بر لبانت خنده طراحي كنيم!


- گزارشي از شب شعر طنز شكرخند، مهرماه 1392

در آغاز هفتاد و هفتمين شب شعر طنز شكرخند كه با اجراي رضا رفيع و فاطمه صداقتي برگزار شد، رفيع مژده اي داشت: همتي كردم تا از اين پس در فضاي بزرگ تري در خدمت دوستان باشيم. از آنجا كه برنامه تلويزيوني قندپهلو با استقبال الكي(!) مردم و مسئولين مواجه شد، تصميم گرفتيم آن را ادامه بدهيم. از طرفي ديدم بد نيست شب شعري با همين نام در فرهنگسراي انديشه داشته باشيم كه زمانش هم آخرين سه شنبه هر ماه است. 
وي با اشاره به تماس تلفني پرزيدنت اوباما با پرزيدنت روحاني، آن را به فال نيك گرفت و به منظور تلاشي براي بازسازي مكالمه افزود: الو الو ...خواهش مي كنم الو!... اين تماس يك گام رو به جلو است و نشان مي دهد با ما به اين زبان هم مي شود صحبت كرد. به هرحال اوباما با خودش گفته حالا ما يك زنگي مي زنيم، شماره مان مي افتد، يا جواب مي دهند يا نمي دهند. بهتر است تا آقاي روحاني اينجاست، زنگ بزنيم، چون وقتي به ايران برود، ديگر نو ريسپانس تو پيجينگ مي شود!  

رفيع با آرزوي افق هاي آبي در سياست(!) از خانم صداقتي خواست شاعري را براي شعرخواني فرا بخواند و او هم فرامرز ريحان صفت را انتخاب كرد؛ طنزسراي تپل مپلي كه با لهجه شيرين گيلكي آي دل مي برد! 
من كي ام؟ اهل همين كوي و گذر 
از دو تا مجري كمي هم چاق تر! 
رفيع پراند: و بلكه هم بيشتر! تواضع مي كنيد! 
من دهاتي زاده اي از فومنم 
بر لبانت خنده طراحي كنم! 
با خنده يار ناز هم مي خنديد 
با دلبر چاره ساز هم مي خنديد 
از بس كه زيادي خودماني شده بود 
حتي وسط نماز هم مي خنديد! 
بخت ما چيز است، تازه چيزتر هم مي شود! 
اين شكر حتي ملال انگيزتر هم مي شود 
باغ را با اشك خود تا آبياري مي كني 
مطمئن هستم كه حاصلخيزتر هم مي شود 
از همان اول فلك خونخوارپرور بوده است 
تازه اين چنگيزخان، چنگيزتر هم مي شود... 

فاطمه احمدي شعري خواند كه گفت شاعرش لاادري است(مشخص نيست) اما من مي دانستم كه آن را جمشيد مقدم سروده است. 
دختري با مادرش در رختخواب 
درددل مي كرد با چشمي پرآب... 
شعر، به قدري عليه خانم ها بود كه خانم صداقتي را واداشت در پايان آن به شاعر يادآوري كند: ما به اين مي گوييم «خودزني» خواهر! ببين آقايان چطور مي خندند! 
واقعا هم تعجب دارد در دنيايي كه همه چيز آن، به خصوص مردانش، ضد زن هستند، يك خانم هم بيايد خودش به دست خودش، خودش را دست بيندازد و برود! ما كه هيچ خوشمان نيامد، ضمن آن كه بهتر است قوانين شكرخند درباره خواندن شعر تكراري يا شعري از ديگران، به شكل روشن و شفاف بيان شوند تا اگر قرار است تعدادي از شاعرها شعرنخوانده از سالن بيرون بروند و يك عده با خواندن شعر ديگران، جاي آنها را بگيرند، اقلا  همه تكليف خودشان را بدانند! 

حرف ها و نوشته هاي احمد سنايي، به «خلاصه خبرها» مي ماند، مفيد و مختصر، از هر دري يك وري! 
آن شنيدستي كه در كاشان، شبي 
شيخ صاحب نام را زد عقربي 
صبح روز بعد عقرب مرده بود 
شيخ او را جاي ميگو خورده بود! 
ترك ها معتقدند مردي كه از زنش نترسد، ‌از خدا هم نمي ترسد. شمالي ها مي گويند مردي كه از زنش نترسد، اصلا مرد نيست! 

او در پايان شعري به نام«سمند» خواند كه ادعا مي كرد متعلق به رضا رفيع است اما رفيع، اين ادعا را رد كرد! آقاي سنايي فكري كرد و گفت: شايد مال خودم باشد! اما دقايقي بعد يك نفر پيامك زد و اطلاع داد كه اين شعر را چند سال پيش، افشين حسين خاني در شكرخند خوانده بود. 

رضا رفيع با اشاره به تلاش هاي خستگي ناپذير آقاي مجيد شادمان نژاد، عكاس شكرخند، گفت: ايشان قبل از اين كه ببرندش زندان، با پاي خودش مي رود آنجا و گزارش هاي جالبي تهيه مي كند. اهل كار خير هم هست و گاهي اسباب آزادي بعضي از زندانيان را فراهم مي كند. بهتر است بعد از اين همه سال كه از جلسه ما عكس گرفته، يك بار هم خودش پشت تريبون بيايد و برايمان حرف بزند. 
آقاي شادمان نژاد اين دعوت را اجابت كرد و درباره سختي هاي عكس گرفتن از جلسه شلوغي مانند شكرخند، گفت: دوستان گاهي راه رفت و آمد را مي بندند، گاهي لطف مي كنند و پشت پايي هم مي زنند! رفيع توضيح داد: اين يك جور يادآوري است كه يعني درست عكس بگير! 

شادمان نژاد در ادامه به ذكر خاطراتي از دوران كار در مجله اطلاعات هفتگي پرداخت كه با مرحوم محمد پورثاني، تهران را مي گشتند تا براي صفحه«دستپخت عدسي» عكس هاي سوژه دار و جالب پيدا كنند. 

رفيع هم به ياد دوران گل آقا افتاد و گفت: بعد از تدفين گل‌آقا، مرحوم پورثاني به من گفت وقتش است كه يك مجله طنز بزني. گفتم اين كار امكانات مالي مي خواهد، امكانات ماستمالي مي خواهد!... ايشان گفت من حاضرم فرش خانه ام را بفروشم و براي اين كار به تو كمك كنم. گفتم مجله اي كه با فروش فرش شما چاپ شود، با فروش خانه من بسته خواهد شد! 

عليرضا پاكروان بعد از حضور روي سن، گفت: حالا كه از آقاي شادمان نژاد ياد كرديد، اميد مهدوي را هم تشويق كنيد كه از فيلمبردارهاي خوب صدا و سيما است و كار فيلمبرداري از شكرخند را بر عهده  دارد. آقاي اكبركتابدار هم هفته پيش به عنوان كارشناس برتر راديو مورد تقدير قرار گرفتند. 
رضا رفيع گفت: از وقتي شما مي آييد، خواهران غريبتان ديگر نمي آيند! آقاي پاكروان جواب داد: ما در منزل هم ايشان(معصومه پاكروان) را نمي بينيم، دائم مشغول نوشتن است. رفيع پرسيد: يعني بيرون مي نويسند؟ جواب آمد: نه، واحدهايمان را جدا كرده ايم! 
حكم، دل باشد 
شاه باشم يا سرباز 
آس من تويي بي بي! 
هيچي ازدنيا نمي خوام جز يه ويلا توي شمرون 
يه دونه كنار ساحل، يه دونه م هرجاي تهرون... 
  
محمدرضا گلزار اين شعر را خواند: 
اي كاش در محله ما يك سفر نبود 
اي كاش ماجراي سفر بي ثمر نبود 
كره الاغ مشتي صفر، كدخداي ده 
كره الاغ بود ولي كره خر نبود 
گفتي صفر كه رفته سفر اول صفر 
اصلا صفر كه ماه صفر در سفر نبود 
گيرم كه رفته بود صفر در صفر، سفر 
تحقيق كن صفر، سفرش بي خطر نبود 
تحقيق كرد و گفت كه در مورد صفر 
همسايه صفر ز سفر باخبر نبود 
گفتم نگو صفر صفر و درد زقنبود 
چون نقل اين سفر كه به جز دردسر نبود 
تا عربده زدم صفر و درد زقنبود 
لج كرد و داد زد كه صفر، صفر، صفر، صفر...! 
خونخواري تو كلافه كرده ما را 
وقتي كه رسانده اي به لب جان ها را 
با مشت گره نكرده فرياد زدي 
كشتم شپش شپش كش شش پا را 
حرص قد و بالاي تو را مي خوردم 
جوش رخ زيباي تو را مي خوردم 
از شام عروسي ات كه محروم شدم 
اي كاش كه حلواي تو را مي خوردم! 

بعد از  شعرخواني مهدي حديثي قمي، آقاي اميراحمدي، مجري صداو سيما، پشت تريبون حاضر شد تا از خودش دفاع كند! او درابتداي سخنانش گفت: شنيده ام يك جور استامينوفن آمده كه دو نفر خورده اند رفته اند توي كما، مثل قرص اكس عمل مي كند. خانمي از ميان حضار پرسيد: يعني توي داروخانه ها هست؟ و حتي اصرار كرد: مي شود خريد؟! 
از آنجا كه اميراحمدي گفت بايد برود دنبال فرزندش و عجله دارد، رضا رفيع از او پرسيد: شما همين يك بچه را داريد؟ و جواب شنيد: فعلا بله! پارسال كه به توليد ملي نرسيديم تا ببينيم بعدا خدا چه مي خواهد! اميراحمدي ادامه داد: من دوستي داشتم كه هميشه  دعا مي كرد روابطمان با آمريكا خوب بشود. مي گفتم چرا؟ مي گفت من مي خواهم شلوار لي وايز اصل آمريكايي بپوشم! رفيع گفت: اما هيچ چيز شلوار كردي خودمان نمي شود. آن قدر راحت است كه هر 5 دقيقه يك بار بايد نگاه كني ببيني سرجايش هست يا نه! 

نسيم عرب اميري از مراسم بزرگداشت نلسون ماندلا گفت كه با توجه به هجوم دختران جوان دم بخت به سالن براي ديدن مجري برنامه، مي شد‌آن را «يادي از نلسون ماندلا در مراسم بزرگداشت احسان عليخاني» ناميد! سپس مطلب طنزي در همين رابطه خواند. 

در بخش عكس و مكث اين ماه نيز عكس هاي جالبي پخش شد، مانند آگهي تبليغاتي برگزاري مراسم عروسي با 149 ريال- در سال 1354 البته!- ، منوي يك رستوران با گزينه « زرشك پلو با برنج»!، منوي كافي شاپ با گزينه« هاچ چالكت!»(هات چاكلت) كه باعث شد رفيع بگويد: اين قدر بدم مي آيد از اين كافي شاپ ها... لعنهم الله! 
ماشين نوشته هايي مثل اينها هم جالب بودند: دروغگو دشمن خداست... خدايا چقدر دشمن داري! 
مكن فكر آرايش و رنگ را 
بكن فكر آن منزل تنگ را 
اي رفيق باوفا هر روز دعايت مي كنم 
گر ندارم زانتيا خاور فدايت مي كنم! 

رضا رفيع گفت: يك نفر داشت موقع مناجات با خدا گريه مي كرد، بهش مي گويند حاج آقا براي خدا اتفاقي افتاده؟! 

سپس رسول آقايي يك بحر طويل خواند و جاي خود را به مهدي استاداحمد داد كه همه خيلي تشويقش كردند و حالش را پرسيدند و كف زدند، به طوري كه او گفت: ما عجيب به هم دل بسته ايم، يك ماه همديگر را نبينيم، انگار سي روز نديده ايم! به هرحال تشكر مي كنم... رفيع پرسيد: از ما؟ استاداحمد پاسخ داد: از آنتن دهي تلفن همراه در راه فرودگاه! اتفاقا من شب قبل از آن شب، در يك شب شعر آمريكايي بودم و همه نسبت به آن تماس واكنش نشان داده بودند! 
او در ادامه، شعري درباره مدرسه روستاي شين‌آباد خواند كه كمي تا قسمتي دلخراش بود اما با اميدواري تمام مي شد، به قول خودش: تازه من اين شعر را قبل از تماس ديشب گفته بودم، حالا اوضاع از اين هم بهتر مي شود! 
در خيابان، رنگ، رنگ صورتي است 
عرصه كوتاه و تنگ صورتي است 
شال و کیف و کفش و دامن صورتی 
واقعا انگار جنگ صورتی است 
 پای چشم ِ شاعر ِ شعری چنین 
جای چنگِ یک پلنگ صورتی است 
 از سر ِ انگشت او خون می چکد 
ناخن است این یا کلنگ صورتی است؟! 
 مثل یک کمباین پیتزا می خورد 
روبه رویم یک نهنگ صورتی است 
 پیچ و تاب طره اش چون سرسره است 
شانه هاش الاگلنگ صورتی است 
 « دوستت دارم عزیزم تا ابد» 
این صدای یک تفنگ صورتی است 
 با کلامش می زند تیر خلاص 
در دهانش یک فشنگ صورتی است 
 صورتی سان است در هر صورتی 
این سکوتش هم درنگ صورتی است 
 صورتی بد جور با او ست شده 
قلب او هم تکه سنگ صورتی است 
 « دست ما کوتاه و خرما بر نخیل » 
پای ما همواره لنگ صورتی است 
 صورتی از نوع چرکش مد شده 
صورتی، امروز ننگ صورتی است! 
بیت قبلیمان شعاری بود، نه؟ 
بعله ! شاعر نیز منگ صورتی است 
آدمی عمری است هرچی می کشد 
از همین رنگِ قشنگ صورتی است 
 بلکه اصلا نطفه هر آدمی 
حاصل ِ یک بیگ بنگ صورتی است! 

ميهمان ويژه اين ماه در بيست و سومين روز از شهريور 1345 شمسي غيرقمري در خانواده اي 3 نفره در جنوب شهر تهران با كمال تواضع به دنيا آمد. از سال 1365 به طور جدي به كشتي پرداخت و به جودو نيز اهتمام ورزيد و چنان پله هاي ترقي را به سرعت تي كشيد... ببخشيد طي كرد كه قهرمان استان تهران و در چند زمينه ورزشي همه فن حريف شد. او با شجاعت تمام با همسر خود ازدواج كرد و هم اكنون داراي يك پسر به نام علي آقاست كه بر خلاف پدر، كلي سربه زير و آقاست! 
ورود او به عرصه بازيگري بسيار تصادفي و سپس بسيار حساب شده بود. خودش مي گويد: آقاي پيمان قاسم خاني همسايه ما بود و ما با هم فيلم مي ديديم و درباره اش صحبت مي كرديم. تا اين كه او در سريال «كمربندها را محكم ببنديم»، نقشي هم براي من در نظر گرفت و گفت تو استعدادش را داري. 
اين نقش، يك عرب مايه دار بود كه برخي ديالوگ هايش به شدت با اقبال عمومي روبه رو شد: انا مايه دار، لا تخفيف، فلوس موجود! 
وي بعد از ورود كشكي به عرصه بازيگري، تلاش كرد تا به شكل تكنيكال نيز بر بازي اش مسلط شود. در «شب هاي برره» در نقش يك كولي دستفروش ظاهر شد و در مجموعه هاي بعدي مديري هم بازي كرد. 

وقتي هنرمند ارجمند، حميد كاشاني، روي سن رفت، كمتر كسي او را شناخت، تا آن كه در بين حرف هايش اشاره كرد كه در مجموعه قهوه تلخ، نقش شكوفه(جلاد) را داشته و مردم تازه فهميدند قيافه آن جلاد، بدون سبيل هاي چخماقي اش چه شكلي است! رفيع هم گفت: اگر اين شكوفه است، باز بشود چه مي شود؟! آقاي كاشاني جواب داد: شكوفه، تبديل به ميوه مي شود، آن كه تو مي گويي غنچه است! 
خانمي از ميان جمعيت به ميهمان ويژه سلام كرد و او جوري جواب داد« سلام خانووم!» كه رضا رفيع گفت: از بين اين همه آدم، فقط همان يك خانم را ديدي؟! آقاي كاشاني گفت: شما هم بودي همين كار را مي كردي! 
-چه زود من را شناختي! 
-بله، مشهد كه مي روي در ايستگاه راه آهن نگاه كن، همه فقط به خانم ها كمك مي كنند!... بعد هم اين كه اسم سريال ما كمربندها را ببنديم بود، نه كمربندها را محكم ببنديم! مردم خودشان سال هاست ياد گرفته  اند كمربندهايشان را محكم ببندند، اگرچه از ديشب يك مقدار شل شده! 
-شما هم اين كاره ايد ها! 

آقاي كاشاني درباره كاري كه اكنون مشغول به آن است، گفت: دو هفته است آقاي مديري كاري به اسم«شوخي كردم» را شروع كرده اند كه 62 نفر بازيگر دارد و طنز آيتم است. 
در ادامه، تصاويري از كارهاي مختلف حميد كاشاني پخش شد و او توضيحاتي درباره آنها داد. يكي از عكس ها، جمعيتي از بازيگران مجموعه قهوه تلخ را نشان مي داد كه آقاي كاشاني درباره اش گفت: همسرم در اين عكس هست اما خودم نيستم. رفيع پرسيد: همسرتان هم بازيگر است؟ و جواب شنيد: نه، همسر‌آنجايم! (يعني كسي كه در سريال نقش همسر ايشان را بازي مي كرد) رفيع گفت: همسر كجايتان؟! كاشاني براي تبرئه خود گفت: فكر كرديد من از اهل «بني هندل» هستم كه در هر شهر يك زن بگيرم؟! 

وي در ادامه با ذكر خاطراتي از دوران كارش گفت: يك شب با علي كاظمي(بگوري شاعر) رفتيم تئاتر يكي از دوستانمان را ببينيم. علي بسيار قلقلكي است. ما را بردند روي سن كمي حرف بزنيم. ميكروفن را به علي دادم، ديدم آن را پرت كرد به طرف من و گفت تو حرف بزن. بعد متوجه شدم از پشت صحنه مرتب با حركات دست به ما اشاره مي كنند و علي قلقلكش مي آيد! شايد باورتان نشود اما كارش به اورژانش كشيد! 

يك بار هم من را مجبور كردند ماشين سر صحنه را كه بدل ماشين پليس بود، با خودم به خانه ببرم. در راه پليس به من گفت بزن بغل. وقتي ايستادم و آمد، گفتم: حالا راحت شدي صحنه را خراب كردي؟ داشتيم فيلمبرداري مي كرديم! آنجا را نگاه كن دوربين را ببين! بنده خدا هرچه نگاه كرد چيزي نديد اما باور كرد. خلاصه گفتم بايد برگردم و صحنه را تكرار كنيم. برگشتم و دور زدم از راه ديگري رفتم! 

حميد كاشاني در پايان با اشاره به اين كه جامعه ما به شدت نياز به خنده و شادماني دارد،‌گفت: در چنين جمع هايي كه موجي از محبت دارند، به قدري حالم خوب مي شود كه دوباره مي توانم بروم سركار. 

پس از ميهمان ويژه، عليرضا شاكرانه براي شعرخواني روي سن رفت: 
وقتي تو كنارمي، غذاها خوبند 
پارك و هتل و كل  فضاها خوبند 
حتي تو كنار من شديدا خوبي 
چون كه همه عليرضاها خوبند! 

چرا هر دختری در هرکجا ساپورت پوشیده؟ 
برای مردم آزاری بلا ساپورت پوشیده 
  
و جالب تر چه در سرمای بیش از حد سیبری و 
چه در گرمای خط استوا،ساپورت پوشیده 
  
پریشب رفته بودم خانه مادربزرگم و 
نگاهش کردم و دیدم که آآآآ...ساپورت پوشیده! 
  
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را 
یقینا یا مرفه بوده یا ساپورت پوشیده 
  
یکی از من خوشش آمد ولی خب مانده ام اصلا 
چگونه با دو رون این هوا ساپورت پوشیده 
  
یکی هم آمده جانم به قربانش ولی حالا 
که من افتاده ام از پا چرا ساپورت پوشیده؟ 
  
به حق این همه بیت و به حق این شب جمعه 
زیادش کن خدایا هرکه را ساپورت پوشیده! 
رفيع پرسيد: مگر شلوار كردي چه اش است؟! خانمي از ميان جمعيت بلند گفت: خانم ها كه نمي توانند شلوار كردي بپوشند! 

محمدمهدي حاجي پروانه، طنزي را خواند كه بعد از خواندن نوشته اي روي ديوار يك دستشويي مكانيزه (اگر يادتان بود و باران گرفت/ دعايي به حال بيابان كنيد!) درباره اين كه چه نوشته هايي را در چه جاهايي مي شود نوشت، نوشته بود! 
سردر بهشت زهرا: بگشاي تربتم را بعد از وفات و بنگر/ كز آتش درونم دود از كفن برآيد! 
سردر آتش نشاني: بر آتش تو نشستيم و دود شوق برآمد/ تو ساعتي ننشستي كه آتشي بنشاني! 
عوارضي: دست از طلب ندارم تا كام من برآيد/ يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد! 
دفتر رياست جمهوري سابق: 
آن يار كزو خانه ما جاي پري بود/ سر تا قدمش چون پري از عيب بري بود! 
نيروي انتظامي: 
بسي سرگشته اخلاص داريم/ بسي قربانيان خاص داريم 
 اساس كشور ارشاد از ماست/ بناي شوق را بنياد از ماست! 
مركز آمار سابق: هزار نكته باريك تر ز مو اينجاست! 
سفارت ونزوئلا: دل داده ام به ياري، شوخي کشی نگاری/ مرضیه السجایا محموده الخصائل! 
دفتر كاترين اشتون، بعد از انتخابات: 
گويند بخواب تا به خوابش بيني/ اي بي خبران چه جاي خواب است مرا؟ 
شهرداري: دو چشمونت پياله پر ز مي بي 
دو زلفونت خراج ملک ری بی 
همی وعده کنی امروز و فردا 
ندونم مو که فردای تو کی بی؟! 
دبيرخانه مجمع تشخيص مصلحت: 
به نااميدي از اين در مرو بزن فالي/ بود كه قرعه دولت به نام ما افتد! 
سازمان تعطيل شده مديريت: چنان به  كه امشب تماشا كنيم/ چو فردا شود فكر فردا كنيم 
البته در حال حاضر اين شعر براي آن سازمان مناسب تر به نظر مي رسد: 
 هرچيز كه خوار آيد/ يك روز به كار آيد! 
ثبت احوال: گيرم پدر تو بود فاضل/ از فضل پدر تو را چه حاصل؟! 
روي صندوق صدقات: يارب مباد‌ آن كه گدا معتبر شود! 
آبخوري: آب طلب نكرده هميشه مراد نيست/ گاهي بهانه اي است كه قرباني ات كنند 
باغ وحش: هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا/ آنچه اين نامردمان با جان انسان مي كنند 
بنگاه هاي همسريابي: آسوده كسي كه خر ندارد/ از كاه و جواش خبر ندارد!
 
صابر قديمي با حضور روي سن، از نگراني هاي اوباما در پذيرش پيش شرط هاي ايران حرف زد و از سوي رييس جمهورمان قول داد: 
در آن مورد من اصراري ندارم 
نترس ازمن كه‌آزاري ندارم 
در اين ديدار دور از چشم محمود 
بدان با مادرت كاري ندارم! 

او در ادامه به نواختن گيتار و آوازخواني همراه با آن پرداخت كه نشان داد به تنهايي يك مجموعه كامل هنري شامل شعر گفتن و ساز زدن و صداي خوش است. او نقيضه اي بر ترانه«خونه مادبزرگه» نوشته بود كه اين طور شروع مي شد: 
بيچاره مادربزرگه اعصاب معصاب نداره 
وقتي همه چي گرونه چي واسه مون بياره؟! 
نقيضه ديگري هم بر ترانه«خيال نكن نباشي» عليرضا عصار  راجع به مترو سروده بود: 
خيال نكن بي مترو امثال من مي ميرن 
مترو اگه نباشه پاي پياده مي رن! 
حسن ختام اجراهاي هنري صابر قديمي، خواندن «غزل خداحافظي» با عنوان «بخوريم» بود: 
سفره ما خالي است سفره ها را بخوريم؟ 
چيست فرمان شما، مي خوري يا بخوريم؟ 

در پايان، رضا رفيع به صابر قديمي گفت: جنس صدايت را دوست دارم اما اگر رفتي، گيتارو با خودت نبر! او با اشاره به اجراي نمايش «دو مرد و يك اتاق» با شركت مسعود رايگان در فرهنگسراي ارسباران، گفت: اسم اين نمايش با توجه به اتفاقات اخير نيويورك، عجيب به نظر مي رسد! همچنين گفت در اين جلسه از شب شعر، دو خانم نويسنده هم حضور دارند: مژگان مقيمي از خطه سرسبز شمال و شيما شفيعي از مشهد. 

شروين سليماني شاعر بعدي شكرخند 77 بود كه قصيده اي بلندبالا درباره آفتابه خواند: 
ذهنش شکوفا می‌شود با آفتابه 
 آدم که تنها می‌شود با آفتابه 
  
اندیشه‌اش پر می‌کشد تا آسمان ها 
همرنگ رویا می‌شود با آفتابه 
  
در آن فضای تنگ و نامطبوع و دلگیر 
یك کم دلش وا می‌شود با آفتابه 
  
آن لحظه‌های تلخ و تنهایی و تشویش 
مثل مربا می‌شود با آفتابه 
  
حتی توالت های بی حال فرنگی 
جذاب و زیبا می‌شود با آفتابه 
  
هر کاربر که می‌نشیند روبه رویش (رفيع: يا هر «كاربد»!) 
جدا توانا می‌شود با آفتابه 
  
حظ می‌کند آدم از این آیرودینامیک 
هروقت دولا می‌شود با آفتابه 
  
تولید ملی را که می‌بیند در این حد 
محو تماشا می‌شود با آفتابه 
  
بهر ادای احترام ویژه یکهو 
از جای خود پا می‌شود با آفتابه 
  
بحث ثبات و اقتدار و خودکفایی 
یکباره معنا می‌شود با آفتابه 
  
هر چیز را چین ساخت جز این یک قلم را 
دیدی که حالا می‌شود با آفتابه؟

حس غرور و پیشرفت و سرفرازی 
بدجور ارضا می‌شود با آفتابه 
  
برنامه‌ها و طرح های اقتصادی 
یکریز اجرا می‌شود با آفتابه 
  
دکتر که آمد گفته شد درد گرانی 
دارد مداوا می‌شود با آفتابه 
  
تسخیر بازار جهانی در دو دوره 
سخت است اما می‌شود با آفتابه 
  
با جذب ارز خارجی از صادراتش 
ایران اروپا می‌شود با آفتابه 
  
یک روز می آید که علم و صنعت ما 
الگوی دنیا می‌شود با آفتابه 
  
ایران اتم لازم ندارد موقع جنگ 
ایران مهیا می‌شود با آفتابه 
  
توی دهان کافران هم می توان زد 
وقتی که دعوا می‌شود با آفتابه 
  
تحریم استکبار هم بر کشور ما 
همواره خنثی می شود با آفتابه 
  
هم لوله های فاضلابی که گرفته 
هم بخت ما وا می شود با آفتابه! 

در دقايق پاياني هم محمدرضا ستوده روي سن رفت تا طنزهايش را بخواند: 
* كاش تبليغ كنندگان ماهواره ها مي دانستند مردم ايران به بزرگ كننده دل و فرم دهنده مغز نياز دارند. 
* زمين گرد است، اگر از آن طرف نگاه كنيم، آمريكا مي شود شرق، روسيه مي شود غرب، اما در سرنوشت ما تغييري ايجاد نمي شود. 
* عقايدش را تفتيش كردند. چيزي پيدا نكردند. همين باعث نجاتش شد. به هيچ چيز اعتقاد نداشت.

مصائب زنان(13)

ذكر مصيبت: كشت و كار

از عصر حجر يا به بياني عصر پادشاه وزوزك و به بياني ديگر دوران سنوزوئيك، كار شكار با مرد بود و كشاورزي با زن.
بعدها كه در تقسيم كار ميان زن و مرد، تغييرات بسياري حاصل آمد، خيلي از مردها با زرنگي از زير بار كار شكار فرار كردند اما كماكان كشاورزي را به عهده زن باقي گذاشتند. آنها در هر دوره اين كار را با ترفند ويژه همان دوره انجام دادند، مثلا در دوره مادرشاهي، مردها با اين تفسير كه« شما زن‌ها نيروي مولد و زاينده هستيد و كاشتن گياه، آمد و نيامد دارد و بايد با دستان سبز شما انجام بشود تا بگيرد» زن‌ها را فريب دادند. آنها مي‌گفتند زن از ريشه زادن و زندگي است و مرد از ريشه مردن و مرگ. پس اگر ما چيزي بكاريم، در نمي آيد و مثل خودمان به سوي تباهي مي‌رود. شما بكاريد و ما بخوريم!

حتي در دوره معاصر، مردها هنوز مخ زن‌ها را در اين باره مي‌زنند، آن هم با ساز و آوازهاي دلفريب و گمراه كننده عاشقانه. نيگا!:
در ترانه «جان مريم» مي‌گويند: بيا رسيد وقت درو/ مال مني از پيشم نرو/ بيا سركارمون بريم/ درو كنيم گندما رو!
اين چه عشقي است كه درست در فصل درو و زماني كه در زمين هاي كشاورزي به نيروي كار نياز بسياري وجود دارد، شكوفا مي‌شود؟! ترانه سرا رسما دارد اعلام مي‌كند بيا، چون وقت درو رسيده است. احتمالا با پايان فصل برداشت، مي‌گويد برو كه فصل درو تمام شد!
وي در قسمت ديگري از ترانه مي‌گويد: باز دوباره صبح شد/ من هنوز بيدارم/ كاش مي‌خوابيدم/ تو رو خواب مي‌ديدم!
يعني دارد اعتراف مي‌كند كه شب را بيدار بوده و معلوم نيست داشته چه كار مي‌كرده و حالا كه صبح و موقع فعاليت و درو رسيده، دوست دارد بخوابد و خواب ديشب را ببيند. يعني آقا مي‌خوابد و مريم جان هم مي‌رود گندم‌ها را درو مي‌كند.

بدتر از آن، ترانه معروف ديگري با عنوان«بارون بارونه» است كه در آن مي‌خوانند: بارون بارونه زمینا تر می‌شه/ گل‌نسا جونُم کارا بهتر می‌شه/ گل‌نسا جونم تو شالیزاره/ برنج می‌کاره می‌ترسُم بچاد/ طاقت نداره طاقت نداره!
يعني گل نسا خانم رفته توي شاليزار دارد كار مي‌كند و با رطوبت و زالو و سختي كار درگير است، آن وقت آقا نشسته آواز مي‌خواند. خب اگر خيلي نگران طاقت نداشتن و چاييدن گل نسا جانت هستي پاشو برو كمكش كن به جاي اين قر‌و‌‌مبيل بازي ها!

شعر مرتبط:
زني را مي‌شناسم عاشق كاشت
ولي باشد فراري وقت برداشت
قراري داشتم با او، مرا كاشت
سه ساعت منتظر آنجا نگه داشت!

مصائب زنان(12)

ذكر مصيبت: قدرت بدني


«حالا كه زن ضعيف است، اين همه بلا بر سر مرد مي آورد،‌ اگر قوي بود چه مي كرد؟»

اين نقل قول مظلومانه مردانه، به تنهايي خط بطلاني است بر تمام «ضعيفه» هايي كه در طول تاريخ، از سوي مردان، خطاب به زنان گفته شده است. مردان اوليه به شكار مي رفتند و با شير و پلنگ درگير مي شدند و آنجا بود كه قدرت جسماني شان نمود پيدا مي كرد. يكي نبود بگويد به جاي آن كه بروي زور بازويت را به رخ حيوانات بي گناه بكشي، يا مثل زن ها به گياهخواري رو بياور و رژيم غذايي بگير و گياهان خوراكي بكار، يا عقلت را به كار بينداز و زودتر تله و دام را اختراع كن تا مجبور نشوي به جنگ تن به تن با جانوران وحشي بروي.

از همان اولش هم مرد آن قدر درگير جلوه گري با عضلات بازويش بود كه يادش رفت زن براي جبران اين ضعف، به استفاده از نيروي مغزش رو مي آورد تا مجبور نباشد در مقابل زور مرد، سر تسليم فرود بياورد.

در سال هاي بعدي، به دليل گسترش زندگي ماشيني و شهري و تكنولوژي و قروقنبيل هاي ديگري از اين قبيل، جثه انسان ها كوچك تر شد و فيزيكشان نسبت به انسان هاي اوليه تغييراتي پيدا كرد. لوازم مختلفي اختراع شد كه به زن ها كمك مي كرد بدون كمك مردها و قدرت جسماني شان، از پس كارهايي مثل پنچرگيري و باز كردن در قوطي و اثاث كشي و غيره بربيايند. از طرف ديگر، بعضي از مردها ادا و اصولي از خودشان در مي آوردند كه روي زن ها را  سفيد مي كرد، آرايش مي كردند، لباس هاي تنگ و كوتاه مي پوشيدند، برنزه و مانيكور و پديكور مي كردند... اينها همه در حالي بود كه زن ها به كلاس ورزش و بدنسازي و كاراته مي رفتند و ياد مي گرفتند كه چطور مي توان با يك حركت،  از پس يك مرد صدكيلويي برآمد. پس ديگر نمي شد تفاوت ظاهري و زور بازوي زن ها و مردها را ملاك جنسيت آنها دانست.

اينجا بود كه همه فهميدند ملاك برتري، درك و فهم و عقل و شعور است و آن هم زن و مرد نمي شناسد. بنابراين واژه ضعيفه كم كم از بين رفت و ديگر كسي زن ها را به خاطر ضعف قواي جسماني، مسخره نكرد.

شعر مرتبط:

تو مي نامي زن خود را ضعيفه

به جرم اين كه او قدري نحيفه

نمي داني ولي با عقل و دركش

چهل تا مرد را يك جا حريفه!

حسنك كجايي؟!

دير وقت بود، خوشيد به كوه هاي مغرب نزديك مي شد.

گاو قهوه اي رنگ سرش را از آخور بيرون آورد و صدا كرد « ما... ما ... ما » يعني ما تو را دوست داريم، به شرطي كه گرسنه نمانيم، حسنك كجايي؟

سگ باوفاي خانه، نگاهي به گاو قهوه اي رنگ انداخت و گفت: يونجه وارد شده اما هنوز از انبارها ترخيص نكرده اند. بايد باز هم صبر كني. كليد انبار دست حسنك است.

گوسفند سفيد پشمالو پوزه اي به زمين كشيد و چون علفي پيدا نكرد، صدا كرد « بع ... بع... بع » يعني بعيد است ديگر چيزي ته آخور مانده باشد، حسنك كجايي؟

سگ باوفاي خانه، نگاهي به گوسفند سفيد پشمالو انداخت و گفت: ارز مرجع به علوفه تخصيص داده نشده است. بايد از صندوق ذخيره ارزي، پولي براي اين كار كنار بگذارند، اما كليد صندوق دست حسنك است، بايد صبر كني تا خودش بيايد.

بز سياه گرسنه، سرش را تكان داد و گفت:« مع... مع... مع» يعني معني اش اين است كه اگر حسنك نيايد، همه ما از گرسنگي مي ميريم. اما اين را فقط من مي فهمم، چون شما هيچي حاليتان نيست و مي خواهيد تا قيام قيامت همين جور منتظر بنشينيد.

سگ باوفاي خانه، چپ چپ به بز نگاه كرد و گفت:‌ حسنك مي آيد، خودمان فرستاديم دنبالش. هر لحظه ممكن است كليد بيندازد و بيايد تو.

مرغ حنايي، چند تا دانه از زمين برچيد و گفت: قد قد قد... يعني قدرت خريد حسنك هم پايين آمده، اين قدر از او توقع نداشته باشيد، حسنك وزير كه نيست، حسنك قصه خودمان است.

سگ باوفاي خانه روي زمين دراز كشيد و خر خر كرد: راست مي گويد، ببينيد... با اين كه آي كيويش از شما كمتر است، مي فهمد كه توقع هم حدي دارد. اصلا معلوم نيست توي صندوق ذخيره ارزي پولي مانده باشد، يك عالمه اش خرج شده...

كبوتر خاكستري، پرهايش را تكان داد و گفت: بق... بقي... يعني بقيه اش چي؟ همه اش خرج شد؟

سگ باوفاي خانه سرش را روي دست هايش گذاشت و گفت: كاش به اندازه نيم كيلو استخوان مانده باشد.


***

حيوان ها همه تشنه و گرسنه بودند. كم كم هوا تاريك مي شد و اولين ستاره ها خودشان را نشان مي دادند. ناگهان صداي سگ با وفاي خانه بلند شد: واق ... واق... واق... يعني واقعا حسنك دارد مي آيد.

حسنك آمد پشت در ايستاد. گاو قهوه اي رنگ گفت: ما... كه از گرسنگي مرديم. كليد انبار را آورده اي؟ حسنك چيزي نگفت.

گوسفند سفيد پشمالو داد زد: بع... بعد از باز كردن صندوق ذخيره ارزي، برايمان علوفه مي خري ديگر؟ حسنك چيزي نگفت.

بز سياه گرسنه گفت: مع... هذا ما هنوز منتظريم كاري برايمان بكني، كليد صندوق ذخيره ارزي را بده.

كبوتر خاكستري زمزمه كرد: بق...بق... بقايي نبرده باشد با خودش؟

حسنك كمي ديگر هم سكوت كرد. بعد نااميدانه گفت: خداي من... كليد انبار و صندوق ذخيره ارزي كه هيچي... كليد در طويله را هم گم كرده ام!

مصائب زنان(11)

ذكر مصيبت:جنس دوم

اگرچه مردان در طول تاريخ همواره زنان را با استفاده از جملاتي مثل Ladies first و اول شما بفرماييد، فريب داده اند، اما از آن طرف، در ذهن خود هميشه زن را جنس دوم حساب كرده اند و او را دست كم گرفته اند. شما ببينيد، در عروسي‌ها و تكايا و باقي قضايا، هميشه اول غذاي مردها را داده‌اند و بعد زن‌ها را. در هنگام انتخاب همسر، اول نظر پسر را پرسيده اند، بعد اگر او پسنديد، نظر دختر را. اگر نظر دختر مساعد بود، تازه بايد پدرش اجازه بدهد كه او ازدواج كند اما نظر مادرش مهم نيست. در شناسنامه اول اسم پدر را مي‌نويسند، بعد اسم مادر را؛ نام خانوادگي مادر را كه اصلا به حساب نمي آورند. در كلاس‌هاي دانشگاه، پسرها در رديف‌هاي جلويي مي‌نشينند و دخترها در رديف‌هاي عقبي. البته بهانه اين است كه اگر دخترها جلو بنشينند، حواس پسرها پرت مي‌شود اما اين، دليل به مراتب بدتري است چون نشان مي‌دهد كه حتي پرت شدن حواس پسرها روي محل نشستن دخترها تاثير مي‌گذارد و مي‌شود گفت در اولويت قرار گرفته است، چه برسد به خودشان.

تا همين چند وقت پيش در جدول‌ها مي‌نوشتند« جنس اول» يا «جنس برتر» و جوابش مي‌شد نر! بعد خانم‌ها اعتراض كردند و گفتند معني اين سوال، آن است كه جنس ماده يا زن مي‌شود جنس دوم. به خاطر همين، طراحان نگون بخت كه لابد از همسران خودشان هم حساب مي‌بردند، اين سوال را تبديل كردند به «جنس خشن» كه با قرار گرفتن درمقابل «جنس لطيف»، سعي در آرام كردن اعتراض خانم‌ها داشت.
بماند كه اصولا ناميدن زن و مرد با الفاظ نر و ماده، چندان خوشايند نيست و پرسش‌هاي ديگري را پيش مي‌آورد، از جمله آن كه اگر زن‌ها ماده اند، پس مردها چي هستند؟ آيا ماده بودن زن‌ها نشان مي‌دهد كه آنها در سه گروه جامد، مايع و گاز، طبقه بندي مي‌شوند؟ آيا چون زن‌ها از نظر مردها موجوداتي مادي شمرده مي‌شوند، به آنها مي‌گويند ماده؟ آيا مردها موجوداتي غيرماده و غيرمادي هستند؟ آيا به مردها بايد گفت معنوه؟ آيا مردها «ماد» بوده اند، پس زن‌ها شده اند «ماده»؟

اما درباره پرسش اساسي كه همان اول يا دوم بودن جنس نر و ماده است، مي‌شود اذعان داشت كه اگرچه ممكن است مردها همواره زنان را جنس دوم شمرده باشند، اما خودشان بهتر مي‌دانند كه زن، جنس اول است. مگر خود مردها ادعا نمي كنند كه همه جنگ‌هاي دنيا زير سر زن هاست و هرچه آتش است از گور آنها بلند مي‌شود و هميشه پاي يك زن در ميان است؟ خب، تمام اينها نشانه‌هاي قدرت جنس به اصطلاح دوم است كه او را به جايگاه اول منتقل مي‌كند، حتي اگر يكي از خودشان، كتابي به اسم جنس دوم نوشته باشد كه درباره همين ستم‌هاي رفته بر زنان توسط مردان در طول تاريخ است.

شعر مرتبط:
امان از دست باورهاي مردم
كه حق در بين آنها مي‌شود گم
چطوري جنس زن را مي‌شمارند
ضعيف و بي وجود و جنس دوم؟

***

كچل شد شوهرم از دستم، ايول!
شدم كلا برايش مثل معضل!
خداوندا نمي دانم چه مي‌شد
اگر مي‌بود جنسم جنس اول؟!