تبليغاتX
طنزهای ارمغان زمان فشمی
 

مرغ همسايه

 


 

دو وعده مانده تا چهلم شکرخند!

شنبه بیست و سوم آبان 1388



رضا رفيع در راستاي برگزاري سي و هشتمين جلسه شكرخند گفت:" چيزي تا چهلمش نمانده! دوستان از اين جلسه تصميم گرفته اند پذيرايي را حذف كنند... كه لابد نتيجه نظرسنجي بوده!" به نظر مي رسيد در مديريت سالن تغييراتي اعمال شده و اين حرف رفيع هم گمانمان را به يقين نزديك كرد:" شايد از چهلم، جاي ديگري در خدمتتان باشيم چون ممكن است قراردادهاي پرو‍ژه اي سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران – كه شكرخند هم جزو آنهاست _  تغيير كنند." در همين لحظه صداي گريه نوزادي بلند شد و رضا رفيع را به اين فكر انداخت:" فشار جمعيت موثر بود يا اين بچه از اول جلسه بوده؟!... شكايت مردم از كمبود جا در سالن هميشه مرا معذب مي كند. من عزب كه هستم، معذب هم بشوم ديدني مي شود!"
او در مورد پارازيت، سخنراني كوتاهي انجام داد كه جالب ازآب درآمد. مي گويند سخنراني مثل همان نوزادي است كه معلوم نشد در سالن به دنيا آمد يا قبلا به دنيا آمده بود، زيرا حمل هردوي آنها از وضعشان آسانتر است!:" هيچ كس مسووليت پارازيت هاي اخير را بر عهده نگرفته، نه مخابرات، نه برادران عزيز و بزرگوار ما در وزارت اطلاعات كه من چاكر همه شان هستم و اصولا همين خاكساري من باعث مي شود مسووليت كارهاي روي زمين مرده(!) مثل ميت را به عهده بگيرم و البته پيش از اينها نيز گاهي پارازيت هايي ول كرده ام، منتها نه در حوزه سيگنالي، بلكه در حوزه محكوم كردن و گير دادن..."
شايان ذكر است منظور از" پارازيت هاي اخير" همان فيلترينگ شبكه هاي ماهواره اي است كه مي گويند براي سلامتي بسيار مضر است و باعث ايجاد ناباروري و صدجور درد و مرض ديگر مي شود كه در تهران با آن همه عوامل ديگر آلوده كننده هوا در واقع قوز بالاي قوز به شمار مي رود.

"علي ملك آباد" كه شروع به شعرخواني كرد و گفت:
ای خردمند زيرك و دانا!
قصه شعر بنده برخوانا!
رفيع جواب داد:" خواهش مي كنم!"
سپس داريوش كاردان با هيبتي شامل يك عدد ماسك بر روي صورت وارد سالن شد و تحت تشويق شديدي خود را به ميز مجري گري رساند و با تعارفات هميشگي اما غيرمعمولش سخن آغاز كرد:" خيلي ممنون، بسيار مشمئز شدم!"
ر.ر:" و همچنين!"
- " خيلي تشريف آورديد!... بالاخره بعد از شش ماه با اين پوزبند بينتان حاضر شدم..."
-" اول قضيه پوزبند را بگوييد... اما آن يكي معمولا نه ماه است!!... حالا آنفلوآنزايتان كه خوكي نيست؟"
يكي از حضار تكه اي پراند:" خركي است!" كه داريوش كاردان آن را فورا خنثي كرد:" معلوم است كه شما آشنايي داريد!"

علي ملك آباد همچنان شعر مي خواند(!) تا آنجا كه رسيد به اينجا!:
داشتم گرچه اعتماد به نفس
دست و پايم شدند لرزانا!
رضا رفيع با اشاره به شاعر كه روي ميكروفن دولا و بلكه سه لا شده بود، پرسيد:" دولانا بهتراز لرزانا نيست؟!"
كاردان در توضيح اين كه در حال ترك اعتيادش به طنز مي باشد، گفت:" من فكر مي كنم بايد با كساني شوخي كرد كه لياقت داشته باشند. از طرفي بعضي برادراني كه حفظ امنيت را بر عهده دارند هم به اين جلسه مي آيند و ديدم اگر مرا با اين سن و سال بگيرند و ببرند، كار به مجلس و پزشكي قانوني مي كشد... آقاي لاريجاني بايد بيايد بگويد چنين چيزي بود يا نبود... خلاصه به آبروريزي اش نمي ارزد!"

مهدي استاد احمد پس از حضور روي سن گفت:" من شعري داشتم به اين شرح:
ديدند كه در خلوت خود مي (mey) خورديم
شلاق و تشر زدند و ما هي خورديم
داديم تعهد كه به مي لب نزنيم
ديگر پس ازآن هميشه با ني خورديم!
يك بار خواستم  اين شعر را جايي بخوانم كه فكر كردم شايد شايبه"مي" ايجاد كند!، mey را به mee تبديل كردم و اتفاقا شعر جالب تري ازآب درآمد!:
ديدند كه در خلوت خود مي خورديم
شلاق و تشر زدند و "ماهي" خورديم
داديم تعهد كه به مي لب نزنيم
ديگر پس ازآن هميشه "باني" خورديم!!
ما كه پشت سر آقاي باني نشسته بوديم كلي خنديديم به خورده شدن ايشان!

خليل جوادي در اعتراض به بعضي سانسورهاي بي سروته، برايشان مثال آورد:" مثلا سيستم را طوري برنامه ريزي مي كنند كه به طور اتوماتيك به جاي"عرق" بگذارد"چاي"... آن وقت تصور كنيد چه بلايي به سر اين جمله خواهد آمد: ناگهان عرق سردي بر پيشاني اش نشست!"
رضارفيع پرسيد:" در راستاي همين سانسورهاي فرهنگي، اين شعر چه جوري مي شود:
دست در دست هم نهيم به مهر
ميهن خويش را كنيم آباد!؟
"
كاردان جواب داد:" يا اين كارميهن آباد نمي شود، اتفاق هاي ديگري مي افتد!"
خليل جوادي شعرهايي خواند كه مقداري ازآنها را ملاحظه مي فرماييد:
حسي دارم اگر بداني بد نيست
شعري گفتم اگر بخواني بد نيست
الان خيلي دلم برايت تنگ است
درهرصورت خبررساني بد نيست!

اگه يه كم چاقي و تيپت بده
پولتو بيخودي به دكتر نده
لپاي ابطحي رو ديده بودي؟
قصه چاقيشو شنيده بودي؟
يهو گرفتنش با هيكل بد
رفت تو اوين، آلن دلون شد اومد!
رژيم نگير الان كه شيرتوشيره
بذار رژيم بياد تورو بگيره!

دربخش بعدي برنامه، فيلمي از آموزش ماهي ها در چين ديديم كه بسيار جالب بود. رضارفيع از داريوش كاردان پرسيده بود:" شما تا حالا ديده ايد به ماهي ها آموزش بدهند؟" كاردان گفت:" چه آموزشي؟ اگر بدآموزي دارد نشان ندهيد ها!" و رفيع جواب داد:" نه بابا... ماهي است، ماهيچه كه نيست!!"
بعد از ديدن فيلم كه در آن ماهي ها با هدايت مربيشان به شكل هماهنگ در آكواريوم حركت مي كردند، كاردان گفت:" حالا چيني ها كه اين جوري هستند ببينيد روس ها چه كار مي كنند!"

داریوش کاردان برای فراخواندن من به روی سن گفت:" خانم فشم فشم(!) کجایی؟!"
من در توضیح شعرم گفتم:" چند نفر از آقایان لینک خبر مراسم ازدواج یک مرد آفریقایی با چهار زن را برای من فرستاده بودند تا بگویند ما اینیم! من هم تحقیق کردم و دیدم در تبت هر زن چند تا شوهر دارد. پس این شعر را گفتم..."
آقای کاردان گفت:" که بگویی ما هم اینیم؟!!"

به آفریقا برو تا زن بگیری
سه زن از نوع مشکین تن بگیری
الهی هرسه باشند اهل تبت
که درس عبرتی از من بگیری!

بعد هم شعر پست قبل(عشقی که شد هلاهل ) را خواندم که چون در مورد بی وفایی یک مرد بود، داریوش کاردان طی واکنشی نسبت به او گفت:" چه بی شرفی بوده!" و رضا رفیع با لحن جالبی تایید کرد:" آره کثافت بی شعور!!" و من از همدردیشان تشکر کردم!

وقتی مرا سرجایم نشاندند، ازآنجا که گزارش شکرخند قبلی را هنوز ننوشته بودم، رضا رفیع گفت:" گزارش آن جلسه را هم که ننوشتید... احتمالا رفته بودید تبت!!... البته می دانم که به شاهرود رفته بودید!" کاردان به حالت مشکوکی از او پرسید:"خوب ازهمه چیز خبر داری!؟"

آقای بانی شعری را که می گفت"چون به گروه خونی ام نمی خورد خنده ام می گیرد"، این طور شروع کرد:
اگر سوسانو نگارم بشه ببین چی می شه!
انیس و مونس و یارم بشه ببین چی می شه!
رفیع جواب داد:" هیچی، جومونگ خون به پا می کند!"
کنار جوی و لب چشمه زیر سایه بید
شریک ماست و خیارم بشه ببین چی می شه!
مثال چله نشینان دو بادوم چشمش
خوراک شام و ناهارم بشه ببین چی می شه!
کنون که بازار زلزله گرم گرمه
چو سقف خانه هوارم بشه ببین چی می شه!
خدا نکرده همو مرد و من شدم تابوت
به سوی گور سوارم بشه ببین چی می شه!

بعد معلوم شد که چهارم آبان - که به قول رضا رفیع روز مشکوکی است و آن یکی مناسبتش را محکوم می کنیم! - سالروز تولد آقای بانی هم هست و کاردان برای ایشان آرزو کرد:" ان شاء الله سوسانوسوارت بشود!... وقتی حالی دست داد یاد ما هم بکن!"

همان طور که جمشید مقدم شعر می خواند، آقای کاردان رفت و با دو لیوان آب برگشت. رضا رفیع گفت:" می گویند کار را باید به کاردان سپرد همین است!" کاردان جواب داد:" والا! با این نوناش!!"
کاردان سپس به ذکر حکایتی پرداخت که:" واعظی بالای منبر می گفت چرا ده تومان می دهید ازاین زهرماری ها می خورید... یکی از بین مردم می گوید آقا با شما گران حساب کرده اند!" رفیع توضیح داد:" هرچه واعظ ، اهل طنز باشد بهتر است!" و کاردان گفت:" همین ماست مالی هایش مرا کشته!"

مصطفی مشایخی امروز شکرخند را میهمان چند رباعی لرزان کرد!:
گفتند که برق شد گران، لرزیدیم
با قیمت میوه همچنان لرزیدیم
ای زلزله کوتاه بیا زیرا ما
در حد توان و وسعمان لرزیدیم!

هرچند گسل فت و فراوان داریم
از شوش گرفته تا لویزان داریم
اما دلمان محکم قرص است همه
زیرا که مدیریت بحران داریم!

جان پدرت ولم کن ای زلزله جان!
انگار تو هم حال خوشی داری هان!
هی هل نده بی خودی که در این اوضاع
اصلا، ابدا نمی شود خورد تکان!

در کوچه صدای هلهله می آید
مادرزن من چو چلچله می آید
فریاد که در خانه و کاشانه ما
روزی دوسه بار زلزله می آید!

همایون حسینیان در ابتدای حضور روی سن از دوستش"مهران سامانی" که در جلسات قبلی شکرخند برنامه اجرا کرده بود و متاسفانه بر اثر تصادف فوت کرده، یاد کرد و همه برای شادی روح آن جوان مرحوم که عکسش را روی پرده دیدند، صلوات فرستادند. در این میان یک نفر اعلام کرد:" من اسمم را برای شعرخوانی رد کرده ام..." و کاردان گفت:" اگر قول می دهی بمیری اسم تو را هم بخوانم!" رفیع جواب داد:" آخر می ترسم ایشان بیاید شعر بخواند، بقیه بمیرند!"
وسط شعرخوانی همایون حسینیان، رضارفیع ناگهان گفت:" آن دوستی که داشت عکس می گرفت کجاست؟" و چون دید همه ساکت شدند توضیح داد:" نترسید... ما همه با هم هستیم!" و ظاهرا ازایشان خواست عکاسی از شعرا را به عهده بگیرد. همایون پرسید:" می خواهی از من عکس بگیرد؟" کاردان با اشاره به پرده که هنوز عکس آن مرحوم رویش بود گفت:" بله، عکست فردا روز به درد می خورد!" همایون با اشاره به پیشانی بلند خودش و آقای کاردان(!) گفت:"ما هاله نور داریم! دقت کنید!"

دربخش عکس و مکث، تصویری از یک ماشین دیدیم که پشتش نوشته بودند:" آخرین مد، کفن است." رفیع گفت:" بعضی ها جمله هایی می نویسند که آدم با خواندنشان افسردگی می گیرد." کاردان افزود:" کفن هم گران می شود!"
یکی از عکس ها، زیرنویس یک سریال خارجی را نشان می داد که دیالوگش این طور ترجمه شده بود:" والا نمی دونم، بلا نمی دونم، به حضرت عباس نمی دونم"!!
زیرنویس دیگری، اوج بی سوادی تهیه کنندگانش را نشان می داد:" اعترافات متهمان اختشاشات(!) اخیر"! که به قول مجریان برنامه، لابد در تولید این ورژن جدیدِ لغتِ اغتشاش، ازخس و خاشاک تاثیر گرفته اند!
درتصویر دیگری برای فروش "هندزفری" نوشته بودند:" هنسدس فری!" که به قول رضا رفیع، وقتی ملت می خواهند آن را بخوانند فکر می کنی نشتی دارند!

مهدی حدیثی قمی این شعر را خواند:
"زدست دیده و دل هردو فریاد
که هرچه دیده بیند دل کند یاد"
بدیدم در گذرگه آش رشته
ز بس خوردم شکم شد مشک پرباد
کنون ای همرهان جایی بیابید
که تا پیدا نگشته گشت ارشاد
اگر بازار مسگرها بود دور
کجا مصرف کنم این باد؟ فریاد!
ببین لاستیک خودرو گشته کم باد
بیار بادش کنم زین مشک پرباد
...شده گر قافیه تکرار، یاران
دارام دیم دیم دارام دیم دیم دارام داد!

رفیع گفت:"این آخری واقعا مصرع عرفانی عمیقی بود... بهش فکر کنید!"

شعری را که سید محمدرضا عالی پیام خواند، از وبلاگش کش رفتیم!:

جایی که موج نیست، تلاطم برای چیست؟
وقتی که باده نیست، بگو خم برای چیست؟
آن کس که دیر آمده است از همه جلوست
دیگر شعار حق تقدم برای چیست؟
این جا همه از آخر صف می روند تو
کوشش برای اول و دوم برای چیست؟
ما سال هاست گوجه فرنگی نخورده ایم
در حیرتم که نرخ تورم برای چیست؟
وقتی مقدر است که آجر به جای نان
پس داستان آدم و گندم برای چیست؟
دنیا به کام هر چه سیه رو، سیاه باز
دلواپسی مستر عمو تم برای چیست؟
بر نیش، اقتضای طبیعت نموده حکم *
فرق میان آدم و کژدم برای چیست؟
هی دم تکان دهند که ثابت شود خرند
ثابت شده خریتتان ، دم برای چیست؟
گویند راه ها همه ختم به رم شود
عشق است جمکران و قمش، رم برای چیست؟
جای خدا نشسته نماینده  خدا
آن جا که آب هست، تیمم برای چیست؟
پنداشتید راست بمانید تا ابد؟
پس آیه  "اذا دمروهم" برای چیست؟
وقتی که رای، رای خداوندگار ماست
دیگر حضور این همه مردم برای چیست؟
چون اشک و آه و گریه نشان فضیلت است
پس نیشتو ببند، تبسم برای چیست؟
تا نیم سوز پاسخ فریاد ملت است
از من نپرس این همه هیزم برای چیست؟
آن قبله ای که جام جمت می دهد نشان
عین سعادت است، توهم برای چیست؟
سهمیه بندی است عدالت در این دیار
تا سهم عدل هست، تظلم برای چیست؟
تنها یکی لبش به سخن، ما بقی خموش
جایی که گوش هست، تکلم برای چیست؟
از قول من بگو:عمو سبزی فروش شهر
جرم است رنگ سبز...
(ببخشید این بیت را چون سیاسی شد می خواستم حذف کنم، یادم رفت. لطفا نخوانیدش!)
خورده است تخم مردی و مردانگی ملخ
چون مرد نیست، این همه خانم برای چیست؟
هالو بگو برای چه هی فحش می دهی؟
پس واژه سلامن علیکم برای چیست؟

* نیش عقرب نه از ره کین است / اقتضای طبیعتش این است

مژگان افروزی را که صدا زدند، گفت:" من شعری دارم که چند وقت پیش خواندم و تکراری است." کاردان تشویقش کرد:" بابا اینها یادشان نیست سه ماه پیش به کی رای دادند!!"

آقای کاردان خودش هم امروز شعری خواند که جالب توجه بود:
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
بابا تو دیگه کی هستی!
که هنوز من نبودم که تو بر سرم نشستی!
بابا تو دیگه کی هستی!
چه شکایت از گرانی که نداشتم و گفتی
ز گرانی جهانی و دهان ما ببستی
بابا تو دیگه کی هستی!
چو بود به پای کفشی و دمی روم به فرشی
چه کنی گلایه ازمن تو که با پوتین نشستی!
بابا تو دیگه کی هستی!
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
وزرا روند و آیند و تو همچنان که هستی
بابا تو دیگه کی هستی!
همه حرفمان نه غربی همه فکرمان نه شرقی
تو دمی ژنو سواری و دمی به مسکو هستی!
بابا تو دیگه کی هستی!...

میهمان ویژه این ماه شکرخند، پس از اتمام تعطیلات نوروز و به در کردن سیزده به نحو احسن، در شهر قهرمان پرور رشت با تمام وجود به دنیا آمد. ایشان دارای دو برادر و یک خواهر و برخوردار از یک پدر و یک مادر بود. کمتر پی تفریحات سالم می رفت و به دلیل وزن بالا نمی توانست بدود، تنها چیزی که مجبور شد دنبالش بدود، یک لقمه نان حلال بود! در سال ۱۳۵۵ کارت پایان خدمت را دریافت کرد و بعد از پیدا کردن کار در بیمارستان در سال ۵۶، بلافاصله در سال ۵۸ دست به عمل غیورانه ازدواج زد. به طور تصادفی در سال ۷۸ با مهران مدیری که پدرش را برای بستری شدن به بیمارستان آورده بود آشنا شد و به گروه او پیوست. در فیلم سینمایی " توکیو بدون توقف" و برنامه های تلویزیونی مثل پاورچین، جایزه بزرگ و باغ مظفر بازی کرده است.
"ساعد هدایتی" با حضور پشت تریبون، هم برای ما لطیفه تعریف کرد:" یک آقایی موقع گفتن حرف کاف، زبانش می گرفته، یک روز می رود بقالی تا کره بخرد. به فروشنده می گوید آقا یک قالب ک...ک...ک... بابا پنیر بده!!"، هم توضیحات بسیار تخصصی و عمیقی در مورد عکسهایی که از او روی پرده می رفت داد:" این عکسی است از بازیگران پاورچین که ما دسته جمعی ایستاده بودیم و عکاس آن را گرفت"!، هم در پاسخ به درخواست رفیع که گفته بود"هرچند تا خاطره که می خواهید تعریف کنید... سه تا، دوتا... هیچی!!"، خاطره گفت:" یک روز با مهران مدیری رفته بودیم خیابان جمهوری تا مهران موبایل بخرد. دو تا سرباز آمدند دوربینشان را دادند به مهران که ازآنها عکس بگیرد!"و هم به درخواست رضا بنفشه خواه آواز خواند و نشان داد الحق و الانصاف صدای خوشی دارد. کاردان از این که تا حالا استعداد آقای هدایتی در آواز، آن طور که باید وشاید شناسایی نشده، اظهار تاسف کرد:"ما چقدر بدبختیم!" رفیع با اشاره به خودش و کاردان گفت:" ما دوتا را می گوید!"
-" نه، کلا!"
-" پس بچه ها شما هم بیایید!"
- " بدبختیم که تا حالا این صدای زیبا را نمی شنیدیم. آقای هدایتی شما تا حالا نرفتید دنبال ضبط کاست؟"
-" نه..."
- " چرا؟"
- " چون آقای بنفشه خواه دنبالم نبوده!"
کاردان به بنفشه خواه گفت:" خوب شما که بیکاری دنبال ایشان برو... بهتر از این است که دنبال چیز بروی!"

ما هم تا گزارش بعدی شکرخند شما را به خدای چیزدوستان می سپاریم و می رویم پی چیز!





عشقی که شد هلاهل!

یکشنبه دهم آبان 1388



" الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول" و بعدا شد هلاهل ها!
من از تو خواستم تنها دلی عاشق، سری شیدا
تو اما خرج می کردی برای من تراول ها!
ز یادت رفت هر دفعه تولدهای هر سالم
کشیدی درعوض فورا چکی در وجه حامل ها!
وفاداری نمی کردی ولی هی هدیه می دادی
گل و عطر و عروسک یا النگوها و ریمل ها
من از این وضع دانستم که می خواهی کنی جبران
خیانت ها، دورویی ها، پریدن با اراذل ها(!)
به رستوران مرا بردی به صرف بره و ماهی
خوشا آنان که می خوردند با شادی فلافل ها
نمی دانی چه می چسبد فلافل با سس لبخند
و بی آن زهر می گردد، کارامل ها، شنیسل ها!
اگر در زندگی باشد تفاهم، مهر و همیاری
شود سیرآدمی با تن، ز شیلتون ها و پونل ها!
اتاقی توی شوش و چاله میدان بود ما را بس
ز تو کی خواستم در برج محمودیه منزل ها؟
به طالع بینی چینی نشد اقبال هامان جور
ز انجم هرچه دیدم با تلسکوپ های هابل ها!
نشد برنامه ام اجرا برای زندگی با تو
چه بی خاصیتند اینجا اتوکدها و اکسل ها!
چه شیرین ها که نزد تو به کامم تلخ شد زیرا
اوایل بانمک بودی، نمک ها گشت فلفل ها!
چه سازی کوک می کردی تو از ناسازگاری ها
خوش آواتر ز یاهل یا که ایگل یا که بیتل ها
به من گفتی که می خواهی زنی مثل شکیرا را
شدم دشمن از این رو با ریسیورها و شاتل ها
نبودی خوشگل و خوش تیپ اما سعی می کردی
شوی بهتر تو با گن ها و با پوستیژ و با ژل ها!
تو با جین و ژل و موچین نخواهی شد جوان آقا!
تو گرازخوشگلان باشی، کجا باشند خوشگل ها؟!
همیشه تور می کردی تو از انواع دخترها
نمی کردی تو حتی رحم به بچه محصل ها
خبرها می رسید ازتو دراین پارتی در آن پارتی
هنرها خرج می کردی که سازی گرم محفل ها
برای چند تا دختر خریدی هدیه مثل من؟
چه حاصل شد تو را ازآن همه دزدیدن دل ها؟
خوشی ها رفت بر باد و از این بر با د رفتن ها
درآید صد رمان زآنها که می سازند میچل ها!
خودت هم خوب می دانی که خواهی خورد چوبش را
و درس عبرتی گیرند در آن روز عاقل ها!




شکرخند عقب افتاده!

یکشنبه سوم آبان 1388



رضا رفیع، اجرای شکرخند 37 را به تنهایی آغاز کرد و در توضیح این تنهایی گفت:" دوستان درگیر کارهای صحنه دار هستند - یعنی سر فیلمبرداری _ و به تنهایی باید سکان را در دست بگیریم." او برای دستگرمی لطیفه ای هم تعریف کرد:" یارو رفت جبهه و زود برگشت. از او پرسیدند چرا برگشتی؟ گفت: ما فکر می کردیم اسلام در خطر است، رفتیم دیدیم نه... جان ما در خطر است!"

بعد از شعرخوانی "ندا اظهری"، رفیع به حضور مدیر روابط عمومی یکی از شبکه های سیما در جلسه اشاره کرد و چون با اشاره به او عدد 2 را نشان دادند – که یعنی ایشان مدیر شبکه 2 است! – گفت این علامت سیاسی است و برای توضیح این که بالاخره چه کسی میهمان شکرخند است، دو انگشت سبابه اش را نشان داد و گفت:" شبکه دو!" سپس به نقل خاطره ای پرداخت:" من و آقای احترامی هردو از بیخ(!) مجرد بودیم! با این حال برنامه هزار راه نرفته از ما به عنوان کارشناس دعوت کرد تا راجع به ازدواج حرف بزنیم و تجربیات مهم خودمان را از فراز و فرودش به مردم تقدیم کنیم. البته ما نخوردیم نان گندم اما دیدیم دست مردم ولی از همه کسانی که زندگیشان از هم  پاشید می خواهم که مرا ببخشند!"

"علی ملک آباد" با یک رباعی شکرخندی شعرخوانی اش را شروع کرد:
با آن که دلم به تنگی زندان است
ای دوست بخند، خنده ات درمان است
من بعد، قرار خنده های من و تو
در زیر پلی که سیدش خندان است!

رضا رفیع در توضیح عقب افتادگی(!) شکرخند 37 گفت:" من در فیس بوک ... که البته سایت ضاله ای است!... اعلام کردم که این جلسه دیرتر برگزار می شود. از آیتمهای نادرست باید استفاده درست کرد و من سمبل استفاده درست از این سایتم!" یک نفر پرسید:" آی دیتان؟" و پیچانده شد:" عایدی از این راه ندارم! اما محض ریا دوستان می توانند آدرس وبلاگم را یادداشت کنند!" ( که در پیوندهای این وبلاگ هم موجود است)
به تاخیر افتادن این جلسه عوارض دیگری هم داشت، چنان که رضا رفیع در توضیح یکی از این عوارض گفت:" از اراک یک بسته پیشنهادی به من رسید که در آن خانمی اعتراض داشت و گفته بود من از دانشگاه مرخصی گرفتم و به تهران آمدم... به پدر و مادرم هم چیز دیگری گفتم(!!) و آمدم اما شب شعر نبود!"

در ادامه برنامه، رضا رفیع به نمایش نمودارهای نتایج نظرسنجی از مردم در مورد شکرخند پرداخت و به مسوول نمایش آنها گفت:" آقا اگر دیدید نموداری ضایع است، سریع برعکسش کنید!"
یکی از نمودارها نشان می داد پذیرایی جلسه از نظر مردم، معمولی است که به این هشدار رفیع ختم شد:" حالا امروز پذیرایی را نشانتان می دهیم!"
نمودار دیگر در مورد نحوه اجرا بود و رفیع آن را این طور توضیح داد:" 191 نفر گفته اند اجرا عالی است و 43 نفر ... که با من دشمن بودند(!) گفته اند خوب است. 8 نفر... که به آنها جواب منفی داده ام(!)... البته به آیتمهای پیشنهادیشان(!) گفته اند اجرا ضعیف است!"
او گاهی در تشخیص رنگ ها و نوشته های روی نمودار دچار اشتباه می شد که در توضیح و توجیه خود گفت:" ببخشید من کور رنگم! یکی از دبیرهایمان که خودش هم به وجود کور رنگ ها معتقد بود باورش نمی شد من کور رنگ باشم ، در حالی که فی المثل به رنگ قرمز حساسم و اگر با گچ قرمز می نوشتد من فقط حرکت گچ را می دیدم. بنابراین اگر در نوشته ها فحش هم می داد من متقابلا اظهار ارادت می کردم!"

"آذریار مجتبوی نایینی" این شعر را خواند:
در فصل خزان، زمان گل چیدن نیست
در خانه ما مجال خندیدن نیست
چون همسر من گرفته کفگیر به دست
کار دگرم به غیر لرزیدن نیست
دادند زبان برای گفتار مرا
اکنون هنرش به غیر لیسیدن نیست!
دادند دو چشم تا که ره را یابی
در ظلمت شب توان یابیدن نیست...

تا به آنجا می رسید که:" هرچند زمان، زمان خوابیدن نیست!" رفیع پرسید:" این را آقای کروبی گفتند؟!"

آقای مجتبوی در چند قسمت از اشعارش به فواید و مصارف یونجه اشاره کرد، به عنوان مثال:
در جمع خران همیشه آسوده تریم
اقرار کنیم که همه گاو و خریم!
از یونجه نگو که خاصیت ها دارد
تا کم نشده به قدر کافی بخریم!
رضا رفیع گفت:" زیاد تبلیغ یونجه می کنید. پولی که نگرفته اید؟!"

گفتیم هلو و یاد  لیمو کردیم
در خاطر خویش هردو را بو کردیم
تا همسر ما رسید با خشم و غضب
از جای پریده موز را رو کردیم!

امروز مهدی استاد احمد هم یک دوبیتی شکرخندی رو کرد:
همه دلها پر است از شوق پیوند
به این امید گردد زندگی قند
بیا حتما اگر خواهی بگیری
شفا، شنبه، شب شعر شکرخند!

او در مورد اجرای رزمایش زنان آتش نشان هم شعر گفته بود:
الا ای بانوی آتش نشانی
که از کپسول ها کف می فشانی
تو که مسوول اطفای حریقی
چرا دل را به آتش می کشانی؟!

و یک سری "نشتی های قلم " هم خواند که یکیشان توجه ما را جلب کرد:" مغز زن ها به طور همزمان می تواند روی دو چیز تمرکز کند اما مردها دو تا زن می گیرند!"

در این لحظه امیرحسین مدرس به جلسه رسید و برای همیاری در اجرا به رضا رفیع پیوست. او با این بیت شروع کرد:
عشق می ورزم و از ورزش خود دلشادم
گرچه این ورزش سنگین بدهد بر بادم!
ملت  یک جوری دست زدند که او به رفیع گفت:" می خواهد بیایند پشت تریبون ها!"

بعد از شعرخوانی "معصومه پاکروان"، رضا رفیع طی قرایت یک فقره مطلب، لیست اموال شخصی اش را اعلام کرد تا بعدها شایبه ای به وجود نیاید و در آن از کوره پزخانه های محل زندگی اش داد سخن داد. در بخشی از این مطلب آمده بود:" ده سکه جایزه گرفته ایم که گذاشته ایم برای روز مبادا. آمدیم و دیگر در جام جم ننوشتیم، آن وقت از کجامان دربیاوریم بخوریم؟!"

وقتی "بانی" در بیتی از شعرش خواند:
گفتم از افیون بیا پرهیز کن
ورنه بر اندام خود تر می زنی!
رفیع گفت:" امروز طبعتان روان است ها!... شاعری طبع روان می خواهد!"

آقای مظفر با این رباعی شعرخوانی اش را شروع کرد:
پیمانه عشق را سر شب بزنید
یا لب نزنید یا لبالب بزنید
البته فقط به افتخار خودتان
لطفا همگی کف مرتب بزنید!
و سپس شعری خواند که خیلی قشنگ بود و به علت آن که آن را یادداشت نکردم فعلا فقط همین را می توانم بگویم و وصف العیش، نصف العیش!

همان طور که "محسن اشتیاقی"مثل همیشه داشت یک شعر بودار می خواند، خبر رسید که دارند ماشین آقای ساعد هدایتی که میهمان ویژه برنامه بود را با جرثقیل می برند و ایشان مجبور به ترک سالن شد.

"حدیثی قمی" دوبیتی جالب انگیزناک زیر را خواند:
چرا گیسوی خود را بور کردی؟
چرا کار مرا ناجور کردی؟
سخن ها گفتم از زلف سیاهت
نه گیسو که مرا هم بور کردی!

البته شعرهای بعدی ایشان هم دست کمی از اولی نداشت:
اگر تو با منی من با تو هستم
بده آبجی لوپز دستت به دستم
چرا چسب دماغت نیمه کاره است؟
چرا شلوار تنگت پاره پاره است؟...
چرا موهای بورت رنگ رنگه؟
مثال پالتوی پوست پلنگه!
زده بیرون چرا اندامت از پشت
که گه گه می خورد بر اونجاهات مشت؟
چنان را می روی توی خیابون
 که خلقی در پی ات گردیده حیرون
نکن کاری که بر پا سنگت آیو!
جهان با این گشادی تنگت آیو!!
بفرما آمد این هم گشت ارشاد!
که نه گریه به کار آید نه فریاد!

از اون بالا می آید پشته پشته
میون همه شون اکرم درشته
آهای اکرم به جون خاله جونت
همون چسب دماغت من رو کشته!

این شعرها طوری بودند که رضا رفیع گفت:" ما باید دوران جوانی استاد در خدمتشان می بودیم!...
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر... تا سحرگه با اجازه مسوولین(!) ز کنار تو جوان برخیزم!"

"همایون حسینیان" در آغاز سخن با اشاره به لیست اموال شخصی رضا رفیع پرسید:" مگر خیابان میرداماد هم کوره پزخانه دارد؟!" رضا رفیع با کمی تامل گفت:" آخرین شعرت را بخوان!"
همایون حسینیان این هشدار را جدی گرفته و یک دل سیر شعر خواند! دختر دو و نیم ساله اش هلیا هم در ردیف اول نشسته بود و پدرش را تشویق می کرد.
بعد ازآن رضا رفیع به خاطر هلیا تقاضای پخش فیلم کوتاهی را کرد و گفت:" ان شا الله هلیا به مفهوم فیلم هم فکر کند... و مثل پدرش نباشد!"

استاد حسامی شعر زیبایی خواند که در توضیحش گفته بود:" شعری می خوانم که قبلا چاپ شده باشد، چون دیگر سنم به جایی رسیده که نمی توانم به کهریزک بروم!" 
گزارش شکرخند هم به جایی رسیده که باید سر و تهش را هم آورد. تا شکرخندی دیگر بدرود.





درباره وبلاگ
درمورد شب شعر طنز شکرخند که خیلی ها ازمن سوال می کنند این توضیح لازم است که شکرخند علی الاصول باید شنبه اول هرماه در فرهنگسرای ارسباران تهران(زیر پل سید خندان) راس ساعت 4 یا 5 بعدازظهر برگزارشود اما گاهی به دلایل مختلف - مثل نبودن نفت و قیف و...!- در زمان و مکانش تغییراتی به وجود می آید که من مقام چندان مطلعی دراین زمینه نیستم!





 

Designed By M.Ranjbar