تبليغاتX
طنزهای ارمغان زمان فشمی
 

 


 

ارتباط ولنتاین با دربی! + یادی از استاد احترامی

جمعه بیست و پنجم بهمن 1387



مهدی استاد احمد با این دوبیتی، ولنتاین را به دوستانش تبریک گفت:

" به جای قلبت انگار ناو داری
که این قد جا برای لاو داری!
یه دل داری ۵۰ - ۴۰ دلبر
عزیزم این دله یا گاوداری؟!"

ما هم از خدا خواسته همین شعر را فوروارد کردیم برای دوستان! ازآن میان، یسنا انارکپور جوابی داد که باعث تولید یک فقره مسایجه تازه با یک قافیه سخت دیگر شد!:

- اگر"شهر"ی دهندت درولنتاین
تو از"شوهر" فقط کم، واو داری!

- تو در اسرار قلب ساده من
همیشه قصد کند و کاو داری!

- تو در حاضرجوابی ارمغان جان
زبانی تیزتر از شاو داری!

- تو کف کردی از این حاضرجوابی
چو صابونی که مارک " داو" داری!

- اگر در این جدل پیروز گردی
بلیت یک سفر تا فاو داری!

- بلیت آن گران است اصفهانی!
نمی دانی چقدر است... آاو!...داری؟!

- در این قولی که دادم من رئالم
چه کاری با ریالم now داری؟!

- برای اصفهانی خرج کردن
کمی سخت است، آیا تاو داری؟!
 
- ولی اسکاتلندی هم که باشم
مرا با خود چو یک اسلاو داری!

- ولی ایتالیایی هست بهتر
میان دوستانت چاو!  داری؟!

- نژادی را که گفتم "لاو" دارد
چه کار آخر به چاو و ماو داری؟!

- ولی من از نژادی گفتم آقا
که " ته آمو" به جای لاو دارد!

- فقط یک رند زیرک می تواند
به جای" داری"، "دارد" را گذارد!
...
نشد ارسال آن پاسخ که دادم
تو گویی شاخ آنتن تاو دارد!

- نبود از رندی ام، از گیجی ام بود
تو بردی، خود بلیت فاو داری!

- تو بر جیب نحیفم کرده ای رحم
ندارم شک که طبعی زاو* داری!

* توانا، زبردست

لحظاتی بعد، در آستانه آغاز بازی استقلال - پرسپولیس، این دو بیت از سوی یسنا فرستاده شد:
- خدایا توی این دربی چنان کن
که هر قرمز مسی باشد به بارسا
اگر ۶ تا خورد گل باز، آبی
شوم من بنده ای البته پارسا!

- کنم من هم دعایی از برایت
خدایا خواهشش را کن اجابت!
که استقلال سرور باشد ونیست
به اثباتش بدین اطوار حاجت!

- اگر خوابی تو دیدی خیر باشد
کنند این خیل قرمز هاج و واجت

- ولی باید ببینی هاج و واجی
ز کار قرمزان هست از چه بابت؟!
ز تعداد خطا و تکل از پشت
که در تیم شما گردیده عادت!؟

- چو اکبرپور را در تیم دارید
نگویید از خطا، تکل و خشونت
به هرسو رو کند حتی غضنفر
کند قالب تهی از فرط وحشت!
...
نمی دانم چرا با ناز و تاخیر
پیام بنده می آید به سویت

ما در حال دنبال کردن بازی بودیم که به شکل تابلویی مثل هر چهار دربی قبل، با نتیجه مساوی تمام شد!

حالا اگر دنبال ارتباط ولنتاین با دربی می گردید، باید بگویم ربطش در همان بی ربطی اش است و شما می توانید با سیم رابط اینها را به هم ربط بدهید. برای ما همین که دو مسایجه پشت سر هممان به این دو موضوع مرتبط باشد نشانه ارتباط آنهاست!

مواظب باشید زیاد هم دنبال ارتباط بین مسایل نباشید وگرنه درست همان وقتی که ما داشتیم حالش را می بردیم که در شکرخند بهمن ماه از دست استاد منوچهر احترامی جایزه گرفته ایم، خبر رسید که ایشان هم از دستمان رفته، یعنی فاصله ۱۲ بهمن تا ۲۲ بهمن که ملت، دهه فجر را جشن گرفته بودند، همان فاصله جایزه گرفتن ما از دست استاد و به رحمت ایزدی پیوستن ایشان شد.



 یادش به خیر، روزی که با شکوفه موسوی، بعد از شکرخند رفتیم کنار اساتیدی که اصلا حواسشان به ما نبود ایستادیم و درحالی که از خنده کبود شده بودیم، از همدیگر عکس انداختیم، نمی دانستیم به این زودی عکسمان با استاد احترامی به خاطره ای تبدیل می شود که می تواند اشک به چشممان بیاورد.
خلاصه همان طور که فاتحه ای نثار روح ایشان می کنید، حواستان باشد که بعضی ارتباط ها غم انگیز می شوند، وگرنه شما با خرید یک توپ فوتبال به عنوان هدیه ولنتاین نیز می توانید این دو موضوع را به هم ربط بدهید!





آگهی استخدام!

شنبه نوزدهم بهمن 1387



 


(۱)
خیلی دوست دارم فرد استخدام شده را هنگام انجام فعالیت شدید جهت برقرار کردن روابط عمومی قوی با دستگاه فتوکپی ببینم!
(۲)
دعا می کنم کارشان به روابط خصوصی نکشد!





سی بار حماسه!

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387



باید اعتراف کنیم که ما خیلی با سبک طنازانه آقای کاردان و اغلب حرکات و سکناتشان حال می کنیم و به همین مناسبت برایشان دو بیت هم سرودیم که همین اول کار به ایشان تقدیم می نماییم:
یکی پرسید آیا بینتان بود
کسی کاو کار طنزش پرتوان بود؟
به او گفتم بله، آنی که اسمش
به شکلی با مسما"کاردان"بود!

آقای کاردان، جلسه را با ردیف کردن یک سری جملات صدا و سیمایی آغاز کرد:"سی امین شکرخند را که از حسن تصادف، با سی امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی همزمان شده آغاز می کنیم، ضمن بزرگداشت کار اردوغان که اعاده حیثیتی بود برای ما ترک ها ... شکستِ ..."
با طولانی شدن مکث، رضا رفیع رسید:" چی شکست؟!" و جواب شنید:" صدایش که نیامد، ولی شکست رژیم صهیونیستی را تبریک می گوییم."
بعد کاردان دوباره حرف را به دوران پیروزی انقلاب کشاند و رفیع ادعا کرد:" من نبودم آن زمان!"
کاردان پرسید:" توی باغ نبودی یا کلا نبودی؟!"
-" چرا، راستش ۹-۸ ساله بودیم... کمی هم گاز اشک آور استفاده کردیم!"
-"شما درآن دوران شهید نشدی؟!"
ـ "نه، فقط یک بار مفقود شدم که درنهایت پیدایم کردند!"

فریبا پاکروان اولین شاعری بود که روی سن رفت. شعر او این طور شروع می شد:
دوباره مادرم دنبال فاله
پیش جادوگرا می ره یه ساله
...من اینجا تو اتاقم بغض کردم
مامان مشغول آرایش تو هاله!
رضا رفیع پرسید:" هال با های دوچشم؟!"
در ادامه، شاعر از خواستگارانش صحبت می کرد که یکیشان" رضا قصاب محله" نام داشت و اعتراض رضا رفیع را به انتخاب مشکوک این اسم برانگیخت! شاعر قسم یاد کرد که "به خدا حواسم نبود!"و رفیع پذیرفت:"می دانم... شما بدون مرض، غرض داشتید!"

عباس احمدی با تک بیتی ناب، شعرخوانی اش را شروع کرد:
احمدی هستم ولیکن بی "نژاد"
مادر از اول مرا بدشانس زاد!

وصلت ما از ازل یک وصلت ناجور بود
من که خود راضی به این وصلت نبودم، زور بود!
درس و دانشگاه بالکل بی بخارم کرده بود
بس که بودم سربه زیر و در غذا کافور بود!
چندباری خواستگاری رفته بودم، بد نبود
میوه می خوردیم و کلا  سور و ساتم جور بود!...

در بخش بعدی برنامه، انیمیشن کوتاه و بسیار جالبی دیدیم که درآن یک فضانورد، پس از خروج از سفینه روی کره ای دیگر متوجه می شود در سفینه بسته شد، در حالی که او کلید را هم داخل آن جا گذاشته! رضا رفیع این مساله را به بحران جهانی آلزایمر و حواس پرتی انسان معاصر مرتبط دانست اما کاردان باز هم شروع کرد به گیردادن به او:" نه... تو مشغله ات ازدواج است!"
رفیع سعی کرد بی توجه به این حرف ادامه بدهد:" بله، حواس پرتی برای آدم مشکل ایجاد می کند در موقعیت های حساس..."
- "مثلا وقتی می خواهد برود خواستگاری!!"
-" خلاصه ان شاء ا... روزی برویم فضا و آنجا شکرخند را برگزار کنیم."
ـ" یعنی روی زمین زن پیدا نشد که می خواهی بروی فضا؟!!"

در بخشی از برنامه رفیع به تعدادی از مظاهر روشنفکری اشاره کرد که به نظر ما، شعرهای حسن فرازمند هم جزو آنها بود:
(۱)
"لیبرال ها"

نه به چپ
نه به راست
حرکت بین دو خط
وه چه زیباست نرفتن پای میز قاضی
خم نگشتن جلوی گزمه ازخودراضی!
 
(۲)
هاچ زنبورعسل خواهد یافت
مادرش را روی گلبرگ تلاش
مطمئن باش و نگو کِی، ای کاش...

سید عباس سجادی یکی از کارهای مشترکش با "آقای سلمانی اینها" را که به قول خودش قابل خواندن بود خواند و همه ما شاهد بودیم که توانست آن را بخواند! 
ما که کم را زیاد می گیریم
تنگ ها را گشاد می گیریم
خانه بر روی آب می سازیم
بعد قولی ز باد می گیریم
شهرداری اگر جواز نداد
می رویم از جهاد می گیریم!
ما تقاص خرابی قم را
از ویتنام و چاد می گیریم
شعر در وصف باد می گوییم
صله از کیقباد می گیریم
درس روزی به کار می آید
که مهم نیست، یاد می گیریم!

محمدرضا عالی پیام( هالو) پیش از خواندن شعرش، خاطره ای تعریف کرد:" زمانی کار ما در اداره ای گیر کرده بود. گفتند صدهزار تومان ببر به طرف بده کارت را راه می اندازد. ما هم با ترس و لرز پول را بردیم از زیر میز رد کردیم وگفتیم این صدتومان مال شما، به این قرآن هم قسم که به کسی نمی گویم، کار مرا راه بیندازید. طرف هم گفت: اولا خرجت پانصدهزارتومان است، ثانیا به همان قرآن قسم به هرکسی هم می خواهی برو بگو!"
ملت با شنیدن این خاطره خندیدند و کلی کف زدند و کاردان سوالی منطقی پرسید:" حالا اگر گفتید ما برای چه دست می زنیم؟!برای میزان ِ رو!"
عالی پیام شعرهایی خواند که به ما گفت در وبلاگش موجود است و ما آنها را پیدا نکردیم که برایتان نقل کنیم، خودتان بروید آنجا پیدایشان کنید!

ما در مهارت استاد عکاسباشی که دوربین را در آسمان به سمت سوژه می گرفت و عکس را هم ایضا(!) حیران مانده بودیم که محمدرضا ستوده برای شعرخوانی فراخوانده شد:
کلا چهل و سه بار عاشق شده ام
هربار به لطف یار عاشق شده ام
(رفیع: ببخشید، شما کار اصلی تان چیست؟!)
آن کیست؟ عجب چشم قشنگی دارد!
مردم بروید کنار! عاشق شده ام!

من یک مجردم که کماکان مجردم
عالم دوتا دوتاست ولی بنده مفردم
دنبال یک زنم که بگیرم برای خود
تنها و بی کسم که الهی فدای خود!
دنبال دختری که بود اهل عشق و لاو
چشمان او درشت، چو چشمان مست گاو!
مجریان به او تذکر دادند:"خوب شد آن هفت تا گاو به خواب شما نیامدند!" و شاعر در پاسخ گفت که به یک دانه هم راضی است! سپس طی مصرعی مشکوک، با اشاره به رضا رفیع ادامه داد:
آن سو کسی بود که به این درد مبتلاست!
کَردان! بیا کنار که منظور من رضاست!
رفیع گفت:" پس دنبال شریک جرم می گردی!"
جانم رضارفیع، عجب صبر و طاقتی!
درکت کنم رفیق، کشیدی مشقتی!
تزویج دائمی که به ظاهر نمی شود
راهی نمانده است به غیر از موقتی!

سپس شاعر درخواست کرد:" یک شعر دیگرهم بخوانم... چون جلسه پیش مریض بودم و شعر نخواندم." رفیع گفت:" الان هم همچین بی مرض نیستی!"
از دفترو تحصیل و قلم سیر شدیم
هر روز به جرم عشق تکفیر شدیم
در دفتر سازمان ملل کاری کن
از دست حراست به خدا پیر شدیم!

در ادامه، فربد شکرابی به اجرای ترانه ای از استاد خرناس(داریوش کاردان) پرداخت که موقع حمله آمریکا به عراق سروده  و اجرا شده بود وچون با ماجراهای اخیر غزه بی ارتباط نبود ، تکرارش معنی دار می شد. رفیع پرسید:" این را موقع حمله تیمور هم خواندید؟!" خواننده ادعا کرد که این ترانه را موقع هر حمله ای می شود خواند اما رفیع جواب داد:" نه، مثلا موقعی که حمله غش دست بدهد نمی توانی بخوانی!"
شکرابی برای جو دادن به کارش گفت:" الان بیرون هم دارد باران قشنگی می بارد..." رفیع تذکر داد:" آقا اینها را نگو. فضا را رمانتیک می کند، خطرناک می شود. الان بیرون خیلی هم سرد است!" اما کاردان معتقد بود:"اصلا هوا دونفره است!"

نسیم عرب امیری در شعر خود به فلاسفه گیرداده بود و حتی در بیتی فرمود:
رفته بودیم پیش اقلیدس
من و فارابی و ارشمیدس
کاردان پرسید:"سهیل محمودی نبود؟!"

سپس کلیپی به نام" دردسرهای فردوسی پور" دیدیم که کار مشترکی بود از"هاله گل نبی" و"رضا رشیدی". جمله های تشکر آمیز پایانی کلیپ، از خود آن بامزه تر بود:
با تشکر از شامپو فلفلی خرچنگ... باشگاه مجرد پروران رفیع(!!)... انستیتو ترمیم موی کاردان(!!)... کارخانه لوله و لواشک لولمان لاهیجان... شاعران شکرخندی دماوندی و ثمرقندی!
بهار، تابستان، پاییز و زمستان ۸۷ و نیز بهار ۸۸(!!)
 بلافاصله رضا رشیدی به پشت تریبون فراخوانده شد که وقتی پرسید:" ما شعر بخوانیم یا کتک بخوریم؟"، کسی از میان جمعیت داد زد:" دومی!"

آقای بانی بازهم به کتایون ریاحی گیر داده بود:
مکن گریه کتایون ریاحی!
اگرچه ظاهرا قدری سیاهی
گریم صورتت را گر بشویی
قشنگی، دلربایی، مثل ماهی!

در بخش عکس و مکث این جلسه، تصویری از رستوران معروف محل ما ( مجتمع پذیرایی دهکده - جاده فشم) پخش شد که عِرق ملی ما را به شکل عَرَق شرم درآورده، استخراج نمود(!) زیرا در آن طی اعلانی، همزمان تذکر داده بودند:" از پذیرایی خانمهای بدحجاب معذوریم" و " ازآوردن حیوانات وحشی و اهلی خودداری کنید"!
از جمله تصاویرجالب دیگر اینها بود:
پارچه نوشت:" مادرجان! درگذشت گرامیتان را(!) از صمیم قلب تسلیت عرض می کنیم"!
کامیون نوشت: فرزند کمتر... همسر بیشتر... خوب بید"!
آگهی استخدام:" به چند ناجی غریق خواهر محجبه برای کار در استخر دانشگاه نیازمندیم"!

آگهی استخدام فوق، میهمان ویژه این ماه را به یاد دورانی انداخت که در مملکت فرنگ به جهت مداوا از سوی پزشک به شنا توصیه شده و قرار بود با عده ای از دوستان که سانسی اختصاصی در استخری را برای خود تدارک دیده بودند همراه شود اما مسوول استخر بعد از جلسه اول به آنها می گوید همسایه ها برای این سانس اختصاصی مردانه، حرف در آورده اند و بهتر است حداقل چند خانم هم با شما بیایند تا این مشکل مرتفع شود. وقتی هم که اینها توضیح می دهند ما مسلمانیم ودر دینمان محرم و نامحرم داریم و نمی شود، طرف پیشنهاد داده:" خوب خانمهای خودتان را بیاورید!"
میهمان این ماه شکرخند، در سال ۱۳۳۳ در حالی که هنوز سن و سالی نداشت با تمام وجود در تربت حیدریه به دنیا آمد. درکلاس چهارم ابتدایی انشایی نوشت در چهل صفحه و از همان وقت کار سرودن شعر - به طنز و جد ـ را شروع کرد. او از صدایی رسا نیز برخوردار بود اما خودش اصرار داشت که کسی صدایش را درنیاورد! پس از آن که دیپلم ادبیات و علوم انسانی اش را گرفت در اولین سال و در نخستین رشته انتخابی خود ـ حقوق قضایی ـ قبول و وارد تهران شد، همزمان، به خاطر تربیت دینی و سرش که بوی قورمه سبزی می داد به فعالیت سیاسی پرداخت.
از او پیش از دستگیری توسط ساواک( همان دوران ۲۱- ۲۰ سالگی) کتاب ها و جزواتی موجود است که ساواک موفق به کشف نویسنده آنها نشد. در زندان با بزرگانی همچون آیت ا... طالقانی، آیت ا... منتظری و آیت ا... هاشمی رفسنجانی همبند و هم سلول بود.
پس از پیروزی انقلاب جذب مطبوعات شد و ابتدا سردبیری کیهان و بعد سردبیری روزنامه اطلاعات را بر عهده گرفت که البته خود به شوخی، سردبیری اش را خردبیری می نامید!
او زمانی جزو داوران جشنواره فیلم فجر، مدتی عضو هیات منصفه مطبوعات و طی هشت سال ریاست جمهوری آقای خاتمی، مشاور مطبوعاتی ایشان بود." در بهشت شداد"( سفرنامه نیویورک) و"فرهنگ مهاجم، فرهنگ مولد" از جمله کتاب های اوست.

علمدار و قلمدار سال های انقلاب وبعد ازآن، "جلال رفیع" ، با حضور پشت تریبون، مرور تعدادی از خاطرات تلخ و شیرین عمر خود را با ما شریک شد که ازبرخی از آنها با عنوان "خاطرات خری" نام برد. به قول خودشان:" خر در فارسی به معنای بزرگ هم به کار می رود... مثل خرپول، خر زور، خرمهره..." رضا رفیع هم سعی کرد مثالی بیفزاید:" من خودم خریدارم!!"
پس از پخش فیلم آواز خواندن میهمان برنامه، ما به طور زنده هم شاهد هنرنماییشان بودیم. البته یک نفر از بین جمعیت پیشنهاد کرد آقای رفیع روی فیلم هم لب بزنند که با این پیشنهاد مشکوک، رضا رفیع دچار چالشی جدی شد:" لب بزنند... به چی؟!" و جلال رفیع گفت:" نه... تمایلات لبوی(!) پیدا می شود!"
ایشان تصنیف"مرغ سحر" و شعر" یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور" با آهنگِ" تا بهار دلنشین آمده سوی چمن" را اجرا کرد که به قول رضا بنفشه خواه باعث شد شب شعر شکرخند به کنسرت آقای جلال رفیع تبدیل شود!
بعد یکی دیگر از برادران رفیع با صدایی به وسعت خلیج همیشگی فارس به آواز خوانی پرداخت و ما به این نتیجه رسیدیم که صدا در طایفه ایشان موروثی است و دفعه دیگر خود رضارفیع باید برقصد... نه ببخشید... رضا باید بخواند تا ببینیم از این میراث چقدر به صاحب مجلس شکرخند رسیده است!





لولوی فشم!

چهارشنبه نهم بهمن 1387



یسنا انارکپور:

- شعرم از پوکی چو گردوی فشم
از شلی چون ماده تیهوی فشم
گردو و تیهو نمی دانم چرا
پوک یا شل می شود توی فشم!
کله هم چون کاملا گردو نماست
تابع است آیا به الگوی فشم؟!
زن که چون تیهوست در نقش و نگار
برده آیا سهم ازاین خوی فشم؟!
گشته این تحقیق دانشگاهی ام
کی بیایم ارمغان سوی فشم؟!
۸:۵۰ 

- از چه رو با شهر من دشمن شدی
بردی این سان آب از روی فشم؟!
 ۱۷:۱۹ فردای آن روز!

- چون لجم را با توان طنز خود
بد درآورده است بانوی فشم!
۱۸:۳۵

- پس تو باید عاشق بانو شوی
خواستار تربت کوی فشم!
۱۸:۵۳

- خواستارش بودم اما شد دژم
خویش را بنمود لولوی فشم!
۱۹:۲۵

- نیست اینجا هیچ لولو ای دغل!
بی گمان این هست جادوی فشم!
۱۹:۲۷

- خب بله، او بی گمان جادوگر است
عاشقش هم هست هالوی فشم!
۱۹:۴۰

- نیست هالو نیز اینجا، چون که هست
هوش ِبالا خصلت و خوی فشم!
۱۹:۵۹

- گشته ای ناراحت آیا ارمغان؟
خواهدت حتی"هموسو"ی فشم!
۲۱:۰۶

- من ندانم آن لغت معناش چیست
خود منم زین روی، هالوی فشم!
۲۱:۰۹

- دیده ای "افسانه جومونگ"را؟
قهرمانش اوست آلوی فشم!
۲۱:۲۷

- آفرین! چون خوب معنی کرده ای
جایزه ت یک روز اردوی فشم!
۲۱:۳۷

- وای مرسی ارمغان من آمدم!
می دوم دارم چو آهوی فشم!
۲۲:۲۸

و من خوابم برده بود!





درباره وبلاگ
درمورد شب شعر طنز شکرخند که خیلی ها ازمن سوال می کنند این توضیح لازم است که شکرخند علی الاصول باید شنبه اول هرماه در فرهنگسرای ارسباران تهران(زیر پل سید خندان) راس ساعت 4 یا 5 بعدازظهر برگزارشود اما گاهی به دلایل مختلف - مثل نبودن نفت و قیف و...!- در زمان و مکانش تغییراتی به وجود می آید که من مقام چندان مطلعی دراین زمینه نیستم!





 

Designed By M.Ranjbar