چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 23:57
شکرخند این ماه، نه تاریخش مطابق همیشه، شنبه اول ماه بود و نه مجری شماره دویش، امیرحسین مدرس. این بار داریوش کاردان در کنار رضا رفیع قرار گرفت که مثل ترکیب رفیع و مدرس یا رفیع و شهرام شکیبا، خوشمزگی های خاص خودش راداشت! او در طول جلسه، چندین بار به رضا رفیع گیر داد که چرا زن نمی گیرد، به طوری که اواخر برنامه، حتی در مواردی نامربوط، این قضیه را می کشید وسط که البته "وسط" هم به دلیل اطلاع نداشتن عده کثیری از ملت در مورد تغییر زمان شکرخند اسفند ماه ، یا به دلیل اطلاع داشتن عده کثیر دیگری درمورد نزدیکی شب عید و لزوم درآوردن چشم بازارهای خرید، کمی تا قسمتی خالی مانده بود!
رضا رفیع ضمن تعریف یک خاطره در باب این که برای کاهش بار ترافیک و به خاطر این که" ترافیک، باردار نباشد"(!)، بهتر است از پیک بادپا استفاده شود، به کاردان گفت:" یک بار جای شما خالی قرار بود بروم عروسی... جای شما نه خالی(!) رفتم حمام..." کاردان به شکایت گفت:" حالا مگر چه می شد من هم بودم؟! تمیز می شدم دیگر!" رفیع جواب داد:" حمامهای حالا که جای یک نفر را هم ندارد، خودت می روی تو باید دوش را بگذاری بیرون!" و ادامه داد:"در حمام بودم، پیک بادپایی که مطلبی را توسط او برای دوستی در جشنواره ای فرستاده بودم برگشت و حالا زنگ نزن کی زنگ بزن!... خلاصه ما در چارچوب در و موازین و شئونات(!)، پرسیدیم چه شده و طرف گفت:" آقا شما بسته ای را که فرستاده بودید، لازم داشتید؟! اگر لازم داشتید بروم توی اتوبان دنبالش بگردم!!" معلوم شد که بین راه، مطالب مرا باد برده و آنجا بود که من فهمیدم چرا به اینها می گویند پیک"باد"پا!"
بعد ازآن، رفیع در همان حمام تک نفره شعری هم درباره این داستان سروده بود که این طور شروع می شد:
آن پیک نامور که برفتش به سوی دوست
دیدی چگونه گند زد او روبه روی دوست؟!
"فاضل ترکمن" و من، اشعاری خواندیم که قافیه شان"اوش" بود، مثلا شعر من این طور شروع می شد:
چنین سالی که سال موش باشد
بود سالی که موشی توش باشد!
یکی از قوافی هم"بوش" بود.
کاردان اشاره کرد که قافیه جالبی است و رفیع گفت:" امیدوارم سال آینده جرج بوش کنار برود."
کاردان رندانه رسید:" کنار برود یا کنار بیاید؟!"
رضا رفیع حکایتی در مورد "جحا و دزد" تعریف کرد و بعد ازآن بی توجه، ادامه داد:" در همین راستا(!) از معاون فرهنگی دانشگاه آزاد دعوت می کنیم چند کلمه ای برایمان حرف بزنند!!"
او همچنین پس از خواندن شعری از برادرش و تقدیم آن به دوستان خبرنگار، ادعا کرد"سرقت ادبی هم یکی از صنایع ادبی است!"
"سعید نوری"، طنزپرداز بسیار خوش قریحه، پس از قرار گرفتن پشت تریبون به مجریان برنامه گفت:" من قصیده ء" فکر می کنی" را در اینجا نخوانده ام. اجازه هست بخوانم؟" کاردان با لحن جالبی جواب داد:" فکر نکنم!!"
این ابیات ازآن قصیده، بضاعت من است در تند نویسی!:
وقتی مجردی، به زنان فکر می کنی!
دایم به این همه خفقان فکر می کنی
هرگز به یک جوانِ ولو، زن نمی دهند
زین رو به ازدواج نهان فکر می کنی!
تا می روی سراغ زنی، زرد می کنی
زیرا به ایدز یا یرقان فکر می کنی!
گیرم که ترس از مرض ایدز هم نبود
اینک نشسته ای به مکان فکر می کنی!!
گیرم که باز مشکل جا هم ردیف شد
بی پولی و به قیمت آن فکر می کنی!...
رضا رفیع گفت:" گفتم چرا سعید به دیوار تکیه داده بود و فکر می کرد!؟!"
... فرضا زنی ستاندی و ناکامی ات گذشت
حالا چرا به موی و میان فکر می کنی؟!
این اشتهای زن طلبی نیست، اژدهاست
در خواب هم به این سرطان فکر می کنی
در جیبهات سیل شپش موج می زند
اما فقط به سینه و ران فکر می کنی!
منظور ران و سینه مرغ است بی ادب!
آخر چرا شما به همان فکر می کنی؟!
...
کاردان که بدش نمی آمد به مناسبت این شعر هم به رضا رفیع گیر بدهد، متوجه شد که او مشغول صحبت با موبایل است، بنابراین گفت:" شما هم با تلفن رد گم نکن، می دانم که داری به فلان(!) فکر می کنی!!"
این دوبیتی از سعید نوری هم شنیدنی است:
درسته ایکس لارجه سایز ِ بینی
با این ریختت هنوزم نازنینی
اگر دیدت کمی اشکال داره
دماغت رو عمل کن تا ببینی!
استاد بانی هم طی بیتی نصیحت آمیز به رضا رفیع گفت:
من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه عیال!!
من هم پیشنهاد می کنم رضا رفیع زودتر فکری برای تجرد خودش بکند که نصف گزارش شکرخند نشود شرح تلاش اطرافیان برای سر و سامان دادن ایشان!
در قسمتی از برنامه، رضا رفیع با منوچهر آذری تلفنی تماس گرفت و سریع گفت:" شما الان روی آیفون هستید، فلذا چیز خاصی نگویید!"
آقای آذری گفت که سیروس مقدم در سریال نوروزی"پیامک از دیار باقی"، نقش کوچکی هم به او داده و رضا رفیع پرسید:" یعنی نقش پیامک را دارید؟!"
سپس، آذری اجازه خواست کاردان را تلفنی ببوسد و جواب شنید که" شرعا بلا اشکال است!" کاردان با منوچهرآذری حرف زد و در حالی که مشکل آنتن وجود نداشت، با شکسته حرف زدن، وانمود کرد که صدایش قطع و وصل می شود و ما کلی خندیدیم!
میهمان این ماه در سال ۱۹۴۰ میلادی الحرام(!) به دنیا آمده بود. با تولد او ، جنگ جهانی دوم رسما شروع شد! ایشان باآن که لیسانس جغرافیا گرفته بود، زبان انگلیسی تدریس می کرد و با توفیق همکاری داشت تا آن که در سال۱۳۵۰ توفیق، توقیف، یا به قول خودش"تو قیف" شد. پس ازآن که گل آقا دوباره بچه های توفیق را دور هم جمع کرد، او هم به آنها پیوست و تا آخرین شماره هفته نامه گل آقا با آن همکاری داشت و وجود "گربه" پای ثابت کاریکاتورهای ایشان بود. او به گاو و چلو کباب علاقه خاصی دارد!
"ناصر پاکشیر"در سال ۴۲ با موفقیت، تن به ازدواج داده و دو پسر دارد: آقا بهروز، مهندس مکانیک و آقا پیمان، فوق لیسانس هوافضا.
این کاریکاتوریست کهنه کار طی حرف هایش، چنین گفت:"من به "گاو" واقعا علاقه دارم و از چند جهت نیز به هم شباهت داریم! نام خانوادگی من"پاکشیر"است و گاو هم شیر دارد! از این موضوع سوءاستفاده هم شده، به طوری که کارخانه معروف"شیر پاک" اسم مرا برای خودش پس و پیش کرده و من چون آدم لارجی هستم اصلا به روی خودم نیاوردم، در حالی که می توانستم آنها را"سو"(SUE) کنم!"
کاردان پرسید:" به کدام سو؟!"
- " نمی دانم، برای همین هم از تعقیب قانونیشان دست برداشتم!"
پاکشیر ادامه داد:"بارها به من گفته اند گاو و ناراحت نشده ام چون معتقدم:
گاوان و خران باربردار
به زآدمیان مردم آزار!"
رضا رفیع پرسید:" حتما فیلم گاو آقای مهرجویی رادیده اید؟" و چون پاکشیر قدری تامل کرد و بعد هم گفت یادش نیست، کاردان ازاو سوال کرد:"اصلا تا حالا گاو دیده اید؟!" و بعد داد سخن داد که:"من همیشه دعا می کنم هرکس تا آخر عمرش زنده باشد ، البته به شرط سلامتی همه جوارح... همه جوارح گاو خوب است... تو هم هی سقلمه نزن رضا، برو زن بگیر!"
در این لحظه نشانی وبسایت رضا رفیع روی پرده نمایش داده شد و کاردان در تفسیر آن گفت:"رفیع دات کام... کام یعنی بیا! (come) هرچه باشد دیگر ۳۸ سالش است! توی پروفایلش هم نوشته من تنها هستم!!"
آقای کاوه پیش از شعرخوانی به نکاتی اشاره کرد که طی جلسه به فراست دریافته بود:" وقتی آقای کاردان به آقای رفیع گفت زن بگیر، رفیع جواب داد هرچه بخواهی، پیک بادپا برایت می آورد!... وقتی مهدی استاد احمد شعر مشترکش با نادر ختایی را خواند، نادر بیشتر ازهمه دست زد!...داشتم فکر می کردم این سه تکه چوب را برای چه به تریبون چسبانده اند و وقتی آقای پاکشیر گفت ۶۸ سالم است و زد به این چوب ها، دلیلش را فهمیدم!..."
کاردان گفت:" آفرین... ۱۷ امتیاز!"
من و دوستم با موبایل هایمان، از زنی که با جدیت حین جلسه روزنامه خودش را می خواند و عروسکی که یک نفر روی دسته صندلی جلویی اش گذاشته بود عکس گرفتیم و در حال تبادل عکسها، با حجم بالای بلوتوث های روشن در سالن مواجه شدیم: میلاد، ویروس(!)، پوریا که سریع پیغامی هم فرستاد! و...!
تا جلسه بعدی شکرخند، شما را به خیر و ما را به سلامت!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  
شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 18:55
دیروز:
نشسته به ایستاده - شما بفرمایید جای من بنشینید...
امروز:
همین به همان(!) ـ وسایلتان را بدهید من نگه دارم!
و لابد فردا:
همان به همان ـ شما بفرمایید من بنشینم!!
واما...
شب شعرطنز شکرخند، به گفته مسوولانش، با تمام شدن ماه صفر، از سفر باز می گردد و چندمین(!) جلسه آن، دوشنبه ۲۰ اسفند ـ همین پس فردا - از ساعت ۴ تا ۷ بعدازظهر در فرهنگسرای ارسباران برگزار خواهد شد. اگر می توانید حتما بیایید، دور هم خوش می گذرد!
گفتیم که بعدا نگویید نگفتی!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع: