طالقانی کلی می خندند ومی گویند: امروز یکی ازسوالات فقهی من پاسخ داده شد و فهمیدم غنا در موسیقی که می گویند گوش دادن به آن حرام است، همین صداست!"
رضا رفیع گفت:" پس، تنها بدصدایی است که می ماند!"

جلال رفیع ادامه داد:" الان چشمم درمیان جمعیت به یکی ازآشنایان آقای هاشمی افتاد، امیدوارم که..."
رضا رفیع بالحن جالبی پرید وسط حرف ایشان:" این خاطره دروغ بود!!"
او سپس به معرفی کتابی از برادرش پرداخت که اظهار داشت ازحسن تصادف، همین امروز به چاپ رسیده است.
آقا جلال گفت:" تبلیغ نکن. مردم فکر می کنند پشت پرده با هم تبانی کرده ایم..." و بعد انگار با خودش حرف بزند، ادامه داد:" شاید هم کرده ایم!!"

ایشان ضمن خواندن شعری درقسمت توضیح بیماری هایشان به پزشک،این مصرع را آورد:
"تا شده این کمر مثال فنر
شده تبدیل این عصب به مصب..."
همه به ارتباط معنادار کمر و فنر خندیدند و رضا رفیع گفت:"نه...این کمر که ما دیده ایم همیشه کمر بوده!" و جواب شنید:" فنر هم دارد، شما ندیدید!!"

رضا رفیع مرتب ازبرادرش می خواست که فلان خاطره و بهمان خاطره اش راهم تعریف کند. ازقضا تمام این خاطرات یک جورهایی به" خر" و "خریت" مربوط می شد.
درنهایت جلال رفیع گفت:"خیلی خاطره گفتم...والبته آقا رضا این خرها را به یادمن انداخت!"
رضا رفیع گفت:" متقابلا شما مرا به یاد آن خاطره ها انداختید!"
جلال رفیع جواب داد:" پس خرتوخر شده!!"

آن قدر خاطرات قشنگ شنیدیم که از اتاق فرمان اشاره کردند اگر تمام نکنید، کاری می کنیم که  تمام کنید !!"...





درباره وبلاگ
درمورد شب شعر طنز شکرخند که خیلی ها ازمن سوال می کنند این توضیح لازم است که شکرخند علی الاصول باید شنبه اول هرماه در فرهنگسرای ارسباران تهران(زیر پل سید خندان) راس ساعت 4 یا 5 بعدازظهر برگزارشود اما گاهی به دلایل مختلف - مثل نبودن نفت و قیف و...!- در زمان و مکانش تغییراتی به وجود می آید که من مقام چندان مطلعی دراین زمینه نیستم!





 

Designed By M.Ranjbar