تبليغاتX
طنزهای ارمغان زمان فشمی
 

 


 

مسایجه ای که سه روز تمام به طول انجامید!

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388



وقتی یسنا انارکپور در تاریخ ۱۳/۱۲/۸۷ از زبان پسری نوجوان این ابیات را sms کرد:

لاغرم لیک خودم را کپلو می بینم
دیده ای بزمجه را؟ خویش چو او می بینم!
هستم اکنون پسری بالغ و در این عالم
خویش را مفتخر از سیب گلو می بینم
توی بازارچه هر دخترک خوشگل را
دوبرابر، چو عروسی دوقلو می بینم
آب استخر دلاویز پر از دختر را
رانی خوشمزه با طعم هلو می بینم!
حیف وصد حیف که در دوست گرفتن زین فوج
بخت را سوسک، و آن هم دمرو می بینم!
۱۵:۰۰

با جواب من، مسایجه ای دیگر آغاز شد:

- توی شخصیت تو ای پسر نوبالغ!
بیشتر از همه چیز البته "رو" می بینم!
۱۵:۲۸
- من نوبالغ اگر این همه پررو هستم
جدّ خود را به همین عادت و خو می بینم!
۱۵:۳۴
- من اخیرا همه جا نسل شما را انگار
هم در این سو و هم آن سو، همه سو می بینم!
۱۵:۴۳
- من حوا زده آخر چه گناهی دارم؟
رو به هر سمت کنم دخت نکو می بینم!
ای خدا چند صباحی است که شب ها در خواب
تا سحر یکسره اسرار مگو می بینم!
توی خوابم سحر و شمس و قمر را زن خویش
سایه را نیز بر این جمله هوو می بینم!
پاره شد چادر دل، این همه دلدارم را
توی قلبم همه در حال رفو می بینم!
۷:۲۳                   ۱۴/۱۲/۸۷ 
- خوش به حالت، من بیچاره تماما شب ها
خواب جن و پری و دیو و لولو می بینم!
 برنیاید ز من این کار رفو، پس خود را
زین سبب فاقد دلداری و شو می بینم!
۷:۲۵
- غم مخور چون تو گل خوشگل بی همتا را
توی خوابم، زن ِ آقای عمو می بینم!
۸:۱۳
- غم نخوردم، تو ندانی که همه مردان را
از نظرگاه خودم، مثل عدو می بینم؟!

- مرد را باخبرم دشمن خود می دانی
من تو را سهره و او را سمنو می بینم!
۸:۴۳
- پس نبینم که دگرباره بگویی همچین
آسَم و گاه تو را مثل دولو می بینم!
۱۳:۲۶
- ارمغان جان به خیالم شده ای ناراحت
صورتم را زخجالت چو لبو می بینم
زود پاسخ بده چون نیش سکوتت را من
مثل یک تیرچه در سینه فرو می بینم!
ای که در قوس فرازین دلم جا داری!
I را منحنی از غصه U می بینم!
۱۸:۰۹
- لحن شعر تو به یکباره عوض شد ای دوست!
گوییا شعر تو را من دمرو می بینم!
۱۸:۱۳
- نیستم بنده دگر آن پسر نوبالغ
خویش را باز همان مرد ببو می بینم!
۱۸:۱۹
- این ببویی نبود، بلکه تو را چون مردی
تحت تاثیر می و مست سبو می بینم!
۲۱:۴۴
ـ دیر فهمیده ای ای دختر باهوش و بلا!
گفته بودم همه چی را دوقلو می بینم!!
۲۱:۵۱
- چه تضادی! که تو را مست می پی در پی
و خودم را پی تجدید وضو می بینم!
۲۲:۰۲
- جد من نیز وضویش همه باطل می شد!
علتش را من از اسرار مگو می بینم!
۲۲:۱۵
- من از این شخصیت ساختگی* بیزارم
توی خوابم عزبی خوش بر و رو می بینم!
۷:۰۹                 ۱۵/۱۲/۸۷
- تو که در خواب خودت لولو و جن می دیدی!
پیش من آن عزب خواب تو کو؟ می بینم؟!
دختران آب حیاتند و رطب، در دین هم
اشربوا کل موائد و کلوا می بینم!
۱۶:۰۱
- تسرفوا را تو فراموش نکن! لا تسرف!
من در این باب دو صد فاعتبروا می بینم!
۱۶:۵۷
- قصد اسراف ندارم، خود دخترها را
جمله بر حبل دلم واعتصموا می بینم!
لکن از دختر تهرانی دوران جدید
نقش بر لوح دلم "اجتنبوا" می بینم!
۱۷:۱۸
- از چه از من نگریزی که مضرم لابد!؟
متلک های تو را حاوی بو می بینم!
۱۷:۲۶
- ارمغان جان تو گل سرسبد دنیایی!
دیده ای مو تو و من پیچش مو می بینم!
افتخارم شده هرلحظه همراهی تو
با تو خود را بشری عاطفه جو می بینم!
۱۷:۵۴
- کم نمی آوری و این جدل شعری را
من نفسگیر چنان بازی زو می بینم!
۱۸:۲۷
sms را چقدر دیر رساند سیستم!
شعر تکمیل نشد، از چش او می بینم!
۱۸:۵۳

- ضربت آخرت ای دوست چنان کاری بود
که خودم را دگر افتاده به رو می بینم!
۱۹:۲۰

* شخصیت ساختگی"جد بزرگ" که در مسایجات قبلی معرفی شده است!





پیشگویی های طنازانه!

چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388


 
در آخرین روز سال ۸۷ این دو بیت را برای دوستان شاعر فرستادم:

- چو امسال هم خوب یا بد گذشت
و می آید از راه هشتاد و هشت
بگو حس خود را به سال جدید
بکن چند تا پیش بینی ِ مشت!

پاسخها به ترتیب اجرای نقش!:
یسنا انارکپور:
چه سالی شود سال نو چون کنون
برامان یکی بچه زاییده گشت!
(اوشان اجازه گرفتند که اسم دختر کوچولویشان را ارمغان بگذارند!)

دوتا از پاسخها به دلیل وجود شایبه توهین قومی قبیله ای حذف شد!

مهدی استاد احمد:
چگونه کنم پیش بینی مشت
که باشد چه در سال نو سرگذشت
فقط این بود پیش بینی من
بود سال نو سال هشتاد و هشت!
- از این پیش بینی تکان خورد خاک
زمین شد شش و آسمان گشت هشت!

- ز فرط پیش بینی های مخصوص
کم آرد پیش ما نوستر آداموس!
- و شاید هم چو یوزارسیف هستی
که گفت او از سرانجام ِ ایناروس!
- نگو در شعر، از کار سلحشور
که گردد شعرمان از قافیه دور
- به جایش می کند بهتر، ردیفش!
که میلیارد است آن آقا به کیفش!

جمشید مقدم:
شود ارمغان صاحب شوهری
که دارد دوتا خانه اطراف رشت
نه تنها دو تا خانه اطراف رشت
که یک خانه هم توی تهران، طرشت!
- به جز تو کسی چیزی از او نگفت
کشم آه از این دوستان پلشت!
- مکن قند، آب البته در دلت
که ما هرچه گفتیم بالعکس گشت!
- کمی دیر گفتی که قند آب شد
و تا عمق جانم نموده است نشت!
کنون یا بکن وعده ات را عمل
و یا سرگذارم چو مجنون به دشت!
و شاید که معتاد گردم ز غم
کشم روز و شب، دایما بشت بشت!
- مجرد بمانی که بهتر تره
مکن فکر شوهر، مکن دست دست
بگو از ته دل که شوهر بده
بکن کله ات را درآن آب تشت!

مولانا بدپیله:
گمانم که چون سال گاو است پس
نگردد بدان سان که امسال گشت
بله، گاو پخمه است و خنگ و پپه
نه چون موش، موذی و پست و پلشت
همه چیز برعکس گردد عزیز
شود دشت، کهسار و کهسار، دشت!
رود رقص بندر به مشهد و قم
شود جابه جا وضع قزوین و رشت
اصولی دم از عشق و حافظ زند
ولی خاتمی سر ببرد به تشت!
کند ارمغان شوهر و زان سپس
دگرگونه گردد ورا سرگذشت
خلاصه همه چیز ریزد به هم
شود هشت، هفت و شود هفت، هشت!
مرا پیش بینی فراوان بود
که سالی عجیب است هشتاد و هشت!

معصومه پاکروان:
پاساژ و مغازه ها جدیدا
تبدیل شده به گاوداری
از یمن ورود گاو، امسال
ترویج شود گیاهخواری!
یونجه بزنند جای بنزین
بالا برود فقر و نداری
ای کاش بیاد مثل یک گاو
بی چون و چرا به خواستگاری!

نسیم عرب امیری:
در این سال پربار هشتاد و هشت
چو طبع زمین و زمان تازه گشت
یقینا عروسی کنی ارمغان!
بری ما(ه) عسل هم حوالی رشت!

شیوا فرازمند:
کند خواستگاری ز تو مردکی (وا، ادبت کجا رفته شیواجون؟!)
که دارد سرایی به نزدیک رشت
و می آید ارزانی از راه دور
چه زیبا کند قصه و سرگذشت!
خلاصه قرار است پرگل شود
بهار تو در سال هشتاد و هشت!

یسنا انارکپور( پس از فروکش کردن هیجانات اولیه فرزند دار شدن!):
زمن خواستی سال آینده را
کنم پیش بینی که خواهد چه گشت
نخست این که از کله دشمنان
دگر در رود هر خیال پلشت
و بعد این که در سال نو ارمغان
سرانجام شوهر بیابد ز رشت
!( در بعضی نسخ "زرشک" آمده!)
نباید زند سبزه ها را گره
چو در می کند سیزده را به دشت!
به شکرانه اش بنده در طول سال
بخوانم سرود، آیه، مزمور و یشت!
دگر این که از بام نامردمان
به پایین بیفتد به یکباره تشت
نظام هماهنگ اجرا شود
کند بشکه نفت تا سفره نشت!
قمرهای محمود دور زمین
همین گونه باشند در حال گشت!
دگرگون شود اقتصاد جهان
چرا؟ چون مسیری غلط درنوشت
به هنگام تحویل سال، اصغری
بگوید" بش است عیدی من یه بشت"!

می بینم که مساله ازدواج من از مهمترین مسایل بین المللی به شمار رفته که دوستان به حل آن در سال جدید امیدوارند! کجایی ای دلاور مرد رشتی؟!




وقتی شمار مجلس، با سن من یکی شد!

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388



آخرین شکرخند ۸۷ با دیدن فیلمی از استاد منوچهر احترامی آغاز شد تا همچنان حضور ایشان در جمع ما احساس شود. در این فیلم که عده ای از طنزنویسان جوان مدتی قبل، هنگام رفتن به منزل استاد تهیه کرده بودند، جملات جالبی از دهان ایشان شنیدیم:

-" استاد در مورد جشنواره طنز ۱۸ کلمه ای چیزی شنیده اید؟"
- "جوان ها در این مورد ما را شنواندند!"

-" چه شد که به سمت طنز رفتید؟"
-"من به سمت طنز نرفتم. طنز تصمیم گرفت به سمت ما بیاید، منتها ما نتوانستیم خوب با آن کنار بیاییم!"

اگر یادتان باشد گزارش جلسه قبل شکرخند با این جمله تمام شد:"
دفعه دیگر رضارفیع باید آواز بخواند تا ببینیم از میراثِ خانوادگی ِ صدا چقدر به صاحب مجلس شکرخند رسیده است!"
از قضا جلسه اسفند ماه به طور رسمی با خواندن قطعه ای توسط رضا رفیع در رثای استاد آغاز شد:
" با ما بودی بی ما رفتی
چو بوی گل به کجا رفتی؟..."
و مشخص شد که ایشان هم به اندازه کافی صدای خوش به ارث برده است!

شهرام شکیبا که در غیبت داریوش کاردان، به کسوت مجری دوم جلسه درآمده بود به این نکته اشاره کرد:" داداش(شهاب شکیبا که در این جور مراسم عکاسی می کند) مجموعه ای از عکس های استاد در جلسات گوناگون دارد که ایشان خواب هستند!" و هشدار داد:" خلاصه رفقای طنزپرداز حواستان باشد که عزراییل گرفته این وری!"
در این لحظه رضا رفیع گفت:" من دو روز است دندان درد دارم." شکیبا جواب داد:" نه، این برای مردن کافی نیست!" و ادامه داد:" این روزها همه از استاد خاطره می گویند. متاسفانه من حتی بلد نیستم غش هم بکنم! خیلی خوب است، همه از آدم فیلم می گیرند!" رفیع گفت:" حالت ضعف هم قبول است." ولی شکیبا هنوز متاسف بود:" آخر به ما نمی آید با این هیکل!"

وقتی شکیبا، همایون حسینیان را برای شعرخوانی به روی سن فرا خواند، رفیع گفت:" شاعران را به ترتیب احتمالات (مرگشان) صدا می کنیم!" و با اشاره به سر ِ شاعر مربوطه ادامه داد:" آخرهمه چیز از ریزش مو شروع می شود!" سپس به یاد خاطره ای افتاد:" استاد هم تا آخر عمر مجرد ماند. می گفت چرا ازدواج کنم و دو تا بچه هم بیاورم تا چهار نفر بیشتر بفهمند که من کچلم؟!" در اینجا شکیبا سراغ داریوش کاردان را گرفت! ولی رضا رفیع گفت:" اگر او اینجا بود که من درباره ازدواج شوخی نمی کردم!"
همایون حسینیان با این جمله شروع کرد:" پرواز استاد را تسلیت می گویم." و رفیع جواب داد:" کاش پروازشان تاخیر داشت!"
حسینیان در توضیح شعری که می خواست بخواند گفت:" این شعر را به تقلید از حضرت مولانا برای شمس ِ خودم گفته ام." شکیبا پراند:" بله، یک وقت شمس است، یک وقت شمسی است...!"
شعر فوق بدین شرح است:

بار مرا ، کار مرا ، وحشت و آزار مرا
جار تویی ، یار تویی ، عشق جگر خوار مرا!
بود تویی ، سود تویی ، فاتح و محمود! تویی
سوت منم ، دود منم ، مصرف سیگار مرا
حرف تویی ، راست تویی ، نفی هولوکاست تویی
گوش منم ، ماست منم ، گیجی افکار مرا
شوق تویی ، خنده تویی ، ناجی آینده تویی
طوق منم ، بنده منم! ، ریزش آوار مرا
توپ تویی ، چاق تویی ، صاحب قنداق تویی
عاق منم ، قاق منم ، خیسی شلوار مرا
هسته تویی ، بسته تویی! ، نخبه و وارسته تویی
زار منم ، خسته منم ، حالت بیمار مرا
جیک تویی ، پوک تویی ، عین لاکی لوک تویی!
گریه منم ، سوک منم ، وضع اسف بار مرا
لانه تویی ، دانه تویی ، خاتم یارانه تویی
غوز منم ، سوز منم ، قحطی بازار مرا
نور تویی ، زور تویی ،آمر دستور تویی 
گور منم ، مور منم ، روزی کفتار مرا
خویش تویی ، ریش تویی ، باعث تشویش تویی
ترس منم ، ...یش منم ، لرزش بسیار مرا
لاف تویی ، گاف تویی ، دشمن انصاف تویی
آف منم! ، صاف منم! ،‌ مرد گرفتار مرا
پایه تویی دایه تویی صاحب سرمایه تویی
ضایع منم! سایه منم، بیش میازار مرا!

سپس شاعر به تبلیغ کتابی به نام" دختر تاپ تهران" پرداخت و گفت:" اسمش که خیلی خوب است!"
شکیبا در توضیح خدمات ارزنده برخی وزارتخانه ها اشاره کرد:" فلان وزیر با افتخار می گوید در دوران ما فلان تعداد صفحه کتاب چاپ شده، مثل وزیر راهی که ادعا کند ما فلان قدر کیلومتر جاده کشیده ایم، رفت و برگشت!"

شاعر بعدی که یک خانم بود، برای ذکر خاطره ای از استاد احترامی گفت:" یک بار در جلسه استاد را صدا کردم. چشمهایشان را باز کردند و گفتند: داشتم می خوابیدم ها!" شکیبا ایراد گرفت:" کم کم دوستان می خواهند بیایند بگویند یک بار به شکرخند آمدیم، استاد احترامی هم بود!" من که در ردیف دوم نشسته بودم، بلند جواب دادم:" توقع دارید یک خانم چه خاطره ای از ایشان داشته باشد؟!"
 تردید نیست که همواره فضای طنز ما هم مثل بسیاری دیگر از اماکنمان به دو بخش مردانه و زنانه تقسیم شده و شاید به همین دلیل کمتر امکان تبادل نظر در میان طنزنویسان زن و مرد پیش می آید، گاهی شده است که جایی دراعتراض به حذف ابیاتی از اشعارم، به ابیات مشابهی که آقایان در شعرهایشان می آورند اشاره کرده و جواب شنیده ام:" فرق می کند، آنها مرد هستند!"
در مورد این دوگانگی و مهجور ماندن طنز زنان و این که آیا اصولا طنز هم به بخشهای زنانه و مردانه تقسیم می شود یا نه، سخن بسیار است که شاید روزی مفصلتر در این مورد حرف زدیم.

جمشید مقدم با حضور پشت تریبون گفت:" همان روز که استاد دارفانی را وداع گفتند و قرار بود تشییع جنازه روز بعدش باشد..." شکیبا گفت:" آخر روز قبلش که نمی شد!"
مقدم ادامه داد:"خواب دیدم که استاد دنبال حوری ها می کند!" رفیع متلک انداخت:" حالا به چی فکر می کردی که این خواب را دیدی؟!... آخر تا جایی که من می دانم استاد به این چیزها فکر نمی کرد، برای همین مجرد بود." او لازم دید این توضیح را اضافه کند:" حالا این دلیل نمی شود که من هم فکر نکنم!"

وقتی رضا رشیدی به روی سن دعوت شد، شکیبا با اعتراض به شل بودن تشویق ها گفت:" رشید پور نه... آقای رشیدی... آدم حسابی است!"

با حضور محمدرضا ستوده پشت تریبون، شکیبا از او پرسید:" شما خاطره ای از استاد ندارید؟!"
ستوده جواب داد:" چرا اتفاقا! در آخرین جلسه شکرخند، وقتی من برای شعرخوانی از جایم بلند شدم، ایشان در جای من نشستند و من یک ساعت و نیم تمام سرپا ایستادم!" شکیبا خطاب به حضار هشدار داد:" حالا کسی جرات دارد جای ایشان بنشیند!"
این رباعی از محمدرضا ستوده است:
با دیدن ابروی تو مبهوت شدم
با آی دی ِعشق آمدم و بوت شدم
این ترم به جای درس آمار، فقط
چشمان تو را خواندم و مشروط شدم!

او این رباعی تکراری را هم خواند:
تنظیم فقط کلاس پیچاندنی است
هرچیز در آن کسب کنی ماندنی است
افسوس که یک مشکل کوچک دارد
کار عملی ندارد و خواندنی است!
شکیبا ضمن تحسین شعر، گفت:" گرچه به دوران ما مربوط نمی شود." شاعر توضیح داد:" اتفاقا دفعه پیش که این شعر را خواندم، آقای کاردان هم همین را گفت!" شکیبا جواب داد:" خوب بله... بالاخره ایشان هم در زندگی زخمهایی دارند که مثل خوره روحشان را می خورد!"

پس ازآن، پخش یک کلیپ به قصد اثباتِ استعداد نداشتن خانمها در رانندگی و خنده های بلند مردانی که خودشان به گواه آمار، بدترین رانندگان دنیا هستند، به قدری توی ذوق من زد که تا امروز نتوانستم گزارش شکرخند را به وبلاگ منتقل کنم وحتی در جلسه تا چند دقیقه قادر به نوشتن ادامه گزارش شب شعرهم نبودم!

مهدی استاد احمد به رسم خاطره گویی ادامه داد:"سه ماه پیش با گروهی از دوستان به همراه استاد احترامی به درکه رفته بودیم. بعداز خوردن غذا معلوم شد عینک استاد گم شده. به فکر من رسید که ممکن است عینک، به همراه پیاز و نان و غیره در سفره جا مانده و با آن به سطل آشغال منتقل شده باشد. همین طور هم بود و پیدایش کردم. استاد گفت: وقتی من مُردم، اولین جایی که رفتی این خاطره را بگو!"
 
استاد احمد با این بیت آغاز کرد:
ازآن روزی که در ایران، موبایل آمد به محفل ها
تماس آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها!...

در قسمت بعدی برنامه، داریوش کاردان که دقایقی قبل خود را به جلسه رسانده بود،  به معرفی برنامه رادیویی اش با عنوان"عصرانه" پرداخت:" این برنامه بعد از پنج سال وقفه دوباره در روزهای پنجشنبه پخش شده و قرار است تا وقتی پخش می شود، پخش بشود!"

سپس جمشید جم، خواننده شعر انقلابی "یار دبستانی من" روی صحنه حاضر شد و این ترانه خاطره انگیز را که منصور تهرانی، ترانه سرا و آهنگساز آن است، اجرا کرد.ما در طول مدت اجرای برنامه، محو حرکات ریتمیک دست احمد حلت، مدیر مسوول مجله موفقیت، بودیم که جلوی ما نشسته بود!
جمشید جم در پاسخ کاردان که سنش را پرسید، گفت:" از سن و سال نپرسید. آقایان هم جدیدا دوست ندارند جواب بدهند!" کاردان زرنگی کرد و گفت:" چند سالتان بود که این ترانه را خواندید؟" و جواب شنید:" نوجوان بودم!" و به این نتیجه رسید:" حدودش معلوم شد!"
رفیع با اشاره به شعر اجرا شده گفت:" بعضی جاهای این شعر به خاطر موسیقی واضح نبود و من هیچ وقت نفهمیدم چه می گوید!" کاردان به رفیع گیر داد:" نه، شما بچه بودی حالی ات نمی شد!"
کاردان گفت:" البته آقای جم از تهیه کننده های خوب رادیو هم هستند، مثل آقای رفیع که به طنزنویسی معروف شده اند اما هنرهای زیادی دارند که من به شخصه ازآنها با خبرم!"رفیع، نوک پیکان متلک را به سمت کاردان برگرداند:" ما شخصا از هنرهای همدیگر خبر داریم!"

میهمان ویژه این ماه در سومین روز از اسفند ۱۳۲۶ بدون وارد کردن کمترین خسارتی به اطرافیان پا به دنیا گذاشت.(البته نمی دانم نگارنده جمله فوق، چگونه به این نتیجه رسیده!)همان سال شاه تیر خورد و ظلم ستیزی ایشان را مشهود کرد! پدرش روحانی و از صدا و سیمای خوشی برخوردار بود.اودر مدت ۶ سال دبستان، قرآن خوان و مکبرنماز جماعت مدرسه بود و فقط ازاین حیث شانس نیاورد که آن موقع، زمان شاه بود!
در دبیرستان مروی به مدت ۶ سال از کلاس دهم تا دوازدهم را خواند و به این ترتیب رکوردی از خود به جای گذاشت.
با ارسال چند کاریکاتور به مجله توفیق، توسط حسن توفیق به آنجا دعوت شد و با سر رفت!
وقتی از سربازی برگشت، توفیق، توقیف شده بود. در سال ۱۳۵۳ توسط کامبیز درم بخش به مجله کاریکاتور رفت و از ۱۳۵۲ در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به کار انیمیشن مشغول شد. همزمان با اطلاعات هفتگی و اطلاعات بانوان نیز همکاری داشت.
بعد از انقلاب، با هفته نامه حاجی بابا به همکاری پرداخت و در روزنامه بامداد، در ستون وقایع اتفاقیه و از سال ۱۳۶۱ در فکاهیون هم فعالیت می کرد.
یکی از کارهای به یاد ماندنی او فیلم کوتاه " تبر" است که از سوی رییس جمهور وقت نیز مورد قدردانی قرار گرفت.
از سال ۱۳۶۹ به مجله گل آقا پیوست و از شماره ۲، کارش روی جلد گل آقا رفت. خلق چهره کاریکاتوری شاغلام و آسیب پذیرو طراحی کاریکاتوری چهره دکتر حسن حبیبی و تهیه لوگوی گل آقا از جمله کارهای اوست.
دو فرزند دارد، محمود ۲۵ ساله که به موسیقی گرایش دارد و همایون ۱۵ ساله که به کار پدر علاقه مند است.
سی و یکمین جلسه شکرخند با تقدیر از هنرمند عزیز، احمد عربانی، به پایان رسید. 


***
اینجا کلیک کنید!
بروبچه ها جشنواره دارند. شما که شعر طنز می گویید چرا نباید یک سفر به اصفهان بروید و حالش را ببرید؟ کافی است چند تا از خزعبلاتتان را برایشان بفرستید و شانس خود را امتحان کنید!!





درباره وبلاگ
درمورد شب شعر طنز شکرخند که خیلی ها ازمن سوال می کنند این توضیح لازم است که شکرخند علی الاصول باید شنبه اول هرماه در فرهنگسرای ارسباران تهران(زیر پل سید خندان) راس ساعت 4 یا 5 بعدازظهر برگزارشود اما گاهی به دلایل مختلف - مثل نبودن نفت و قیف و...!- در زمان و مکانش تغییراتی به وجود می آید که من مقام چندان مطلعی دراین زمینه نیستم!





 

Designed By M.Ranjbar