تبليغاتX
طنزهای ارمغان زمان فشمی
 

مرغ همسايه

 


 

رژیم!

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388



اگـر آرزو داشـتـی از قـدیــم
که قطر شکم را رسانی به نیم
خوشا جای آن که بگیری رژیم
بگیرد تو را چند روزی رژیم!




شکرخند افطاردار!

سه شنبه هفدهم شهریور 1388


 
شکرخند ۳۵ با شعرخوانی
محمدرضا ستوده آغاز شد، آغازی که خودش در مورد یک جور آغاز بود!:
هواپیما پس از پرواز افتاد
هواپیما همان آغاز افتاد
هواپیما هواپیما سه نقطه
هواپیمای ایران باز افتاد!

مهدی استاد احمد در ابتدای سخن به رضا رفیع گفت:" نمی دانم امروز ما روزه ایم و حرف هایتان را نمی فهمیم یا شما روزه اید و...!"
سپس ادامه داد:" اخیرا صحبتی شده بود راجع به هلو..." در همین لحظه رضا رفیع به شکل مشکوکی به سرفه افتاد و چون دید همه طوری نگاهش می کنند که انگار سرفه اش معنی خاصی داشته، توضیح داد:" این هسته اش بود!"
تک بیت ناب مهدی استاد احمد این بود:
نزد این بار حرفی از هلو کاست
ولی بدجور از نرخ هلو کاست!!

رضا رفیع گفت:" می دانید که یک جور رانی با طعم هلو هم هست..." استاد احمد افزود:" که جدیدا به آن می گویند لنکْ رانی!!" و درنهایت به پیوست پرسش اولیه اش در مورد این که امروز حال چه کسی خراب است به این نتیجه رسید:" شاید امروز مشکل از خودم است..." و رفیع پاسخ داد:" به نکته ظریفی اشاره کردید!"

مهدی استاد احمد شعرهای دیگری هم خواند:
شخصی افتاد توی یک گونی
رفت با پای خود به مهمونی
آن چنان شد از او پذیرایی
شد تمام مجاری‌اش خونی!
صبح، صبحانه نان تست و کره
ظهر ششلیک، شام بریونی
قیمه و قورمه‌ سبزی مخصوص
کل انگشت ها فسنجونی
پشت هم مرغهای سوخاری
وای عجب سینه‌ای عجب رونی!
موز ِ ممتد، خیار ِ طولانی
تازه با قطر ِ غیر قانونی!

رضا رفیع گیر داد:" آقا مردم روزه هستند... توصیفاتتان تحریک آمیز است!" و بلافاصله توضیح داد:" تحریک معده!"

یک پذیرایی مفصل‌تر
از پذیرایی همایونی
میهمان حریص بی‌جنبه
در شگفت از چنین فراوونی
پخته خورده، نپخته قی می‌کرد
بی‌شعور ِ کثافتِ احمق!

همه خندیدند. رضا رفیع گفت:" مثل این که مردم، بی شعور کثافت احمق ندیده اند!" و استاد احمد رندانه جواب داد:" یا به قافیه آشنا نیستند!"

***
بیم دارم که شرح بیش از این
بنشاند عرق به پیشونی
این فقط شرح یک ضیافت بود
اصل موضوع را که می‌دونی...

در این جلسه از شکرخند قرار بود شاعران التفات ویژه ای به موضوع " قناعت و ساده زیستی" داشته باشند که مهدی استاد احمد هم این کار را کرده بود:

سرودم شعر خود را با قناعت
چرا؟ چون واقعا زيرا قناعت...
...هميشه بوده و تا هست باشد
كليد لذت از دنيا قناعت
به آقا تا كند خانم محبت
به خانم تا كند آقا قناعت...
...دگر در مملکت مشكل نداريم
به مامان تا كند بابا قناعت!
تريلي هيجده ‌تا چرخ دارد
ولي آيا رود بالا؟! (قناعت!)
وليكن با دوتا چرخ و دوتا بال
رود بالا هواپيما! (قناعت!)
چه شيرين است مثل دانش‌آموز
بگيري درس از هرجا قناعت
يك استاديم آدم، يك عدد توپ
بياموزيم از فيفا قناغت!
قناعتمردِ مردان سندباد است
كه عمري كرده بر شيلا قناعت!
اگرچه مي‌نمودم بنده هم نيز
به شيلا توي آن دريا قناعت!
فراوان مي‌توان از اين مسايل
كني هرگوشه‌اي پيدا (قناعت!)
كريستف نام و فاميلي كلمبي(!)
كند تنها به آمريكا قناعت!
چرا پس بعضي از مردم حريصند
براي ما قصيده مي‌نويسند!
به پايان مي‌برم من اين غزل را
كه در شعرم كنم اجرا قناعت!

نمایش قتل، آیتم بعدی برنامه بود که بسیار مورد توجه حضار قرار گرفت.

سپس رفیع داستان معروف سعدی را نقل کرد که تاجری می خواست به کیش برود (و نتیجه گرفت که کیش هم آن موقع ها بوده!) و فلان چیز به فلان جا بَرَد( و نتیجه گرفت که "چیز" هم آن موقع ها بوده!!) و خلاصه چشم تنگ مرد دنیا دوست را یا قناعت پر کند یا خاک گور... و ما خوشحال شدیم که مرد نیستیم و می توانیم بی واهمه دنیا را دوست بداریم!

ازآنجا که ممکن است بخش هایی از این جلسه برای اکران عمومی(!) انتخاب شود، رضا رفیع از خانمهای شاعر خواست در انتخاب پوشش خود دقت بیشتری داشته باشند و نسیم عرب امیری که اولین خانم فراخوانده شده بر روی سن بود اشاره کرد کاش زودتر می گفتید! من هم فکر می کنم اگرآنجا که قرار است آدم را نشان بدهد همین صدا و سیمای میلی خودمان باشد، همان به که آدم جوری ظاهر بشود که رسانه فوق الذکر نتواند نشانش بدهد! و باز خوشحال شدم که مرد نیستم تا مجبور باشم بدین منظور به فکر انجام حرکات پیچیده باشم و یکی دو قلم رنگ اضافی کفایت می کند! اینجای افکارمان بودیم که آقای کاوه از میان حضار با اشاره به موضوع ویژه این جلسه یاد آوری کرد:" قناعت خوب است اما نه در پوشش!"

رضا رفیع در بخشی از صحبت هایش" آمدن برادر ارزشی و متعهدمان آقای جومونگ(!)که در عرصه کروی(!) شخصیتی بنام هستند" به ایران را گرامی داشت! همچنین از این که به جز سه وزیر کارآمد(!) از ۲۱ وزیر، هجده تایشان رای اعتماد گرفته اند اظهار رضایت کرد و در مورد این که ریاست سازمان تربیت بدنی چندان هم با وزارت نیرو بی ربط نیست گفت:" فردوسی هم گفته است ز نیرو بود مرد را راستی... و در بعضی نسخ آمده ز ورزش بود مرد را راستی! بعضی ها گیر می دهند که اینها چه ربطی به هم دارند... پس آدم کجا باید تجربه کسب کند؟!"  ما داشتیم فکر می کردیم آیا همان طور که فردوسی فرموده مسایل مربوط به نیرو و راستی، تنها به مردان مربوط می شود و آیا ما باید از این موضوع خوشحال باشیم یا نه، که ترانه ای با موضوع ویژه قناعت پخش شد و یک نفر هم رویش لب زد - یعنی آن را لب خوانی کرد! – و بعد خواننده راستکی اش – که مطابق  فرضیه پیشنهادی ما در باب ارتباط راست و راستکی با مردان و در ضمن، مطابق صحبت های اخیر گلشیفته فراهانی در باب ممنوعیت آواز خواندن برای زن های ایرانی، یک مرد بود! – روی سن رفت که از دوران مدرسه هم قرآن می خواند و هم کیبورد می زد. وقتی قسمتی از "ربنا" را اجرا کرد، رضا رفیع ضمن هشدار به حضار که "کسی روزه اش را باز نکند(!) و فقط با ربنای استاد شجریان باید افطا رکرد" دعا کرد که آقای سامانی همیشه پشت کیبورد باشد، احتمالا به این معنا که همیشه " فقط " پشت کیبورد باشد!

رفیع در مورد شکرخند بعدی گفت:" اگر عید اعلام شد حکم چیست؟! دو حالت دارد یا شنبه عید فطر خواهد بود و شکرخند همان روز یعنی در روز عید برگزار می شود، فطریه را یک جوری با هم کنار می آییم و یا یکشنبه عید خواهد بود که در این صورت شکرخند روز قبلش یعنی شب عید برگزار می شود. به هر صورت شکرخند بعدی شنبه ۲۸ شهریور ماه خواهد بود." او لطیفه ای هم در مورد ماه رمضان تعریف کرد:" یارو موقع سحر رادیو را روشن می کند می بیند - یعنی می شنود! ـ گوینده گفت اذان صبح به افق... فوری پیچ رادیو را می پیچاند و می گوید: معلوم نبود کجا بود!!"

محسن اشتیاقی شعر جالبی خواند که در وبلاگش پیدا نکردم، به ناچار فعلا از باب ساده زیستی به نقل چند بخش ازآن قناعت می کنم! او دراین شعر از چیزهایی حرف زد که دلش می خواست و به عنوان مثال در جایی از آن گفت:"باغ بی صاحاب می خواهد دلم!"  رفیع جواب داد:" کهریزک هست!"
در جای دیگر اشتیاقی گفت دلش دلبری با دامن و جوراب می خواهد. چند نفر گفتند به به(!) و رفیع جهت تنویر افکار عمومی توضیح داد:" منظور دامن بلند بوده... چون توی شعر جا نشد من می گویم!" اشتیاقی از رفیع خواست کمی به خندیدن ادامه بدهند تا او بتواند بقیه شعرش را بخواند که رفیع گفت:" شما شعرت را بخوان من فکرم جای دیگری است!!"
شب ها خدا را روی بام آهسته باید زد صدا
این روزها فریاد زیر آب می خواهد دلم
پس از این بیت که بسیار مورد تشویق حضار قرار گرفت، شاعرگفت پوست سنجاب می خواهد دلش و رفیع تذکر داد:" به شرط این که مخملی نباشد!" و جواب شنید:" خاصیت پوست سنجاب مخملی بودنش است!"
در نهایت وقتی اشتیاقی گفت دلش لب تاب می خواهد، رفیع اظهار امیدواری کرد:" آنجا(!) همه اینها را دارد. الان از آنجا وبلاگ هم آپ می کنند!"
به محض این که شعر مورد نظر را جایی رویت کنم آن را برایتان نقل خواهم کرد!

وقتی
رحیم رسولی در شعرش از خری سخن به میان آورد و همه تشویقش کردند، پرسید:" به افتخار خر است دیگر؟" رفیع با لحن جالبی جواب داد:" نه... به افتخار شماست!"
وقتی خری سواری مفتی نمی دهد
یعنی که با حقوق الاغیش آشناست
ما را به اعتبار محاسن فریفتند
این قوم سال هاست که با ریش آشناست!
رفیع که گویی مدرک دکترای ماله کشی دارد فورا توضیح داد:" البته همه برای خودشان محاسن و معایبی دارند بالاخره!"
شاعر ادعا کرد این شعرفقط مقدمه ای بوده برای مردمی که می داند این روزها چه می کشند. رفیع به ماست مالیدن(!) ادامه داد:" الان که روزه اند، چیزی نمی کشند!"
 
حسن فرازمند بعد از حضور پشت تریبون گفت:" دفعه پیش با همسرم آمدم. به من گفت اگر شعر دیگران شعر است مال تو چیست؟! خجالت نمی کشی؟!" رفیع جواب داد:" قبلا گفته بودید همسر نکته سنجی دارید!" البته که این یک شوخی بیش نبود و شعرهای آقای فرازمند در نوع خود جالب توجهند:
مرد شلوارش دوتا شد
زن ولی چشمهایش چهار تا
من گمانم این دو دو تا چار تا
از همین جا آمده اشت و آب از سرچشمه گل است
هرچه هست کار لامصب دل است!

(2)
اول صبح می کشی بالا
آخر شب می کشی پایین...
( همه خندیدند و شاعر پرسید چرا می خندید و رفیع گفت: این وصف الحال است؟ چی است؟!)
دخل و خرجت با هم نمی خواند
کرکره عمری است از حیرت دایما در خویش می پیچد
ولی
بازهم در کار تو می ماند!

به علت نزدیک شدن به پایان برنامه و وقت اذان مغرب چند تن از شعرا یکی دو بیت به شکل پیام بازرگانی خواندند از جمله
خلیل جوادی:
چون در گوشش حرف چرندی زده اند
بر پایش از خرافه بندی زده اند
گر روزی کالبد شکافی بشود
می بینی در مخش چه گندی زده اند!

و
محمدرضا عالی پیام که با دیدن عکسی از یک ماشین که رویش نوشته بودند به دلیل عدم رعایت شئونات اسلامی توقیف شده، سروده بود:
آیا شنیده اید که پیکان مش رجب
خلوت نموده با دو ژیان نیمه های شب
زین رو جناب حاکم شرعش نموده حکم
هفتاد ضربه بر در کاپوت از عقب!

و استاد محولاتی که شعری در مورد رمضان خواند:
ما شادیم و شنگول که ماه رمضان است
هرچند که چندی شکمو را رَم ازآن است!

از هرچه می گذشتیم سخن افطار در جمع باصفای شکرخندیون خوش تر بود. اگرچه آن دفعه مسوولان پذیرایی ما را متهم کرده بودند که دوبار در صف پذیرایی ایستاده ایم و از این رو این بار اصولا در خروجی اصلی را انتخاب کردیم تا در مسیر پذیرایی هم نباشیم اما نماز و روزه های همگیتان مقبول درگاه خداوند باشد. اگر این گزارش آن قدر جذابیت داشته که آن را تا اینجا دنبال کنید ما را هم از دعای خیرتان بی نصیب نگذارید.





چگونه صحنه های عاطفی فیلم خود را باورپذیر کنیم؟!

شنبه هفتم شهریور 1388



شما یک کارگردان ایرانی هستید که می خواهید با رعایت قوانین فرهنگی کشورتان، فیلمی برای اکران داخلی بسازید. مطابق سناریو شما مجبور می شوید یک صحنه عمیق عاطفی را در فیلمتان بگنجانید. در این صحنه قرار است دو عزیز از جنس مخالف که در داستان فیلم، محرم یکدیگر هستند در لحظه ای خاص به هم برسند، مثلا آزاده ای بعد از سال ها اسارت به خانه برگردد و مادرش را ببیند، یا پدری بعد از سال ها دختر گمشده اش را پیدا کند.

شما می دانید که کاراکترهای زن ومرد فیلم مجازند توی گوش هم سیلی بزنند و همدیگر را هل بدهند و کتک کاری کنند اما نمی توانند به بهانه این که می خواهند به بینندگان بفهمانند همدیگر را دوست دارند رو به روی دوربین کارهای بی ناموسی انجام بدهند. پس چگونه می خواهید صحنه ای تا حد امکان طبیعی، از برخورد عاطفی آنها ایجاد کنید؟
در اینجا روش هایی برای حل این مشکل به شما پیشنهاد می شود:

* می توانید قبل از برخورد این دونفر، شیء خاصی را به یکی از آنها اضافه کنید مثلا کوله پشتی به دستش بدهید یا چادر نماز سرش کنید تا طرف مقابل بتواند به جای او آن شیء را در آغوش بکشد یا ببوسد.

* از آنجا که وقتی کسی مثلا بعد از بیست سال مادرش را می بیند بعید است به بوسیدن چادرش اکتفا کند شما می توانید او یا مادرش را در لحظه برخورد، به بهانه هیجان زدگی بیش از حد به حالت غش  درآورده و این صحنه را به زمانی که یک نفر با پاشیدن آب به صورت فرد مغشوش(!) قصد به هوش آوردنش را دارد وصل کنید.

* می توانید به سناریو یک ماجرای فرعی بیفزایید تا طی آن دو شخصیت مورد نظر از یکدیگر طوری رنجیده باشند که در اولین لحظه برخورد، در قبال آن دلخوری یکیشان بزند توی گوش آن یکی و بعد اشک بریزد و فضا را تلطیف کند و یادش بیفتد که چقدر طرف را دوست داشته. این طوری می تواند چادر نماز یا کوله پشتی او را ببوسد و باورپذیر هم باشد.

* می توانید این ماجرای فرعی را طوری ترتیب بدهید که یکی از شخصیت هایتان دچار یک جور مشکل روحی روانی خاص شده و در برابر مسایل، واکنش معکوس نشان بدهد. یعنی وقتی از دست کسی عصبانی است او را در آغوش بگیرد و وقتی کسی را دوست دارد از او رو بر گرداند. می بینید که این بیماری به خوبی می تواند مشکل صحنه عاطفی فیلم شما را حل کند.

* یک شگرد معناگرا و زیبای دیگر که می توانید به آن متوسل شوید حرکت به موقع دوربین به سمت هرچیز غیر از دو شخصیت مورد نظر شماست. یعنی دوربین شخصیت ها را درست تا لحظه به هم رسیدنشان تعقیب می کند و بعد ناگهان به سوی آسمان یا زمین یا گلدان های شمعدانی لب حوض یا قطره اشکی که از چشم یکی از شاهدان ماجرا فرو چکیده، تغییر جهت می دهد. این طوری بیننده می تواند تخیل خود را به کار گرفته و از احساس توهین شدگی به شعور خود بکاهد.

* اصولا شما توانایی این را هم دارید که از فیلمنامه نویس بخواهید ماجرا را از اول با دو شخصیت همجنس - مثلا پدر و پسر به جای مادر و پسر - بنویسد تا در صحنه های مختلف فیلم چنین مشکلاتی پیش نیاید.





درباره وبلاگ
درمورد شب شعر طنز شکرخند که خیلی ها ازمن سوال می کنند این توضیح لازم است که شکرخند علی الاصول باید شنبه اول هرماه در فرهنگسرای ارسباران تهران(زیر پل سید خندان) راس ساعت 4 یا 5 بعدازظهر برگزارشود اما گاهی به دلایل مختلف - مثل نبودن نفت و قیف و...!- در زمان و مکانش تغییراتی به وجود می آید که من مقام چندان مطلعی دراین زمینه نیستم!





 

Designed By M.Ranjbar