از حوزه قم تا ساحل تایلند!
- گزارشی از شکرخند مرداد ماه 1395
رضا رفیع در آغاز شکرخند 105، با اشاره به وقایع اخیر در ترکیه، گقت: دیگر نظامیان هم حوصله کودتای طولانی مدت را ندارند! وی افزود: در فرانسه نیز حمله ددمنشانه ای با تریلی اتفاق افتاد. در همین راستا من در تلویزیون گفتم مردم مظلوم فرانسه، بعد از برنامه به من گفتند «مردم مظلوم» برای مردم فلسطین به کار می رود. گفتم هر آدم بی گناهی مظلوم است، چه در نوار و سی دی غزه یا هرجای دیگر.
رضا رفیع با بیان این که «37 سال است مسئولان سعی دارند مردم را نسبت به انقلاب و دین بدبین کنند، اما مردم همچنان مقاومت می کنند»، گفت: می گویند عده ای را فرستاده بودند تا مردم را از خدا دور کنند. بعد از مدتی متوجه شدند برعکس، آن عده باخدا شده اند. پرسیدند چرا این اتفاق افتاد؟ آنها جواب دادند آخر دیدیم اگر خدا وجود نداشته باشد، در این مملکت واقعا سنگ روی سنگ بند نمی شود!
او همچنین با اشاره به درگذشت بانوی دانشمند، خانم مهدیه الهی قمشه ای، او را مظهر وجه رحمانی و جمال اسلام برای خود نامید و گفت: همیشه اجرا بعد از ایشان کار دشواری بود. 40 جلسه برنامه را تنها در دو نوبت به همراه ایشان ضبط کردیم، بسیار پر انرژی بودند. گاهی روسری شان را مرتب می کردند و از من می پرسیدند اسلام سرجایش است؟! حال آن که ارزش و زیبایی روسری به ایشان بود که آن را بر سر می کردند.
قوت جبریل از مطبخ نبود
بود از دیدار خلاق وجود
رفیع ضمن بیان خاطراتی از خانم الهی قمشه ای گفت: سه سال پیش یکی از پسران خانم قمشه ای رفت روی پشت بام تا آنتن را درست کند، افتاد و از دنیا رفت. ایشان یک ماه خلوت کردند و ماه دوم دوباره با لبخند مشغول کار بودند. آقای حسین الهی قمشه ای در مراسم ختم، لطایفی از زیبایی مرگ می گفت. دو سال بعد پسر دومشان هم فوت کرد. دوباره به همان شکل، پس از یک ماه خلوت، به زندگی عادی برگشتند.
وی افزود: یک بار از من پرسید دوست داری چقدر عمر کنی؟ گفتم 80 سال. پرسید دوست داری چه چیزی بخوری؟ گفتم نان و ماست. گفت: برای نان و ماست، 20سال هم بس است! و راست می گفت. من گفتم شما هم به ماست علاقه دارید. لابد چون همیشه خوانده اید «خدا با ماست»، خیال می کنید ماست چیز خوبی است!
رضا رفیع از عباس کیارستمی هم یاد کرد و گفت: آن عزیز دیگر که از میان ما رفت، ذوق و طبع شعر خاص خودش را داشت. به سلیقه خود، مصرع های مورد نظرش از حافظ را جدا کرد و به چاپ رساند. خوب بود که از روی آوردن سینماگران به ادبیات و شعر استقبال می شد. چقدر در دوران کاری اش به او بد گفتند و او حتی یک بار فحش متقابل نداد. کظم غیظ و انسانیت هم همین است.
وقتی نسیم نجفی، مجری دوم شکرخند این ماه، «حسن بشتاب» را برای شعرخوانی فراخواند، رفیع پراند: به شتاب!
خوب است که یک مرد جگر داشته باشد
یک ذره ناچیز هنر داشته باشد
زن چیز بدی نیست، اگر خواست بگیرد
هرچند که باید مخ خر داشته باشد...
*
می کنم هر روز و شب تکرار، یک کاری کنید
آی مردم! مردم دیندار! یک کاری کنید
دامنم پاک است اما چند وقتی می شود
هی زلیخا می کند اصرار، یک کاری کنید
پشت این در مانده ام، دارد زلیخا می رسد
وانشد این قفل ها این بار، یک کاری کنید!...
رفیع گفت: فکرش را بکنید، اگر حضرت یوسف شلوار کردی پوشیده بود، دست زلیخا راحت به چین های آن می رسید و داستان عوض می شد!
شاعر بعدی صد و پنجمین شکرخند، شروین سلیمانی بود.
هم جیره خور نهاد باید باشی
هم سینه زن ستاد باید باشی
تا این که خر مراد رامت باشد
در حلقه حزب باد باید باشی!
او با اشاره به این که هر کس نگاه خودش را به مرگ دارد، افزود: نگاه من به مرگ هم این جوری است:
من معتقدم که مرگ یک لبخند است
نوشیدن چای زندگی با قند است
من معتقدم که مرگ مانند سفر
از حوزه قم به ساحل تایلند است!
رضا رفیع با اشاره به این که این نوع نگاه، جدید است، گفت: نگاه دیگری هست که می گوید کیه اهل جهنم که خونه ش تو بهشته؟!
از همان اول لباس میش مال ما نبود
این دورویی از پس و از پیش مال ما نبود
داشتیم ایمان ولی شلوار جین هم داشتیم
پینه پیشانی و ته ریش مال ما نبود
ما سس آزادی و همبرگر دین خواستیم
بطری نوشابه و تفتیش مال ما نبود
چون که در خط ریاکاران نبودیم از نخست
خط پرواز دوبی یا کیش مال ما نبود
از میان کل تفریحات قرن بیست و یک
جز هوای پشت بام و دیش مال ما نبود
چون به چندرغاز یارانه قناعت کرده ایم
صفرهای بی شمار فیش مال ما نبود
وضع ما مثل اروپا باصفا می شد اگر
این همه مسئول نیک اندیش مال ما نبود
کیف کردم! نیش شعرم حال بعضی را گرفت
در جهان جز لذت این نیش مال ما نبود
سید امیر سادات موسوی شعر خیلی خوبی خواند که متأسفانه نتوانستم بیشتر از یک بیت آن را یادداشت کنم.
گفت باید مملکت را ساخت با سعی و تلاش
منتها بایست اول راه را هموار کرد
*
چه خوش گفت روزی به رانی، سن ایچ:
الهی دهانت شود ساندویچ...
رفیع گفت: من در برنامه ای گفتم چرا مانند چیزهای مضر دیگر که جمع می کنند و آتش می زنند، چند وانت پراید هم آتش نمی زنند؟ حتما باید هموطن ما در آن آتش بگیرد تا فکری کنید؟ به من گفتند تو با این حرف پراید را زیر سوال بردی. گفتم عجب! چطور پراید ما را زیر بگیرد اما ما آن را زیر سوال هم نگیریم؟! این که از هر تولید ملی حمایت کنیم درست نیست، حمایت از تولید ملی با کیفیت درست است.
عبدالله مقدم پیش از شعرخوانی، خاطره ای تعریف کرد و گفت: از رییس مان پرسیدم چرا فیش های ما نجومی نیست؟ او گفت کی گفته نیست؟ برو فیش های آب و برق و گازت را بیاور تا ببینی که هست!
فیش تو جانا اگر که فیش بود
شرم من از فیش های خویش بود!
*
در این اوضاع شیر تو شیر بالاجبار می خندد
کسی که گریه می خواهد ولی ناچار می خندد
به دکتر می رود یارو ولیکن دکتر نامرد
شبیه قرص چینی بر تب بیمار می خندد...
بعد از شعرخوانی نسیم نژادجعفری، رضا رفیع در پاسخ پرسش خانم نجفی که در فهرست اسامی به دنبال خانم های دیگر می گشت، گفت: البته خانم فشمی هم هست. اما ارمغان زمان فشمی از دور دست تکان داد که یعنی شعر نمی خواند. رفیع پرسید: بله؟ گرم است؟ دوست خانم فشمی گفت: نه، خجالت می کشد شعری نیاورده! رفیع گفت: اقلا بیایید خودتان را نشان بدهید... به قول خانم الهی قمشه ای «دختر آمد سر دیوار... خود را تکاند»! دوست خانم فشمی به جای او قول داد: بله، حالا می آید می تکاند!
بخش بعدی برنامه، عکس و مکث بود که آگهی های جالبی را به نمایش گذاشت، مثل: «کار منزل انجام می دهیم، هر ساعتی، هر مکانی، هر کاری»! یا «جوان 29 ساله، صاف و سالم، به دنبال همسر مناسب»! در این راستا، همزمان با نمایش یکی دیگر از عکس ها که یک دستشویی مردانه را در طبقه دوم ساختمان متزلزلی نشان می داد که پله های درب و داغانی هم داشت، رفیع گفت: آخر آدم می تواند به این دستشویی برسد و صاف و سالم بماند؟ اصلا «باردار» می ماند تا آنجا؟!
یک آگهی دیگر، تبلیغ یک لباس فروشی را نشان می داد که نوشته بود « تا سایز رضا زاده». رفیع گفت: یعنی از رضا زاده بالاتر نداریم؟ [سرلشکر] فیروز آبادی... یک زمانی گفته بود اراده کنیم، تنگه هرمز را می بندیم!
راننده ای با لطافت پشت ماشینش نوشته بود: خرید ضایعات بهانه است، کوچه به کوچه شهر را می گردم بلکه تو را پیدا کنم! تصویر دیگر پیک موتوری را نشان می داد که موتور سوار، روی جعبه غذای سفارشی مردم نشسته بود. رفیع گفت: ان شاء الله که ایشان صاف و سالم است و جعبه هم سوراخ نیست!
عکس دیگر، زن و شوهری را در خواب نشان می داد که مرد چشم بند بسته بود و زن، چشم بندش را روی دهان و دماغش کشیده بود و توصیه به حفظ بهداشت شخصی می کرد.
یک نفر هم روی در منزلش نوشته ای به این مضمون چسبانده بود: پارک مساوی درگیری. بوی خون می دهد!!
میوه فروشی روی بساط هلوهایش، کاغذی به این مضمون گذاشته بود: هلو هستم، فشار نده! رفیع گفت: بعضی ها هلو را فشار می دهند که البته آنها هم حق دارند. پول می دهند، باید فشار بدهند! مثلا من خودم هلوی سفت دوست ندارم!
او ضمن بیان یک خاطره افزود: یک بار یک راننده تاکسی به من گفت آقا شما که در تلویزیون این قدر شادی و می خندی، چرا الان جدی هستی؟ من پرسیدم آیا شما در خانه مدام دنده عوض می کنید؟! خیلی قانع شد، به خصوص وقتی گفتم من الان پنی سیلین زده ام، به چی بخندم؟!
مصطفی مشایخی که قصد داشت شعرش را از روی تبلت اش بخواند، گفت: گیر کرد! رفیع گفت: پس «تنبلت» است، نه تبلت!
ما شوهران جام بلا سرکشیده ایم
نان آوران دیر به منزل رسیده ایم
از صبح ازدواج، مرتب، نه پاره وقت
تا بوق سگ برای مخارج دویده ایم
رفیع پرسید این «بوق سگ» چیست که می گویند؟ آقفای مشایخی توضیح داد که در دوران قدیم، از یک ساعتی به بعد، پاسبان ها تعدادی سگ را در کوچه و بازار رها می کردند تا پاچه دزدها را بگیرند. اما قبلش برای آگاه کردن کاسب ها بوق مخصوصی می زدند، به این معنی که ساعت رها کردن سگ ها رسیده است، جمع کنید، بروید! رفیع حیران شد که چگونه در گذشته قبل از پاچه گرفتن، خبر می داده اند!
با دست پر به خانه رسیدن مرام ماست
تا بوده دوغ و میوه و مرغی خریده ایم
شب ها که درد قوزک پا حاد می شود
تا رختخوابمان به چه سختی خزیده ایم
قدهایمان رشید و خفن، خوش قباره بود
دردا که زیر بار تورم لهیده ایم
فعلا اگرچه شیب تورم ملایم است
اما نفس نمانده و کلاً بریده ایم
در حد باجناق و برادر زنان خود
با هر فلاکتی شده بالا پریده ایم
اما دریغ و درد که از چشم همسران
چیزی شبیه قایقِ درگل چپیده ایم
از مادرانشان که فقط نیش خورده ایم
از خواهرانشان متلک ها شنیده ایم
« بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند»
چون عاشقانه جام بلا سرکشیده ایم
*
دوست دارم ریش بگذارم نمی دانم چرا
واقعا از تیغ بیزارم نمی دانم چرا
ناخودآگاه از همین امروز صبح انداختم
پیرهن را روی شلوارم، نمی دانم چرا
دکمه بالایی ام را سفت و محکم بسته ام
قصد آن تیپی شدن دارم نمی دانم چرا
تا به حال از زندگی کلی عقب افتاده ام
در پی تغییر رفتارم، نمی دانم چرا...
صالح شیعاوی، اصالتا خرمشهری است اما در شیراز زندگی می کند. رفیع گفت: همین که از شیراز آمدید خیلی خوب است! آقای شیعاوی با رد شایعات مربوط به شیرازی ها پاسخ داد: برایشان در آورده اند. رفیع پرسید: چی؟!
ما با غم نرخ نان تو را می سازیم
با آرش بی کمان تو را می سازیم
تحریم اگر پشت تو را خم کرده است
با معجزه زبان تو را می سازیم
شاعر در معرفی خود گفت: من از سال 1392 کار طنز را شروع کردم. رفیع در واکنش به تاریخ یاد شده، پراند: و من از سال 1384، [ذکر] مصیبت را!
عشقای امروزی شده ایمیلی
چت می کنه مجنون ما با لیلی...
در بین دو شعرخوانی، رفیع به بیان خاطره ای از کیومرث صابری پرداخت و گفت: آقای پورثانی به من می گفت این قدر سرت را پایین نینداز، چشم هایت را لازم داری. گل آقا می گفت چشم لازم نیست، با دست هم می شود!
حسین گلچین (شکلات الشعرا) شاعر بعدی صد و پنجمین جلسه شکرخند بود.
یک دولت خوش قول و منظم داریم
یک ملت سیر و شاد و خرم داریم
در کشور ما هیچ کم و کسری نیست
افغانی و معتاد فقط کم داریم
او بعد از خواندن شعری که یکی از مصرع های آن «اگر در محفلی قر داده باشی» بود، پرسید: باز هم فرصت هست؟ رفیع گفت: شعر بعدی تان که قردار نیست؟ یکی گفته بود قر تو شعرم فراوونه، نمی دونم کجا بریزم؟!
از آن روزی که دانشگاه وا شد
به واقع علم و دانش کلّه پا شد
چه زرت و زرت واحدها که شد پاس
چه فرت و فرت مدرک ها عطا شد
نه بی مدرک کسی از آن برون رفت
نه حتّی یک تقلّب برملا شد
حیاطش پهنه پرواز عشق و
کلاسش صحنه ناز و ادا شد
و در سرویس ایّاب و ذهابش
دل مجنون به لیلا مبتلا شد
چه بس ژولیده هایی که ژلیدند
چه بس مژگان که شکل نیزه ها شد
قلی شد آتیلا، داوود، دیوید
«نسی» نام جدید گل نسا شد
نشد در خوابگاهش درس خوانده
چرا؟ چون پاتوق عشق و صفا شد
خرید دختران، پایان هفته
بدل به عادتی لاانقضا شد
صف خوش اشتهای سلف سرویس
مدام الشّاکی از حیث غذا شد
چه کتلت تسمه هایی که هوا رفت
چه مرغ و قیمه ها پخش و پلا شد
به نوعی مرکز پرواربندی
برای گربه های ناقلا شد
بساط دود و دم آن گونه شد جور
که جمعیّت شناور در فضا شد
خلاصه سال کلاً «احسن الحال»
بدون شرط «حوّل حالنا» شد!
خانم سیفی برخلاف روند جلسه، شعری جدی خواند که رضا رفیع گفت: همین ها را اگر کج و کوله نگاه کنید، طنز می شود! وی با اشاره به بلوکه شدن پول های ایران در آمریکا افزود: سید حسن نصرالله هم شکایت کرده است که ما تا آخرین قران حق و حقوق مردم مظلوم فلسطین را می گیریم! او همچنین تأکید کرد: با افشای فیش های نجومی برخی مسئولان مشخص شد آنها چرا می گفتند تحریم ها روی ما اثری ندارد!
رفیع به برنامه اخیر خود در تلویزیون هم اشاره کرد و گفت: این برنامه با عنوان «لیموترش»، شب های جمعه و شنبه از شبکه 2 پخش می شود.
سید حسن صفاری شعرش را این طور شروع کرد: باز آخر ماه است... رفیع پراند: بیا تا برویم!
باز آخر ماه است ولیکن خبری نیست
از پول و بن و فیش حقوقی اثری نیست...
بعد نوبت به عباس ثمری رسید که بار دیگر از دزفول آمده بود تا برای ما شعرهای شیرین بخواند.
بلوچ و ترک و لر، الله اکبر!
شده پیمانه پر الله اکبر
حلیم و آش رشته رایگان است
کجا؟ میدان حر! الله اکبر!
*
جوانی لات و بی کارم فریده!
هزاران درددل دارم فریده
فتاده آتش عشقت به جانم
مشرف شو به دیدارم فریده
چرا دائم ز دستم می گریزی؟
مگر من عقرب و مارم فریده؟
از آن روزی که شیدای تو گشتم
ردیفه زین و افسارم فریده
اگر از خر سواری خسته گشتی
بیا من اسب چاپارم فریده!
*
چنان رفتار کن با من الهی
که قانون کرده با دزدان کشور!
آقای جدیری که شعر بسیار خوبی هم خواند، در ابتدا عینکش را از توی یقه اش بیرون کشید و باعث شد رفیع بگوید: مادربزرگ من کیفش را آنجا می گذاشت. یک بار هم اشتباهی بیرون آورد!
شاعر با بیان این که طنزهای رفیع، عوام فهم و خاص پسند است، افزود: اگر ایشان نباشد... رفیع پراند: تن من مباد! که فی الواقع جمله درستی از آب در آمد!
علی مظفر چند دوبیتی و رباعی خواند.
با این دل مست خون فشان بسم الله
با این همه فیش ناگهان بسم الله
دارد چه به روزگارمان می آید؟
یا مهدی صاحب الزمان بسم الله!
و جای خود را به محمدحسن صادقی داد.
ای هشت سال خاک وطن کشتگاه تو!
ما را به گندکاری تو این گمان نبود!
رفیع پیشنهاد داد: ما را به حجمِ کاری تو این گمان نبود!
ای پسته تو گند زده بر حدیث قند!
بیمار خنده های توام خواهشا ببند!
رفیع باز هم پیشنهاد دیگری داشت: ای هسته تو...!
شاعر به مناسبت روز جهانی بوسه هم شعری خواند.
کاوه جوادیه با اشاره به روز تولد خود گفت: من اول مردادم. همه چیز اولش مال ماست. یکی از خانم های حاضر در سالن گفت: آخرش هم مال ماست! و جواب شنید: خدا قسمت کند!
زکات فطره یقینا انار خواهم داد
که قوتِ غالب امسال من لبانت بود
حسن ختام برنامه، اجرای حسن ریوندی بود که با این لطیفه شروع شد: دختری می گفت دوست من پارسال سیزده به در اشتباهی یونجه گره زد، یک الاغی گیرش آمده! او با اشاره به عکاس خوب جلسه، آقای مجید شادمان نژاد، گفت: من هر وقت در ایستگاه شادمان پیاده می شوم یاد شما می افتم! او به بازدید خود از سرای احسان اشاره کرد و افزود: اگر به آنجا بروید دیگر نمی خندید. بغض سنگینی گلوی مرا گرفته بود... رفیع بی توجه به فضای معنوی ایجادشده گفت: تعارفت نکردند بمان یا برو رضا را هم بیاور؟!
کانال من در تلگرام: