- گزارشي از هفتاد و چهارمين شكرخند، مصادف با انتخاب دكتر روحاني به عنوان رييس جمهور ايران
تيرماه 1392
كليپ مرور جلسه پيشين شكرخند، با موسيقي شاد و ريتميك و عكسي از كيك تولد، يادآور 8 سالگي اين شب شعر طنز بود. هر دو مجري اين برنامه، رضا رفيع و خانم صداقتي، لباس هاي بنفش پوشيده بودند؛ درست مثل اين كه در سال 1388، سبز پوشيده باشي!
شكرخند تازه آغاز شده بود كه رفتن خانمي روي سن به منظور اهداي كتاب هايش به رضا رفيع، نخستين خنده ها را بر لب ملت حاضر در پاي صحنه نشاند. آن خانم گفت چون در سالن جايي براي نشستن نمانده است، نمي تواند بماند و فقط كتاب هايش را تقديم مسئول جلسه مي كند و مي رود. او با همين حرف ها، ملت را در رودربايستي قرار داد و محمدرضا ستوده از جايش بلند شد تا ايشان بنشيند!
«ملك تاج طيراني»، دبير زبان انگليسي، دو كتاب مجموعه اشعار و مجموعه شعر شاعران جهان را به شكل دوگانه سوز، يعني دوزبانه، توسط انتشارات مينا به چاپ رسانده است كه رفيع، قسمت هايي از آن را براي حضار قرائت كرد:
هميشه نيم من بود
از من اطاعت مي كرد
اعتماد به نفسش هميشه سوگوار بود...
او در ادامه با اشاره به چراغ ها كه هنوز خاموش بودند، به مسئولان سالن ندا داد: لطفا نور را بدهيد، يك عزيزاني ممكن است آن وسط... با همديگر صحبت كنند. بعد چراغ ها روشن شود، ببينند كه اشتباه صحبت كرده اند!
خانم صداقتي از رضا رفيع پرسيد اين چندمين شكرخند است؟ و او جواب داد: قبلا خودتان مي توانستيد از همين فاصله، برگه اي را كه روي تريبون شعرا زده ايم ببينيد و بخوانيد كه شكرخند چندم است. فكر مي كنم به خاطر تاثير سن و سال باشد! خانم صداقتي ضمن آن كه ادعا كرد زاويه تريبون مناسب نيست، اين متلك را با متلك ديگري پاسخ داد و از رفيع پرسيد داستان كت و شلوار نويي كه پوشيده است، چيست! رفيع گفت: كميته امداد يك بن كت و شلوار هم به ما داد و گفت حالا كه اجرا مي كني، مثلآدم اجرا كن! سپس از حضور خانم صداقتي تشكر كرد كه «هميشه دعوت ما را قبول مي كنند، مگر اين كه نخواهند قبول كنند!» و افزود: حالا با وجود مشكلاتي كه پشت سر گذاشته ايم، بعضي ها مي آيند مي گويند چرا اينجا هنوز تعطيل نشده است. در پاسخ بايد بگويم روحاني متشكريم كه اجازه دادي شكرخند به جلسه هفتاد و چهارم برسد!
رضا رفيع همچنين با بيان خبر ضبط برنامه مشاعره طنز با عنوان« قند پهلو» براي شب هاي ماه مبارك رمضان، گفت: اين برنامه قرار است از شبكه آموزش پخش شود و اميدوارم ساعت پخشش با آن برنامه مزخرف... خرم(!) تداخل پيدا نكند، با آن سنبل خانشان!
او در ادامه سخنراني طولاني خود گفت: صبح در برنامه تلويزيوني ام به اشتباه گفتم فرزند هفتم خانواده ام، در حالي كه فرزند ششم هستم. خواهرم زنگ زده و مي گويد من هفتمي هستم، نه تو. مگر يادت رفته كه من آمدم، نگذاشتم تو شير بخوري و شير گاو خوردي؟ نتيجه اش هم اين است كه مي بينيد!
فرامرز ريحان صفت، اولين شاعر شكرخند اين ماه بود كه بعد از نطق قراي رفيع، روي سن رفت:
خبر آمد كه يك روز بهاري گاومان زاييد
پس از سي سال و اندي بدبياري گاومان زاييد
شنيدم بچه همسايه ام از گشنگي جان داد
ميان درد و رنج و آه و زاري گاومان زاييد
همه خوابيده بوديم و صداي ناله اي آمد
كه برخيزيد از پاي بخاري گاومان زاييد
سراسيمه عمو محمود آمد از ده بالا:
برادرجان! كجايي؟ پشت گاري گاومان زاييد
بيا كه هشت سال از عمرمان بيهوده ضايع شد
و با فرياد سگ هاي شكاري گاومان زاييد
نه از مرد كهن بود و نه كار گاوهاي نر
كه با زور گرو(ه)هاي فشاري گاومان زاييد
تمام گاوها در حين حمل بار مي زايند
ولي برعكس، قبل از بارداري گاومان زاييد
كجا مي آيي اي گوساله؟ دنيا جاي خوبي نيست
همه غر مي زنند از شرمساري گاومان زاييد
تمام مردم آبادي ما خوب مي دانند
كه زير سايه همسايه داري گاومان زاييد
يكي مي گفت خوشحالم، به اين گوساله مي بالم
كه بعد از سال ها چشم انتظاري گاومان زاييد
يكي مي زد، يكي همراه او خود را تكان مي داد
یكي مي خواند با سبك يساري، گاومان زاييد
يكي مي گفت يك ميليون براي بچه مي گيرم
كه در پايان روز سرشماري گاومان زاييد
يكي با طعنه مي گفت از كمال همنشيني هاست
كه با احساس حس همجواري گاومان زاييد
تمام مرد و زن هاي جوان و پير ناليدند:
چرا در اوج تحريم ونداري گاومان زاييد؟
خلاصه تا در آرد ياور ما آن كليدش را
يكي فرمود: حاجي در نياري! گاومان زاييد!
مژگان مطهري كه هميشه كاريكلماتور مي خواند، پيش از هنرنمايي، از آقاي رفيع تشكر كرد كه چنين مجالي به كاريكلماتوريست ها (يك تريلي بايد اسمشان را بكشد!) مي دهد. رفيع پاسخ داد: بايد بگوييد روحاني متشكريم!
* سد كنكور، تنها سدي است كه شكستنش ويراني به بار نمي آورد.
* دلش را به همراه سيم كارتش واگذار كرد.
* سه دانگ از حواسم را اجاره دادم.
محمدرضا ستوده در ابتداي حضورش روي سن، پانزدهم اين ماه را كه روز جهاني بوسه است، تبريك گفت كه با نگاه ممتد رفيع رو به رو شد. سپس افزود: 18 تير را هم پيش رو داريم. رفيع گفت: چه كار داري؟ همان پانزدهم را بچسب كه روز برگزاري شكرخند است! ستوده گفت: خلاصه من همه روزهايي را كه نمي توانم نام ببرم، تبريك مي گويم و بزرگ مي دارم! آخرين جلدهاي كتاب «فانيفست» را هم براي فروش آورده ام... خانم صداقتي فورا يقه نويسنده را چسبيد: كتابت را به من هم نداده اي، دقت كردي؟! ستوده پاسخ داد: واقعا اُف بر من! رفيع گفت: چقدر راحتي با خودت! ستوده گفت: بايد با خودم راحت باشم تا بتوانم با بقيه هم راحت باشم! بگذريم، من يك سال پيش شعري گفتم كه نخواندم، ماند و حسابي جا افتاد و اكنون به درد چنين روزي مي خورد!
من شنيدم كه مي گن كلي خبر مي خواد بشه
سهم يارانه خانواده ها زياد بشه
در بخشي از شعر، شاعر گفت: تو خيابون، جوونا، اينجاشونو مي گردونن... و سپس براي نشان دادن«اينجا»، درحالي كه به ناحيه كمر اشاره داشت، از پشت تريبون بيرون آمد و گفت: اينجا را مي گويم! رفيع تذكر داد: كامل بيا وسط و نشان بده تا براي ما حرف درنياورند!
در بخش ديگري از شعر كه به يك بيمار كليوي اشاره داشت، رفيع پراند: باز خوب است خودت نيامدي جلو اين مريضي را نشان بدهي! و به عكاس جلسه، آقاي شادمان نژاد سپرد: جايي بايست كه اگر باز چيزي نشان داد، عكس بگيري!
شاعر در بخش ديگري از شعر خود سروده بود: ديگه شيخ شهر ما شلوار جين پاش مي كنه... و چون رضا رفيع با گفتن يك «اوه» غليظ، واكنش نشان داد، گفت: شلوار جين كه عيبي ندارد، بد اين است كه همان را هم پايش نكند!
ستوده در ادامه تعدادي جمله تامل و تبسم برانگيز خواند:
* من بنده خدا نيستم...
من بندهآن دمم كه ساقي گويد
يك جام دگر بگير و من نتوانم!
* اي كاش برادران رييس جمهور او را در چاه جمكران مي انداختند تا كمي با مشكلات مردمآشنا مي شد!
* اگر پيشاني ات پينه داشته باشد، هيچ گاه دستانت پينه نخواهد بست.
* دوست داشت ايستاده بميرد. به آرزويش رسيد، دارش زدند.
بعضي از جمله ها يك جوري بود؛ از آن جورها كه احتمال ايستاده مردن خود شاعر را هم افزايش مي داد!
شعر ارمغان زمان فشمي، شامل تشكراتي از رييس جمهور جديد بود:
منتخب اينجاس، روحاني سپاس!
دست حق با ماس، روحاني سپاس!
گرم شد دل هایمان، گویی که هست
بندر ِ عباس، روحانی سپاس!
رای دادیم و تو را آورده اند
اینه حق الناس! روحانی سپاس!
مثل حس خوردن شام است با
هانیبال الخاص، روحانی سپاس!
گاه شک دارم که این هستی خودت
آه از این وسواس! روحانی سپاس!
چشم های من مبادا چیده اند
آلبالو گیلاس، روحانی سپاس!
آمدی و در خیابان ریختند
عده ای رقاص! روحانی سپاس!
هیچ کس هم عارض مردم نشد
جنبه ها بالاس، روحانی سپاس!
هرکه از شادی مردم غصه خورد
می زند او شاس! روحانی سپاس!...
رضا رفيع گفت: شاس؟! مگر قرار نبود ادبياتمان عوض بشود؟ اينها تاثيرات هشت سال گذشته است!
وي سپس با ذكر خيري از استاد حسامي محولاتي، خبر داد كه ايشان كسالت دارند و از مردم خواست براي شفايش دعا كنند. در اين لحظه صداي نوزادي شنيده شد و رفيع گفت: خوب است كه در جايي به اين فشردگي، بچه دار هم مي شويم... يعني چقدر خوب كه بچه ها هم در سالن جا مي شوند! ديدمش... بچه آنجاست! تاپ هم پوشيده... روحاني متشكريم!
محمدرضا گلزار، شاعر بعدي شكرخند اين ماه بود:
شايد كه سرجاي شما بند شوم
اسطوره بي مثال لبخند شوم
با توصيه حزب بنفش آمده ام
مجري شب شعر شكرخند شوم!
در ادامه برنامه، رفيع از مسئول اتاق فرمان خواست تا «انيميشنكي» ببينيم و چون اوشان پرسيد كدام فايل را باز كنم، جواب داد: فرقي ندارد، فقط فيلم خانوادگي، چيزي نباشد!
علي مظفر، پس از حضور روي سن گفت: خانم زمان فشمي واژه«شاس» را در شعرشان آوردند. بايد بگويم كلمات گاه زاييده مي شوند و گاه مي ميرند. من لغتنامه هاي دهخدا، معين و فرس اسدي را ورق زدم، كلمات اسكل يا شاسكول را نديدم. سوال كردم، گفتند اينها زاييده فكر ايراني است، به معناي نادان و ابله.
رفيع گفت: آخرين كلمه دهخدا را هم يادتان هست؟ «ي...ي...ي» در مقام لجبازي!
او همچنين با ذكر خيري از استاد بنان، اشاره كرد: درباره احمدي نژاد، خوانده اند: تنها آمدي، تنها ماندي، تنها رفتي...
وقتي سعيده موسوي زاده براي شعرخواني فراخوانده شد، نتوانست خود را از انتهاي سالن به سن برساند؛ بنابراين محسن اشتياقي موقتا جاي او را گرفت:
دل مي رود ز دستم مشدي بساز ما را
گو زودتر بيارند سالاد و پيتزا را
رفيع تكه پراني كرد: بله... گو... ويرگول... زودتر بيارند... ببينيد، با يك ويرگول چطور جلوي حادثه را مي گيريم! اصولا ويرگول را خلق كرده اند كه بگذاري اينجا! سپس رو به همسر شاعر كرد و افزود: خوب شد شما همراه آقاي اشتياقي مي آييد!
كش لقمه را بگو تا با سُس كنند همراه
زيرا «كچاب» سازد خوشمزه هر غذا را
آن قدر گشنهام كه يكضرب ميتوانم
تمساح وش ببلعم شش تا لازانيا را
فرقي نمينمايد، پيتزاي گوشت با مرغ
وقتي گرسنه باشي نان است سنگ خارا
هر پيتزاي سفتي چون موم ميشود نرم
وقتي كه باز بيند دندان آسيا را
خيلي گرسنه هستم، لطفا بگو بجنبند
همراه چيپس آرند نوشابة سيا را
اينجا كه من نشستم گويا لُژ است، چون كه
ميبينم آن طرفتر افراد با صفا را
در ميز روبهرويم زوجي جوان نشستند
ردّ و بدل نمايند دلها و قلوهها را
بايد به سمت ديگر چشمان خود بدوزم
زيرا كه خوش ندارم رگبار ناسزا را!
يك بچّه آن طرف كرد انگشت در دماغش
گويا هدف گرفته چشمان اژدها را
با اژدهاي فرضي گرم نبرد سختي است
غافل كه كور كرده از باقي اشتها را
از ميز پشت آمد ناگه صداي ناجور
چرخي زدم ببينم سرمنشاء صدا را
ديدم كه نرّه غولي چپ چپ كند نگاهم
لاجرعه خورده انگار يارو كوكاكولا را
يك سوي بوي عطر و يك سوي بوي بچّه
آكندهاند با بو از شش طرف هوا را
ديگر نميتوانم در اين مكان بمانم
كشتند اين جماعت با فعل خويش ما را
اوضاع توي لُژ را گفتم به گارسون، گفت:
گر تو نميپسندي، تغيير ده فضا را
اي فستفود بفروش! فِسفِس نكن كه مُرديم
لطفي بكن به ما و سرعت بده به كارا
امّا نه آنچنان كه شاكي شود سرآشپز
زيرا كه ميتواند مفلس كند شما را
رمز موّفقيّت در فست فود اين است
با مشتري مروّت، با آشپز مدارا!
سعيده موسوي زاده (خاله خانباجي سابق) بالاخره موفق شد خودش را به پشت سنگر تريبون برساند و به رضا رفيع بگويد: من همشهري سابق شما بودم، الان شده ام همشهري جديدتان! او پرسيد: حالا كاريكلماتور بخوانم يا شعر مشهدي؟ رفيع گفت: شعر مشهدي بخوانيد. [حالا اگر كسي متوجه معنايش نشود] من كه هستم! پشتتان به كوه است!
دِرُم مِرَم يَك جاي دور
ميخِي بِخه ميخِي نِخه!
رفيع گفت: ديديد همه فهميدند؟ اصلا خاصيت زبان مشهدي اين است كه نه تنها محلي صحبت مي كنيم، بلكه براي جهان مفهوم است!
خانم موسوي زاده با اشاره به فيلتر شدن وبلاگش گفت: شعري براي قاليباف نوشته بودم. فكر كنم به خاطر همين فيلتر شد. رفيع پاسخ داد: بله، براي همين هم قاليباف راي نياورد!
شاعر در ادامه چند كاريكلماتور خواند:
* كتاب ها در قفسه زنداني شدند.
* مداد در ذهن كاغذ نفوذ كرد.
رضا بنفشه خواه، از هنرمنداني است كه معمولا در شكرخند شركت مي كند. ايشان اين جلسه، براي دقايقي پشت تريبون رفت و با مردم سخن گفت!: مي دانيد چرا ديوار چين جزو عجايب هفتگانه دنياست؟ چون تنها جنس چيني است كه اين همه دوام آورده!... من دوتا عينك دارم براي ديدن دور و نزديك. يك عينك هم دارم براي تشخيص آن دوتا از همديگر!
رفيع از آقاي بنفشه خواه پرسيد الان چه كار مي كنيد و پاسخ شنيد: الان كه دارم با شما صحبت مي كنم. اما سريال « به اينجا مربوطه» را كار كرديم كه پخشش تمام شد و همه «حريم سلطان» مي ديدند به جايش! يك فيلم با خانم هايده حائري و بهنوش بختياري كار كرديم به نام«گاهي تلخ گاهي شيرين». رفيع پرسيد: شيرينش كه بهنوش است، تلخش كي است؟!
رضا بنفشه خواه در ادامه خبر داد كه پسرش بيژن، چند وقتي است بچه دار شده. رفيع با تعجب پرسيد خودش؟ و خودش هم جواب خودش را داد: آهان... از طريق خانمش! آخر نه كه مملكت به هم ريخته، آدم شك مي كند! خوب اين كه خوب است، دو هفته مرخصي اجباري، توي پرانتز تشويقي، هم به آقايان مي دهند. بنفشه خواه پاسخ داد: براي بچه كه پوشك مي خريم، با يك محاسبه ساده به اين نتيجه رسيدم كه هر جيشي، برايمان 80-70 تومان تمام مي شود! رفيع گفت: يك بار دست بيژن را بگيريد با هم بياييد. البته فكر كنم شما دستش را مي گيريد، او پا نمي دهد!
بنفشه خواه پاسخ داد: در قشم هم به من مي گفتند چرا بيژن را نياوردي. قديم ها به خانم [جميله] شيخي هم مي گفتند آتيلا را بياور. نمي گفتند چرا آتيلا نيامده، مي گفتند چرا او را نياوردي؟ يكي نبود بگويد بابا جان، اينها براي خودشان مردي شده اند. ما خودمان هم آنها را نمي بينيم. بيژن هر سه چهار ماه يك بار يك زنگي مي زند به مامان جانش! در همين رابطه يك بار يك نفر به من گفت سابقا بيژن مي رفت به دفاتر سينمايي، گردنش را كج مي كرد. مي گفتند بابا تحويلش بگيريد، پسر آقاي بنفشه خواه است. الان برعكس شده!
رضا رفيع با اشاره به تشابه ماجرا با داستان خودش و برادرش، جلال رفيع، گفت: من هميشه به ايشان مي گويم محبوبيت شما ماندگار و عمقي است، مال من سطحي و مربوط به تلويزيون. بنفشه خواه گفت: شكسته بندي نفرماييد!
احمد حلت، مدير مسئول ماهنامه موفقيت نيز يكي ديگر از طرفداران شكرخند است كه براي دقايقي روي سن رفت و در آغاز دعا كرد كه عيد فطر آينده، رضا رفيع، داماد شود. رفيع پاسخ داد: بله، دو روز تعطيل است، خوب است! او ادامه داد: شعار آقاي حلت اين است كه اگر بگوييد از آسمان طلا ببارد، مي بارد. بله، مي بارد، ولي قيمتش مي رود به آسمان!
احمد حلت طبق معمول بسيار پر انرژي سخن گفت و شور و شوق را به حضار تزريق كرد: امواج منفي را دور بريزيد. هرچه در ذهنتان تصور و اراده كنيد، در مسير زندگي متجلي خواهد شد. زني در سال 55 ازدواج مي كند و در سال 57 جدا مي شود. براي 9 سال در دنيا سفر مي كند و مكتب تجسم خلاق را ارائه مي دهد. قدرت انسان نامحدود، و باب موفقيت، درخشان و باز است. تصميمات تازه بگيريد و نشاطتان را بيشتر كنيد. فكرهايتان را روي كاغذ ببريد، با تمام وجود به آنها انرژي بدهيد و خود را لايق آرزوهايتان بدانيد. بقيه را بسپاريد به كائنات. به اميد ديدار شما در بالاترين نقطه موفقيت!
وقتي آقاي حلت به جاي خود برگشت، رضا رفيع از حضور هميشگي و گرم ايشان در شكرخند، در شرايطي كه حتي گاهي با خاكساري پشت پرده نشسته اند، تشكركرد و چون ديد يك نفر دارد با او صحبت مي كند، بلند گفت: لطفا با ايشان حرف نزنيد. من دارم تعريفشان را مي كنم. مي خواهم بشنوند و در جاي ديگري جبران كنند! داشتم مي گفتم... ايشان حتي گاهي روي زمين نشسته. حلت پرسيد: مگر ديگران روي هوا نشسته اند؟ رفيع پاسخ داد: نه، بعضي ها بي هوا نشسته اند!
عيسي ودادي، از فريدونكنار به شكرخند آمده بود تا شعر بخواند و در بدو حضور روي سن، رضا رفيع را بوسيد و باعث شد كه او بگويد: عزيزاني كه سرشان را مي اندازند پايين و مي آيند، انگار نه انگار ما نشسته ايم، ياد بگيرند. وي خطاب به خانم صداقتي افزود: لطفا بعد از ايشان، يك خانم صدا كنيد... خوب تا الان چهار تا آقا آمده اند، ديگر بايد يك خانم بيايد!
شاعر از حضار درخواست كرد تا زماني كه در رباعي اش، اسم «آن گل» را نياورده، كسي صلوات نفرستد و سپس گفت:
تا داشته ام، من تو را داشته ام
بر بام جهان پرچم افراشته ام
از بس صلوات گفته ام بر كف دست
انگار گل محمدي كاشته ام
او پس از اخذ صلوات از حضار، با اشاره به سنت حسنه رشوه دادن در زمان قاجار كه امروز به «زيرميزي» تبديل شده است، اين شعر را خواند:
الا حلال مشكل! زيرميزي!
چقد خوب و تميزي زير ميزي!
به جاي دور ميز و روي ميزا
هميشه زير ميزي زيرميزي!
از آنجا كه قرار بود شاعر بعدي يك خانم باشد، قرعه به نام گلناز ميرترابي افتاد كه از سمت ميز مجري ها بالاي سن رفت، رفيع به او گفت: لطفا از آن طرف بفرماييد، حالا ما يك چيزي گفتيم!
روحاني آمدي و فعلا كه سوژه اي نيست
در شعر و شاعريمان فعلا نبوغ ممنوع!
رضا رفيع از حضار خواست تا اگر عكس جالبي دارند، به نشاني اينترنتي rz.rafie@gmail.com ارسال كنند تا از آن در قسمت عكس و مكث استفاده شود.
بعد از شعرخواني آقاي شهرك، مهدي استاداحمد روي سن رفت. حال پسرش (سپندار) را از او پرسيدند. گفت: ما هم مثلآقاي بنفشه خواه، نرخ پوشك را حساب كرديم، ديديم هر جيش 250 تومان مي افتد. پسر من خودش به دستشويي مي رود و مي آيد و 120 تومان از ما مي گيرد، يعني هربار 130 تومان جلو هستم! وضع ماليمان كه بد مي شود، مي گويم روزي 40-30 بار به دستشويي برو تا جلو بيفتيم!
استاد احمد پس از خواندن فرازهايي از «ديوان اخبار» خود طي هشت سال گذشته، جايش را به هوشنگ نيكبخت داد.
اين روزا باز اومده يكي كه غوغا مي كنه
همه قفلاتونو با يه كليد وا مي كنه
عليرضا شاكرانه، شاعر بعدي شكرخند 74 بود كه با شعرش همه را به خنده انداخت.
ما دو تا در خانه ای تنها، ویالن می زنیم
در اتاقی ساکت و کم جا، ویالن می زنیم
اکثرا یکشنبه ها از هفت و رب)ع( تا یازده
حس اگر باشد که تا فردا ویالن می زنیم
با لبی قرمز کمی براق و طعمی خوردنی
می شود نزدیک من اما ویالن می زنیم
بر تنش هم می کند گاهی دکلته باز باز
با تمام این مشقت ها ویالن می زنیم
تا که گرم صحبت و هر چیز دیگر می شویم
مادرش وا می کند در را، ویالن می زنیم
آن قدر هی گفته اند آیا ویالن می زنید
من خودم شک کرده ام آیا ویالن می زنیم؟
لطفا از اول بخوان شعر مرا با حسن ظن
ما دو تا در خانه ای تنها ویالن می زنیم!
در اينجا رضا بنفشه خواه به شاعر توصيه كرد: وقتي وقت كم است، كمتر ويالون بزنيد! رفيع گفت: بله، بدهيد به آقاي بنفشه خواه بزند!
بعد از شعرخواني آقاي سنايي با لهجه همداني، افشين تلو روي سن رفت.
آدم خوب و بد به هر منظور
بهر اين در كليد مي سازد
بينوا در كه قرن ها دارد
با غم هر كليد مي سازد
عليرضا غلامي، شعري درباره رييس جمهور منتخب مردم سروده بود.
جان ما جانان ما محبوب مايي مش حسن!
خوش به حالت امتي داري فدايي مش حسن
تيپ و ظاهر چون نمي باشد مهم، دل بد مكن
نازنيني، خوشگلي با هر عبايي مش حسن!
با رسيدن به دقايق پاياني شكرخند، شعرخواني ها لحظه به لحظه فشرده تر و كوتاه تر مي شوند، به طوري كه ناگهان مي بيني جلسه تمام شده است و بايد سالن را ترك كني. والسلام، نامه تمام!