تبليغاتX
طنزهای ارمغان زمان فشمی
 

 


 

کارت دعوت به عروسی یک طناز!

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387



آخر این هفته جشن ازدواج ما به پاست
با حضور گرم خود درآن صفا جاری کنید
ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است
لطفا از آوردن اطفال، خودداری کنید!

بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ
معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید
تا مفصل توی آن جشن عزیز و با شکوه
با غذا و میوه آن جشن افطاری کنید
البته خیلی نباید هول و پرخور بود ها!
پیش فامیل مقابل آبروداری کنید!
میوه، شیرینی، شب پاتختی ام هم لازم است
پس برای صرفه جویی اندکی یاری کنید!
گر کسی با میوه دارد می نماید خودکشی
دل به حال ما و او سوزانده، اخطاری کنید!

موقع کادو خریدن، چرب باشد کادوتان
پس حذر از تابلو و ساعات دیواری کنید!
هرچه باشد نسبت قومی تان نزدیک تر
هدیه را هم چرب تر، از روی ناچاری کنید!
در امور زندگی، دینار اگر باشد حساب
کادو نوعی بخشش است، آن را سه خرواری کنید!

گرم باید کرد مجلس را، ازاین رو گاه گاه
چون بخاری بهر تنظیم دما، کاری کنید
ساکت و صامت نباشید و به همراه موزیک
دست و پا را استفاده، آن هم ابزاری کنید!
لامبادا و تانگو و بابا کرم یا هرچه هست
از هنرهاتان تماما پرده برداری کنید!
البته هرچیز دارد مرزی و اندازه ای
پس نباید رقص های نابه هنجاری کنید!
حرکت موزون اگر در کرد از خود، دیگری
با شاباش و دست و سوت ازاو طرفداری کنید!
کی دلش می خواهد آخر در بیاید سی دی اش؟
با موبایل خود مبادا فیلمبرداری کنید!

در نهایت، مجلس ما را مزین با حضور
بی ادا و منت و هرگونه اطواری کنید!

بعد از سرودن این شعر، متوجه شدم وزن و قافیه آن با وزن و قافیه شعر"وصیتنامه" آقای سعید نوری که درهمین وبلاگ هم آمده، یکی است. بی تردید پس زمینه ذهنی من از شعر ایشان در انتخاب وزن و قافیه این شعر بی تاثیر نبوده.




شکرخند21

دوشنبه هفتم مرداد 1387



شکرخند بیست و یکم با پخش تصاویری از شکرخند بیستم شروع شد که درآن آقای کاردان مرتب می پرید وسط فیلم و می گفت:" من یک آگهی بخوانم!" و من هم که روی سن، پشت سر ایشان نشسته و در همان موقع که ازایشان فیلم می گرفتند، تصمیم گرفته بودم از جایم بلند شوم، با تکرار چندباره این صحنه، آن قدر از جایم بلند شدم و دوباره نشستم که خسته شدم!( اگر این جملات نامفهوم است، جدی نگیرید!)

جلسه، طبق معمول با این "بیت خوانی"(!) امیرحسین مدرس شروع شد:
ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند!
رضا رفیع گفت:" نمی دانم چرا مدتی است این مصرع این جوری می آید توی ذهنم که: ای هسته تو...!"
مدرس گفت:" خوب است نمی گویی بسته تو!" رفیع برای منحرف کردن ذهن ما که در مورد کلمات "هسته" و"بسته" و ارتباطشان با بسته پیشنهادی در مورد مسائل هسته ای فعال شده بود، گفت:" بعژی ها می گویند بشته اتفاقا!" و فهمیدیم منظورشان از اول، انرژی "بستی" بوده!

سپس عکس هایی از دوران طفولیت رضا رفیع پخش شد که در یکی ازآنها به قول خودش" قنداق را چنان سفت پیچیده بودند که جلوی هرگونه آزادی بیان را می گرفت"(!) پخش این عکس ها بی ارتباط با شب تولد او که مصادف با جلسه این ماه شده بود، نبود و این بود یکی از رازهای تولد و بود و نبود. نبود؟!

نشستن ملت روی سن که از جلسه پیش مد شده بود، این بار هم به همان شدت ادامه داشت و تنها شرط آن، این بود که آنها به قول آقای رفیع، روی صحنه،"صحنه دار" ننشینند!

نسیم عرب امیری با اعلام خبر طراحی اشعار حافظ و سعدی بر روی مانتوها، ابیات جالبی مناسب مانتوی دانشجویان سال اول تا چهارم دانشگاه انتخاب کرده بود که خواند. رضا رفیع گفت:" به هرحال اشعار حافظ و سعدی از اشعار بابا طاهر که بهتر است!"
در انتهای شعر، داریوش کاردان که در کنار رفیع و مدرس، اجرای مراسم را بر عهده داشت، از خانم عرب امیری پرسید:" برای سن ما شعری سراغ نداری؟!" و رضا رفیع کاملا بی منظور در ادامه گفت:" برای روی کفن چطور؟!" او با سوال دیگری هم درگیری ذهنی پیدا کرده بود که نتوانست نپرسد:" اینها که گفتید برای لباسِ رو بود دیگر؟!"

رضا رفیع پس از تعریف کردن خاطره ای از مرحوم گل آقا که آن هم توی همین مایه ها بود(!)، به شاعر بعدی که پشت تریبون ایستاده و منتظر بود، گفت:" آقا بفرمایید... نترسید!" اتفاقا آن آقا فرمود:
" ترسم دوباره..."!!
رفیع تاکید کرد:" خداوند کرامات عجیبی در ما قرار داده!"
داریوش کاردان که تازه متوجه شده بود فردا تولد رضا رفیع است، پرسید:" تولد شماست؟" مدرس جواب داد:" فردا به دنیا می آیند." و رفیع توضیح داد:" الان در مسیر هستم!" ملت هم که هرهر می خندیدند این وسط.

مدرس، پیش از دعوت آقای صادق کرمیار، پرسید:" میان برنامه داریم؟... "میانک" داریم؟!" و ما کلی با این لغت مدرس ساز (!) حال کردیم.
مجریان برنامه خاطراتی از آقای کرمیار که دستی در فیلمنامه نویسی دارد و ظاهرا توطئه اولیه تشکیل شکرخند، زیر سر ایشان بوده، تعریف کردند و سپس کاردان، به او که می خواست از آمدن پشت تریبون سرباز بزند، گفت:" آقا این همه ما حرف زدیم و تجدید خاطره شد، خودت بیا دوکلمه حرف بزن بلکه تجدید فراش هم بشود!"
 آقای کرمیار پذیرفت(؟!) و بعد از انجام پرش از روی سن، رفت بالا تا بگوید:" این که شکرخند هنوز با وجود رضا رفیع به انحراف کشیده نشده، خوب است!" ( یکی نبود بگوید آقا قرار بود حرفی بزنی که سبب تجدید فراش خودت بشود، نه حرفی که سبب دائم المجرد ماندن دیگری!) البته رضا رفیع در دفاع از خودش گفت:" من سه سال است در روزنامه جام جم طنز می نویسم، هنوز تعطیل نشده!"
این احساس به ما دست داد که سابقا انتشار طولانی مدت یک نشریه کلاس به حساب می آمد و حالا، تعطیل شدنش کلاس دارد!

مدرس برای این که از آقای کرمیار حرف بکشد، پرسید:" شکرخند نسبت به دوسال پیش چه تغییری کرده؟" ایشان هم نه گذاشت و نه برداشت، گفت:" روسری ها عقب تر رفته!" رفیع به توضیح واضحات پرداخت:" این نتیجه سیاست های ارشادی است که بحمدا... جواب داده!"
من داشتم به این موضوع فکر می کردم که یکی از همین خواهرهای ارشادگر به کسی گفته بود:"ما دو سال است داریم ارشاد می کنیم، ملت هنوز متوجه نشده اند چطور لباس بپوشند." آن بنده خدا هم جواب داده:" اگر دوسال است دارید می گویید و افاقه نکرده، حتما کارتان ایرادی دارد. بگردید آن ایراد را پیدا کنید." به نظرم منطقی آمد!
کاردان هم طبق معمول به رضا رفیع گیر داد:" آقا چه کار به این کارها داری؟ زن بگیر مردم راحت بشوند!"


رضا رفیع طی اشاره به استقبال مردم از شب شعر شکرخند، گفت:" بعضی ها حتی با وجود پادرد، با عصا به اینجا می آیند. اینها کسانی هستند که به جای سوسیالیم و کمونیسم، مکتب روماتیسم را انتخاب کرده اند!"
او سپس با اشاره به مردی که به طرز مشکوکی پشت سرش ایستاده و مشغول فیلمبرداری بود، گفت:" این کیست که از پشت ما فیلم می گیرد؟! تحقیق کنید ببینید از کجا آمده!" مدرس گفت:" دارد شماره مان را بر می دارد!"  
فیلمبردار مو بلند مورد نظر که در تمام مدت جلسه، کلاهش را از سر برنداشته بود، پیش آمد و پشت میکروفن، خطاب به رفیع گفت:"ما ازاصفهانیم. اگرآنجا چند نفر منارجنبان را می جنبانند، شما اینجا یک نفری تمام ایران را می جنبانی!" 

در این وقت، قرار شد فیلم کوتاهی که سوغات آقای" بهرام عظیمی"، انیماتور معروف، از بلاد کفر بود، پخش شود که برق سالن به سلامتی قطع و به یاری برق اضطراری دوباره وصل شد. با خودم فکر کردم وزارت نیرو چه جراتی دارد که همایش طنز پردازانی را که نزده می رقصند، مشمول قضیه "خاموشی های اخیر"می کند و ازعواقبش نمی ترسد!

رضا رفیع تعریف کرد در یک برنامه تلویزیونی شرکت داشته و مجری آن برنامه بعدا گفته که مادرش ازاو خوشش آمده، چون بین حرف هایش حدیث می آورده و اینها. کاردان گفت:" حالا اگر به تو علاقه دارد چرا این چیزها را بهانه می کند؟! خوب... همه می دانند ازدواج نکرده ای دیگر!"
بطری های آب روی میز، دائم سقوط آزاد می کردند. رفیع با لحنی گله مند گفت:" آقا چه آب شُلی است!" کاردان تایید کرد:" بله... اصلا خیس است!"

متاسفانه شاعر بعدی، شعری خواند که ازهمان ابتدا رضا رفیع مجبور شد به ایشان تذکر بدهد آن را نخواند. شاعر مزبورهم عصبانی شد و با لحنی تند جواب داد و سن را ترک کرد.
رفیع گفت:"هنر طنزنویس این است که طنز را جوری بگوید که هم حرفش را زده باشد..." کاردان پراند:" وهم نزده باشد!"
رفیع ادامه داد:" مثلا آیا آوردن لغات زشتی مثل ترکیب الف و نون که من اصلا دوست ندارم آن را به زبان بیاورم، هنر است؟ ... می شود با کلمات دیگری منظور را رساند." کاردان طناز قهاری است. بلافاصله گفت:" مثلا با گاف و ها!!"
سپس رفیع برای تغییر فضا شروع کرد به خواندن این شعر:
"یک هنرمند فاقد مسکن
رفت روزی وزارت ارشاد..."
صدایی از میان جمعیت ـ که نفهمیدیم همان شاعر معترض بود یا نه - فریاد زد:" نخوان آقا!" رفیع با خونسردی گفت:" شما از وزارت مسکنی یا وزارت ارشاد؟!" چند نکته سنج از میان مردم همزمان گفتند:" هیچ کدام، هنرمند است!"
درادامه شعر، معلوم می شد هنرمندی که برای درخواست زمین به وزارت ارشاد رفته بود، زمین کوچکی در قطعه هنرمندان بهشت زهرا از آنجا تحویل می گیرد!

در این لحظه یک نفر از بیرون آمد و گفت:" ماشین میتسوبیشی مال کیست؟" رضا رفیع جواب داد:" بعید است صاحبش در این جمع باشد..." اما با برخاستن آقای کرمیار که برخاستن آقای معینی را هم به دنبال داشت، فهمیدیم بعضی از حضار شکرخند هم جزو مرفهین دردمند جامعه اند! داریوش کاردان گفت:" لابد"میتسو"یش مال این بود و"بیشی"اش مال آن!"و رضا رفیع، با اشاره به دونفر که بلافاصله صندلی های خالی شده را پر کرده بودند، گفت:"من فکر می کنم این دونفرگفته اند میتسوبیشی مال کیست!"

مهدی استاد احمد مثل همیشه شعرهای خوبی خواند، به خصوص یکیشان که الان در وبلاگش قابل دسترسی است و مربوط به خاموشی های اخیر می شد.او با توجه به این که بعضی ها گفته اند" تاکسی ها از سوارکردن خانمهای بدحجاب خودداری کنند" نیز این دوبیتی را سروده بود:
اگر که بدحجابی گردد عازم
به هرمقصد بدون یک ملازم
به قدری هست شخصی در خیابان
که دیگر هیچ تاکسی نیست لازم!

در ادامه جلسه، عکس های جالبی از جلسات قبلی شکرخند پخش شد که تفسیرهای طنزآمیز رضا رفیع آنها را جالب تر می کرد. یکی ازاین تصاویر، استاد منوچهر احترامی را در خواب نشان می داد که رفیع گفت:" استاد در حال داوری آثار بودند!" در یکی دیگر از تصاویر، کاردان مشغول صحبت با دختری بود که تعدادی کاغذ در دست داشت و به نظر رضا رفیع، نشان دهنده " بوروکراسی و کاغذ بازی" بود اما خود کاردان عقیده دیگری داشت:" دارد شماره تلفن می دهد!!" در عکس بعدی، پسری سخت مشغول توضیح نحوه عملکرد دوربینش برای دختر بغل دستی، و به قول رفیع مشغول" آموزش عکاسی صمیمانه" بود و کاردان با تیزبینی به این نکته اشاره کرد:" کف دست پسره یک اسم نوشته شده... خلیل... ضایع شد!" عکسی از اولین جلسه شکرخند که بسیار خلوت تر ازحالایش به نظرمی رسید، فریاد شگفتی ملت ایستاده در صحنه را بلند کرد! رضا رفیع توضیح داد:" آن وقت ها هر نفر روی ده تا صندلی می نشست! مدتی روی این... بعد می رفت روی آن یکی...!"

برای دعوت میهمان ویژه این جلسه، ابتدا رضا رفیع برای گمراه کردن ملت، گفت:" لطفا خانم شهره لرستانی را راهنمایی کنید..." و بعد اطلاع داده شد:" میهمانمان نتوانست بیاید و برگشت. میهمان دیگری آمد که می تواند از لابه لای این جمعیت رد بشود!"
این میهمان،" در ۲۵ فروردین ۱۳۳۹ در تهران درست دو روز بعد از سیزده به در از عالم رحم به در شد و به دست قابله، به شیوه ای کاملا سنتی، با سر به دنیا آمد. اودر تمام طول و عرض دوران تحمیلی تحصیلی، دبیر ادبیات قشنگش را دوست می داشت و بعدها خودش نیز به نوشتن و برنامه سازی در رادیو مشغول شد." او که سی دی اش هم درآمده است(!) این سی دی را برای پخش عکس های تویش، به شکرخند آورده بود و تصاویر رادیویی های قدیمی، از جمله  آمیرزا عبدالطمع ، خاطرات خوش همه را زنده کرد. سپس موسیقی شادی که در آن سی دی بود، پخش شد ، طوری که رضا رفیع گفت:" بعضی ها بادبزن هایشان را به طرز مشکوکی تکان می دهند. لطفا این کار را در چارچوب اعلام شده انجام دهید! به قول اصفهانی ها بادبزن را نگه دارید، سرتان را تکان بدهید!"( این که بدتر است!)
ما شش دانگ حواسمان به آقای کاردان بود که به امیرحسین مدرس می گفت:" پاشو!" و او جواب می داد:" بلد نیستم!"
میهمان ویژه یا همان "سعید توکل" در ادامه، به ذکر خاطراتی از دوران کارش پرداخت که در نوع خود شنیدنی بودند:"یک بار مجری برنامه چند بار بین موسیقی با لحن محکمی گفت: بارامانت!(baramant) بعدا فهمیدیم روی کاغذ نوشته شده بوده بار امانت!(bare amanat)!" شهرام شکیبا اشاره کرد الان هم ممکن است چنین چیزی پیش بیاید. رفیع جواب داد:" بله، حافظ هم گفته: آسمان بارامانت نتوانست کشید"!
سعید توکل خاطره دیگری نقل کرد:" یک بار نوار یک مراسم عزاداری ، چپکی پخش شد که  همهمه ای بود نامفهوم. مجری برای ماستمالی قضیه اعلام کرد که این نوار مربوط به مراسم عزاداری است که در روسیه برگزار شده! یا یک بار که نوار ترانه یک استاد موسیقی، چپه پخش شد، مجری گفت این صدای بچگی استاد بود!" 

اتفاقا بخش بعدی برنامه، به نمایش انیمیشنی از"بهرام عظیمی" اختصاص داشت که از جلسه دوماه پیش که میهمان ویژه شکرخند بود، از طرفداران پروپاقرص آن شده و لطف می کند و کارهایش را هم برای پخش می آورد. ابتدای انیمیشن صدای ناهنجاری از میکروفن بلند شد که رضا رفیع گفت:" صدای بچگی آقای عظیمی بود!"
کاراکترانیمیشن مزبور، آقای عظیمی بود که برای به موقع رساندن انیمیشن های مربوط به تخلفات رانندگی که قرار بود مردم با دیدن آنها دیگر خلاف نکنند، به سفارش دهندگان، خودش کلی تخلف رانندگی انجام می داد!

علی زراعت از مرودشت، این دوبیتی را خواند:
نه شیر بز، نه پشم میش می خوام
دل آرام و بی تشویش می خوام
من از مجری این برنامه امروز
سوییچ یک دویست و شیش می خوام!
 رضا رفیع که درست متوجه نشده بود ازاو چه خواسته اند، ازشاعر خواست شعرش را دوباره بخواند، شاید چیزی را که او خواسته بود، داشت و داد! او بعد ازتکرار مصرع اول گفت:" این دوتا را دارم!" و بعد از مصراع آخر گفت:" میتسوبیشی اش را داشتیم الان دادیم بردند!"  
این دوبیتی علی زراعت هم جالب بود:
عجب این خواجه حافظ هم چاخان است!
ندانم از کدامین خاندان است
دهد شهر سمرقندش به یک خال
گمانم خواجه، بچه آبادان است!"

در بخش بعدی، رضا رفیع اشعار فرانوی جالبی از کتاب آقای اکبر اکسیر انتخاب کرده بود که خواند:
" من نمونه ام
همه می گویند من نمونه ام
ملیحه هم تایید می کند من نمونه ام
لطفا قبل از ساعت ۸ مرا به آزمایشگاه تحویل دهید!"

***
" من تعجب می کنم
روز روشن، چطور دوهیدروژن و یک اکسیژن با هم ترکیب می شوند
و آب از آب تکان نمی خورد!"

بعد ازتماس تلفنی - میکروفنی با خود شاعر، معلوم شد او و رضا رفیع در انتخاب اشعار، هم سلیقه اند، چون آقای اکسیر هم همین اشعار را خواند و رضا رفیع در مورد شعر دوم گفت:" به زودی گشتی هم در این رابطه خواهند گذاشت!"
صدای اکبر اکسیر چنان پرصلابت و شبیه صدای سخنرانان دوران انقلاب بود که رضا رفیع هم اشاره کرد:" من یاد سال ۵۷ افتادم!"

 پس از قطع تماس، رضارفیع گفت:" اول فکر کردم شماره را اشتباه گرفته ام، چون ضعیفه ای گوشی را برداشت..." و مرا مجبور کرد بلند بگویم:" بی تربیت!" خوب، بعضی لغات، بیشتر توهین آمیزند تا طنز و طنازها باید حواسشان به دل شیشه ای خانمها باشد! اتفاقا دوتا  ضعیفه... یعنی دوتا خانم(!) در پاسخ به شعر آن جلسه" فاضل ترکمن" که در مورد خانمها بود، این مصرع جالب را آورده بودند که:" فاضلا، مرد نکونام نبینم هرگز!!" (آفرین!)

در نهایت، جشنواره و مسابقه ای که وزارت نیرو برگزار کرده و در وبلاگ" نیروزا" شرایط شرکت درآن قابل دسترسی است اعلام شد. داریوش کاردان پرسید:" با این اوضاع اخیر برق، وزارت نیرو رویش می شود جشنواره هم برگزار کند؟!" رضا رفیع جواب داد:" در تاریکی برگزار می کند!!"

ما هم تا برق نرفته مطلب را تمام کنیم که زحماتمان برای ارسال آن به اینترنت هدر نرود!





درباره وبلاگ
درمورد شب شعر طنز شکرخند که خیلی ها ازمن سوال می کنند این توضیح لازم است که شکرخند علی الاصول باید شنبه اول هرماه در فرهنگسرای ارسباران تهران(زیر پل سید خندان) راس ساعت 4 یا 5 بعدازظهر برگزارشود اما گاهی به دلایل مختلف - مثل نبودن نفت و قیف و...!- در زمان و مکانش تغییراتی به وجود می آید که من مقام چندان مطلعی دراین زمینه نیستم!





 

Designed By M.Ranjbar