جمعه بیست و دوم آذر 1387
از19 تا 21 آذر ماه, سه شبِ شعر" شکر در شکر" به مناسبت اعیاد پس و پیش(!) در فرهنگسرای بهمن برگزار شد که به دلیل دوری راه و دیری وقت، ما تنها در جلسه اولش شرکت کردیم. آن هم با یک ساعت تمام تاخیر برگزار شد ، به طوری که دوستان خوبم"مژگان افروزی" و"معصومه پاکروان" عطای ماندن در جلسه را به لقایش بخشیدند و رفتند. من هم برای خودم دوبیت سرودم:
رفت مژگان، از شما دلگیر بود
بعد ازاو معصومه هم، چون دیر بود
از طلای وقتمان دزدیده اید
بس که در کار شما تاخیر بود!
می گویم برای خودم، چون فرصت نشد برای شعرخوانی روی سن بروم. گلایه ها یی مانند" تا ما ایرانی ها خودمان به خودمان احترام نگذاریم، وضعمان همین است" و "از متولیان یک کار فرهنگی بعید است" و"اگر نمی شد برنامه ساعت ۶ شروع شود چرا ملت را گذاشتند سرکار" و"ظاهرا چیزی که به اندازه چای خوردن آقایان پیش از ورود به سالن هم ارزش ندارد، وقت ماست" و اینها بماند که آنچه البته به جایی نرسد فریاد است و تاخیر در آغاز برنامه چیزی نیست که فقط یکی دوبار اتفاق افتاده باشد و تبدیل به یک عادت زشت و آزاردهنده شده است.
درنهایت، اولین شوخی آقای کاردان، دلخوری خیلی ها را در همان لحظه از بین برد:" با پوزش ازاین که برنامه با چند ثانیه(!) تاخیر شروع شد...!"
محسن اشتیاقی پیش از شعرخوانی، عید قربان را به خانواده گوسفندانی که قربانی شده اند تسلیت گفت. رفیع پرسید:" مگر از بستگانشان کسی هست؟!" و وقتی کاردان تایید کرد که حتما هست، اشتیاقی از او پرسید:" شما چرا سیاه پوشیده اید آقای کاردان؟"!
دراین بین، یک نفر یک سبد گل بسیار بزرگ آورد و آن را درست جلوی تریبون شاعر قرار داد. کاردان گفت:" یک خورده آن طرف تر بگذارکه اصلا دیده نشود!" او سپس از این اقدام پسندیده تشکر کرد و ادامه داد:" دستشان درد نکند که مجلس ختم گوسفند را آراستند!" رفیع اشاره کرد:" اینجا قبلا کشتارگاه بوده. می دانید که هرکسی کاو دور ماند از اصل خویش...!!"
اشتیاقی در توضیح پیش از دستور خود(!) به ماجرای دستگیری کسی که آگهی گم شدن سگش را در روزنامه چاپ کرده بود، اشاره کرد، "آن هم به اتهام اشاعه..." کاردان گفت:" فرهنگ سگی!"
سگکی گم شده است، سگ بیچاره کجاست؟
خانه دوست نبود، نکند پیش شماست؟
چون سگ پوتین بود سن و سال و بر و روش
تیز و بز بود نه که شل و ول همچون ماست...
در قسمت بعدی برنامه، شعری ازهمایون حسینیان که بر اساس ترانه ای از محسن نامجو سروده شده بود، توسط آقای"علیرضا ناصحی"، به شکلی کاملا عصبی(!) اجرا شد. برای پخش آهنگ مورد نظر، در حالی که مسوول کامپیوتر سالن، در درایوهای مختلف دنبالش می گشت، کاردان تذکر داد:" توی آن درایو نرو!!"
خواننده ادعا کرد از جزئیات کار اطلاعی ندارد و فقط به او گفته اند شما بیا لب بزن!
سپس خود همایون خان، با این جمله کاردان، برای شعرخوانی به روی سن فراخوانده شد:" دست بزنید برای این همسر زیبای من... او هم کچل است وهم سریم!!"
یک گروه نمایش، تاتر فوق العاده جالب توجهی را اجرا کردند که امیدوارم در شکرخند اصلی تکرار شود. دراین نمایشنامه، آدمها در جاهای مختلف و به طنزآمیز ترین حالت ممکن، به قتل می رسیدند! در یکی از آیتمها که "شب شعر" نام داشت، یکی از بازیگران در نقش یک شاعر، با حالتی شاعرانه این شعر را خواند:
" با من برقص...
با من برقص و خودتو به من بچسبون!!"
همه به به و چه چه کردند.
شاعر دوم این شعر را سروده بود:" من زنم!..." که همین جمله باعث حمله هیجانی شاعر اول به سوی او شد و به به و چه چه ها به شکل غلیظ تری ادامه پیدا کرد. شعر ادامه داشت:
" من زنم...
بوی گل دانمارکی می ده تنم!
می خوام اینا رو بکَنَم!( بااشاره به لباس های خود!)
اما نمی شه... چرا؟ چون زنم!"
شاعر سوم با حالتی خاص خواند:
" وای وااااااااای وااااای...
پارمیدای من کوش؟!"
در آیتم" قتل ساده"، دو تاآدم ساده دل به هم می رسیدند که یکیشان یک سیب داشت. دیگری ادعا می کرد یک چاقو دارد. اولی با بلیهانه ترین حالت ممکن، می گفت:" می خواهی سیب را نصف کنی تا بخوریم؟" و جواب می گرفت:" بله..." اما دومی بعد از گرفتن سیب، می زد زیر حرفش:" دروغ گفتم. می خواهم قتل تو را تجربه کنم!" و چاقو را با صداهای "قرت قرت" و "قارچ"(!) می کرد توی شکم اولی که با همان لحن ابلهانه داد می زد:" نکن... خط خطی نکن!"...
اصلا من چرا دارم نمایشنامه را توضیح می دهم؟ تصویر را که نمی شود مکتوب کرد، لطفی ندارد. می خواستید خودتان باشید و ببینید!
امید مهدی نژاد یک سری آگهی تبلیغاتی چالشی(!) و جالب خواند:
ترک اعتیاد و شم ژدایی... ژلع غربی پارک شهر!
نیم ساعت، پنج هزار تومان... حتی شما!
کاردانی به کارشناسی، کارشناسی به کارشناسی ارشد، سیکل به دکترا!!
به تعدادی فاسد جهت دفع افسد نیازمندیم!
دوره های تخصصی فنا فی ا...!
منشی با روابط عمومی بالا و روابط خصوصی پایین نیازمندیم!!
به یک هالو جهت شراکت نیازمندیم!
به یک سانسورچی چشم پاک نیازمندیم!
کارگر ساده جهت پخش مواد نیازمندیم!
در این بین من حواسم به خانمی بود که هر که هرچه می گفت و می خواند و می کرد، زوم دوربین او همچنان روی آقای کاردان بود!! رفیع گفت:" امروز چون وقت نیست، سعی می کنیم لابه لا(ی حرف ها) کمتر با آقای کاردان صحبت کنیم..." کاردان جواب داد:" شما کلا با من لا به لا صحبت نکن!" و با اشاره به مسوول فنی سالن که برای پیدا کردن فولدر مورد نظرش داشت کامپیوتر را زیر و رو می کرد، اظهار نگرانی کرد:" این "کامپیوترمن"ِ شما آخر کار دستمان می دهد... آقا هر فولدری را که نباید بروی توش!... شاید که پلنگ خفته باشد!"
ناصر فیض، با توجه به مطلب امید مهدی نژاد، تصمیم گرفت به جای شعرخواندن، او هم آگهی بخواند، منتها آگهی های واقعی که خودش از اینجا و آنجا پیدا کرده بود!:
خانم آشنا به کلیه امور(!؟) در مطب نیازمندیم!
بهترین جای کریم خان!
ته سهروردی، بدون مالک!
فروش موبایل سعدی!
نصب ویندوز درهرجا!
رفع عیوب شریعتی و مصدق!
قطعات سوخته شما را خریداریم!( مربوط به یک مرکز فروش کامپیوتر)
لاغری پاندا، جنب دامپزشکی!
دکتر مجید پورصادقی به صورت اقساط!
به چند خانم منشی نیازمندیم... موسسه فرهنگی چند منظوره!
و این اشتباه مصطلح که به جای " به یک خانم فروشنده نیازمندیم" می گویند" به یک فروشنده خانم(!) نیازمندیم"!
وقتی رفیع درخواست کرد بخش "عکس و مکث" آماده شود، کاردان گفت:"برق و مرق را قطع کنید!" ولی ناگهان همه چیز قطع شد و نتوانستیم شاهد پخش عکس ها باشیم!
میهمان ویژه این جلسه، "امیر زری وند" بود، "او در ۲۱ آذر۱۳۴۷، یعنی دور روز مانده به پس فردای آن روز در شهر قهرمان پرور رشت به دنیا آمد. به محض تولد، پدرش را یک موسیقیدان دید و مادرش را همسر یک موسیقیدان که همان پدرش بود. در دوران دبستان، علاوه بر کار تاتر، آواز هم می خواند، البته نه در حمام، بلکه در میهمانی های خانوادگی. او بعد از عمل سربازی مستقیم به اتریش پرواز کرد و بعد از دوسال برگشت و به گروه مهران مدیری پیوست. مدتی بعد ازآن گروه جدا شده و به گروه داریوش کاردان پیوست. کار "افسانه شهر هرت" او اکنون در نوبت پخش و پلا مانده است! در سال ۱۳۸۰ دست به عمل ازدواج زد و با یکی از طرفداران پروپاقرص خود ازدواج کرد."
در همین جاهای برنامه بود که ما سالن را ترک کردیم، بدون آن که شعر خوانده باشیم!