چهارشنبه سیزدهم تیر 1386
رهی معیری درمورد آفرینش زن، شعرمعروفی دارد:
"جهان داور چو گیتی را بنا کرد
پی ایجاد زن اندیشه ها کرد
مهیا تا کند اجزای او را
ستاند ازلاله و گل رنگ و بو را
ز دریا عمق و از خورشید گرمی
ز آهن سختی، از گلبرگ نرمی
تکاپو ازنسیم و مویه از جوی
ز شاخ تر گراییدن به هرسوی
از امواج خروشان تند خویی
ز روز و شب دورنگی و دورویی
صفا ازصبح و شورانگیزی از می
شکرافشانی و شیرینی از نی
ز طبع زهره شادی آفرینی
ز پروین شیوه بالا نشینی
زآتش گرمی و دم سردی ازآب
خیال انگیزی از شب های مهتاب
گران سنگی ز لعل کوهساری
سبک روحی ز مرغان بهاری
فریب از مار و دوراندیشی از مور
طراوت از بهشت و جلوه از حور
ز جادوی فلک تزویر و نیرنگ
تکبر از پلنگ آهنین چنگ
ز گرگ تیز دندان کینه جویی
ز طوطی حرف ناسنجیده گویی
ز باد هرزه پو نا استواری
ز دور آسمان نا پایداری
جهانی را به هم آمیخت ایزد
همه در قالب زن ریخت ایزد."
من در جواب ایشان این شعر را سرودم و دریکی ازاولین جلسات شب شعرطنز"درحلقه رندان" که درآن شرکت داشتم، خواندم:
"جهان داور چو گیتی را بنا کرد"
پی ایجاد مرد اندیشه ها کرد
"مهیا تا کند اجزای او را"
ستاند از جانورها خلق و خو را!
ز شیر شرزه میل سلطنت را
ز میمون شیوه های شیطنت را
دلاور بودن از ببر و دل از موش
و نوع حمله سوی صید از قوش
فریب و حیله پردازی ز روباه
غرور کاذب از طاووس خود خواه
ز مرغ غمخورک نادانی و حرص*
و پشمالویی و سنگینی از خرس!
ز عشق آواز خواندن از قناری
و بی رحمی ز سگ های شکاری
مهاجر بودنش را از پرستو
زیانباریش را از موش پستو!
خیال انتقام از مار زنگی
و ازحربا دو رویی و دو رنگی
هجوم و تیزدندانی ز کوسه
ولی چون ماهیان خواهان بوسه!
تعدد در نکاح از دیک لاری
ز کوکو کوتهی در بچه داری!**
ز گربه بی وفایی را جدا کرد
ازاین ترکیب ها مردی بنا کرد
"جهانی را به هم آمیخت ایزد"
همه درقالب او ریخت ایزد!
*مرغ غمخورک یا بوتیمار٬درکنار دریا می نشیندوازبیم به پایان رسیدن آب٬چیزی ازآن نمی نوشدوبرای فردای بی آبی اشک می ریزد!
**کوکو پرنده ای است که به خاطرفرار ازمسوولیت جوجه ها٬تخم خودرادرمیان تخم های پرنده دیگری می گذاردومی رود!
درجلسه بعدی آن شب شعر،"همایون حسینیان" و"نادرختایی" که با اسم"همادر"،شعرهای دو نفره می گویند،درجواب شعرمن، شعری دو کیلومتری! سروده بودند که به گفته خودشان شب تا صبح، با اشک و آه! رویش کار کرده بودند!:
یه پسربچه ۱۸ ساله توی کوچه ها
با خودش پرسه می زد، هوار می زد که ای خدا
این چه قانونیه که برای ما شده بلا
که تو تنها باشی و یکی باشه وبال ما؟
پرشده واژه زن توی کتاب و دفترا
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!
صد دفه شنفتم اینو که بابا زن نگیری!
که اگه زن بگیری تا آخر عمر اسیری
اگه گوش ندی ذلیل زنی تا وقت پیری
اینقده می زنی سگدو تا بیفتی بمیری
اما افسوس که نرفت نصیحتا توگوش ما
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!
قبل هر زبون بازی، لباشونو تر می کنن
عشوه می آن...البته این کارو آخر می کنن
با هزار دوز وکلک ما مردا رو خر می کنن
با همین کاراس که این دخترا شوهر می کنن!
با نگاه و چشمک و وعده و صد ناز و ادا
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!
وقتی که می ری سراغ اون تازه اولشه!
اول بازی و چونه زدن و کل کلشه
دیگه خونه، کیف دستی، ماشینم صندلشه
صحبت از سکه به وزن همه هیکلشه!
جشن و رفتن،سفر خارج و اخذ شیربها
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!
یکیشون عشوه می آد فکرمی کنه ملوس می شه!
موهاشو پف می ده و عین دم خروس می شه!
وقت خواستگاری چایی نمی آره لوس می شه
با وجود این اداها آخرش عروس می شه!
این چه رسمیه که باستی خر بشیم ما پسرا؟
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!
وقتی که زنت می شه یهو خانم می شه عوض
انگار از اول خلقت با ماها داشته غرض!
وقتی حالت رو می گیره تو خودش می کنه حظ
با خودت می گی که چی می تونه باشه جز مرض؟
چه بلایی بود که آوردی سر ما آخدا!؟
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!
تازه بعدش نوبه خرحمالی کردنته
نوبه کار که نه، نوبه جون کندنته
به جز از خرید که از فرمایشات زنته
ظرفا و جارو و بچه و غذا گردنته
وای به روزی که بسوزه یه روز از روزا غذا!
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!
اگه دعوا پیش بیاد خانوم یهو می کنه غش
یهو قهر می کنه و با ساک می ره پیش ننه ش!
بعد چند روز می کنه واسطه دایی پپه ش
در نهایت این کارا رو دلمون می ندازه خش
با زبون بازی دوباره می ذاره سرم کُلا!
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!
توی این جنگ و جدل یه کلوم از تو کافیه
که بگیره نقطه ضعفت و ببازی قافیه
می گه چی؟ می گم چی چیه ؟ می گه چی چی چی چیه؟!
من احمق از چی چی می گم می گه کی به کیه!
می دونم که محکومم تو انتهای ماجرا
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!
وای به حالت اگه تو دچار کم پولی بشی!
یا گرفتار همین پیسی معمولی بشی!
یا تو حلق نارفیقی بری هاپولی بشی
وقتشه که ملتزم به دادن کولی بشی
اخم و تخم و بد و بیراهه و فحش و ناسزا
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!
اما اون روزی که پول بیاد تو جیبت دوباره
به تو سرویس می ده هی را به را چایی می آره!
بعد تبسم می شینه روی لباش آتیش پاره!
چشمکی می زنه و با عشوه می گه این کاره!
قربونت می ره روزا، شبا واسه ت می شه فدا
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!
پولاتو توی هوا می زنه فوری می قاپه
شیره تو می کشه و هرچی که داری می چاپه
یا تو بوتیکه یا توی استوره یا تو شاپه
قربونش برم همه ش هم پی جنسای تاپه!
تتو و ریمل و ماسک و رژ و مانتو و طلا!
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!
وای ازاون روزی که خانم هوس کلاس کنه
هوس اتوکد و ویندوز و سی پلاس کنه
یا ویار فاکس و نورتون و کلاس داس کنه
حالا پوله که باید بدی تا درسو پاس کنه!
دیگه گلدوزی و ورزش و زبان باشه جدا
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!
کلاس زبان بره دیگه کارت می شه تموم
صُب going classe room... نایته که coming in the home!!
wood تو پاچه ت می کنه بعد توی آستینت باتوم!
زبون مادری دیگه از یادش می ره خانوم!
دیگه می شیم چیپ! و بی کلاس و جزو آنگولا!
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!
کلاس رزمی بره یک جور دیگه باهاته!
اونی که شبانه روزی درمی آدش باباته!!
اگه حرفی بزنی جواب می ده با کاراته!
خوراکت آپرگات و هوکه و جات تو حیاطه!
دیگه از شب تا سحر جیغه و تمرین کاتا
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!
وای اگه خانوم بخواد هوای آرایش کنه
هوس میزانپلی کنه یا مو رو مِش کنه!
صورتو بتونه و نقاشی روی چش کنه
یکی نیست اون ریملو برداره تو چشش کنه!!
جی و مکس فکتور و جید و ایوروشه، نیوآ!
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!
اولش از می عشوه هاش پاتیلت می کنه
نمی فهمی توی این گیجی ذلیلت می کنه
می زنه توی سرت تو پات علیلت می کنه
توی زندگی مشترک فسیلت می کنه!
اخرش می سوزونه زندگیتو این اژدها
امون از ذات زنا و حقه های دخترا!
اما داستان به همین جا ختم نشد. من در همان جلسه ،فی البداهه جواب این دو دوست عزیز را نوشتم و با اجازه مسوولان شب شعر،خواندم:
بعد ازآن شعری که من خواندم زاحوالات مرد
بیت بیتش در میان مردها کولاک کرد
هم همایون سوخت، هم نادر! و طوری سوختند
کآتش خشم و غضب را سوی من افروختند
شعرکی گفتند بهر انتقام از شعر من
تا درآن ضایع کنند احوال ما و جنس زن
ای همادر! ازچه رو ازشعر من رنجیده اید؟
با چه معیاری شما شعر مرا سنجیده اید؟
مردها آیا پر از مکر و پر ازکین نیستند؟
یا مگر چون خرس پشمالو و سنگین نیستند؟!
آن صفات موش و روباهی که درآن شعر بود
بی گمان در مردها هم می توان پیدا نمود!
مرد اگر گوشش بلا نسبت چو خر نبود دراز
طبق شعر تو چرا خر می شود با یک دو ناز؟!
پس اگر رام واسیر حیله های زن شوید
یا که مصداقی درست ازبهر شعرمن شوید،
مشکل از ذات شما باشد و افکار شما
نیست از ذات زنان و حقه های دخترا!
شعرتان چیزی به جز یک انتقام بد نبود
آه، ای مردان کین توز بلا جوی حسود!
من درآن شعرم ندانستم که مردان یُغور
کینه شان را هم بلا نسبت گرفتند از شتر!!
این شعرطنز مقدمه آشنایی و همکاری های بعدی من و آقای ختایی در رادیو شد.