تبليغاتX
طنزهای ارمغان زمان فشمی

           

یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 22:39

این بار شکرخند با بیش ازیک ساعت تاخیر نسبت به زمان وعده داده شده شروع شد و ما حالمان از صفت تاریخی" اهمیت ندادن به ارزش وقت" در بین ایرانیان گرفته شد، آن قدر که حتی من و آقای "آذریارمجتبوی نایینی" قرار گذاشتیم برای جلسه بعد، دراین مورد شعر بگوییم! البته ایشان همین امروز یک عدد رباعی دراین زمینه، خطاب به رضا رفیع مرتکب شده و خواندند:
یک ساعت و نیم یار دیرآمده بود
آن مجری گلعذار دیر آمده بود
بیخود که نبود زن ندادند به او
ازبس که سر قرار دیر آمده بود! 

در این جلسه  بعضی ها با کلاه و تیپ مدل"چه گوارا"یی شرکت کرده بودند که لابد با سفر اخیر فرزندان "چه" به ایران بی ارتباط نبود!"شهرام شکیبا" که درکنار رضا رفیع به امرخطیر مجریگری و تکه پرانی مشغول بود، با دیدن بعضی ازآنها در هنگام ورود به سالن، از پشت تریبون با لحنی گانگستری داد می زد:" سلام رفیق! بیا جلو جا هست!"رضا رفیع عقیده داشت:" چه گوارا، چه گوارا شد امروز!"

ویژگی بعدی این جلسه، حضور آقای "مختار شبرنگ"، مشاورعالی اجرایی معاونت هنری سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران( یک تریلی باید سفارش داد برای حمل سمت ایشان!)بود. به قول رضا رفیع " آقای شبرنگ چند  جلسه ای کمرنگ بودند!"
یکی دیگراز ویژگی های جلسه شانزدهم، نمایش صفحه وبلاگ حاضر، به همین شکل و قالبی که می بینید، روی پرده سالن بود که با هدایت مجریان برنامه با جملات"بکش بالا" و"بکش پایین"، تمام زوایایش در معرض دید عموم قرارگرفت!
اما صاحب وبلاگ که این روزها آلزایمر را استاد کرده و شعرهایش را در خانه جا گذاشته بود، وقتی به لطف آقای رفیع که او را دیده بود، برای شعرخوانی فرا خوانده شد واعلام وضعیت کرد، متوجه شد که مجری ها ازآن بالا آمار تک تک دوستان را دارند، چون آنها گفتند:"خانم فشمی شعرهایشان را گذاشته و خودشان را آورده اند...در واقع به جای شعر، دو تا از دوستانشان را آورده اند!"

شهرام شکیبا مثنوی بلند و جالبی به نام" هِی نامه " خواند که موقع چاپ در روزنامه هیچ بیتی ازآن حذف نشده بود:
بشنو این نی هی حکایت می کند
بشنو هی این نی شکایت می کند
ازچه نی شاکی است آخر ای پسر؟
ازچه هی شاکی است آخرای پسر؟
گرچه نی شاکی است بانگش نیست باد
هرکه هی شاکی است بانگش نیست باد!
نی، هی از دوری حکایت می کند
هی، نی از دوری شکایت می کند
کز نیستان ها مرا ببریده اند
آری ازآنجا مرا ببریده اند
گرچه توی اندلس کس نی ندید
پرده هایش پرده های مادرید
ای به یادت هی هی و هیهای من
ای به قربانت همه نی های من
این قدر نی هی نبُر از نیسِتان
این قدر هی نی نبر از نیستان
هی بریدی نی ، چه شدآخر بگو
نی بریدی هی، چه شد آخر بگو
ای برادر جای نی حرفی بزن
هی نگو هی، جای هی حرفی بزن!
بیخودی هی نی نی و هی هی نکن
این قدر هی، هی هی و نی نی نکن!
جای این بیهوده گفتار ای حکیم
باز سرکن شعر بودار ای حکیم
اندکی رندی کن و چیزی بگو
از مقام و پست یا میزی بگو
گرچه شعرم عالی و محکم نشد
هیچ بیتی از تمامش کم نشد
بیخودی از نی نوشتم، خوب بود؟!
نی نوشتم هی نوشتم خوب بود؟!
شد ستون بنده در اینجا تمام
پس سخن کوتاه باید والسلام!

شاعر از ذوق حذف نشدن ابیات شعرش، دفعه بعد هم همین منوال را ادامه داد که به دو دلیل شعرکامل اورا اینجا می آورم:۱- شعرجالبی است! ۲- شاعرش هنوز وبلاگ ندارد تا خودش این شعر را در اختیار دیگران بگذارد!

بشنوید ای دوستان این داستان
در حقیقت نقد حال ماست آن
بود مردی دائما در نیسِتان
از نیستان های عالم نیستان
روز و شب نی می برید و می برید
روز و شب هی می برید و می برید!
نی بریدن را شدیدا دوست داشت
هی بریدن را شدیدا دوست داشت
نی برید و نی برید و نی برید
هی برید و هی برید و هی برید!
آن قدر نی از نیستان ها برید
آن قدر هی از نیستان ها برید
تا که نی رفت ونیستان شد خراب
دید ه اش ازهجر نی ها شد پرآب
روز و شب از غصه نی گریه کرد
ازغم کمبود نی هی گریه کرد
بس که هی نی نی نی و نی گفته بود
بس که نی نی گفته و هی گفته بود
هرکه می دیدش به او می گفت نی
در جوابش مرد هم می گفت هی!
نی بگفت و نی شنید و هی شنید
هی بگفت و هی شنید و نی شنید
نی به هرجمعیتی نالان شده
هی به هرجمعیتی نالان شده
نی دوای نخوت وناموس ماست
نی چو افلاطون و جالینوس ماست
نی نوشتم لیک قصدم نفت بود
هی نوشتم لیک قصدم نفت بود
سوخت نفت و سوخت نی پس چاره چیست؟
وقت، وقت سوخت های هسته ای است
رفت نفت و نفت رفت و رفت نفت
خر برفت و خر برفت و خر برفت!
چشمهای ما به دستان شماست
پس بکوشید، این انرژی حق ماست
بیت بالا بود جان این کلام
پس سخن کوتاه باید والسلام.

پس ازآن "مهدی استاد احمد" این شعر را خواند:
دریای خزر رفت حدوداً بر باد
سرگرم شدیم بازهم با ارشاد
گر پاچه کنید توی پوتین ممنوع
"پوتین" بکند به پاچه‌ی ما آزاد!

رضا رفیع به او گفت:" پاچه شما هم جا دارد ها!" و شهرام شکیبا نظر داد که:" بله، به قاعده چوب جا دارد!" و یک نفرازبین جمعیت که هنوز تحت تاثیر "نی نامه" ایشان بود، بلند گفت:" به قاعده نی!"

آقای "سهرابی نژاد" نصف کتابش را برایمان خواند(!) به طوری که رضا رفیع مجبور شد بالاخره بپرسد:" الان صفحه چندم کتابید آقای سهرابی؟!" تعدادی از رباعیات ایشان را به شما تقدیم می کنم!:

آن شب که دقیقه ای تغافل کردم
یک روز و دوشب حبس تحمل کردم
تا گزمه گرفت تازیانه دردست
از ترس وضوی خویش باطل کردم!"

***
تا کِی پی قاتلی زبل می گردی؟
گاهی به نشاط و گه کسل می گردی؟
مقتول منم، قاتل من چشم تو است
ازچه پی عمه مارپل می گردی؟!

***
هرچند به فتنه بی ثباتم کردند
محروم ز لذت حیاتم کردند
تقدیر چنین بود که دربازی عمر
با یک رخ خوب کیش و ماتم کردند

***
رندان، سخن درست را جعل کنند
با خون تو خرده شیشه را لعل کنند
انگشت تحیر بگزی در همه عمر
آن گاه که پشه درهوا نعل کنند

و سرانجام یکی از رباعی ها با سانسور آخرین لغت، این گونه پایان یافت:
" گر مرده ز بستگان خود رو بیند
پیوسته درون کفنش...
متشکرم"!
شهرام شکیبا متحیر شد:" پیوسته درون کفنش متشکرم؟؟!! وزنش یک کمی مشکل نداشت؟!"
او طی اظهار نظری حکیمانه گفت:" تنها دو خط قرمز وجوددارد که نباید پا روی آنها گذاشت: خط قرمز سیاسی و خط اتوی شلوار!"

سپس رضا رفیع این شعر" بهمن نشاطی" را خواند که:
" دره
با آن دهان گشادش
اتوبوس را لقمه ای چپ کرد
و مسافران همه خاموش
تنها حمیرا روشن بود:
جاده های شمال، محاله یادم بره..."!!


واما شعر زیبای"وصیتنامه" از"سعید نوری" را به کسانی تقدیم می کنم که خیال می کردند من دوره تندنویسی پیشرفته را گذرانده ام و خواستاراشعار کامل دوستان شاعر بودند واحتمالا از روی تنبلی به وبلاگ این دوستان که لینک هایشان موجود است هم مراجعه نمی کردند تا اصل(!) مال را درآنجا ببینند!( البته شاید هم شعرکسانی را می خواستند که وبلاگ ندارند!) اگرچه این بارهم دو سه بیت از شعر را ازدست دادم اما متوجه شدم که من" دوره پیشرفته تندنویسی رفته سرخود"هستم!:

"یادتان باشد اگر مُردم عزاداری کنید
بر سر و صورت بکوبید و خودآزاری کنید!
آبروها برده اید ازمن درایام حیات
لااقل حالا که مردم آبروداری کنید!
من که می دانم درآنجاتان عروسی ها به پاست(!)
لا اقل درمجلس ختمم کمی زاری کنید
می کنم تقدیمتان متن وصیتنامه را
تا پس از اجراش، احساس سبکباری کنید
اول این که در شب هفت و چهل هنگام شام
باید ازآوردن اولاد، خودداری کنید!
شام ختم دوستانم هیچ تعریفی نداشت
ران و سینه مرغ ما را خوب سوخاری کنید!
وای اگر گردو نباشد لای خرماهای من
فکر خرما و خطیب و مسجد و قاری کنید
ثانیا مشکی بپوشید و چهل شب، ریش را
تا به زانو هم اگر آمد پرستاری کنید
از وصال تیغ و صورت ما معذب می شویم
فوق فوقش ریش را یک ذره ستاری کنید!
(دراینجا شهرام شکیبا به شاعر قول داد که:" ان شاء ا...! شما بمیر!")
ثالثا حج و نماز و روزه سی سال را
باید از شیخی برای من خریداری کنید!
رابعا یک عده بازاری طلبکار منند
باید از بازاریان اعلام بیزاری کنید
البته اول بپردازید اقساط مرا
بعد ازآن اعلام بیزاری ز بازاری کنید!
یکدگر را ازچه رو جر می دهید ای دوستان؟
بر سرنعشم نباید نابهنجاری کنید!
من به کل ملت ایران تعلق داشتم
پس برایم چاله ای مرغوب حفاری کنید
شستشوی مرده آن هم پیش چشم دیگران؟
وای اگر با نعش من این گونه رفتاری کنید!
شیخ فضل ا... نوری را به دار آویختید
لااقل با"نوری"شاعر هواداری کنید!
من نمی خواهم خیابانی به نام من کنند
نام مارا روی سنگ قبر حجاری کنید!
اعتماد کاملی دارم به زن اما شما
نشنوم با همسرم یک لحظه غمخواری کنید!
از فشارقبر می ترسم، سپیدی کفن
زرد گردد، رنگ آن را کاش زنگاری کنید!
( امروز مرده ها چه می کنند در کفن هایشان!)
مثل سگ می ترسم از کنکور تشریحی مرگ
ای نکیر و منکر شب کار! عیاری کنید!
مرگ در راه است، ای دختر پسرهای جوان
قبل هرگونه تماسی صیغه ای جاری کنید!!
با زبان خون چکان داس عزراییل گفت:
روح را باید برای مرگ پرواری کنید
عرضمان را درز می گیریم بااین توصیه
ملتِ در صحنه، استکبار آزاری کنید!
 

میهمان ویژه این ماه " داریوش کاردان" بود که از روی زندگی نامه اش معلوم شد بسیاری ازچهره های طنز تلویزیون که شاید چهره آنها امروز در این رسانه معروف تر از خودش شده باشد، کارشان را با برنامه های او شروع کرده اند، کسانی مثل  مهران مدیری، حمید لولایی، ارژنگ امیرفضلی، بیژن بنفشه خواه، حسین رفیعی، مهران غفوریان، حمید گودرزی، کیهان ملکی،داود اسدی، شهاب حسینی( که البته خود داریوش کاردان در ابتدای حرف هایش در مورد نفرآخر این لیست توضیح داد:" من شهاب حسینی را کاری نکردم، آن شهاب عباسی بود!") مختصری از زندگینامه ایشان را مرور می کنیم:
داریوش کاردان در ۲۷ بهمن ۱۳۳۵ شمسی غیرقمری وارد دارفانی شد. او هرچه تلاش کرد نتوانست در خانواده ای ثروتمند به دنیا بیاید!نامبرده در منزل و توسط یکی از ماماهای غیور شهر ابهر به دنیا آمد ومتوجه شد پسر چهارم و ته تغاری خانواده است که اگر کمی دیرتر به دنیا می آمد، ته تغار چسبیده بود!
ازهمان ۵-۴ سالگی دست به کارهایی هنرگونه می زد، به طوری که بقیه به او می گفتند:" حتما یک چیزیت هست!" خودش می گویدهیچ کس در بین اطرافیان نبود که او ادایش را درنیاورده باشد!
 در ۱۳۵۳ دیپلم گرفت و همان سال در رشته برنامه ریزی مدرسه عالی کامپیوتر وارد دانشگاه و در سال ۱۳۵۹ فارغ التحصیل شد اما به دلیل ۳۶ هزارتومان(!) بدهی به دانشگاه، هنوز موفق به اخذ مدرک خود نشده است... هم اکنون نیازمند یاری شما هستیم!
درایام جنگ در چند عملیات جنگی شرکت داشت که هرکار کردند حتی زخمی هم نشد!
ایشان دارای دو فرزند صالح به نامهای "حسام الدین"، ۲۳ ساله و فارغ التحصیل فیزیک، و"نرگس"،۱۹ ساله و دانشجوی رشته صنایع است.
از۱۳۵۷ به عنوان نویسنده وارد صدا و سیما شد وکم کم به مجریگری وبرنامه سازی هم پرداخت.ایشان تیپ"استاد خرناس" را اختراع کرد که یک جور بهلول Up to date شده بود و با استفاده از حرف های احمقانه اومی شد مسائل مهم را مطرح کرد. در۱۳۷۲ برنامه "نوروز۷۲" را با همکاری مهرداد خسروی ساخت که نقطه عطفی در عرصه طنز بعدازانقلاب به شمار می رفت و طی آن و برنامه های بعدی مثل طنز۳۹(۷۴)، نوروز۷۵ و نوروز۷۶، آن هنرمندانی که آن بالا لیست کردیم(!) به جامعه هنری کشور معرفی شدند.
آخرین برنامه ایشان،"شبکه ۵/۳ "بود که در سال های ۸۴ و ۸۵ از تلویزیون پخش و پلا شد!همچنین دریک دوره،ایشان مجری برنامه "صندلی داغ" ودر چند دوره داور جشنواره های مختلف رادیویی و سینمایی بودند.
طی چند ماه اخیر ایشان درگیر چند پروژه مرگ ومیر بودند که از مرحوم پدرشان شروع شده و بعد از پشت سر گذاشتن مرحوم دایی، به پسردایی جوانشان رسیده است.
ظاهرا استاد در مجموعه "کلاه پهلوی" نقش کلاه پهلوی(!) رادارند و علاوه براینها سی دی استادهم به زودی درمی آید!! دو سی دی موسیقی با ترانه های خوب.
 سپس با حضور داریوش کاردان پشت تریبون در میان تشویق حضار، عکس هایی از ایشان روی پرده آمد که بعضی هایشان به شدت بودار بود، به طوری که ایشان را در جلسه ای به صورت نسبتا مچاله و فرو رفته در صندلی به حالتی بسیار مشکوک ، در کنار مردی که بینی خود را گرفته بود، نشان می داد! پخش این عکس ها که معلوم نبود چرا و چگونه گرفته شده بودند، باتشویق خود کاردان نسبت به نگاه تیزبین شهاب شکیبا به عنوان عکاس ( و به تعبیر کاردان، دماغ تیزبین او!) و توضیحات طنزآلود رضا رفیع همراه شد.
بعد از دیدن یک دور آهسته و همراه با توضیات رفیع روی تک تک عکسها، یک بار هم تمام عکسها تند تند و به شکل دنده عقب پخش شدند و وقتی به آن عکس بودار رسیدیم، کاردان گفت:" این آقا هنوز دماغش را گرفته... کار، قوی بوده!"
شهرام شکیبا از کاردان خواست تصورکند که قرار است نطقی انتخاباتی انجام دهد. فکر می کنید وعده های انتخاباتی فی البداهه یک طناز طنزپرداز چه چیزهایی می تواند باشد؟:
"من تمام جدول ها ی خیابان ها را حل می کنم! خانه ها را لوله کشی چای می کنم تا ملت دیگر چای دم نکنند..."
رضا رفیع گفت:" دمتان گرم!"
کاردان ادامه داد:" اولین کاری هم که بعداز رای آوردن می کنم این است که استعفا می دهم!" و با این سوال نسبتا فلسفی شکیبا مواجه شد که:"پس کِی پدرمان را درمی آوری؟!"


"امید مهدی نژاد" آگهی های تبلیغاتی طنزآمیز جالبی خواند:
"مجری زنده موجوداست. تحویل در محل با قصاب!"
" ما مرزها را درنوردیده ایم.
ستاد مبارزه با ستاد مبارزه با قاچاق کالا!"
" اصلاح طلب محافظه کار نیازمندیم.
دفتر تحکیم موقعیت!"
" به یک خانم جهت رسیدگی به کارهای دیگر نیازمندیم!"
" پینه پیشانی موجوداست، ضدآب، ضدخش!"
" دشمن خارجی موجود است.
جمعی از هواداران!"

رضا رفیع پس از خواندن خبر"نصب دستگاه های خودپرداز برای جلوگیری از ایدز" که به متقاضیان، سرنگ و وسایل پیشگیری از بارداری تحویل می دهد، اظهار امید واری کرد که این دستگاه ها به شبکه خودپردازبانکی متصل نشوند تا وقتی برای مراسلات بانکی به خودپردازهای  بانک ها مراجعه می شود، اشتباهی اقلام نامربوط به آدم تحویل ندهند!

تا شکرخندی دیگر بدرود.

نوشته شده توسط armaghan.z.f | لينک ثابت | موضوع:  

 
 

 

© COPYRIGHT 2007 ALL RIGHTS RESERVED M.RANJBAR