|
از اجاره خانه و از قیمت مسکن نگو با دهان بسته کامل قناعت می کنیم گفت: هی نرخ تورم می رود پایین تر ما به هرچه قیمتش نازل قناعت می کنیم مرغ من هر روز ده تا تخم می کرد این هوا ما انرژی هسته ای داریم به به می کنیم جای نق ای مردم جاهل، قناعت می کنیم یک زمانی چار زن جایز برای مرد بود ما به تصویر زنی مایل قناعت می کنیم دو و دو در یک زمانی چار می شد ای برار هرچه می خواندم غزل، می گفت شعرت سست بود با دو تا باتوم از دست دو مامور رئوف چون نخود در هرچه دیگ آش وارد گشته ایم خواستم بنویسم اسم قاتلان را در جهان پس به ذکر اصغر قاتل قناعت می کنیم! از خلیج فارس با تنبش شنیدی تا به حال؟ ما به ریگ و ماسه ساحل قناعت می کنیم شاعری زد زیر وزن و بحر ما از بیخ و بن ما به یک مفعول و یک فاعل قناعت می کنیم مدعی می گفت: از ما خدمتی صادر نشد سایت ها را یک به یک بستند، ناز شستشان |
محمدعلی کشاورز، هنرمند بزرگ و مردمی هم در این جلسه شکرخند حضور داشت و گروه کاکتوس به سرپرستی آقای بهبودی، نمایشی را در حضور ایشان اجرا کردند که لبخند به لب های همه نشاند و ما می دیدیم که استاد کشاورز هم به کنایه های آن غش غش می خندد.
خلیل جوادی که با تیپ اسپرت متفاوتی در این جلسه حاضر شده بود، بعد از حضور روی سن گفت:" من می خواستم در مورد قناعت شعر بگویم ولی خواستم بگویم در گوشت قناعت کنید دیدم گوشتی نیست تا درآن قناعت کنیم! بقیه چیزها هم به همین نحو!" رفیع جواب داد:" بله... رنگ رخساره خبر می دهد از گوشت ضمیر!"
با حضور رحیم رسولی روی سن وقت اذان مغرب رسید و ما همان طور که ایشان پشت تریبون ایستاده بود، به صدای خوش و خاطره انگیز استاد شجریان گوش جان سپردیم و بعد هم اذان که به نظر رفیع جالب می آمد:" شاید آخرین افطار باشد!" رحیم رسولی پرسید آیا همان جا بایستد و جواب گرفت:" بله باشید.... این طوری هم سن روشن می شود و هم تکلیف ما!"
رسولی با اشاره به یکی از دعاهای کودکانه، آن را زیباترین طنزی نامید که امشب شنیده:"خدایا کاری کن آدمهایی که می خواهند دروغ بگویند یادشان برود!" سپس شعر زیبای زیر را خواند و آن را به "کشته شدگان به هر دلیل" تقدیم کرد:
ماه وحشت زده در سایه افرا تنهاست
پشت هر شاخه دو تا چشم تماشا تنهاست
مرگ بر برگ فرود آمد و از ریشه گذشت
باغ در یورش سنگین تبرها تنهاست
کدخدای ده ما دیشب ازآبادی رفت
خبر آمد که حرمخانه آقا تنهاست
مرد همسایه پایینی ما بیدار است
نکند بیوه همسایه بالا تنهاست!
عقل خندید که یک خانه خالی آنجاست
عشق لرزید که یک خانه درآنجا تنهاست
عقل، عقل است و یک خانه خالی خالیست
عشق، عشق است و یک خانه تنها، تنهاست
خواجه فرمود ضعیفه است ولی تنها نیست
خواجه حق دارد البته خدا با تنهاست
(من تا حدی تندنویسی بلدم اما به دلیل پیدا نکردن اصل این شعردر وبلاگ ایشان، نتوانستم شعرها را تطبیق داده و غلط ها و جاافتادگی های احتمالی را اصلاح کنم.)
رحیم رسولی این شعر را هم به استاد محمدعلی کشاورز تقدیم کرد:
ای کاش می شد مثل اول ها بخندیم
مثل قدیمی ها به این دنیا بخندیم
پر شور و شر مثل کلاس اولی ها
دور از غم نان از الف تا یا بخندیم
دور از غم نان، گور بابای نداری
با هم بخوانیم آب ، نان ، بابا بخندیم
یادش بخیر آقای تعلیمات دینی
هرگز نمی دادند اجازه ما بخندیم
می گفت خندیدن در این دنیا حرام است
تنها فقط باید در آن دنیا بخندیم !
روزی رفیقم رفت زیر میز خندید
گفتیم اگر مردی بیا بالا بخندیم !
یک روز هم سقف کلاس ما فرو ریخت
فرصت نشد شاید به آن معنا بخندیم
دست رفیقم مانده بود از خاک بیرون
« لطفا اجازه می دهید آقا بخندیم ؟! »
عمری سر هر گور خالی گریه کردیم
اینک زمان آن نشد آیا بخندیم ؟
این روزها آن قدر دلگیریم ، ماندیم
باید بگرییم از ته دل یا بخندیم
دیدیم اگر در ما سر برخاستن نیست
حتی اگر ناظم دهد بر پا بخندیم
وقتی توانستیم برخیزیم آن وقت
دنیا اگر فریاد زد بر جا بخندیم
وقتی نفهمیدیم چیزی را نخندیم
وقتی که فهمیدیم چیزی را بخندیم
هرگز مبادا از خر ملا بگوییم
هرگز مبادا بر خر ملا بخندیم
اول ببینیم اصل موضوع کدو چیست
بعداً به طنز تلخ مولانا بخندیم
من هم اگر فهمیده ام استاد دیدم
یعنی نباید بیخود و بیجا بخندیم
استاد من باشد حمید سبزواری
گفتم حمید سبزواری تا بخندیم !


