شكرخند با طعم وي چت!
- گزارشي از هفتاد و نهمين شب شعر طنز شكرخند
مجري دوم شكرخند 79، خانم رخ فروز، مجري شبكه آموزش بود، اما خطبه اول را طبق معمول رضا رفيع خواند كه خطبه اي طولاني هم بود: در يك ماه گذشته، چند اتفاق مهم افتاد. اولآن كه «وي چت» آمد و جوري به فيس بوك حمله كرد كه هيتلر به هيچ جا حمله نكرده بود! ديش را مي شود مثل قليان جمع كرد كه جمع آوري اش جواب هم داده(!) اما گوشي تلفن را كه نمي شود. دشمن يك چيزهاي عجيبي هم در اين وي چت قرار داده، مثل Shake ( برنامه اي در تلفن همراه كه با تكان دادن گوشي، اسامي و عكس هاي كساني كه در نزديكي شما هستند و از همين برنامه استفاده مي كنند، روي گوشيتان ظاهر مي شود و مي توانيد با آنها تماس بگيريد!) چه چيزهاي بي ناموسي مي بيند آدم! نعوذ بالله! بعد مي گويند كسي نمي تواند ازدواج كند! يك نفر اين گزينه Shake را روي كامپيوترش نصب كرده بود، الان ديسك كمر گرفته! خلاصه كه با اين گزينه، هرجا باشيد، مي توانند شما را پيدا كنند، به طوري كه الان مد شده است براي تبليغ خانه هاي اجاره اي و فروشي، وي چت را باز مي كنند و مي گويند: ببين چقدر در و داف در اين اطراف ريخته!
رفيع افزود: اتفاق ديگر، توافق ايران با كشورهاي 1+5 بود كه عزيزي در اين باره گفته است باز هم به معرفت آقاي جليلي كه به محض اعلام توافق، جلوي اسم خانم اشتون در گوشي اش، نوشت«زن داداش»! البته ما اين گونه حرف ها را محكوم مي كنيم. ولي خوشحاليم از اين كه دشمن مي فهمد وقتي وزير ظريف ما اين جوري است، واي به روزي كه عصباني بشويم!
رضا رفيع در پاسخ به كساني كه با آوردن اسم«مسي»، سعي داشتند ماجراي صفحه فيس بوك او و نظرات ايرانيان در آن را به عنوان يكي از اتفاقات مهم ماه گذشته يادآوري كنند،گفت: نه بابا، معصومه را هم در خانه مصي صدا مي كنند!
مژگان مطهري، اولين كسي بود كه روي سن رفت و كاريكلماتور خواند.
* از وقتي سرشناس شد، ديگر خودش را نمي شناخت.
* عمر پارو فروش در حسرت بالا رفتن پول از پارو گذشت.
مصطفي مشايخي، اين شعرها را براي حضار خواند:
زلف بر باد نده تا ندهم بر بادت
چهره ميك آپ نكن تا نكنم ارشادت...
*
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
درهمین شهری که دود آلوده است
دکتری تشخیص خواهد داد که
علت مرگم تنفس بوده است
سکته خواهم کرد روزی پشت رل
در ترافیکی سمج این روبرو
فک و مکم کاملا کج می شود
می برد این ریختم را مرده شو!
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در همین مترو به شکلی جانگداز
یک نفر محکم مرا هل می دهد
می روم از دار دنیا تخته گاز
فالگیری گفته با یک زلزله
عمر من فردا به پایان می رسد
راست گفته چون که مادر خانمم
تا همین فردا به تهران می رسد!
احتمالا قلب من خواهد گرفت
وقت قیمت کردن یک مرغ ریز
یک دو شب در حالت اغما و بعد
مجلس ترحیم و دیگر هیچ چیز
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در خیابان در غروبی سرد و بد
با سقوط آجری از دار بست
قسمتی از مخچه ام له می شود
عابری با مکث روی آگهیم
از خودش می پرسد این بابا که بود؟
هان... او را دیده ام بهتر که رفت
شعر های چرت و پرتی می سرود!
سپس فيلم كوتاه جالبي از مراسم معارفه وزير امور خارجه (آقاي ظريف) پخش شد كه در آن، دكتر صالحي، در حال سخنراني، نام مناسبت جلسه (همان معارفه) را فراموش مي كند و آستين مردي را كه درست در همان لحظه در حال عبور از جلوي تريبون است، مي كشد و مي پرسد: چي مي گن؟ اين جلسه چيه؟! جالب آن كه دكتر روحاني هم وقتي براي سخنراني مي رود، به جاي آن كه بگويد «معارفه»، خطاب به دكتر صالحي مي گويد: مراسم چي بود آقاي صالحي؟! و دكتر ظريف هم هنگام سخنراني، با اشاره به مناسبت جلسه، تكه مي پراند: همان كه ايشان فرمودند!
روح الله احمدي، شاعر بعدي شكرخند 79 بود.
در جيب گشاد پول باشد حاجي
هر روز ِ تو حال و حول باشد حاجي!
رفتي به زيارت خدا، برگشتي
اما... ول كن... قبول باشد حاجي!
شاعر در بخشي از شعرش گفت: زِر، زيادش خوب نيست. يك نفر از ميان جمعيت داد زد: اما ادب، زيادش خوب است!
كوثر پاك سرشت، دختر جواني است كه به تازگي به طنازان شكرخند پيوسته است.
در كشور ما به كس مجال ار بدهي
اندازه صد نفر سخن مي راند...
جواد نوري با اشاره به سردي هوا گفت: من مجبور شدم دو تا كت بپوشم. رفيع پراند: پس مي خواستي ساپورت بپوشي؟! جواد نوري توپ را پاس داد: ساپورت كه مال شماست! رفيع پاسخ داد: چقدر هم كه به ما مي آيد! طرف، ساپورت قرمز پوشيده بود. از شوهرش پرسيد خوب است؟ شوهرش گفت: برو، برو درش بياور، شبيه انبردست شدي!
وي همچنين با ذكر خير نلسون ماندلا، گفت: ايشان شانس آورد در دوران آقاي احمدي نژاد فوت نكرد. جواد نوري تاييد كرد: بله، مادرش ايمن شد!
چون است حال بستان؟ اي باد نوبهاري
بر ما بوز، رها كن ما را از اين خماري...
رضا رفيع درباره مسابقه طنز قندپهلو گفت: براي سري جديد، سعي كرده ايم شركت كنندگان را از شهرهاي مختلف انتخاب كنيم. بازخورد برنامه در ميان مردم، حتي درباره جزييات آن، جالب توجه است؛ مثلا دكور برنامه، گرد بود. من هم يك كمربند داشتم كه سگك آن گرد بود؛ شبيه هاله بعضي دوستان! بعد به ما پيامك مي دادند كه دكور را از روي سگك كمربند شما ساخته اند يا برعكس؟!
نوبت به قسمت «عكس و مكث» رسيد. ابتدا تصويري از احمدي نژاد ديديم كه رفيع در واكنش به آن گفت: ميميك صورتش را دوست دارم!
در ميان تصاوير، بعضي ها جالب تر بودند، مثل ماشيني كه صاحبش، پشت آن نوشته بود: يا همه امام ها! يعني كه حسابي محكم كاري كرده بود؛ تخته سياهي كه شاگردان روي آن نوشته بودند« اگر كلاس، جاي خوابيدن نيست، پس خونه هم جاي درس خوندن نيست»!؛ صندوق صدقاتي كه روي پشت بام خانه اي واقع شده بود و رفيع در توضيح آن گفت: لابد وقتي مي رود ديش را تنظيم كند، صدقه مي اندازد كه نيايند او را بگيرند!؛ در نهايت، عكسي از يك اسب كه رو به يك خانم تعظيم كرده بود نيز بسيار ديدني بود.
عكسي از تقديم لايحه بودجه توسط رييس جمهور به مجلس هم پخش شد كه رفيع را به فكر فرو برد: من نفهميدم چرا سكوي مجلس اين قدر بلند است! لابد براي همين آقاي احمدي نژاد هميشه لايحه بودجه را دير تحويل مي داد!
در اين ميان، دوست ما دندان درد گرفته بود و مسكني به همراه نداشت، بنابراين به توصيه خانم بغل دستي، داشت بخشي از انگشت خود را كه به گفته آن خانم، مربوط به سلامت دندان ها بود، مي فشرد تا دردش كمتر شود. آن قدر فشرد كه گفت: حالا براي درد انگشتم بايد كجا را فشار بدهم؟!
وقتي كاوه جواديه روي سن رفت، رضا رفيع از او پرسيد: شما توي وي چت نيستيد؟ او پاسخ داد: چرا، تكان مي دهيم! وي در ادامه گفت: پزشكان ماندلا زحمت كشيدند و او را چند ماه نگه داشتند تا دوران احمدي نژاد تمام شود. اما پرسش اين است كه وقتي چاوز با امام زمان برمي گردد، ماندلا با چه كسي برمي گردد؟!
ارمغان زمان فشمي در جواب شعري از نادر جديدي، كه خود در جواب شعري از ناهيد نوري سروده شده بود، شعري خواند كه در توضيح آن گفت: البته من نمي خوستم با آقايان كل كل كنم، منتها (چون امروز به خاطر سردي هوا، افراد كمتري در جلسه شركت كرده بودند و شاعر كم آمده بود!) چون شعر ديگري به همراه نياورده ام، اين شعر را مي خوانم. رفيع پرسيد: چرا نمي خواستيد؟ خانم زمان فشمي پاسخ داد: چون ازمن گذشته! كاوه جواديه از ميان حضار، فرياد برآورد كه: حالا 80 سال هم شد سن؟!
وقتي خانم زمان فشمي شعر نادر جديدي را مي خواند، برخي مردها دست زدند. شاعر در واكنش به اين حركت، گفت: خانم ها براي جوابيه من بايد دست بزنند. رضا رفيع پرسيد: پس بگوييد براي هر قسمت چه كسي بايد دست بزند. الان اين را كي بزند؟! من حساس هستم!
به نام خدايي كه مرد آفريد
و در طنز ما سوژه آمد پديد
صد و شصت تُن اعتماد به نفس
به هر ذره مردهايش دميد...
شروين سليماني، پيش از شعرخواني اش گفت: با احترام به خانم زمان فشمي، بايد بگويم... رفيع گفت: هميشه كساني كه زياد احترام مي گذارند، بعدش مي خواهند يك چيزي بپرانند، وگرنه مي آيند خيلي طبيعي شعرشان را مي خوانند! احتمالا حق با ايشان بود، زيرا آنچه كه آقاي سليماني خيلي محترمانه مي خواست نثار كند، اين بيت بود:
من نفهميدم چرا آخر خداي مهربان
دايناسور را منقرض فرمود و زن را آفريد؟!
مهندس محسن اشتياقي، تنها كسي است كه با ذكر تحصيلات و شغلش، روي سن فرا خوانده مي شود!
از جام جهاني چه خبر؟ يا خبري نيست
يا هست ولي منشاء خيري و شري نيست!
گاهي خبري هست، كه خوب است؛ ولي گاه
گوش شنوا هست وليكن خبري نيست
گفتند كه در قرعهكشي، كشور ايران
آورده بسي شانس، كه اين هم هنري نيست!
گر بخت كند ياري ما، در ريودوژا-
-نيرو كه شلوغ است، اصولا خطري نيست
اين طور شنيديم كه آنجا همهچي هست
كمبود به هر نحو، ولو مختصري نيست
خوش ميگذرد قاعدتا چون برزيل است
محدود در آنجا بدن و پا و سري نيست
شادي پس از گل نه به اين شكل كه اينجاست
دارند از آن نوع كه در آن ضرري نيست
تك جنسيتي نيست هم استاديوم آنجا
و مشكلشان مشكل دختر-پسري نيست!
در قرعهكشي، قرعة ما البته خوب است
از قرعة ما قرعة مطلوبتري نيست
در مرحله اول اگر سفت بگيريم
از فاجعة باختن آنجا اثري نيست
آرژانتين و نيجريه و بوسني حريفند
بوسني كه جديد است و حريف قدري نيست
نيجريه هم گرچه قوي هست و سرحال
باور بنماييد كه خيلي خطري نيست
آرژانتين اگر تيم خطرناك و جسوري است
ليكن به خدا كامل و از نقص، بري نيست
سرچشمة مس مملكت ماست، مسي كيست؟!
ما را ز طلا و مس و مفرغ حذري نيست
بدبخت شود تيم مقابل چو بشوتيم
از ضربة ما هيچ گلر را مفري نيست
ما قاعدتا ضعف نداريم و رديفيم
در اردوي ما مشكل اما اگري نيست
البته كمي مسأله و مشكل داريم
كز گفتنشان فايدهاي و ثمري نيست!
خوب است كه ساكت شده و صبر نماييم
گرچه پي اين صبر، نويد ظفري نيست!
فرامرز ريحان صفت، شعرهايش را با لهجه شيرين گيلكي مي خواند.
با اين تن آش و لاش بايد بروم
تا مقصد و انتهاش بايد بروم
با مخ به زمين تا نخورم، مي دانم
با دنده يك و يواش بايد بروم!
محمدرضا ستوده در نطق پيش از دستور خود گفت: من حرف زيادي براي گفتن ندارم. رفيع پاسخ داد: گوش زيادي هم براي شنيدن نيست! ستوده در پاسخ به اين پاسخ، پاسخ داد(!): به من گفته اند حرف زيادي براي گفتن نداشته باش!... شوخي كردم... راستش اواخر مرداد درباره مراسم تحليف در روزنامه جهان صنعت مطلبي نوشته بودم كه تازه يكشنبه قبل، دادگاهش برگزار شد و اين، نشان دهنده سرعت رسيدگي به امور قضايي ماست؛ مثلا ارديبهشت از پدرم پولي دزديده اند و دادگاهش دي ماه است! به هرحال در دادگاه من، نوشته ام را كپي كرده و به اعضاي هيات منصفه داده بودند. آنها مي خواندند و به همديگر نشان مي دادند و مي خنديدند. بعد هم از خانم هاي هيات منصفه، معذرت خواهي كردند و مطلب را قرائت كردند. آنها كلا خوششان آمد. خوب كه خنديدند، راي به مجرم بودن من دادند! دو نفر گفتند متن خوبي بود و قاضي گفت چون خوب بود، مستحق تخفيف است.
خانمي از بين جمعيت بلند گفت: شما مستحق تعريفيد! بعد هم از آنجا كه ستوده آماده خواندن شعرش شد و چيزي از نتيجه دادگاه نگفت، خانم زمان فشمي بلند پرسيد: حالا حكمتان چه بود؟ ستوده مكثي كرد و گفت: حكم كه پيك است! اما جريمه نقدي شدم، گفتند كارت به كارت كنم.
در اين اوضاع شرم آور، ولي ما همچنان راضي
بميري زودتر، بهتر ولي ما همچنان راضي
پدر شد از خجالت آب و پشتش از مصيبت خم
و از پشتش، سرش خم تر ولي ما همچنان راضي
تو بدبختي و من مفلس و او بيمار بي درمان
دودستي خاك ها بر سر، ولي ما همچنان راضي
و مردي جنب ميدان بزرگ انقلاب شهر
مبدل شد به خاكستر ولي ما همچنان راضي
پدر دنبال نان سنگك، پسر دنبال نان سنگك
و خالي دست نان آور ولي ما همچنان راضي
نمي بارد دگر باران به پشت خانه هاجر
كه او كرده دگر شوهر ولي ما همچنان راضي
خدا درهاي عالم را زحكمت بسته و رفته
پي منظومه اي ديگر ولي ما همچنان راضي
ز حكمت بسته و رفته ولي از رحمتش هرگز
نكرده يك عدد وا در ولي ما همچنان راضي
اروميه، خزر، كارون و حتي حوض ما خشكيد
گذشتند آب ها از سر ولي ما همچنان راضي
كشيديم از همه نوعش، ستمشاهي، ستم ورزي
ستم ها را شديم از بر ولي ما همچنان راضي
همه در انتظار اين كه آخر سر چه خواهد شد
نخواهد شد از اين بدتر ولي ما همچنان راضي
نوشتيم و نوشتيم و نوشتيم و نوشتيم و...
به پايانآمد اين دفتر، حكايت همچنان باقي!
رحيم رسولي در آغاز حضورش روي سن، رو به رضا رفيع كرد و گفت: امروز حال نداري رضا! يك نفر از ميان جمعيت جواب داد: چون زن نگرفته! رسولي با انتقاد از اشعاري كه حول محور زن و مرد سروده مي شوند، گفت: نمي دانم اينها چه مرضي دارند، زيرا وقتي واژه انسان هست، تفكرات قرون وسطايي جايي ندارند. وي در ادامه شعري از احمد شاملو خواند كه از قضا به شكلي جدي مي خواست همان حرفي را بزند كه شاعران طنز نويس با زبان طنز خواهان گفتنش هستند!
لمسِ تن تو
شهوت است و گناه
حتي اگر خدا عقدمان را ببندد
داغيِ لبت ، جهنم من است
حتي اگر فرشتگان سرود نيکبختي بخوانند
هم آغوشي با تو، هم خوابگيِ چرک آلودي ا ست
حتي اگر خانه خدا خوابگاهمان باشد
فرزندمان، حرام نطفه ترين کودک زمين است
حتي اگر تو مريم باشي و من روح القدس
خاتون من
حتي اگر هزار سال عاشق تو باشم
يک بوسه
يک نگاه حتي ـ حرامم باد
اگر تو عاشق من نباشي.
رسولي همچنين خواستار تند و تيزتر شدن گزارش هاي شكرخند در روزنامه اطلاعات شد، گويي نمي داند براي همين مقدارش هم ما داريم چقدر از جان گذشتگي مي كنيم!
آقاي سنايي پشت تريبون رفت و مثل هميشه مخلوطي از نوشته هاي خودش و ديگران را به خورد حضار داد: اگر دزد به دخترها زد، بايد زود روسريشان را بردارند، چون هميشه گشت ارشاد زودتر از پليس مي رسد!
يارو را پليس گرفته بود. به پليس مي گويد: من را نمي شناسي؟ پليس مي گويد: نه، تو كي هستي؟ مي گويد: دقت كن، واقعا نمي شناسي؟ خلاصه چند بار سوال مي كند. بالاخره در جواب پليس كه حالا مگر تو كي هستي، مي گويد: من يه پرنده ام، آرزو دارم...!
ما هم آرزو مي كنيم تا شكرخندي ديگر، عمري باشد و مجالي تا باز هم در خدمت شما باشيم.
کانال من در تلگرام: