تبليغاتX
طنزهای ارمغان زمان فشمی
 

 


 

ما و چرخ گردون!

پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387



شبی از شب های آبان ماه این بیت را به منظور مسایجه برای دوستان شاعرم فرستادم:
اگر دست تو افتد چرخ گردون
چه چیزی را کنی فورا دگرگون؟

مهدی استاد احمد همیشه اولین کسی است که پاسخ می گوید، اما او در استودیوی رادیو بود:
- هزاران چیز را تغییر خواهم
دهم، اما سر برنامه اکنون!(هستم!!)
- شما کشتید هم ما، هم فلک را
از این رادیو و برنامه هاتون!
ساعتی بعد از مهدی پیام آمد:
- آماده ادامه، منزل رسیدم اکنون
من باب عذر تاخیر: از شرم، چهره گلگون
اما خودش بلافاصله فهمید که خستگی، بعضی ها را از ریخت و قیافه می اندازد و او را از وزن و قافیه!:
- شد وزن، گم، اساسا، بعضی چه بی کلاسن!
گشتیم توی تاخیر، از وزنمان پشیمون!
من هم که طبق معمول، به خواب شیرین فرو رفته بودم!

مژگان افروزی:
خدا را شکردستم نیست این چرخ
که هرچه بود می شد سخت داغون!

مولانا بدپیله:
- چه چیزی؟! بی گمان آن سنگ خارا
که کرده جای قلب دوست، مسکن!
- چه آمد بر سر قافیه آقا
که"مسکن"شد همآوا با "دگرگون"؟!
- حواسم پرت شد یک لحظه، ای وای
عجب سوتی خیطی داد مجنون!
دوباره می فرستم یک جوابی
که آیم از خجالت زود بیرون!
... ساعتی بعد:
- ز حد تاخیر من گردید افزون
که بودم توی ماشین و خیابون
ز من کوتاهی و تقصیر و تاخیر
ز تو بخشش که باشد سخت میمون!
... ساعتی بعد:
- چنین چیزی ز بخت من بعید است
وگر گردد مرا اوضاع، همچون
نخست از عمق دل جیغی کشم توپ
که دارم چرخ گردون، وای، آخ جون!
سپس با پشتک و وارو و بالانس
رسانم خویش را فورا به تهرون
و حالا آنچه را پرسیدی از من
جوابی گویمت، دل را مکن خون
مگو بدپیله پیچاند سخن را
روال کار ما این است اکنون!
نمی خواهی اگر این گونه با شم
برو از این مسیجیون تو بیرون!
اگر افتد به دستم چرخ گردون
چه چیزی را کنم فورا دگرگون؟!
آها... اوضاع ناهنجار میهن
که باشد قلب خلق ا... ازآن خون
هنر، فرهنگ، دانش، دین، سیاست
کنارش اقتصاد خیط بی جون!
به دست من شود زین رو به آن رو
به نحوی که همه گردند وارون
مرا دِینی است از میهن به گردن
روم از زیر بار دِین، بیرون
به جز این آرزویی در دلم نیست
که رقصد ملتم بر بام گردون!
... لالا کردی به ناگه ارمغانم؟
شبت خوش باد ای لیلای مجنون!
اگر خواهی بیاری پاسخم را
بیاور اصل آن را، نه پریشون!
وگر سانسور کنی آن را به وبلاگ
شوی نزد وطن همواره مدیون!
فردای آن روز من با خواندن این ابیات و توجه به مصرع" که رقصد ملتم بر بام گردون"، جواب دادم:
- هدف، باشد تو را آن بیت آخر:
"بچرخون و بلرزون  و برقصون"!
زدی حرف هنر یا دانش و دین
که آخر گویی از حرکات موزون؟!
نیاور پس وسط، پای فلک را
همان اول بفرما توی میدون!!
بدپیله ناگهان بدون توجه کافی به وزن، لحن کتابی شعر را به لحن محاوره ای تغییر داد:
- عجب! بیدار شدی از خواب نازت
پس از بیست ساعت ای طناز شیطون!
نبوده قصدم اون چیزی که گفتی
به مولایم قسم، اون شاه مردون!
ولیکن گر گل نازی بیاید
کنارم از پی حرکات موزون
چرا از او گریزم؟ خل نباشم!
روم با سر برای دنس، آخ جون!
(دیدید گفتم؟!)
خدا را خوش نیاید کان پریرو
بماند منتظر با قلب داغون!
به ما گفتن "همیشه دل به دست آر"
که بوده دل شکستن، کار نادون!

رضا الهامی:
-"اگر" گفتی،"چغندر" یادم آمد!
نمی افتد به دستم چرخ گردون!
- نباشد غیر ممکن، غیر ممکن!
نکن در فرض ما همچین و همچون!
اگرچه کاشتند آقا، "اگر" را
و چیزی در نیامد هرگز از اون!
- اگر آغشته شد نان تو در خون
خوراک دیگری شد مرغ بریون
نمی باشد مقصر، چرخ گردون
مشو از دست آن بیهوده محزون
گمان کردی که رفتن تا به گردون
برای ما فقیران هست آسون؟
سفر با یک سفینه تا به آنجا؟
بود خرجش تریلیون و میلیون!
... شدی از پاسخ ما مات و حیرون
میان دودهای شهر تهرون؟
و یا در عالم وهم وخیالات
کشیدی پر به سوی چرخ گردون؟
... هوای شهر ما ابری است اکنون
ببارد شایدامشب نیز بارون
ندارد حال خوش"همراه اول"
خداوندا نما آن را دگرگون!
...اگربودم خود من، چرخ گردون
جهان را می نمودم عکس و وارون
کویری می نمودم جنگلی را
کویر لوت را هم رود کارون!
فقیران را طلا می دادم و دُر
به داراها دلی آکنده از خون
برای لقمه نانی بگردند
میان کوچه ها حیرون وویلون!

خلیل جوادی (ساعتی بعد):
ـ یه موقع فک نکن من بی کلاسم
توی اینترنتم، پرته حواسم!

شیوا فرازمند:
ـ عجب کردی سوال ای دختر خوب
ز دست چرخ گردون دل شده خون
اگر دستم رسد بر چرخ گردون
خودم را می کنم فورا دگرگون!
- دگرگون کردن خود، کار سهلی است
توانی این کنی، بی چرخ گردون!
- بگو آخر چگونه می توانم
به جای زن، شوم یک مرد مجنون؟
به جای لیلی و صغری و کبری
شودنامم سعید و یا همایون؟!
دگرگون گشتنم سخت است آری
در این دنیای زن افکن و داغون
- ترقی کرده اما طب جدیدا 
به جراحی کنند این کار، آسون!
- ولی فرق است بین خلقت وطب
عزیزم ارمغان، ای دخت شیطون!
پر از درد است آن در دست انسان
کنم این فکر را از کله بیرون
- ولی دنیا اگرهمچون کویر است
زنان هستند چون گل های گلدون
نباش از جنس خود مغموم هرگز
نکن هی خالق خو را پشیمون!
- بله این حرف تو گرچه درست است
ولی سخت است گل بودن تو گلدون
زن و مادر عزیزند و گرامی
نمی خواهم شوند از غصه دلخون
پر از درد است قلب عاشق زن
دو چشمانش شده چون رود جیحون
... دوباره فکر کردم بر کلامت
اسارت هست ماندن توی گلدون
نمی خواهم اسیر خاک باشم
پرنده می شوم در اوج، اکنون!
- به شعر طنز گفتم شاد باشیم
تو آوردی حدیث دشنه و خون!
نکن این کار را شیوا که گردون
همه افسانه خواهد بود و افسون!
- تمام زندگی طنز است و بازی
الا ای دختر شیرین و مفتون!
من و شعر و شما و زندگانی
در این دنیای رنگارنگ وگلگون!

حسن حاتمی:
کشم تا یزد ِ بی آب و کویری
شطی از رود بی پایان کارون!

حسن صنوبری:
دگرگون می کنم کلا جهان را
هر آنچه می کند من را پریشون!

کورس احمدی:
- دگرگون می کنم فورا زمین را
به ایران آورم دیوار چین را
- خدارا شکر زین رو غم نداریم
که ما دیوار اینجا کم نداریم!
ز هرسو می خوری دائم به دیوار
نیاور بیش ازاین دیوار، ای یار!
- من آن دیوار خواهم تا بپیچم
به گرد عاشقان محکم حصاری
مبادا رخنه یابد در درونش
به جای میش و آهو، گرگ هاری
- نباشد عاشقی بسیار حالا
که عشق واقعی مرده است، آری
بنابراین نمی صرفد که این قدر
زچین، دیوار مستحکم بیاری!
- چه گیری داده ای ای ارمغان جان!
دلم می خواهد آن دیوار آرم
برای عاشقان حتی اگر نه...
لب مرز فغانستان بکارم!
 ظاهرا آقای احمدی از طرفداران سرسخت واردات کالاهای چینی به هر نحو ممکن هستند!

خسرو دهاقین:
اگر دستم رسد بر چرخ گردون
کنم فورا تو را از چرخه بیرون!  





باز هم با هم دسته جمعی رفته بودیم شکرخند!

جمعه هفدهم آبان 1387




دیشب درجمعی از دوستان، یک نفر به من گفت:" چرا گزارش شکرخند این ماه را نمی نویسید؟ همه نوشته اند!" گفتم:" چون من کاری را که همه انجام داده باشند دوست ندارم!!" اما واقعیت این است که کامپیوترم دچار مشکل بود و به همین دلیل مدتی این مثنوی تاخیر شد. اینک این شما و این گزارش شکرخند آبان ماه:

 رضا رفیع در آغاز شکرخند بیست و چهارم گفت:" من به امیرحسین مدرس گفته ام که اگر توانست، جایی در سریال یوسف پیامبر نیز شعار همیشگی جلسه ما را بگوید که: ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند...!"
داریوش کاردان هم حرف هایش را این طور شروع کرد:" با کمال... تبریزی(!) خدمت شما سلام عرض می کنم و امیدوارم هرجا هستید همان جا باشید!"

شعرخوانی با "محمدرضا ستوده" آغاز شد که شعرش موضوعی متناسب با سریال فوق الذکر داشت:

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای زلیخا! جعفر دهقان اگر شوهر نشد
آخر شب می رسد بهرام رادان غم مخور!
مدرک زیبایی یوسف کمی قلابی است
خب می آید جای او آقای کردان غم مخور!
عاشقی دردیست بی درمان، ندارد سرزنش
ای کتایون می رسد پایان هجران غم مخور
ما کتایون ریاحی را حمایت می کنیم
تا تهش هستیم با تو ای کتایان غم مخور!

رضا رفیع پرسید:" کتایان، دخترشان است؟!" و اشاره کرد بعد از ماجرای بریدن دست هنگام نارنج خوردن مر زنان مصر را(!) بود که پرتقال خونی پیدا شد! او این بیت را نیز خواند:
من ازآن حسن روزافزون یوزارسیف دانستم
که عشقش می کشد آخر کتایون ریاحی را!

آقای"بانی" شعرجالبی خواند که ابیاتی ازآن، اینهاست:
جوانکی نرسیده به فصل پیری مرد
نمرد پیر کهنسال و طفل شیری مرد
زبام خانه یکی روی عابری افتاد
به حیرتم زچه رویی نمرد و زیری مرد!
عمو رشید توی آب دست و پا می زد
صدا زدم که عموجان من، نمیری! مرد!
یکی ز بشکه های پرقیر، جان پناهی ساخت
و عاقبت وسط بشکه های قیری مرد!
به جرم مفسد فی الارض دیدی و دیدم
که با تمام توانمندی اش" نصیری" مرد
روی سنگ مزار نمد قلی دیدم
نخورد لقمه سیری و مفتی مفتی مرد!
استاد در اینجا قافیه را به جای لقمه سیری که نمدقلی نخورده بود، با نمک خودشان میل فرمودند!

آقایی که او را با نام"مقدمی" دعوت کردند، بعد ازقرارگرفتن پشت تریبون، گفت فامیلی اش مقدم است، نه مقدمی. داریوش کاردان پرسید:" چرا فامیلیتان "ی" ندارد؟!"رضا رفیع احتمال داد:" یایش، یای نکره بوده، برداشته اند!" داریوش کاردان لطف کرد:" من از اموال خودم یک "یا" به ایشان می دهم." و رضا رفیع فی الفور جواب داد:" باشد آقای داروش کاردان!"
او پیشنهاد کرد:" روی من هم می توانید حساب کنید!"(رضا رفع!)
 
سپس فایل صوتی یکی از اشعارهمایون حسینیان که به ترانه تبدیل شده، پخش شد که وقتی رضا رفیع سی دی آن را به مسوولان سالن تحویل می داد، داریوش کاردان اکیدا توصیه کرد سی دی را قبل از پخش، بازبینی کنند، شاید تصویری باشد اصلا!

استاد مهولاتی شعر بسیار جالبی خواند که بسیار مورد توجه و تشویق دختران مجرد بالای سی سال قرار گرفت که متاسفانه نتوانستم آن را یادداشت کنم.( اگر کسی این شعر را دارد لطفا آن را به من برساند تا در اینجا نقل کنم) این شعردر باب مزایای انتخاب خانمهای چهل ساله برای ازدواج، نسبت به دختران جوانتر، داد سخن داده بود. داریوش کاردان که طبق معمول در تمام فرصت های پیش آمده، به مجرد بودن رضا رفیع گیر می داد، در اینجا هم پراند:" اگر به رضا بگویید زن چهل ساله بگیر، دوتا بیست ساله می خواهد!"

پس از پخش یک انیمیشن کوتاه، یک نفر- و تنها یک نفر! ـ گفت لطفا آن را دوباره پخش کنید. رضا رفیع گفت:" بله... به درخواست عده کثیری(!) از دوستان، اگر بشود این کا ر را دوباره پخش می کنیم!"این کار او، آدم را به یاد ادعاهای صدا و سیما به هنگام پخش برنامه های تکراری می انداخت! 
 او در جایی از برنامه، به جای خانم "گل نبی" اشتباهی گفت خانم سلیمانی و مورد متلک کاردان واقع شد:" واقعا هم تشابه دارند ها!"

خواندن بیوگرافی میهمان ویژه این ماه را داریوش کاردان با گفتن یک"اِهِم" شروع کرد که به قول خودش، مثل آن "یا"ی اضافی، این اهم را هم از خودش اضافه کرده بود!:
" در پاییزی ترین روز، در آذر۱۳۵۲ هجری شمسی غیرقمری در شهر صنعتی اراک با تمام وجود به دنیا آمد. دارای یک خواهر و برادر دوقلو بود که البته به حالت نچسبیده به دنیا آمدند. درزنگ انشا همیشه نمره بیست یا کمتر(!) می گرفت. در دوره راهنمایی چون راهنمایی نداشت، کمی تا قسمتی شرّ شد، به طوری که یک بار لباس مربی شیمی اش را با قیچی پاره کرد!
از سال ۱۳۶۶ تحصیلات دبیرستانی را شروع کرد و قبل ازآن که آب دیپلمش خشک شود، وارد رشته زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز، و بعد وارد رشته حقوق قضایی واحد تهران شمال شد. در ادبیات نمایشی کارشناسی ارشد گرفت.
از سال ۱۳۷۰ به داستان نویسی روی آورد. درهمان سال در فیلمهای"غزال" و "عاشقانه" بازی کرد اما نخستین فیلمش،" افعی"، کاری از محمدرضا اعلامی بود.
بادامهای تلخ، نان و عشق و موتور۱۰۰۰، گاو خونی، بچه های بد و دایره زنگی از دیگر کارهای اوست. در حال حاضرقراردادی برای بازی در"سن پطرزبورگ"اثر بهروز افخمی بسته است.
درسال ۱۳۷۹ در سریال" داستان یک شهر" بازی کرد و در سریال"روشن تر از خاموشی"(ملا صدرا)، نقش سوگلی شاه عباس را داشت. او در کاری از محمد خاتمی..."
در اینجا داریوش کاردان با تعجب، اسم را دوباره خواند و پرسید:" محمد خاتمی؟؟!!" رضا رفیع جواب داد:"بله، اضافه کاری می کنند!" و با بررسی دست نوشته خود، توضیح داد:" محمد حاتمی درست است، نه خاتمی...اما این نقطه اضافی چیست؟" و به این نتیجه رسید:" خال لب خودم است که افتاده!" 
داریوش کاردان در ادامه داستان به اینجا رسید:" در سال ۱۳۷۵ دست به عمل ازدواج زد و در سال ۱۳۷۷ شاهد تولد اولین محصول زندگی مشترک خود بود.
او طنز را یک نگاه شیرین و نقادانه به مسائل جدی می داند."

"بهاره رهنما" هنرمندی شیرین بیان و خوشروست. او که از تمرین تاتر به شکرخند آمده بود و بعد از آن هم می خواست به ملاقات هنرمند عزیزمان، گوهر خیر اندیش، برود، ابتدا از همه خواست برای ایشان دعا کنند، چون "حالش خوب نیشت"! و خودش به خودش تکه پراند:" خوب است که از سر تمرین تاتر می آیم و این قدرفن بیانم خوب است!"
سپس تصاویری از ایشان پخش شد تا در موردشان توضیح بدهد! یکی از تصاویر، او را در کنار کیکی که عکس محمدرضا گلزار رویش بود، نشان می داد. بهاره رهنما گفت:" این صحنه ای از فیلم توفیق اجباری است که در خدمت کیک آقای گلزار بودیم..." رضا رفیع گقت:" کیکش را بخورم!"
یکی دیگر از تصاویر، او را در جمعی نشان می داد که آقای خاتمی(رییس جمهور محبوب) پشت سرشان ایستاده بود. رضا رفیع پرسید:" چرا آقای خاتمی آن پشت ایستاده؟" و داریوش کاردان جواب داد:" اصولا ایشان آدم پرپشتی است!" بهاره رهنما گفت:" چرا یک بار هم که آقایی به دیگران راه می دهد، گلوی همه تان را می گیرد؟!"
بهاره رهنما در توضیح یکی دیگراز عکس ها گفت:" در اینجا هدیه تهرانی روبه رویم نشسته بود..." و رضا رفیع گفت:" خوش به سعادتتان!"
بهاره رهنما از کاریکاتوری که خانم "بهاره موحد بشیری"، دندانپزشک، ازچهره اش کشیده بود خوشش آمد و تقاضا کرد آن را به او بدهند، چرا که ادعا کرد:"وقتی نمی خندم قیافه ام بهتر است. همیشه موقع عکس گرفتن می خواهم قیافه روشنفکرانه بگیرم ولی نیشم باز می شود! در این کاریکاتور توانسته ام نخندم!" رضا رفیع گفت:" بله، دندان هایتان پیدا نیست... کاریکاتور دندانگیری است!"
بهاره رهنما در نهایت این نکته را هم اعلام کرد:" اگراز پیمان (قاسم خانی) هم سی دی دارید، بدهید. پول می دهم!!"

وقتی سرانجام بهاره رهنما سالن را ترک کرد، آقای رضا بنفشه خواه نیز به حالتی مشکوک، پشت سر او از در خارج شد و به محض آن که کاردان گفت:" بگیر بنشین آقای بنفشه خواه، چه کار داری؟!"، سالن از خنده منفجر شد. کاردان گفت:" همه تان منحرفید که می خندید!" رضا رفیع در دفاع از ملت پرسید:" کجایشان منحرف است؟" و جواب شنید:" من که همه جایشان را نمی بینم!!" 

خلیل جوادی، پیش از خواندن شعرش گفت:" جادارد که..." رضا رفیع که به قول خودش چون به دنبال جایی بزرگتر برای برپایی شکرخند است و به کلمه"جا" حساس(!)، گفت:" کجا؟ جا نداریم که!" داریوش کاردان در ادامه فرآیند گیر دادن به او پراند:" تازه جا هم نداری و زن می خواهی؟!"
خلیل جوادی می خواست از مردم بخواهد برای سلامتی "محمد ناصری" دعا کنند. او سپس اعلام کرد که شعرش را در حمایت از حیوانات سروده. رضا رفیع گفت:" راضی به زحمت نبودیم!"
جوادی در قسمتی از شعرش خواند:
"ممکنه طبق مصلحت، موش کور
بشه تو این دنیا رییس جمهور!"
رضا رفیع یاد آوری کرد که هنوز معلوم نیست اوباما رای بیاورد یا مک کین. جوادی هم اعلام کرد که نیازی به ماست نبود و او منظوربدی نداشته! 

در قسمتی از برنامه، رضا رفیع از داریوش کاردان پرسید:" شعر بخوانیم یا انیمیشن ببینیم؟" کاردان گفت:" انیمیشن ببینیم آقا... من از روی بدبختی می گفتم شعر بخوانیم!!"

آقای "فرازمند" پیش از شعرخوانی، در تایید حرف خلیل جوادی اعلام کرد محمد ناصری شاعر ترانه معروف" پارسال با هم دسته جمعی رفته بودیم زیارت" است. رضا رفیع گفت:" بله، به هرحال ایشان هم به دعا نیاز دارد." و شعر را به سلیقه خود تغییر داد:" پارسال با هم دسته جمعی رفته بودیم شکرخند..." کاردان ادامه داد:" اومدی شکرخند یا اومدی چشم چرونی؟!"

"مژگان افروزی" این شعر را خواند که درآن دختری جوان با برشمردن اقلام جهیزیه اش، از جمله یخچال ساید بای ساید، سعی دارد توجه پسر مورد علاقه اش را جلب کند. داریوش کاردان فریاد زد:" اتفاقا رضا هم دنبال دختری با این خصوصیات می گشت!" ولی رضا رفیع سعی کرد با اعلام این که دیگر از یخچال ساید بای ساید خوشش نمی آید، از خود رفع اتهام کند!

همین ها دیگر... خسته شدم!





درباره وبلاگ
درمورد شب شعر طنز شکرخند که خیلی ها ازمن سوال می کنند این توضیح لازم است که شکرخند علی الاصول باید شنبه اول هرماه در فرهنگسرای ارسباران تهران(زیر پل سید خندان) راس ساعت 4 یا 5 بعدازظهر برگزارشود اما گاهی به دلایل مختلف - مثل نبودن نفت و قیف و...!- در زمان و مکانش تغییراتی به وجود می آید که من مقام چندان مطلعی دراین زمینه نیستم!





 

Designed By M.Ranjbar