در وقت اضافه گل زدن می چسبد!

- گزارشی از نودمین شب شعر طنز شکرخند/ دی ماه 1393

چون ماه ربیع آمد
نوبت به رفیع آمد

رضا رفیع با این بیت به استقبال شکرخند 90 رفت. او افزود: به همه مجری ها می گویند شما بیا لابه لای برنامه ها حرف بزن، به من می گویند بیا حرف بزن، لابه لای شما یک چیزهایی هم پخش می شود!

باعث و بانی و مجری شکرخند، همچنین در بیان نکاتی آموزنده گفت: زن و شوهری برای رفع اختلافشان رفتند پیش ملا نصرالدین. اول مرد حرف زد. ملا گفت راست می گویی، حق با توست. بعد زن حرف زد. ملا گفت: حق داری، درست می گویی. فرد سومی آنجا بود. اعتراض کرد که ملا این چه طرز قضاوت است؟ ملا جواب داد: بله، تو هم راست می گویی! خوب است که ما با یک عکس یا فیلم که برش کوچکی از زندگی آدم هاست، بلافاصله قضاوت نکنیم.

وی طی بیاناتی دیگر افزود: این که می گویند شوهر کم است، اشتباه است، بلکه مرد زندگی کم است. گاهی مردها مرد زندگی نیستند، حالا من خودم را می گویم... شکسته نفسی بیداد می کند!

وقتی پس از بیان خطبه ها، بالاخره قرار شد شاعری روی سن برود، خانمی از وسط سالن بلند گفت: عروس خانم را صدا کنید، خانم پاک سرشت! البته کوثر پاک سرشت با حضور پشت تریبون، این شایعه را رد کرد.

دارم ز خدا سوی تو پیغام زبل خان
گویا شده ای عاشق اسلام زبل خان

نه صوم و صلاتی نه حج و خمس و زکاتی          
مومن شدی امّا تو سرانجام زبل خان؟

گو این که شده مایه ی دین داری سرکار            
یک حکم میان همه احکام زبل خان  

حالیست خفن خاصه زمانی که حلال است               
آغوش دو صد یار گل اندام زبل خان

آموخته ای شیوه ی تحریف تو گویا                   
پیش دو سه تا صهیون خاخام زبل خان

گو چیست دلیلت جز احادیث دروغین؟   
حتما شده چیزی به تو الهام زبل خان

گفتی ز احادیث و روایات و تفاسیر                    
از آیه «استمتع» و «انعام» زبل خان

تا شیره بمالی به سر شیرزن کُرد؟!             
هستم به خدا بچّه ایلام زبل خان

امروز به اندازه یک شهر در و داف                  
بی دغدغه انداز تو در دام زبل خان،

فردات به تعداد همان ها، به قیامت                   
مامور لطیفی کند اکرام زبل خان

داری چو ویار زن تازه، نده بر باد          
بیهوده تو حیثیّت اسلام، زبل خان

تفسیر به رای تو عجب نیست که این کار           
بس هست در این دوره و ایّام زبل خان،

یاران همه این کاره و اسلام مدارند     
نگذار برایت ببرم نام زبل خان

علی مظفر، شاعر بعدی شکرخند دی ماه 1393 بود.

برف ناآمده و بوت، خدا رحم کند!
به چنین ملت مبهوت خدا رحم کند

*

ای گربه خاموشِ نه خاور، نه میانه!
ای خرمن بر بادِ تو را شرم و حیا نه
دیروز پی تانک چه فهمیده روانه
امروز بسی تانک برایت نگرانه

در ادامه برنامه، بخشی از سخنرانی یک روحانی جوان پخش شد که با استفاده از ترانه های غیرمجاز روز به شرح و تفصیل منظور خود می پرداخت و معلوم بود که در جریان هنرهای مدرن هست! رفیع ضمن بیان مثال های بیشتر گفت: مثلا خواننده ای داریم که خوانده است «شبا همه ش به میخونه می رم من»، که اگر به جای میخانه، به باشگاه می رفت، روی فرم می آمد و بیشتر عمر می کرد! یا خواهرش که خوانده « بیا بنویسیم روی آب، روی خاک، رو پر پرنده»... که نشان می دهد ایشان اصلا به مسایل محیط زیست اهمیت نمی داده!

شروین سلیمانی شعرخوانی اش را با رباعی آغاز کرد.
رفتیم بهشت و مملو از شادی بود
خوردیم شراب، حور هم عادی بود
مامور نبود و همه می حالیدند
مانند زمان شاه آزادی بود!
و سپس شعر بلندی به نام مناجات نامه خواند:
یارب از بالا به ما هم اعتنا کن لااقل
بخت ما را هم از آن بالا صدا کن لااقل

نصف کشورهای دنیای تو از ما بهترند
وضع ما را نصف آنها باصفا کن لااقل

دیش عرش کبریایی گیر کرده سمت غرب
چند روزی روی دیشت را به ما کن لااقل

در اتوبان جهان پت پت کنیم عین پراید
بنز نه، ما را شبیه پرشیا کن لااقل

به اروپا این همه حال اساسی می دهی
یک کم از آن حال هم بر ما عطا کن لااقل

هرچه نعمت بود دادی به یو اس آی خبیث
پنج شش درصد از آن را سهم ما کن لااقل

وضع ما را که تمام هفته مثل گامبیاست
هفته ای یک روز چون آنتالیا کن لااقل

کشور ما را که در تاریخ سوتی داده است
جابه جا در نقشه جغرافیا کن لااقل

مرز ایران را جدا کن از عراق و روسیه
مدتی همسایه ایتالیا کن لااقل

رتبه ما را که در دنیا از آخر سومیم
از همان آخر ششم در آسیا کن لااقل

وقتی اینجا بین ما قانون جنگل حاکم است
وضع ما را سوژه راز بقا کن لااقل

هرکه آمد یک گره وا کرد، ده تا بست روش
آن گره های درشتش را تو وا کن لااقل

این عصایی که تو دادی نیل را نشکافت خوب
محض خنده گاه آن را اژدها کن لااقل

خانه بی پنجره که قابل تعمیر نیست
خانه را ویرانه کن از نو بنا کن لااقل

هرچه کردیم این وطن یک پله هم بالا نرفت
پس خودت پایین بیا و کودتا کن لااقل

از دعای ما که کاری برنیامد سال ها
بارالها! پس خودت ما را دعا کن لااقل

زهرا دری با این تک بیت، خانم ها را به تشویق واداشت:
ای خدایی که خالق مردی!
متشکر که خانمم کردی!

*
ای شیرجه رفته توی قندان
وی هیکل تو منارجنبان 

فیروزه ای زلال و روشن
آتشگاه و کهندژ من

سرسبزی تو شبیه لنجان 
وی منظره شالی و باران

مانند چهل ستون قدیمی
چون صفه بلندی و صمیمی

گاهی افقی گهی عمودی
موزونی رود زنده رودی 

لبخند تو چارباغ گل بود
از جنس دل سی و سه پل بود

ای مورد خوب و بی هیاهو
ای دورنمای  عالی قاپو

ای هشت بهشت خوشگل من
دروازه ی دولت دل من

تو در دل من نقش جهانی 
معماری ناب اصفهانی

از دست تو عشق خانه آباد
آخر بروم به تخت پولاد

در قلب منی، قسم به سعدی
باقیش برای وقت بعدی ...

وحید حسینی به استقبال شعری از خانم دیبا رفته بود.

در خیالات خودم توی خیابانی که نیست
می نشینم ناشیانه پشت نیسانی که نیست

در اتوبان های تهران باز دستی می کشم
دور درجا می زنم نبش خیابانی که نیست

می زنم از پشت سر، لکسوس را له می کنم
از کمر در می رود آن بند تنبانی که نیست

شاعر روشندل، آقای سلامی معمولا شعرهای شیطنت آمیز می خواند.
شاعری اهل حال می باشم
پی کیس حلال می باشم

سفر نخجوان و بانکوک نه
اغلب اما شمال می باشم...

متاسفانه از آنجا که ایشان شعرهایش را به زبان بریل می نویسد، هیچ وقت نمی توانم نسخه ای از آنها را بگیرم تا به شکل کامل برایتان نقل کنم.

الهی دفترت همواره باز است
زبان بنده ها پیشت دراز است

تو خیلی بنده حراف داری
تو کلی عبد بی انصاف داری...

نوبت به گلناز میرترابی رسید.

هی گند زدی برای تو کردم پاک
دندان منی، منم شبیه مسواک
تسکین منی ولی تو هم می کشی ام
شاید شده ای تو هم مث دیفلوفناک!

رضا رفیع در ادامه، از هنرمند فقید، مرتضی احمدی یاد کرد که وقتی میهمان شکرخند بود، با عصا سه ساعت تمام تا آخر برنامه نشست و در پایان هم با علاقه مندانش عکس یادگاری گرفت. رفیع تاکید کرد: ما این جور خانواده هایی هستیم و این طور پیشکسوت هایی داریم!... اتفاقا استاد همین جایی که الان آقای کاوه نشسته اند نشسته بودند!

این موضوع بهانه ای برای دعوت شاعر بعدی شکرخند شد که ابتدا در پاسخ به حرف رضا رفیع گفت: اگر من هم 90 سال عمر کنم، مشکلی با مرگ ندارم! رفیع تکه ای پراند: یک مرتبه بروید شورای نگهبان  دیگر!

حاج آقا! هی حاج آقا! تو چی کاره حسنی؟
توکار ما و خدا تو چی کاره حسنی؟

شما که جاتون رزرو حوریام منتظرن
عجبا ای عجبا تو چی کاره حسنی؟

تو و غلمان جوان، من و کیم کارداشیان
راستشو بگو حالا تو چی کاره حسنی؟

شاعر در توجیه تپقی که هنگام به زبان آوردن اسم هنرپیشه هالیوودی زده بود گفت: اصلا اسمش که می آید زبانم می گیرد! رفیع گفت: بعضی اسامی خیلی هم حساس هستند، مواظب باشید!

بعد از کاوه جوادیه، مصطفی مشایخی روی سن رفت.

از آن زمان که جام بلا سر کشیده ام
یعنی به اصطلاح تاهل گزیده ام

مانند چی به جان شما کار کرده ام
تا بوق سگ به حالت سگدو دویده ام...

عباس کریمی، تمام شدن ایام عزاداری را تبریک گفت و افزود: اخیرا هم که عزادار آقای مهدوی کنی و آقای مرتضی احمدی شدیم. شعر من هم درباره شب اول قبر است.[ اشکالات وزنی از فرستنده است، به گیرنده دست نزنید!]

خواب دیدم عده ای زنده به گورم می کنند
جملگی کورند و من را نیز کورم می کنند

چون فضا تاریک شد من خوف هستم را گرفت
یک ملک آمد یهو از پشت  دستم را گرفت

فکر می کردم فرشته خوشگل و گوگولی است
فیس داعش پیش اینها آنجلینا جولی است

گفت می آرم برون من سوزن از انبار کاه
نامه اعمال چرکت را ببین اینجاست آه

گفت کار خیر تو یک برگه آچار نیست
تازه بولدش کرده ام با فونت ب الهام بیست

آمده قبل از تو یارو اهل دین و اهل قرب
من فرو کردم به حلقش یک تریلی سرب مرب!

تازه در حال عبادت بود ایشان صبح و شب
آمدی با یک ورق اینجا و شادی لامصب؟!

تو اسیدی روی فیس بدحجابان ریختی؟
در نه دی آمدی و در خیابان ریختی؟

تو دهان غرب را با مشت داغانش نکردی
فتنه گر دیدی ولی با فحش مهمانش نکردی

فتنه کردی مثل اجدادت دوباره، توی زرد!
گفت شیطان در ازل این را... خدا باور نکرد

نه نمازی روزه ای ای خاک بر فرق سرت
گفتم آقا بی گناهم من به جان مادرت

در 9 دی مرد مومن من خودم را پاره کردم
آن قدر من فحش دادم غرب را بیچاره کردم

پول بیت المال کو؟ من پول خود را هم نخوردم
آن قدر روزه گرفتم آخرش از ضعف مردم!

من و فتنه؟ شرم کن تهمت نزن الله اکبر
بعد عمری وعده دادن سهم من این است آخر؟

گفت این اندک ثوابت کار دولت بود تازه
سهم تو از پول نفتی که فرستادید غزه

توی لبنان بمب داری توی سوریه نفربر
توی سودان مسجدی از مسجدالاقصی خفن تر

توی کابل مدرسه در گینه نو شهربازی
حیف مُردی، رفته دولت سمت هند و آن اراضی

موج پارازیت خوردی گرچه دیشی منزلت نیست
این ثوابش کمتر از آن بمب های غزه ات نیست

گفت اینها هست اما نیست اینها کافی ات
می کنم در حلق تو من سرب ای بی تربیت

گفت دستت رو شده دیگر برادر میم. ه
مثل آن ور این طرف آبدوغ خیاری نیست که!

گفتم آقا میم. ه من نیستم ما را گرفتی
این همه تهمت زدی یک بار نامم را نگفتی

ناگه آمد یک فرشته که تنش تی شرت بود
گفت هرچه گفته این از بیخ کلا چرت بود

گفت حق با توست می دانم ولی دیر است دیگر
نامه اعمال تو رد گشته یک ماه است جیگر!

گفت او حک می شود بر چهره هامان سرنوشت
پیش پایت رفت م.ه جای تو توی بهشت

گفت او جنت که نه مشتی درخت و سبزه است
زیر آنها جوب موب و دخترانی هرزه است

فکر کن چندش تر از این، شیر جای آب جوب
جای این، آن ور جهنم شیک، روشن، گرم، خوب

شانس آوردی کریمی کاش من جای تو بودم
می نشستم شعر خوفی راجع به این می سرودم

تو که در دریای دختر یکه و یالقوز ماندی
جای دلالی نشستی صبح  و شب هی درس خواندی

فرض کن رفتی تو جنت دین و ایمانت چه می شد؟
پیروی از مسلک و راه شهیدانت چه می شد؟

پس برو یک ماچ کن از لپ آقای نکیر
نه خودت را خسته کن تو وقت من را هم نگیر

گفتم اینجا مثل دنیا باز ما مستضعفیم
میم. ه در عشق و حال و ما دوباره تو کفیم

فکر کردی بچه جان چیزی نمی گویم خرفتم؟
حیف من خوابم وگرنه حالتان را می گرفتم!   

وقتی شاعر به جای خود برگشت، رفیع گفت: بله، بعضی حرف ها شخصی است و ما گوینده آنها را می نشانیم سر جایش! بلافاصله دعوت می کنم از آقای ریحان صفت که جهت ماستمالی تشریف بیاورند. وی تا رسیدن فرامرز ریحان صفت به جایگاه، گفت: به دکمه بالای پیراهن مردانه می گویند «بستنی طلاب» [زیرا طلبه ها آن را می بندند]، در مشهد هم یک بستی فروشی خوب داریم به اسم بستنی طلاب!
گویند کسی بود که بسیار دغل بود
شیطان تر از ابلیس گمانم ز ازل بود

پیش زن و فرزند خود اخلاق سگی داشت
در کوچه و بازار ولی عین عسل بود

بی عینک دودی و عصا راه نمی رفت
در خانه خود سالم و بیرون شل وپل بود

هرگز به کسی وعده بیهوده نمی داد 
مانند  امیران  وطن اهل عمل بود

با شعر نو و شعر کهن حال نمی کرد
زیرا که دلش در گرو عشق غزل بود

البته غزل آن غزل مد نظر نیست 
این دختره با حاجی ما بچه محل بود

روزی دوسه جا محفل پرجاذبه ای داشت
در نوع خودش نابغه بحث و جدل بود

از حضرت عیسی و خرش حرف زد اما
موضوع سخنرانی او جنگ جمل بود

می گفت عرق از نظر شرع حرام است
منظور وی اما عرق زیر بغل بود

با هرکس و ناکس همه جا رابطه ها داشت
چون معتقد رابطه بین ملل بود

تا این که بگیرد خبر از عالم بالا
شب ها پی تنظیم کد دیش و دکل بود

می داد تکان گاه کمی هیکل خود را
هم بیشتر آن منطقه که روی گسل بود

«حافظ منشین بی می و معشوقه زمانی»
این پند حکیمانه ای از شیخ اجل بود

مجری دوم، آرزو جعفرپور، خیلی دیر به شکرخندی ها پیوست. رفیع به او گفت: خوب است که شما با این تاخیرها مجری برنامه «به خانه بر می گردیم» هم بودید. به خانه هم همین جوری برمی گردید؟! نگرانتان می شوند که! خانم جعفرپور با اشاره به ترافیک شدید، خاطره ای هم نقل کرد: امروز تست گویندگی داشتیم...(رفیع: من خیال می کردم فقط پنی سیلین را تست می کنند!) به آقایی گفته شد به عنوان مجری یک برنامه باشکوه، ایفای نقش کند. آن آقا [جوگیر شد و] گفت: از برادر بان کی مون، رییس سازمان ملل دعوت می کنم روی سن بیایند!

بعد از شعرخوانی سعیده موسوی زاده، محمد امیری از تربت حیدریه روی سن رفت.

حرکت بکنید تا که درجا نزنید
قاطی نکنید و انگ بیجا نزنید
هرکس به توان خود قدم بردارد
آقای عزیز خواهشا جا نزنید

*

در چشم ستاره زل زدن می چسبد
در کوره عشق قل زدن می چسبد
در بازی زندگی زمان باقی هست
در وقت اضافه گل زدن می چسبد

راحله معماریان در عرصه شعر جدی و غزل امروز فعال است. به گفته رضا رفیع، این خانم با  دیدن ایشان در برنامه قندپهلو تعجب کرده بود، زیرا همان کسی را می دید که در سال های 75-1374 در کسوت شاطر مش رضا در مجله جوانان امروز بود و شعرهای او را چاپ می کرد. خانم معماریان شعر جدی خواند و ما نفهمیدیم چرا!

امین محمدی شاعر بعدی شکرخند دی ماه 1393 بود.

بچه که بودم
دلم که می گرفت
پناه می بردم به سینه های مادرم
بعدها به طبع شعر ناچیزم...
حالا چه کنم که هردو خشکیده اند

پرویز استاد، روحانی جوان، بعد از رفتن پشت تریبون پرسید: شعر بچگانه ای گفته ام، اشکالی ندارد؟ رفیع پاسخ داد: نه، شما هم دل دارید! خودتان چند تا بچه دارید؟ آقای استاد گفت: یک بچه سه ساله. رفیع پراند: خوب...از خودتان کوچک تر است!

با شعر تو من انس عجیبی دارم
دنبال توام عشق نجیبی دارم

شاعر توضیح داد: البته عشقش آسمانی است! رفیع گفت: همین که از سوی شما صادر شده است، نشان می دهد!

معشوق اگر جا بدهد بر عاشق...

شاعر دوباره توضیح داد: البته اول نوشته بودم«پا بدهد»، ولی آن را عوض کردم. رفیع گفت: بله، گفتم که، روحانیت مختار است! عیبی هم ندارد، پایش از دست رفت! آقای استاد چند بیت دیگر هم خواند و ناگهان گفت: فکر کنم همین قدر بس باشد!

خانم جعفرپور قصد داشت شعری از کتاب «قلمداد» مهدی استاداحمد انتخاب کند و بخواند، اما در توضیح موضوع آن کمی مردد بود: این شعر درباره روزهای خرید و... می توانم اسم ببرم؟ رفیع گفت: شما بگویید، من محکوم می کنم! خانم جعفرپور باز هم سعی کرد سربسته توضیح بدهد: روزهای محبت و... مردم یک صدا گفتند: ولنتاین! رفیع محکوم کرد: منظورشان سپندارمزگان است!

پس از شنیدن شعر مهدی استاد احمد، میهمان برنامه روی سن رفت و خودش زندگی اش را برای ما تعریف کرد: در سال 1347 به مدرسه عالی تلویزیون و سینما رفتم و کارگردانی تلویزیون خواندم. با همین عنوان در سریال های مثل آباد، سلطان و شبان و آیینه کار کردم. چند سال است به این طرف دوربین آمده ام و برنامه رادیو هفت، آغاز کارم در این سوی دوربین بود.

مسعود فروتن اهل شهر آمل است و تنها یک دختر دارد. او ضمن بیان خاطراتی از دوران فعالیت حرفه ای هنری اش گفت: دو هفته پیش در آمل بودم. جوانی پیش آمد و از من خواست تا با من عکس بگیرد، اما از آنجا که دوربین به همراه نداشت پیشنهاد کرد به یک عکاسی برویم. با هم رفتیم و در عکاسی هم کسان دیگری ما را دیدند و با همدیگر عکس گرفتیم. این اوج خوشبختی یک آدم است که می خواهد مشهور و محبوب باشد، زیرا مشهور و محبوب ماندن سخت است.

آقای فروتن با اشاره به این که حرفه ای ترین انسانی که در عمرش دیده، عکاس جلسه شکرخند است، از این که ایشان یک لحظه هم ننشسته و تمام مدت مشغول عکاسی بوده، سپاسگزاری کرد.

سپس تصاویری از میهمان برنامه پخش و از ایشان خواسته شد توضیحاتی درباره هریک از آنها بدهد. آقای فروتن با اشاره به یکی از عکس ها گفت: اینجا برج میلاد است. برای کنسرت رفته بودیم و من پولیور رنگی پوشیده بودم تا مردم مرا بیشتر از خواننده ببینند!

رضا رفیع درباره یکی دیگر از عکس ها پرسید: اینجا کن نیست؟ و بعد از شنیدن پاسخ منفی، مجددا گفت: سولقون چطور؟!

در یکی دیگر از تصاویر، مسعود فروتن در کنار محمدرضا فروتن دیده می شد. رفیع گفت: آیا شما چشم دیدن یک فروتن دیگر را دارید؟ مسعود فروتن پاسخ داد: من می گویم برای همه جا هست. پس یک کف برایم بزنید!

شما هم یک کف برای گزارشگر شکرخند بزنید تا اگر عمری باقی بود و در شکرخند دیگری حضور داشت، باز هم گزارشش را برایتان بنویسد!

بین خودمان باشد!

- گزارشی از شکرخند 89/ نهم آذر ماه 1393

زهرا عاملی، شاعر و ترانه سرا، مجری کمکی شکرخند هشتاد و نهم بود که پس از خوش و بشی کوتاه با حاضران در سالن گفت: از دفعه پیش که به اینجا آمدم تا به حال، اتفاقات زیادی برایم افتاد، مثلا این که 20 کیلو [قطعا با اغراق!] چاق شدم، شوهر کردم و بختم باز شد! او درباره تجربه اش در سرودن شعر طنز افزود: مدتی پیش داشتم فکر می کردم من چه جور شاعری هستم که نمی توانم شعر طنز بنویسم؟ و بعد این ابیات را نوشتم:

کاش زیبا بودم، آدمی معمولی
با لبانی مثل آنجلینا جولی

کاش می شد یک شب با تو تنها باشم...

در لحظاتی که خانم عاملی فکر می کرد تا ادامه شعرش را به خاطر بیاورد، رضا رفیع پرسید: با کی؟! ملت منتظرند تکلیفشان مشخص شود! خانم عاملی توضیح داد: البته این حرف ها مال دوران مجردی است. اوایل ازدواج، زن و شوهر در یک بشقاب و با یک قاشق و چنگال غذا می خورند، بعد در یک بشقاب اما با قاشق و چنگال های جداگانه، مدتی بعد بشقاب هایشان را هم جدا می کنند... در نهایت آن بشقاب می خورد توی سرشان! رفیع گفت: اوایل ازدواج که اصلا غذا نمی خورند، حواسشان نیست!

زهرا عاملی که گویا از ازدواج خود بسیار خرسند به نظر می رسید، دعا کرد که ان شاء الله ازدواج، قسمت همه خانم ها بشود. رفیع پراند: مثل این که خیلی دنبالش گشته اید ها! و پاسخ شنید: بله، سه شنبه ها چادر از روده گوسفند رد کردم، پنج شنبه ها آب دعا پاشیدم!

کوثر پاک سرشت، اولین شاعر این جلسه، در حالی روی سن رفت که هدبند به سر داشت. رضا رفیع پرسید: حجاب برتر که می گویند، این است؟! مخلوطی از چادر با [سریال] کیف انگلیسی!

پس از شعرخوانی او، فیلمی از یک نوحه خوانی معروف با شعری در وصف رای دادن به کاندیدای انتخابات سال 1392، سعید جلیلی، پخش شد. رضا رفیع در انتقاد به این شیوه از تبلیغات گفت: مباد که مفاهیم سیاسی و به ویژه جناحی را در عزاداری و نوحه خوانی چنان مطرح کنیم که خنده  دار شود. ما حق نداریم از منبر برای سوژه سازی و طرح گزینه و گرایشات خاص استفاده کنیم.

پس از آن که زهرا عاملی چند رباعی از عباس صادقی خواند، مصطفی مشایخی روی سن رفت. او در بیان یک خاطره گفت: تلفن همراه مادرم مدام زنگ می خورد. شب برای آن که بتوانم بخوابم، گوشی او را روی حالت ویبره گذاشتم. نیمه شب دیدم مادرم صدایم می کند و می گوید بلند شو، گوشی ام می خواهد زنگ بزند، زورش نمی رسد!

آقای مشایخی پس از خواندن شعری به لهجه اراکی، جای خود را به سلمان خابوری داد.

الا شاخ شمشاد! شاسی بلند!
بیا باغت آباد شاسی بلند!

خیابان قرق می شود با قرت
بسی مست و دلشاد شاسی بلند

به تیک آف طیاره ای تایرت
همیشه پر از باد شاسی بلند

خدا برکتی داده بر ملک چین
که پیوسته می زاد شاسی بلند

اگر سکته کردم مرا می بری
به سوی برانکاد(!) شاسی بلند...

در بخش عکس و مکث، متوجه شدیم که آقای احمدی نژاد در محله شان میزی گذاشته و به «باقی مانده» مشکلات مردم رسیدگی می کند! خانم عاملی با اشاره به تصویر یخچال یک عزادار پس از ایام محرم، گفت: در همان روزها برای ما پیامک می آمد که دو پرس قیمه قاشق نخورده، تضمینی، معاوضه با فسنجان!

در میان عکس ها ماشین نوشته جالبی دیدیم به این مضمون: بنی آدم رو اعصاب یکدیگرند! راننده وانتی هم پشت ماشینش نوشته بود «وانتافه». به هرحال آدمی به امید زنده است!

یکی دیگر از عکس های جالب، مربوط به یک آگهی بود که روی شیشه مغازه ای چسبانده بودند: مقداری پول پیدا شده، با دادن نشانی هم نمی دهم، خودم لازمش دارم!

یک نفر با کشیدن یک نقاشی از نقشه محل زندگی حافظ، ادعا کرده بود دلیل آن که وی، رفتن به میخانه را به مسجد ترجیح می داد، نزدیک تر بودن میخانه شیراز به خانه اش، نسبت به فاصله خانه او تا مسجد محله بوده، چرا که تا میخانه فقط 5 قدم راه بود، اما تا مسجد 15 قدم!

پس از پایان بخش عکس و مکث، زهرا عاملی در بیان خاطره ای از مراسم ختم هنرمند فقید، مرتضی پاشایی، گفت: همه نمی توانستند وارد شوند. عده ای از مردم بیرون مسجد ایستاده بودند و از هنرمندانی که به آنجا رفت و آمد داشتند، فیلم می گرفتند. ما شاعریم و چهره مان برای مردم آشنا نیست. دیدم که یک نفر من را نشان داد و پرسید این کیست؟ دوستش نگاهی کرد و گفت این هیچ کس نیست! از این فیلم نگیر! یک نفر دیگر به من گفت خانم، برو داخل بگو آقای خواجه امیری بیاید بیرون!

وی در ادامه این بیت را خواند:

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
بی خبر بود که ما مشترک کیهانیم!

سپس کاوه جوادیه را برای شعرخوانی فرا خواند که از مردم خواست قسمت هایی از شعرش را تکرار کنند. رفیع حدس زد: رای می دم به جلیلی؟!

خونه مادربزرگه که یادتون نرفته
حالا یه جور جای دیگه س، با حرفای نگفته

خونه مادربزرگه جای غمی سترگه
خونه مادربزرگه جای شغال و گرگه...

مهدی استاداحمد پیش از آن که شعر بخواند، با اشاره به این که مذاکرات پرونده هسته ای ایران از روز سوم آذر ماه که تولد اوست شروع شده و تا روز تولد خانمش تمدید شده، گفت: به این ترتیب، فامیل ها روند مذاکرات را از چشم ما می بینند! خانم عاملی که گویا خودش هم آذر ماهی است، احساساتی شد و افزود: من روز و شب در آتشم، آذر به دنیا آمدم!

استاداحمد با بیان این که کتابش با عنوان «قلمداد» توسط انتشارات مروارید به چاپ رسیده است، یک نسخه از آن را به مجریان برنامه هدیه کرد. در همین لحظه شروین سلیمانی هم برگه ای به مجریان داد و باعث شد رضا رفیع بگوید: ایشان هم یک ورق از کتابشان چاپ شده! و از او بخواهد شاعر بعدی شکرخند 89 باشد.

مغزی که در آن کود بریزی یک عمر
یک روز به گُل اسید خواهد پاشید

*

فریاد زدم از سر یک گلدسته
ای خلق شدم از این شرایط خسته
دارم هوس لهو و لعب اما حیف
اسلام عزیز دستمان را بسته!

جوگیر شدیم و جای گل پژمردیم
تب کرد کسی و ما به جایش مردیم
گفتند که چاره مال مردم خواری است
جوگیر شدیم و مال هم را خوردیم!

رفیع پراند: اگر می خواهید پایین برود، آب هست!

*

ما همیشه ملتی هشیار بودیم از قدیم
دشمن سرسخت استکبار بودیم از قدیم

نصف دنیا مال ما بود از زمان داریوش
از همین پیداست دنیاخوار بودیم از قدیم

خط میخی های عهد باستان حاکی است که
ملتی بدخط و سهل انگار بودیم از قدیم

راه ابریشم درست از مرکز ما می گذشت
راه می دادیم اگر ناچار بودیم از قدیم

از نقوش تخت جمشید آشکار است این که ما
در صف ارزاق و خوار و بار بودیم از قدیم

بیم مردم پخش می کردند شاهان نان جو
از کمی یارانه برخوردار بودیم از قدیم

جارچی ها بس که می دادند اخبار دروغ
از دو تا منبع پی اخبار بودیم از قدیم

شِیر می شد هر خبر با یک کلاغ و چل کلاغ
پیشرو در دادن آمار بودیم از قدیم

هسته هر میوه را زیر زمین می کاشتیم
در امور هسته ای پرکار بودیم از قدیم

در سیاست هم قوی بودیم هم با انعطاف
نرم و محکم چون کش شلوار بودیم از قدیم

در تمام رأی گیری ها کمی تا قسمتی
متکی بر صندوق سیار بودیم از قدیم

سد راه ارتباطات جهانی می شدیم
در اتوبان جهان دیوار بودیم از قدیم

ساز را قایم نمی کردیم پشت دسته گل
اتفاقا دسته گل بردار بودیم از قدیم

می نوشتیم آنچه می خواهیم بر دیوار غار
آه... ما اهل قلم در غار بودیم از قدیم

حق ما تنها در اینجا مصرف اکسیژن است
راضی و دلخوش به این مقدار بودیم از قدیم

می رود دیوارمان کج تا ثریا... ای دریغ
ما همان خشت کج معمار بودیم از قدیم!

سید هانی رضوی با اشاره به رابطه میان کم شدن موهای آقایان با زیاد شدن لباس های خانم ها این شعر را خواند:

این قدر نگو که با همین قدر بساز
یک زن داری، نه بیشتر، پس بگداز
هر موی سرت اگر شود پیرهنم
توی کمدم لباس کم دارم باز!

امین محمدی در ماه های اخیر کمتر به شکرخند می آید، اما این بار آمده بود و این شعر را خواند:

می خواهم از مردی بگویم که همیشه
برنامه هایش مردمی بود و بخر داشت

در گفتگوی زنده اش با چیز حتی
از رانت های اقتصادی پرده برداشت

هرچند نام نیک ایشان هم حسن نیست
اما برای هر حسن حتی خطر داشت

از جنس مردم بود چون تا روز آخر
دلبستگان و عاشقانی در به در داشت

سرمایه اش عشق هواداران مخلص
دانشجو و استاد، دکتر، کارگر داشت

در دوره ایشان جگر جان گشت معروف
از بس که ایشان قدرت و هوش و جگر داشت

تدبیر این دولت اگر این قدر باشد
ما جمله می دانیم ایشان این قدر داشت

این هفته این استان و آن هفته فلان یک
از بس که ایشان میل بر سیر و سفر داشت

پست از پس آن حجم نامه برنیامد
حتی شنیدم کفترانی نامه بر داشت

چون تشنه خدمت به هر وضعیتی بود
بر مجلس و فدراسیون حتی نظر داشت

از شدت افکار پرنور و درخشان
یک هاله نور عجیبی دور سر داشت

پرونده های مالی یاران شده رو
پرونده های مالی یاران؟ مگر داشت؟!

چین و بولیوی، روسیه، کنیا و کنگو
در هر کجای این جهان ایشان نفر داشت

نطق اوباما نرخ نفتی را عوض کرد
فرمایش او بر هلو اما اثر داشت

من مانده ام با آن همه رأیش چطوری
حامی هرکس شد برای او ضرر داشت!

تاثیر اقدامات او حالا شد احساس
برنامه هایش باهدف بود و ثمر داشت

در وصف فیزیکش فقط این را بگویم
قدی چو سرو و چهره ای همچون قمر داشت

هرچند ماشینش قدیمی، چاردر بود
به زعم بنده این جدیدا یک دو در داشت

زیبایی و صدق و عدالت، پاکدستی
هر خصلت خوبی که گویی، این بشر داشت

از وضع پوتین ها و چاوز مطلع بود
از وضع مردم البته کمتر خبر داشت

البته مردم را در آغوشش گرفته
اما هوای مادری را بیشتر داشت!

یک روز یک شاعر به نقد او سخن گفت
یک فرد آمد شاعرک را بر حذر داشت

با خود نگویی شاعر گستاخ حالا
شد منتقد، آن روزها گارد و سپر داشت

نه جان من در دوره محبوب مذکور
هی شعر گفتم هی برایم دردسر داشت

این شعر تنها یادمانی بود از او
مردی که در قلب هر ایرانی مقر داشت

در وصف او، دوران او، تا صبح حتی
می شد نوشت خودکار من جوهر اگر داشت!

فریبا وکیلی، یکی دیگر از ترانه سراهای خوب کشورمان نیز در این جلسه از شکرخند حضور داشت و مجریان برنامه با اهدای جوایزی از او تقدیر کردند. ترانه تیتراژ سریال «داستان یک شهر» که اولین ساخته اصغر فرهادی به شمار می آید، سروده خانم وکیلی است. رضا رفیع با اشاره به این که خانم عاملی هدایای میهمان این برنامه را به ایشان تقدیم و با او روبوسی کرد، به خانم وکیلی گفت: همه کارها را خانم عاملی انجام داد، من محذوریت دارم وگرنه من هم به جای پسر شما! و چون اعتراضی نشنید، فراتر رفت: یا به جای نوه شما!... و چون باز هم اعتراضی نشنید، شرمنده شد: شوخی کردم، برادر شما!

بعد از این حرف ها، فرامرز ریحان صفت روی سن رفت.

هم روسری ات به پشت سر افتاده
هم موی تو تا قوس کمر افتاده
لا حول و لا قوه الا بالله
اسلام دوباره در خطر افتاده!

*

یک روز من و ساغر بین خودمان باشد
خوردیم به یکدیگر بین خودمان باشد

در شهر کمی گشتیم شب بود که برگشتیم
من خسته و او بدتر بین خودمان باشد

نزدیک در منزل گفتم که بیا داخل
گفتا که ولی آخر... بین خودمان باشد

هی چانه زدم با او از در مگر آید تو
البته نه از آن در بین خودمان باشد

گفتم کسی اینجا نیست کاشانه من خالی است
نه بچه و نه همسر بین خودمان باشد

«یاران چه غریبانه رفتند از این خانه»
من ماندم و تو دیگر بین خودمان باشد

القصه مهیا شد تشریف بفرما شد
آن مردنی لاغر بین خودمان باشد

رو به کلک آوردم آب خنک آوردم
کردیم گلویی تر بین خودمان باشد

گفتا که مرا دریاب، با آب نه با این آب
آن آب نشاط آور! بین خودمان باشد

رفتم سر یخچال و چیپس و آت و آشغال و...
هستید که مستحضر! بین خودمان باشد

من ریختم و او خورد، او ریخت و من خوردم
مستی و الی آخر... بین خودمان باشد

یک مرتبه وا دادیم از هر طرف افتادیم
من این ور و او آن ور بین خودمان باشد

ناگاه یهو آنی شد گرم سخنرانی
از این در و از آن در بین خودمان باشد

از دین و سیاست گفت از میهن و غیرت گفت
از مسجد و از منبر بین خودمان باشد

از دم همه را رد کرد احوال مرا بد کرد
آن بی پدر ومادر بین خودمان باشد

گفتم که ببین جانم من بچه مسلمانم
نه مثل شما کمتر بین خودمان باشد

گفتا تو مسلمانی تو جاهل و نادانی
با این عملت کافر بین خودمان باشد

تو آدم مکاری بسیار ریاکاری
گفتم که برو عنتر! بستم در و رفتم تو!

سپس نوبت به وحید حسینی رسید.

خاک عالم را به سرم کرده
زیر بار غم دمرم کرده
همه اهل کوچه می دانند
دختر مردم پکرم کرده

*

در عزم خودم دوباره بدقول شدم
هردفعه دچار لکنت و فول شدم
رفتم که بگویمش که من عاشقتم
لبخند زد و دوباره من هول شدم

*

یادم آمد سر زا قابله ارشادم کرد
در همان هفته اول لل ه ارشادم کرد

متنفر شدم از هندسه و جبر و حساب
چون معلم سر هر مساله ارشادم کرد

دسته بازی رایانه ای ام نیز شکست
پدرم آخر هر مرحله ارشادم کرد

با کتی بودم و از چشم زری جیم شدم
ناگهان پشت سرم راحله ارشادم کرد

دست در دست کتی جان لب دریا بودم
گشت ارشاد دم اسکله ارشادم کرد

گفت مامور به تندی که: غریبه است طرف؟
منتظر بود که گفتم بله، ارشادم کرد

وضع بحرانی و بد شد، پدرش هم آمد
تا مرا دید بلافاصله ارشادم کرد

آق داداش گلش عاقل و خونسرد رسید
برد در پشت درخت و رله ارشادم کرد

تا پسرخاله بی غیرتش از راه رسید
دوسه تا مشت زد و دوبله ارشادم کرد

گفت مامور به من ها کن و من ها کردم
چون که بو برد از آن مساله ارشادم کرد

مرد مامور گمان کرد که من بی دینم
به نماز خفن نافله ارشادم کرد

حبس رفتم دو سه ماهی و پس از آزادی
پدرم با کتک و با گله ارشادم کرد

من فقط دست کتی را دو سه  دفعه... بعله
تست خون آمد و شد حامله، ارشادم کرد

سر صبحانه، کره لب به نصیحت وا کرد
موقع شام دوباره ژله ارشادم کرد

فوتبالیست شدم یک شبه رفتم برزیل
به خودی گل زدم آن شب پله ارشادم کرد

بابت سوتی من معرکه ای برپا شد
سب بلاتر سر آن قائله ارشادم کرد

از همه دور شدم تا مغولستان رفتم
روح چنگیز از آن فاصله ارشادم کرد

مردم از این همه ارشاد سپس لحظه مرگ
ملک الموت سر حوصله ارشادم کرد!

سید امیر سادات موسوی هم این شعر را خواند:

جمعه‌ها کاری به غیر از خوردن دیزی نکن
بی‌خودی اعصاب خود را رنگْ‌ آمیزی نکن

آب را اسراف کردن، واقعاً کار بدی‌ است
صرفه‌جویی کن عزیزم آبروریزی نکن

تُرک شیرازی اگر دل را نمی‌آرد به دست
ناگهان در سر هوای تُرک تبریزی نکن

گر گرفتی زیرمیزی، بابت توجیه کار
با دلیل و مدرک آن را پولِ رومیزی نکن

پول را در جیب بگذار و چو عابربانک‌ها
چند و چون در مبلغ یک فیش واریزی نکن

تا بگویی بنده یک ایرانی با غیرتم
نام فامیل خودت را خسروپرویزی نکن

می‌شود یک روز پایت لنگ چون تیمورخان
پس سبیلت را خودت امروز چنگیزی نکن!

محمد رسول پور، از چهره های جدید شکرخند است.

دنیای ما مثل طناب داره
می گن دُرُس می شه ولی شعاره
زندگیمون همه ش تحت فشاره
یکی می خواد مسخره شو در آره

مسخره بازی هم یه حدی داره!

وسط شعرخوانی ایشان بود که گوشی یکی از حضار سالن زنگ خورد و او بلند گفت: الو سلام! آقای محرابی آخرین شاعر این جلسه بود که نتوانستم شعرش را یادداشت کنم.