تبليغاتX
طنزهای ارمغان زمان فشمی
 

 


 

وقتی شمار مجلس، با سن من یکی شد!

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388



آخرین شکرخند ۸۷ با دیدن فیلمی از استاد منوچهر احترامی آغاز شد تا همچنان حضور ایشان در جمع ما احساس شود. در این فیلم که عده ای از طنزنویسان جوان مدتی قبل، هنگام رفتن به منزل استاد تهیه کرده بودند، جملات جالبی از دهان ایشان شنیدیم:

-" استاد در مورد جشنواره طنز ۱۸ کلمه ای چیزی شنیده اید؟"
- "جوان ها در این مورد ما را شنواندند!"

-" چه شد که به سمت طنز رفتید؟"
-"من به سمت طنز نرفتم. طنز تصمیم گرفت به سمت ما بیاید، منتها ما نتوانستیم خوب با آن کنار بیاییم!"

اگر یادتان باشد گزارش جلسه قبل شکرخند با این جمله تمام شد:"
دفعه دیگر رضارفیع باید آواز بخواند تا ببینیم از میراثِ خانوادگی ِ صدا چقدر به صاحب مجلس شکرخند رسیده است!"
از قضا جلسه اسفند ماه به طور رسمی با خواندن قطعه ای توسط رضا رفیع در رثای استاد آغاز شد:
" با ما بودی بی ما رفتی
چو بوی گل به کجا رفتی؟..."
و مشخص شد که ایشان هم به اندازه کافی صدای خوش به ارث برده است!

شهرام شکیبا که در غیبت داریوش کاردان، به کسوت مجری دوم جلسه درآمده بود به این نکته اشاره کرد:" داداش(شهاب شکیبا که در این جور مراسم عکاسی می کند) مجموعه ای از عکس های استاد در جلسات گوناگون دارد که ایشان خواب هستند!" و هشدار داد:" خلاصه رفقای طنزپرداز حواستان باشد که عزراییل گرفته این وری!"
در این لحظه رضا رفیع گفت:" من دو روز است دندان درد دارم." شکیبا جواب داد:" نه، این برای مردن کافی نیست!" و ادامه داد:" این روزها همه از استاد خاطره می گویند. متاسفانه من حتی بلد نیستم غش هم بکنم! خیلی خوب است، همه از آدم فیلم می گیرند!" رفیع گفت:" حالت ضعف هم قبول است." ولی شکیبا هنوز متاسف بود:" آخر به ما نمی آید با این هیکل!"

وقتی شکیبا، همایون حسینیان را برای شعرخوانی به روی سن فرا خواند، رفیع گفت:" شاعران را به ترتیب احتمالات (مرگشان) صدا می کنیم!" و با اشاره به سر ِ شاعر مربوطه ادامه داد:" آخرهمه چیز از ریزش مو شروع می شود!" سپس به یاد خاطره ای افتاد:" استاد هم تا آخر عمر مجرد ماند. می گفت چرا ازدواج کنم و دو تا بچه هم بیاورم تا چهار نفر بیشتر بفهمند که من کچلم؟!" در اینجا شکیبا سراغ داریوش کاردان را گرفت! ولی رضا رفیع گفت:" اگر او اینجا بود که من درباره ازدواج شوخی نمی کردم!"
همایون حسینیان با این جمله شروع کرد:" پرواز استاد را تسلیت می گویم." و رفیع جواب داد:" کاش پروازشان تاخیر داشت!"
حسینیان در توضیح شعری که می خواست بخواند گفت:" این شعر را به تقلید از حضرت مولانا برای شمس ِ خودم گفته ام." شکیبا پراند:" بله، یک وقت شمس است، یک وقت شمسی است...!"
شعر فوق بدین شرح است:

بار مرا ، کار مرا ، وحشت و آزار مرا
جار تویی ، یار تویی ، عشق جگر خوار مرا!
بود تویی ، سود تویی ، فاتح و محمود! تویی
سوت منم ، دود منم ، مصرف سیگار مرا
حرف تویی ، راست تویی ، نفی هولوکاست تویی
گوش منم ، ماست منم ، گیجی افکار مرا
شوق تویی ، خنده تویی ، ناجی آینده تویی
طوق منم ، بنده منم! ، ریزش آوار مرا
توپ تویی ، چاق تویی ، صاحب قنداق تویی
عاق منم ، قاق منم ، خیسی شلوار مرا
هسته تویی ، بسته تویی! ، نخبه و وارسته تویی
زار منم ، خسته منم ، حالت بیمار مرا
جیک تویی ، پوک تویی ، عین لاکی لوک تویی!
گریه منم ، سوک منم ، وضع اسف بار مرا
لانه تویی ، دانه تویی ، خاتم یارانه تویی
غوز منم ، سوز منم ، قحطی بازار مرا
نور تویی ، زور تویی ،آمر دستور تویی 
گور منم ، مور منم ، روزی کفتار مرا
خویش تویی ، ریش تویی ، باعث تشویش تویی
ترس منم ، ...یش منم ، لرزش بسیار مرا
لاف تویی ، گاف تویی ، دشمن انصاف تویی
آف منم! ، صاف منم! ،‌ مرد گرفتار مرا
پایه تویی دایه تویی صاحب سرمایه تویی
ضایع منم! سایه منم، بیش میازار مرا!

سپس شاعر به تبلیغ کتابی به نام" دختر تاپ تهران" پرداخت و گفت:" اسمش که خیلی خوب است!"
شکیبا در توضیح خدمات ارزنده برخی وزارتخانه ها اشاره کرد:" فلان وزیر با افتخار می گوید در دوران ما فلان تعداد صفحه کتاب چاپ شده، مثل وزیر راهی که ادعا کند ما فلان قدر کیلومتر جاده کشیده ایم، رفت و برگشت!"

شاعر بعدی که یک خانم بود، برای ذکر خاطره ای از استاد احترامی گفت:" یک بار در جلسه استاد را صدا کردم. چشمهایشان را باز کردند و گفتند: داشتم می خوابیدم ها!" شکیبا ایراد گرفت:" کم کم دوستان می خواهند بیایند بگویند یک بار به شکرخند آمدیم، استاد احترامی هم بود!" من که در ردیف دوم نشسته بودم، بلند جواب دادم:" توقع دارید یک خانم چه خاطره ای از ایشان داشته باشد؟!"
 تردید نیست که همواره فضای طنز ما هم مثل بسیاری دیگر از اماکنمان به دو بخش مردانه و زنانه تقسیم شده و شاید به همین دلیل کمتر امکان تبادل نظر در میان طنزنویسان زن و مرد پیش می آید، گاهی شده است که جایی دراعتراض به حذف ابیاتی از اشعارم، به ابیات مشابهی که آقایان در شعرهایشان می آورند اشاره کرده و جواب شنیده ام:" فرق می کند، آنها مرد هستند!"
در مورد این دوگانگی و مهجور ماندن طنز زنان و این که آیا اصولا طنز هم به بخشهای زنانه و مردانه تقسیم می شود یا نه، سخن بسیار است که شاید روزی مفصلتر در این مورد حرف زدیم.

جمشید مقدم با حضور پشت تریبون گفت:" همان روز که استاد دارفانی را وداع گفتند و قرار بود تشییع جنازه روز بعدش باشد..." شکیبا گفت:" آخر روز قبلش که نمی شد!"
مقدم ادامه داد:"خواب دیدم که استاد دنبال حوری ها می کند!" رفیع متلک انداخت:" حالا به چی فکر می کردی که این خواب را دیدی؟!... آخر تا جایی که من می دانم استاد به این چیزها فکر نمی کرد، برای همین مجرد بود." او لازم دید این توضیح را اضافه کند:" حالا این دلیل نمی شود که من هم فکر نکنم!"

وقتی رضا رشیدی به روی سن دعوت شد، شکیبا با اعتراض به شل بودن تشویق ها گفت:" رشید پور نه... آقای رشیدی... آدم حسابی است!"

با حضور محمدرضا ستوده پشت تریبون، شکیبا از او پرسید:" شما خاطره ای از استاد ندارید؟!"
ستوده جواب داد:" چرا اتفاقا! در آخرین جلسه شکرخند، وقتی من برای شعرخوانی از جایم بلند شدم، ایشان در جای من نشستند و من یک ساعت و نیم تمام سرپا ایستادم!" شکیبا خطاب به حضار هشدار داد:" حالا کسی جرات دارد جای ایشان بنشیند!"
این رباعی از محمدرضا ستوده است:
با دیدن ابروی تو مبهوت شدم
با آی دی ِعشق آمدم و بوت شدم
این ترم به جای درس آمار، فقط
چشمان تو را خواندم و مشروط شدم!

او این رباعی تکراری را هم خواند:
تنظیم فقط کلاس پیچاندنی است
هرچیز در آن کسب کنی ماندنی است
افسوس که یک مشکل کوچک دارد
کار عملی ندارد و خواندنی است!
شکیبا ضمن تحسین شعر، گفت:" گرچه به دوران ما مربوط نمی شود." شاعر توضیح داد:" اتفاقا دفعه پیش که این شعر را خواندم، آقای کاردان هم همین را گفت!" شکیبا جواب داد:" خوب بله... بالاخره ایشان هم در زندگی زخمهایی دارند که مثل خوره روحشان را می خورد!"

پس ازآن، پخش یک کلیپ به قصد اثباتِ استعداد نداشتن خانمها در رانندگی و خنده های بلند مردانی که خودشان به گواه آمار، بدترین رانندگان دنیا هستند، به قدری توی ذوق من زد که تا امروز نتوانستم گزارش شکرخند را به وبلاگ منتقل کنم وحتی در جلسه تا چند دقیقه قادر به نوشتن ادامه گزارش شب شعرهم نبودم!

مهدی استاد احمد به رسم خاطره گویی ادامه داد:"سه ماه پیش با گروهی از دوستان به همراه استاد احترامی به درکه رفته بودیم. بعداز خوردن غذا معلوم شد عینک استاد گم شده. به فکر من رسید که ممکن است عینک، به همراه پیاز و نان و غیره در سفره جا مانده و با آن به سطل آشغال منتقل شده باشد. همین طور هم بود و پیدایش کردم. استاد گفت: وقتی من مُردم، اولین جایی که رفتی این خاطره را بگو!"
 
استاد احمد با این بیت آغاز کرد:
ازآن روزی که در ایران، موبایل آمد به محفل ها
تماس آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها!...

در قسمت بعدی برنامه، داریوش کاردان که دقایقی قبل خود را به جلسه رسانده بود،  به معرفی برنامه رادیویی اش با عنوان"عصرانه" پرداخت:" این برنامه بعد از پنج سال وقفه دوباره در روزهای پنجشنبه پخش شده و قرار است تا وقتی پخش می شود، پخش بشود!"

سپس جمشید جم، خواننده شعر انقلابی "یار دبستانی من" روی صحنه حاضر شد و این ترانه خاطره انگیز را که منصور تهرانی، ترانه سرا و آهنگساز آن است، اجرا کرد.ما در طول مدت اجرای برنامه، محو حرکات ریتمیک دست احمد حلت، مدیر مسوول مجله موفقیت، بودیم که جلوی ما نشسته بود!
جمشید جم در پاسخ کاردان که سنش را پرسید، گفت:" از سن و سال نپرسید. آقایان هم جدیدا دوست ندارند جواب بدهند!" کاردان زرنگی کرد و گفت:" چند سالتان بود که این ترانه را خواندید؟" و جواب شنید:" نوجوان بودم!" و به این نتیجه رسید:" حدودش معلوم شد!"
رفیع با اشاره به شعر اجرا شده گفت:" بعضی جاهای این شعر به خاطر موسیقی واضح نبود و من هیچ وقت نفهمیدم چه می گوید!" کاردان به رفیع گیر داد:" نه، شما بچه بودی حالی ات نمی شد!"
کاردان گفت:" البته آقای جم از تهیه کننده های خوب رادیو هم هستند، مثل آقای رفیع که به طنزنویسی معروف شده اند اما هنرهای زیادی دارند که من به شخصه ازآنها با خبرم!"رفیع، نوک پیکان متلک را به سمت کاردان برگرداند:" ما شخصا از هنرهای همدیگر خبر داریم!"

میهمان ویژه این ماه در سومین روز از اسفند ۱۳۲۶ بدون وارد کردن کمترین خسارتی به اطرافیان پا به دنیا گذاشت.(البته نمی دانم نگارنده جمله فوق، چگونه به این نتیجه رسیده!)همان سال شاه تیر خورد و ظلم ستیزی ایشان را مشهود کرد! پدرش روحانی و از صدا و سیمای خوشی برخوردار بود.اودر مدت ۶ سال دبستان، قرآن خوان و مکبرنماز جماعت مدرسه بود و فقط ازاین حیث شانس نیاورد که آن موقع، زمان شاه بود!
در دبیرستان مروی به مدت ۶ سال از کلاس دهم تا دوازدهم را خواند و به این ترتیب رکوردی از خود به جای گذاشت.
با ارسال چند کاریکاتور به مجله توفیق، توسط حسن توفیق به آنجا دعوت شد و با سر رفت!
وقتی از سربازی برگشت، توفیق، توقیف شده بود. در سال ۱۳۵۳ توسط کامبیز درم بخش به مجله کاریکاتور رفت و از ۱۳۵۲ در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به کار انیمیشن مشغول شد. همزمان با اطلاعات هفتگی و اطلاعات بانوان نیز همکاری داشت.
بعد از انقلاب، با هفته نامه حاجی بابا به همکاری پرداخت و در روزنامه بامداد، در ستون وقایع اتفاقیه و از سال ۱۳۶۱ در فکاهیون هم فعالیت می کرد.
یکی از کارهای به یاد ماندنی او فیلم کوتاه " تبر" است که از سوی رییس جمهور وقت نیز مورد قدردانی قرار گرفت.
از سال ۱۳۶۹ به مجله گل آقا پیوست و از شماره ۲، کارش روی جلد گل آقا رفت. خلق چهره کاریکاتوری شاغلام و آسیب پذیرو طراحی کاریکاتوری چهره دکتر حسن حبیبی و تهیه لوگوی گل آقا از جمله کارهای اوست.
دو فرزند دارد، محمود ۲۵ ساله که به موسیقی گرایش دارد و همایون ۱۵ ساله که به کار پدر علاقه مند است.
سی و یکمین جلسه شکرخند با تقدیر از هنرمند عزیز، احمد عربانی، به پایان رسید. 


***
اینجا کلیک کنید!
بروبچه ها جشنواره دارند. شما که شعر طنز می گویید چرا نباید یک سفر به اصفهان بروید و حالش را ببرید؟ کافی است چند تا از خزعبلاتتان را برایشان بفرستید و شانس خود را امتحان کنید!!





درباره وبلاگ
درمورد شب شعر طنز شکرخند که خیلی ها ازمن سوال می کنند این توضیح لازم است که شکرخند علی الاصول باید شنبه اول هرماه در فرهنگسرای ارسباران تهران(زیر پل سید خندان) راس ساعت 4 یا 5 بعدازظهر برگزارشود اما گاهی به دلایل مختلف - مثل نبودن نفت و قیف و...!- در زمان و مکانش تغییراتی به وجود می آید که من مقام چندان مطلعی دراین زمینه نیستم!





 

Designed By M.Ranjbar