شنبه سوم آذر 1386 ساعت 23:8
این بار گزارش شکرخند را همان روز برگزاری اش می نویسم تا کور شود چشم هرآن که نتواند دید!
درآغاز، شهرام شکیبا به جای امیرحسین مدرس در جایگاه مجریان کنار رضا رفیع قرارگرفت و با فرا خواندن "عباس صادقی"،اولین متلکش را هم به او انداخت که:"به به... تیپ حسن آبادی هم زده اند، کرم قهوه ای مثل تخت و کمد!"
قافیه شعر عباس صادقی" پایین کشیدیم" بود و بالطبع ایشان مجبور بود در شعرش خیلی چیزها را پایین بکشد! ازآن جمله:
" در کوله پشتی حرف های مفت می زد
آن مجری بی کار را پایین کشیدیم..."
رضا رفیع گفت:" اتفاقا دیشب به فرزاد حسنی زنگ زدم. سرما خورده بود و داشت بالا می کشید!"
شهرام شکیبا یکی از اشعار زنده یاد ابوالقاسم حالت را خواند که ابیاتی ازآن به این شرح است:
" دختری رابطه گر با پسری خواهد داشت
عاقبت دردل خود کره خری خواهد داشت
هرکسی مرتکب کارزیان آور شد
آخر آن کار برایش ضرری خواهد داشت..."
او به این نکته اشاره کرد که:" آن وقت ها رفتار پرخطر نبوده، می گفتند کار زیان آور!"
رضا رفیع هم متذکر شد:" در کارهای زیان آور هم بیست ساله بازنشسته می شوند!"
آقای " مشایخی" این شعر را خواند:
" کاش بابایم اجاقش کور بود!
چون بپخت آشی که خیلی شور بود"
شکیبا گفت:" من در مسائل خانوادگی دخالت نمی کنم!"
شاعر ادامه داد:
" ۵ یا ۶ سال بعد از ازدواج
۹ اثر با نام او ممهور بود!
یک دوتا هم تازگی ها کشف شد
مشترک با دلبری موبور بود!
مادر، آن اسطوره زاد و ولد
دائم از درد کمر رنجور بود..."
دراین بخش از برنامه قرار شد فیلمی ببینیم. ازبالا اشاره کردند که:" کدامشان را؟ سه تا فیلم داریم!" شکیبا روی هوا گفت:" آن یکیشان را!"
مضمون فیلم،" تذکراز نوع فرانسوی" بود. شهرام شکیبا که خیال می کرد بعضی ازتکه هایی که می اندازد را فقط خودش می فهمد وکسی در جریانشان نیست(!) با کنایه به رضا رفیع گفت که بعدا ماجرای" تذکر" را برای او خواهد گفت!ایشان همچنین درباره استاد حالت و" حال رو به بهبودی" هم صحبت هایی کردند وگفتند که خود ملت بروند دراین مورد تحقیق کنند و نکته اش را بفهمند!
جوانی که اسمش را نفهمیدم و گویی"پوریا" نامی بود، در توضیح شعرش گفت:" این شعر مال پدرم بود. من ازآن خوشم آمد و رویش کارهایی کردم..."
رضا رفیع با لحنی سرشار ازتاسف پرسید:"روی شعر؟؟!"
" فربد شکرایی" برای خواندن( یا بهتراست بگوییم لب زدن!) یکی از اشعار"استاد خرناس" ( داریوش کاردان)، به قول رضا رفیع، در اوج جوانی پابه سن گذاشت ودر توضیح غیبت آقای کاردان گفت:" دایی آقای کاردان فوت کرده. ایشان خیلی سلام رساندند و..." رضا رفیع پرسید:" داییشان؟!"
بعد سالن را تاریک کردند که البته کار تاریک سازی ! با تذکر رفیع نیمه کاره باقی ماند:" همین قدرکافی است، زیادترش خطرناک است... باید بتوانیم ببینیم چه خبر است!!"
آقای "بانی" ابتدا این دوبیتی جالب را خواند:
" خواب دیدم که یار و مونستم
همدم و همره و همه کستم
هستی من تو هستی هستی من
من سرگشته، حاج یونستم!"
بعد در قالب شعری خطاب به " کراکیون" هرچه ناسزا دلش خواست گفت که مثلا:
" ول کن این افیون میمون ساز را
ورنه بر اندام خود تِر می زنی!
این نشان بی شعوری تو نیست؟
چهره را تِر، موی را فر می زنی؟!"
شکیبا یادآور شد:" شعرشان بودار است ها!"
و رضا رفیع بازهم سوال داشت:" طرف مقابل، کراک مصرف کرده بود آقای بانی؟!!"
شهرام شکیبا پیش از دعوت آقای" کاوه جوادیه" گفت:" یک اسمی اینجا نوشته اند که شبیه آدرس است! نصفش بالای شهراست، نصفش پایین شهر!" او از شاعر سوال کرد:" نمی شود سرجمع، شما را انقلاب صدا کنیم؟!" شاعر جواب داد:" جردن صدا کنید، آن هم شمالی و جنوبی دارد!" بعد لپ تاپش را بازکرد وگفت:" آن دفعه آقای کاردان با آوردن لپ تاپ، این باب را باز کرد..." رضا رفیع گفت:" این را که الان شما باز کردید!"
شکیبا گفت:" اگر قرار باشد ما بخواهیم هرکاری را که آقای کاردان بابش را باز کرد انجام بدهیم که... مثلا باید برویم کله هایمان را تیغ بزنیم!..." رفیع ادامه داد:" یا داییمان فوت کند!"
آقای کاوه که هنوز با لپ تاپش درگیر بود اشاره کرد که:" روشن نمی شود!" آقای رضا بنفشه خواه ازمیان حضارگفت:" هلش بدهید تا روشن شود!"
شکیبا پیشنهاد داد:" دفعه دیگر یا جلسه تان را عوض کنید یا ویندوزتان را!"
بالاخره استاد کاغذی درآورد و شروع کرد به شعرخوانی از طریق سنتی!
امروز دائما برای رضا رفیع سوال ایجاد می شد:" آن کاغذ را ازتوی لپ تاپ درآوردید؟!" اوبه یکی از برنامه های تلویزیونی اشاره کرد که لپ تاپی را برای کلاس گذاشتن روی میز گذاشته بودند اما به جای اینترنت، مطالب را از روی کاغذی می خواندند که روی صفحه لپ تاپ بود!
شکیبا با لحن جالبی پرید وسط حرف:" آقا توی اینترنت که نمی دانی چه عکس هایی هست!!"
بعد سالن دوباره برای پخش یک انیمیشن( شکیبا پرسید: چی چی می شَن؟!) از بزرگمهر حسین پور، تاریک شد. رضا رفیع گفت:" حالا بهترین فرصت است!" شکیبا تذکر داد:" فقط صدا دار نباشد!"
آقای " فخیمی" اشعار جالبی خواند. این بیت از ایشان است:
" زنم از موش می ترسد، خدایا!
چه می شد من شبیه موش بودم؟!"
شعر" سعید نوری" هم شنیدنی بود:
" بچه که بودم به من آموختند
فحش نباید بدهی گوسفند!!
بی ادبی بوده ازاین خانه دور
حرف رکیکی نزنی بی شعور!!..."
واما میهمان ویژه این ماه، آن طور که امیر حسین مدرس، هنوزاز گرد راه نرسیده، جای شهرام شکیبا را گرفت و شرح داد،" در گل و بلبلی ترین فصل ، ۲۷ اردیبهشت ماه جلالی ۱۳۳۰ در روز جهانی ارتباطات، در مخابرا... نه ببخشید، در رستم آباد شمیران به دنیا آمد و به واسطه متولد شدن دراین روز، بعدها به استخدام شرکت مخابرات درآمد! او که همزمان با فعالیت های تاتر و نمایش با رویکرد طنز، به شیوه پدرش درهیات مذهبی محله شان هم میانداری می کرد، از سال۱۳۵۰ کار تاترحرفه ای را آغاز نمود. او دارای مدرک فوق دیپلم راه وساختمان است و از سال ۱۳۵۸ درمجموعه های تلویزیونی بسیاری بازی کرده که معروف ترینشان" عبدلی و اوستا" ست که از سال ۱۳۵۸ به مدت ده سال در قالب برنامه" بعد از خبر" پخش می شد. آخرین سریالش هم "میوه ممنوعه" بود در نقش وردست حاج یونس فتوحی." جواد انصافی" تالیفاتی ارزشمند در باره نمایش و سیاه بازی و تاریخ آن دارد که ازآن جمله اند" سیاه بازی از نگاه یک سیاه"( که به ارائه ۴۰ شگرد در سیاه بازی می پردازد) و "جشن ها و نمایشنامه های زنانه". او در فیلم" زن بدلی" هم ایفای نقش کرده است.
همسر جواد انصافی، خانم "خجسته کیا" نیز دستی در عالم نویسندگی و طراحی دارد و حاصل ازدواج آنها سه اثر زنده! به نامهای یاس، امیر محمد و امیرحسین می باشند.
جواد انصافی، ضمن تشریح این موضوع که" سیاه، سمبل توده های زجرکشیده مردم و سمبل عشق و دوستی است"، با اجرای قطعاتی از اشعار نمایشنامه های سیاه بازی و روحوضی، با همنوازی آلات موسیقی که توسط دو پسرش و دوست آنها! نواخته می شد، حال ما را حسابی جا آورد!:
" توی استخر محبت بپرم یا نپرم؟
ـ می خوای بپر می خوای نپر!..."
" اسفند و اسفند دونه
اسفند سی و سه دونه...!"
" ارباب خودم سابالی بلیکم!
ارباب خودم اخماتو وا کن!"
"احمد فولادی" شعرش را این طور شروع کرد:
" ای دل! یکی کم است..."
آقای فخیمی که در ردیف جلویی ما نشسته بود گفت:" زن را می گوید؟!"
اما شعر این طور ادامه یافت:
" اکنون که پست و شغل برایم فراهم است
اکنون که پست و شغل برایم مسلم است..."
" حسامی محولاتی" خواند:
" ز دست مردم اوباش یا امام رضا!
به فکر گنبد خود باش یا امام رضا!
برای هتک حریم تو نقشه ها دارند
امان ز نقشه و نقاش یا امام رضا!
اگرچه هست در اطراف صحن و بارگهت
هزار خادم و فراش یا امام رضا!
ضریح خویش نگهدارو روز و شب شخصا
مواظب حرمت باش یا امام رضا!"
ایشان تعریف کرد که درست یک هفته بعد از سرودن این شعر، در حرم امام رضا بمب گذاری شده بود و به سبب همین سروده به او هم ظنین شده بودند که لابد چیزی از داستان می دانسته!
این بیت جالب هم جزو شعر دیگری بود که ایشان خواند:
" آزمودم عشق پیری ، سر به رسوایی نزد!
گرچه داده او به دستم کاری ازآن کارها!"
رضا بنفشه خواه، هنرمند بسیار شوخ طبع و خوش مشربی است. وقتی پشت تریبون قرار گرفت و رضا رفیع، وسط حرف هایش خواست چیزی را یاد آوری کند، با لحن جالبی شاکی شد که:" آقای رفیع، ببخشید ما داریم وسط حرف های شما صحبت می کنیم!" رضا رفیع هم کم نیاورد:" شما این بالا چه کار می کنید؟!"
آقای بنفشه خواه در توصیف و تحسین شهرام شکیبا گفت:" همه مجری های تلویزیون یک طرف، شهرام هم همان طرف!"
بعد هم طبق عادت لطیفه تعریف کرد:" یارو داشت گیتار می زد ولی فقط با یک سیمش کارمی کرد. یکی می گوید: من که از گیتار سر در نمی آورم ولی دیده ام که بقیه با همه سیم هایش کار می کنند. یارو جواب می دهد: آنها دنبال همین سیم می گردند، پیدایش نمی کنند!"
بنفشه خواه حتی شعرهم خواند:
" نگو بار گران بودیم و رفتیم
نگو نامهربان بودیم و رفتیم
دلیل بهتری پیدا کن ای دوست
بگو با دیگران بودیم و رفتیم!"
ما هم دیگر رفتیم!
نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع: