تبليغاتX
طنزهای ارمغان زمان فشمی
 

مرغ همسايه

 


 

شکرخند عقب افتاده!

یکشنبه سوم آبان 1388



رضا رفیع، اجرای شکرخند 37 را به تنهایی آغاز کرد و در توضیح این تنهایی گفت:" دوستان درگیر کارهای صحنه دار هستند - یعنی سر فیلمبرداری _ و به تنهایی باید سکان را در دست بگیریم." او برای دستگرمی لطیفه ای هم تعریف کرد:" یارو رفت جبهه و زود برگشت. از او پرسیدند چرا برگشتی؟ گفت: ما فکر می کردیم اسلام در خطر است، رفتیم دیدیم نه... جان ما در خطر است!"

بعد از شعرخوانی "ندا اظهری"، رفیع به حضور مدیر روابط عمومی یکی از شبکه های سیما در جلسه اشاره کرد و چون با اشاره به او عدد 2 را نشان دادند – که یعنی ایشان مدیر شبکه 2 است! – گفت این علامت سیاسی است و برای توضیح این که بالاخره چه کسی میهمان شکرخند است، دو انگشت سبابه اش را نشان داد و گفت:" شبکه دو!" سپس به نقل خاطره ای پرداخت:" من و آقای احترامی هردو از بیخ(!) مجرد بودیم! با این حال برنامه هزار راه نرفته از ما به عنوان کارشناس دعوت کرد تا راجع به ازدواج حرف بزنیم و تجربیات مهم خودمان را از فراز و فرودش به مردم تقدیم کنیم. البته ما نخوردیم نان گندم اما دیدیم دست مردم ولی از همه کسانی که زندگیشان از هم  پاشید می خواهم که مرا ببخشند!"

"علی ملک آباد" با یک رباعی شکرخندی شعرخوانی اش را شروع کرد:
با آن که دلم به تنگی زندان است
ای دوست بخند، خنده ات درمان است
من بعد، قرار خنده های من و تو
در زیر پلی که سیدش خندان است!

رضا رفیع در توضیح عقب افتادگی(!) شکرخند 37 گفت:" من در فیس بوک ... که البته سایت ضاله ای است!... اعلام کردم که این جلسه دیرتر برگزار می شود. از آیتمهای نادرست باید استفاده درست کرد و من سمبل استفاده درست از این سایتم!" یک نفر پرسید:" آی دیتان؟" و پیچانده شد:" عایدی از این راه ندارم! اما محض ریا دوستان می توانند آدرس وبلاگم را یادداشت کنند!" ( که در پیوندهای این وبلاگ هم موجود است)
به تاخیر افتادن این جلسه عوارض دیگری هم داشت، چنان که رضا رفیع در توضیح یکی از این عوارض گفت:" از اراک یک بسته پیشنهادی به من رسید که در آن خانمی اعتراض داشت و گفته بود من از دانشگاه مرخصی گرفتم و به تهران آمدم... به پدر و مادرم هم چیز دیگری گفتم(!!) و آمدم اما شب شعر نبود!"

در ادامه برنامه، رضا رفیع به نمایش نمودارهای نتایج نظرسنجی از مردم در مورد شکرخند پرداخت و به مسوول نمایش آنها گفت:" آقا اگر دیدید نموداری ضایع است، سریع برعکسش کنید!"
یکی از نمودارها نشان می داد پذیرایی جلسه از نظر مردم، معمولی است که به این هشدار رفیع ختم شد:" حالا امروز پذیرایی را نشانتان می دهیم!"
نمودار دیگر در مورد نحوه اجرا بود و رفیع آن را این طور توضیح داد:" 191 نفر گفته اند اجرا عالی است و 43 نفر ... که با من دشمن بودند(!) گفته اند خوب است. 8 نفر... که به آنها جواب منفی داده ام(!)... البته به آیتمهای پیشنهادیشان(!) گفته اند اجرا ضعیف است!"
او گاهی در تشخیص رنگ ها و نوشته های روی نمودار دچار اشتباه می شد که در توضیح و توجیه خود گفت:" ببخشید من کور رنگم! یکی از دبیرهایمان که خودش هم به وجود کور رنگ ها معتقد بود باورش نمی شد من کور رنگ باشم ، در حالی که فی المثل به رنگ قرمز حساسم و اگر با گچ قرمز می نوشتد من فقط حرکت گچ را می دیدم. بنابراین اگر در نوشته ها فحش هم می داد من متقابلا اظهار ارادت می کردم!"

"آذریار مجتبوی نایینی" این شعر را خواند:
در فصل خزان، زمان گل چیدن نیست
در خانه ما مجال خندیدن نیست
چون همسر من گرفته کفگیر به دست
کار دگرم به غیر لرزیدن نیست
دادند زبان برای گفتار مرا
اکنون هنرش به غیر لیسیدن نیست!
دادند دو چشم تا که ره را یابی
در ظلمت شب توان یابیدن نیست...

تا به آنجا می رسید که:" هرچند زمان، زمان خوابیدن نیست!" رفیع پرسید:" این را آقای کروبی گفتند؟!"

آقای مجتبوی در چند قسمت از اشعارش به فواید و مصارف یونجه اشاره کرد، به عنوان مثال:
در جمع خران همیشه آسوده تریم
اقرار کنیم که همه گاو و خریم!
از یونجه نگو که خاصیت ها دارد
تا کم نشده به قدر کافی بخریم!
رضا رفیع گفت:" زیاد تبلیغ یونجه می کنید. پولی که نگرفته اید؟!"

گفتیم هلو و یاد  لیمو کردیم
در خاطر خویش هردو را بو کردیم
تا همسر ما رسید با خشم و غضب
از جای پریده موز را رو کردیم!

امروز مهدی استاد احمد هم یک دوبیتی شکرخندی رو کرد:
همه دلها پر است از شوق پیوند
به این امید گردد زندگی قند
بیا حتما اگر خواهی بگیری
شفا، شنبه، شب شعر شکرخند!

او در مورد اجرای رزمایش زنان آتش نشان هم شعر گفته بود:
الا ای بانوی آتش نشانی
که از کپسول ها کف می فشانی
تو که مسوول اطفای حریقی
چرا دل را به آتش می کشانی؟!

و یک سری "نشتی های قلم " هم خواند که یکیشان توجه ما را جلب کرد:" مغز زن ها به طور همزمان می تواند روی دو چیز تمرکز کند اما مردها دو تا زن می گیرند!"

در این لحظه امیرحسین مدرس به جلسه رسید و برای همیاری در اجرا به رضا رفیع پیوست. او با این بیت شروع کرد:
عشق می ورزم و از ورزش خود دلشادم
گرچه این ورزش سنگین بدهد بر بادم!
ملت  یک جوری دست زدند که او به رفیع گفت:" می خواهد بیایند پشت تریبون ها!"

بعد از شعرخوانی "معصومه پاکروان"، رضا رفیع طی قرایت یک فقره مطلب، لیست اموال شخصی اش را اعلام کرد تا بعدها شایبه ای به وجود نیاید و در آن از کوره پزخانه های محل زندگی اش داد سخن داد. در بخشی از این مطلب آمده بود:" ده سکه جایزه گرفته ایم که گذاشته ایم برای روز مبادا. آمدیم و دیگر در جام جم ننوشتیم، آن وقت از کجامان دربیاوریم بخوریم؟!"

وقتی "بانی" در بیتی از شعرش خواند:
گفتم از افیون بیا پرهیز کن
ورنه بر اندام خود تر می زنی!
رفیع گفت:" امروز طبعتان روان است ها!... شاعری طبع روان می خواهد!"

آقای مظفر با این رباعی شعرخوانی اش را شروع کرد:
پیمانه عشق را سر شب بزنید
یا لب نزنید یا لبالب بزنید
البته فقط به افتخار خودتان
لطفا همگی کف مرتب بزنید!
و سپس شعری خواند که خیلی قشنگ بود و به علت آن که آن را یادداشت نکردم فعلا فقط همین را می توانم بگویم و وصف العیش، نصف العیش!

همان طور که "محسن اشتیاقی"مثل همیشه داشت یک شعر بودار می خواند، خبر رسید که دارند ماشین آقای ساعد هدایتی که میهمان ویژه برنامه بود را با جرثقیل می برند و ایشان مجبور به ترک سالن شد.

"حدیثی قمی" دوبیتی جالب انگیزناک زیر را خواند:
چرا گیسوی خود را بور کردی؟
چرا کار مرا ناجور کردی؟
سخن ها گفتم از زلف سیاهت
نه گیسو که مرا هم بور کردی!

البته شعرهای بعدی ایشان هم دست کمی از اولی نداشت:
اگر تو با منی من با تو هستم
بده آبجی لوپز دستت به دستم
چرا چسب دماغت نیمه کاره است؟
چرا شلوار تنگت پاره پاره است؟...
چرا موهای بورت رنگ رنگه؟
مثال پالتوی پوست پلنگه!
زده بیرون چرا اندامت از پشت
که گه گه می خورد بر اونجاهات مشت؟
چنان را می روی توی خیابون
 که خلقی در پی ات گردیده حیرون
نکن کاری که بر پا سنگت آیو!
جهان با این گشادی تنگت آیو!!
بفرما آمد این هم گشت ارشاد!
که نه گریه به کار آید نه فریاد!

از اون بالا می آید پشته پشته
میون همه شون اکرم درشته
آهای اکرم به جون خاله جونت
همون چسب دماغت من رو کشته!

این شعرها طوری بودند که رضا رفیع گفت:" ما باید دوران جوانی استاد در خدمتشان می بودیم!...
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر... تا سحرگه با اجازه مسوولین(!) ز کنار تو جوان برخیزم!"

"همایون حسینیان" در آغاز سخن با اشاره به لیست اموال شخصی رضا رفیع پرسید:" مگر خیابان میرداماد هم کوره پزخانه دارد؟!" رضا رفیع با کمی تامل گفت:" آخرین شعرت را بخوان!"
همایون حسینیان این هشدار را جدی گرفته و یک دل سیر شعر خواند! دختر دو و نیم ساله اش هلیا هم در ردیف اول نشسته بود و پدرش را تشویق می کرد.
بعد ازآن رضا رفیع به خاطر هلیا تقاضای پخش فیلم کوتاهی را کرد و گفت:" ان شا الله هلیا به مفهوم فیلم هم فکر کند... و مثل پدرش نباشد!"

استاد حسامی شعر زیبایی خواند که در توضیحش گفته بود:" شعری می خوانم که قبلا چاپ شده باشد، چون دیگر سنم به جایی رسیده که نمی توانم به کهریزک بروم!" 
گزارش شکرخند هم به جایی رسیده که باید سر و تهش را هم آورد. تا شکرخندی دیگر بدرود.





درباره وبلاگ
درمورد شب شعر طنز شکرخند که خیلی ها ازمن سوال می کنند این توضیح لازم است که شکرخند علی الاصول باید شنبه اول هرماه در فرهنگسرای ارسباران تهران(زیر پل سید خندان) راس ساعت 4 یا 5 بعدازظهر برگزارشود اما گاهی به دلایل مختلف - مثل نبودن نفت و قیف و...!- در زمان و مکانش تغییراتی به وجود می آید که من مقام چندان مطلعی دراین زمینه نیستم!





 

Designed By M.Ranjbar