| |
|
|
چه کسی بود صدا زد سهراب؟! |
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387
سه شب پیش، باز فرصتی از بی خوابی(!) دست داد و برای دوستان شاعرم sms فرستادم که: بده با یک دو سه مصرع تو جواب: "چه کسی بود صدا زد سهراب؟"! طبق معمول، عده ای از دوستان، دیر یا زود جواب دادند. مسایجه با مهدی استاد احمد، جالبتر از بقیه ازکار درآمد که به این شرح است: مهدی: - من نفهمیده ام این را هرچند خوانده ام هشت دفه(!) "هشت کتاب"! - شاید این مشکل سهراب نبود آی کیوی تو بود چند جناب؟! ـ رفتم آن را بکنم تست، ولی دکتر آن را نتوانست حساب(!) - صفر زیرا که نیاید به حساب! تست را نیز نمودی تو خراب! - آن قدر نمره من بالا بود دکترم پروفسورم کرد خطاب! - شاید آن روز به ریشت نگریست(خندید!) پروفسور کرد خطابت به شتاب! پروفسور هست لقب، بز را نیز بوده شاید سخنش از این باب! - من بزم؟! شرم بکن تا من نیز نکنم نقش تو را نقش برآب! (صبح روز بعد!) - من نگفتم که تو بز می باشی به دهن، خاکم و بر روت، گلاب! چه سخن ها که بگوید دکتر که ندارند محل از اعراب! ورنه"استاد" اگر بز باشد ارمغان نیز بود لابد گاب! - گاو زشت است، زبان گاز بگیر من ندیدم چو تو حتی در خواب! هر که گوید به تو غیر از "خانم" دهنش پر شود از سرب مذاب!
مسایجات دیگر، به ترتیب ارسال زمانی اینها هستند:
جمشید مقدم: - به گمانم که کسی نیست به جز دختر خوشگل همسایه، رباب! - دل خود را تو نکن خوش که شتر پنبه دانه است که بیند در خواب!
حسن صنوبری: - نیمه شب می رسد از راه کنون ولمان کن، برو و زود بخواب! - نیمه شب هست پر از فرصت ها فرصتت را به غنیمت دریاب!
رضا الهامی: - شده "سهراب" تو هموزن "جواب"؟! نقشه ات گشته هم اینک بر آب! - باز ملا لغتی پیدا شد! پاسخم را نده آقا! تو بخواب! - باز "ملا نقطی" یا"لغتی"؟ نده ای شاعره ما را تو عذاب! - لغطی یا لغتی یا غلطی ورژن عامه آن هست صواب! تو ز من عیب نگیر، آخر بود شعر آن دفعه ای ات سخت خراب! کرد استاد "جلال" آن را نقد* پس برو کشک خودت را تو بساب! ( ظاهرا دراین قسمت، یکی دوبیت از مسایجه مفقود شده!) - جای اینها برو در مدرسه ای سیر علمی بنما توی کتاب! من ندارم چو تو یک ذهن سریع تا که فی الفور کنم send جواب! "ط" به جای"ت" نوشتم به غلت(!) چون تو بر هم زده ای عالم خواب!
جواد خلیل پور: - گور بابای شعر و تو و سهراب ساعت دو است و کرده ای مرا بی خواب عمر خود را تلف می کنم درغربت که زبان بیاموزم، نه شعر و جواب! راستی نگفتی اسمت چیست؟ دوست یادشمنی در قیافه احباب؟! - وزن شعرت که همه بود خراب لا اقل اسم مرا در می یاب! چه کسی بود صدا کرد جواد؟! چه کسی بود تو را کرد خطاب؟! ضمنا آقا تو کمی بی ادبی از تو من یاد گرفتم آداب! - I m sorry, I don t know you ارباب! What s your name هستی اهل بناب؟ - شعر از یاد تو رفته بدجور شاعران نیز نیاری به حساب! بی خیال من و اسمم دیگر! برو بنشین سر آن درس و کتاب - السلام ای نازنین ای ارمغان بوده ای قلب جوانان هم بمانی بی گمان!
مژگان افروزی: - من که در خواب خوش و شیرینم پس که بود آن که صدا زد سهراب؟ - شاید این داد طلبکارش بود مثلا داد غضنفر قصاب!؟ - نه... غضنفر که به خارج رفته شایدم(!) بوده سیامک، بی خواب شده بی خواب و صدایش زده است راستی کوست؟ کجا شد سهراب؟! نه غضنفر، نه سیامک، نه قلی هرگز او را ننمودند خطاب خواب بودم من و در خوابم بود ماهرخ، همسر دایی سهراب چون که در باغ بشد دایی من همسرش گشت حسابی بی تاب پس صدا زد ز ته دل داییم خواب شیرین من، او کرد خراب این صدای زنِ دایی من است دایی ام گوهر و او گوهر یاب حال شد روشن تو، جان دلم چه کسی بود صدا زد سهراب؟!
راشد انصاری: چه کسی بود صدا زد سهراب؟ دختر خاله من بود: رباب!
شیوا فرازمند: من نبودم به خدا ای بانو! دل من گشت ز حرفت بی تاب چه کنم تا که جوابت باشد؟ پاسخت را ز دل شعر بیاب!
حسن حاتمی(دو روز بعد!): - من که در نیمه شب بودم خواب پس صدا هم نزدم من، سهراب ارمغان گیج نمودی من را کی تا حالا شده اسمت سهراب؟!
* اشاره به نقدی که آقای جلال رفیع بر شعر رضا الهامی نوشتند.
|
|
اشتباه ایدیولوژیک! |
سه شنبه شانزدهم مهر 1387
یا "هرکس خود را بشناسد، خدای خود را شناخته است"؟!
با تشکر از دوست عزیزم، راحیل حسینی
|
|
شکرخندی با یک مجری! |
یکشنبه هفتم مهر 1387
در شکرخند ۲۳ یک عدد مجری بیشتر حضور نداشت و آن، همانا شخص شخیص رضا رفیع بود، چرا که بنا به گفته خودش، امیر حسین مدرس و داریوش کاردان، برنامه ای مهیج(!) در تلویزیون داشتند که درگیر آن بودند!
شعرخوانی با "محمد رضا ستوده" شروع شد که در مورد طرح پیشنهادی جدا کردن خانمها و آقایان در دانشگاه ها - که البته جوانان برومند و درسخوان، خیالشان راحت باشد، چون عملی نشد و در حد همین شعر باقی ماند! - سروده بود:
آخر به حکم اهل نظارت جدا شدیم با اشتباه اهل وزارت جدا شدیم یک سال روز و شب چه وصال خوشی گذشت اما بنا به رای حراست جدا شدیم! در بین ما رکن تفاهم همیشه بود ما بی دلیل و منطق و حکمت جدا شدیم سارا و نسترن و پریناز رفته اند از عصمت و زینت و بهجت جدا شدیم...
ما و دخترخاله هایمان که اسم مادرانمان در بیت فوق آمده بود، غیرتی شدیم و بقیه اش را گوش نکردیم!(در واقع از شدت خنده، نتوانستم بقیه اش را بنویسم!) "ستوده" در ادامه، گفت:" حالا شعری می خوانم از زبان جوانی به نامزدش..." و رضا رفیع مچش را گرفت:" آها... شعر قبلی، زبان حال خودتان بود!؟"
زمانی که می ریم بیرون تو شهرک نگو باید بگیری دو تا آیس پک فقط یک انتخاب کن بین این سه آدامس شیک، تک تک یا که یخمک! در قسمتی از شعر، طرف ادعا کرده بود که کلیه اش را می فروشد. رضا رفیع گفت:" کلیه... یعنی همه تان را می فروشید!؟"
"دانیال هویدا" در اشعارش، به جای "کلیه"، با قوای دَماغی قرارداد بسته بود!:
بلبل نه، صدای زاغ تقدیم تو باد آواز خوش کلاغ تقدیم تو باد اعضای بدن نیاز دارم اما از صورت من، دماغ تقدیم تو باد!
*** تو را ای دوست با اخلاق گندت دوست دارم تو را با بینی زشت و بلندت دوست دارم پرادو زیر پایت نیست، پیکان هم نداری تو را با گله های گوسفندت دوست دارم!
"معصومه پاکران"، پیش از خواندن شعرش، چنان گفت:" سلام، سلام" که رضا رفیع خداوند را شاکر شد که این ترانه، آهنگ نداشت!
"حسام الدین مقامی کیا" استاد سرودن دوبیتی است: چه خورشتی، چه نان و حلوایی! به به از عطر و طعم این چایی! بیش ازاینها نمی شود بخورم بنده افطار دعوتم جایی!
در این لحظه، ازدحام افرادی که به دلیل پر شدن سالن، نتوانسته بودند وارد شوند، به اوج خود رسید و در دیگر سالن را باز کردند تا عده محدودی برای نشستن روی پله ها، گزینش شوند. رضا رفیع ضمن اشاره به درهای بسته و باز سالن، گفت: "خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری!"
" فاضل ترکمن" این شعر را خواند: در کشور هند، فیل باید باشد در کشور مصر، نیل باید باشد در کشور ما که عشق پشم و پیل است یک عالمه پشم و پیل باید باشد! البته شما خودش را ناراحت نکن، احتمالا منظور شاعر از "پیل" همان فیل است و پشم هم اشاره دارد به فصل پشم چینی گوسفندان...( توضیح ندهم سنگین ترم!)
"حامد عسکری" که در جلسات اخیر، عنوان"سردمدار سرودن اشعار دانشجویی" را ازآن خود کرده، طبق معمول شعرهای جالبی خواند:
شال قرمز سر نکن من را هوایی تر نکن گاوها با رنگ قرمز زود قاطی می کنند!
*** بیا تو سفره هامون، نف (ت) بذاریم پلنگا رو بیا تو کف بذاریم برای صرفه جویی، ماهو وا کن به جاش یک لامپ کم مصرف بذاریم!
*** الهی آسمون واست قفس شه تو چشمونت پر از شامپوی بس شه! الهی که بلوتوثت تو مترو بچرخه بین مردم ، دس به دس شه!
*** هم ریمل و خط و سرمه اش کم شده است هم بستن روسریش محکم شده است از برکت عمره های دانشجویی این ترم، فرشته خانم آدم شده است!
"حدیثی قمی" هم شعری مرتبط با حال و هوای این روزها خواند: آمد رمضان و روزه داریم همه خالیست شکمها و نزاریم همه چون مرغ گران است، به وقت افطار محکوم به خوردن خیاریم همه!
"علی ملک آباد" شعری خواند که درآن مصایب بشری را یکی یکی نام می برد و بعد ادعا می کرد که در تمام این موارد"همیشه پای یک زن در میان است"! من سه بیت فی البداهه در پاسخ او نوشتم که وقتی برای شعرخوانی رفتم، اول آنها را خواندم:
تو گفتی هرکجا عیبی عیان است همیشه پای یک زن در میان است خودت کردی به شعر خویش اقرار نباشد"دست"ِ زن ها هیچ در کار بود زیر سر مردی یقینا به همراهش کشیده پای یک زن!
سپس شعر"مرگ شهری" را خواندم. این، از معدود دفعاتی است که در گزارش شکرخند به اشعار خودم اشاره می کنم و الان متوجه شدم که تا به حال چقدر مظلوم واقع شده بودم!
میهمان ویژه این ماه" در ۱۷ دی ماه ۱۳۴۰ شمسی غیر قمری، شدیدا به دنیا آمد. در کنکور سال ۶۳ به کوری یک چشم استکبار جهانی با رتبه ۲۹ - که بالاتر از رتبه ۳۰ است(!) ـ در رشته گرافیک، وارد دانشگاه ، و به کوری یک چشم دیگر استکبار جهانی با رتبه ۱ وارد مقطع فوق لیسانس شد. او درسال ۱۳۶۴ و در اوج جنگ تحمیلی به همراه رضا میرکریمی به فاو رفت ، ۸ ماه متناوب در جبهه ها حضور داشت و تا مرز مفقودالاثری نیز پیش رفت، به طوری که چند وقت، هرچه می گشتند پیدایش نمی کردند و بعدها معلوم شد به مرخصی رفته است! ایشان چون مربی غواصی در سد کرج بود، در اروند نیز غواص بود و پوزه دشمن را به آب کشید.( خاک نبود آنجا!) در سال ۱۳۶۹ دست به عمل ازدواج زد و ازدواج او وهمسرش آن قدر خوب از آب درآمد که به همه می گویند این جور ازدواجی ده تایش هم کم است! از سال ۷۵ وارد کار فیلم و سینما شد. اولین کارش"بچه های مدرسه همت" بود و درآن، نقش یک ناظم بداخلاق را داشت که دقیقا مخالف اخلاق خود اوست. تا الان در ۲۹ فیلم سینمایی و ۱۵ سریال معروف نقش بازی کرده که از جمله آنهاست: زیرزمین، سه در چهار، روزهای سرکشی و... در حال حاضر مشغول تست گریم برای "اخراجی های ۲" است. شغل اصلی اش بازی در فیلم و سریال نیست و از سال ۷۱ رسما به استخدام وزارت فخیمه آموزش و پرورش درآمده و در مقطع هنرستان به تدریس مشغول می باشد." ( معلوم شد یکی از عوامل اتاق فرمان، آقای ایران فدا، نیز از شاگردان ایشان بوده و به قول رضا رفیع، نفوذی های ایشان تا کجاها آمده اند!)
"مهران رجبی" با قرار گرفتن پشت تریبون گفت:" حیثیتی که برایمان نماند اما بگذارید از خودمان دفاع کنیم!" اما حرف هایی زد که بعید است او را در رسیدن به این مقصود یاری کرده باشد!:" وقتی از من دعوت کردید، گفتم الان ملت، هر کانال تلویزیون را که می زنند یا منم یا رییس جمهور(!) فلذا بهتر است بگذارید یک شب هم دوستان، ریخت مرا نبینند!... خانمی به نام "رنجبران" از آمریکا آمده بود که می خواست یک فیلم صد ثانیه ای بسازد و به من گفت دوست دارم شما بازی کنی. من گفتم آبجی! فقط دو دقیقه طول می کشد که دماغ من از جلوی دوربین رد شود!! وقتی به خانه نزدیک می شوم، بچه ها می گویند بابا دارد می آید، چون دماغم زودتر از خودم وارد می شود! یک بار هم رفتم عملش کنم، دکتر گفت تو باید پول عمل پنج تا دماغ را بدهی، در نهایت هم level ِ سرت به هم می خورد و باید یک چوب پشتت بگذاریم تا تعادلت حفظ شود، چون بدنت به این دماغ عادت کرده است!" ایشان در مورد خاطراتش از سریال"روزگار قریب" گفت:"به من گفته بودند سه ماه بیشتر کار نداری اما قریب پنج سال درگیر این سریال بودم. یک روز کیانوش عیاری از من پرسید چه احساسی نسبت به این موضوع داشتی؟ گفتم: پنج سالی با شما بودیم و ماه به ماه نفقه ای به من می دادید. احساس صیغگی به من دست داد!" رضا رفیع اظهار امیدواری کرد:" خوب... احساس موقتی بوده!" مهران رجبی ضمن اشاره به زمان تولد خود گفت:" خانه ما در خیابان امیری بود. مادرم هروقت دردش می گرفت با خودش می خواند: "خیابان امیری... خدیجه الان می میری!" اما می گوید سرانجام اصلا متوجه نشده که من چطور زیر کرسی به دنیا آمدم!" رضا رفیع سعی کرد موضوع زیرآب رفتن روستای واریان سد کرج (زادگاه رجبی) در آن سال ها را به کشف سیستم زایمان درآب ربط بدهد! رجبی گفت:" خانمم می گوید هرنقشی دوست داری بازی کن، به جز نقش شوهر! وقتی سریال سه در چهار پخش می شد که در آن خانم شهره لرستانی نقش همسر مرا داشت، من به تلویزیون نگاه می کردم و خانمم به من!" او که چند بار در نقشهایی با نام" آمیرزا" بازی کرده، گفت:" یک بار وقتی تلویزیون مردم را نشان می داد که می گفتند مرگ بر آمریکا، پسر چهارساله من پرسید: بابا اینها چرا می گویند مرگ بر آمیرزا؟!" و در نهایت ازاین که از هر سریال مناسبتی رمضان امسال، یک بازیگر برای تشرف به حج واجب انتخاب شده و در سریال"مثل هیچ کس" قرعه به نام او افتاده، اظهار خوشحالی کرد و چون اذان گفته بودند، ختم شکرخند را اعلام نمود تا ملت بروند افطار کنند. رضا رفیع گفت:" ادامه شما، امشب در تلویزیون!"
وقتی ازسالن خارج می شدیم، آقایی به نام"امیرحسین مومنی" جلو آمد و به من گفت:" خانم زمان فشمی، تبریک می گویم!" پرسیدم چه چیز را؟ گفت:" ازدواجتان را!" معلوم شد که ایشان با خواندن شعر"کارت دعوت به عروسی یک طناز" خیال کرده من ازدواج کرده ام.(مردم چه دل خجسته ای دارند!) او دوبیت نیز در این مورد سروده بود که به من تقدیم کرد!:
ای چرخ مگر تو قصد جانش کردی؟ این درد نهان بود و عیانش کردی گر چشم تر و روی سیه برگردد زآنجاست که شوی ارمغانش کردی!
بدین وسیله هرگونه شایعه ای در مورد بدبخت کردن شوی فوق الذکر را که بعد از گذاشتن یک کامنت تبریک، ذهن عده ای از دوستان را نیز مشغول ، و آنها را به سوال کردن از من واداشته، به شدت تکذیب می نمایم و شما را تا شکرخندی دیگر به آفریننده خنده و شکر می سپارم!
توجه کنید که شکرخند آینده با دو روز تاخیر، دوشنبه ۶ آبان ماه برگزار خواهد شد، اگر خدا بخواهد.
|
|
|
درمورد شب شعر طنز شکرخند که خیلی ها ازمن سوال می کنند این توضیح لازم است که شکرخند علی الاصول باید شنبه اول هرماه در فرهنگسرای ارسباران تهران(زیر پل سید خندان) راس ساعت 4 یا 5 بعدازظهر برگزارشود اما گاهی به دلایل مختلف - مثل نبودن نفت و قیف و...!- در زمان و مکانش تغییراتی به وجود می آید که من مقام چندان مطلعی دراین زمینه نیستم!
|
| |