شنبه بیست و سوم آبان 1388
رضا رفيع در راستاي برگزاري سي و هشتمين جلسه شكرخند گفت:" چيزي تا چهلمش نمانده! دوستان از اين جلسه تصميم گرفته اند پذيرايي را حذف كنند... كه لابد نتيجه نظرسنجي بوده!" به نظر مي رسيد در مديريت سالن تغييراتي اعمال شده و اين حرف رفيع هم گمانمان را به يقين نزديك كرد:" شايد از چهلم، جاي ديگري در خدمتتان باشيم چون ممكن است قراردادهاي پروژه اي سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران – كه شكرخند هم جزو آنهاست _ تغيير كنند." در همين لحظه صداي گريه نوزادي بلند شد و رضا رفيع را به اين فكر انداخت:" فشار جمعيت موثر بود يا اين بچه از اول جلسه بوده؟!... شكايت مردم از كمبود جا در سالن هميشه مرا معذب مي كند. من عزب كه هستم، معذب هم بشوم ديدني مي شود!"
او در مورد پارازيت، سخنراني كوتاهي انجام داد كه جالب ازآب درآمد. مي گويند سخنراني مثل همان نوزادي است كه معلوم نشد در سالن به دنيا آمد يا قبلا به دنيا آمده بود، زيرا حمل هردوي آنها از وضعشان آسانتر است!:" هيچ كس مسووليت پارازيت هاي اخير را بر عهده نگرفته، نه مخابرات، نه برادران عزيز و بزرگوار ما در وزارت اطلاعات كه من چاكر همه شان هستم و اصولا همين خاكساري من باعث مي شود مسووليت كارهاي روي زمين مرده(!) مثل ميت را به عهده بگيرم و البته پيش از اينها نيز گاهي پارازيت هايي ول كرده ام، منتها نه در حوزه سيگنالي، بلكه در حوزه محكوم كردن و گير دادن..."
شايان ذكر است منظور از" پارازيت هاي اخير" همان فيلترينگ شبكه هاي ماهواره اي است كه مي گويند براي سلامتي بسيار مضر است و باعث ايجاد ناباروري و صدجور درد و مرض ديگر مي شود كه در تهران با آن همه عوامل ديگر آلوده كننده هوا در واقع قوز بالاي قوز به شمار مي رود.
"علي ملك آباد" كه شروع به شعرخواني كرد و گفت:
ای خردمند زيرك و دانا!
قصه شعر بنده برخوانا!
رفيع جواب داد:" خواهش مي كنم!"
سپس داريوش كاردان با هيبتي شامل يك عدد ماسك بر روي صورت وارد سالن شد و تحت تشويق شديدي خود را به ميز مجري گري رساند و با تعارفات هميشگي اما غيرمعمولش سخن آغاز كرد:" خيلي ممنون، بسيار مشمئز شدم!"
ر.ر:" و همچنين!"
- " خيلي تشريف آورديد!... بالاخره بعد از شش ماه با اين پوزبند بينتان حاضر شدم..."
-" اول قضيه پوزبند را بگوييد... اما آن يكي معمولا نه ماه است!!... حالا آنفلوآنزايتان كه خوكي نيست؟"
يكي از حضار تكه اي پراند:" خركي است!" كه داريوش كاردان آن را فورا خنثي كرد:" معلوم است كه شما آشنايي داريد!"
علي ملك آباد همچنان شعر مي خواند(!) تا آنجا كه رسيد به اينجا!:
داشتم گرچه اعتماد به نفس
دست و پايم شدند لرزانا!
رضا رفيع با اشاره به شاعر كه روي ميكروفن دولا و بلكه سه لا شده بود، پرسيد:" دولانا بهتراز لرزانا نيست؟!"
كاردان در توضيح اين كه در حال ترك اعتيادش به طنز مي باشد، گفت:" من فكر مي كنم بايد با كساني شوخي كرد كه لياقت داشته باشند. از طرفي بعضي برادراني كه حفظ امنيت را بر عهده دارند هم به اين جلسه مي آيند و ديدم اگر مرا با اين سن و سال بگيرند و ببرند، كار به مجلس و پزشكي قانوني مي كشد... آقاي لاريجاني بايد بيايد بگويد چنين چيزي بود يا نبود... خلاصه به آبروريزي اش نمي ارزد!"
مهدي استاد احمد پس از حضور روي سن گفت:" من شعري داشتم به اين شرح:
ديدند كه در خلوت خود مي (mey) خورديم
شلاق و تشر زدند و ما هي خورديم
داديم تعهد كه به مي لب نزنيم
ديگر پس ازآن هميشه با ني خورديم!
يك بار خواستم اين شعر را جايي بخوانم كه فكر كردم شايد شايبه"مي" ايجاد كند!، mey را به mee تبديل كردم و اتفاقا شعر جالب تري ازآب درآمد!:
ديدند كه در خلوت خود مي خورديم
شلاق و تشر زدند و "ماهي" خورديم
داديم تعهد كه به مي لب نزنيم
ديگر پس ازآن هميشه "باني" خورديم!!
ما كه پشت سر آقاي باني نشسته بوديم كلي خنديديم به خورده شدن ايشان!
خليل جوادي در اعتراض به بعضي سانسورهاي بي سروته، برايشان مثال آورد:" مثلا سيستم را طوري برنامه ريزي مي كنند كه به طور اتوماتيك به جاي"عرق" بگذارد"چاي"... آن وقت تصور كنيد چه بلايي به سر اين جمله خواهد آمد: ناگهان عرق سردي بر پيشاني اش نشست!"
رضارفيع پرسيد:" در راستاي همين سانسورهاي فرهنگي، اين شعر چه جوري مي شود:
دست در دست هم نهيم به مهر
ميهن خويش را كنيم آباد!؟"
كاردان جواب داد:" يا اين كارميهن آباد نمي شود، اتفاق هاي ديگري مي افتد!"
خليل جوادي شعرهايي خواند كه مقداري ازآنها را ملاحظه مي فرماييد:
حسي دارم اگر بداني بد نيست
شعري گفتم اگر بخواني بد نيست
الان خيلي دلم برايت تنگ است
درهرصورت خبررساني بد نيست!
اگه يه كم چاقي و تيپت بده
پولتو بيخودي به دكتر نده
لپاي ابطحي رو ديده بودي؟
قصه چاقيشو شنيده بودي؟
يهو گرفتنش با هيكل بد
رفت تو اوين، آلن دلون شد اومد!
رژيم نگير الان كه شيرتوشيره
بذار رژيم بياد تورو بگيره!
دربخش بعدي برنامه، فيلمي از آموزش ماهي ها در چين ديديم كه بسيار جالب بود. رضارفيع از داريوش كاردان پرسيده بود:" شما تا حالا ديده ايد به ماهي ها آموزش بدهند؟" كاردان گفت:" چه آموزشي؟ اگر بدآموزي دارد نشان ندهيد ها!" و رفيع جواب داد:" نه بابا... ماهي است، ماهيچه كه نيست!!"
بعد از ديدن فيلم كه در آن ماهي ها با هدايت مربيشان به شكل هماهنگ در آكواريوم حركت مي كردند، كاردان گفت:" حالا چيني ها كه اين جوري هستند ببينيد روس ها چه كار مي كنند!"
داریوش کاردان برای فراخواندن من به روی سن گفت:" خانم فشم فشم(!) کجایی؟!"
من در توضیح شعرم گفتم:" چند نفر از آقایان لینک خبر مراسم ازدواج یک مرد آفریقایی با چهار زن را برای من فرستاده بودند تا بگویند ما اینیم! من هم تحقیق کردم و دیدم در تبت هر زن چند تا شوهر دارد. پس این شعر را گفتم..."
آقای کاردان گفت:" که بگویی ما هم اینیم؟!!"
به آفریقا برو تا زن بگیری
سه زن از نوع مشکین تن بگیری
الهی هرسه باشند اهل تبت
که درس عبرتی از من بگیری!
بعد هم شعر پست قبل(عشقی که شد هلاهل ) را خواندم که چون در مورد بی وفایی یک مرد بود، داریوش کاردان طی واکنشی نسبت به او گفت:" چه بی شرفی بوده!" و رضا رفیع با لحن جالبی تایید کرد:" آره کثافت بی شعور!!" و من از همدردیشان تشکر کردم!
وقتی مرا سرجایم نشاندند، ازآنجا که گزارش شکرخند قبلی را هنوز ننوشته بودم، رضا رفیع گفت:" گزارش آن جلسه را هم که ننوشتید... احتمالا رفته بودید تبت!!... البته می دانم که به شاهرود رفته بودید!" کاردان به حالت مشکوکی از او پرسید:"خوب ازهمه چیز خبر داری!؟"
آقای بانی شعری را که می گفت"چون به گروه خونی ام نمی خورد خنده ام می گیرد"، این طور شروع کرد:
اگر سوسانو نگارم بشه ببین چی می شه!
انیس و مونس و یارم بشه ببین چی می شه!
رفیع جواب داد:" هیچی، جومونگ خون به پا می کند!"
کنار جوی و لب چشمه زیر سایه بید
شریک ماست و خیارم بشه ببین چی می شه!
مثال چله نشینان دو بادوم چشمش
خوراک شام و ناهارم بشه ببین چی می شه!
کنون که بازار زلزله گرم گرمه
چو سقف خانه هوارم بشه ببین چی می شه!
خدا نکرده همو مرد و من شدم تابوت
به سوی گور سوارم بشه ببین چی می شه!
بعد معلوم شد که چهارم آبان - که به قول رضا رفیع روز مشکوکی است و آن یکی مناسبتش را محکوم می کنیم! - سالروز تولد آقای بانی هم هست و کاردان برای ایشان آرزو کرد:" ان شاء الله سوسانوسوارت بشود!... وقتی حالی دست داد یاد ما هم بکن!"
همان طور که جمشید مقدم شعر می خواند، آقای کاردان رفت و با دو لیوان آب برگشت. رضا رفیع گفت:" می گویند کار را باید به کاردان سپرد همین است!" کاردان جواب داد:" والا! با این نوناش!!"
کاردان سپس به ذکر حکایتی پرداخت که:" واعظی بالای منبر می گفت چرا ده تومان می دهید ازاین زهرماری ها می خورید... یکی از بین مردم می گوید آقا با شما گران حساب کرده اند!" رفیع توضیح داد:" هرچه واعظ ، اهل طنز باشد بهتر است!" و کاردان گفت:" همین ماست مالی هایش مرا کشته!"
مصطفی مشایخی امروز شکرخند را میهمان چند رباعی لرزان کرد!:
گفتند که برق شد گران، لرزیدیم
با قیمت میوه همچنان لرزیدیم
ای زلزله کوتاه بیا زیرا ما
در حد توان و وسعمان لرزیدیم!
هرچند گسل فت و فراوان داریم
از شوش گرفته تا لویزان داریم
اما دلمان محکم قرص است همه
زیرا که مدیریت بحران داریم!
جان پدرت ولم کن ای زلزله جان!
انگار تو هم حال خوشی داری هان!
هی هل نده بی خودی که در این اوضاع
اصلا، ابدا نمی شود خورد تکان!
در کوچه صدای هلهله می آید
مادرزن من چو چلچله می آید
فریاد که در خانه و کاشانه ما
روزی دوسه بار زلزله می آید!
همایون حسینیان در ابتدای حضور روی سن از دوستش"مهران سامانی" که در جلسات قبلی شکرخند برنامه اجرا کرده بود و متاسفانه بر اثر تصادف فوت کرده، یاد کرد و همه برای شادی روح آن جوان مرحوم که عکسش را روی پرده دیدند، صلوات فرستادند. در این میان یک نفر اعلام کرد:" من اسمم را برای شعرخوانی رد کرده ام..." و کاردان گفت:" اگر قول می دهی بمیری اسم تو را هم بخوانم!" رفیع جواب داد:" آخر می ترسم ایشان بیاید شعر بخواند، بقیه بمیرند!"
وسط شعرخوانی همایون حسینیان، رضارفیع ناگهان گفت:" آن دوستی که داشت عکس می گرفت کجاست؟" و چون دید همه ساکت شدند توضیح داد:" نترسید... ما همه با هم هستیم!" و ظاهرا ازایشان خواست عکاسی از شعرا را به عهده بگیرد. همایون پرسید:" می خواهی از من عکس بگیرد؟" کاردان با اشاره به پرده که هنوز عکس آن مرحوم رویش بود گفت:" بله، عکست فردا روز به درد می خورد!" همایون با اشاره به پیشانی بلند خودش و آقای کاردان(!) گفت:"ما هاله نور داریم! دقت کنید!"
دربخش عکس و مکث، تصویری از یک ماشین دیدیم که پشتش نوشته بودند:" آخرین مد، کفن است." رفیع گفت:" بعضی ها جمله هایی می نویسند که آدم با خواندنشان افسردگی می گیرد." کاردان افزود:" کفن هم گران می شود!"
یکی از عکس ها، زیرنویس یک سریال خارجی را نشان می داد که دیالوگش این طور ترجمه شده بود:" والا نمی دونم، بلا نمی دونم، به حضرت عباس نمی دونم"!!
زیرنویس دیگری، اوج بی سوادی تهیه کنندگانش را نشان می داد:" اعترافات متهمان اختشاشات(!) اخیر"! که به قول مجریان برنامه، لابد در تولید این ورژن جدیدِ لغتِ اغتشاش، ازخس و خاشاک تاثیر گرفته اند!
درتصویر دیگری برای فروش "هندزفری" نوشته بودند:" هنسدس فری!" که به قول رضا رفیع، وقتی ملت می خواهند آن را بخوانند فکر می کنی نشتی دارند!
مهدی حدیثی قمی این شعر را خواند:
"زدست دیده و دل هردو فریاد
که هرچه دیده بیند دل کند یاد"
بدیدم در گذرگه آش رشته
ز بس خوردم شکم شد مشک پرباد
کنون ای همرهان جایی بیابید
که تا پیدا نگشته گشت ارشاد
اگر بازار مسگرها بود دور
کجا مصرف کنم این باد؟ فریاد!
ببین لاستیک خودرو گشته کم باد
بیار بادش کنم زین مشک پرباد
...شده گر قافیه تکرار، یاران
دارام دیم دیم دارام دیم دیم دارام داد!
رفیع گفت:"این آخری واقعا مصرع عرفانی عمیقی بود... بهش فکر کنید!"
شعری را که سید محمدرضا عالی پیام خواند، از وبلاگش کش رفتیم!:
جایی که موج نیست، تلاطم برای چیست؟
وقتی که باده نیست، بگو خم برای چیست؟
آن کس که دیر آمده است از همه جلوست
دیگر شعار حق تقدم برای چیست؟
این جا همه از آخر صف می روند تو
کوشش برای اول و دوم برای چیست؟
ما سال هاست گوجه فرنگی نخورده ایم
در حیرتم که نرخ تورم برای چیست؟
وقتی مقدر است که آجر به جای نان
پس داستان آدم و گندم برای چیست؟
دنیا به کام هر چه سیه رو، سیاه باز
دلواپسی مستر عمو تم برای چیست؟
بر نیش، اقتضای طبیعت نموده حکم *
فرق میان آدم و کژدم برای چیست؟
هی دم تکان دهند که ثابت شود خرند
ثابت شده خریتتان ، دم برای چیست؟
گویند راه ها همه ختم به رم شود
عشق است جمکران و قمش، رم برای چیست؟
جای خدا نشسته نماینده خدا
آن جا که آب هست، تیمم برای چیست؟
پنداشتید راست بمانید تا ابد؟
پس آیه "اذا دمروهم" برای چیست؟
وقتی که رای، رای خداوندگار ماست
دیگر حضور این همه مردم برای چیست؟
چون اشک و آه و گریه نشان فضیلت است
پس نیشتو ببند، تبسم برای چیست؟
تا نیم سوز پاسخ فریاد ملت است
از من نپرس این همه هیزم برای چیست؟
آن قبله ای که جام جمت می دهد نشان
عین سعادت است، توهم برای چیست؟
سهمیه بندی است عدالت در این دیار
تا سهم عدل هست، تظلم برای چیست؟
تنها یکی لبش به سخن، ما بقی خموش
جایی که گوش هست، تکلم برای چیست؟
از قول من بگو:عمو سبزی فروش شهر
جرم است رنگ سبز...
(ببخشید این بیت را چون سیاسی شد می خواستم حذف کنم، یادم رفت. لطفا نخوانیدش!)
خورده است تخم مردی و مردانگی ملخ
چون مرد نیست، این همه خانم برای چیست؟
هالو بگو برای چه هی فحش می دهی؟
پس واژه سلامن علیکم برای چیست؟
* نیش عقرب نه از ره کین است / اقتضای طبیعتش این است
مژگان افروزی را که صدا زدند، گفت:" من شعری دارم که چند وقت پیش خواندم و تکراری است." کاردان تشویقش کرد:" بابا اینها یادشان نیست سه ماه پیش به کی رای دادند!!"
آقای کاردان خودش هم امروز شعری خواند که جالب توجه بود:
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
بابا تو دیگه کی هستی!
که هنوز من نبودم که تو بر سرم نشستی!
بابا تو دیگه کی هستی!
چه شکایت از گرانی که نداشتم و گفتی
ز گرانی جهانی و دهان ما ببستی
بابا تو دیگه کی هستی!
چو بود به پای کفشی و دمی روم به فرشی
چه کنی گلایه ازمن تو که با پوتین نشستی!
بابا تو دیگه کی هستی!
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
وزرا روند و آیند و تو همچنان که هستی
بابا تو دیگه کی هستی!
همه حرفمان نه غربی همه فکرمان نه شرقی
تو دمی ژنو سواری و دمی به مسکو هستی!
بابا تو دیگه کی هستی!...
میهمان ویژه این ماه شکرخند، پس از اتمام تعطیلات نوروز و به در کردن سیزده به نحو احسن، در شهر قهرمان پرور رشت با تمام وجود به دنیا آمد. ایشان دارای دو برادر و یک خواهر و برخوردار از یک پدر و یک مادر بود. کمتر پی تفریحات سالم می رفت و به دلیل وزن بالا نمی توانست بدود، تنها چیزی که مجبور شد دنبالش بدود، یک لقمه نان حلال بود! در سال ۱۳۵۵ کارت پایان خدمت را دریافت کرد و بعد از پیدا کردن کار در بیمارستان در سال ۵۶، بلافاصله در سال ۵۸ دست به عمل غیورانه ازدواج زد. به طور تصادفی در سال ۷۸ با مهران مدیری که پدرش را برای بستری شدن به بیمارستان آورده بود آشنا شد و به گروه او پیوست. در فیلم سینمایی " توکیو بدون توقف" و برنامه های تلویزیونی مثل پاورچین، جایزه بزرگ و باغ مظفر بازی کرده است.
"ساعد هدایتی" با حضور پشت تریبون، هم برای ما لطیفه تعریف کرد:" یک آقایی موقع گفتن حرف کاف، زبانش می گرفته، یک روز می رود بقالی تا کره بخرد. به فروشنده می گوید آقا یک قالب ک...ک...ک... بابا پنیر بده!!"، هم توضیحات بسیار تخصصی و عمیقی در مورد عکسهایی که از او روی پرده می رفت داد:" این عکسی است از بازیگران پاورچین که ما دسته جمعی ایستاده بودیم و عکاس آن را گرفت"!، هم در پاسخ به درخواست رفیع که گفته بود"هرچند تا خاطره که می خواهید تعریف کنید... سه تا، دوتا... هیچی!!"، خاطره گفت:" یک روز با مهران مدیری رفته بودیم خیابان جمهوری تا مهران موبایل بخرد. دو تا سرباز آمدند دوربینشان را دادند به مهران که ازآنها عکس بگیرد!"و هم به درخواست رضا بنفشه خواه آواز خواند و نشان داد الحق و الانصاف صدای خوشی دارد. کاردان از این که تا حالا استعداد آقای هدایتی در آواز، آن طور که باید وشاید شناسایی نشده، اظهار تاسف کرد:"ما چقدر بدبختیم!" رفیع با اشاره به خودش و کاردان گفت:" ما دوتا را می گوید!"
-" نه، کلا!"
-" پس بچه ها شما هم بیایید!"
- " بدبختیم که تا حالا این صدای زیبا را نمی شنیدیم. آقای هدایتی شما تا حالا نرفتید دنبال ضبط کاست؟"
-" نه..."
- " چرا؟"
- " چون آقای بنفشه خواه دنبالم نبوده!"
کاردان به بنفشه خواه گفت:" خوب شما که بیکاری دنبال ایشان برو... بهتر از این است که دنبال چیز بروی!"
ما هم تا گزارش بعدی شکرخند شما را به خدای چیزدوستان می سپاریم و می رویم پی چیز!