تبليغاتX
طنزهای ارمغان زمان فشمی
 

مرغ همسايه

 


 

شکر ضربدر دو!

جمعه بیست و دوم آذر 1387



از19 تا 21 آذر ماه, سه شبِ شعر" شکر در شکر" به مناسبت اعیاد پس و پیش(!) در فرهنگسرای بهمن برگزار شد که به دلیل دوری راه و دیری وقت، ما تنها در جلسه اولش شرکت کردیم. آن هم با یک ساعت تمام تاخیر برگزار شد ، به طوری که دوستان خوبم"مژگان افروزی" و"معصومه پاکروان" عطای ماندن در جلسه را به لقایش بخشیدند و رفتند. من هم برای خودم دوبیت سرودم:
رفت مژگان، از شما دلگیر بود
بعد ازاو معصومه هم، چون دیر بود
از طلای وقتمان دزدیده اید
بس که در کار شما تاخیر بود!
می گویم برای خودم، چون فرصت نشد برای شعرخوانی روی سن بروم. گلایه ها یی مانند" تا ما ایرانی ها خودمان به خودمان احترام نگذاریم، وضعمان همین است" و "از متولیان یک کار فرهنگی بعید است" و"اگر نمی شد برنامه ساعت ۶ شروع شود چرا ملت را گذاشتند سرکار" و"ظاهرا چیزی که به اندازه چای خوردن آقایان پیش از ورود به سالن هم ارزش ندارد، وقت ماست" و اینها بماند که آنچه البته به جایی نرسد فریاد است و تاخیر در آغاز برنامه چیزی نیست که فقط یکی دوبار اتفاق افتاده باشد و تبدیل به یک عادت زشت و آزاردهنده شده است.
درنهایت، اولین شوخی آقای کاردان، دلخوری خیلی ها را در همان لحظه از بین برد:" با پوزش ازاین که برنامه با چند ثانیه(!) تاخیر شروع شد...!"

محسن اشتیاقی پیش از شعرخوانی، عید قربان را به خانواده گوسفندانی که قربانی شده اند تسلیت گفت. رفیع پرسید:" مگر از بستگانشان کسی هست؟!" و وقتی کاردان تایید کرد که حتما هست، اشتیاقی از او پرسید:" شما چرا سیاه پوشیده اید آقای کاردان؟"!
دراین بین، یک نفر یک سبد گل بسیار بزرگ آورد و آن را درست جلوی تریبون شاعر قرار داد. کاردان گفت:" یک خورده آن طرف تر بگذارکه اصلا دیده نشود!" او سپس از این اقدام پسندیده تشکر کرد و ادامه داد:" دستشان درد نکند که مجلس ختم گوسفند را آراستند!" رفیع اشاره کرد:" اینجا قبلا کشتارگاه بوده. می دانید که هرکسی کاو دور ماند از اصل خویش...!!"
اشتیاقی در توضیح پیش از دستور خود(!) به ماجرای دستگیری کسی که آگهی گم شدن سگش را در روزنامه چاپ کرده بود، اشاره کرد، "آن هم به اتهام اشاعه..." کاردان گفت:" فرهنگ سگی!"
سگکی  گم شده است، سگ بیچاره کجاست؟
خانه دوست نبود، نکند پیش شماست؟
چون سگ پوتین بود سن و سال و بر و روش
تیز و بز بود نه که شل و ول همچون ماست...

در قسمت بعدی برنامه، شعری ازهمایون حسینیان که بر اساس ترانه ای از محسن نامجو سروده شده بود، توسط آقای"علیرضا ناصحی"، به شکلی کاملا عصبی(!) اجرا شد. برای پخش آهنگ مورد نظر، در حالی که مسوول کامپیوتر سالن، در درایوهای مختلف دنبالش می گشت، کاردان تذکر داد:" توی آن درایو نرو!!"
خواننده ادعا کرد از جزئیات کار اطلاعی ندارد و فقط به او گفته اند شما بیا لب بزن!
سپس خود همایون خان، با این جمله کاردان، برای شعرخوانی به روی سن فراخوانده شد:" دست بزنید برای این همسر زیبای من... او هم کچل است وهم سریم!!"

یک گروه نمایش، تاتر فوق العاده جالب توجهی را اجرا کردند که امیدوارم در شکرخند اصلی تکرار شود. دراین نمایشنامه، آدمها در جاهای مختلف و به طنزآمیز ترین حالت ممکن، به قتل می رسیدند! در یکی از آیتمها که "شب شعر" نام داشت، یکی از بازیگران در نقش یک شاعر، با حالتی شاعرانه این شعر را خواند:
" با من برقص...
با من برقص و خودتو به من بچسبون!!"
همه به به و چه چه کردند.
شاعر دوم این شعر را سروده بود:" من زنم!..." که همین جمله باعث حمله هیجانی شاعر اول به سوی او شد و به به و چه چه ها به شکل غلیظ تری ادامه پیدا کرد. شعر ادامه داشت:
" من زنم...
بوی گل دانمارکی می ده تنم!
می خوام اینا رو بکَنَم!( بااشاره به لباس های خود!)
اما نمی شه... چرا؟ چون زنم!"

شاعر سوم با حالتی خاص خواند:
" وای وااااااااای وااااای...
پارمیدای من کوش؟!"


در آیتم" قتل ساده"، دو تاآدم ساده دل به هم می رسیدند که یکیشان یک سیب داشت. دیگری ادعا می کرد یک چاقو دارد. اولی با بلیهانه ترین حالت ممکن، می گفت:" می خواهی سیب را نصف کنی تا بخوریم؟" و جواب می گرفت:" بله..." اما دومی بعد از گرفتن سیب، می زد زیر حرفش:" دروغ گفتم. می خواهم قتل تو را تجربه کنم!" و چاقو را با صداهای "قرت قرت" و "قارچ"(!) می کرد توی شکم اولی که با همان لحن ابلهانه داد می زد:" نکن... خط خطی نکن!"...
اصلا من چرا دارم نمایشنامه را توضیح می دهم؟ تصویر را که نمی شود مکتوب کرد، لطفی ندارد. می خواستید خودتان باشید و ببینید!

امید مهدی نژاد یک سری آگهی تبلیغاتی چالشی(!) و جالب خواند:
ترک اعتیاد و شم ژدایی... ژلع غربی پارک شهر!
نیم ساعت، پنج هزار تومان... حتی شما!
کاردانی به کارشناسی، کارشناسی به کارشناسی ارشد، سیکل به دکترا!!
به تعدادی فاسد جهت دفع افسد نیازمندیم!
دوره های تخصصی فنا فی ا...!
منشی با روابط عمومی بالا و روابط خصوصی پایین نیازمندیم!!
به یک هالو جهت شراکت نیازمندیم!
به یک سانسورچی چشم پاک نیازمندیم!
کارگر ساده جهت پخش مواد نیازمندیم!

در این بین من حواسم به خانمی بود که هر که هرچه می گفت و می خواند و می کرد، زوم دوربین او همچنان روی آقای کاردان بود!! رفیع گفت:" امروز چون وقت نیست، سعی می کنیم لابه لا(ی حرف ها) کمتر با آقای کاردان صحبت کنیم..." کاردان جواب داد:" شما کلا با من لا به لا صحبت نکن!" و با اشاره به مسوول فنی سالن که برای پیدا کردن فولدر مورد نظرش داشت کامپیوتر را زیر و رو می کرد، اظهار نگرانی کرد:" این "کامپیوترمن"ِ شما آخر کار دستمان می دهد... آقا هر فولدری را که نباید بروی توش!... شاید که پلنگ خفته باشد!" 

ناصر فیض، با توجه به مطلب امید مهدی نژاد، تصمیم  گرفت به جای شعرخواندن، او هم آگهی بخواند، منتها آگهی های واقعی که خودش از اینجا و آنجا پیدا کرده بود!:
خانم آشنا به کلیه امور(!؟) در مطب نیازمندیم!
بهترین جای کریم خان!
ته سهروردی، بدون مالک!
فروش موبایل سعدی!
نصب ویندوز درهرجا!
رفع عیوب شریعتی و مصدق!
قطعات سوخته شما را خریداریم!( مربوط به یک مرکز فروش کامپیوتر)
لاغری پاندا، جنب دامپزشکی!
دکتر مجید پورصادقی به صورت اقساط!
به چند خانم منشی نیازمندیم... موسسه فرهنگی چند منظوره!
و این اشتباه مصطلح که به جای " به یک خانم فروشنده نیازمندیم" می گویند" به یک فروشنده خانم(!) نیازمندیم"!

وقتی رفیع درخواست کرد بخش "عکس و مکث" آماده شود، کاردان گفت:"برق و مرق را قطع کنید!" ولی ناگهان همه چیز قطع شد و نتوانستیم شاهد پخش عکس ها باشیم!

میهمان ویژه این جلسه، "امیر زری وند" بود، "او در ۲۱ آذر۱۳۴۷، یعنی دور روز مانده به پس فردای آن روز در شهر قهرمان پرور رشت به دنیا آمد. به محض تولد، پدرش را یک موسیقیدان دید و مادرش را همسر یک موسیقیدان که همان پدرش بود. در دوران دبستان، علاوه بر کار تاتر، آواز هم می خواند، البته نه در حمام، بلکه در میهمانی های خانوادگی. او بعد از عمل سربازی مستقیم به اتریش پرواز کرد و بعد از دوسال برگشت و به گروه مهران مدیری پیوست. مدتی بعد ازآن گروه جدا شده و به گروه داریوش کاردان پیوست. کار "افسانه شهر هرت" او اکنون در نوبت پخش و پلا مانده است! در سال ۱۳۸۰ دست به عمل ازدواج زد و با یکی از طرفداران پروپاقرص خود ازدواج کرد."
در همین جاهای برنامه بود که ما سالن را ترک کردیم، بدون آن که شعر خوانده باشیم!





اگر بودی تو در نقش یوزارسیف...!؟

جمعه هشتم آذر 1387



در مسایجه ای دیگر، دوباره به وقت خواب بیتی به ذهنم رسید:

اگر بودی تو درنقش
یوزارسیف
چه می شد آخر سریال، تکلیف؟!

این بار"معصومه پاکروان" اولین کسی بود که پاسخ داد:
- اگر من می شدم جای یوزارسیف
گمانم زود می شد فیلم، توقیف!
- و شاید هم که با سانسور می رفت
به اصل ماجرایت دست تحریف!
او تایید کرد:
- نمی رفتم در از دست زلیخا
اگر بودم شبی جای یوزارسیف
و بوتیفار دق می کرد از غم
و سانسور می شد و بسیار تحریف!

"مهدی استاد احمد" گفت:
- کتایون ریاحی می شدم تا
بگردد آخر سریال، تلطیف!
- کتایون می شدی؟ آخر چگونه؟
چرا مهدی تو می گویی اراجیف؟!
ظاهرا مهدی شرمنده شد و جوابی نداد!

"مژگان افروزی" همان طور که به ادعای خودش مشغول مکالمه بود، عقیده داشت:
-
شبیه قصه فردوس ِ اینجاست
که ما یا قیر نداریم یا که یک قیف!

"نسیم عرب امیری" اعتراف کرد:
- می افتادم به آغوش تباهی
امان از این زلیخای ریاحی!!
- بنابراین روا باشد که گاهی
یکی باشد" تباهی" با"ریاحی"!
چه فرقی می کند وقتی ز هر دو
تو یک آغوش عشقولانه خواهی؟!
- زلیخا را ولش کن ارمغان جان
زن و این قدر ننگ و روسیاهی؟!
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
کنم در چشم این بانو ریاحی!
دعا کن منتها در حق بنده
دعایی محکم و گاهی به گاهی
که یک شب در حوالی های شمران
یوزارسیفی کند بر من نگاهی!
- یوزارسیف های این دوران عزیزم
نمی ارزند قدر پرّ کاهی!
نماند در میان خاطراتت
ازآنها هیچ، جز اشکی و آهی
نخواهی یافت بین این پسرها
جوان پولدار سر به راهی
اگر پولدار باشد زن نخواهد
وگر نه، او ندارد سرپناهی!
نیفت از چال تنهایی به چاهی
که می گیرد شما را گشتِ ناهی!

"شیوا فرازمند" مانند مسایجه قبلی هنوز درگیر مسایل بنیادین جنسیتی بود!:
- برای بنده این نقشی محال است
زلیخا می شوم جای یوزارسیف!
 و من دوباره مجبور شدم تذکر بدهم:
- نباشد غیر ممکن، غیر ممکن
توانی بود یوزارسیف و بوتیف...
که"آر"ش جا نشد در بیت قبلی
توانی بود "آرش" توی توصیف!
- تو می خواهی مگر با نقش معکوس
عوامل را کنند این بار توقیف؟!

البته "رضا الهامی" هم یک جورهای دیگری این فرض را محال می دانست:
- من وایفای نقش یک پیمبر؟
ندارد بازی ام تمجید و تعریف!
اما رفت و بعد از مدتی فکر کردن به نتایج دیگری رسید!:
- اگر من جای او بودم، مسلسل(سریال!)
ز اول قسمتش می گشت توقیف
چرا که با حضور...( به لطف مخابرات، این قسمت بعد از چندین بار ارسال مجدد با حروف فارسی و انگلیسی، همچنان ناشناخته باقی ماند!)
کنم مجموعه را با طنز توصیف
زلیخا این زن فتانه دارد
بسی لوس و کمی هم ساده تشریف
به پیری داده دل بر نوجوانی
که او تازه رسیده سن تکلیف
جزآن مورد که اندرسوره ها هست
تمام فیلم می باشد اراجیف!

اما برای "بدپیله" این نقش، نه تنها محال نبود، بلکه برایش نقشه ها داشت!:
- یقینا مال من می شد زلیخا
نه یوزارسیف، آن بدهیکل قیف!
چو من پرشرّ و شور و خوش ادایم
مرا ترجیح می داد بر یوزارسیف!
سریال توپ می شد از وجودم
خفن، اکشن، سوپر، بس hot و moutif!
که من تنها نگاتیفم(!) عزیزم!
نه چون یوزارسیف، بچه پوزیتیف!

"افشین حسین خانی" بی ادعا ترین پاسخگو بود:
- مگر دیوانه ام؟ راضی نمی شم!
من اصلا وارد بازی نمی شم!
نمی دانم چرا آن کارگردان
نداد این نقش را بهرام رادان؟!
- زلیخا ول نکرده "مصطفی"* را
تو گویی او ندیده مرد زیبا
اگر بهرام رادان بود یوسف
که هی در فیلمبرداری توقف...
می افتاد، آخر آن موقع کتایون
ز شوق یوسفش می گشت مجنون!

* مصطفی زمانی، بازیگر نقش یوسف

"محسن اشتیاقی" در شعر خود به مشابه خارجی "یوسف پیامبر" که در آن مونیکا بلوچی، نقش زلیخا را داشت، اشاره کرد:
- زلیخا گر کتایون بود(یا تو!)
همان سان که "فرج" بنمود تعریف:
بلوچی گر زلیخا بود، آن گاه
گمانم قصه هم می گشت تحریف!
از آنجا که من طبق معمول، وسط مسایجات خوابم برده بود، فردای آن روز محسن اشتیاقی به این نتیجه رسید که بپرسد:
- چه شد؟! دیشب ندادی پاسخم را
نباشی دلخور از برخی اراجیف!
- نه بابا تازگی ها می روم خواب
ز روی خستگی با مانتو وکیف!


"حامد مرادیان" نیز به عنوان آخرین پاسخ دهنده گفت:
- زلیخا را به منظور هدایت
کمی می دادم ازانصاف، تخفیف!





شکرپاره!

یکشنبه سوم آذر 1387



بزرگترین ویژگی شکرخند بیست و پنجم، بسته شدن درهای سالن بعد از پرشدن آن بود، به طوری که بیش از صدنفر پشت درهای بسته ماندند. آنها به انحای مختلف سعی در برقراری ارتباط با داخل سالن داشتند و درواقع این بار، پشت در مانده ها نقش پررنگی در برنامه ایفا کردند که در جای جای این گزارش به قسمت هایی ازاین نقوش اشاره خواهد شد!
رضا رفیع طی اشاره ای به کمبود جا گفت:" می دانم که خیلی از دوستان به مشکل مکان(!) فکر می کنند، ما هم به نوعی دیگر در حوزه فرهنگ این مشکل را داریم..." داریوش کاردان ادامه داد:" و شاید ما هم به همان نوع!" و سپس تشکر کرد از حضار و "کسانی که از سایپا اومدن...!" این بار رضا رفیع ادامه داد:" با یک دل شاد اومدن!"
مردم خندیدند و رضا رفیع پرسید:" چرا می خندند؟" کاردان پاسخ داد:" کوکند، می خندند!" رضا رفیع گفت:" کوکند ولی مشکوکند!" و پاسخ شنید:" چون کوک بودند، رفتند مشهد مشکوک شدند!"
وقتی "ندا اظهری" برای خواندن شعرش بالای سن رفت، کسانی که پشت در مانده بودند( و درمانده بودند!) شروع کردند به کوبیدن به در. این صدا به نظر مجریان برنامه،"آهنگ پس زمینه شعرخوانی" بود!
خانمی از میان جمعیت اعلام کرد که درست نیست عده ای بیرون مانده باشند و روی بعضی از صندلی ها ساک گذاشته شده باشد. رضا رفیع هم یاد آوری کرد:" شاید توی ساک، کسی هست!"

آقای "ذوالقدر"همان طور که در میان سرو صدای کوبیده شدن به در، شعر می خواند،  خوشبینی خود را نیز نشان می داد:" از بیرون هم دارند تشویق می کنند!" شعر او"دلربایی در جردن" نام داشت که خلاصه آن این ابیات است:
شبی تا کوی جردن رفته بودم
پریشان حال و دل آشفته بودم
نگاهم سوی عابرها روان بود
تعجب از سر و رویم عیان بود
دو سه جلدی مجله دست من بود
همین ها از دو گیتی هستِ من بود!
به دست دیگرم یک کیف لپ تاب
درونش کرده بودم پر ز اسباب
کناری ایستادم خیره گشتم
دمی احساس کردم در بهشتم!
ز هر سو جوی حوری ها روان بود
مرا احساس شادی بی کران بود
چه قد و هیکل و اندام و قامت
که با هر نازشان می شد قیامت
در این قسمت شاعر چنان به توصیفات خود ادامه داد که کاردان مجبور شد بپرسد:"مگر حجاب نداشتند اینها؟!" و وسوسه شود:" ما هم تعطیل کنیم برویم دیگر!" شاعر به او توصیه کرد ابتدا تا پایان شعر صبر کند و سپس تصمیم بگیرد!:
یکی از حوریان که می خرامید
نگاهش سوی من چرخید و خندید
قدمها را به سویم تند برداشت
به هرگامش درونم شعله می کاشت
زمن پرسید اسمت چیست، گفتم
ز خود می گفت و من هم می شنفتم
نگاهی کرد و با لبخند پرسید
چه روزی می شود تنها تو را دید؟
بگفتا یار من تنها تو باشی
مرا ثروت در این دنیا تو باشی
قدم برداشت تا دستم بگیرد
که بوسه از لب مستم بگیرد
در این احوال از خوابم پریدم
خودم را در کنار تخت دیدم
چنان با بالشم ور رفته بودم
که همچون کوهکن من خسته بودم!

رضا رفیع برای اعلام پخش یک انیمیشن گفت:" انیمیشن ببینیم یک تجدید فراشی بکنیم!"  داریوش کاردان که بنا به درخواست خود رفیع قرار بود این بار به تجردش گیر ندهد، نگاهی به او انداخت و گفت:" تو اولی اش را بگیر فعلا!" رضا رفیع خودش را زد به کوچه علی چپ:" مگر تجدید فراش به چه معنی است؟!"و شنید:" برای شما نیست، برای ماست!" و گفت:" آها... اونه؟!"
او برای تلافی، همان طور که هنگام پخش انیمیشن در تاریکی سالن قصد داشت متن قسمت"میهمان ویژه" برنامه را کامل کند، گفت:" آقای کاردان سرتان را بیاورید نزدیکتر، ببینم چه می نویسم!"

در این لحظه نگهبانی که با جدیت از راه دادن حتی چند نفر به سالن خودداری می کرد، جایش را به کسی دیگر داد که رفیع ازاو پرسید:" شما از ایشان قاطع تری یا نرمتر؟!" و جواب شنید:" من متوسطم!"

خانم"پاکروان"شعر جالبی خواند که من آن را روی هوا از ایشان زدم!:
رفته بودم دیدن اهل قبور
عاشقم شد پیرمرد مرده شور!

کاردان:" خدا شانس بدهد، همین هم گیر بعضی ها نمی آید!"
پای او شل بود و دندانی نداشت
چشمهایش هم کج و هم نیمه کور
روی هر قبری نشستم دیدمش
کم کمک آمد جلو آن لندهور
گفت هفتاد و دو ساله روز و شب
می کنم از توی قبرستان عبور
بوده ام اما مجرد تا به حال
شاید از روی غرض یا از غرور
دیدمت من را پسندیدی تو هم
پس در و تخته شود امروز جور
سکه چون ارزش ندارد توی قبر
مهریه ت یک لا کفن، یک دانه گور!
هفت تا میت بشویم رایگان
از فک و فامیلتان، نزدیک و دور
شیربهایت می شود با نرخ روز
سدر و کافور و کفن، حد وفور
چون تفاهم هم مهم است این وسط
گاه گاهی مرده ای را هم بشور!
روزهایی راحتی از پخت و پز
جمعه شب ها می رسد کلی نذور!
در بهش زهرا برایت قبر خوب
نصف قیمت می کنم من جفت و جور!
گر جوابت مثبت است افتاده ای
هفت شب جشن و عروسی و سرور
من بله گفتم به او با یک دلیل
چون که شوهر گیر می آید به زور!
یک عدد خرما دهان من گذاشت
با کفن روی سرم انداخت تور!
اشهدی خواند و همان جا روی قبر
عقد کرد آخر مرا آن مرده شور!
رضا رفیع تعریف کرد که یک بار مرده شویی را دیده که کیکی را روی مرده گذاشته و با چای می خورد. کاردان با تعجب گفت:" مگر می شود؟" رفیع گفت:" من نخوردم ولی دیدم." کاردان دوباره به او گیر داد:" تو اغلب همین طوری، نخورده ای ولی دیده ای!!"

در این بین، شکرخندی های پشت در مانده هنوز از زدن سمفونی شماره n ام بتهوون خسته نشده بودند، به طوری که رفیع مجبور شد تذکر بدهد:" به آنها بگویید زدنشان حالت غنا پیدا نکند. در چارچوبِ در بزنند!" و با اشاره به نگهبان جدید ادامه داد:" شما که متوسطی می فهمی!"
 یکی از حضار سالن پرسید:" اینجا واحد حراست ندارد؟" رضا رفیع گفت:" چرا ولی جا نشدند بیایند تو!"
خانمی از حضار پیشنهاد داد:" ما حاضریم جایمان را بدهیم به کسانی که پشت در هستند." کاردان گفت:" آن وقت شما می روید در می زنید!" وبعد خواست از شاعر بعدی دعوت کند:" آقای..." عده ای هنوز اسم شاعر منعقد نشده، کف زدند و کاردان گفت:" یک عده کف می زنند. معلوم است کله شان بوی قورمه سبزی می دهد. حرف های ساده من را چیزی می انگارند و می خواهند ما را بیندازند توی دردسر!"( نقل قول، مانند ۹۵ درصد نقل قول های دیگر گزارش های شکرخند در این وبلاگ، دقیق و کلمه به کلمه مطابق اصل صورت گرفته است!)

کوبش در با جدیت و قاطعیت ادامه داشت و کسی از داخل سالن گاهی فریاد می زد:" شُله!!"

"محمد رضا ستوده" پیش از آن که شعر بخواند گفت:"مسوولان سالن گفته اند برای حفظ امنیت سالن مجبورند بیش از ظرفیت آن، مردم را را ه ندهند اما به نظرمن، از نظر امنیتی این که آن عده بیرون ایستاده اند بیشتر مشکل دارد!" کاردان گفت:"مثلا حمله می کنند تو؟!... آهان... از لحاظ اخلاقی؟!... ولی خیالت راحت باشد، خانمها از این طرف در می زنند آقایان از آن طرف!"

ستوده دو رباعی دانشجویی خواند:
از ظرف دلم محبتش سر می رفت
از دست دلم همیشه او در می رفت
وقتی که سر کلاس، پشتش بودم
یک ساعت و نیم با دلم ور می رفت!

تنظیم، فقط کلاس پیچاندنی است
هرچیز درآن کسب کنی، ماندنی است
افسوس که یک مشکل کوچک دارد
کار عملی ندارد و خواندنی است!!

کاردان پرسید:" نمی دانم ملت چرا می خندند؟!" کسی از حضار گفت:" شما دانشجو نبودی نمی دانی." و جواب شنید:" بالاخره تجربه که داریم!"

ناگهان صداهای بیرون، یکپارچه شد و به شکل شعار درآمد:"رضاجون(!!) درو واکن!"
رضاجون(!) احساساتی شد و پس از این که گفت:" من متعلق به همه تان هستم!"، دوباره از مسوولان سالن تقاضا کرد اگر ممکن است در را باز کنند، اما ظاهرا قاطعیت مسوولان هنوز به همان شدت سابق بود و آنها تحت تاثیر شعارها قرار نمی گرفتند!
داریوش کاردان که دیگر نمی توانست مظلومیت پشت در ماندگان را تحمل کند برای لحظاتی از درب ویژه سن خارج شد تا در جمع آنها باشد. لحظاتی بعد صدای سوت و کف از بیرون درها برخاست وحالا حضار سالن بودند که دلشان می خواست بروند بیرون و نمی توانستند!
رضا رفیع ضمن اشاره به این نکته که اعصاب او هم ازمحروم ماندن عده ای از علاقه مندان به طنز از جلسه شکرخند به هم ریخته و تمرکز کافی ندارد، گفت:" منتها آقای کاردان ناراحتی را با خروج فیزیکی اش نشان می دهد و من با خروج متا فیزیکی!"

داریوش کاردان مدتی بعد از برگشتن، دوباره و این بار کلا می خواست سالن را به نشانه همدردی با افراد بیرونی(!) ترک کند که به درخواست رضا رفیع و حضار سالن و قول مسوولان مبتنی بر باز کردن درها پس از خلوت شدن سالن، سرجای خود نشانده شد!

"ابراهیم قوامی" رباعیات جالبی خواند:
باید که نپرسید چرا، چون شده است
این مساله خارج از توازن شده است
تنها پسر شجاع ایران رفته
شیپورچی املاک رابینسون شده است!

همواره به فکر نان و آبی باشیم
نیت کرده، فکر ثوابی باشیم
آهسته که گربه شاخهایش تیز است
باید که همه ببو گلابی باشیم!

دنبال تو از پکن به رم خواهم رفت
مجبور شوم به شهر قم خواهم رفت
می گردم ومی گردم و در آخر کار
از عشق تو من زیر سرم خواهم رفت!

"رحیم رسولی" که به تازگی متوجه برپایی شب شعری بدین پایه باحال شده بود، اشعاری متناسب با همین حال خواند:
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
فصلها دل طلب جام جم از ما می کرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
ماه ها دل طلب جام جم از ما می کرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
هفته ها دل طلب جام جم ازما می کرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
روزها... فکرمن این است و همه شب سخنم!!
رضا رفیع به داریوش کاردان که با شنیدن این شعر کلی حال کرده بود و کف می زد گفت:" دیدید آقا گفتم نرید؟!" کاردان جواب داد:" شما باید بگویی؟ من نر هستم دیگر!"
رحیم رسولی بعد از خواندن یک شعر بسیار جالب دیگر، در پاسخ به تقاضای داریوش کاردان، شعری را که با بی رحمی در مورد پای لنگ خود سروده بود نیز خواند:
"طه" که به رقص شعر می آهنگید
همراه"فراهانی" و من، می جنگید
گر ما دوسه تا لنگ نبودیم، یقین
پای ادبیات کرج می لنگید!

آقای"فرازمند" شاعر بعدی بود که خواند:
دل من گاراژ است
امشب اما تو نباید در آن پارک کنی
ظرفیت تکمیل است!

سال ها پیش
بخت خود را یک بار، آزمایش کردم
و سپس از سر بچگی و ساده دلی
چند صباحی عاشق دخترک خاله شدم
ای دریغا که در این بوته عشق
سخت جزغاله شدم!

باز هم متهمم کرد
موی یک زن، روی پیراهن من
و رژگونه او بر یقه ام!
نکند یادش نیست
صبح امروز، خودش آمده بود
تا سر پله و پاگرد، پی ام، بدرقه ام!

در بخش "عکس و مکث" مطابق معمول، تصاویر جالبی پخش شد که این بار برای من جالب تر از همه عکسی بود که منبعش همین وبلاگ خودمان است و دوست عزیزم"راحیل حسینی" آن را در مراغه شکار کرده و می توانید چند پست پیشتر، آن را ببینید، جمله ای روی دیوار با یک سوتی بزرگ:" هرکس خدای خود را بشناسد، پروردگار خود را شناخته است"!
به قول رضا رفیع، نویسنده این جمله نمی دانسته که خدا را در خانه، پروردگار صدا می کنند!

بعد هم "مصطفی مشایخی"در شعرش از زبان فرزند یک کارمند، شاکی شد که چرا وضع مالیشان خوب نیست و چرا در فشم ویلا ندارند و باز ما کلی خوش به حالمان شد که در فشم خانه داریم!

میهمان ویژه این ماه،" در روز۳۱تیر۱۳۳۰ درمنزلی واقع در خیابان ری به دست توانای قابله با تمام وجود به دنیا آمد و سپس طی تشریفاتی، به حال خود گریست!
در سن دو سالگی دور حوض خانه می دوید و می گفت:" مصدق پیروز است!" این حوض بعدها نزدیک بود جان او را بگیردو پس ندهد! از سال پنجم دبستان روحیه شوخ او شکوفا شد، به طوری که به خوبی از پس تقلید صدای خوانندگان زمان خود بر می آمد. بعدها توسط منوچهر مصیری به برنامه های تلویزیون راه پیدا کرد و در سال ۴۹ فعالیت حرفه ای خود را با حسن خیاط باشی آغاز کرد، منوچهر آذری هم در این برنامه حضور داشت. در سال ۸۰ برنامه جمعه ایرانی رادیو با گروه آنها شکل گرفت که در حال حاضر نیز در پخش سراسری قابل شنیدن است، اجرای مسابقات مختلفی در تلویزیون را بر عهده داشته و در فیلم"زخمی" کامران قدکچیان نیز بازی کرده. او در سال ۶۵ ازدواج کرد که حاصلش یک پسر ۱۷ ساله است که به موسیقی علاقه مفرط دارد. در حال حاضر در کار"توقف ممنون" بازی می کند که از شبکه ۵ پخش خواهد شد."
"علیرضا جاوید نیا" پس از قرار گرفتن پشت تریبون، گفت:" من نمی توانم سخنرانی کنم، باید صحنه آماده باشد و بروم وسط!" رضا رفیع ادامه داد:" و کارهای صحنه دار بکنم!"
او با استفاده از فرصت، به این نکته هم اشاره کرد که ضبط صحنه معروف داستان یوسف و زلیخا در سریال آن، ۶۰ بار توسط کارگردان تکرار شده، چون دایم باید به بازیگر نقش یوزارسیف حالی می کردند که او باید به درخواست زلیخا پاسخ منفی بدهد!
رفیع از جاویدنیا پرسید که الان چه می کند و شنید:" دعا به جان شما!" فلذا دوباره پرسید:" کار سختی است؟" و دوباره شنید:" نفسگیر است آقا... یکی دوتا که نیستند!" فلذا پیشنهاد کرد:" پس شما یک دعا بکن این جمعیت آمین بگوید!"

یکی از آیتمهای جالب برنامه، حضورDJ سهیل(!) ده ساله روی سن بود. او که فرزند خلف"محسن اشتیاقی" است، شعر"حسنی نگو یک دسته گل" را در حضورسراینده اش، استاد منوچهر احترامی، به یک ترانه رپ تبدیل و اجرا کرد! سهیل اشتیاقی که ژست رپرها را گرفته بود در همان ثانیه های اول اجرایش با کمبود سیم مواجه شد و وقتی مسوول سالن آمد تا سیم را به میزان لازم از جایش بیرون بکشد، رفیع گفت:" دو متر سیم بدهید بیرون... سهیل چقدر می پری؟!"
پس از تنظیم سیم، سهیل برای ادامه اجرایش پرسید:" از کجا شروع کنم؟" رفیع گفت:" از آنجایش!" 
در بخشی از شعر او به اشتباه خواند:" من و داداش و بابا و زن عمو، هفته ای دوبار می ریم حموم!" رضا رفیع گفت:"صبر کن ببینم! حالا درست است که بچه ای اما زن عمو که نبود توی حموم!... نگو زن عمو!!"
سهیل، با حضور ذهن قابل تقدیری به همان لحن ادامه داد:"راست می گه ها! سوتی دادیم... می گفتیم ها... من و داداشم و بابام و عمو..."
او با همان حاضرجوابی شیرین، وقتی استاد احترامی روی سن حاضر شد تا جایزه اش را(رفیع گفت برایش یک جعبه خالی در نظر گرفته تا بعدا خود آقای پدر آن را پر کند!) بدهد و با لهجه ای خاص به او چیزی گفت، با همان لهجه پاسخ ایشان را داد!
رضا رفیع از استاد خواست حالا که روی سن حاضر شده چیزی هم بگوید و وقتی استاد گفت:" چه بگویم؟" کسی از بین جمعیت جواب داد:" رپ بخوانید!

یکی نیست به ما بابت نوشتن گزارش های مفصل شکرخند جعبه خالی جایزه بدهد؟!

و اما وقتی از سالن بیرون آمدیم متوجه شدیم ازآنجا که در میان بیرونی ها چند تن از طنزپردازان از جمله مهدی استاد احمد هم حضور داشته اند، مجلس دیگری نیز در آنجا منعقد گشته و شعرا به شعرخوانی در فضای آزاد مشغولند! درواقع شکرخند به دوپاره تقسیم شده بود و می شد آن را شکرپاره نامید! مهدی استاد احمد به من گفت:" تو چرا توی سالن بودی؟ ما جزو خوارج بودیم!" گفتم:" شما خارجی(با تلفظ خاصی از حرف جیم!) بودید و ما داخلی!"

امیدواریم که به زودی چاره ای برای مکان برگزاری شکرخند اندیشیده شود. در ضمن یادمان نمی رود اعلام کنیم به شادباش اعیاد غدیر و قربان سه شب" شکر در شکر" درتاریخ های ۲۱و۲۰ و۱۹ آذر ماه از ساعت ۱۸ تا ۲۰:۳۰ در فرهنگسرای بهمن برگزار خواهد شد.





درباره وبلاگ
درمورد شب شعر طنز شکرخند که خیلی ها ازمن سوال می کنند این توضیح لازم است که شکرخند علی الاصول باید شنبه اول هرماه در فرهنگسرای ارسباران تهران(زیر پل سید خندان) راس ساعت 4 یا 5 بعدازظهر برگزارشود اما گاهی به دلایل مختلف - مثل نبودن نفت و قیف و...!- در زمان و مکانش تغییراتی به وجود می آید که من مقام چندان مطلعی دراین زمینه نیستم!





 

Designed By M.Ranjbar