مصائب زنان(24)

ذكر مصيبت: نظم

فیثاغورس، ریاضیدان یونانی، در جایی(جایش را که نمی دانیم، اما بالاخره یک جایی بوده دیگر) گفته است: اصلی خوب وجود دارد که نظم، نور و مرد را آفریده است و اصلی بد وجود دارد که آشوب، تیرگی و زن را آفریده است.

ما نمی دانیم فیثاغورس این جمله حکیمانه را دقیقا از کجای خودش درآورده است، اما باید یادآوری کنیم ایشان اصولا صلاحیت اظهارنظر در این مورد را نداشته؛ کسی که معلوم نیست اسم خودش را «فیثاغورس» می نویسند یا «فیثاغورث» را چه به این که درباره نظم حرف بزند.

 این آدم لابد با زن خودش مشکل داشته که درباره زن ها این جوری حرف زده؛ در حالی که می توانست مثل سقراط که زن خوبی گیرش نیامده بود، رفتار کند. سقراط هم با زنش مشکل داشت، اما به جای شکایت کردن، هی در خودش فرو رفت و فکر کرد تا این که فیلسوف شد و همیشه به اطرافیانش سفارش می کرد: زن بگیرید. اگر زن‌تان خوب بود خوشبخت می شوید، اگر بد بود مثل من فیلسوف می شوید!

این گونه است که احتمال دارد دانشمند شدن فیثاغورس هم حاصل زحمات شبانه روزی همسرش باشد! البته ممکن است مشکل فیثاغورس و بانو زیر سر خود آقا بوده باشد، مثلا ایشان به جای آن که برود کار کند و دوزار کاسب شود، می نشسته در خانه و از این جمله‌های حکیمانه از خودش صادر می کرده. خب زنش هم حق داشته عصبانی و تیره و آشفته بشود.

از همه مهم تر... کاش جناب فیثاغورس(این هم شد اسم مرد؟! فیس و افاده که دارد، غوره هم که دارد، لابد تا مشکلی پیش می آمده آبغوره می گرفته... هیچ چیزش به مردها نرفته خلاصه!) زنده بود تا از او می پرسیدیم با چه حساب و کتاب عالمانه و حکیمانه ای نظم و مرد را در یک گروه قرار داده و بی نظمی و زن را در یک گروه؟
ای جناب فیثاغورس! ای طرفداران فیثاغورس! ای مردها!
خودتان بهتر می دانید که زن ها حتی آناتومی و فیزیولوژی‌شان هم ریتمیک و منظم است! حتی بی نظم هم که باشند، بی‌نظمی‌شان منظم است! مثلا اگر کل لباس هایشان را روی تخت ریخته باشند، دقیقا می دانند لباس صورتی، زیر لباس سبز است و جوراب ها زیر هر دوی آنها! این شما آقایان هستید که همیشه دارید دنبال جورابتان می گردید و هیچ وقت کراواتتان را پیدا نمی کنید! آیا این شما نیستید که اگر زنی دور و برتان نباشد، زندگی‌تان را بی نظمی و آشوب و تیرگی فرا می گیرد؟ آیا این زنان نیستند که همواره بی نظمی های شما را تحمل می کنند و سعی می کنند به آنها نظم ببخشند؟ آیا حتی گذراندن دوران سربازی توانست از شما یک موجود منظم و مرتب بسازد؟
اگر دنیای زنان را آشوب و تیرگی و بی نظمی فرا گرفته و دنیای مردان را نور و نظم و روشنی، به خاطر این است که دنیای زن ها را مردها می سازند و دنیای زن ها را مردها. هیهات که اگر قبول ندارید، هرآینه از گمراهانید!
شعر مرتبط:
به کلی کرده بودم عزم خود، جزم
که بر این زندگی قدری دهم نظم
نشد، زیرا که مردی شوهرم بود
که نظم من نشد در ذهن او هضم!

مصائب زنان(23)

ذكر مصيبت: وسني

 

 

درست نيست كه از انواع و اقسام مصائب زنان حرف زده و چيزي از اصلي ترين مشكل آنها نگفته باشيم. اين اصلي ترين مشكل، يك نفر از جنس خود آنهاست كه به او «وسني» يا همان هوو مي‌گويند.

از قديم اعتقاد بر اين بود كه زن چراغ خانه است و مردها دعا مي‌كردند خانه شان بي چراغ نماند. از وقتي استفاده از برق، فراگير و ‌آسان شد و لامپ، جاي لامپا را گرفت، بعضي از مردها به اين فكر افتادند كه لوستر، بهتر از تك لامپ است و خانه را پرنورتر مي‌كند. همين اشتباه تاريخي، آنان را از چاله تاهل درآورد و به چاه ازدواج مجدد انداخت. چه بسا آنهايي كه از پس رتق و فتق يك همسر هم برنمي‌آمدند، با گرفتن زني ديگر، خودشان و همسرانشان را به كلي بدبخت كردند.

 

البته هنوز هم عده اي هستند كه بي خيال مشكلات،  به مثابه خروس، از داشتن چند همسر احساس غرور و مردانگي مي‌كنند، آن چنان كه در تلويزيون هم ظاهر مي‌شوند و سينه سپر مي‌كنند و از تجربه شيرينشان حرف مي‌زنند. بعضي‌هايشان حتي در يك روز و به طور همزمان مبادرت به ازدواج با دو دوشيزه خانم محترمه مكرمه مي‌كنند كه يكي‌شان اين ور دلشان بنشيند و يكيشان آن ور دلشان.

به نظر مي‌رسد زن آن قدر خوب است كه بعضي از مردها دلشان مي‌خواهد چند تا از آن داشته باشند اما  شوهر چنگي به دل نمي‌زند و زن‌ها همان يكي اش را هم به زور تحمل مي‌كنند. حالا زن‌ها شايد بتوانند شوهرشان را تحمل كنند، اما به هيچ وجه نمي‌توانند زن ديگر شوهرشان را تحمل كنند و آن وقت كار به جاهاي باريك مي‌كشد.
بد نيست بدانيد در برخي ممالك دنيا، به جاي چند همسري مردان، چند همسري زنان مرسوم است، آن هم به دليل كمبود زمين و غذا و امكانات كه چند مرد را مجبور مي‌كند دور هم جمع شوند و توانشان را روي هم بگذارند بلكه از پس خرج يك دانه زن مشترك بربيايند. البته ما اين آيين را به شدت محكوم مي‌كنيم، زيرا اصولا خدا يكي، همسر يكي... حالا فوق فوقش يكي يكي!

شعر مرتبط:

برايش اتو و پتو آورم
ويارانه سيب و هلو آورم
ولي بايد او ترسد از اين كه من
برايش زماني هوو آورم!

شكرخند با طعم وي چت!


- گزارشي از هفتاد و نهمين شب شعر طنز شكرخند

مجري دوم شكرخند 79، خانم رخ فروز، مجري شبكه آموزش بود، اما خطبه اول را طبق معمول رضا رفيع خواند كه خطبه اي طولاني هم بود: در يك ماه گذشته، چند اتفاق مهم افتاد. اول‌آن كه «وي چت» آمد و جوري به فيس بوك حمله كرد كه هيتلر به هيچ جا حمله نكرده بود! ديش را مي شود مثل قليان جمع كرد كه جمع آوري اش جواب هم داده(!) اما گوشي تلفن را كه نمي شود. دشمن يك چيزهاي عجيبي هم در اين وي چت قرار داده، مثل Shake ( برنامه اي در تلفن همراه كه با تكان دادن گوشي، اسامي و عكس هاي كساني كه در نزديكي شما هستند و از همين برنامه استفاده مي كنند، روي گوشيتان ظاهر مي شود و مي توانيد با آنها تماس بگيريد!) چه چيزهاي بي ناموسي مي بيند آدم! نعوذ بالله! بعد مي گويند كسي نمي تواند ازدواج كند! يك نفر اين گزينه Shake را روي كامپيوترش نصب كرده بود، الان ديسك كمر گرفته! خلاصه كه با اين گزينه، هرجا باشيد، مي توانند شما را پيدا كنند، به طوري كه الان مد شده است براي تبليغ خانه هاي اجاره اي و فروشي، وي چت را باز مي كنند و مي گويند: ببين چقدر در و داف در اين اطراف ريخته!

رفيع افزود: اتفاق ديگر، توافق ايران با كشورهاي 1+5 بود كه عزيزي در اين باره گفته است باز هم به معرفت آقاي جليلي كه به محض اعلام توافق، جلوي اسم خانم اشتون در گوشي اش، نوشت«زن داداش»! البته ما اين گونه حرف ها را محكوم مي كنيم. ولي خوشحاليم از اين كه دشمن مي فهمد وقتي وزير ظريف ما اين جوري است، واي به روزي كه عصباني بشويم!

رضا رفيع در پاسخ به كساني كه با آوردن اسم«مسي»، سعي داشتند ماجراي صفحه فيس بوك او و نظرات ايرانيان در آن را به عنوان يكي از اتفاقات مهم ماه گذشته يادآوري كنند،‌گفت: نه بابا، معصومه را هم در خانه مصي صدا مي كنند!

مژگان مطهري، اولين كسي بود كه روي سن رفت و كاريكلماتور خواند.
* از وقتي سرشناس شد، ديگر خودش را نمي شناخت.
* عمر پارو فروش در حسرت بالا رفتن پول از پارو گذشت.

مصطفي مشايخي، اين شعرها را براي حضار خواند:
زلف بر باد نده تا ندهم بر بادت
چهره ميك آپ نكن تا نكنم ارشادت...

*

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
درهمین شهری که دود آلوده است
دکتری تشخیص خواهد داد که
علت مرگم تنفس بوده است

سکته خواهم کرد روزی پشت رل
در ترافیکی سمج این روبرو
فک و مکم کاملا کج می شود
می برد این ریختم را مرده شو!

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در همین مترو به شکلی جانگداز
یک نفر محکم مرا هل می دهد
می روم از دار دنیا تخته گاز

فالگیری گفته با یک زلزله
عمر من فردا به پایان می رسد
راست گفته چون که مادر خانمم
تا همین فردا به تهران می رسد!

احتمالا قلب من خواهد گرفت
وقت قیمت کردن یک مرغ ریز
یک دو شب در حالت اغما و بعد
مجلس ترحیم و دیگر هیچ چیز

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در خیابان در غروبی سرد و بد
با سقوط آجری از دار بست
قسمتی از مخچه ام له می شود

عابری  با مکث  روی آگهیم
از خودش می پرسد این بابا که بود؟
هان...  او را دیده ام بهتر که رفت
شعر های چرت و پرتی می سرود!

سپس فيلم كوتاه جالبي از مراسم معارفه وزير امور خارجه (آقاي ظريف) پخش شد كه در آن، دكتر صالحي، در حال سخنراني، نام مناسبت جلسه (همان معارفه) را فراموش مي كند و آستين مردي را كه درست در همان لحظه در حال عبور از جلوي تريبون است، مي كشد و مي پرسد: چي مي گن؟ اين جلسه چيه؟! جالب آن كه دكتر روحاني هم وقتي براي سخنراني مي رود، به جاي آن كه بگويد «معارفه»، خطاب به دكتر صالحي مي گويد: مراسم چي بود ‌آقاي صالحي؟! و دكتر ظريف هم هنگام سخنراني، با اشاره به مناسبت جلسه، تكه مي پراند: همان كه ايشان فرمودند!

روح الله احمدي، شاعر بعدي شكرخند 79 بود.
در جيب گشاد پول باشد حاجي
هر روز ِ تو حال و حول باشد حاجي!
رفتي به زيارت خدا، برگشتي
اما... ول كن... قبول باشد حاجي!

شاعر در بخشي از شعرش گفت: زِر، زيادش خوب نيست. يك نفر از ميان جمعيت داد زد: اما ادب، زيادش خوب است!

كوثر پاك سرشت، دختر جواني است كه به تازگي به طنازان شكرخند پيوسته است.
در كشور ما به كس مجال ار بدهي
اندازه صد نفر سخن مي راند...

جواد نوري با اشاره به سردي هوا گفت: من مجبور شدم دو تا كت بپوشم. رفيع پراند: پس مي خواستي ساپورت بپوشي؟! جواد نوري توپ را پاس داد: ساپورت كه مال شماست! رفيع پاسخ داد: چقدر هم كه به ما مي آيد! طرف، ساپورت قرمز پوشيده بود. از شوهرش پرسيد خوب است؟ شوهرش گفت: برو، برو درش بياور، شبيه انبردست شدي!
وي همچنين با ذكر خير نلسون ماندلا، گفت: ايشان شانس آورد در دوران آقاي احمدي نژاد فوت نكرد. جواد نوري تاييد كرد: بله، مادرش ايمن شد!
چون است حال بستان؟ اي باد نوبهاري
بر ما بوز، رها كن ما را از اين خماري...

رضا رفيع درباره مسابقه طنز قندپهلو گفت: براي سري جديد، سعي كرده ايم شركت كنندگان را از شهرهاي مختلف انتخاب كنيم. بازخورد برنامه در ميان مردم، حتي درباره جزييات آن، جالب توجه است؛ مثلا دكور برنامه، گرد بود. من هم يك كمربند داشتم كه سگك آن گرد بود؛ شبيه هاله بعضي دوستان! بعد به ما پيامك مي دادند كه دكور را از روي سگك كمربند شما ساخته اند يا برعكس؟!

نوبت به قسمت «عكس و مكث» رسيد. ابتدا تصويري از احمدي نژاد ديديم كه رفيع در واكنش به آن گفت: ميميك صورتش را دوست دارم!
در ميان تصاوير، بعضي ها جالب تر بودند، مثل ماشيني كه صاحبش، پشت آن نوشته بود: يا همه امام ها! يعني كه حسابي محكم كاري كرده بود؛ تخته سياهي كه شاگردان روي آن نوشته بودند« اگر كلاس، جاي خوابيدن نيست، پس خونه هم جاي درس خوندن نيست»!؛ صندوق صدقاتي كه روي پشت بام خانه اي واقع شده بود و رفيع در توضيح آن گفت: لابد وقتي مي رود ديش را تنظيم كند، صدقه مي اندازد كه نيايند او را بگيرند!؛ در نهايت، عكسي از يك اسب كه رو به يك خانم تعظيم كرده بود نيز بسيار ديدني بود.

عكسي از تقديم لايحه بودجه توسط رييس جمهور به مجلس هم پخش شد كه رفيع را به فكر فرو برد: من نفهميدم چرا سكوي مجلس اين قدر بلند است! لابد براي همين آقاي احمدي نژاد هميشه لايحه بودجه را دير تحويل مي داد!

در اين ميان، دوست ما دندان درد گرفته بود و مسكني به همراه نداشت، بنابراين به توصيه خانم بغل دستي، داشت بخشي از انگشت خود را كه به گفته آن خانم، مربوط به سلامت دندان ها بود، مي فشرد تا دردش كمتر شود. آن قدر فشرد كه گفت: حالا براي درد انگشتم بايد كجا را فشار بدهم؟!

وقتي كاوه جواديه روي سن رفت، رضا رفيع  از او پرسيد: شما توي وي چت نيستيد؟ او پاسخ داد: چرا، تكان مي دهيم! وي در ادامه گفت: پزشكان ماندلا زحمت كشيدند و او را چند ماه نگه داشتند تا دوران احمدي نژاد تمام شود. اما پرسش اين است كه وقتي چاوز با امام زمان برمي گردد، ماندلا با چه كسي برمي گردد؟!

ارمغان زمان فشمي در جواب شعري از نادر جديدي، كه خود در جواب شعري از ناهيد نوري سروده شده بود، شعري خواند كه در توضيح آن گفت: البته من نمي خوستم با آقايان كل كل كنم، منتها (چون امروز به خاطر سردي هوا، افراد كمتري در جلسه شركت كرده بودند و شاعر كم آمده بود!) چون شعر ديگري به همراه نياورده ام، اين شعر را مي خوانم. رفيع پرسيد: چرا نمي خواستيد؟ خانم زمان فشمي پاسخ داد: چون ازمن گذشته! كاوه جواديه از ميان حضار، فرياد برآورد كه: حالا 80 سال هم شد سن؟!

وقتي خانم زمان فشمي شعر نادر جديدي را مي خواند، برخي مردها دست زدند. شاعر در واكنش به اين حركت، گفت: خانم ها براي جوابيه من بايد دست بزنند. رضا رفيع پرسيد: پس بگوييد براي هر قسمت چه كسي بايد دست بزند. الان اين را كي بزند؟! من حساس هستم!
به نام خدايي كه مرد‌ آفريد
و در طنز ما سوژه آمد پديد
صد و شصت تُن اعتماد به نفس
به هر ذره مردهايش دميد...

شروين سليماني، پيش از شعرخواني اش گفت: با احترام به خانم زمان فشمي، بايد بگويم... رفيع گفت: هميشه كساني كه زياد احترام مي گذارند، بعدش مي خواهند يك چيزي بپرانند، وگرنه مي آيند خيلي طبيعي شعرشان را مي خوانند! احتمالا حق با ايشان بود، زيرا آنچه كه آقاي سليماني خيلي محترمانه مي خواست نثار كند، اين بيت بود:
من نفهميدم چرا آخر خداي مهربان
دايناسور را منقرض فرمود و زن را آفريد؟!

مهندس محسن اشتياقي، تنها كسي است كه با ذكر تحصيلات و شغلش، روي سن فرا خوانده مي شود!

از جام جهاني چه خبر؟ يا خبري نيست
يا هست ولي منشاء خيري و شري نيست!

گاهي خبري هست، كه خوب است؛ ولي گاه
گوش شنوا هست وليكن خبري نيست

گفتند كه در قرعه‌كشي، كشور ايران
آورده بسي شانس، كه اين هم هنري نيست!

گر بخت كند ياري ما، در ريودوژا-
-نيرو كه شلوغ است، اصولا خطري نيست

اين طور شنيديم كه آنجا همه‌چي هست
كمبود به هر نحو، ولو مختصري نيست

خوش مي‌گذرد قاعدتا چون برزيل است
محدود در آنجا بدن و پا و سري نيست

شادي پس از گل نه به اين شكل كه اينجاست
دارند از آن نوع كه در آن ضرري نيست

تك جنسيتي نيست هم استاديوم آنجا
و مشكلشان مشكل دختر-پسري نيست!

در قرعه‌كشي، قرعة ما البته خوب است
از قرعة ما قرعة مطلوب‌تري نيست

در مرحله اول اگر سفت بگيريم
از فاجعة باختن آنجا اثري نيست

آرژانتين و نيجريه و بوسني حريفند
بوسني كه جديد است و حريف قدري نيست

نيجريه هم گرچه قوي هست و سرحال
باور بنماييد كه خيلي خطري نيست

آرژانتين اگر تيم خطرناك و جسوري است
ليكن به خدا كامل و از نقص، بري نيست

سرچشمة مس مملكت ماست، مسي كيست؟!
ما را ز طلا و مس و مفرغ حذري نيست

بدبخت شود تيم مقابل چو بشوتيم
از ضربة ما هيچ گلر را مفري نيست

ما قاعدتا ضعف نداريم و رديفيم
در اردوي ما مشكل اما اگري نيست

البته كمي مسأله و مشكل داريم
كز گفتنشان فايده‌اي و ثمري نيست!

خوب است كه ساكت شده و صبر نماييم
گرچه پي اين صبر، نويد ظفري نيست!

 

فرامرز ريحان صفت، شعرهايش را با لهجه شيرين گيلكي مي خواند.

با اين تن آش و لاش بايد بروم
تا مقصد و انتهاش بايد بروم
با مخ به زمين تا نخورم، مي دانم
با دنده يك و يواش بايد بروم!

محمدرضا ستوده در نطق پيش از دستور خود گفت: من حرف زيادي براي گفتن ندارم. رفيع پاسخ داد: گوش زيادي هم براي شنيدن نيست! ستوده در پاسخ به اين پاسخ، پاسخ داد(!): به من گفته اند حرف زيادي براي گفتن نداشته باش!... شوخي كردم... راستش اواخر مرداد درباره مراسم تحليف در روزنامه جهان صنعت مطلبي نوشته بودم كه تازه يكشنبه قبل، دادگاهش برگزار شد و اين، نشان دهنده سرعت رسيدگي به امور قضايي ماست؛ مثلا ارديبهشت از پدرم پولي دزديده اند و دادگاهش دي ماه است! به هرحال در دادگاه من، نوشته ام را كپي كرده و به اعضاي هيات منصفه داده بودند. آنها مي خواندند و به همديگر نشان مي دادند و مي خنديدند. بعد هم از خانم هاي هيات منصفه، معذرت خواهي كردند و مطلب را قرائت كردند. آنها كلا خوششان آمد. خوب كه خنديدند، راي به مجرم بودن من دادند! دو نفر گفتند متن خوبي بود و قاضي گفت چون خوب بود، مستحق تخفيف است.

خانمي از بين جمعيت بلند گفت: شما مستحق تعريفيد! بعد هم از آنجا كه ستوده آماده خواندن شعرش شد و چيزي از نتيجه دادگاه نگفت، خانم زمان فشمي بلند پرسيد: حالا حكمتان چه بود؟ ستوده مكثي كرد و گفت: حكم كه پيك است! اما جريمه نقدي شدم، گفتند كارت به كارت كنم.

در اين اوضاع شرم آور، ولي ما همچنان راضي
بميري زودتر، بهتر ولي ما همچنان راضي

پدر شد از خجالت آب و پشتش از مصيبت خم
و از پشتش، سرش خم تر ولي ما همچنان راضي

تو بدبختي و من مفلس و او بيمار بي درمان
دودستي خاك ها بر سر، ولي ما همچنان راضي

و مردي جنب ميدان بزرگ انقلاب شهر
مبدل شد به خاكستر ولي ما همچنان راضي

پدر دنبال نان سنگك، پسر دنبال نان سنگك
و خالي دست نان آور ولي ما همچنان راضي

نمي بارد دگر باران به پشت خانه هاجر
كه او كرده دگر شوهر ولي ما همچنان راضي

خدا درهاي عالم را زحكمت بسته و رفته
پي منظومه اي ديگر ولي ما همچنان راضي

ز حكمت بسته و رفته ولي از رحمتش هرگز
نكرده يك عدد وا در ولي ما همچنان راضي

اروميه، خزر، كارون و حتي حوض ما خشكيد
گذشتند آب ها از سر ولي ما همچنان راضي

كشيديم از همه نوعش، ستمشاهي، ستم ورزي
ستم ها را شديم از بر ولي ما همچنان راضي

همه در انتظار اين كه آخر سر چه خواهد شد
نخواهد شد از اين بدتر ولي ما همچنان راضي

نوشتيم و نوشتيم و نوشتيم و نوشتيم و...
به پايان‌آمد اين دفتر، حكايت همچنان باقي!

رحيم رسولي در آغاز حضورش روي سن، رو به رضا رفيع كرد و گفت: امروز حال نداري رضا! يك نفر از ميان جمعيت جواب داد: چون زن نگرفته! رسولي با انتقاد از اشعاري كه حول محور زن و مرد سروده مي شوند، گفت: نمي دانم اينها چه مرضي دارند، زيرا وقتي واژه انسان هست، تفكرات قرون وسطايي جايي ندارند. وي در ادامه شعري از احمد شاملو خواند كه از قضا به شكلي جدي مي خواست همان حرفي را بزند كه شاعران طنز نويس با زبان طنز خواهان گفتنش هستند!

لمسِ تن تو
شهوت است و گناه
حتي اگر خدا عقدمان را ببندد

داغيِ لبت ، جهنم من است
حتي اگر فرشتگان سرود نيکبختي بخوانند

هم آغوشي با تو، هم خوابگيِ چرک آلودي ا ست
حتي اگر خانه خدا خوابگاهمان باشد

فرزندمان، حرام نطفه ترين کودک زمين است
حتي اگر تو مريم باشي و من روح القدس

خاتون من
حتي اگر هزار سال عاشق تو باشم
يک بوسه
يک نگاه حتي ـ حرامم باد
اگر تو عاشق من نباشي.

رسولي همچنين خواستار تند و تيزتر شدن گزارش هاي شكرخند در روزنامه اطلاعات شد، گويي نمي داند براي همين مقدارش هم ما داريم چقدر از جان گذشتگي مي كنيم!

 آقاي سنايي پشت تريبون رفت و مثل هميشه مخلوطي از نوشته هاي خودش و ديگران را به خورد حضار داد: اگر دزد به دخترها زد، بايد زود روسريشان را بردارند، چون هميشه گشت ارشاد زودتر از پليس مي رسد!

يارو را پليس گرفته بود. به پليس مي گويد:‌ من را نمي شناسي؟ پليس مي گويد: نه، تو كي هستي؟ مي گويد: دقت كن، واقعا نمي شناسي؟ خلاصه چند بار سوال مي كند. بالاخره در جواب پليس كه حالا مگر تو كي هستي، مي گويد: من يه پرنده ام، آرزو دارم...!

ما هم آرزو مي كنيم تا شكرخندي ديگر، عمري باشد و مجالي تا باز هم در خدمت شما باشيم.

مصائب زنان(22)

ذكر مصيبت: قد و بالا!

يكي از عجايب دنياي مردان آن است كه خيلي از چيزهايي را كه براي خود مي‌پسندند، براي زنان نمي پسندند؛ مثلا بعضي از مردها اگر قدبلند باشند، به خودشان مي‌گويند«شاه شمشاد قدان» اما اگر يك خانم قدبلند در خيابان ببينند، به او مي‌گويند«تير چراغ برق»! خيلي كه بخواهند به يك دختر قدبلند لطف كنند، به او پيشنهاد مي‌دهند برود عضو تيم بسكتبال بانوان شود.

البته گاهي مرداني بوده اند كه به زني گفته اند« قد و بالاي تو رعنا رو بنازم»، اما يك نگاه سرسري به رعناي مورد نظر، ثابت كرده است كه مي‌شود قربان صدقه نيم متر قد و بالا هم رفت.
آن شاعري هم كه سروده است:
« قیامت مي‌کنی ای سرو قامت        
قیامت قامتی قامت قیامت
موذن گر ببيند قامتت را
به «قد قامت» بماند تا قيامت!»
قطعا يا خودش هم يك مرد دو متري بوده كه هميشه بقيه را از نماي بالا مي‌ديده و كمتر پيش مي‌آمده در اماكن عمومي با كسي Face 2 Face (رو در رو) شود و حالا از پيدا كردن يك نفر كه هم‌قد و قامت خودش است، ذوق زده شده، و يا اصولا يك زن است.

البته دليل عداوت برخي مردان با يك زن قدبلند، چيزي نيست جز احساس كم آوردن در برابر او. خب، باور عمومي («باور عمومي»، اسم و فاميل يك نفر نيست، يعني عقيده اغلب مردم) مي‌گويد كه خيلي ضايع است قد يك زن از اغلب مردهاي دور و برش بلندتر باشد. درست به همين دليل به سختي ممكن است براي يك زن قدبلند، شوهر مناسبي پيدا شود، به ويژه در كشوري مثل ايران كه متوسط قد مردمش آن چنان قابل توجه نيست و همين ميانگين ناقابل هم سال به سال به دليل عدم مصرف شير و لبنيات به مقدار كافي، آب مي‌رود و كمتر مي‌شود.

 مردم به زوجي كه در كنار هم مانند فيل و فنجان به نظر برسند، يك جوري نگاه مي‌كنند، به ويژه اگر خانم فيل باشد و‌ آقا فنجان! اينجاست كه دخترهاي قدبلند ما كه در مقياس اروپايي، خيلي هم خوش قد و بالا به شمار مي‌آيند، به جاي آن كه شانس بيشتري براي انتقال ژن بلندقد بودن به نسل‌آينده پيدا كنند، ممكن است جلوي آينه به خودشان بگويند «دراز» و آرزو كنند كاش كمي كوتاه تر بودند.
پيشنهاد من به اين دسته از دختران عزيز آن است كه اين بار، اگر كسي از آنها پرسيد «رفته اي آن بالا به خدا چه بگويي؟»، فورا جواب بدهند: مي‌خواهم به او بگويم آدم هايي مثل تو را از روي زمين بردارد!
شعر مرتبط:
همان شعري كه در متن بالا ملاحظه فرموديد و تا جايي كه ما مي‌دانيم، شاعر بيت اولش بيدل شيرازي است!

شکرخند تدبیر و امید!


- گزارشي از هفتاد و چهارمين شكرخند، مصادف با انتخاب دكتر روحاني به عنوان رييس جمهور ايران
تيرماه 1392

كليپ مرور جلسه پيشين شكرخند، با موسيقي شاد و ريتميك و عكسي از كيك تولد، يادآور 8 سالگي اين شب شعر طنز بود. هر دو مجري اين برنامه، رضا رفيع و خانم صداقتي، لباس هاي بنفش پوشيده بودند؛ درست مثل اين كه در سال 1388، سبز پوشيده باشي!

شكرخند تازه آغاز شده بود كه رفتن خانمي روي سن به منظور اهداي كتاب هايش به رضا رفيع، نخستين خنده ها را بر لب ملت حاضر در پاي صحنه نشاند. آن خانم گفت چون در سالن جايي براي نشستن نمانده است، نمي تواند بماند و فقط كتاب هايش را تقديم مسئول جلسه مي كند و مي رود. او با همين حرف ها، ملت را در رودربايستي قرار داد و محمدرضا ستوده از جايش بلند شد تا ايشان بنشيند!

«ملك تاج طيراني»، دبير زبان انگليسي، دو كتاب مجموعه اشعار و مجموعه شعر شاعران جهان را به شكل دوگانه سوز، يعني دوزبانه، توسط انتشارات مينا به چاپ رسانده است كه رفيع، قسمت هايي از آن را براي حضار قرائت كرد:

هميشه نيم من بود
از من اطاعت مي كرد
اعتماد به نفسش هميشه سوگوار بود...

او در ادامه با اشاره به چراغ ها كه هنوز خاموش بودند، به مسئولان سالن ندا داد: لطفا نور را بدهيد، يك عزيزاني ممكن است آن وسط... با همديگر صحبت كنند. بعد چراغ ها روشن شود، ببينند كه اشتباه صحبت كرده اند!

خانم صداقتي از رضا رفيع پرسيد اين چندمين شكرخند است؟ و او جواب داد: قبلا خودتان مي توانستيد از همين فاصله، برگه اي را كه روي تريبون شعرا زده ايم ببينيد و بخوانيد كه شكرخند چندم است. فكر مي كنم به خاطر تاثير سن و سال باشد! خانم صداقتي ضمن آن كه ادعا كرد زاويه تريبون مناسب نيست، اين متلك را با متلك ديگري پاسخ داد و از رفيع پرسيد داستان كت و شلوار نويي كه پوشيده است، چيست! رفيع گفت: كميته امداد يك بن كت و شلوار هم به ما داد و گفت حالا كه اجرا مي كني، مثل‌آدم اجرا كن! سپس از حضور خانم صداقتي تشكر كرد كه «هميشه دعوت ما را قبول مي كنند، مگر اين كه نخواهند قبول كنند!» و افزود: حالا با وجود مشكلاتي كه پشت سر گذاشته ايم، بعضي ها مي آيند مي گويند چرا اينجا هنوز تعطيل نشده  است. در پاسخ بايد بگويم روحاني متشكريم كه اجازه دادي شكرخند به جلسه هفتاد و چهارم برسد!

رضا رفيع همچنين با بيان خبر ضبط برنامه مشاعره طنز با عنوان« قند پهلو» براي شب هاي ماه مبارك رمضان، گفت: اين برنامه قرار است از شبكه آموزش پخش شود و اميدوارم ساعت پخشش با آن برنامه مزخرف... خرم(!) تداخل پيدا نكند، با آن سنبل خانشان!

او در ادامه سخنراني طولاني خود گفت: صبح در برنامه تلويزيوني ام به اشتباه گفتم فرزند هفتم خانواده ام، در حالي كه فرزند ششم هستم. خواهرم زنگ زده و مي گويد من هفتمي هستم، نه تو. مگر يادت رفته كه من آمدم، نگذاشتم تو شير بخوري و شير گاو خوردي؟ نتيجه اش هم اين است كه مي بينيد!

فرامرز ريحان صفت، اولين شاعر شكرخند اين ماه بود كه بعد از نطق قراي رفيع، روي سن رفت:

خبر آمد كه يك روز بهاري گاومان زاييد
پس از سي سال و اندي بدبياري گاومان زاييد

شنيدم بچه همسايه ام از گشنگي جان داد
ميان درد و رنج و آه و زاري گاومان زاييد

همه خوابيده بوديم و صداي ناله اي آمد
كه برخيزيد از پاي بخاري گاومان زاييد

سراسيمه عمو محمود آمد از ده بالا:
برادرجان! كجايي؟ پشت گاري گاومان زاييد

بيا كه هشت سال از عمرمان بيهوده ضايع شد
و با فرياد سگ هاي شكاري گاومان زاييد

نه از مرد كهن بود و نه كار گاوهاي نر
كه با زور گرو(ه)هاي فشاري گاومان زاييد

تمام گاوها در حين حمل بار مي زايند
ولي برعكس، قبل از بارداري گاومان زاييد

كجا مي آيي اي گوساله؟ دنيا جاي خوبي نيست
همه غر مي زنند از شرمساري گاومان زاييد

تمام مردم آبادي ما خوب مي دانند
كه زير سايه همسايه داري گاومان زاييد

يكي مي گفت خوشحالم، به اين گوساله مي بالم
كه بعد از سال ها چشم انتظاري گاومان زاييد

يكي مي زد، يكي همراه او خود را تكان مي داد
یكي مي خواند با سبك يساري، گاومان زاييد

يكي مي گفت يك ميليون براي بچه مي گيرم
كه در پايان روز سرشماري گاومان زاييد

يكي با طعنه مي گفت از كمال همنشيني هاست
كه با احساس حس همجواري گاومان زاييد

تمام مرد و زن هاي جوان و پير ناليدند:
چرا در اوج تحريم ونداري گاومان زاييد؟

خلاصه تا در آرد ياور ما آن كليدش را
يكي فرمود:‌ حاجي در نياري! گاومان زاييد!

مژگان مطهري كه هميشه كاريكلماتور مي خواند، پيش از هنرنمايي، از آقاي رفيع تشكر كرد كه چنين مجالي به كاريكلماتوريست ها (يك تريلي بايد اسمشان را بكشد!) مي دهد. رفيع پاسخ داد: بايد بگوييد روحاني متشكريم!

* سد كنكور، تنها سدي است كه شكستنش ويراني به بار نمي آورد.
* دلش را به همراه سيم كارتش واگذار كرد.
* سه دانگ از حواسم را اجاره دادم.                                                   

محمدرضا ستوده در ابتداي حضورش روي سن، پانزدهم اين ماه را كه روز جهاني بوسه است، تبريك گفت كه با نگاه ممتد رفيع رو به رو شد. سپس افزود: 18 تير را هم پيش رو داريم. رفيع گفت: چه كار داري؟ همان پانزدهم را بچسب كه روز برگزاري شكرخند است! ستوده گفت: خلاصه من همه روزهايي را كه نمي توانم نام ببرم، تبريك مي گويم و بزرگ مي دارم! آخرين جلدهاي كتاب «فانيفست» را هم براي فروش آورده ام... خانم صداقتي فورا يقه نويسنده را چسبيد: كتابت را به من هم نداده اي، دقت كردي؟! ستوده پاسخ داد: واقعا اُف بر من! رفيع گفت: چقدر راحتي با خودت! ستوده گفت: بايد با خودم راحت باشم تا بتوانم با بقيه هم راحت باشم! بگذريم، من يك سال پيش شعري گفتم كه نخواندم، ماند و حسابي جا افتاد و اكنون به درد چنين روزي مي خورد!

من شنيدم كه مي گن كلي خبر مي خواد بشه
سهم يارانه خانواده ها زياد بشه

در بخشي از شعر، شاعر گفت: تو خيابون، جوونا، ‌اينجاشونو مي گردونن... و سپس براي نشان دادن«اينجا»، درحالي كه به ناحيه كمر اشاره داشت، از پشت تريبون بيرون آمد و گفت: اينجا را مي گويم! رفيع تذكر داد:‌ كامل بيا وسط و نشان بده تا براي ما حرف درنياورند!

در بخش ديگري از شعر كه به يك بيمار كليوي اشاره داشت، رفيع پراند: باز خوب است خودت نيامدي جلو اين مريضي را نشان بدهي! و به عكاس جلسه، آقاي شادمان نژاد سپرد: جايي بايست كه اگر باز چيزي نشان داد، عكس بگيري!

شاعر در بخش ديگري از شعر خود سروده بود: ديگه شيخ شهر ما شلوار جين پاش مي كنه... و چون رضا رفيع با گفتن يك «اوه» غليظ، واكنش نشان داد، گفت: شلوار جين كه عيبي ندارد، بد اين است كه همان را هم پايش نكند!

ستوده در ادامه تعدادي جمله تامل و تبسم برانگيز خواند:

* من بنده خدا نيستم...
من بنده‌آن دمم كه ساقي گويد
يك جام دگر بگير و من نتوانم!

* اي كاش برادران رييس جمهور او را در چاه جمكران مي انداختند تا كمي با مشكلات مردم‌آشنا مي شد!
* اگر پيشاني ات پينه داشته باشد، هيچ گاه دستانت پينه نخواهد بست.
* دوست داشت ايستاده بميرد. به آرزويش رسيد، دارش زدند.

بعضي از جمله ها يك جوري بود؛ از آن جورها كه احتمال ايستاده مردن خود شاعر را هم افزايش مي داد!

شعر ارمغان زمان فشمي، شامل تشكراتي از رييس جمهور جديد بود:

منتخب اينجاس، روحاني سپاس!
دست حق با ماس، روحاني سپاس!

گرم شد دل هایمان، گویی که هست
بندر ِ عباس، روحانی سپاس!

رای دادیم و تو را آورده اند
اینه حق الناس! روحانی سپاس!

مثل حس خوردن شام است با
هانیبال الخاص، روحانی سپاس!

گاه شک دارم که این هستی خودت
آه از این وسواس! روحانی سپاس!

چشم های من مبادا چیده اند
آلبالو گیلاس، روحانی سپاس!

آمدی و در خیابان ریختند
عده ای رقاص! روحانی سپاس!

هیچ کس هم عارض مردم نشد
جنبه ها بالاس، روحانی سپاس!

هرکه از شادی مردم غصه خورد
می زند او شاس! روحانی سپاس!...

رضا رفيع گفت: شاس؟! مگر قرار نبود ادبياتمان عوض بشود؟ اينها تاثيرات هشت سال گذشته است!

وي سپس با ذكر خيري از استاد حسامي محولاتي، خبر داد كه ايشان كسالت دارند و از مردم خواست براي شفايش دعا كنند. در اين لحظه صداي نوزادي شنيده  شد و رفيع گفت: خوب است كه در جايي به اين فشردگي، بچه دار هم مي شويم... يعني چقدر خوب كه بچه ها هم در سالن جا مي شوند! ديدمش... بچه آنجاست! تاپ هم پوشيده... روحاني متشكريم!

محمدرضا گلزار، شاعر بعدي شكرخند اين ماه بود:

شايد كه سرجاي شما بند شوم
اسطوره بي مثال لبخند شوم
با توصيه حزب بنفش آمده ام
مجري شب شعر شكرخند شوم!

در ادامه برنامه، رفيع از مسئول اتاق فرمان خواست تا «انيميشنكي» ببينيم و چون اوشان پرسيد كدام فايل را باز كنم، جواب داد: فرقي ندارد، فقط فيلم خانوادگي، چيزي نباشد!

علي مظفر، پس از حضور روي سن گفت: خانم زمان فشمي واژه«شاس» را در شعرشان آوردند. بايد بگويم كلمات گاه زاييده مي شوند و گاه مي ميرند. من لغتنامه هاي دهخدا، معين و فرس اسدي را ورق زدم، كلمات اسكل يا شاسكول را نديدم. سوال كردم، گفتند اينها زاييده فكر ايراني است، به معناي نادان و ابله.
رفيع گفت: آخرين كلمه دهخدا را  هم يادتان هست؟ «ي...ي...ي» در مقام لجبازي!
او همچنين با ذكر خيري از استاد بنان، اشاره كرد: درباره احمدي نژاد، خوانده اند: تنها آمدي، تنها ماندي، تنها رفتي...

وقتي سعيده موسوي زاده براي شعرخواني فراخوانده شد، نتوانست خود را از انتهاي سالن به سن برساند؛ بنابراين محسن اشتياقي موقتا جاي او را گرفت:
دل مي رود ز دستم مشدي بساز ما را
گو زودتر بيارند سالاد و پيتزا را

رفيع تكه پراني كرد: بله... گو... ويرگول... زودتر بيارند... ببينيد، با يك ويرگول چطور جلوي حادثه را مي گيريم! اصولا ويرگول را خلق كرده اند كه بگذاري اينجا! سپس رو به همسر شاعر كرد و افزود: خوب شد شما همراه آقاي اشتياقي مي آييد!

كش ‌لقمه را بگو تا با سُس كنند همراه           
زيرا «كچاب» سازد خوشمزه هر غذا را

آن قدر گشنه‌ام كه يكضرب مي‌توانم                     
تمساح‌ وش ببلعم شش تا لازانيا را

فرقي نمي‌نمايد، پيتزاي گوشت با مرغ      
وقتي گرسنه باشي نان است سنگ خارا

هر پيتزاي سفتي چون موم مي‌شود نرم               
وقتي كه باز بيند دندان آسيا را

خيلي گرسنه هستم، لطفا بگو بجنبند              
همراه چيپس آرند نوشابة سيا را

اينجا كه من نشستم گويا لُژ است، چون كه           
مي‌بينم آن طرف‌تر افراد با صفا را

در ميز روبه‌رويم زوجي جوان نشستند                 
ردّ و بدل نمايند دل‌ها و قلوه‌ها را

بايد به سمت ديگر چشمان خود بدوزم              
زيرا كه خوش ندارم رگبار ناسزا را!

يك بچّه آن طرف‌ كرد انگشت در دماغش           
گويا هدف گرفته چشمان اژدها را

با اژدهاي فرضي گرم نبرد سختي است        
غافل كه كور كرده از باقي اشتها را

از ميز پشت آمد ناگه صداي ناجور                 
چرخي زدم ببينم سرمنشاء صدا را

ديدم كه نرّه غولي چپ چپ كند نگاهم          
 لاجرعه خورده انگار يارو كوكاكولا را

يك سوي بوي عطر و يك سوي بوي بچّه           
آكنده‌اند با بو از شش طرف هوا را

ديگر نمي‌توانم در اين مكان بمانم            
كشتند اين جماعت با فعل خويش ما را

اوضاع توي لُژ را گفتم به گارسون، گفت:          
گر تو نمي‌پسندي، تغيير ده فضا را

اي فست‌فود بفروش! فِس‌فِس نكن كه مُرديم  
لطفي بكن به ما و سرعت بده به كارا

امّا نه آنچنان كه شاكي شود سرآشپز         
 زيرا كه مي‌تواند مفلس كند شما را

رمز موّفقيّت در فست فود اين است                  
با مشتري مروّت، با آشپز مدارا!

سعيده موسوي زاده (خاله خانباجي سابق) بالاخره موفق شد خودش را به پشت سنگر تريبون برساند و به رضا رفيع بگويد: من همشهري سابق شما بودم، الان شده ام همشهري جديدتان! او پرسيد: حالا كاريكلماتور بخوانم يا شعر مشهدي؟ رفيع گفت: شعر مشهدي بخوانيد. [حالا اگر كسي متوجه معنايش نشود] من كه هستم! پشتتان به كوه است!
دِرُم مِرَم يَك جاي دور
ميخِي بِخه ميخِي نِخه!

رفيع گفت: ديديد همه فهميدند؟ اصلا خاصيت زبان مشهدي اين است كه نه تنها محلي صحبت مي كنيم، بلكه براي جهان مفهوم است!

خانم موسوي زاده با اشاره به فيلتر شدن وبلاگش گفت: شعري براي قاليباف نوشته بودم. فكر كنم به خاطر همين فيلتر شد. رفيع پاسخ داد: بله، براي همين هم قاليباف راي نياورد!

شاعر در ادامه چند كاريكلماتور خواند:
* كتاب ها در قفسه زنداني شدند.
* مداد در ذهن كاغذ نفوذ كرد.

رضا بنفشه خواه، از هنرمنداني است كه معمولا در شكرخند شركت مي كند. ايشان اين جلسه، براي دقايقي پشت تريبون رفت و با مردم سخن گفت!: مي دانيد چرا ديوار چين جزو عجايب هفتگانه دنياست؟ چون تنها جنس چيني است كه اين همه دوام آورده!... من دوتا عينك دارم براي ديدن دور و نزديك. يك عينك هم دارم براي تشخيص آن دوتا از همديگر!

رفيع از آقاي بنفشه خواه پرسيد الان چه كار مي كنيد و پاسخ شنيد: الان كه دارم با شما صحبت مي كنم. اما سريال « به اينجا مربوطه» را كار كرديم كه پخشش تمام شد و همه «حريم سلطان» مي ديدند به جايش! يك فيلم با خانم هايده حائري و بهنوش بختياري كار كرديم به نام«گاهي تلخ گاهي شيرين». رفيع پرسيد: شيرينش كه بهنوش است، تلخش كي است؟!

رضا بنفشه خواه در ادامه خبر داد كه پسرش بيژن، چند وقتي است بچه دار شده. رفيع با تعجب پرسيد خودش؟ و خودش هم جواب خودش را داد: آهان... از طريق خانمش! آخر نه كه مملكت به هم ريخته، آدم شك مي كند! خوب اين كه خوب است، دو هفته مرخصي اجباري، توي پرانتز تشويقي، هم به آقايان مي  دهند. بنفشه خواه پاسخ داد: براي بچه كه پوشك مي خريم، با يك محاسبه ساده به اين نتيجه رسيدم كه هر جيشي، برايمان 80-70 تومان تمام مي شود! رفيع گفت: يك بار دست بيژن را بگيريد با هم بياييد. البته فكر كنم شما دستش را مي گيريد، او پا نمي دهد!

بنفشه خواه پاسخ داد: در قشم هم به من مي گفتند چرا بيژن را نياوردي. قديم ها به خانم [جميله] شيخي هم مي گفتند آتيلا را بياور. نمي گفتند چرا آتيلا نيامده، مي گفتند چرا او را نياوردي؟ يكي نبود بگويد بابا جان، اينها براي خودشان مردي شده اند. ما خودمان هم آنها را نمي بينيم. بيژن هر سه چهار ماه يك بار يك زنگي مي زند به مامان جانش! در همين رابطه يك بار يك نفر به من گفت سابقا بيژن مي رفت به دفاتر سينمايي، گردنش را كج مي كرد. مي گفتند بابا تحويلش بگيريد، پسر آقاي بنفشه خواه است. الان برعكس شده!

رضا رفيع با اشاره به تشابه ماجرا با داستان خودش و برادرش، جلال رفيع، گفت: من هميشه به ايشان مي گويم محبوبيت شما ماندگار و عمقي است، مال من سطحي و مربوط به تلويزيون. بنفشه خواه گفت: شكسته بندي نفرماييد!

احمد حلت، مدير مسئول ماهنامه موفقيت نيز يكي ديگر از طرفداران شكرخند است كه براي دقايقي روي سن رفت و در آغاز دعا كرد كه عيد فطر آينده،  رضا رفيع، داماد شود. رفيع پاسخ داد: بله، دو روز تعطيل است، خوب است! او ادامه داد: شعار آقاي حلت اين است كه اگر بگوييد از آسمان طلا ببارد، مي بارد. بله، مي بارد، ولي قيمتش مي رود به آسمان!

احمد حلت طبق معمول بسيار پر انرژي سخن گفت و شور و شوق را به حضار تزريق كرد: امواج منفي را دور بريزيد. هرچه در ذهنتان تصور و اراده كنيد، در مسير زندگي متجلي خواهد شد. زني در سال 55 ازدواج مي كند و در سال 57 جدا مي شود. براي 9 سال در دنيا سفر مي كند و مكتب تجسم خلاق را ارائه مي دهد. قدرت انسان نامحدود، و باب موفقيت، درخشان و باز است. تصميمات تازه بگيريد و نشاطتان را بيشتر كنيد. فكرهايتان را روي كاغذ ببريد، با تمام وجود به آنها انرژي بدهيد و خود را لايق آرزوهايتان بدانيد. بقيه را بسپاريد به كائنات. به اميد ديدار شما در بالاترين نقطه موفقيت!

وقتي آقاي حلت به جاي خود برگشت، رضا رفيع از حضور هميشگي و گرم ايشان در شكرخند، در شرايطي كه حتي گاهي با خاكساري پشت پرده نشسته اند، تشكركرد و چون ديد يك نفر دارد با او صحبت مي كند، بلند گفت: لطفا با ايشان حرف نزنيد. من دارم تعريفشان را مي كنم. مي خواهم بشنوند و در جاي ديگري جبران كنند! داشتم مي گفتم... ايشان حتي گاهي روي زمين نشسته. حلت پرسيد: مگر ديگران روي هوا نشسته اند؟ رفيع پاسخ داد: نه، بعضي ها بي هوا نشسته اند!

عيسي ودادي، از فريدونكنار به شكرخند آمده بود تا شعر بخواند و در بدو حضور روي سن، رضا رفيع را بوسيد و باعث شد كه او بگويد: عزيزاني كه سرشان را مي اندازند پايين و مي آيند، انگار نه انگار ما نشسته ايم، ياد بگيرند. وي خطاب به خانم صداقتي افزود: لطفا بعد از ايشان، يك خانم صدا كنيد... خوب تا الان چهار تا آقا آمده اند، ديگر بايد يك خانم بيايد!

شاعر از حضار درخواست كرد تا زماني كه در رباعي اش، اسم «آن گل» را نياورده، كسي صلوات نفرستد و سپس گفت:
تا داشته ام، من تو را داشته ام
بر بام جهان پرچم افراشته ام
از بس صلوات گفته ام بر كف دست
انگار گل محمدي كاشته ام

او پس از اخذ صلوات از حضار، با اشاره به سنت حسنه رشوه دادن در زمان قاجار كه امروز به «زيرميزي» تبديل شده است، اين شعر را خواند:
الا حلال مشكل! زيرميزي!
چقد خوب و تميزي زير ميزي!
به جاي دور ميز و روي ميزا
هميشه زير ميزي زيرميزي!

از آنجا كه قرار بود شاعر بعدي يك خانم باشد، قرعه به نام گلناز ميرترابي افتاد كه از سمت ميز مجري ها بالاي سن رفت، رفيع به او گفت: لطفا از آن طرف بفرماييد، حالا ما يك چيزي گفتيم!
روحاني آمدي و فعلا كه سوژه اي نيست
در شعر و شاعريمان فعلا نبوغ ممنوع!

رضا رفيع از حضار خواست تا اگر عكس جالبي دارند، به نشاني اينترنتي rz.rafie@gmail.com  ارسال كنند تا از آن در قسمت عكس و مكث استفاده شود.

بعد از شعرخواني آقاي شهرك، مهدي استاداحمد روي سن رفت. حال پسرش (سپندار) را از او پرسيدند. گفت: ما هم مثل‌آقاي بنفشه خواه، نرخ پوشك را حساب كرديم، ديديم هر جيش 250 تومان مي افتد. پسر من خودش به دستشويي مي رود و مي آيد و 120 تومان از ما مي گيرد، يعني هربار 130 تومان جلو هستم! وضع ماليمان كه بد مي شود، مي گويم روزي 40-30 بار به دستشويي برو تا جلو بيفتيم!

استاد احمد پس از خواندن فرازهايي از «ديوان اخبار» خود طي هشت سال گذشته، جايش را به هوشنگ نيكبخت داد.
اين روزا باز اومده يكي كه غوغا مي كنه
همه قفلاتونو با يه كليد وا مي كنه

عليرضا شاكرانه، شاعر بعدي شكرخند 74 بود كه با شعرش همه را به خنده انداخت.

ما دو تا در خانه ای تنها،  ویالن می زنیم
در اتاقی ساکت و کم جا، ویالن می زنیم

اکثرا یکشنبه ها از هفت و رب)ع( تا یازده
حس اگر باشد که تا فردا ویالن می زنیم

با لبی قرمز کمی براق و طعمی خوردنی
می شود نزدیک من اما ویالن می زنیم

بر تنش هم می کند گاهی دکلته باز باز
با تمام این مشقت ها ویالن می زنیم

تا که گرم صحبت و هر چیز دیگر می شویم
مادرش وا می کند در را، ویالن می زنیم

آن قدر هی گفته اند آیا ویالن می زنید
من خودم شک کرده ام آیا ویالن می زنیم؟

لطفا از اول بخوان شعر مرا با حسن ظن
ما دو تا در خانه ای تنها ویالن می زنیم!

در اينجا رضا بنفشه خواه به شاعر توصيه كرد: وقتي وقت كم است، كمتر ويالون بزنيد! رفيع گفت: بله، بدهيد به آقاي بنفشه خواه بزند!

بعد از شعرخواني آقاي سنايي با لهجه همداني، افشين تلو روي سن رفت.

آدم خوب و بد به هر منظور
بهر اين در كليد مي سازد
بينوا در كه قرن ها دارد
با غم هر كليد مي سازد

عليرضا غلامي، شعري درباره رييس جمهور منتخب مردم سروده بود.

جان ما جانان ما محبوب مايي مش حسن!
خوش به حالت امتي داري فدايي مش حسن
تيپ و ظاهر چون نمي باشد مهم، دل بد مكن
نازنيني، خوشگلي با هر عبايي مش حسن!

با رسيدن به دقايق پاياني شكرخند، شعرخواني ها لحظه به لحظه فشرده تر و كوتاه تر مي شوند، به طوري كه ناگهان مي بيني جلسه تمام شده است و بايد سالن را ترك كني. والسلام، نامه تمام!